جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- زبان شناسی جادویی


نقل قول:
جریمهی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را بهموقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکتکنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسهای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.
امتیازات جلسه چهارم کلاس زبان شناسی جادویی
اسلیترین: 20 از 60 امتیاز
1- گلرت گریندلوالد: 20 امتیاز
گریفیندور: 0 از 60 امتیاز
ریونکلاو: 0 از 60 امتیاز
هافلپاف: 0 از 60 امتیاز
افرادی که لایک کردند


نقل قول:
جریمهی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را بهموقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکتکنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسهای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.
امتیازات جلسه سوم کلاس زبان شناسی جادویی
اسلیترین: 40 از 60 امتیاز
1- گلرت گریندلوالد: 20 امتیاز
2- بلاتریکس لسترنج: 20 امتیاز
گریفیندور: 0 از 60 امتیاز
ریونکلاو: 40 از 60 امتیاز
1- لونا لاوگود: 20 امتیاز
2- گابریلا پرنتیس: 20 امتیاز
هافلپاف: 20 از 60 امتیاز
1- ریگولوس بلک: 20 امتیاز
افرادی که لایک کردند


خودمان را به اولین رودخانه میرسانیم و مسیر آن به سمت پاییندست را پیش میگیریم تا به یک آبادی برسیم. در آن آبادی، اهالی را قتل عام میکنیم و از آب و غذا و از همه مهمتر سرویس بهداشتیشان استفاده میکنیم و سپس با یک آپارات تمیز در هاگزمید ظاهر میشویم. از آنجا به بعد قلعه مشخص است و میرویم به هاگوارتز.
2.
طبیعت همه چیز است. آغاز و پایان است. مسیر است. پویا است و در عین حال هر کسی پویایی آن را درک نمیکند. ما و ذهنیتمان جمیعاً همه بخشی از طبیعت هستیم و نسبت دادن یا ندادن آنچه به ذهنمان میآید به طبیعت کار بیهودهایست. او مادرمان است و باید در حفظ و نگهداریاش کوشا باشیم و آن را به فنا ندهیم.
3.
گلرت گریندلوالد در جنگل تاریک قدم میزد به امید که خونرسانی به همهجای بدنش به درستی انجام شود و متابولیسم بههمریختهاش به جای قبل بازگردد. همچنین، پروفسور دابیالعالمین از آنها خواسته بود بروند از طبیعت الهام بگیرند. او هم به دنبال الهام از طبیعت بود. رفت و رفت و رفت. در مسیر جنگلی زیبا و تاریک، درختهایی را میدید که جُفتجُفت کنار هم قد کشیده بودند و شاخ و برگشان در هم فرو رفته بود. با خود گفت اصلاً دوست ندارد به این شکل از طبیعت الهام بگیرد. الهام را باید از چیزهای دیگری گرفت. پس به راهش ادامه داد.
رفت و رفت و رفت و به دو رودخانهی موازی رسید که کمی پایینتر به هم میرسیدند و آبهایشان با هم یکی میشد. با خود اندیشید، حتماً طبیعت شوخیاش گرفته. چرا باید پاسخ تکلیف اول را جلویش قرار دهد. راهش را کج کرد و تصمیم گرفت این بار به سمت غرب حرکت کند. کمی جلوتر دو سانتور سیکسپکدار و پشمالو را دید که مشغول بودند. از آنجایی که میدانست "مشغول بودند" برای بعضی حاوی نکات انحرافی است، تصمیم گرفت دفترچهاش را بیرون بکشد و الهامهایی که میگیرد را مستقیم و غیرمستقیم در آن یادداشت کند و جای شک و شبههای باقی نگذارد.
دو سانتور دیدم که مشغول آواز خواندن بودند:
تو مزرعه مشغول کار و شخمم
اگر که محصول نمیده به من چه؟
آن دو سانتور قاه قاه میخندیدند. طبیعت چنان با آنها کرده بود که هم آن چند پای تنومند اسب را داشته باشند، هم بدن و مغز انسانی با قدرت تعقل و تفکر! این الهام را چگونه باید معنی کنم؟ طبیعت جان من میگذارم این دو سانتور به آواز خواندن مشغول بمانند و برمیگردم به همان رودخانه و سعی میکنم از ماهیها چیزهایی دستگیرم شود و در دفترم بنویسم.
و اینچنین شد که گریندلوالد در دوراهی بین رودخانهها و سانتورهای عجیب و غریب، رودخانههای بیآزار و کمخطر را انتخاب کرد و مشقش را با تماشای ماهیهای ریز و درشتی که همدیگر را میخوردند تکمیل کرد.
افرادی که لایک کردند



نقل قول:
جریمهی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را بهموقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکتکنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسهای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.
امتیازات جلسه دوم کلاس زبان شناسی جادویی
اسلیترین: 60 از 60 امتیاز
1- مروپ گانت: 20 امتیاز
2- بلاتریکس لسترنج: 20 امتیاز
3- لرد ولدمورت: 20 امتیاز
گریفیندور: 60 از 60 امتیاز
1- جینی ویزلی: 20 امتیاز
2- هرمیون گرنجر: 20 امتیاز
3- کوین کارتر: 20 امتیاز
4- ملانی استانفورد: 20 امتیاز
ریونکلاو: 60 از 60 امتیاز
1- لیلی لونا پاتر: 20 امتیاز
2- گابریلا پرنتیس: 20 امتیاز
3- بردلی: 20 امتیاز
4- لاکرتیا بلک: 20 امتیاز
هافلپاف: 0 از 60 امتیاز
افرادی که لایک کردند


