- از صبح تا شب بیوفت دنبال این جماعت که دسته گلی به آب ندن، کسی ازت نمیپرسه چطوری! بعد کافیه بخوای بهشون چپچپ نگاه کنی؛ از در و دیوار معترض به خشونت و تنبیه جسمانی میریزه روی سرت!

تلما همزمان که کوسنهای مبل رو از روی زمین و گوشههای تالار جمع میکرد و سر جاشون میگذاشت، زیرلب غر میزد. از روزی که مدیریت مدرسه عوض شده و قوانین جدیدی وضع شده بود، ارشدها قدرت رو از دست داده بودن. تلما تمام تلاشش رو میکرد که به روی خودش نیاره؛ اما کمکم داشت به فروپاشی روانی نزدیک و نزدیکتر میشد. یاد روزهایی که روزالین رو مجبور میکرد تکالیفش رو به جای خودش حل کنه، از جیمز سیریوس بهعنوان نظافتچی تالار استفاده میکرد و لیلی رو آشپز مخصوص گریفیندور انتخاب کرده بود، قلبش رو به درد میآورد. چه روزهای قشنگی که تلما قدرش رو ندونسته بود...
- برگشته به من میگه اینکه سالپایینیها تکالیفتون رو انجام بدن غیرقانونیه! میگه بهعنوان ارشد گروه من باید بهشون کمک کنم! آخه مگه ممکنه؟

هیچ موجود زندهای نمیتونه هم ناظم باشه، هم تالار رو تمیز کنه، هم به بقیه کمک کنه و با وجود همهی اینا مهربون باشه!

تلما به غر زدنش ادامه میداد. میدونست اگه اینکار رو نکنه ممکنه رهبری اعتراضات سراسری ارشدها رو آغاز کنه و برعلیه مدیریت جدید قیام کنه؛ به احتمال خیلی زیاد هم شورششون شکست میخورد و تلما نمیخواست ادامهی زندگیش رو بهعنوان مجرم مدرسهای توی آزکابان آب خنک بنوشه!
- اهم... تلما؟

دملزا با لبخند مصنوعیش دم در ورودی تالار ایستاده بود. با وجود اینکه قوانین دست و پای تلما رو بسته بودن، ولی دملزا میدونست ممکنه از شدت خستگی یهو کنترلش رو از دست بده و دخترک مظلوم رو به تابلوی یادگاری گریفیندور تبدیل کنه و قاب طلایی رنگی براش بخره.
- چیه؟

و بله. همونطور که میبینین تفکرات دملزا درست بود و تلما واقعا نزدیک بود نصفش کنه. اما سریع به خودش میاد و قوانین کاملا منطقی (

) هاگوارتز رو به یاد میاره که داخلشون چندین بار به اهمیت رفتار مهربانانه و محبتآمیز با اعضای گروه تاکید شده بود. پس لحنش رو در کسری از ثانیه عوض میکنه و میگه:
- بله عزیزم؟

دملزا با وجود شوکه شدنش از این تناقض شگفتآور، میگه:
- راستش یک اتفاقی افتاده که بهم گفتن باید به تو بگم.

تلما از این لحن و حالت حرف زدن دملزا متوجه میشه قرار نیست چیز باب میلش رو بشنوه. پس نفس عمیقی میکشه و سرش رو تکون میده تا دملزا حرفش رو تموم کنه.
- راستش جیمز سیریوس یکی از مهمترین نقشههای من رو توی دستشویی دخترونهی طبقه دوم قایم کرده... آخه میدونی، من یکم از اونجا خوشم نمیاد... واسه همین اونجا گذاشته که من نتونم پیداش کنم. وقتی به معاون سوگیاما گفتم، گفت که باید از ارشد گروهم بخوام کمکم کنه.

