جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  187 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  204 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: تابلوي شني امتيازات
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 شهریور 1401 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه آخر کلاس آموزش دوئل



گریفیندور

جیانا ماری: 24
کتی بل:20
آلبوس دامبلدور:28



ریونکلاو


آلنیس اورموند:30




هافلپاف

آملیا فیتلوورت: 29

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1401/6/22 23:55:54
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1401/6/22 23:57:22


پاسخ به: تابلوي شني امتيازات
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1401 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه دوم آموزش دوئل



گریفیندور

جیانا ماری:28
کتی بل:29
لوسی ویزلی:30


اسلیترین

دوریا بلک: ۲۹
آندرومدا بلک: ۲۴


ریونکلاو

لود بگمن: ۲۷
دیزی کران: ۳۰


هافلپاف

نیکلاس فلامل:۲۹

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1401 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ارکو با شنیدن این حرف چادرش را به دور کمرش پیچید.

- تو اینجا چیکار می کنی تو که چادر سرته؟
- دیر چادرو سرم کردم، در خواب غفلت به سر می بردم؛ ولی به نظر منم باید با دیوانه سازا حرف بزنیم شاید قانع شدن به نحوه پوشش دیگران احترام بذارن!

دوریا شانه هایش را بالا انداخت.
- از یه مشت دیوان ساز که فقط بلدن بوس بکنن، چه انتظاری داری؟
- بوس؟
- آره دیگه مگه اولین بارته آزکابان اومدی؟ یه مدت خودت مگه زندانبان نبودی؟

ارکو کله ش را خاراند.
- من از اتاقم بیرونم نمی اومدم چه برسه با دیوانه سازا معاشرت کنم؛ ولی این چیزی که گفتی یکم فکرمو مشغول کرد.
- بوسه دیوانه ساز؟
- آره؛ اگه حجاب نداشتن باعث نامنزه گشتن جامعه می شه فکر کن بوسیدن باعث چی می شه؟

دوریا در حالی که ناخن هایش را سوهان می کشید پرسید:
- خب حالا منظورت چیه؟
- به نظرم باید یه کاری کنیم دیوانه سازا رو بندازن زندان، بعدش، چون زندان پر می شه و جا ندارن واسه اینهمه زندانی، آزادمون می کنن!

گادفری نگاهی از سر عجب به ارکو انداخت.
- به نظرم اگه همون ایده فرار رو اجرا کنیم، کارمون راحت تره ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 17 مرداد 1401 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ارکو استاد بزرگ دوئل

vs



فلامل سان




- آخ انگشتم! وای انگشتم... قرارمون این نبود فلامل سان... من بردم.
- گفتم ک اتفاقی بود. از من پیرمرد چه انتظاری داری؟


فلش بک بیست و چهار ساعت قبل- تالار گریفیندور


- این ارکو کم کم داره رو مخ می شه.
جیسون این را در حالی گفت که پاهایش را جلوی شومینه گرم و نرم تالار گریف، دراز کرده بود.

- چطور؟
سوال اینیگو بود درحالی که داشت هشتمین قهوه امروزش، را می نوشید.

- یعنی می گین نمی دونید؟

بقیه اعضا با نگاه های خیره به جیسون زل زدند.
جیسون آه بلندی کشید، رو به بقیه کرد.
- از وقتی که استاد آموزش دوئل شده، با هر کی گیر میاره دوئل می کنه.

پیوز در حالی که دستش را روی بخیه هایش می کشید، با بی حوصلگی گفت:
- چیز عجیبی نیستش که، اون همیشه از این کارا می کنه؛ اون روز رو یادت نیست که با زمان برگردان دایناسور آورد؟

"اما" پول هایی که کسی نمی دانست و مطمئنا نمی خواست بداند، از کجا آورده است را با طمانینه می شمرد.
- یا اونروزی که یه یارو رو آورده بود ادعا داشت برادر دوقلوشه... یارو مو قرمز بود!
- یا اونروزی که گفت می خواد یه تسترال رو، اهلی کنه!
- یا اونروزی که گفت قوی ترین جادوگره؛ ساحره رو چه به این حرفا؟!