اردوهای علمی-تفریحی پروفسور دابی، باعث استقبال باشکوهی از کلاسش شده بود. به نحوی که نه تنها دانشآموزان زیادی سر کلاس حضور داشتند، بلکه حتا افراد فارغالتحصیل نیز بینشان دیده میشد. مثلا بلاتریکس لسترنج که مشغول پاک کردن سیاهی زیر ناخنهایش با نوک خنجر بود و احتمالا تصور میکرد یک گیرهی سرِ صورتیِ پاپیونیِ کوچک، میتواند او را در همان ردای مشکی و زیرردایی دکلتهاش، از تابلو بودن خارج کند. به هر حال هر چه که بود تمام دنشآموزان زیر چشمی به او خیره شده و صدای نفسشان هم به گوش نمیرسید. سکوتی که یکی دو دقیقه پس از زمان رسمی شروع کلاس، با صدای قدمهای کوچکی یک جن خانگی شکست که دوان دوان خود را به کلاس رسانده بود.
- پروفسور دابی (جنّ بد) گفت که امروز کلاس تعطیل بود.
دابی گفت همهی دانشآموزا تونست کلاس رو ترک کرد و به کارشون رسید. خصوصا بلاتریکس بانو.
وینکی جن پیامرسان خوب؟ 
قهقههی شیطانی بلاتریکس بلند شد. صدایی گوشخراش که حاضر بودی نیمی از عمرت را بدهی اما دیگر آن را نشنوی.
- واقعا فکر کردین دو تا جن خونگی احمق انقدر باهوش هستین که بلا رو دست به سر کنین؟ اون موز چیه توی دستت قایمش کردی؟ بهت رشوه داده؟ همین جاست آره؟
بلا ناگهان سراسیمه بلند شد و مقابل درب کلاس رفت. در چارچوب ایستاد و نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت ... اثری از دابی نبود. همین که برگشت، دانشآموزان را دید که دور وینکی حلقه زده و دستهایشان به سوی موز وینکی دراز شده. لحظهای بعد، دستها به موز رسید و دیگر هیچ دانشآموزی در کلاس نبود.
مدتی طول کشید تا دانشآموزان با فضایی که در آن ظاهر شدند تطابق پیدا کنند. سرسبزی و گِل! تمام امواج نور خورشید بین انبوه شاخ و برگ درختان گرفتار میشد و چیزی جز یک روشنایی نسبی در تمام محیط از آن باقی نمیماند. نمِ خاک، عطر گل و گیاه، و میوههای نیمهترشیده و الکلانداخته، اجزای اصلی تشکیلدهندهی رایحهی پرآکنده در محیط بودند.
- همگی به لوکیشن خاص جلسه آخر از کلاسمون خوش اومد! دابی رو بابت این تغییرات اجباری بخشید.
نگاههای متعجب دانشآموزان این طرف و آن طرف میچرخید. جز درخت و درخت، چیزی نمیدیدند.
- گیج نشد! دابی این جا بود! واهاهاهاهاهاهای!

اشارهی وینکی با موز-رمز تاز به سمت بالا، باعث شد نگاه ها به سوی موجودی ریز نقش با گوشهایی مانند بالهای گشودهی خفاش برود که با تودهای از برگ بدنش را پوشانده بود. دابیِ جنگلی از یک ریسمان سبز آویزان شده و از شاخهای در ارتفاعات بالا، به سمت دانشآموزان تاب میخورد! استاد تالاپّی بین شاگردانش فرود آمد و تدریسش را آغاز کرد.
- خوب! همگی با دقت گوش داد ... و یک نفر به من گفت که اینجا چه صدایی شنید؟
- جیغ میمونها!

- زبان امروز زبان جیغه استاد؟ فکر کنم این میمونه داره میگه یکی موزش رو گرفت.

- اوه اوه ... این یکی جیغش خیلی ناگهانی و از ته دل بود استاد. فکر کنم کار بدی باهاش کردن.

- خیر! یک دقیقه زبون به دهن گرفت! موضوع اصلا جیغ و میمون نبود!
همگی دنبال دابی اومد تا شاید منظور دابی رو بهتر فهمید ...دابی کلاه پروفسوریاش را محکم چسبید تا مانع دزدیده شدنش توسط یکی از میمونها شود و سپس آهسته به راه افتاد. اندکی که از گلّه دور شدند و صداها کمتر شد، دابی حین حرکت توضیحاتش را نیز از سر گرفت.
- خوب ... درس امروز یکی از قدرتمندترین و اصیلترین زبانها بود. زبانی که از خود بشر هم عمر درازتری داشت. و شاید این عجیب بود، چون زبانها رو بشر ساخت تا به کمک اونها ارتباط برقرار کرد. پس چطور ممکن بود یک زبان از خود بشر قدیمیتر بود؟ حالا یک نفر به دابی گفت که الان چی شنید؟
از انبوه درختان بلند فاصله گرفته و به برکهای رسیدند که اطرافش را بیشتر بوتههای کوتاه، نیزار و علف فرا گرفته بود.
- صدای قور قور غورباقهها؟

- صدای نم نم قطرههای آبی که رو سطح برکه فرود میاد؟

- صدای بادی که لای درختا میپیچه؟

- صدای جیغ اون میمونه که تا این فاصله هم میاد؟ ,واقعا کار بدی دارن باهاش میکنن!

