دیگر کلافه شده بود یک روز بود که داشت این ساعت عجیب را تحمل میکرد ، ساعتی دیواری که گاهی عقربه هایش حرکت نمیکردند و برعکس گاهی به سرعت یک جاروی پرنده به جلو میرفتند یا حتی عجیب تر برخلاف تمام ساعت های دیواری که داخل آنها یک نمونه کوچک از جاروی پرنده یا یک ققنوس بود داخل آن ساعت چیزی شبیه به دمنتور بود که هر از چند گاهی بیرون می آمد و صدای جیغ مانندی ساطع میکرد.
حالا داشت دلیل اصرار های فروشنده رو میفهمید، فروشنده به او گفته بود که سر و کله زدن با این ساعت کار هر کسی نیست اما ربکا جدی نگرفته بود.
در همین افکار بود که با حرکتی ناگهانی ساعت را از روی دیوار برداشت و بر زمین پرتاب کرد.
اما ساعت وقیح تر از این حرف ها بود.
دریغ از یک خراش کوچک روی بدنه اش.
ناگهان پاهایی از سطح زیرین ساعت بیرون آمد و او بلند شد و دوباره رفت و سر جای قبلی اش قرار گرفت.
ربکا که این را دید شکه شد و خنده ای عصبی کرد، در همین لحظه از درون ساعت دوباره آن دمنتور بیرون آمد و صدایی دو برابر جیغ های قبلی شنیده شد انگار که ساعت برای ربکا دهن کجی میکرد. ربکا که از این صدا به ستوه آمده بود خواست چاره ای بیندیشد که یاد حرف های فروشنده افتاد که میگرفت باید با آن ساعت حرف بزنی.
_ خب، باشه فهمیدم ناراحت شدی؛ بیا با هم حرف بزنیم، کد موررس بلدی؟
ساعت دوباره جیغی سر داد.
_ فکر کنم این یعنی نه.
برایش عذاب آور بود ، نمیدانست با این ساعت چه کند حتی اگر او را بیرون هم میانداخت دوباره مثل کنه باز میگشت.
_ خب تو فکری نداری؟
ساعت دوباره جیغ کشید.
ربکا چهره اش در هم رفت.
_ باید بهت چند تا قانون رو یاد بدم ، اول جیغ کشیدن ممنوع، دوم جیغ کشیدن ممنوع، سوم جیغ کشیدن ممنوع ... .
به طور عجیبی ربکا قانون اول را هزاران بار تکرار کرد اما باز هم در چرخدنده های پوک ساعت نرفت و دوباره جیغ کشید.
ربکا چهره ای عصبی گرفت و آهی کشید، بعد نفس عمیقی کشید و دوباره قیافه سابقش را به خود گرفت.
_ تو چه بخوای چه نخوای باید به قوانین من پایبند باشی. حالا بهتره یه راهی پیدا کنیم که بتونیم زبون هم دیگه رو بفهمیم ، چطوره از ساعت ها استفاده کنیم!؟ برای مثال:
ساعت 1 برای وقتی عصبانی.
ساعت 2 برای وقتی خوشحالی.
ساعت 3 برای وقتی خسته ای.
ساعت 4 برای وقتی قسمتی از چرخ دنده هات آسیب دیده بود.
ساعت 5 برای وقتی که گرسنه ای.
و...
البته باید یادت باشه وقتایی که مشکلی نداری عقربه هات باید سر ساعت درست باشن.
ساعت که بدون حرکت فقط نظاره گر بود ناگهان رفت و روی عدد 4 ایستاد.
ربکا با لبخند به سمت میز رفت تا روغن مخصوصی که فروشنده عتیقه فروشی جادویی به او داده بود بیاورد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
زبان شناسی جادویی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

میدانست وقتی چیزی نمیگویم، لزوماً عصبانی نیستم؛ فقط در حال فکر کردنم. البته بیشتر موجودات دریا این را نمیدانستند و معمولاً سکوت مرا با «الان حمله میکند» اشتباه میگرفتند.