همه به کسی که این سخن را گفته بود خیره شدند.

- تو کی هستی اصلا؟
- سال اولیم. اومدم برم دشوری!

پیوز عصبانی شده بود.
- چخه بچه !برو اتاقت از وقت خوابت خیلی گذشته!

جیسون در حالی که شوت شدن سال اولی بی نوا را توسط پیوز تماشا می کرد، گفت:
- همه اینا درسته؛ اون همیشه کارای عجیب زیادی انجام می ده، اما اینبار به جز عجیب، خطرناک هم هست...
- به نظرم اون دایناسوره، خطرناک تر به نظر می اومد...

جیسون چشم غره ای به گوینده این حرف که کسی جز پیتر نبود، رفت.
- داشم می گفتم، این کار خیلی خطرناک تره، ممکنه به خاطرش دچار نقص عضور شه. ما دوستاشیم باید یه کاری کنیم که منصرف شه.
- آخه چجوری باید منصرفش کنیم؟

جیسون کمی فکر کرد و گفت:
- یه فکر خوب دارم!


*******



- بهش خبر دادی؟

اینیگو، خمیازه ای کشید.
- آره گفت الان میاد.

جیسون فریاد زد.
- همگی سر جاهاتون!

پس از مدتی، سروکله ارکو پیدا شد؛ در حالی که یک دستش درون موهایش بود و با دست دیگرش چاقوی مورد علاقه اش را می چرخاند.
- گوگو گفت یه کار مهم دارین، خودمو سریع برسونم به تالار...
با دیدن دوستانش که همگی یکجا ایستاد بودند و بنری در دست داشتند، مکثی کرد و سپس ادامه داد:
- یادتون بود؟
با پرشی بسیار بلند، خودش را به جیسون رساند و او را در آغوش فشرد.
- می دونستم یادته جیسون کُن؛ بالاخره اینهمه سال رفاقت باید به یه جایی برسه دیگه!
سپس خود را در آغوش اینیگو انداخت.
اینگو که سعی داشت به طبیعی ترین حد ممکن، لبخند بزند، آرام درون گوش جیسون نجوا کرد.
- منظورش چیه؟

جیسون شانه هایش را بالا انداخت.

- اهم... اهم.
صدای صاف کردن گلوی روح استرجس بود، که پس از آخرین باری که به شکل روح به جمعشان برگشته بود، برای اولین بار دوباره ظاهر می شد.

- امم... چیزه ارکو... می گم بیا درمورد تولدت یه وقت دیگه صحبت کنیم، یه موضوع مهم رو باید بهت بگیم.
جیسون این را درحالی که ارکو را خود را به او چسبانده بود، از خودش جدا می کرد، گفت.
ارکو کله اش را خاراند.
- چه موضوعی مهم تر از این می تونه باشه که حتی استرجس سان، هم از اون دنیا پاشده اومده؟

پیتر با دستپاچگی گفت:
- مگه روی بنر رو نخوندی؟

ارکو لبخند عریضی زد.
- خب راستش من مدت زیادی نیست که اومدم انگلستان، بنابراین هنوز زیاد ازش سر درنمیارم.

همه با تاسف سری تکان دادند.

- ببین ارکو به نظر ما تو داری زیاد از حد...
- غذا می خورم؟ آره باهات موافقم...
- نه!
- حتما از اینکه با مسواکاتون، مسواک می کنم، خسته شدین؟
- نه ای... چی؟
اگه اینم نباشه حتما با اون دایناسوره که تو کمد اتاقمون قایم کرده ام مشکل دارین!
- مگه اونو نگهش داشتی؟

پیوز که طاقتش به تنگ آمده بود، سر ارکو فریاد بلندی کشید.
- نه ما واست یه جلسه توجهی گذاشتیم، دوئل های بی وقفه ت رو تموم کنی؟

سکوتی تمامی تالار را گرفت.

