جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

264 کاربر(ها) آنلاین هستند (135 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
258 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1405 19:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات آزمون پایان ترم زبانشناسی جادویی


گریفندور: 25.6

لیلی اوانز: 18
کلمه سوژه‌ساز و مطالب موازی با شخصیت‌پردازی. ولی راستش شاید، شاید پتانسیل حتی بیشتری می‌شد که بداره.

فلور دلاکور: 19
پریزاد مغنی! مصاحبه محتوای غنی‌ای داشت ولی خیلی از شخصیت فلور توش چکیده نشد. یعنی اگه مصاحبه‌گر کسی غیر از فلور بود هم فرقی نمی‌کرد انگار.

دملزا رابینز: 18
محتوای جالبی بود، اَمّ...

رزالین اورست: 19
مصاحبه‌ی بامزه! از پتانسیل کلمه به اندازه کافی استفاده شد، ولی مثل فلور، خیلی رزالینش رزالینی پیشه نکرد.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1405 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
روزالین همیشه در زندگی‌اش تلاش می‌کرد امتناع کند. اصلا از دوران تبعیدی‌اش با امتناع آشنا شده بود و زندگی خوش و خرمی را در ارتفاعات اورست با یکدیگر شروع کرده بودند. اما از وقتی به هاگوارتز رفته بود، دمپایی نقطه‌زن ملانی به دشمن اصلی امتناع کردنش تبدیل شده بود؛ کافی بود روزالین از انجام کاری امتناع کند تا هدف خشونت‌های ممتنع‌کننده‌ی ملانی قرار بگیرد.

این جلسه یکی از جلسات درمانی‌ دمپایی‌تراپی ملانی بود. امتناع، دمپایی نقطه‌زن و روزالین دور یک میز نشسته بودند و هر سه نفر برای نگاه کردن به دیگری ممانعت می‌کردند. ملانی برای درمان امتناع روزالین، این مصاحبه را ترتیب داده بود. شاید آشنایی دوباره با امتناع می‌توانست از ممانعت‌های بی‌پایان او پیشگیری کند.

روزالین گلویش را صاف کرد.
-اهم… فکر کنم باید مصاحبه رو شروع کنم.

امتناع نگاهی ممتنعانه به رز انداخت.
-از شروع مصاحبه امتناع می‌کنم.

دمپایی ملانی به‌شکل تهدیدآمیزی سر جایش تکان خورد.

امتناع بلافاصله اضافه کرد.
-از کتک خوردن بیشتر هم امتناع می‌کنم.

روزالین کاغذهای توی دستش را جابه‌جا کرد و نگاهی ممتنع به امتناع انداخت.
-خب، سؤال اول، جناب امتناع. نام و نام خانوادگی‌تون چیه؟

امتناع که همچنان از نگاه کردن مستقیم به روزالین ممانعت می‌کرد، با بی‌میلی جواب داد.
-‌صدایم می‌کنن امتناع. ولی من از داشتن اسم امتناع می‌کنم. در شأن ما نام خانوادگی داشتن نیست؛ از داشتن اون هم امتناع کردیم.

روزالین کاغذهای توی دستش را جابه‌جا کرد و نگاهی ممتنع به امتناع انداخت.

روزالین چند ثانیه به کاغذش خیره ماند.
-خیلی خب… تا حالا شده از کاری امتناع نکنید؟
-بله.

روزالین سرش را بالا آورد.
-مثلا؟

امتناع کمی مکث کرد.
-از جواب دادن به این سؤال قبلی شما.

روزالین آهی کشید و سؤال بعدی را خواند.
-شغلتون چیه؟
-امتناع.
-نه، منظورم شغل اصلیتونه.
-بله خانم! کار تخصصی ما امتناع کردنه.
-یعنی دقیقا چه کاری انجام می‌دید؟

امتناع بالاخره نگاهش کرد.
-هر کاری که مردم نخوان انجام بدن، من وارد عمل می‌شم.

روزالین سر تکان داد و چیزی روی کاغذ نوشت.
-محیط کارتون چطوره؟
-شلوغه.
-چرا؟
-هر روز تعداد زیادی از جادوگرها و ماگل‌ها از انجام دادن کارهاشون امتناع میکنن.

روزالین لحظه‌ای ساکت ماند.
-تا حالا از شغلتون خسته نشدید؟
-خیر.
-چرا؟
-چون از کار کردن امتناع می‌کنم.

روزالین قلمش را روی کاغذ فشار داد.
-خب… رابطه‌تون با ممنوعیت چیه؟

امتناع بدون هیچ تغییری در حالت صورتش جواب داد.
-همسرمه، ولی ما از ازدواج باهم امتناع کردیم.

روزالین ابرویش را بالا برد.
-یعنی چی؟
-اون همیشه جلوی کار بقیه رو می‌گیره، من فقط خودم کنار می‌کشم.

برای اولین بار، گوشه‌ی لب روزالین کمی تکان خورد؛ اما سریع خودش را جمع کرد.
-بچه دارید؟
-سه تا.
-اسم‌هاشون؟
-منع، منع کننده و ممتنع.
-کدومشون بیشتر شبیه خودتونه؟
-ممتنع.
-چرا؟
-چون از انجام دادن هر کاری امتناع می‌کنه.

روزالین چند لحظه ساکت ماند و بعد سؤال بعدی را نگاه کرد.
-کدوم یکی از بچه‌هاتون بیشتر دردسر درست می‌کنه؟
-ممنوع کننده.
-چرا؟
-همه‌چیز رو برای بقیه ممنوع می‌کنه.

روزالین آهی کشید و خطی روی کاغذش کشید.
-خب، از زندگی‌تون راضی هستید؟
-تا حدودی.
-چه چیزی ناراضیتون می‌کنه؟
-آدم‌هایی که فکر می‌کنن می‌تونن منو مجبور به انجام کاری کنن.

روزالین ناخودآگاه نگاهی به دمپایی ملانی انداخت. امتناع هم همان لحظه نگاهش را به سمت دمپایی چرخاند. چند ثانیه هر دو به دمپایی نقطه زن خیره ماندند. روزالین دوباره به کاغذش نگاه کرد.
-آخرین سؤال؛ تا حالا شده از چیزی که واقعا دوست داشتید هم امتناع کنید؟

امتناع این بار جواب نداد.

روزالین سرش را بلند کرد.
-جناب امتناع؟

امتناع همچنان ساکت بود.
-سؤال سختی بود؟
-خیر.
-پس چرا جواب نمی‌دید؟

امتناع نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد.
-چون از جواب دادن امتناع می‌کنم.

رز با بی میلی به جواب هایی که جناب امتناع داده بود نگاهی کرد.تمام سوالات یا نصفه پاسخ داده شده بودند یا رد شده بودند یا به خود امتناع ختم شده بودند.روزالین مطمئن نبود که درمان بعدی که ملانی قراره روش امتحان کنه همینقدر ساده و راحت میمونه یا قرا از دمپایی تراپی سرپایی به دمپایی جراحی برسن.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1405 19:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلمه‌ای که دملزا برای مصاحبه انتخاب کرد، «اما» بود. انتخابش البته کاملاً تصادفی نبود. دملزا معتقد بود «اما» یکی از معدود کلماتی است که می‌تواند همزمان هم چیزی را تأیید کند و هم همان چیز را در همان لحظه پس بگیرد، و این از نظر او استعداد قابل توجهی بود. لذا کیفش را روی میز گذاشت، سه نقشه، یک جدول صرف افعال، دو مداد، یک کاغذ که رویش نوشته بود «این احتمالاً مربوط به زبان‌شناسی است» و در نهایت خودِ کلمهٔ «اما» را از جیب داخلی کیف بیرون آورد و روبه‌رویش گذاشت.

«اما» ابتدا چیزی نگفت. دملزا هم چیزی نگفت. پنج دقیقه گذشت. «اما» همچنان چیزی نگفت. کاش «اما»، «اِما» بود! این‌طوری حتماً کلی موضوع برای صحبت پیدا می‌کرد؛ ولی خب چه کار می‌شد کرد؟ حال که نبود!

دملزا هم که برای سکوت برنامه‌ریزی نکرده بود، به ساعت نگاه کرد و تصمیم گرفت مصاحبه را آغاز کند.