دابی که همچنان در ابتدای دسته پیش میرفت، متوقف شد و برگشت رو به بقیه.
- شما همه جواب رو گفت، و نگفت! همگی جزء رو شنید ... اما دابی وقتی یک عالمه جزء دید، توش دنبال یک دونه کُلّ گشت!
دابی نمیدانست نگاههای مبهوت بابت مبهم بودن صحبت خودش است یا فضای کلاس دانشآموزان را غرق خود کرده؟
- بگذارید دابی یک مثال زد! دابی وقتی به لونا بانو نگاه کرد، نگفت که یک جفت چشم دید، یک جفت دست دید، یک دماغ دید، یک عالمه مو دید، یک شکم دید و ... بلکه دابی گفت که لونا رو دید! اگرچه تک تک اونها رو هم دید. به همین ترتیب، دابی درسته که دابی هم صدای بارون شنید هم صدای باد شنید هم صدای جیغ هم صدای قور قور ... ولی دابی در واقع فقط یک صدا شنید؛ و اون صدای طبیعت بود.
- ببخشید پروفسور ... اما این که شد صدا! زبانش کجاست؟
- سوال خوبی پرسید ریگولوس قربان! بذارید دابی کامل توضیح داد ... امروز ما سراغ زبان طبیعت رفت. یعنی زبانی که از طریق اون، طبیعت با ما حرف زد و به ما پیغام رسوند. حالا این پیغام ممکن بود با همین صداها رسید، یا حتا بدون هیچ صدایی و فقط با دیدن یک منظره، شخص پیامی رو از طبیعت دریافت کرد!
هوا آهسته آهسته رو به تاریکی میرفت و صدای جیرجیرکها نیز به سمفونی محیط اضافه میشد.
- بذارید دابی چندتا مثال زد. تا حالا دقت کرد که بارون روی گل سرخ و علف هرز به یک اندازه بارید؟ این صحنه یک پیام پرتکرار طبیعت بود. مدام به بشر یادآوری کرد که به همه به صورت یکسان محبت ورزید! یا تا به حال به برگهای یک درخت نگاه کرد که توی پاییز چطور دونه به دونه روی زمین افتاد؟ پیامی که ما با دیدنش دونست هر چیزی سر موقع خودش انجام شد!
- پروفسور اون وقت برای پی بردن به این که هر چیزی یه وقتی داره واقعا لازم بود بیایم در اعماق جنگل تمرکز کنیم؟
نمیشد از این که اگه بستنیمون رو به موقع نخوریم آب میشه، اینو نتیجه بگیریم و همیشه بستنیمون رو سر وقت بخوریم؟ 
- گابریلا بانو تونست از هرچیزی که دوست داشت این نتیجه رو گرفت ... اما اینها فقط مشهورترین و سادهترین مثالها بود تا دابی منظورش رو از حرف زدن طبیعت رسوند. زبان طبیعت تونست حرفهای خیلی عمیقتر، پیچیدهتر و شخصیتری زد. بستگی داشت که شخص چقدر تونست با طبیعت اُنس گرفت و رفیق شد. باید با طبیعت صلح کرد و اجازه داد طبیعت حرف رو زد. مثلا دابی خودش وقتی امواج یک رود خروشان رو دید، روی تصمیم شورش علیه وزارت محکم شد! دابی زنده به آن بود که آرام نگرفت. دابی موج بود که آسودگی دابی عدم دابی بود.
اگر کسی سوالی نداشت دابی خودش رو برای این که الان آسوده بود تنبیه کرد! 
کسی نمیدانست هرمیون برای نجات دابی از تنبیه دست بلند کرده، یا واقعا سوال دارد!
- اما پروفسور! چطور میتونیم متوجه بشیم منظور طبیعت رو درست متوجه شدیم؟ یعنی اگر به ما یک چیزی بگه ولی ما اشتباه برداشت کنیم چطور؟
- جوابهای مختلفی شد به این سوال داد. اما دابی به عنوان یک جن sceptic این پاسخ رو بیشتر پسندید: بعضیها معتقد بود که زبان طبیعت، در واقع ابزاری بود برای پیام دادن بین ما و خود ما! یعنی در واقع طبیعت به خودی خود حرفی نزد. بلکه ما ندای درون خودمون رو از طریق طبیعت شنید! اگر این فرض رو پذیرفت، دیگه شکی وجود نداشت! پیغام، همونی بود که خودت برداشت کرد ... چون خودت برای خودت فرستاد! به قول معروف وقتی که دونست، خودت دونست!
برای همین حتا یک پیغام واحد طبیعت، تونست برای دو تا آدم مختلف، دو تا معنی متفاوت داشت! مثلا پروفسور اسلاگهورن وقتی بارش بارون روی گل سرخ و علف هرز رو دید، نتیجه گرفت که اگر به گل سرخ آب داد، گل خوشگل و خوش عطر شد! اما اگر به علف هرز آب داد، علف بیشتر به پر و پاش پیچید! پس پروفسور اسلاگهورن از همین صحنه نتیجه گرفت که بهتر بود همهی آبش ... یعنی همهی توجه و تمرکزش در کلاس رو برای ساحرههایی که مثل گل سرخ خوشگل بود نگه داشت. 
نگاه دابی به صورت ناگهانی به آسمان دوخته شد. بی آن که سرش را پایین آورد گفت:
- هوا داشت غروب کرد ... دابی باید خودش رو به غار رسوند. دابی متمرکز. دابی متصل به مادر طبیعت. دابی نیروانا!

و پیش از آن که کسی سر بجنباند، دوان دوان در میان درختان ناپدید شد. کسی نمیدانست بدون حضور دابی، وینکی، و موزی که رمزتاز بود، چطور باید از آمازون به هاگوارتز بازگردد!
تکلیف:
1. چطوری خودتونو نجات میدین و به هاگوارتز برمیگردین؟ (پاسخ کوتاه، نهایتا چند جمله) (2 نمره)
2. به صورت کوتاه و غیر رول، از زبان شخصیت خودتان پاسخ دهید که آیا طبیعت واقعا پیغامی برای انتقال به ما دارد، یا ما تنها ذهنیّتهای خودمان را به آن نسبت میدهیم؟ (4 نمره)
3. در یک رول، شخصیتتان را در موقعیتی قرار دهید که در برابر یک تصمیم مهم یا یک دوراهی، با الهام از طبیعت دست به انتخاب میزند. (14 نمره)
(میتوانید به قصد پیدا کردن پاسخ به دل طبیعت پناه ببرید یا تصادفا متوجه یکی از مظاهر طبیعت شده و بر تصمیمتان اثر بگذارد. نتیجهی این تصمیم میتواند مثبت یا منفی باشد. الهام از طبیعت نیز میتواند به صورت مستقیم یا غیرمستقیم و به هر شکلی که خودتان تصمیم میگیرید باشد. نیازی نیست لزوما مشابه مثالهای تدریس باشد.)
افرادی که لایک کردند