اسکار ادامه داد:
- اگر اتفاق عجیبی افتاد، لطفاً قبل از حمله کردن به آن، بررسی کنیم که آیا فقط یک جلبک درخشان است یا نه.
- من بدون دلیل حمله نمیکنم.
- درست است. تو اول خیلی جدی نگاه میکنی، بعد دلیل پیدا میکنی.
قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، نوری آبی و بنفش در فاصلهی کمی جلوتر چشمک زد. هر دو ایستادیم. چیزی میان جلبکها شناور بود؛ موجودی گرد و شفاف با رشتههای بلند و درخشانی که از بدنش آویزان بود. یک عروس دریایی بود، اما از آن نوعی که قبلاً ندیده بودم.
او آرام به سمت ما آمد، ناگهان توقف کرد و رشتههایش را به شکل دایرهای در اطراف خود چرخاند. نور بدنش از آبی به سبز تغییر کرد و دوباره به آبی برگشت.
اسکار آهسته پرسید:
-این یعنی سلام؟
- نمیدانم.
عروس دریایی همان حرکت را تکرار کرد، اما این بار سه بار پشت سر هم چشمک زد: آبی، آبی، بنفش.
اسکار با اطمینان گفت:
- به نظر میرسد اسمش آبیآبیبنفش است.
- این فقط یک حدس بسیار ضعیف است.
او رشتههایش را به سمت شرق کشید و بعد ناگهان به سمت پایین خم شد؛ انگار چیزی را نشان میدهد.
من به جهت اشارهی او نگاه کردم. در دوردست، میان صخرهها، سایهی تاریکی دیده میشد.
اسکار گفت:
- شاید میخواهد ما را به جایی ببرد.
- یا شاید میخواهد ما را از چیزی دور کند.
عروس دریایی دوباره نورش را به رنگ زرد تغییر داد و با سرعت بیشتری به سمت شرق حرکت کرد. هر چند متر یک بار میایستاد و برمیگشت تا مطمئن شود ما دنبالش میآییم.
- اگر این یک تله باشد چه؟
با همان چهرهی بیاحساس جواب دادم:
- اگر تله باشد، حداقل تلهای با نورپردازی زیباست.
او خندید. من نخندیدم، اما اسکار آنقدر مرا میشناسد که میداند همین جمله از طرف من به معنی شوخی است.
به دنبال عروس دریایی حرکت کردیم تا به درهای باریک میان صخرهها رسیدیم. در ورودی دره، تور ماهیگیری بزرگی در آب گیر کرده بود و چند موجود کوچک دریایی در آن تقلا میکردند.
عروس دریایی کنار تور شناور شد و نورش به رنگ قرمز درآمد. سپس رشتههایش را به سمت تور کشید و بعد به سمت ما برگشت.
- آهان! این یکی را فهمیدم. کمک میخواهد.
- دقیقاً.
او هیچ کلمهای نگفته بود، اما پیامش روشن بود: موجودات گرفتار شده بودند و به کمک نیاز داشتند.
من به تور نزدیک شدم و با دقت آن را بررسی کردم. تور در میان سنگها گیر کرده بود و اگر با زور پاره میشد، ممکن بود موجودات داخل آن آسیب ببینند.
به اسکار گفتم:
- تو از سمت چپ آرام بکش. من از این طرف رشتهها را باز میکنم.
اسکار با دقت بالهاش را زیر بخشی از تور برد. من هم گرههای پیچیده را باز کردم. عروس دریایی کنار ما شناور بود و هر بار که بخشی از تور آزاد میشد، نور بدنش برای لحظهای سبز میشد.
پس از چند دقیقه تلاش، تور باز شد و موجودات کوچک آزاد شدند. آنها با سرعت به میان صخرهها گریختند.
عروس دریایی چند بار دور ما چرخید و نورش از سبز به آبی روشن تغییر کرد.