اول از او پرسید که از کجا آمده است. «اما» گفت معمولاً بعد از یک جمله می‌آید، ولی گاهی آن‌قدر دیر می‌رسد که آدم دیگر یادش نمی‌آید جملهٔ اول چه بوده. دملزا این را در جدول شمارهٔ چهار ثبت کرد و پرسید آیا خانواده‌ای دارد. «اما» گفت بله، ولی اعضای خانواده‌اش زیادند؛ «ولی»، «اگرچه»، «بااین‌حال»، «هرچند» و چند نفر دیگر که دملزا اسمشان را نشنیده بود. دملزا با شنیدن این اسامی به نقشهٔ خانوادهٔ کلمات نگاه کرد و متوجه شد تمام خانواده در گوشه‌ای از نقشه قرار دارند که با مداد قرمز علامت زده شده و زیرش نوشته شده: «اینجا احتمالاً جای خطرناکی است. بدون اجازهٔ نقشه‌کش اعظم وارد نشوید.» دملزا تصمیم گرفت وارد نشود. تجربه نشان داده بود هر چیزی که روی نقشه با رنگ قرمز علامت خورده باشد، یا خطرناک است یا گم‌شده و یا هر دو.

پس از آن پرسید شغلش چیست. «اما» گفت کارش این است که وقتی کسی فکر می‌کند حرفش را تمام کرده، وارد شود و همه‌چیز را خراب کند. دملزا از این پاسخ خوشش آمد، چون به نظرش شغل بسیار صادقانه‌ای بود. حتی خودش هم یک بار گفته بود «من مسیر را بلدم، اما...» و سه ساعت بعد هنوز نمی‌دانست کجاست. «اما» گفت بیشتر مردم از او استفاده می‌کنند، بدون اینکه از او تشکر کنند. مثلاً می‌گویند «می‌دونم خیلی خسته شدی، اما...» و بعد یک درخواست سه‌صفحه‌ای مطرح می‌کنند. دملزا سرش را تکان داد، چون خودش نیز بارها قربانی همین مسئله شده بود، مخصوصاً وقتی کسی می‌گفت «نقشه‌ات خیلی خوبه، اما...» و سپس نقشه را از وسط تا می‌کرد و پرتش می‌کرد داخل دریا. برای همین تصمیم گرفت سؤال آخر را جدی‌تر بپرسد و از «اما» خواست بزرگ‌ترین آرزویش را بگوید.

«اما» کمی فکر کرد و گفت دوست دارد یک روز، فقط یک روز، هیچ‌کس از او استفاده نکند تا بتواند مرخصی بگیرد و برود لاس‌وگاس. دملزا لبخند زد و گفت این آرزو شدنی نیست. «اما» پرسید چرا. دملزا گفت چون خودش همین الان هم می‌خواهد از او استفاده کند. بعد «اما» را برداشت و گذاشت وسط نقشه‌ای که پر بود از سیگنال و خاتم و سنج. زیرش هم نوشت: «اما، کلمه‌ای که نمی‌گذارد هیچ جمله‌ای با خیال راحت تمام شود.»

در همین لحظه برق رفت. جولِر خاموش شد. پنجره باز شد. باد آمد. نقشه از روی میز بلند شد. «اما» که روی نقشه بود، با نقشه بلند شد. دملزا هم که نمی‌خواست گزارش پایان ترمش را از دست بدهد، پشت سرشان دوید. نقشه و «اما» از پنجره بیرون رفتند. دملزا هم پشت‌سرشان.
- هوی نقشه‌ی زبون‌نشناس! پس بده «اما» رو!

سه‌تایی در حیاط چرخیدند. کمی گرگم به هوا بازی کردند، ولی بالاخره نقشه افتاد روی چمن. دملزا خودش را رساند، نقشه را برداشت و صافش کرد. گزارش مصاحبه هنوز سر جایش بود. فقط یک مشکل وجود داشت.

خودِ «اما» دیگر روی نقشه نبود.

دملزا نقشه را برگرداند. پشتش را نگاه کرد. زیر میز را نگاه کرد. داخل کیفش را نگاه کرد. حتی به آسمان نگاه کرد، شاید «اما» آنجا باشد. نبود. هرچه بود، رفته بود. دملزا آهی کشید، قلمش را برداشت و آخر گزارش نوشت:

«مصاحبه با موفقیت انجام شد استاد، اَم...»

بعد مکث کرد. نمی‌توانست ادامه بدهد.

«اما» دیگر نبود که جمله را تمام کند.

پس دملزا هم نکرد.

***

تقدیم به هرپوی کثیف
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/17 20:16:36
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1405 12:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
باران از صبح بی‌وقفه روی شیشه‌های بلند ساختمان می‌بارید و قطره‌ها، آرام و بی‌صدا، روی سطح سرد پنجره سر می‌خوردند. اتاق مصاحبه در انتهای راهرویی خلوت قرار داشت؛ اتاقی نسبتاً کوچک با دیوارهای خاکستری، یک میز چوبی قدیمی و دو صندلی که روبه‌روی یکدیگر قرار گرفته بودند. چراغ سقفی نور زرد و کم‌جانی روی میز انداخته بود و گوشه‌های اتاق، برخلاف مرکز روشن آن، در تاریکی محوی فرو رفته بودند.

فلور دلاکور پشت میز نشسته بود. یک دستش زیر چانه‌اش قرار داشت و دست دیگرش بی‌حوصله قلم‌پر را میان انگشتانش می‌چرخاند. چند کاغذ پوستی مقابلش قرار داشتند، اما هنوز چیزی روی هیچ‌کدام نوشته نشده بود. قرار نبود امروز با یک آدم معمولی مصاحبه کند و همین موضوع، برخلاف چیزی که انتظار می‌رفت، او را کمی عصبی کرده بود.

نگاهش برای آخرین بار به ساعت دیواری افتاد. دقیقاً رأس ساعت، دستگیره‌ی در پایین رفت.
کسی وارد شد.

قدم‌هایش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که صدای برخورد کف کفش‌هایش با زمین بیشتر شبیه زمزمه‌ای کوتاه در سکوت اتاق بود. چهره‌اش نه ترسناک بود و نه دوست‌داشتنی؛ صورتی معمولی با چشم‌هایی که انگار بیش از آنچه باید، دیده بودند.

فلور بدون اینکه از جا بلند شود، با اشاره‌ی کوتاهی صندلی روبه‌رو را نشان داد.
- بشین.

او نشست و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت.

فلور برگه‌ی اول را به سمت خودش کشید، قلم را برداشت و بالای صفحه نوشت: خیانت

فلور چند ثانیه با دقت نگاهش کرد. بعد به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
- می‌دونی، معمولاً آدم‌ها اسم یا لقبشون رو چیزی انتخاب می‌کنن که بتونن با اون خودشون رو معرفی کنن؛ نه چیزی که دیگران بعد از شنیدن‌شون، با نفرت صداشون بزنن.

او لبخند بسیار محوی زد.
- من لقبم رو انتخاب نکردم. آدم‌ها این اسم رو روی من گذاشتن، چون وقتی کاری رو انجام دادن که نمی‌تونستن به اسم خودشون تمومش کنن، به یک کلمه احتیاج داشتن تا بندازن تقصیر اون.

فلور نوک قلمش را روی کاغذ پوستی گذاشت.
- یعنی می‌خوای بگی قربانی هستی؟
- نه.

فلور برای لحظه‌ای ساکت شد. سپس با لحنی سردتر پرسید:
- سن؟

او نگاهش را به سقف برد؛ انگار واقعاً داشت حساب می‌کرد.
- قدیمی‌تر از اولین دوستی، جوان‌تر از آخرین نفرت.
- این عدد نیست.
- من هیچ‌وقت با عددها کنار نیومدم. عددها بیش از حد صادق‌‌ان.

فلور لبخند کوتاهی زد.
- ظاهراً مصاحبه‌شونده‌ی امروز علاقه‌ی زیادی به پیچوندن سؤال‌ها داره.
- ظاهراً مصاحبه‌کننده‌ی امروز علاقه‌ی زیادی به سؤال‌هایی داره که جواب ساده‌ای ندارن.

فلور قلم را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد.
- باشه. سؤال سخت‌تری می‌پرسم. اولین بار کی به وجود اومدی؟

خیانت این بار فوراً پاسخ نداد. نگاهش روی قطره‌ای ثابت ماند که از پشت شیشه پایین می‌رفت و کم‌کم به قطره‌های دیگر می‌پیوست.
- در لحظه‌ای که یک نفر به دیگری گفت "به تو اعتماد دارم" و دیگری برای اولین بار فهمید که می‌تونه از همین اعتماد علیه اون استفاده کنه.

فلور آرام گفت:
- پس پیش از تو، اعتماد بوده.
- بله.
- و بدون اعتماد، تو هم وجود نداری.
- درسته.
- جالبه. چیزی که همه از اون متنفرن، در واقع به چیزی وابسته‌س که همه دوستش دارن.

خیانت نگاهش را به فلور برگرداند.
- برای همینه که از من متنفرن. چون یادآوری می‌کنم حتی زیباترین چیزها هم می‌تونن نقطه‌ ضعفی برای خودشون داشته باشن.

