نقل قول:
تکلیف جلسهی بعد، کثیفی پنهان ذات خودتون رو نشون میدید؛ و بهتره که واقعی باشه، نه مندرآوردی و جهت رفع تکلیف!
لیلی با خودش فکر کرد. کلمه ی «کثیف» ، وزن خیلی سنگینی داشت. طوری که اگر آن را به همراه کلمه ی «ذات» روی کفه های ترازو میگذاشت، قطعا کفه ای که «کثیف» روی آن قرار داشت سنگین تر میشد و پایین تر میرفت. در انتهای تکلیف نوشته شده بود: واقعی باشه، مندرآوردی نباشه، جهت رفع تکلیف نباشه! این یعنی اگر اشتباهی از لیلی سر میزد و تکلیف را غیر واقعی تحویل پروفسور میداد، ممکن بود او را بفرستد به همان ساطلایتی که ازش میگفت. شاید هم اورا ببرد نوک قله ی کوهی که روبه گودال زباله ها قرار دارد و اورا با یک حرکتِ کثیف، پرت کند داخل آشغال های بی مصرف.
لیلی لحظه ای خود را روی آن صخره تصور کرد و بعد سرش را به چپو راست تکان داد تا این افکار کثیف را از سرش بیرون براند. او در همین حین متوجه شد که ناخن قرمز رنگ کاشته شده اش را آنقدر جویده است که از ارتفاع آن کم شده است. دست هایش را روی سرش گذاشت و سعی کرد آن افکار همیشه مزاحم را به کار بیاندازد.
- ذات کثیف... ذات کثیف... من ذات کثیف ندارم! اوه خدای من...
نزدیک بود به خاطر اینکه ذات کثیفی ندارد گریه اش بگیرد پس از جایش بلند شد و به کتابخانه رفت تا شاید در آنجا کتابی باشد که توسط آن، بتواند ذات کثیفش را کشف کند. او در بین قفسه ها گشت و گشت و از بین کتاب های دایرةالمعارف اشباح بد ذات و تاریخچه ی اشتباهات جادوگران مشهور ولی بد ذات، «چگونه بد ذات باشیم» را انتخاب کرد.
نقل قول:
فهرست کتاب:
صفحات ۱ تا ۱۵ : چگونه در صف غذا جلو تر از دوستمان به آخرین تکه ی پیتزا برسیم.
صفحات ۱۶ تا ۲۹: چگونه در هنگام رد شدن از کنار کسی، دقیقا روی شنلش پا بگذاریم و وانمود کنیم اتفاقی بوده است.
صفحات ۳۰ تا ۴۱: روش های غیر مودبانه برای قطع کردن حرف دیگران.
صفحات ۴۲ تا ۵۳: تکنیک های پیشرفته گفتنِ ولش کن مهم نیست... وقتی همه کنجکاو شده اند.
صفحات ۵۴ الی آخر: ذاتمان کثیف نمیشود، چگونه کثیفش کنیم؟
لیلی، صفحه های کتاب را ورق زد و به صفحه ی ۵۴ رسید. کتاب گفته بود اگر ذاتتان به هیچ وجه کثیف نمیشود، چاره ای ندارید که آن را در بیاورید و با دستان خودتان کثیفش کنید. لیلی همانطور که کتاب توضیح داده بود، ذات خود را درآورد. ذات لیلی از سفیدی برق میزد. او مقداری با خود کلنجار رفت و تصمیم گرفت این ذات سفیدِ براق را به دفتر هرپو ببرد تا شاید او بتواند در کثیف کردنش کمک کند.
لیلی حالا پشت در دفتر هرپو ایستاده بود. از داخل اتاق، تا فرسخ ها بوی بد و زباله و هرچه که میتوانید تصورش را بکنید میآمد. لیلی با یک دستش دستمالی جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگرش ذات براقش را نگه داشته بود. بوی میوه ی گندیده که به مشامش خورد، با خود فکر کرد که نکند هرپو بوی آنها را تشخیص نمیدهد و آنهارا به عنوان میوه ی سالم میخورد؟... شاید هم میوه هارا آنقدر کتک میزند تا از درد سریع پوسیده میشوند و هرپو میوه ی گندیده دوست دارد.
هرپو در را باز کرد. پیژامه ی آبی رنگ راه راهی به تن داشت و پیراهنش مقداری بالا رفته بود تا بتواند پشم های زیر بغلش را بخاراند. لیلی با دیدن آن صحنه چشم هایش گرد شد و پارچه از دستش افتاد.