- این بار مطمئنم که دارد تشکر میکند.
- من هم همین فکر را میکنم.
او رشتههایش را به آرامی به سمت ما تکان داد؛ حرکتی شبیه تعظیم در آب. من سرم را کمی خم کردم و اسکار هم بالهاش را تکان داد.
برای لحظهای سکوتی آرام میان ما برقرار شد. سپس عروس دریایی به سمت عمق دره حرکت کرد و دوباره برگشت. این بار نورش به شکل منظم چشمک میزد: یک چشمک بلند، دو چشمک کوتاه، یک چشمک بلند.
اسکار گفت:
- این دیگر اسم نیست. این قطعاً یک پیام است.
من با دقت به الگو نگاه کردم. او همان الگو را تکرار کرد و بعد به سمت پایین دره اشاره کرد.
- فکر میکنم میخواهد چیزی را نشانمان دهد.
به دنبال او وارد دره شدیم. در انتهای آن، شکافی کوچک در صخره وجود داشت که از میانش نور آبی ملایمی بیرون میآمد. عروس دریایی کنار شکاف ایستاد و نور بدنش با نور داخل شکاف هماهنگ شد.
وقتی نزدیکتر شدم، متوجه شدم داخل شکاف چند عروس دریایی کوچکتر پنهان شدهاند. احتمالاً آنها خانواده یا گروه او بودند و تور نزدیک بود راه خروجشان را ببندد.
اسکار با صدای آرامی گفت:
- پس او فقط برای خودش کمک نمیخواست.
- بله. برای دیگران کمک خواست.
عروس دریایی بزرگ دوباره دور ما چرخید و این بار نورش به رنگ صورتی ملایمی درآمد. سپس آرام به سمت گروهش بازگشت.
- حالا واقعاً دلم میخواهد بدانم اسمش چیست.
- اسمش هرچه باشد، امروز بدون حتی یک کلمه با ما حرف زد.
او لحظهای فکر کرد و بعد گفت:
- پس ما هم بدون فهمیدن زبانش جواب دادیم.
- دقیقا
در راه بازگشت، اسکار مدتی ساکت بود. این برای او اتفاق نادری بود.
- اگر او حرف نمیزد و ما هم زبانش را نمیدانستیم، چطور فهمیدیم چه میخواهد؟
- چون زبان فقط کلمه نیست. حرکت، نور، جهت نگاه، تکرار یک الگو و حتی حالت اضطراب یا آرامش هم میتواند پیام باشد.
اسکار با جدیت گفت:
- پس وقتی من سه بار دور تو میچرخم، تو میفهمی گرسنهام.
- بله، چون این الگو را هزار بار دیدهام.
او با رضایت گفت:
- خوب است. ارتباط ما هم علمی است.
من چیزی نگفتم، اما در ذهنم اعتراف کردم که اسکار گاهی با سادهترین جملهها حرف درستی میزند.
وقتی به صخرههای اصلی رسیدیم، برای آخرین بار به پشت سر نگاه کردم. عروس دریایی بزرگ در دوردست شناور بود و نور بدنش آرام و یکنواخت میدرخشید. او دیگر نیازی به کمک نداشت، اما حضورش برایم یادآور این بود که حتی در سکوت کامل هم میتوان ارتباط برقرار کرد.
اسکار پرسید:
- فکر میکنی اگر دوباره او را ببینیم، ما را بشناسد؟- احتمالاً. ما امروز یک زبان مشترک ساختیم؛ زبانی از حرکت، نور و توجه.
- من هم یک زبان مشترک با غذا دارم.
- آن موضوع کاملاً جداگانهای است.
اسکار خندید و من، با همان چهرهی پوکرفیس همیشگی، به شنا ادامه دادم. شاید از بیرون به نظر برسد که احساساتم تغییر نمیکند، اما در دل میدانستم این ملاقات یکی از جالبترین تجربههای من بوده است.
