هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷:۳۶ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
#1
- ارباب مطمئنین تیکه هایی از لیسا تو اون آش نیست؟

به نظر می آمد به لرد برخورده است.
- خیر آشی هستیم بدون ناخالصی و هنوز منتظر جا افتادن و خورده شدنیم.

مشکل فرعی حل شده بود اما مشکل اصلی" آش بودن" لرد، نه تنها حل نشده بود بلکه لحظه به لحظه بدتر هم می شد.
لینی که از شدت نگرانی سرعت بال زدنش را بیشتر کرده بود، گفت:
- چیکار کنیم؟ اگه آش رو نخوریم ارباب ناراحت می شن اگه بخوریم هم دیگه اربابی نخواهیم داشت.
لینی به نکته مهمی اشاره کرده بود.

- می تونیم یکی رو داوطلب کنیم که یه ذره از آش بخوره و بگه بد مزه ست، اونوقت دیگه مجبور نیستیم همه رو بخوریم.

پلاکس با دست روی پیشانی اش کوبید.
- آخه آی کیو ارباب تو آش پخشن اگه یه ذره هم بخوره یه تیکه ای از ارباب رو خورده؛ تازه اگه بگیم آش ارباب بدمزه ست ناراحت می شن.

مروپ با ناراحتی به پاتیل حاوی آش لرد خیره شد.
- چقدر به عزیز مامان گفتم میوه بخور برات خوبه، اینم شد آخرو عاقبتش!
مروپ همانطور به پاتیل خیره شده بو و افسوس می خورد و اصلا به این نکته توجه نداشت که، میوه نخوردن ربطی به آش شدن ندارد!

- داریم حسش می کنیم! کم مونده جا بیافتیم و آشی لذیذ شیم؛ بعدش افتخار می دیم که یکی از شما مارو نوش جان کنه!

مرگخواران با نگرانی به یکدیگر خیره شدند؛ تا زمان جا افتادن کامل آش فرصت کمی داشتند که نقشه درست و حسابی بکشند.



پاسخ به: مجله شايعه سازی!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲:۵۴ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰
#2
به خبری که به تازگی به دست ما رسیده توجه کنید!

ارکوارت راکارو عضو جدید و مرموز جامعه جادویی که از ناکجا آباد یک دفعه پیدایش شد و کسی درباره او اطلاعات چندانی ندارد؛ توسط ماموران آزکابان دستگیر و به آزکابان برده شد و پس از بیست و چهار ساعت آزاد شد!
به گفته زندانبان آزکابان دلیل دستگیری و آزادی فوری وی نامشخص است.

زندانبان آزکابان اطلاعات بیشتری دراین باره به دست ما نداد؛ بنابراین اطلاعات مذکور را با رشوه از یکی از سربازان آزکابان گرفتیم!

استوار ج.ز اذعان داشت که به احتمال زیاد دلیل دستگیری ارکوارت راکارو مشکوک به انجام کارهای غیرقانونی مانند: قاچاق اعضای بدن بوده اما از صحت این شایعه بی خبر است.

پس از مصاحبه با رئیس جلانتری ۶۶۶ لندن علت آزادی را جویا شدیم.
وی علت آزادی را بی گناه بودن ارکوارت دانست و خاطرنشان کرد که در اسرع وقت از ایشان عذرخواهی تمام و کمالی صورت خواهد گرفت.
وی از دادن اطلاعات بیشتر در این مورد صرف نظر کرد.

برای اطلاعات از جزئیات بیشتر به بندی که ارکوارت یک شب را در آنجا گذرانده بود رفتیم. اما هیچکدام از هم بندی های او حاضر به مصاحبه نبودند.

با توجه که اطلاعات زیادی در این باره وجود ندارد ما به تحقیقات خود در این باره ادامه می دهیم.

منتظر خبرهای بیشتر باشید!



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱:۱۴ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰
#3
_ عکس بدین جنازه تحویل بگیرین!

سر مرگخواران به طرف گوینده این حرف چرخید.
-این کیه دیگه یه دفعه از هوا نازل شد تو سوژه!
- کنیچیوا مرگخواران! واتاش... من سوزی... ارکوارت راکارو هستم!

مرگخوارن از ظهور ناگهانی غریبه شوکه شده بودند.
- کنی چی چی؟ چرا اینطوری حرف میزنه؟
-واتا؟ آب میخواد؟
- فکر کنم از فک و فامیلای تاتسوئه. مثل اون حرف میزنه!
- وضعیت تاهلش چجوریاس یعنی؟
- ساحره نیست رودولف جادوگره!