فلور دست به سینه شد.
- زیادی خودت رو مهم جلوه می‌دی.
- نه. من فقط چیزی هستم که بعد از اشتباه آدم‌ها اسم پیدا می‌کنم.
- پس ادعا می‌کنی هیچ‌وقت آغازگر نبودی؟
- من از نبودن اعتماد به وجود نمی‌آم؛ از شکستن اون به وجود می‌آم. برای همینه که هیچ‌وقت خودم رو آغاز یک داستان نمی‌دونم. همیشه چند صفحه بعد از جایی وارد می‌شم که دو نفر خیال کردن دیگه چیزی نمی‌تونه بینشون قرار بگیره. اعتماد، همیشه آغازگر بوده.

فلور نوک قلمش را آرام روی کاغذ حرکت داد.
- و بعد از خیانت چیکار می‌کنی؟
- بستگی داره.
- به چی؟
- به اینکه چه کسی در رو برام باز کرده باشه.
- یعنی خودت وارد نمی‌شی؟
- هرگز.

فلور چند لحظه چیزی نگفت. سپس دوباره قلم را برداشت.
- بسیار خب. بیا درباره‌ی قربانی‌هات حرف بزنیم. چند نفرن؟

خیانت سرش را کمی کج کرد.
- نمی‌دونم.
- نمی‌دونی؟
- من آدم‌ها رو نمی‌شمارم.
- چرا؟
- چون هر آدمی که بعد از من از دست می‌ره، فقط یک اسم نیست. یک خانواده‌س، یک دوستیه، یک‌ خاطره‌س، گاهی سال‌ها زندگی مشترکه. اگر بخوام همه رو بشمارم، باید چیزهایی رو هم بشمارم که با من تموم شده‌ان؛ و من ترجیح می‌دم بعضی چیزها رو به حساب نیارم.

صدای باران برای چند لحظه تنها صدای اتاق بود.فلور نگاهش را از روی برگه بلند کرد.
- پس پشیمونی رو بلدی.
- پشیمونی رو همه بلدن.
- تو هم؟
- بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

فلور کمی مکث کرد.
- آخرین بار کی پشیمون شدی؟

چهره‌ی خیانت برای نخستین بار تغییر کرد. نه زیاد؛ فقط گوشه‌ی لبش از آن حالت آرام و بی‌تفاوت خارج شد و نگاهش برای چند لحظه روی دست‌های خودش افتاد.
- من هرگز خیانت نکردم فلور. چون نه دوستی دارم، نه عشقی.

فلور دیگر چیزی ننوشت.
- عشق زندگیم و دوست هام هیچوقت به من خیانت نکردن، خیانت کردن یا به کسی خیانت شدن چه حسی داره؟
- غیر قابل توصیف.
- چرا آدم ها خیانت میکنن؟
- چون گاهی وقتی چیزی رو دارن، فکر می‌کنن تا همیشه خواهند داشت.
- این جواب نیست.
- هست. فقط جواب زیبایی نیست که تو دلت بخواد بشنوی.

فلور صدایش را کمی بالا برد.
- تو با یک تصمیم، اعتماد یک نفر رو از بین میبری و حالا درباره‌ی زیبایی جواب‌ها صحبت می‌کنی؟

خیانت آرام سرش را بالا آورد.
- من نگفتم کارم زیبا بود. گفتم جوابش زیبا نیست. اگر دنبال جواب‌های زیبا هستی، بهتره با عشق مصاحبه کنی.

فلور برای لحظه‌ای مکث کرد و سپس با نیشخندی کوتاه گفت:
- من نمونه‌ی بارز عشق رو تو زندگیم دارم، نیازی به مصاحبه باهاش رو نمی‌بینم وقتی این‌همه سال باهاش زندگی کردم.
- اگه عشق هم چیزی جز یک خیانت با تأخیر نباشه چی؟

فلور نگاهش کرد. نفس عمیقی کشید اما پاسخ نداد. قلم را آرام روی میز گذاشت.
- فکر می‌کنی آدم‌ها مستحق خیانت‌ان؟
- هیچ‌کس مستحق خیانت نیست.
- حتی کسی که بارها دروغ گفته؟
- حتی او.
- حتی کسی که دل دیگران را شکسته؟
- حتی او.
- پس عدالت کجاست؟

خیانت کمی به جلو خم شد.
- عدالت به من ربط نداره. من مجازات نیستم.
- پس چی هستی؟
- پیامد.

این بار فلور سکوت کرد.
خیانت ادامه داد:
- آدم‌ها دوست دارن منو مجازات بدونن، چون این‌طوری می‌تونن تصور کنن هرکس به من دچار شه، حتماً کاری کرده که سزاوارش بوده. اما حقیقت اینه که من همیشه به خاطر گناه نمی‌آم. گاهی به خاطر یک انتخاب اشتباه می‌آم، گاهی به خاطر یک لحظه‌ ضعف، گاهی به خاطر چیزی که کسی فکر کرده هرگز فاش نمی‌شه. و بدترین قسمت ماجرا اینه که وقتی می‌رسم، دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه کدوم لحظه همه‌چیز رو خراب کرد.

فلور آرام نفس کشید و برگه‌ها را مرتب کرد.
- آخرین سؤال.
- بپرس.
- اگر قرار باشه خودت رو تو یک جمله معرفی کنی، چی میگی؟

خیانت چند ثانیه به او نگاه کرد.
- من چیزی هستم که بعد از رفتنم، آدم‌ها بیشتر از همیشه درباره‌ی همدیگه میدونن و کمتر از همیشه به همدیگه اعتماد می‌کنن.

فلور نگاهش را پایین انداخت.
بعد از چند لحظه، برگه هارا جمع کرد.
- مصاحبه تموم شد.

خیانت از جا بلند شد و به طرف در رفت، اما درست پیش از خروج، صدای فلور او را متوقف کرد.
- یک سؤال دیگه.

او برگشت. فلور این بار نه با لحن یک مصاحبه‌کننده، بلکه با لحنی آرام و جدی پرسید:
- اگر یک روز هیچ‌کس دیگه به هیچ‌کس اعتماد نکنه، تو چی می‌شی؟

خیانت مدت کوتاهی ساکت ماند. سپس لبخند بسیار کمرنگی زد.
- اون روز، فلور دلاکور، دیگه نیازی به من نخواهد بود.
- چرا؟
- چون برای خیانت کردن، اول باید چیزی برای از دست دادن وجود داشته باشه.

در بسته شد.

فلور برای مدتی طولانی به در خیره ماند. سپس نگاهش را به برگه‌ی سفید روی میز برگرداند؛ همان برگه‌ای که حالا پر از جمله‌هایی بود که هیچ‌کدام به اندازه‌ی آخرین جمله سنگین به نظر نمی‌رسیدند.

قلم را برداشت، لحظه‌ای مردد ماند و در پایین صفحه نوشت:
شاید خیانت ترسناک‌ترین چیز میان دو نفر نباشد؛ شاید ترسناک‌تر از آن، روزی باشد که آدم‌ها آن‌قدر از خیانت خسته شوند که دیگر جرئت اعتماد کردن نداشته باشند.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/6/17 19:05:17
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1405 01:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لیلی صبح امروز، پاشنه بلند های مشکی رنگش را پوشیده بود. برخلاف روز های دیگر که از رنگ های قرمز یا سبز در لباس ها یا جواهراتش استفاده میکرد، امروز سر تا پایش را با مشکی پر کرده بود. شاید بخواهید بدانید چرا. و اگر برایتان سوال شد چرا، باید بگویم لیلی داغدار است پس دیگر نپرسید چرا.

چرا، شاید و باید، در یکی از اتاق های خالی هاگوارتز نشسته بودند. صدای تق‌تق کفش های لیلی، گوش هایشان را تیز کرد و باعث شد کمرشان را صاف کنند و پایشان را از روی پای دیگرشان بردارند. لیلی در چوبی را باز کرد و داخل شد. چرا، باید و شاید، از سر جاهایشان بلند شدند تا برای خانوم مصاحبه‌گر، ادای احترام کنند.

چرا، باید و شاید، از جنتلمن ترین کلمات در کل لغتنامه ی پارسی بودند. اما امروز، فقط یکی از آنها شانس دریافت سوالات مصاحبه را از لیلی داشت. لیلی سرش را مانند خانم های بسیار متشخص تکان داد و چرا، باید و شاید دوباره روی صندلی هایشان نشستند.