- چرا خوشت نمیاد؟ کلاً با دستشوییها رابطهی خوبی نداری؟

دملزا کمی این پا و اون پا میکنه.
- نه. راستش... روی نقشه های هاگوارتزم دور اونجا خط قرمز کشیده شده. یعنی محل خطرناکیه و باید ازش دور بمونم.

- و؟ از من میخوای نقشهات برات پیدا کنم؟

تلما صحنهی افزودن دملزا رو به جمعیت ارواح هاگوارتز توی ذهنش تصور کرد. با وجود اینکه حتی این فکر هم لبخند به لبش میآورد، دستش بسته بود و نمیتونست اینکار رو انجام بده. پس آه عمیقی میکشه.
- خیلی خب! همینجا منتظر بمون... من نقشهات رو برات پیدا میکنم.
دستشویی دخترانهی طبقهی دوم- امیدوارم حداقل میرتل مشغول دید زدن پسرا توی حموم باشه. اصلاً حوصلهی تحمل جیغجیغهاش رو ندارم الان.

تلما بعد از مدتها وارد دستشویی داغون و قدیمی میشه. تار عنکبوت سقف و آبگرفتی کف زمین، نشون میداد که مدت زیادیه کسی به اونجا سر نمیزنه.
تلما از همون دم در نگاهی به کل سرویس میندازه و با نقشهی آبی رنگ دملزا که یک گوشه افتاده بود، روبهرو میشه. با خوشحالی به سمتش قدم برمیداره که صدای عجیبی به گوشش میرسه.
- فیسسفسفوسفیسسس!
- میرتل؟

- فسوسفیسوسفیس!
- میرتل چی داری میگی؟

- فسو فسو!
شما خوانندههای عزیز احتمالاً متوجه شدین که فسفس کنندهی گرامی میرتل نیست، بلکه باسیلیسک عزیزیه که از تالار اسرار برای هواخوری بیرون زده. و حتما فکر میکنین تلما که شخصیت اصلی این داستانه، طبق باورهای کلیشهای و غلط رایج، نباید بدونه. ولی اشتباه میکنین! چون این نویسنده دگم نیست و قرار نیست مثل بقیه بنویسه. پس باید بگیم...
شاید بقیه فکر میکردن تلما کاراگاه واقعی نیست. شاید هم واقعا همونطور بود. ولی به هر حال از سالها بررسی پروندههای مختلف، یک چیزهایی یاد گرفته بود. با وجود اینکه به افسانهها باور نداشت، ولی میدونست این دستشویی به گفتهی بعضیها و بهخصوص میرتل، محل دیده شدن باسیلیسک بوده. به علاوه، موجود زندهی دیگهای رو هم نمیشناخت که بخواد با فس فس کردن با بقیه ارتباط بگیره! و وقتی همهی مدارک و شواهد رو کنار هم میگذاشت، نتیجه میگرفت که به احتمال زیاد یک باسیلیسک گرامی باهاش توی مرلینگاه قرار داره! البته احتمال اینکه جیمز سیریوس قصد کرم ریختن داشته باشه رو هم نمیشد فراموش کنه...
- فیسان فوسون!
- ها؟

یک لحظه...

از سمت دیگه، تلما ساحرهی بهروزی بود و با انواع وسایل و تکنولوژیهای ماگلی آشنایی داشت. پس گوشی جایفون شونزدهاش رو از جیبش بیرون میاره و سریع به هوشنگ مصنوعی میره. وارد بخش گفتگوی صوتی میشه و میگه:
- این رو به زبون آدمیزاد ترجمه کن!
و گوشی رو به سمت صدا میگیره...
- فسیاسو فوسیسو فیس!

- این یعنی من دیگه نمیتونم این بچهها رو تحمل کنم.

- افساسیو فسفیسو! فسیاسوسیو تفسیسو! افسیوسو مفسیسو!

- میشه یکیشون میخواد سوسکهای تالار رو خشک کنه! اون یکی همش گازم میگیره! کوچیکه هم یکسره گم میشه! اگه کمک دیگهای از دستم برمیاد کافیه بهم بگی.