- چی؟ دوئل هام؟

استرجس پس گردنی ای به پیوز زد.
- آخه جنازه! خبر بد رو اونجوری می دن؟ بچه سکته کرد.
- مگه دوئل هام چه مشکلی دارن؟ خیلی بدم؟

جیسون آهی کشید.
- دوئل هات مشکلی ندارن ارکو؛ این ماییم که نگرانیم... جدا از این که یک خطرناکه همش دوئل کنی، از این نگرانیم که نکنه تو...
- معتاد به دوئل شده باشی!
با زدن این حرف، پیوز دومین پس گردنی را از استرجس خورد.

- نگران نشین مینا سان! من دیگه زیاد دوئل نخواه...
- اصلا دوئل نکن حداقل برای مدتی.

ارکو لبخندی به رفیق گرمابه و گلستانش زد.
- باشه جیسون کن، قول می دم.
سپس با صدای آرم زمزمه کرد.
- البته بعد از این که آخرین دوئلم رو با یه نفر، بردم!


در زمین دوئل پرنده پر نمی زد. تنها ارکو که لباسی مانند گاوچرانان آمریکایی بر تن داشت و نیکلاس فلامل که گویی از ظاهر ارکو تعجب کرده بود، در زمین بی آب و علف دوئل، رو به روی هم قرار داشتند.

- این چه سر و وضعیه برا خودت درست کردی؟

ارکو درحالی که دستی به کلاهش می کشید گفت:
- می خواستم به تم فضا بیاد.

نیکلاس سرش را تکان داد.

- خب آماده دوئل شیم؟
- دست نگه دارید!

نگاه نیکلاس و ارکو به سمت گوینده چرخید.
اما چیزی جز خاری که نقش پیام بازرگانی را داشت، راه خود را می رفت و به کسی کاری هم نداشت، در کانون دید آن ها، دیده نمی شد.
بالاخره پس از مدتی جمعیتی که نفس نفس زنان از تپه مقابل آن ها بالا می آمدند، نمایان شدند.
ارکو دستش را به صورت دیدبان جلوی چشمش گذاشت.
- عه وا بچه های گریفن!

"بچه های گریف" کمی مکث کرده تا نفسی تازه کنند و سپس به راه خود که راه درازی به نظر می رسید ادامه دادند.

- تسلیم شو پیرمرد.
- نوموخوام!
- قرار مون این نبود، تو که پولت رو گرفتی؛ چرا ولکن ماجرا نیستی؟
- پیرمردم تسترال نیستم که! فهمیدم پول هاتون الکیه.

سکوتی جماعت گریفی را فرا گرفت.
ناگهان صدای ضعیفی گفت.
- بهتون گفتم گالیونای تقلبی "اما" فقط رو مشنگا کار سازه. الان اگه ارکو رو بکشه چی؟
- لوبیای برتی بات هم نمی تونی بخوره!

ارکو که از ماجرا بی خبر بود فریاد زد.
- چه خبر شده؟
- بیا بریم هاگوارتز تو راه واست تعریف می کنم.
این را جیسون درحالی که عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد، گفت.
- بازم قراره این همه راه رو پیاده بریم؟

نیکلاس در حالی که چوب دستی اش را به سمت ارکو گرفته بود، فریاد بلند تری زد.
- این الف بچه هیچ جا قرار نیست بره! تا وقتی که برتری من ثابت نش نمی ذارم بره! یه الف بچه رو استاد دوئل کردن، این به غرور منی که اینهمه سال از مرلین عمر گرفتم بر می خوره!
- ما نمی ذاریم صدمه ای به ارکو مون بزنی پیرمرد!
سپس گریفی ها به سمت نیکلاس برای گرفتن چوبدستی اش هجوم بردند؛ اما خیلی دیر شده بود، طلسمی سمت ارکو نشانه رفته بود.

پایان فلش بک زمان- حال

- چی داری میگی بچه جون ما اصلا دوئل نکردیم، تازه اگه به بردن باشه من می برم.

ارکو درحالی که اشکش درآمد بود، گفت:
- درسته ولی مطمئنم اگه دوئل می کردیم من می بردم. این نامردیه!