لیلی پایش را روی پایش انداخت و موهایش را پشت گوشش داد. سپس سرفه ای کرد و دفتری که به همراه داشت را باز کرد. بعد از نگاهی کلی به سوال هایی یادداشت شده، سرش را بالا گرفت و به آن سه کلمه نگاهی انداخت. وقتی به چرا نگاه میکرد، به یاد پسرش می افتاد. از همان چراهایی که همیشه در ذهنش بود. «چرا پسر من باید می‌رفت؟ از بین اینهمه آدم، چرا پسر من؟ »

وقتی به شاید نگاه کرد، در دلش غوغایی به پا شد. پروانه ها در دلش پر زدند و شخصیتش را برای جناب هرپو شکوفا کردند. او درست همانند «شاید» بود.
« شاید پسرم هیچوقت نرسه به آسمون دوازدهم مرلینی... » یا « شاید مدیرا پسرمو به قتل رسوندن؟»

در هرصورت، وقتی به شاید نگاه میکرد، دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد. زندگی او سراسر نگرانی ها و شاید ها بود. اما باید؛ لیلی به دلایل خاصی دلش نمیخواست از «باید» مصاحبه کند. پس باید و چرا را با لگد از اتاق بیرون انداخت و با لبخند به سوی شاید بازگشت و روبرویش نشست.
- اهم اهم... آقای... شاید! اسمتون واقعا «شایده» یا شاید اسم دیگه هم دارین؟

شاید آب دهانش را قورت داد.
- شاید! یعنی... شاید داشته باشم.
- خیلی هم عالی! پس حالا لطفا بگین چند سالتونه، شغلتون چیه و کجا به دنیا اومدین.

شاید ابتدا نگاهی به پنجره انداخت، چند ثانیه ای به افق خیره شد و سپس دوباره به لیلی نگاه کرد.
- خب! میشه گفت... مثلا ۲۵ سالمه... البته ۳۰ سالمم هست ولی به طور قطعی نمیشه گفت! شغلمم هنوز تصمیم نگرفتم. یعنی دوست داشتم معجون ساز باشم ولی شاید... تصمیم نگرفته باشم.

لیلی که به کل گیج شده بود اما کم‌کم با او احساس همزادپنداری میکرد، ادامه داد.
- خیلی خب شاید، تاحالا عاشق شدی؟
- خب خب... نمیدونم چطوری بگم ولی یه دختری بود... اسمشو نمیتونم قطعی بگم... ولی خیلی خوشگل... بود؟
- نبود؟
- شاید بود... ولی شایدم نبود. درهرصورت من عاشقش شدم و ما باهم بچه هم د... داریم؟
- دارین؟
- شاید داشته باشیم!

به نظر میرسید مصاحبه ی سختی را در پیش داشته باشند. شاید هیچ چیزی را به طور قطع نمیدانست. او فقط میتوانست احتمالش را بدهد. احتمالش را میداد بچه داشته باشد، ازدواج کرده باشد، کسی را دوست داشته باشد یا شاید شغلی داشته باشد. اما در هرصورت احتمالی هم وجود داشت که هیچ کدام از آنهارا نداشته باشد. شاید خیلی گیج به نظر میرسید. در اواسط مصاحبه، شاید به واقعیت درون خود بیشتر پی برده بود و حتی تصمیم داشت بعد از مصاحبه، به بیمارستان سنت‌مانگو مراجعه کند. تا شاید زندگی اش کمی از این پوچی خارج شود.

- خیلی خب آقای شاید، اوه راستی شما خانومین یا آقا؟
- خب راستش به نظر میرسه که آقا باشم! یعنی شما منو آقا صدا زدین ولی من میتونم خانوم هم باشم.
- هه هه... بگذریم، اینو اصلا یادداشت نمیکنم.

لیلی نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- به نظرتون یک روزی ماگل ها میتونن دنیای جادوگری رو فتح کنن؟ بدون هیچ قدرت جادویی؟
- خب سوال بسیار خوبی پرسیدین خانوم، از نظر من ماگل ها... خب ماگل ها شاید... نمیشه گفت که حتما یک روزی دنیامون رو فتح میکنن ولی شاید... منظورم اینه که قطعا اینطور نیست ولی ممکنه باشه!

لیلی کم‌کم از فاز همزادپنداری خارج شده بود و نگرانی هایش به مغز او هجوم آورده بودند. لیلی با خود فکر میکرد شاید، شاید نیاز به کمک داشته باشد. شاید، شاید نیاز به یک زندگی معمولی داشته باشد. اما قبل از اینکه بتواند کاری بکند، شاید احتمالات رعد و برق یا فقط باران را، در نظر گرفته بود و میخواست سریع تر به خانه برود تا شاید خیس نشود یا شاید دچار برق گرفتگی نشود.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1405 12:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آزمون پایان ترم زبانشناسی جادویی


هیچکس تکلیف جلسه‌ی قبل را تحویل نداد و جسدش مفقود ماند. که خیلی هم مطلوب است چرا که این روزها چه کسی پول کفن و دفن و سنگ قبر و حلوا و بساط را دارد آخر؟ مردن مال پولدارهاست.

جادوآموزان مایو و بیکینی‌ها را به تن کرده، در حال بدرودگویی به تابستان، در انتظار اشد امتحانات به صف ایستاده بودند. هرپو هم اصلا قند داشت توی دلش آب می‌شد و هی دست‌هایش را مانند مگس می‌مالید به هم. جای مگس‌کش هم خالی! کاش آمده بود.

هرپو انقدر قدم‌رو رفت که کاشی‌ها هم سرگیجه گرفتند. در نهایت خودش هم خسته‌اش شد و یادش افتاد که صبحانه نخورده هنوز. لذا تصمیم گرفت که برگه‌ها را بدهد و برود دراز کشد در آفتاب تموز.

نقل قول:
سوال اول و آخر:
با یک کلمه مصاحبه کنید! از خلاقیت خود بهره بجویید. اصلا به او شخصیت بدهید و شرح حالش را بگیرید. و از آنجا که کار سخت‌تر پاداش بیشتری دارد، تریجیجاً سراغ کلماتی که خودشان صفت محسوب می‌شوند نروید یا اگر رفتید از خجالتش درآمده، از زوایای دیگر خلاقیت را به رول‌تان تزریق وریدی نمایید.
دقت داشته باشید که پست‌تان بهتر است حالت رولی خود را از دست ندهد. چرا که مصاحبه‌گر شخصیت ایفایی خود شماست، پس روی شیوه‌ی گزارش، سوالات، نحوه‌ی برخورد (فکر کردی کی هستی؟!) و غیره نیز تأثیر بگذارد باید.


و سپس برق رفت و کولر خاموش شد و جادوآموزان ماندند و کاغذ پوستی‌شان. هرپو نیز من‌باب ادای وظیفه‌ی خطیر خود به عنوان استاد و مراقب امتحان، از پنجره سر خورد و رفت پایین و دراز شد روی چمن‌های حیاط. جهت حفاظت پویست چروکیده‌اش در مقابل اشعات متوحش آفتاب، مقدار قابل توجهی لجن به خود مالید، نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و چنانکه پشه‌ها درِ گوشش لالایی می‌خواندند، به خواب عمیقی فرو رفت.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 14:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تدریس جلسه‌‌ی آخر زبانشناسی جادویی


هرپو که دید گچ تمام شده و چوبدستی‌اش را معلوم نیست در سوراخ کدام مستراح رها کرده غقلتاً، ماتحتش را چسباند به تخته و اسافل خویش را حسابی جنبانید. سپس کنار رفت و چند قدم دورتر ایستاد تا شاهکار خطاطی‌اش را بر نقش‌دانِ تخته‌ی کلاس تماشا کند.

نقل قول:
زبان بریده، به کنجی نشسته، صمّ و بُکم
به از کسی که زبانش نباشد اندر حُکم

- شاعر می‌فرماید ها!

و آن گوشه‌ی کلاس، پاره‌ای از دانش‌آموزان داشتند به موضوعی بین خودشان مانند کفتار می‌خندیدند. ای که روی آب بخندند الهی. خوشی به پایان رسیدن ترم زده بود زیر دلشان و هنوز نمی‌دانستند قرار است با امتحانات نهایی از صد جا جر بخورند. اصلا دانش‌آموزی که جر نخورد دانش‌آموز نیست که. دانش‌آموز باید خشتک بدرد و انقدر درس بخواند که عقل و هوش و شعورش زایل شوند.

باری، ما که بخیل نیستیم. از این رو حتی می‌پردازیم به هرپو که دفتر پاره‌جلدی را بین دانش‌آموزان دست به دست می‌کرد تا برایش جمله‌ای یادگاری بنویسند و اصلا از الان دلش برایشان تنگ شده بود و دلش می‌خواست شماره‌ی تلفن‌شان را بگیرد و زنگ بزند برایشان ضرطه در کند و بخندد.