میخوای الفبای این زبان ناشناخته رو برات تهیه کنم؟

تلما بدون جواب دادن به سوال هوشنگ، به ترجمهی حرفهای باسیلیسک عزیز فکر میکنه. ظاهراً موجود بیچاره هم مثل خودش از دست بچههای هاگوارتز به ستوه اومده بود! تلما هم که زخمخورده بود، شروع به همدردی با باسیلیسک میکنه.
- میدونم چقدر سخته که کلی زحمت بکشی و هیچکس حتی ازت تشکر هم نکنه...

هوشنگ سریع حرفهاش رو ترجمه میکنه. بعد چند دقیقه، گفتوگویی عمیق بین اون دوتا شکل میگیره و بحث فسفس گرم میشه.
- آخه میدونی از چی حرصم میگیره؟ هیچکس نیست که بهش غر بزنم! به هرکسی میگم یک پاتیلی زیر نیم پاتیل این مدیریت جدید هست و رفتاراشون مشکوکه بهم میگن پارانوئیدِ دیوونه!

- فیسفیس...
- تو اولین کسی هستی که بعد یک مکالمهی پنج دقیقهای ازم فرار نکردی...

- فیسس!

باسیلیسک که بعد حرفهای تلما احساساتی شده بود، دیگه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و برای بغل کردن دوستش از یکی از اتاقکهای دستشویی بیرون میاد. با بغض به سمت تلما میخزه که ناخودآگاه با همدیگه چشم تو چشم میشن. طبیعتاً ممکنه فکر کنین الان دیگه روح تلما باید به آسمانهای مرلینی عروج کنه! ولی احتمالا این نکته رو که باسیلیسک بغض کرده بود و در نتیجه چشمهاش پر از اشک بودن رو فراموش کردین!

و چون ارتباط چشمی بین باسیلیسک و تلما به صورت برقرار نشده بود، نتیجهاش میشه تلمای زندهی خشکشده!
باسیلیسک چند ثانیه به مجسمهی دوستش نگاه میکنه؛ بعد ظاهراً تازه متوجه میشه چه اتفاقی افتاده و با وحشت چند بار دور خودش میچرخه.
- فسسسس؟!
اما تلما هیچ جوابی نمیده! باسیلیسک که احتمالاً انتظار نداشته اولین دوستش رو در عرض پنج دقیقه تبدیل به مجسمه کنه، فرار رو به قرار ترجیح میده و طریق یکی از لولهها فرار میکنه؛ اگه هم براتون سوال پیش اومد که مگه لولهها چقدر قطورن که تونست رد بشه باید بگم باسیلیسک مدتها بود رژیم غذایی سختی داشت و با ورزش سنگین خودش رو خیلی لاغر و خوش اندام کرده بود.

تلما که بهجز چشمهاش نمیتونست هیچ عضوی از بدنش رو تکون بده، تا چند ساعت همونجا وسط دستشویی موند. اوایل هنوز امیدوار بود یکی از راه برسه و خیلی سریع بفهمه چه اتفاقی افتاده؛ اما ظاهراً هاگوارتزیون علاقهی زیادی به سر زدن به این بخش نداشتن.
اوایل غیبت طولانی تلما، گریفیندوریها فکر کردن که حتما مثل همیشه دنبال یک سرنخ مشکوک افتاده و داره صحنهی جرم ساختهی ذهنش رو بررسی میکنه؛ چیزی که سابقهی تلما ثابت کرده بود اصلاً غیر ممکن نیست! اما وقتی چند ساعت دیگه گذشت، بالاخره به دنبال ارشد گمشدهشون به راه افتادن. بعد از گشتن تموم قلعه، تصمیم گرفتن به آخرین مقصد تلما که ازش خبر داشتن، یعنی دستشویی طبقهی دوم دخترونه سر بزنن.
اما وقتی که رسیدن، متوجه شدن که میرا مدتها قبل از اونا تلما رو پیدا کرده. البته اگه میشد به اون جسم نامتحرک گفت تلما! تلما از گوشهی چشمش ورود گریفیها رو میبینه و تقریباً برای اولین بار از وقتی خشک شده بود، خوشحال میشه. تلما نگاهش رو از میرا که دورش میچرخید و بوش میکرد، میگیره و به همگروهیهاش زل میزنه.
- بالاخره اومدین!
البته صدایی از تلما درنمیاد، ولی میرا به نظر میرسه منظورش رو میفهمه؛ چون چند ثانیه بعد دمش رو تکون میده و کنار پاش میشینه.
- تلما؟! چرا تکون نمیخوری؟
- فکر کنم اتفاق بدی براش افتاده...
تلما اگه میتونست چشم غرهای میکرد ولی امکانش رو نداشت.
- چی باعث شده خشک بشه؟