ناگهان بلاتریکس که تا آن زمان ساکت بود به حرف آمد:
- چرا کاری که خودمون بلدیم رو باید به یه کس دیگه بدیم؟ اونم به غریبه ای که نه می شناسیمش خیلیم عجیبه؟
بلاتریکس به ارکو اشاره کرد.
درحالی که چوبدستی اش را سرو ته گرفته بود وردی را زیر لب تکرار می کرد.
- اصلا بگو ببینم تو یه دفعه ای از کجا پیدات شده؟

ارکو به پهنای صورت لبخند میزد.
- از توکیو اومدم تازه متوجه شدم که جادوگرم.

لیسا نگاهی به سرتا پای ارکو انداخت.
- خب چرا میخوای به ما کمک کنی بهت چی میرسه ما بهت پول نمیدیما!

لبخند ارکو عریض تر شد.
- کی پول خواست من دنبال رزومه ام! میخوام همه بفهمن چقدر کار درستم! البته شاید به جای خواب مجانی هم تو خونه ریدل ها بخوام!

یک ابروی بلاتریکس بالا رفت.
- چی گفتی؟
- چیز مهمی نبود.

بلاتریکس سر تا پا ارکو را بار دیگر برانداز کرد.
- ما احتیاج به کمک نداریم برو رزومه ت رو جای دیگه گسترش بده.
- ولی شاید فکر بدی هم نباشه بلا!
تام درحالی که چهره متفکری به خود گرفته بود این را گفت.
بلاتریکس چشمانش را درون حدقه اش چرخاند.
- جلسه اضطراری مرگخواران!

مرگخواران حلقه جلسه اضطراری را تشکیل دادند.
- خب چرا به نظرت فکر بدی نیست؟

لبخند ژکوندی بر لبان تام نشست.
- چون ما می تونیم از این فرصت استفاده کنیم. اگه ما خودمون دست به کار شیم و اون بازرس رو گم و گور کنیم، محفلیا ممکنه بو ببرن و نه تنها ارباب رو دوباره می کشن بلکه مارو به تقلب محکوم می کنن؛ ولی اگه این کارشناسو بکشه، هیشکی نمی تونه ثابت کنه ما بهش دستور دادیم.
- فکر بدیم نیستا! ولی چطور میشه بهش اعتماد کرد! از کجا معلوم جاسوس محفل نیست؟

تام اشاره ای به ارکو ای که داشت با مورچه ها حرف می زد کرد.
- به قیافه ش نگاه کنین آخه محفل همچین آدمیو چطور تو خودش راه میده آخه؟ تو هر قسمت از بدنش یه چاقو گذاشته!
- بلاتریکس آهی از سر ناچاری کشید.
- ولی هر اتفاقی افتاد اول سر اونو زیر آب می کنیم بعد به حساب تو میرسیم تام؛ چون تو این پیشنهادو دادی!

تام آب دهانش را با سرو صدا قورت داد.

- آهای بچه! بیا اینجا ببینم!

ارکو با ورجه وورجه خودش را به سمت مرگخواران رساند.

- ما قبول می کنیم؛ فقط هر اتفاقی افتاد می دونی که چه اتفاقی واست می افته؟

ارکو لبخند می زد.
- کاملا می دونم! ارکو هیچ وقت تو کارش شکست نمی خوره!

لینی در فکر فرو رفته بود!
- ولی یه مشکلی هست.

مرگخواران کنجکاو شدند.
- چه مشکلی؟
- ما که نمی دونیم اصلا این کارشناس کی هست؟

مرگخواران متوجه مشکل جدیدی شده بودند؛ چگونه باید می فهمیدند که کارشناس داوران چه کسی است؟


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۶ ۱۹:۴۴:۲۰


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۲۸:۳۵ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
#4
مرگخواران رفته رفته قرمز و قرمز تر می شدند. تا اینکه از بینی، گوش ها و دهان شان دود بلند می شد‌.


- شبیه گوجه فرنگی شدین مرگخوارای مامان! عاقبت گوش ندادن به حرفای مامان مروپ همینه!


درحالی که رنگ مرگخوارن به سیاهی می گروید و به حدی رسید که از شدت سوزش، به صورت دورانی در یک صف منظم از می دویدند، انگارمسابقه دومیدانی در حال برگذار شدن بود. مروپ دلش به حال مرگخواران سوخت.
- گوجه فرنگی های مامان حالا که می بینم به اندازه کافی تنبیه شدین، چاره کار یه قلوپ آبه.

حال مسئله این بود که آب از کجا می آوردند.

- وا زمین مرلین پر از چشمه و دریا و رودخونه ست.

بلاتریکس که جلو تر از همه می دوید، کروشیویی نثار مرگخوار بدبخت؛ که از قضا تازه وارد هم بود، کرد‌.
- الان تو این گیرو دار رودخونه از کجا پیدا کنیم؟ کم مونده از سازمان دو میدانی بیان واسه مسابقات بین‌المللی ببرنمون!