ولی خب درس را به هرحال نمی‌شد فراموش کرد. پس جهت تولید صوت جالب توجه، نشیمنگاه خود را چندباری به تخته کوباند. ولی دانش‌آموزان همچنان حساب نمی‌بردند و به صحبت‌های خود مشغول بودند و شرح برنامه‌های تفریحاتی‌ای که بین فرجه‌ی امتحانات داشتند تا کور شود هرآن پرفسوری نتواند بیند خوشی‌شان را. که هرپو هم یکی از این پرفسورها بود که ناگهان حسابی دلش پر کشید برای تجربه‌ی مجدد دوران مدرسه و دانش‌آموزی؛ ولی اینبار انقدر درس نخواند که دچار زوال عقل شود و در عوض انقدر کرم بریزد که کادر مدرسه دامنشان از دست برود و خود را از دست او حلق‌آویز کنند. بعدش هم بیاید روی تپه‌ی کشته‌هایش پرچم بزند و مشت افکند به سوی آسمان و بیاید خنده‌ی شرورانه را سر دهد که یکهو دندانش تیر بکشد چون ژنش برتر نبوده و فساد از سر و رویش بالا می‌رود و تپه‌ی ناآباد بر جای نگذاشته بماند چون شگون ندارد این کارها در قبیله‌ی افسادگان.

در تخیلاتش راهی سرزمین‌های سرد شده بود و در باد بوران راه خود را می‌گشود به سوی جایی بالاخره درمانی برای دندان‌های خود بیابد و دوباره جوان و جذاب و هالیوودی شود. مسیری در نهایت افول دوچندان او را در پی داشت و شاید که در کتاب‌ها راجع به آن می‌نوشتند یک روز.

و به این ترتیب، در حالی که تکلیه داده بود به تخته، سوار اسب تخیل شده بود و چنان با سرعت می‌تازید که برگ‌های درخت زمان ریزش موی شدید گرفتند و پرپر شد در ذهنش هرآنچه داشت و قرار بود داشته باشد.

ناگهان ضربه‌ی خصمانه‌ای در ملاجش خورد و او را به زمان حال آورد.
- لالی؟! دِ درس بده دیگه!

گویا تلما هلمز در حال حاضر تنها دانش‌آموزی بود که به راستی آمده بود چیزی یاد بگیرد. که البته احساس تأسف خود را برای او ابراز می‌دارم چرا که در کلاس هرپو از این خبرها نبود.
- لال بشم اگه درس بدم. جلسه‌ی آخر فقط عشق و حــــــال!

ولی ملت سوت شادی نکشیدند و هرپو را روی دست بلند نکردند؛ چرا که با این توصیف، هر جلسه‌ی کلاس زبان‌شناسی جلسه‌ی آخر بود و گیر افتاده بودند توی یک لوپ زمانی بوگندو و باید عزا گرفت که!

ولی همین استنباط هم با نقل و نبات پاشیدن دملزا (که شایعه است لابلایش نورا پردفوت هم دیده شد) منحرف گشت و ملت (که خود هرپو هم بینشان بود) پشت سر هلنا که می‌خواند: «دیوونه شو دیوونه. » و هی اوج می‌گرفت و ملت رقصان را خنک می‌کرد، لشگری تشکیل دادند و مارپیچ‌طوری هی به دور خودشان و هلنا چرخیدند و از در رفتند بیرون و داخل کلاس‌های دیگر هم ویروس خود را پاشیدند و کل مدرسه دیوانه شد. مارپیچ‌گونه به خود می‌پیچیدند و می‎رقصیدند و کیک‌های رنگین‌کمانی بالا می‌آوردند.

تکلیف جلسه‌ی آخر ماند و حوضش. تکلیف که بعید می‌دانست اصلا مورد التفات کسی قرار بگیرد، رفت در کنج کلاس نشست و زانوی غم بغل کرد که خیلی زود از اشک‌هایش خیس شدند و آب بینی‌اش انقدر کش آمده بود پایین که عنقریب بود که زمین را ببوسد. درحالی که بیرون را هلهله‌ی ملت پر کرده بود و جشن و سرور و دیوانگی و جنون از چک و چیلشان می‌چکید. که این حتی غم تکلیف را دوچندان کرد، به حدی که آمد یادداشت پیش از مرگش را نوشت. البته که چیزی نداشت بگوید و گله‌ای هم نداشت. صرفا مشخصاتش را نوشت که سنگ قبر خالی برایش نگذارند یک موقع.

نقل قول:
تکلیف جلسه‌ی آخر:
چه اتفاقی می‌افته که شما از یه روزی به بعد لال می‌شید؟ آیا زبونتون قهر کرده؟ آیا کودتای دندون‌هاست؟ آیا با جادوگری معامله‌ کردید و این بهای اونه؟ آیا عمداً لالمونی می‌گیرید؟ آیا در صدد درمانش هم برخواهید اومد؟ نکنه یهو زیادی وراج بشید و زبونتون بیش فعالی بگیره و ببرّنش؟ انتخاب با شماست، ولی چیزی که مهمه اینه که وقایع با توجه به ارزش‌های فردی شخصیت خودتون اتفاق بی‌افته. لجاجت، سربه‌هوایی، محافظت از آرمان‌ها یا یک چیز، فداکاری و... در نتیجه داستانتون هم پتانسیل طنزبودن داره هم جدی بودن. تو همون قالبی بذاریدش که فکر می‌کنید بهتر درمیادرش.

تکلیف، قلم را بر زمین نهاد. غمباد گرفت و ترکید.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 14:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات تکالیف جلسه‌‌ی سوم زبانشناسی جادویی


گریفندور: 14.75+2


دملزا رابینز: 20+2
هرپو رو به درون مارپیچ زمان مردگانِ نامُرده بردی! و البته نثرت پیشرفت کرده بودا!

تلما هلمز: 20
حرفا رو خودت زدی، من نزنم دیگه.

رزالین اورست: 18+1
همچنان بعضی جاها از دستت در می‌ره و لحن افعال یه‌جا دیدم که محاوره‌ای شد.
کمی هم بیش از پیش به عمق مالیخولیایی ذهن روزالین فرو رفتیم و نشیمنگاهمون سوخت.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1405 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کنترل چیزی را در دست ندارم، چیزی درونم بی‌قرار می‌شود؛ انگار بخشی از وجودم همیشه در تلاش است تا جهان را یک قدم جلوتر از خودش نگه دارد. کاش می‌توانستم زمان را متوقف کنم. عقربه‌ها را از حرکت بازدارم و دنیا را همان‌جایی که می‌خواهم نگه دارم تا فرصت کنم همه‌چیز را درست انجام بدهم.

اگر ملانی زمان‌برگردان را از من نگرفته بود، امشب مجبور نبودم این‌همه کتاب را از کتابخانه بیرون بکشم. می‌توانستم همه‌چیز را به موقع بخوانم، دوباره مرور کنم، دوباره بنویسم و اگر جایی اشتباه کردم، برگردم و درستش کنم.

البته که روزالین همیشه وظیفه دارد اشتباه نکند، کم نیاورد و کامل باشد و شاید از همه مهم‌تر، کاری نکند که باعث سر افکندی بابا مرلین و ملانی شود و شاید گاهی هم‌سنگین تر، طوری رفتار نکند که در شأن گریفیندور نباشد.

شاید اگر کمی بیشتر درس می‌خواندم، کمی بیشتر تلاش می‌کردم، کمی کمتر اشتباه می‌کردم، بالاخره یک روز بابا به من نگاه می‌کرد و برای یک بار هم که شده، از داشتنم راضی بود.

کتاب‌ها را محکم‌تر در آغوشم می‌گیرم. راهروی هاگوارتز در نیمه‌های شب شبیه هیچ‌وقت دیگری نیست. مشعل‌ها با شعله‌هایی کم‌جان می‌سوزند و سایه‌ها روی دیوارهای سنگی کش می‌آیند؛ انگار قلعه در خواب فرو نرفته، فقط تصمیم گرفته چشم‌هایش را ببندد و ببیند چه کسی جرئت دارد در تاریکی راه برود.

صدای قدم‌هایم در راهرو می‌پیچد. یک قدم و سپس پژواکش، کتابی از دستم سُر می‌خورد.
-لعنتی!

سعی می‌کنم با آرنجم نگهش دارم، اما کتاب دیگری هم از میان دست‌هایم بیرون می‌لغزد و روی زمین می‌افتد و چند ثانیه به آن خیره می‌مانم.
-همیشه تو خراب کاری استادی.

خم می‌شوم و برش می‌دارم. اگر درست نگهشان داشته بودم، این اتفاق نمی‌افتاد، اگر کمی کمتر عجله می‌کردم.
اگر از اول کتاب‌ها را مرتب می‌چیدم....

صدایی پشت سرم می‌آید، خش‌خش!