#بیا بنویسیم


به یاد دارم روزی از روزها، پیش از آنکه مسئولیت لندن به من سپرده شود، در خیابانهای آن قدم میزدم و وضع مردم را نظارهگر بودم. در فقیرنشینترین محلهی شهر، عدهای کودک این گوشه و آن گوشه روی زمین از حال رفته بودند، درحالیکه شکمهایشان به کمر چسبیده بود و رسماً چیزی به مرگشان باقی نمانده بود. این صحنه را که دیدم، یادم آمد حساب ساعت از دستم در رفته و زمان ناهار را از دست دادهام. با عجله خود را به رستوران محبوبم رساندم تا چیکناستراگانوف بسیار لذیذش را برای خود سفارش بدهم؛ متأسفانه آخرینش را نفر قبلیام سفارش داده بود و من مجبور بودم خودم را با استیک و امید به اینکه فردا به موقع برسم و غذای مورد علاقهام را سفارش بدهم سیر کنم. از فرط اندوه اشکی از گوشهی چشمم جاری شده بود و حین فرو بردن قطعات استیک در سس قارچ، به کودکانی فکر میکردم که هیچگاه این گونه مشکلات من را درک نمیکردند و هرگز مجبور نمیشدند درحالیکه هوس غذای محبوبشان را دارند، خود را به غذای دیگری راضی کنند.
تکلیف دوم: در یک رول، واکنش یک فرد یا جمعیت را به مرگ شخصیت خودتان به تصویر بکشید.
چند روزی بود که خبر مرگ گلرت گریندلوالد، یکی از قدرتمندترین و بزرگترین جادوگران سیاه تاریخ، تیتر اول تمام روزنامهها و مجلات دنیای جادوگری سرتاسر دنیا شده بود. حتی برخی روزنامههای سیاسی دنیای ماگلها نیز غیرمستقیم به این موضوع اشاره کرده و از رفع بلایی عظیم در پشت پردهی نظم نوین جهانی چه تبریکها گفته بودند. مردمان جادوگر انگلستان اما بیش از هر کسی در این شادمانی شریک بودند و هر یک به طریقی این مهم را جشن میگرفتند. جشن و شادی آنها به حدی بالا گرفته بود که وزیر سحروجادوی وقت، هلگا هافلپاف، برای برقراری نظم و مخفی نگاه داشتن دنیای جادوگری از چشم ماگلها به مشکل خورده بود و گروههای مختلف مأموران داوطلب خود را به نقاط مختلف کشور راهی میکرد تا حافظهی ماگلهایی را که ناخواسته سر از فشفشهبازیهای جادویی جادوگرانِ از خودبیخود درمیآوردند اصلاح کنند.
مشکل دومی که وزیر سحروجادو برای رفع آن تلاش میکرد، پیروان جانبرکفی بودند که همصدا و متحد مصمم بودند آرمانهای گریندلوالد را زنده نگهدارند. با وجود اینکه از دوران وزارت سیریوس بلک، مأموران مخفی تعداد بسیاری از این پیروان را شناسایی کرده و زیر نظر گرفته بودند و فهرست بلندبالایی از آنها و محل زندگیشان در اختیار داشتند، پس از انتشار خبر مرگ گریندلوالد متوجه شدند که دست کم سه برابر آن تعداد، گروههای زیرزمینی هواداران این جادوگر سیاه در اروپا مشغول به فعالیت بودند. طی سه ماه پس از این واقعه، جشنهای شادمانی مردم عادی دیگر مسئلهآفرین نبود و شاید حتی دیگر نسبت به این خبر بیتفاوت بودند، اما خبر بدتر برای هلگا هافلپاف و اتاق فکرش این بود که سازمان پیروان آرمان گریندلوالد (پاگ) کاملاً به قوام رسیده بود و ایستادگی در برابر آنها به چیزی فراتر از بازوی حکومت نیاز داشت.
یکی از بحثبرانگیزترین افرادی که رسماً وفاداری خود را به پاگ اعلام کرده و بلافاصله دستگیر شده بود، کینگزلی شکلبوت، یکی از زبدهترین کارآگاههای وزارت سحروجادو و از پیروان سابق آلبوس دامبلدور فقید بود.
مدآی مودی رو به کینگزلی که حالا در زنجیرهای جادوخفهکن در دادگاه گرفتار شده بود:
- کینگزلی. تو دیگه چرا؟
کینگزلی که لبخند پیروزمندانه از چهرهاش محو نمیشد پاسخ داد:
- شاید بهتر باشه دنیا رو از نگاه دیگران هم ببینی آلستور. از همون وقتی که گریندلوالد دوباره ظهور کرد، سر ناسازگاری داشتی. حتی نمیخواستی پیامش رو بشنوی. فکر میکنی آلبوس دامبلدور و گلرت گریندلوالد فرقی با هم دارن؟
مودی با خشم جواب داد:
- اون مغز تو رو شستشو داده کینگزلی! مسئله رو شخصی نکن. من بیشتر از هر چیزی به آرامش دنیای جادویی پایبندم. تو و امثال تو دارید دنیا رو به هم میریزید. برام مهم نیست دنبال چی هستید. این روند باید...
- دقیقا با کجای آرمانهای گریندلوالد مشکل دارید؟ کدومش آرامش مردم دنیا رو به هم میزنه؟ اصلاً به خودتون زحمت دادید دربارهی نظم جدیدی که برای دنیا در نظر گرفته بود تحقیق کنید؟ هیچ می....
زنجیرها از دو طرف دستهای کینگزلی را کشیدند و افسونی بیهوشکننده او را به خوابی موقتی فروبرد.
جلسهی دادگاه به آینده موکول شد. تا یک سال پس از آن، هر روز چندین و چند جلسهی دادگاه برای چهرههای معروف و غیرمعروفی که به جنبش جدید پاگ میپیوستند برگزار میشد. آگاهی آرام آرام در جان مردمان انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی نفوذ میکرد و فعالیتهای بیشمار و عمیق گریندلوالد در دوران حیاتش در جهت سعادت جمعی جادوگران، یک به یک با اسناد و مدارک متقن رو میشد.
حالا همان مردمانی که ابتدا بیوقفه پایکوبی میکردند، در سوگ از دست دادن ناجی آیندهی فرزندانشان نشسته بودند.
- گریندلوالد به مرگ طبیعی نمرده. اون رو کُشتهن.
- هلگا هافلپاف با سیاستمدارانی از دنیای ماگلها ساخت و پاخت کرده. گریندلوالد رو از بین بردهن.
- مگه میشه؟ اون باهوشتر از این بود که به این راحتی به تلهی دشمناش بیافته.
- اما اگر خودش میدونسته این اتفاق میافته چی؟ نگاه کن! یک سال گذشته و الان کی واقعاً شکست خورده؟
- اون هم مثل آلبوس دامبلدور اجازه داد جونش رو بگیرن ولی دنیا رو از شر بزرگتری نجات داد.
- ما نمیذاریم خونش پایمال بشه.
و این مکالمات و مشابه این مکالمات، درست شب قبل از سقوط وزارت فاسد سحروجادوی انگلستان میان رهبران مردمی رد و بدل میشد.
افرادی که لایک کردند