تام که همیشه خود را موفق تر و خاص تر از همه می دانست برعکس همه برخلاف عقربه های ساعت می دوید.
- به نظرم از همین فلفل فروشه آب بگیریم.

مرگخواران نگاهی به هم انداختند و همین باعث شد که با سر به زمین بخورند.
-چرا زودتر به فکرمون نرسید؟!
- چون همه که من نیستن!

مرگخواران دوباره در خانه مجلل را به صدا درآوردند.
جادوگر بی حوصله باز هم در را باز کرد ،اما اینبار کلاه خواب منگوله داری هم بر سر داشت.
- ما از دست خواب نداریم از دست اینا آقا چرخ خیاطی کاچیران به دردم نمی خوره! با چوبدستی همه کارامو انجا... عه باز که شماهایین چی می خواین نصف شبی؟

مرگخواران در حال انفجار بودند.
- فلفلا خیلی تند بود می شه بهمون آبم بدین؟
جادوگر چشمانش را دور حدقه اش چرخاند.
- باشه ولی باید طلای بیشتری بسلفین!
- تو که گفتی بی نیازی چرا اینهمه طلا می خوای؟
- اولا که آب هست ولی کم است! دوما خیرات نکردم که.

طاقت مرگخواران طاق شده بود.
- آقا هر چه قدر طلا می خواد بهش بده بذا آب رو بگیریم دیگه.
- باشه.

اما مرگخواران هر چه قدر گشتند طلاها را پیدا نکردند.
تام با تعجب رو به بقیه کرد.
- پس طلاها کوشن؟

لیسا در حالی پشتش را از همه برگردانده بود گفت:
- من نمی دونم؛ مسئول نگه داری کی بود؟
همه به سدریک اشاره کردند.

- باور کنین همین جا پیشم بود همین یه دقیقه پیش.

نگاه بقیه به سمت ایوا که کنار سدریک ایستاده بود، کشیده شد. دور دهان ایوا طلایی شده بود!

- طلاها رو خوردی؟
- آخه چجوری؟ اونا که سفتن؛ تازه ضد عفونی نشده بودن!

ایوا نگاه حق به جانبی به خود گرفت.
- خب گشنه م بود! من همه چی می خورم. تازه دهنمم دیگه نمی سوزه؛ اگه می گفتین یکمم واسه شما نگه می داشتم که دیگه دهنتون نسوزه!
مرگخواران:



پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۳:۰۰:۴۲ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
#5
کنیچیوا ولدمورت ساما!
وقتی شما رو میبینم یا یه نفر تو گذشته می افتم.
اگه می شه اینو نقد کنین!

پ ن: خوشحالم که با شما ملاقات کردم.



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸:۴۴ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
#6
_ چرا تفنگ من سبزه؟ من تفنگ آبی می خوام من که اسلیترینی نیستم ریونی ام! اصلا با همتون قهرم من نمی جنگم!
لیسا به نشانه اعتراض مکان را ترک کرد.
این موضوع دلیل خوبی برای آشوبی میان مرگخواران بود.
- اگه اینطوره منم کلاه زرد می خوام مثل همونی که لینی سرشه!
- من لباس رزم قرمز می خوام.
- منم مامانمو می خوام!

سروان که کفری شده بود در حالی که موهای سرش را می کند رو به مرگخواران گفت:
- اینجا جبهه جنگه، زمین بازی نیست که؛ همه اسلحه ها یه رنگن! حواستون به مبارزه باشه.

در همین حین که سروان این نکته را به مرگخوارن توضیح می داد؛ گابریل شیلنگی که یواشکی به جبهه آورده بود را در دست داشت، و داشت به مهمات جنگی نزدیک می شد.

ثانیه ای نگذشت نگاه سروان با گابریل و شیلنگ در دستش، تلاقی کرد.
- عه... عه! تو داری چیکاری می کنی چرا مینا رو میشوری؟!

گابریل لبخند ملیحی زد.
- آخه خیلی کثیفن!

شاخک های رودولف تکان خوردند.
- کو مینا؟ کجاست؟ مینا داشتین رو نمی کردین؟ این مینای با کمالات رو نشون بدین!

بلاتریکس نیشگونی از رودولف گرفت که تا عمر داشت چشم چرانی نکند، اما او رودولف بود و رودولف چشم نچران مثل تسترال بدون "ت" بود.

سروان دوید تا شلنگ را از دست گابریل بگیرد؛ اما خیلی دیر شده بود.