خیلی آرام، می‌ایستم. نه چیزی نیست.احتمالا صدای یکی از ارواح قلعه باشد، شاید هم سروصدایی که کرده ام کسی را بیدار کرده.
دوباره راه می‌افتم و صدای دیگری می‌آید، اما این بار واضح‌تر است. چیزی روی سنگ کشیده می‌شود و باعث می شود قدم‌هایم آهسته بشوند. نباید برگردم این را می‌دانم، فقط باید راه بروم.
اما صدای پشت سرم دوباره بلند می‌شود و نزدیک‌تر است قلبم تندتر می‌زند، نمی‌خواهم بترسم و شاید نمی‌توانم بترسم.

اگر برگردم، شاید چیزی نباشد، اما اگر چیزی باشد...
-نه!

نباید فکرش را کنم، اگر بترسم دیگر جایی در گریفیندور نخواهم داشت؛ روزالین اجازه ی ترسیدن ندارد!


صدای دیگری می‌آید، این بار آن‌قدر نزدیک که نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. چیزی آن پشت است که نمی‌دانم چیست و دقیقا همینجا، ترسناک‌ترین قسمت ماجرا خواهد بود.
دلم می‌خواهد فرار کنم، اما تصویر چهره ی ناامید شده ی بابا مرلین از ذهنم کنار نمی‌رود.
اگر از چیزی بترسم چه؟ اگر بفهمند ترسیده‌ام چه؟ اگر دوباره مقایسه‌ام کنند؟ اگر باز هم فکر کنند من آن دختری نیستم که باید باشم؟
-نه، من نمی‌گذارم.

اگر قرار است یک روزی به من نگاه کنند و ببینند چیزی بیشتر از یک دختر ترسو نیستم، خیالش هم دردآور است؛ پس باید از همین‌جا شروع شود، برمی‌گردم. نگاهم پایین است؛ روی کف سنگی، لایه‌ی باریکی از آب پخش شده و نور مشعل‌ها روی آن می‌لرزد.
اول فقط انعکاس خودم را می‌بینم و بعد... چیزی پشت سرم وارد آب می‌شود، سایه‌ای بلندتر از تصوراتم.
نفسم بند می‌آید، گردنی دراز و پیچ‌خورده در انعکاس آب ظاهر می‌شود. نمی‌دانم چیست، نمی‌خواهم بدانم. چیزی درونم فریاد می‌زند که فرار کنم، اما نمی‌توانم چشم بردارم و شاید باز هم اجازه ندارم چشم بردارم.

سرم بالا می‌آید و دو چشم زرد در آب باز می‌شوند، بزرگ، بی‌پلک و غیرانسانی. تمام بدنم یخ می‌زند؛ می‌دانم که این چشم‌ها را نباید ببینم. می‌خواهم نگاهم را برگردانم اما دیر شده، چیزی از پشت چشم‌هایم وارد تمام بدنم می‌شود.سرما، سنگینی و سکوت.

انگار هزاران دست نامرئی، تک‌تک ماهیچه‌هایم را گرفته‌اند و مرا در جای خود میخکوب کرده‌اند. کتاب‌ها از دستم می‌افتند، صدای برخوردشان با زمین در راهروها طنین می اندازه.

پاهایم دیگر مرا نگه نمی‌دارند، اما عجیب است که نمی‌افتم. فقط... دیگر نمی‌توانم حرکت کنم.

آخرین چیزی که می‌بینم، همان دو چشم زرد در آب است و آخرین فکری که از ذهنم می‌گذرد، اصلا قهرمانانه نیست. فقط امیدوارم بابا هیچ‌وقت نفهمد که ترسیده بودم.


نمی‌دانم چند ساعت گذشته، شاید هم چند روز. اما من هنوز اینجا هستم، هنوز می‌شنوم، هنوز می‌فهمم فقط نمی‌توانم تکان بخورم.

صدای قدم‌ها می‌آید، و گاهی زمزمه ها درباره‌ی اتفاقی که در قلعه افتاده حرف می‌زنند، اما هیچ‌کس نمی‌فهمد.هیچ‌کس نمی‌داند من هنوز اینجا هستم.
و ذهنم... ذهنم هنوز کار می‌کند، شاید این بدترین مجازات ممکن باشد چون دیگر هیچ کاری نمی‌توانم انجام دهم، اما هنوز تمام کارهایی را که باید انجام می‌دادم به یاد دارم.
کتاب‌هایی که نخوانده‌ام، تکالیفی که تمام نکرده‌ام و چیزهایی که باید در آن ها بهتر بشوم و صدای بابا مرلین حتی اینجا هم دست از سرم برنمی‌دارد شاید اگر بیشتر تلاش کرده بودم... شاید اگر کمتر اشتباه می‌کردم... شاید اگر آن شب برنمی‌گشتم....

اگر برنمی‌گشتم، شاید هنوز هم همان دختر ترسویی بودم که همیشه فکر می‌کردم هستم، حداقل آن لحظه برگشتم.
حتی اگر دلیلش درست نبود، حتی اگر از شجاعت نبود.
برگشتم که ثابت کنم شاید بابا مرلین بتواند به من افتخار کند، به من نگاه کند و دیگر آن ناامیدی را در چشم‌هایش نبینم؛ اما حالا هیچ‌کس نگاه نمی‌کند.

صبح می‌شود و نور از پنجره‌ی بلند راهرو روی سنگ‌ها می‌ریزد، صفحه‌ای که دیشب داشتم می‌خواندم، زیر نور صبح آرام می‌لرزد.

قدم‌ها دور می‌شوند و من همان‌جا می‌مانم؛ ساکت و فراموش‌شده.برای اولین بار در تمام عمرم، دیگر هیچ کاری از دستم برنمی‌آید، نمی‌توانم درس بخوانم، نمی‌توانم چیزی را کامل کنم و در بدترین حالت ممکن نمی‌توانم اشتباهاتم را جبران کنم و نمی‌توانم به اندازه کافی، کافی باشم!
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1405 21:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- از صبح تا شب بیوفت دنبال این جماعت که دسته گلی به آب ندن، کسی ازت نمی‌پرسه چطوری! بعد کافیه بخوای بهشون چپ‌چپ نگاه کنی؛ از در و دیوار معترض به خشونت و تنبیه جسمانی می‌ریزه روی سرت!

تلما هم‌زمان که کوسن‌های مبل رو از روی زمین و گوشه‌های تالار جمع می‌کرد و سر جاشون می‌گذاشت، زیرلب غر می‌زد. از روزی که مدیریت مدرسه عوض شده و قوانین جدیدی وضع شده بود، ارشدها قدرت رو از دست داده بودن. تلما تمام تلاشش رو می‌کرد که به روی خودش نیاره؛ اما کم‌کم داشت به فروپاشی روانی نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌شد. یاد روزهایی که روزالین رو مجبور می‌کرد تکالیفش رو به جای خودش حل کنه، از جیمز سیریوس به‌عنوان نظافت‌چی تالار استفاده می‌کرد و لیلی رو آشپز مخصوص گریفیندور انتخاب کرده بود، قلبش رو به درد می‌آورد. چه روزهای قشنگی که تلما قدرش رو ندونسته بود...

- برگشته به من میگه اینکه سال‌پایینی‌ها تکالیف‌تون رو انجام بدن غیرقانونیه! میگه به‌عنوان ارشد گروه من باید بهشون کمک کنم! آخه مگه ممکنه؟ هیچ موجود زنده‌ای نمی‌تونه هم ناظم باشه، هم تالار رو تمیز کنه، هم به بقیه کمک کنه و با وجود همه‌ی اینا مهربون باشه!

تلما به غر زدنش ادامه می‌داد. می‌دونست اگه این‌کار رو نکنه ممکنه رهبری اعتراضات سراسری ارشدها رو آغاز کنه و برعلیه مدیریت جدید قیام کنه؛ به احتمال خیلی زیاد هم شورش‌شون شکست می‌خورد و تلما نمی‌خواست ادامه‌ی زندگیش رو به‌عنوان مجرم مدرسه‌ای توی آزکابان آب خنک بنوشه!

- اهم... تلما؟

دملزا با لبخند مصنوعیش دم در ورودی تالار ایستاده بود. با وجود اینکه قوانین دست و پای تلما رو بسته بودن، ولی دملزا می‌دونست ممکنه از شدت خستگی یهو کنترلش رو از دست بده و دخترک مظلوم رو به تابلوی یادگاری گریفیندور تبدیل کنه و قاب طلایی رنگی براش بخره.

- چیه؟

و بله. همون‌طور که می‌بینین تفکرات دملزا درست بود و تلما واقعا نزدیک بود نصفش کنه. اما سریع به خودش میاد و قوانین کاملا منطقی () هاگوارتز رو به یاد میاره که داخل‌شون چندین بار به اهمیت رفتار مهربانانه و محبت‌آمیز با اعضای گروه تاکید شده بود. پس لحنش رو در کسری از ثانیه عوض می‌کنه و میگه:
- بله عزیزم؟

دملزا با وجود شوکه شدنش از این تناقض شگفت‌آور، میگه:
- راستش یک اتفاقی افتاده که بهم گفتن باید به تو بگم.