نیکلاس با طلبکاری رو به ارکو کرد.
- تقصیر دوستاته! یه دفعه به من هجوم آوردن منم هول شدم، یه طلسم از دستم در رفت.
جیسون، سعی در وصل کردن انگشت قطع شده ارکو داشت.
- به ما چه خودت ناشی بازی درآوردی، اینکاره نیستی اصلا چرا چوبدستی دستت می گیری؟

اینیگو، وسط شن های داغ صحرا چرت می زد.
- جیسون راست می گه، به جا چوبدستی باید عصای پیریت رو دستت بگیری!

ارکو به انگشتی که در دست، جیسون قرار داشت خیره شد.
- آخه چرا همشه باید انگشت باشه؟ عضو دیگه ای پیدا نمی کنی؟

راوی درحالی که گاد طور از زیر ابر ها بیرون آمده بود، خطاب به ارکو گفت:
- چه کنم سوژه دیگه ای ب جز انگشت و چاقو نمی یابم؛ به همین انگشت بسنده کن!

جیسون با ناامیدی به انگشت ارکو خیره شد.
- کاریش نمی تونم بکنم؛ حداقل نه اینجا زیر آفتاب داغ. باید بریم هاگوارتز، به هاگزمید آپارات می کنیم.
- پس چرا از اولش این کارو نکردیم؟

اما با حالتی که می خواست خفن به نظر برسد گفت:
-چون می خواستیم ورودمون دراماتیک به نظر بیاد.

جیسون ارکو را بلند کرد. ارکو با نگاه " این داستان ادامه دارد" و "انتقام انگشتم رو ازت می گیرم" به نیکلاس خیره شد؛ سپس همراه با جیسون و دوستانش از دید خارج شد.
نیکاس در حالی که شانه اش را بالا می انداخت، به سمت افق به راه افتاد و قسم خورد هرگز با "الف بچه ها" دوئل نکند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: تابلوي شني امتيازات
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1401 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه اول آموزش دوئل



گریفیندور

جیانا ماری:27
لیلی لونا پاتر:25
کتی بل:29



اسلیترین

دوریا بلک:28
اسکورپیوس مالفوی:30



ریونکلاو

تری بوت:29
لینی وارنر:30



هافلپاف

نیکلاس فلامل:29
پیکت:29




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: تابلوی شن پیچ زندان (اعلامیه های آزکابان)
ارسال شده در: شنبه 27 شهریور 1400 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دولت کج و کوله- ملت گوشت و دنبه


خانم کتی بل با توجه به اظهاراتی که شما در این پست داشتید، گربه شما قاقارو در ساعاتی که جناب جاگسن بوی ماهی گرفتند در مرلینگاه به سر می برده است.
با توجه به شناخت من(بنده در دانشگاه آزاد توکیو شش واحد درس گربه شناسی پاس کرده م!) گربه ها از مرلینگاه استفاده نمی کنند!
و شما به یک شاهد در پستتان اشاره کردید‌ که شاهد شما واجد شرایط شاهد بودن نیست! (قد شاهدان باید بیشتر از ده سانتی متر باشد و حشرات مخصوصا پیکسی های آبی، واجد این شرایط نیستند.)
با توجه به کم بودن مدارک، واجد شرایط نبودن شاهد و صغر سن متهم، شما را به دلیل سهل انگاری در تربیت بچه گربه مذکور، مجرم و زندانی آزکابان اعلام می کنم!

مجازات شما به شرح ذیل است:

مجازات اجباری: زدن دو پست در دو تاپیک دلخواه در دهکده هاگزمید.
مجازات اختیاری: دوئل کردن با زندانبان آزکابان که بنده می باشم!

توجه داشته باشید که اگر مجازاتتان در ظرف یک ماه انجام نشود، دسترسی ایفای نقشتان گرفته می شود.

باشد همگی در راه وزارت خورده... چیزه رستگار شویم!


پ ن: دولت کج و کوله- ملت گوشت و دنبه دولت حق می باشد و دراین راستا ما در تلاشیم حق کسی ضایع نشود و اصلا هم رشوه بگیر و اهل پارتی بازی نیستیم و هر کس که اینطور فکر کند سریعا غذای وزیر گرامی عزیزمان می شود بیاید و اعتراض کند، ما قطعا به شیوه های نوین پاسخ گوی شما هستیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/6/27 0:55:19


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 24 شهریور 1400 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله دوم جام آتش





رو به روی پیرمردی که موها یش به سفیدهی گرویده بود نشسته بود. تنبیه سرا ساکت و آرام بود. صدایی به گوش نمی رسید و تنها نوری که فضا را روشن می کرد انعکاس نور شمعی کوچک به روی پنج جفت چاقوی ریز بود. پسر ده چاقوی ریز را با انگشتان دستش به رقص در می آورد.