آخرین باری که گریه کردم، اشک شوق میریختم. وقتی که چاقومو فرو کرده بودم تو قلب یکی از محفلیا. خونش میریخت روی صورتم. چاقومو هی در میآوردم و دوباره فرو میکردم. سعی داشت با دستش منو خفه کنه ولی زوری نداشت. دیدن دست و پا زدنش منو به وجد میآورد. وقتی میدیدم زندگی از بدنش خارج میشه، لبخند میزدم. هرچه اون ضعیفتر میشد، خندهی من قدرت میگرفت. تا زمانی که مرد. در اون لحظه انقدر توی صورتش خندیدم که اشک شوق توی چشمام حلقه زد. واقعا لذت بخش بود.
2.
- بالاخره!
دلفی قر میداد و شادی میکرد. بوسی برای خودش توی آیینه فرستاد و به خودش چشمک زد.
- تو این روز فرخنده چقدم پوستم خوب شده، مامان فدام ب... اوا! مامان که فدا شد رفت.

تازه از مراسم ختم بلاتریکس برگشته بود. پیرهنش خاکی بود. دلیلش هم اداهایی بود که برای فریب عوام باید در میآورد. خودش رو روی قبر بلاتریکس انداخته بود.
-مااااماااان! چرا رفتی؟ چرا دخترتو تنها گذاشتی؟ حالا کی باعث بشه اعتماد به نفسم خرد بشه؟ کی چوب بکنه توی بدخواهام؟
بازیگری باور پذیری داشت. حتی خودش هم باور کرده بود. سه بار توی این پروسه غش کرد. تقریبا 3 لیتر آب قند خورد تا حالش جا بیاد. ولی الان فرق میکرد. الان توی اتاق خودش بود و کسی نبود که بخواد براش فیلم بازی کنه.
دلفی خوشحال بود که بلاتریکس دیگه نیست. حق هم داشت. چرا باید از نبود کسی که از اول زندگیت بهت سرکوفت زده ناراحت باشی؟
- یادته هر وقت حالم بد میشد میگفتی: «چون سرت توی گوشیه!»؟ خودت سرت تو گوشی بود که مردی نه؟ فشار بخور زنیکهی فرفری!
دلفی هرچقدر که میگذشت قرش گل درشتتر میشد. قر تو کمرش فراوون بود و تنها جایی که میتونست بریزه توی اتاقش بود. حداقل تا سال مامانش قضیه همین بود. باید حفظ ظاهر میکرد.
- دلفی بابا! میشه بیام تو؟
دلفی تا صدای باباش رو شنید، چند برگ دستمال کاغذی مچاله کرد و روی زمین انداخت. موهاش را ژولیده کرد و روی تخت دراز کشید. پتو رو روی خودش کشید و صداش رو کمی تغییر داد انگار که گرفته.
- زیاد حالم خوب نیست باباجون. میشه باشه واسه بعد؟
صدای باز شدن در رو شنید. نمیشد که بشه. ولدمورت برای همه ارباب بود ولی برای دلفی پدر. روحیهی پدر بودنش نمیذاشت که تو اون حالت دلفی رو تنها بذاره. ای قربونت برم لرد که انقد دل رحمی.
ولدمورت نگاهی به آسمان و به من کرد. منظورش رو کاملا فهمیدم. خیلی خودمونی شده بودم. عذرخواهی کردم و به نوشتن ادامه دادم.
- دلفی بابا خودتو اذیت نکن. این چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفته. همه میدونستیم که اون ماموریت برگشت نداره ولی خب وفاداری مامانت این جرئت رو بهش داد که اون کار رو انجام بده.
دلفی کش و قوسی به خودش داد. وقت، وقت بازیگری بود.
- چرا جلوشو نگرفتی بابا؟ تو که میدونستی مامان قراره دیگه برنگرده. وقتی بهش اجازه دادی به فکر من نبودی؟
دلفی در اصل توی دلش از لرد ولدمورت تشکر میکرد که این اجازه رو به بلاتریکس داده:
- قربون اون کلهی بی موت بشم باباجون. یه محفل فدای دماغ نداشتت بشه. تو بهترین بابای دنیایی. منو از دست اون زنیکه نجات دادی.
ولدمورت دستی به صورت رنگ پریدهی دلفی کشید. البته صورت دلفی گریم بود. چند سال سابقه توی جوتیوب باعث شده بود که به مهارت خوبی توی گریم برسه. با یک پودر خاص صورت خودش رو رنگ پریده نشون داده بود. میدونم که دوست دارین بدونین چه پودری ولی به مرلین که خودمم نمیدونم. من پسرم از این چیزا سر در نمیارم. فقط میدونم که همچین پودری هست.
- خودتو اذیت نکن. میخوای ببرمت اتاقش؟ شاید اونجا رو دیدن یکم حس خوب بهت بده.
دلفی خودش هم دوست داشت که بره. برند لوازم آرایشی سیاه بلاتریکس یکی از بهترین برندهای بازار بود. خیلی دوست داشت که اونا رو برداره واسه خودش.
- آره باباجون، فکر کنم ایدهی خوبی باشه.
با هم به اتاق بلاتریکس رفتند. توی اتاق، دلفی از باباش خواست که تنهاش بذاره. نمیشد جلوی باباش دزدی کنه که. زشت بود.
وقتی که ولدمورت اتاق را ترک کرد، دلفی به سمت میز آرایش بلاتریکس حملهور شد. هر چیزی که میدید رو فرو میکرد توی جیبش.
- زنیکه برای من مای میخرید بعد لوازم آرایشیای خودش همه شیگلمه. ادایی!
وقتی که از غارت صددرصدی میز آرایش مطمئن شد، لشکرش رو به سمت کمد بلاتریکس حرکت داد.
- دروغ نگم سلیقهش توی لباس خریدن هم بد نبود. صرفا تنها مشکلش این بود که فقط مشکی میگرفت. شبیه کیسه زباله بود همیشه.