تلما مطمئن بود اگه خودش مجسمهی خشکشدهی کسی رو میدید، اولین دلیلی که به ذهنش میاومد یک ارتباطی به باسیلیسک داشت. ولی خب... به هر حال همه که مثل تلما از بدو تولد کارآگاه نبودن!
البته تلما میدونست الان وقت مفتخر شدن نیست و باید اول راهی برای بهتر شدن پیدا کنه. پس سعی میکنه با چشمش به بقیه بفهمونه چه اتفاقی براش افتاده... اول به اتاقکی که باسیلیسک داخلش بود نگاه میکنه و بعد به یکی از لولههای آب که از داخلش فرار کرده بود. گریفیها هم با دقت مسیر نگاهش رو دنبال میکنن.
- فکر کنم داره چیزی رو بهمون نشون میده.
- چی رو؟
- نمیدونم.
تلما دوباره به لوله نگاه میکنه. یکی از بچهها جلو میره و لوله رو بررسی میکنه.
- اینجا چیزی نیست.
تلما با عصبانیت چشمهاش رو میچرخونه.
- شاید منظورش اینه که لوله خرابه.

- یا شاید میخواد بگه آب میخواد.

تلما اگر میتونست حرف بزنه، احتمالاً همونجا رسماً استعفای خودش از سمت ارشدی رو اعلام میکرد!
چند دقیقه تلاش برای برقراری ارتباط نتیجهای نداشت. تلما هر چیزی که به ذهنش میرسید امتحان کرد؛ به در نگاه کرد، به زمین نگاه کرد، به لوله نگاه کرد، حتی چند بار با سرعت پشت سر هم پلک زد که شاید بقیه متوجه بشن این یک کد مورس خیلی پیچیدهست. اما ظاهراً هیچکس توی هاگوارتز کد مورس بلد نبود و حتی اگه بلد بود متوجه نمیشد تلما داره ازش استفاده میکنه. تا اینکه در نهایت چشمش به گوشی جایفون شونزدهاش افتاد که هنوز چند قدم اونطرفتر روی زمین افتاده بود. تلما نگاهش رو روی گوشی ثابت میکنه.
- گوشی رو میخواد؟
- آره! فکر کنم!
چند نفر تلاش میکنن گوشی رو به سمت تلما بیارن، اما طبیعتاً تلما حتی نمیتونست دستش رو دراز کنه. کسی هم رمز گوشی رو بلند نبود! میرا که در تموم این مدت بدون هیچ حرفی به گوشی نگاه میکرد، یهو بلند میشه. درحالی که روی دوپای عقبش راه میره، با پنجههای جلو گوشی رو از دست ملانی میگیره.
- میرا همیشه اینطوری راه میره؟