- بیا تو دختر
لیلی به همراه ذاتش به داخل دفتر بسیار کثیف هرپو قدم گذاشت.
- نه... درو نبند... درو نبند... درو ببندی من خفه میشم...
لیلی هیچوقت این حرف هارا به زبان نیاورد زیرا تمام این حرف ها همیشه در سرش با صدای خودش پخش میشدند. اما بدبختانه، هرپو در را بست و از آنجایی که پنجره ها هم بسته بودند، لیلی خفگی را در عمق وجودش احساس کرد.
- خب خب، چیکار میتونم برات بکنم دختر؟
- هیچی... نمیخوام بمیرم... میخوام برم... میخوام از اینجا فرار کنم...
اشتباه نکنید، لیلی این حرف هارا هم به زبان نیاورده بود. بعد از زدن این حرف ها در سرش، لیلی خودش را تصور کرد که به سمت در اتاق هرپو فرار میکند و برای نجات خودش سختکوشانه به در میکوبد تا کسی پشت در، آن را باز کند. اما او در واقعیت درست کنار هرپو ایستاده بود، لبخند گنده ای زده بود و هرپو هم منتظر جوابی از سمت او بود.
- خ... خب... این ذات منه... هرکاری میکنم کثیف نمیشه... ع... عوق... میشه کثیفش کنید؟...
اینبار تمام کلمات از زبان خودش بود اما عوقی که وسط حرفش زد، در سرش پخش شده بود( او بیش از حد اندازه رودرواسی دارد که بتواند در صورت طرف عوق بزند. پس در افکارش عوق میزند) پس هرپو آن را نشنید.
- هوم؟ پس بدش به من.
- باشه... عوق... بگیرینش...
هرپو ذات لیلی را گرفت. در ابتدا برق سفیدی ذات، چشمانش را کور کرد. او بعد از چند ثانیه وارسی کردن ذاتش، آن را از این دست به آن دست داد و چند بار دست هایش را به آن مالید. در نهایت ذات را که کاملا سیاه شده بود به او پس داد.
- بگیر دخترم
- چ... چی؟.... چطوری کثیفش کردین؟...
- فقط بهش دست زدم دخترم، البته بگم من امروز حموم بودم.
با شنیدن این حرف، چشم هایش گرد شد و از پایین تا بالای هرپو را آنالیز کرد. دمپایی هایی به پا داشت که انگار همین چند دقیقه ی پیش با آنها یک راست به دورن گودال گِل پریده است. چرک لای ناخنش با صابون مخلوط شده بود، از پیژامه اش بوی پیازچه بلند میشد و روی پشم های زیر بغلش مقداری کف صابون دیده میشد. موهایش هم چرب نبود پس او امروز واقعا حمام بوده است!
لیلی فقط سرش را تکان داد و به همراه ذاتی که با دستان هرپو رو سیاه شده بود، به سمت در اتاق دوید. دستگیره ی در را که گرفت، مایعی چسب مانند به دستش چسبید. هرپو با لبخند به او نگاه میکرد و لیلی هم با دست چسبانش لبخندی زد و اتاق را ترک کرد. حالا ذات کثیفش نه تنها چسبناک میشد، بلکه او متوجه شد ذاتش بوی آشغالی سر کوچشان را میدهد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











از ویژگی کمالگرایی رزالین هم میتونی باز بهتر استفاده کنی. همین هم خوبه که گنجوندیش. روایتت یه جور جدیای بامزه بود از زبون خود رزالین.
گیریم که حتی ایدهی تحقیق روی گیاه هم ایدهی خوبی بود، یا جیمز خوشسلیقه بود، ولی چیزی این حقیقت رو عوض نمیکنه خانم ایوانز. بنده هیچ خصیصهای از لیلی مشاهده نکردم جز دختر بودن و محقق بودنش. 
ولی به اندازهای که جا داشت پرورونده نشد و زود حل کردی قضیه رو. من میخواستم بیشتر بخونم.
حالا کی ادامهی این داستان رو گردن میگیره؟ 

جالب بود که ریتا با تکیه بر خشونت و آسیبرسانی متقابل برای بید کد مورس میفرستاد.



خب حالا قهر نکن. 