تلما از این لحن و حالت حرف زدن دملزا متوجه میشه قرار نیست چیز باب میلش رو بشنوه. پس نفس عمیقی می‌کشه و سرش رو تکون میده تا دملزا حرفش رو تموم کنه.

- راستش جیمز سیریوس یکی از مهم‌ترین نقشه‌های من رو توی دستشویی دخترونه‌ی طبقه دوم قایم کرده... آخه می‌دونی، من یکم از اونجا خوشم نمیاد... واسه همین اونجا گذاشته که من نتونم پیداش کنم. وقتی به معاون سوگیاما گفتم، گفت که باید از ارشد گروهم بخوام کمکم کنه.
- چرا خوشت نمیاد؟ کلاً با دستشویی‌ها رابطه‌ی خوبی نداری؟

دملزا کمی این پا و اون پا می‌کنه.
- نه. راستش... روی نقشه های هاگوارتزم دور اون‌جا خط قرمز کشیده شده. یعنی محل خطرناکیه و باید ازش دور بمونم.
- و؟ از من میخوای نقشه‌ات برات پیدا کنم؟

تلما صحنه‌ی افزودن دملزا رو به جمعیت ارواح هاگوارتز توی ذهنش تصور کرد. با وجود اینکه حتی این فکر هم لبخند به لبش می‌آورد، دستش بسته بود و نمی‌تونست این‌کار رو انجام بده. پس آه عمیقی می‌کشه.
- خیلی خب! همین‌جا منتظر بمون... من نقشه‌ات رو برات پیدا می‌کنم.

دستشویی دخترانه‌ی طبقه‌ی دوم

- امیدوارم حداقل میرتل مشغول دید زدن پسرا توی حموم باشه. اصلاً حوصله‌ی تحمل جیغ‌جیغ‌هاش رو ندارم الان.

تلما بعد از مدت‌ها وارد دستشویی داغون و قدیمی می‌شه. تار عنکبوت سقف و آب‌گرفتی کف زمین، نشون می‌داد که مدت زیادیه کسی به اون‌جا سر نمی‌زنه.
تلما از همون دم در نگاهی به کل سرویس می‌ندازه و با نقشه‌ی آبی رنگ دملزا که یک گوشه افتاده بود، روبه‌رو میشه. با خوشحالی به سمتش قدم برمی‌داره که صدای عجیبی به گوشش می‌رسه.

- فیسس‌فس‌فوس‌فیسسس!
- میرتل؟
- فسوس‌فیسوس‌فیس!
- میرتل چی داری می‌گی؟
- فسو فسو!

شما خواننده‌های عزیز احتمالاً متوجه شدین که فس‌فس کننده‌ی گرامی میرتل نیست، بلکه باسیلیسک عزیزیه که از تالار اسرار برای هواخوری بیرون زده. و حتما فکر می‌کنین تلما که شخصیت اصلی این داستانه، طبق باورهای کلیشه‌ای و غلط رایج، نباید بدونه. ولی اشتباه می‌کنین! چون این نویسنده دگم نیست و قرار نیست مثل بقیه بنویسه. پس باید بگیم...

شاید بقیه فکر می‌کردن تلما کاراگاه واقعی نیست. شاید هم واقعا همون‌طور بود. ولی به هر حال از سال‌ها بررسی پرونده‌های مختلف، یک چیزهایی یاد گرفته بود. با وجود اینکه به افسانه‌ها باور نداشت، ولی می‌دونست این دستشویی به گفته‌ی بعضی‌ها و به‌خصوص میرتل، محل دیده شدن باسیلیسک بوده. به علاوه، موجود زنده‌ی دیگه‌ای رو هم نمی‌شناخت که بخواد با فس فس کردن با بقیه ارتباط بگیره! و وقتی همه‌ی مدارک و شواهد رو کنار هم می‌گذاشت، نتیجه می‌گرفت که به احتمال زیاد یک باسیلیسک گرامی باهاش توی مرلینگاه قرار داره! البته احتمال اینکه جیمز سیریوس قصد کرم ریختن داشته باشه رو هم نمی‌شد فراموش کنه...

- فیسان فوسون!
- ها؟ یک لحظه...

از سمت دیگه، تلما ساحره‌ی به‌روزی بود و با انواع وسایل و تکنولوژی‌های ماگلی آشنایی داشت. پس گوشی جایفون شونزده‌اش رو از جیبش بیرون میاره و سریع به هوشنگ مصنوعی می‌ره. وارد بخش گفتگوی صوتی میشه و میگه:
- این رو به زبون آدمی‌زاد ترجمه کن!

و گوشی رو به سمت صدا می‌گیره...

- فسیاسو فوسیسو فیس!
- این یعنی من دیگه نمی‌تونم این بچه‌ها رو تحمل کنم.
- افساسیو فس‌فیسو! فسیاسوسیو تفسیسو! افسیوسو مفسیسو!
- میشه یکی‌شون می‌خواد سوسک‌های تالار رو خشک کنه! اون یکی همش گازم می‌گیره! کوچیکه هم یک‌سره گم میشه! اگه کمک دیگه‌ای از دستم برمیاد کافیه بهم بگی. می‌خوای الفبای این زبان ناشناخته رو برات تهیه کنم؟

تلما بدون جواب دادن به سوال هوشنگ، به ترجمه‌ی حرف‌های باسیلیسک عزیز فکر می‌کنه. ظاهراً موجود بیچاره هم مثل خودش از دست بچه‌های هاگوارتز به ستوه اومده بود! تلما هم که زخم‌خورده بود، شروع به هم‌دردی با باسیلیسک می‌کنه.
- می‌دونم چقدر سخته که کلی زحمت بکشی و هیچکس حتی ازت تشکر هم نکنه...

هوشنگ سریع حرف‌هاش رو ترجمه می‌کنه. بعد چند دقیقه، گفت‌وگویی عمیق بین اون دوتا شکل می‌گیره و بحث فس‌فس گرم می‌شه.

- آخه می‌دونی از چی حرصم می‌گیره؟ هیچکس نیست که بهش غر بزنم! به هرکسی میگم یک پاتیلی زیر نیم پاتیل این مدیریت جدید هست و رفتاراشون مشکوکه بهم می‌گن پارانوئیدِ دیوونه!
- فیس‌فیس...
- تو اولین کسی هستی که بعد یک مکالمه‌ی پنج دقیقه‌ای ازم فرار نکردی...
- فیسس!

باسیلیسک که بعد حرف‌های تلما احساساتی شده بود، دیگه نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه و برای بغل کردن دوستش از یکی از اتاقک‌های دستشویی بیرون میاد. با بغض به سمت تلما می‌خزه که ناخودآگاه با همدیگه چشم تو چشم میشن. طبیعتاً ممکنه فکر کنین الان دیگه روح تلما باید به آسمان‌های مرلینی عروج کنه! ولی احتمالا این نکته رو که باسیلیسک بغض کرده بود و در نتیجه چشم‌هاش پر از اشک بودن رو فراموش کردین! و چون ارتباط چشمی بین باسیلیسک و تلما به صورت برقرار نشده بود، نتیجه‌اش می‌شه تلمای زنده‌ی خشک‌شده!

باسیلیسک چند ثانیه به مجسمه‌ی دوستش نگاه می‌کنه؛ بعد ظاهراً تازه متوجه می‌شه چه اتفاقی افتاده و با وحشت چند بار دور خودش می‌چرخه.
- فسسسس؟!

اما تلما هیچ جوابی نمی‌ده! باسیلیسک که احتمالاً انتظار نداشته اولین دوستش رو در عرض پنج دقیقه تبدیل به مجسمه کنه، فرار رو به قرار ترجیح میده و طریق یکی از لوله‌ها فرار می‌کنه؛ اگه هم براتون سوال پیش اومد که مگه لوله‌ها چقدر قطورن که تونست رد بشه باید بگم باسیلیسک مدت‌ها بود رژیم غذایی سختی داشت و با ورزش سنگین خودش رو خیلی لاغر و خوش اندام کرده بود.

تلما که به‌جز چشم‌هاش نمی‌تونست هیچ عضوی از بدنش رو تکون بده، تا چند ساعت همون‌جا وسط دستشویی موند. اوایل هنوز امیدوار بود یکی از راه برسه و خیلی سریع بفهمه چه اتفاقی افتاده؛ اما ظاهراً هاگوارتزیون علاقه‌ی زیادی به سر زدن به این بخش نداشتن.
اوایل غیبت طولانی تلما، گریفیندوری‌ها فکر کردن که حتما مثل همیشه دنبال یک سرنخ مشکوک افتاده و داره صحنه‌ی جرم ساخته‌ی ذهنش رو بررسی می‌کنه؛ چیزی که سابقه‌ی تلما ثابت کرده بود اصلاً غیر ممکن نیست! اما وقتی چند ساعت دیگه گذشت، بالاخره به دنبال ارشد گمشده‌شون به راه افتادن. بعد از گشتن تموم قلعه، تصمیم گرفتن به آخرین مقصد تلما که ازش خبر داشتن، یعنی دستشویی طبقه‌ی دوم دخترونه سر بزنن.