- می گن کارت با اینا خیلی خوبه.
پیرمرد در فین فین کنان این ها را گفت. چشمان ریزش پسر رو به رویش را می پاییدند. اگر دقت می کردی می توانستی رنگ ترس را در چشمان ریزش بیابی.
پسر از جایش بلند شد و قدمی به سمت پیرمرد برداشت؛ پیرمرد در خودش مانند موشی جمع شد و دستانش را روی چشمانش قرار داد.
- جون به جونت کنن موشی و ترسو، پیتر پتی گرو!

نوک چاقوی تیزش رو به گلوی قربانی بخت برگشته نزدیک کرد.
- وقتشه شکنجه ت کنم! باید تقاص پس بدی موش ترسو!

چشمان ریز پیرمرد در حال تکان خوردن بودند، کل عمرش را از این و آن دستور گرفته بود و شکنجه شده بود، حال پسرکی که نصف سن او را هم نداشت، می خواست شکنجه اش کند. با بالا رفت دست پسر چشمانش را بست. آیا این اتمام کارش بود؟ اتمام کار؟ در کل زندگی اش به چیز خاصی دست نیافته بود. زندگی اش سرتاسر دروغ، نیرنگ و خیانت بود. بنابراین مرگ بهترین انتخاب نبود؟
بعد گذشت چند دقیقه وقتی که چیزی احساس نکرد چشمانش را گشود. پسرک با پوزخند بی رحمانه ای به او می می نگریست.

- حتی ارزش این رو نداری که چاقو هام بهت بخورن، ترسوی بزدل! چطوری تو رو فرستادن گریفیندور؟ مایه شرم گریفیندوری!
چشمان ریز پیتر پر از اشک شد، این چیز تازه ای نبود خودش هم می دانست که ارزشی ندارد و به درد هیچ کاری نمی خورد. در تاریکی تنبیه سرا آرام آرام اشک ریخت. با حرکتی شمع کوچک خاموش شد و همه جا در تاریکی و ظلمت فرو رفت، اما صدای خوردن چاقو ها به هم سکوت را می شکست.
پسرک آهی کشید به سمت در خروجی پا تند کرد.
- به نظرم نکشتنت بدترین شکنجه محسوب میشه.
سپس از پله ها بالا رفت و از نظر محو شد و پیتر پتی گروی مفلوک را با اشک هایش تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 22 شهریور 1400 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: ارکوارات ساکورا راکارو نادم و پشیمان
گیرنده: جیسون کن بهترین آنکی دنیا
آدرس: خوابگاه پسران گریفیندور


کنیچیوا جیسون کن!
نمی دونم از کجا شروع کنم، ولی همین اول کاری بهت می گم که واقعا پشیمون و نادمم. از این که اصلا دوست خوبی برات نبودم؛ از همون اولش تو همیشه هوای من رو داشتی اصلا واست مهم نبود با پسر مو سفید عجیب غریبی که با مورچه ها حرف می زنه دوست باشی.(نمی دونم شاید دلیلش این بود که خودتم مو سفید بودی!)