آن روز من و اسکار با موجودی روبهرو شدیم که نه زبان ما را میفهمید و نه میتوانست مانند ما صحبت کند. اما با دقت به حرکاتش، توجه به تغییر رنگ نورهایش و پاسخ دادن با رفتارهای آرام و هدفمند، توانستیم پیام او را درک کنیم و به او کمک کنیم.
پس اگر بخواهم نتیجهی این ماجرا را برای تکلیف هاگوارتز بنویسم، میگویم: بله، ما موفق شدیم. نه با کلمات، بلکه با مشاهده، صبر، همدلی و ساختن زبانی موقت از نشانهها. و البته با کمی کمک از اسکار، که هنوز معتقد است بخش مهمی از هر ارتباط موفق، داشتن میانوعدهی مناسب است.
اسکار ادامه داد:
- اگر اتفاق عجیبی افتاد، لطفاً قبل از حمله کردن به آن، بررسی کنیم که آیا فقط یک جلبک درخشان است یا نه.
- من بدون دلیل حمله نمیکنم.
- درست است. تو اول خیلی جدی نگاه میکنی، بعد دلیل پیدا میکنی.
قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، نوری آبی و بنفش در فاصلهی کمی جلوتر چشمک زد. هر دو ایستادیم. چیزی میان جلبکها شناور بود؛ موجودی گرد و شفاف با رشتههای بلند و درخشانی که از بدنش آویزان بود. یک عروس دریایی بود، اما از آن نوعی که قبلاً ندیده بودم.
او آرام به سمت ما آمد، ناگهان توقف کرد و رشتههایش را به شکل دایرهای در اطراف خود چرخاند. نور بدنش از آبی به سبز تغییر کرد و دوباره به آبی برگشت.
اسکار آهسته پرسید:
-این یعنی سلام؟
- نمیدانم.
عروس دریایی همان حرکت را تکرار کرد، اما این بار سه بار پشت سر هم چشمک زد: آبی، آبی، بنفش.
اسکار با اطمینان گفت:
- به نظر میرسد اسمش آبیآبیبنفش است.
- این فقط یک حدس بسیار ضعیف است.
او رشتههایش را به سمت شرق کشید و بعد ناگهان به سمت پایین خم شد؛ انگار چیزی را نشان میدهد.
من به جهت اشارهی او نگاه کردم. در دوردست، میان صخرهها، سایهی تاریکی دیده میشد.
اسکار گفت:
- شاید میخواهد ما را به جایی ببرد.
- یا شاید میخواهد ما را از چیزی دور کند.
عروس دریایی دوباره نورش را به رنگ زرد تغییر داد و با سرعت بیشتری به سمت شرق حرکت کرد. هر چند متر یک بار میایستاد و برمیگشت تا مطمئن شود ما دنبالش میآییم.
- اگر این یک تله باشد چه؟
با همان چهرهی بیاحساس جواب دادم:
- اگر تله باشد، حداقل تلهای با نورپردازی زیباست.
او خندید. من نخندیدم، اما اسکار آنقدر مرا میشناسد که میداند همین جمله از طرف من به معنی شوخی است.
به دنبال عروس دریایی حرکت کردیم تا به درهای باریک میان صخرهها رسیدیم. در ورودی دره، تور ماهیگیری بزرگی در آب گیر کرده بود و چند موجود کوچک دریایی در آن تقلا میکردند.
عروس دریایی کنار تور شناور شد و نورش به رنگ قرمز درآمد. سپس رشتههایش را به سمت تور کشید و بعد به سمت ما برگشت.
- آهان! این یکی را فهمیدم. کمک میخواهد.
- دقیقاً.
او هیچ کلمهای نگفته بود، اما پیامش روشن بود: موجودات گرفتار شده بودند و به کمک نیاز داشتند.
من به تور نزدیک شدم و با دقت آن را بررسی کردم. تور در میان سنگها گیر کرده بود و اگر با زور پاره میشد، ممکن بود موجودات داخل آن آسیب ببینند.