اما وقتی که رسیدن، متوجه شدن که میرا مدت‌ها قبل از اونا تلما رو پیدا کرده. البته اگه می‌شد به اون جسم نامتحرک گفت تلما! تلما از گوشه‌ی چشمش ورود گریفی‌ها رو می‌بینه و تقریباً برای اولین بار از وقتی خشک شده بود، خوشحال می‌شه. تلما نگاهش رو از میرا که دورش می‌چرخید و بوش می‌کرد، می‌گیره و به هم‌گروهی‌هاش زل می‌زنه.
- بالاخره اومدین!

البته صدایی از تلما درنمیاد، ولی میرا به نظر می‌رسه منظورش رو می‌فهمه؛ چون چند ثانیه بعد دمش رو تکون می‌ده و کنار پاش می‌شینه.

- تلما؟! چرا تکون نمی‌خوری؟
- فکر کنم اتفاق بدی براش افتاده...

تلما اگه می‌تونست چشم غره‌ای می‌کرد ولی امکانش رو نداشت.

- چی باعث شده خشک بشه؟

تلما مطمئن بود اگه خودش مجسمه‌ی خشک‌شده‌ی کسی رو می‌دید، اولین دلیلی که به ذهنش می‌اومد یک ارتباطی به باسیلیسک داشت. ولی خب... به هر حال همه که مثل تلما از بدو تولد کارآگاه نبودن!

البته تلما می‌دونست الان وقت مفتخر شدن نیست و باید اول راهی برای بهتر شدن پیدا کنه. پس سعی می‌کنه با چشمش به بقیه بفهمونه چه اتفاقی براش افتاده... اول به اتاقکی که باسیلیسک داخلش بود نگاه می‌کنه و بعد به یکی از لوله‌های آب که از داخلش فرار کرده بود. گریفی‌ها هم با دقت مسیر نگاهش رو دنبال می‌کنن.

- فکر کنم داره چیزی رو بهمون نشون می‌ده.
- چی رو؟
- نمی‌دونم.

تلما دوباره به لوله نگاه می‌کنه. یکی از بچه‌ها جلو می‌ره و لوله رو بررسی می‌کنه.
- اینجا چیزی نیست.

تلما با عصبانیت چشم‌هاش رو می‌چرخونه.

- شاید منظورش اینه که لوله خرابه.
- یا شاید می‌خواد بگه آب می‌خواد.

تلما اگر می‌تونست حرف بزنه، احتمالاً همون‌جا رسماً استعفای خودش از سمت ارشدی رو اعلام می‌کرد!

چند دقیقه تلاش برای برقراری ارتباط نتیجه‌ای نداشت. تلما هر چیزی که به ذهنش می‌رسید امتحان کرد؛ به در نگاه کرد، به زمین نگاه کرد، به لوله نگاه کرد، حتی چند بار با سرعت پشت سر هم پلک زد که شاید بقیه متوجه بشن این یک کد مورس خیلی پیچیده‌ست. اما ظاهراً هیچ‌کس توی هاگوارتز کد مورس بلد نبود و حتی اگه بلد بود متوجه نمی‌شد تلما داره ازش استفاده می‌کنه. تا اینکه در نهایت چشمش به گوشی جایفون شونزده‌اش افتاد که هنوز چند قدم ا‌ون‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. تلما نگاهش رو روی گوشی ثابت می‌کنه.

- گوشی رو می‌خواد؟
- آره! فکر کنم!

چند نفر تلاش می‌کنن گوشی رو به سمت تلما بیارن، اما طبیعتاً تلما حتی نمی‌تونست دستش رو دراز کنه. کسی هم رمز گوشی رو بلند نبود! میرا که در تموم این مدت بدون هیچ حرفی به گوشی نگاه می‌کرد، یهو بلند می‌شه. درحالی که روی دوپای عقبش راه می‌ره، با پنجه‌های جلو گوشی رو از دست ملانی می‌گیره.

- میرا همیشه این‌طوری راه می‌ره؟

میرا بدون توجه به نظرات حاضرین، با پنجه‌ش صفحه رو لمس می‌کنه و رمز رو وارد می‌کنه. توی یک لحظه، صفحه روشن و تاریخچه‌ی گفت‌وگوی هوشنگ باز می‌شه و همه‌ی اون فیس‌فیس‌های ترجمه‌شده لود می‌شن. بعد از خوندن پیام‌ها، همه کم‌کم سرشون رو بالا میارن و به تلما نگاه می‌کنن. تلما هم به آن‌ها نگاه می‌کنه. سکوت عجیبی برقرار می‌شه.
- تلما... تو با یک باسیلیسک حرف زدی؟

تلما با چشم‌هاش محکم جواب مثبت می‌ده.

- و بعد... باهاش چشم تو چشم شدی؟

تلما دوباره پلک می‌زنه.

- و خشکت کرد؟

این بار تلما اون‌قدر محکم چشم‌هاش رو می‌بنده که همه مطمئن می‌شن جوابش بله‌ست.

- خب... حداقل الان می‌دونیم چی شده.

از اون روز به بعد مشخص شد تلما با وجود اینکه از نظر جسمی کاملاً خشک شده بود، هنوز می‌تونست با اطرافیانش ارتباط برقرار کنه؛ البته نه با همه... در واقع، ارتباط تلما با بقیه‌ی اعضای گروه تقریباً غیرممکن بود و بیشتر مکالماتش شامل نگاه کردن به یک وسیله و امیدوار بودن به این بود که طرف مقابل از روی حرکت چشم‌هاش بفهمه دقیقاً چه چیزی می‌خواد.
اما از طرف دیگه، میرا تقریباً بدون نیاز به توضیح متوجه منظورش می‌شد؛ کافی بود تلما فقط یک بار به چیزی نگاه کنه تا میرا بفهمه باید چه کاری انجام بده. البته این موضوع چندان هم عجیب نبود، چون حتی وقتی تلما متحرک بود هم ارتباطش با بقیه‌ی مردم خیلی بهتر از این نبود. تفاوت فقط در این بود که اون زمان به‌خاطر ارتباط دادن تغییر برنامه‌ی غذایی مدرسه به توطئه‌ی وزارت سحر و جادو، توسط دیگران قضاوت و مسخره می‌شد!

در طول اون دوره‌ی خشک‌شدگی، هم‌گروهی‌های تلما تا جایی که تونسته بودن از تلما مراقبت می‌کردن. هر چندساعت توی درمانگاه بهش سر می‌زدن و براش خوراکی می‌آوردن؛ هرچند که نمی‌تونست اونا رو بخوره... ملانی هر روز ماجراهایی که توی تالار گریفیندور اتفاق افتاده بود رو براش تعریف می‌کرد و لیلی همه‌ی اتفاقات مشکوک رو یادداشت کرده بود که تلما بعد خوب شدن بتونه بررسی‌شون کنه!

تلما هم تمام مدت فقط نگاه می‌کرد و پلک می‌زد. همه فور می‌کردن خیلی از شرایط خسته شده، اما حقیقت این بود که تلما اصلاً عجله‌ای برای خوب شدن نداشت! بالاخره بعد از مدت‌ها یک بار شده بود کسی به جای اینکه ازش بخواد تکالیف بقیه رو انجام بده، بشینه کنارش و بهش محبت کنه! کسی نمی‌گفت «تلما اینو انجام بده»، «تلما این‌کار رو نکن»، «تلما به فلانی تذکر بده» یا «تلما چرا باز به اون دانش‌آموز مشکوک شدی؟»؛ همه فقط نگرانش بودن و باهاش مهربون رفتار می‌کردن. به‌علاوه می‌تونست منظورش رو به میرا بفهمونه و تا حد ممکن با بقیه ارتباط بگیره. تمام این مدت تلما با خودش فکر می‌کرد که اگر قرار باشه این وضعیت ادامه پیدا کنه، شاید اصلاً بدش نیاد یک چند ماه دیگه هم به همین شکل بمونه.

مدیریت هاگوارتز هم که از اعتراض‌ها و غر زدن‌های تلما خسته شده بود، از این آرامش استفاده می‌کرد. حتی شایعه شده بود که دابی به درگاه مرلین نذر کرده که بهبودی تلما تا آخر ترم طول بکشه!

هرچی که بود، با وجود عجیب بودن ماجرا، هیچکس از شرایط شکایتی نداشت!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.