بگذریم، واقعا متاسفم که همیشه اذیتت کرده م، تو همیشه هوامو داشتی و من می خواستم مراقبت باشم مثل وقتی که عروسک تدیت رو با چاقو تیکه تیکه کردم چون فکر می کردم نفرین شده ست یا وقتایی که با مسواک تو مسواک می کردم دندونامو، فکر می کردم این یه نوع روشیه که محبتمو ابراز می کنه ولی از شانسم تو وسواس داشتی؛ البته بگذریم که الکس بهم گفت ربطی به واسواسی بودن نداره و هیشکی با مسواک دیگری مسواک نمی کنه! ببخشید که یه دفعه به بهونه اینکه از تاریکی می ترسی اومدم و تشک پهن کردم تو اتاقت، راستش خودم از تنهایی می ترسیدم، چون کل روز باهمیم... خب شبا می ترسم تنها باشم. ببخشید هیچوقت تنهات نمی ذارم و همیشه آویزونتم، فکر کنم یکم سخت باشه اینکه همیشه مجبور باشی من رو اینور و اونور تحمل کنی! و واقعا عذر می خوام که امروز عصبانیت کردم! من فکر می کردم اون یارو بهت نزدیک شده تا بهت صدمه بزنه به خاطر همین کشمش، نمی دونستم فقط می خواد باهات دوست بشه، ولی بهت قول می دم جسدش رو یه جای خوب دفن کنم و مراسم آبرومندی واسش برگذار کنم!

گومناسای جیسون کن! گومنه!
حالا می شه منو از اینجا بیرون بیاری تا باهم حرف بزنیم؟ اینجا خیلی تنگه به زور دارم این نامه رو می نویسم! اگه منو ببخشی قول می دم ارکوی خوبی باشم از این به بعد و بازم آنکی های ابدی باشیم!


قربانت ارکو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1400 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله دوم جام آتش



نماینده گریفندور


- مطمئنی طرز کارش رو بلدی؟

با اعتماد به نفس نگاهی به سر تا پای هم سفرش انداخت.
- معلومه که مطمئنم! مثل اینکه خودم...
قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند، چیزی با شدت بر ملاجش کوبیده شد.

- اینقدر قپی نیا، آخه چرا من با این دلقک هم سفر شدم؟
- مون منبور مودی؟ (چون مجبور بودی؟)

در صدم ثانیه نگاهش به طرف هم سفرش که دولپی مشغول خوردن همبرگر، پر گوشتی که لذیذ به نظر می آمد، چرخید.
- اونو از کجا پیدا کردی؟

هم سفرش غذایش را قورت داد.
- از اون رستواران بغلی.
- تو این بر بیابون رستوران کجا بود...
باورش نمی شد وسط بیابان یک فست فودی به اسم " اصغر فنگ پز" سبز شده بود.

- ولی من یادمه که وقتی داشتیم از اینجا رد می شدیم، همچین چیزی وجود نداشت. ولی خب لنگه کفش تو بیابون نعمته!

هم سفر که داشت آخرین لقمه های همبرگرش را گاز می زد، گفت:
- این آخریش بود و گفتن بعد از دوازده شب، رستوران تبدیل به توآلت عمومی می شه.
سپس نگاهی به ساعتش انداخت.
- یعنی دو دقیقه بعد.

و درست سر ساعت دوازده، شکل رستوران تغییر کرد و تبدیل به توآلت عمومی شد! هاج و واج به توآلت عمومی که دو دقیقه پیش رستوران بود، خیره شد.
- من گرسنه مه!
- به من چه...
تا به خود بیاید همبرگر از دستانش قاپیده شد بود و ثانیه بعد در دهان هم سفر بود.

- با چه جرئتی همبرگرم رو...
قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند زمان برگردانی که چند دقیقه پیش در دست داشت، از دستش افتاد و دو نیم شد.

- شکست!
- می دونم!
- تنها راهمون برای خارج شدن از اینجا!

هم سفر کله اش را خاراند.
- چی کار کنیم؟
کمی فکر کرد و گفت:
- به نظرم تا صبح بمونیم، ببینیم چی می شه.
و اینگونه بود که هم سفران تا صبح فردا کپه... چیز خوابیدند.


فردا صبح


چشمانش را گشود. به دستانش نگاه کرد، همه چیز عادی بود، اما گویا یک چیز عادی نبود.
- گشنمه! می خوام همه چیز رو بخورم!

صدایی از درونش فریاد زد.
- اون دیالوگ منه!
- تو اون تو چی کار می کنی؟

صدا کمی فکر کرد.
- نمی دونم از وقتی بیدار شدم همین جا بودم!