به اسکار گفتم:
- تو از سمت چپ آرام بکش. من از این طرف رشتهها را باز میکنم.
اسکار با دقت بالهاش را زیر بخشی از تور برد. من هم گرههای پیچیده را باز کردم. عروس دریایی کنار ما شناور بود و هر بار که بخشی از تور آزاد میشد، نور بدنش برای لحظهای سبز میشد.
پس از چند دقیقه تلاش، تور باز شد و موجودات کوچک آزاد شدند. آنها با سرعت به میان صخرهها گریختند.
عروس دریایی چند بار دور ما چرخید و نورش از سبز به آبی روشن تغییر کرد.
- این بار مطمئنم که دارد تشکر میکند.
- من هم همین فکر را میکنم.
او رشتههایش را به آرامی به سمت ما تکان داد؛ حرکتی شبیه تعظیم در آب. من سرم را کمی خم کردم و اسکار هم بالهاش را تکان داد.
برای لحظهای سکوتی آرام میان ما برقرار شد. سپس عروس دریایی به سمت عمق دره حرکت کرد و دوباره برگشت. این بار نورش به شکل منظم چشمک میزد: یک چشمک بلند، دو چشمک کوتاه، یک چشمک بلند.
اسکار گفت:
- این دیگر اسم نیست. این قطعاً یک پیام است.
من با دقت به الگو نگاه کردم. او همان الگو را تکرار کرد و بعد به سمت پایین دره اشاره کرد.
- فکر میکنم میخواهد چیزی را نشانمان دهد.
به دنبال او وارد دره شدیم. در انتهای آن، شکافی کوچک در صخره وجود داشت که از میانش نور آبی ملایمی بیرون میآمد. عروس دریایی کنار شکاف ایستاد و نور بدنش با نور داخل شکاف هماهنگ شد.
وقتی نزدیکتر شدم، متوجه شدم داخل شکاف چند عروس دریایی کوچکتر پنهان شدهاند. احتمالاً آنها خانواده یا گروه او بودند و تور نزدیک بود راه خروجشان را ببندد.
اسکار با صدای آرامی گفت:
- پس او فقط برای خودش کمک نمیخواست.
- بله. برای دیگران کمک خواست.
عروس دریایی بزرگ دوباره دور ما چرخید و این بار نورش به رنگ صورتی ملایمی درآمد. سپس آرام به سمت گروهش بازگشت.
- حالا واقعاً دلم میخواهد بدانم اسمش چیست.
- اسمش هرچه باشد، امروز بدون حتی یک کلمه با ما حرف زد.
او لحظهای فکر کرد و بعد گفت:
- پس ما هم بدون فهمیدن زبانش جواب دادیم.
- دقیقا
در راه بازگشت، اسکار مدتی ساکت بود. این برای او اتفاق نادری بود.
- اگر او حرف نمیزد و ما هم زبانش را نمیدانستیم، چطور فهمیدیم چه میخواهد؟
- چون زبان فقط کلمه نیست. حرکت، نور، جهت نگاه، تکرار یک الگو و حتی حالت اضطراب یا آرامش هم میتواند پیام باشد.
اسکار با جدیت گفت:
- پس وقتی من سه بار دور تو میچرخم، تو میفهمی گرسنهام.
- بله، چون این الگو را هزار بار دیدهام.
او با رضایت گفت:
- خوب است. ارتباط ما هم علمی است.
من چیزی نگفتم، اما در ذهنم اعتراف کردم که اسکار گاهی با سادهترین جملهها حرف درستی میزند.
وقتی به صخرههای اصلی رسیدیم، برای آخرین بار به پشت سر نگاه کردم. عروس دریایی بزرگ در دوردست شناور بود و نور بدنش آرام و یکنواخت میدرخشید. او دیگر نیازی به کمک نداشت، اما حضورش برایم یادآور این بود که حتی در سکوت کامل هم میتوان ارتباط برقرار کرد.