دستاش بین لباسا میچرخید و اونایی که دوست داشت رو انتخاب میکرد و پرت میکرد روی تخت. کمی از گشتن بین لباسا گذشت که چشمش به جعبهای افتاد. جعبهای که اسم خودش رو اون بود. جعبه رو برداشت و رو تخت گذاشت. درش رو باز کرد و محتویات داخلش رو دید. لوازمی که توش بود مربوط به دوران کودکی دلفی میشد. ناگهان حسی عجیب دلفی رو در برگرفت.
- همه رو نگه داشته بودی؟ عه پستونکم. مشکیام بوده. یادمه یکی بهم گفت برای اینکه بتونن منو ازش جدا کنن مجبور شدن بهم دروغ بگن که گم شده. فکر کنم گفتن که 3 روز تموم داشتم گریه میکردم. این چیه؟ عکس بچگیمه؟
دلفی عکس چند ماهگی خودش رو که توی بغل بلاتریکس نگاه کرد. لبخند مامانش رو میتونست توی عکس ببینه. بین خاطراتی که تو ذهنش بود گشت. یادش نمیاومد که مامانش یه بار هم خندیده باشه.
حس شک درون دلفی شکل گرفت. برای چند لحظه هیچ عضوی توی بدنش تکون نخورد. داشت کل زندگیش رو از زمانی که یادش بود مرور میکرد. به تمام گیر دادنای بلاتریکس فکر کرد. نکنه اون گیر دادنا اونجوری که خودش فکر میکردن نبود؟ نکنه دلیلش چیزی بود که اون نمیتونست ببینه؟ یا اون تنبیهها... نکنه برای آموزش چیزی بود که بعدا قرار بود به دردش بخوره؟ به این فکر کرد که چرا بقیه سختی میکشیدن ولی اون نه. نکنه مامانش جای اون هم سختی میکشید؟ نکنه مامانش رو درست نشناخته بود؟
بعد از فکر کردن به این چیزها، حس شک جای خودش رو به دلتنگی داد. به زمانهایی که میتونست با مامانش بگذرونه و اونو بهتر بشناسه. به روزایی که مامانش ازش کمک خواست و بهونه آورد و غر شنید. دلش تنگ شد برای غر زدنای بلاتریکس. نگاهی به دور و برش کرد. سکوت اذیتش میکرد. عادت داشت که یک صدای جیغ مانند همیشه اسمش رو صدا بزنه. دلتنگ اون صدا شد.
اشک توی چشمای دلفی حلقه زد. قطرهی اشک چشمهای سبز رنگ دلفی رو به سمت وسایل درون جعبه ترک کرد. دلفی سریعا اشکهاش رو پاک کرد تا مبادا روی عکسها بریزه و اونا رو خراب کنه. توی جبعه به دنبال خاطرات بیشتر گشت. اسباب بازیهای دوران بچگی، خط خطیهایی که بنظر نقاشیهای اون زمانش بود و ...
همهی وسایل رو از جعبه درآورده بود. سرعت اشک ریختنش بیشتر شده بود. ناامیدانه به کف جعبه نگاه میکرد. بیشتر میخواست. خاطرات بیشتری میخواست. ولی نبود. دیگه قرار نبود خاطرهای وجود داشته باشه که بلاتریکس هم قسمتی از اون رو مال خودش کرده باشه.
وسایل رو برگردوند توی جعبه. درش رو به آرومی گذاشت. نمیخواست که حتی جعبه هم خراب بشه. بلند شد و خودش رو توی آیینهی رو به روی میز نگاه کرد تا اگه بخاطر گریه آرایشش ریخته بود اون رو دست کنه. وقتی روبهروی آیینه ایستاد متوجه نوشتهای اون طرف جعبه هم شد. با ذوق برگشت. قرار بود چیز جدیدی بهش اضافه بشه. جعبه رو روبهروی خودش گرفت.
نقل قول:
دور ریختنی
(سیبل صدبار بهت گفتم این آشغالای اون بچه رو بنداز دور. جای اضافی گرفته توی کمدم.)
- اون... اون... اون زنیکهی لعنتی!
افرادی که لایک کردند