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۵ ۱۶:۱۲:۲۸


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۰۰ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
#7
نام: اركوارت راكارو

جنسیت: مذکر

القاب: جوزو سوزیا (به صورت نوشتار ژاپنی:سوزیا جوزو)، ری، ارکو، راکی، بازرس

سن: کسی سن دقیقش رو نمی دونه سر و وضعش بیشتر به پونزده ساله ها می خوره اما مطمئنا سنش بیشتره

نژاد: دورگه

چوبدستی: ترکیب چوب سرخدار با ریسه قلب اژدها، 20 سانت با انعطاف پذیری بسیار کم

مهارت: با چاقو مهارت زیادی داره طوری که یه پشه رو می تونه تو هوا از وسط نصف کنه

گروه: فعلا بی گروه

شغل: فعلا شغل خاصی نداره همه جا سرک می کشه (از اونجایی که مخترع نفرین امحا احشائه یه سری شایعه ها مبنی بر اینکه تو کار قاچاق اعضای بدنه، هست ولی توسط خودش تایید نشده)

پاترونوس: نداره؛ آخه تازه هویت واقعی خودش رو کشف کرده و هنوز به اون مراحل نرسیده

ویژگی ظاهری:

ارکو یه پسر نسبتا قد کوتاه با موهای سفید (کسی نمی دونه آیا اونا رو رنگ کرده یا رنگ طبیعی شونه) و چشم هایی قرمز. سنجاق های مو قرمزی شکل عدد رومی XIII جلوی افتادن چتری هاش روی چشمش رو گرفته ن؛ واسه اینکه بتونه بدون مشکل نشونه گیری کنه. دو تا نخ کوچیک که به نظر میرسه شکل x باشن کنار چشم راستش بخیه زده شدن و یکی کنار لب پایینی، چند سری از بالای گردن تا پایین و چندین تا از بازو تا دور دست راستش بخیه خوردن. لباس های عجیب و غریبی تنش می کنه یه بلوز سفید؛ که همیشه آستین هاش تا آرنج بالائه، و همیشه شلوار سیاهش به بند شلوار رنگارنگی متصله و همیشه دمپایی پاش می کنه!

ویژگی های اخلاقی:

همیشه لبخند می زنه و خوشحاله، ورجه وورجه می کنه اما کسی از غم درونش و گذشته سختی که داشته خبر نداره. به خاطر اتفاق های بدی که در کودکی براش افتاده قابلیت تشخیص خوب و بد رو نداره تنها کاری رو می کنه که به نظرش درست ترین کاره یعنی هر چیزی که دیگران بهش بگن . کشتن براش کاری نداره از انجام دادن به وظیفه ش لذت می بره. آدم احساسی نیست انگار احساس تو وجودش کشته شده اما در مواقع استثنا ارکو بی احساس هم ممکنه احساسی بشه. از خوردن آبنبات و پاستیل لذت می بره. به خاطر سر وضعش مردم به توانایی هاش اعتماد ندارن ولی فقط اگه تو یه نبر ببیننش مطمئنا ازش می ترسن. موقع مبارزه جنون جلوی چشماش رو میگیره و نمی فهمه داره چیکار می کنه از مبارزه خیلی لذت می بره. اختلالات روانی فاحشی داره ولی انگار مشکلی براش پیش نیاورده و از این اتفاق راضیه.


زندگی نامه:

پدر ارکو یه جادوگر انگلیسی کنجکاو بود که به همه جای دنیا سفر می کرد. از قضا زمانی که به توکیو سفر کرده بود عاشق یه زن ماگل ژاپنی می شه و همونجا باهاش ازدواج می کنه که حاصل این ازدواج ارکوارت کوچولوئه. کمی بعد از تولد ارکو پدرش اونها رو به مقصد انگلیس ترک می کنه و به مادر ارکو قول می ده که برای بردن اونها به انگلیس میاد، ولی هیچ وقت این اتفاق نمی افته. تو پنج سالگی یه نفر ارکو رو از مادرش می دزده.
گذشته ش در هاله ای از ابهامه چون ارکو هیچ وقت با کسی در این مورد حرف نمی زنه اما مشخصه که تحت تاثیر جو روانی بد یا حتی شکنجه های سختی بوده. ضربه روانی سختی خورده و مشخصا نشون نمیده. اگه باهاش تو یه اتاق بخوابی متوجه حرف هایی که تو خواب می زنه می شی حرف هایی که به نظر بی معنا میان مثل "بیگ مادام، شینوهارا سان و غول ها". ارکو الان در کلبه کوچولو توی هاگزمید زندگی می کنه و تقریبا خوشحاله.


تایید شد!


ویرایش شده توسط suzuya.juuzou در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۴ ۱۷:۴۵:۰۶
ویرایش شده توسط suzuya.juuzou در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۴ ۱۷:۴۶:۱۷
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۴ ۱۹:۵۷:۵۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.