میرا بدون توجه به نظرات حاضرین، با پنجهش صفحه رو لمس میکنه و رمز رو وارد میکنه. توی یک لحظه، صفحه روشن و تاریخچهی گفتوگوی هوشنگ باز میشه و همهی اون فیسفیسهای ترجمهشده لود میشن. بعد از خوندن پیامها، همه کمکم سرشون رو بالا میارن و به تلما نگاه میکنن. تلما هم به آنها نگاه میکنه. سکوت عجیبی برقرار میشه.
- تلما... تو با یک باسیلیسک حرف زدی؟
تلما با چشمهاش محکم جواب مثبت میده.
- و بعد... باهاش چشم تو چشم شدی؟

تلما دوباره پلک میزنه.
- و خشکت کرد؟
این بار تلما اونقدر محکم چشمهاش رو میبنده که همه مطمئن میشن جوابش بلهست.
- خب... حداقل الان میدونیم چی شده.

از اون روز به بعد مشخص شد تلما با وجود اینکه از نظر جسمی کاملاً خشک شده بود، هنوز میتونست با اطرافیانش ارتباط برقرار کنه؛ البته نه با همه... در واقع، ارتباط تلما با بقیهی اعضای گروه تقریباً غیرممکن بود و بیشتر مکالماتش شامل نگاه کردن به یک وسیله و امیدوار بودن به این بود که طرف مقابل از روی حرکت چشمهاش بفهمه دقیقاً چه چیزی میخواد.
اما از طرف دیگه، میرا تقریباً بدون نیاز به توضیح متوجه منظورش میشد؛ کافی بود تلما فقط یک بار به چیزی نگاه کنه تا میرا بفهمه باید چه کاری انجام بده. البته این موضوع چندان هم عجیب نبود، چون حتی وقتی تلما متحرک بود هم ارتباطش با بقیهی مردم خیلی بهتر از این نبود. تفاوت فقط در این بود که اون زمان بهخاطر ارتباط دادن تغییر برنامهی غذایی مدرسه به توطئهی وزارت سحر و جادو، توسط دیگران قضاوت و مسخره میشد!
در طول اون دورهی خشکشدگی، همگروهیهای تلما تا جایی که تونسته بودن از تلما مراقبت میکردن. هر چندساعت توی درمانگاه بهش سر میزدن و براش خوراکی میآوردن؛ هرچند که نمیتونست اونا رو بخوره... ملانی هر روز ماجراهایی که توی تالار گریفیندور اتفاق افتاده بود رو براش تعریف میکرد و لیلی همهی اتفاقات مشکوک رو یادداشت کرده بود که تلما بعد خوب شدن بتونه بررسیشون کنه!
تلما هم تمام مدت فقط نگاه میکرد و پلک میزد. همه فور میکردن خیلی از شرایط خسته شده، اما حقیقت این بود که تلما اصلاً عجلهای برای خوب شدن نداشت! بالاخره بعد از مدتها یک بار شده بود کسی به جای اینکه ازش بخواد تکالیف بقیه رو انجام بده، بشینه کنارش و بهش محبت کنه! کسی نمیگفت «تلما اینو انجام بده»، «تلما اینکار رو نکن»، «تلما به فلانی تذکر بده» یا «تلما چرا باز به اون دانشآموز مشکوک شدی؟»؛ همه فقط نگرانش بودن و باهاش مهربون رفتار میکردن. بهعلاوه میتونست منظورش رو به میرا بفهمونه و تا حد ممکن با بقیه ارتباط بگیره. تمام این مدت تلما با خودش فکر میکرد که اگر قرار باشه این وضعیت ادامه پیدا کنه، شاید اصلاً بدش نیاد یک چند ماه دیگه هم به همین شکل بمونه.
مدیریت هاگوارتز هم که از اعتراضها و غر زدنهای تلما خسته شده بود، از این آرامش استفاده میکرد. حتی شایعه شده بود که دابی به درگاه مرلین نذر کرده که بهبودی تلما تا آخر ترم طول بکشه!
هرچی که بود، با وجود عجیب بودن ماجرا، هیچکس از شرایط شکایتی نداشت!