آخرین بار... آخرین بار! شاید به خاطر کتاب رنجهای ورتر جوان؟ شاید هم به خاطر مرگ شخصیت محبوبم در رمانی که مینوشتم؟ لیک نه! اینها که سطحیاند... گریهی واقعی به شمار نمی روند!
شاید آخرین گریهام، زمانی بود که فهمیدم جز در و دیوار، چیزی از خانهای که به آن تعلق داشتم نمانده. دیدم که سیریوس تک تک تابلوها را پایین میکشد؛ گلهایی که کاشتهام پژمرده میشوند و حیاط پشتی به فضایی برای پاتیلهای سرقتی آقای فلچر و مجمرهای آن دو ترقهی زنده بدل میگردد.
بله، پروفسور! خانهی من آتش گرفته تا خانهی پسر پاتر و دوستانش بنا شود. من خودخواه نیستم؛ لیک چه اتفاقی میافتاد اگر حداقل فنجانی خاطره برای من بگذارند؟
تکلیف رول:
دست لاغر و رنگپریدهاش را بر سنگ مزار سرد و سفت کشید. به تنهی درخت تکیه داد و آهی برآورد.
به نوشتههای روی سنگ قبر خیره شد: ریگولوس آرکچروس بلک.
تولد: ۲۷ جولای ۱۹۶۱.
مرگ: ۳۱ اکتبر ۱۹۹۵.
چون خفت، معالغرامه آسود.
صدای پسرک ظریف اندام در ذهنش انعکاس مییافت.
ـ سوروس، نظرت راجع به مرگ چیه؟
رنگ از رخسار سوروس میپرید؛ لیک به سرعت میتوانست خودش را جمع و جور کند.
ـ بچه، راجع به این چیزا فکر نکن.
به پیراهن برفی قبرستان نگریست و شقیقه هایش را مالید؛ گویا میخواست افکاری را که تهدید به غرق کردنش مینمودند سرکوب کند.
به گلهای نژند نگریست. گلهایی که قطعا زمانی مانند دوستش زنده بودند.
فیلسوفان میگفتند:
- مرگ چیست جز گذر از جهان؟
یا:
ـ مرگ چیست جز گذرگاهی برای رهایی از درد و رنج؟
دستانش را چنان مشت کرد که که کم مانده بود خون از آنها روان شود. چرا مردم میکوشیدند این پایان تهی پوچی را با جامههای رنگارنگ بیارایند؟
چشمانش را بست. در طول زندگیاش، دو بار دیگر هم کوشیده بود به سوال «مرگ چیست؟» پاسخ دهد؛ لیک چه پس از مرگ مادرش و چه پس از مرگ لیلی، به جوابی نرسیده بود. با خود اندیشید:
ـ تنها چیزی که به ذهنم میرسه، اینه که این زندگی پوچه، پس پایانش هم باید بیمعنا باشه.
مدتی طولانی میشد که به پوچی زندگی پی برده بود. کسی چه میدانست، شاید زمانی که دید به دنبال هیچ میدود و به هر هدفی که میرسد؛ آن را بیهوده میپندارد، شاید زمانی که دید در نهایت، انتهای همه چیز جهان خاک است و شاید هزاران شاید دیگر. شاید هم زندگی او پوچ بود، نه زندگی لیلی یا ریگولوس.
ریگولوس عزیز و دوستداشتنی! هنوز نمیتوانست آخرین باری که او را دیده بود از خاطر بزداید. آن لبهایی که به برف میمانستند...و آن دستان لاغری که ناگهان قفلشان شکست و چشمان اقیانوسفامی که ناگهان پرده بر آنها افتاد.
ـ سوروس؟
با شنیدن صدای مینروا مکگوگنال از جایش بلند شد. حتما ماموریت یا گزارش جدید و مهمی در کار بود، وگرنه مینروا بیهوده مزاحمش نمیشد. آهی کشید و خودش را برای مواجهه با دنیای بیرون آماده کرد.
افرادی که لایک کردند

آه آخرین بار همین امسال بود! برای تولدم خاله هلگا و بابا سالازار بعد از شاید شونصد هزار سال دست همکاری به هم دادن تا بهترین بستنی دنیا رو درست کنن! گریهش کجا بود؟ اونجا که با همون اولین لیس فهمیدم چقدر طعمش رویایی و تکرار نشدنیه. پس فریاد زدم:
- خیلی طعمش خاص و رویایی و خوشمزهس! چرا باید تموم بشه؟
و در حالی که سالازار و هلگا میگفتن بابا هنوز که کلی مونده از حالا عر زدن نداره واسه تموم شدن چیزی که تازه اولشی، ولی من گوشم بدهکار نبود و عین ابر بهاری اشک میریختم و بستنی لیس میزدم. بازم موخوام.

2.
آلنیس با صدای پاقی تو خیابونی ظاهر میشه و اولین چیزی که توجهش رو جلب میکنه، صدای شور و شادیه که از فاصلهی کمی تا قسمتی دور به گوش میرسه. همون اول با تعجب برمیگرده و نگاهی به لوسی که طبق معمول رو شونهش جا خوش کرده بود میکنه.
- آممم... مطمئنی آدرسو اشتباه ندادی؟

لوسی مطمئن بود، پس با اطمینان جواب میده:
- چیش عجیبه که همزمان تو یه محله مجلس ختم و عروسی داشته باشیم؟

از همون لحظهی پا گذاشتن رو سنگفرش پیادهرو، یه حسی به آلنیس میگفت صدایی که شنیده از مقصدیه که در پیش گرفته. ولی با این حرف لوسی ترجیح میده همینو بپذیره. چون خب منطقیتر بود. پس شونهای بالا میندازه و باقی مسیرو برای رسیدن به مقصد طی میکنه. ولی هرچی نزدیکتر میشن، صدا هم بلندتر میشه!
- هنوزم معتقدی آدرس درست بوده؟

لوسی همچنان کوتاهبیا نبود.
- مطمئنم! شاید دو مجلس در همسایگی هم برگزار شدن.

پس به حرکت ادامه میدن تا جایی که رو به روی جایی که باید میایستن. آلنیس بلافاصله دست به سینه میشه و چشمغرهای به لوسی میره:
- بفرما! هنوزم میگی آدرس درسته؟

نوارهای از همه رنگ به همراه بادکنکهای رنگارنگ کل ورودی سالن رو پر کرده بودن و صدای موسیقی شاد و بلندی که از داخل میومد هم خبر از این میداد که جشن بزرگی برپا شده. حتی لباسای ملتی که از پشت پنجره دیده میشدن هم رنگی و مناسب برای جشن شادی بود.
حالا شک به دل لوسی هم راه پیدا میکنه. اما پرروتر از این حرفا بود که بپذیره اشتباه از خودشه و آدرسو درست نیومدن! به جاش حرکت آلنیس رو تقلید میکنه و دست به کمر و چشمغرهکنان میپرسه:
- مطمئنی طرف مرده؟ بیشتر انگار داره عروسی میکنه!

آلنیس با شنیدن این حرف ناگهان شوکه میشه. درسته که میدونست برای مجلس ختم داره میاد، ولی ذکر "طرف مرده" باعث میشه یه لحظه دلش بریزه. تا اون لحظه روزی چند ساعت به یاد خاطراتش با گابریلا اشک ریخته بود و در حالی که فکر میکرد به اندازه کافی خودشو خالی کرده، اما هنوزم این حرف همچون پتکی بر قلبش کوبیده میشه.
آلنیس وقتی به خودش میاد که لوسی آروم در حال زدن درِ گوشش بود! آلنیس بدون اینکه بخواد از دست لوسی عصبانی بشه میپرسه:
- یعنی ممکنه الکی این همه اشک ریخته باشم؟

آلنیس و لوسی تصمیم میگیرن دست از پرسیدن سوالای بیفایده بردارن و دعوتنامه رو بیرون بیارن تا ببینن چی به چیه.
نقل قول:
برگ زندگی گابریلا پرنتیس بعد از کنده شدن از درخت تولد، بالاخره بعد از تجربهی تابستانها و زمستانهای فراوان به زمین فرود اومد و در زیر خاک آرام گرفت.
مکان: جهنم، خیابان سوم، سالن کینگلوسیفرسالازار کبیر
قبل از این که آلنیس و لوسی بخوان از متنی که پیشتر خیال میکردن به درستی رمزگشایی کردن، رمزگشایی مجدد کنن، یکی از پشت محکم میزنه به کمر آلنیس که باعث میشه لوسی با سرعت برق و باد توی جیب آلنیس پناه بگیره.
- منتظر چی هستی؟ این بستنیو بگیر و به ما بپیوند.