این اصلا شرایط راضی کننده ای نبود. او خودش را می خواست اصلا دوست نداشت یک کنه ی لوده درونش باشد، خواست کمی فکر کند، اما قار و قور شکمش مانع این کار شد.
- دیدی چی کار کردی؟ عین تو شدم! همش گرسنه مه! ارباب عمرا دیگه منو قبول کنن.

هم سفر چشمانش را چرخاند. در این حین جرقه در ذهنش شکل گرفت.
- ببین منو تو با هم ترکیب شدیم تو بدنی و من ذهن! گرسنگی من ویژگی تو شده پس منم مغز تو رو دارم.
- غیب گفتی!

هم سفر بدون توجه به هم سفرش ادامه داد.
- ما وقتی از بیابون سر دراوردیم کاملا نرمال بودیم این وسط مسطا، یه سری اتفاق افتاده که باعث این پدیده شده.

پوفی کرد و گفت:
- حالا می گی چی کار کنیم؟
- صبر کن دارم فکر می کنم... آهان فکر کنم فهمیدم چه اتفاقی افتاده!

با بی حوصلگی پرسید:
- چی شده؟
- این نفرین زمان برگردانه! زمان برگردان از ما ناراحت شده که شکونیدمش، باید به هم وصلش کنیم.

کمی مسخره به نظر می آمد اما امتحان کردنش بی ضرر بود.
با کمی گشتن زمان برگردان های دونیم شده را یافتند.

- حالا با چی بچسبونیمش؟
- تف!
- ایییییی!
اما برای گفتن این حرف دیر شده بود، زیرا مقداری زیادی آب دهان به دستش مالیده به دو طرف شکسته زمان برگردان، زد.

- من چرا همچینک شدم؟
- چه جالب نمی دونستم قابلیت کنترلت رو هم دارم.

بعد از چسباندن زمان برگردان، بلافاصله، هیچ اتفاقی نیوفتاد.
هم سفر که گیج شده بود، کله اش را خاراند.
- نمی دونم چی شده؟ مثل اینکه محاسباتم غلط از آب دراومد.
- یعنی چی؟ پس چی کار کنیم؟ چه جوری از اینجا خلاص شیم؟

صدای قار و قور شکم گرسنه اش در کل بیابان طنین انداخته بود.

- شرمنده م فکر کنم تئوری که دادم کلا غلط بود!
- دوباره بگو چرا من باهات هم سفر شدم؟









افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/6/20 22:57:52


پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: جمعه 19 شهریور 1400 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- باز شد؟
- آره!
- به همین راحتی؟
- آره!
- هری بازش کرد؟ چطور؟
- یعنی می گین به من نمیاد بتونم در باز کنم؟
صدای هری پاتر بود که با بغض به محفلیون و محفلیات می نگریست.

- باز شروع شد!
- چطور می تونین همچین حرفی رو به من، پسر برگزیده بزنین؟

دامبلدور به هری نزدیک شد تا کنترل اوضاع را به دست بگیرد.

- نیاین نزدیک پرفسور! شما همونی بودین که می خواستین منو مثل خوک بزرگ کنین!
- اشتباه شده بابا جان اون دیالوگ سوروس بود نه من!

پسر برگزیده به جنون رسیده بود.
- آی زخمم! وای زخمم!

لیسا دم گوش آلنیس زمزمه کرد.
- همیشه اینطوریه؟

آلنیس، مشت مشت پفیلا در دهانش می گذاشت.
- نه تیک عصبیه یه خورده صبر کنیم خودش خسته می شه تموم می کنه!

هری حال در حال کندن موهای خویش بود.
-چطور دلتون اومد؟ من پسر جیمز و لیلی ام!
هری چشم هایش را تا جایی که می توانست باز کرد.
- چشمامو ببینین! چطور دلتون اومد به چشمایی که شبیه چشمای لیلیه توهین کنین؟!

لیسا از دیدن اوضاع به وجود آمده و دعوای محفلی ها خسته شده بود، به سمت در قدم برداشت تا قبل از اینکه خیلی دیر شود، فرار کند.

- حالا که اینطوری شد اصلا در رو می بندم ببینم شما چطوری قراره بازش کنین؟!
در صدم ثانیه هری در زندان را بست و سنجاق را دو نیم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!