آستریکس با گفتن این حرف بستنیای تحویل آلنیس میده و میاد به داخل برگرده که آلنیس از پشت دستشو میگیره.
- ببینم... این مجلس عزاست یا شادی؟
همون موقع ملانی که برای برگردوندن آستریکس اومده بود، این حرفو میشنوه و زودتر جواب میده:
- یکم گیجکنندهست نه؟ گویا این خواستهی خودش بوده. که برقصیم و شادی کنیم!

همزمان با گفتن این حرف، قر تو کمر ملانی فراوون میشه و میریزه بیرون. آستریکس شروع به همراهی با همکارش میکنه و هر دو آوازخون برمیگردن تو سالن.
لوسی با احتیاط سرشو از تو جیب آلنیس بیرون میاره.
- یعنی منم هر خواستهای داشته باشم برآورده میکنی؟

- فقط اگه منطقی باشه!

این صدای سالازار بود که ناگهان از پشت سر آلنیس شنیده میشه و باعث میشه لوسی برای بار دوم با وحشت به جیب آلنیس هجوم بیاره.
- زندگی کوتاه اما پرباری داشت. از اون دختربچهی گابریلنام گرفته که ما رو تحت تاثیر خودش قرار داد، تا نوجوون گابریلا نامی که آموزههای ما رو به بهترین شکل ممکن آموخت و به کار گرفت. با شناختی که ازش داشتم مطمئنم این که ما رو تو درد و ناراحتی ببینه بیشتر باعث غصهش میشه تا این که ببینه با خاطرات خوشش لبخند به لبمون میشینه.
حرفای سالازار شاید در ظاهر منطقی به نظر میرسید، ولی آیا احساس چیزی بود که به این راحتی بتونی کنترل کنی؟ اون حس از دست دادن کسی که دوسش داری، چیزی نیست که به سادگی بشه باهاش کنار اومد. سالازار که با سکوت و تو فکر فرو رفتن آلنیس اینو حدس زده بود، با حرکت دستش از آلنیس میخواد تا داخل همراهیش کنه و همزمان میگه:
- سخته. ولی وقتی همه در کنار هم باشیم و محیط براش آماده باشه، شاید حداقل برای ساعاتی بتونیم آرزوشو برآورده کنیم.
با باز شدن در سالن و ورود بهش، آلنیس تازه میفهمه چقد همهچیز متناسب با شخصیت گابریلا تنظیم شده بود. عکس خندهی از ته دلش به بزرگترین دیوار چسبونده شده بود. لوستری از وسط سالن آویزون بود که ماکتی از گابریلا روش در حال تاببازی بود. بستنیها با طعمهای متفاوت با فاصله و رو میزای متفاوت چیده شده بود تا هرکس میخواد بخوره و یادی از گابریلا کنه. خلاصه همه چیز مهیا بود تا یه مراسم ختم متفاوت و به دور از گریه و زاری برگزار بشه.
آلنیس به بقیه میپیونده و ساعت بعد رو همه به تعریف کردن خاطراتشون از گابریلا و دورهمی خندیدن میگذرونن.
افرادی که لایک کردند


سلام بر پروفسور دابی.
اخرین بار چی باعث گریه شما شد:داشتم به اخرین باری که گریه کرده بودم فکر می کردم چند سال پیش بود از ان زمان تصمیم گرفتم برای هیچ چیزی گریه نکنم.9 سالم بود ،اما هنوز یادم است.وقتی که با شوق وارد اتاق کار مادرم شدم، تا با هم به کوچه ی دیاگون برویم اما وقتی در را باز کردم دیدم که مادرم،بر روی زمین افتاده و موهایش دور سر اش پیچیده است.اول فکر کردم مادرم دارد با من شوخی می کند برای همین روی زمین نشستم و تکان تکان اش دادم تا بلند شود و گفتم:مامان شوخی بسه بیدار شو.بیا بریم به کوچه دیاگون.
پدرم وارد اتاق شد،و مادرم را به بیمارستان برد و بعد از چند دقیقه به پدرم خبر دادند که مادرم مرده،وقتی وارد اتاق شدم و جسد مادرم را دیدم شروع به گریه کردن کردم.
واکنش مرگ شخصیتم:روزی افتابی بود،ولی وقتی وارد شد همچیز تغییر کرد.لرد ولدرمولت،همه شروع به جیغ زدن کردند و خارج شدند و من به اسمان خیره شدم.وقتی امد گفت:سلام دختر کوچولو من دنبال هری پاتر می گردم می دانی کجا است؟اگر بگویی می توانی به مرگخواران ملحق شی.
من به گروه احد بوقی شما ملحق شم زه خیال باطل.
خواستم مهربان باشم ولی نذاشتی اوادکدوا.
در ان روز بعد از مبارزه من مردم و تمام هاگوارتز شروع به گریستن کرد.ولی یکی از گریه هایی که برایم کردند را هیچوقت فراموش نمی کنم.نویل لانگ باتم هری پاتر چو چانگ هرماینی گرنجر و رون ویزلی.هری خودش را روی من انداخت چو هم همین طور در حالی که هرماینی و رون در تلاش بر این بودند که هری را ارام کنند چو جیغ بلندی زد.
امیدوارم مورد پسند باشه.
افرادی که لایک کردند
تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد
باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند
خودت معجزه زندگی خودت باش
محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار
باورهای صحیح خود را تقویت کن
و به سوی موفقیت گام بردار
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