اسکار پرسید:
- فکر میکنی اگر دوباره او را ببینیم، ما را بشناسد؟- احتمالاً. ما امروز یک زبان مشترک ساختیم؛ زبانی از حرکت، نور و توجه.
- من هم یک زبان مشترک با غذا دارم.
- آن موضوع کاملاً جداگانهای است.
اسکار خندید و من، با همان چهرهی پوکرفیس همیشگی، به شنا ادامه دادم. شاید از بیرون به نظر برسد که احساساتم تغییر نمیکند، اما در دل میدانستم این ملاقات یکی از جالبترین تجربههای من بوده است.
آن روز من و اسکار با موجودی روبهرو شدیم که نه زبان ما را میفهمید و نه میتوانست مانند ما صحبت کند. اما با دقت به حرکاتش، توجه به تغییر رنگ نورهایش و پاسخ دادن با رفتارهای آرام و هدفمند، توانستیم پیام او را درک کنیم و به او کمک کنیم.
پس اگر بخواهم نتیجهی این ماجرا را برای تکلیف هاگوارتز بنویسم، میگویم: بله، ما موفق شدیم. نه با کلمات، بلکه با مشاهده، صبر، همدلی و ساختن زبانی موقت از نشانهها. و البته با کمی کمک از اسکار، که هنوز معتقد است بخش مهمی از هر ارتباط موفق، داشتن میانوعدهی مناسب است.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 15:18
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
567
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

شبی تابستانی بود و در برج گریفیندور جز خروپف های ترکیبی مرلین و جیمز صدایی شنیده نمیشد.
البته یه صدای دیگه هم شنیده میشد.
-ببین، بیا منطقی باشیم. تا کی میخوای این دختر رو پیش خودت نگه داری؟ آخه انصاف نیس. درسته اخلاقش بده... شوهرش هم بده... ولی خب طفل معصومش چه گناهی کرده؟
ملانی یه پاش رو روی پای دیگهش انداخت و قیافه ی جدیای به خودش گرفت. امشب دمپایی های گل پونه های وحشی دشت امیدش رو که هدیه لیلی برای روز تولدش بود رو پاش کرده بود. علاوه بر عطر گل محمدی خوبشون دمپایی های خوش شانسیش هم محسوب میشدن.
-از وقتی این دخترو اسیر کردی جیمز افسردگی مزمن گرفته والا... منم دلم نمیاد بهش دمپایی بزنم اصلا... اسیر نکردی یعنی؟
ملانی نگاه ملامت باری به ریشی که از در خوابگاه پسران بیرون زده بود و از پله اول آویزون شده بود انداخت.
-منظورت چیه که اسیر نکردی؟ پس اون عمه موریله که جینی رو برای ۴ ماه مفقودالاثر کرده؟
خب حالا قهر نکن. 
ریش مرلین دو وجب به عقب رفته بود، اونم بخاطر اینکه صاحبش هوس کرده بود که یه غلت به پهلوی چپ بزنه.
اما ملانی همیشه اعتقاد داشت که ریش مرلین از خودش اراده و قدرت داره و این مرلینه که در بند ریششه.
وگرنه چه دلیلی داشت که مرلین از پس دادن جینی که ۴ ماه پیش داخل ریشش گم شده بود امتناع کنه؟ ملانی برای جلوگیری از محکومیت جینی به دادگاه رفته بود. جیمز رو دلداریها داده بود. خون دلها خورده بود و هنوز هم جینی مفقود بود.
تازه ماجرا به همینجا ختم نمیشد. همین چند هفته پیش کوین پیشنهاد کرده بود که یکی بره داخل ریشی تا جینی رو پیدا کنه و حالا... کوین هم گم شده بود.
-ببین، درکت میکنم... انقدر ملت ازت درخواست داشتن خسته شدی و شاید به حرفام گوش ندی. اما ببین چی برات آوردم؟
ملانی شونه چوبی دسته طلایی فلور رو با رضایت جلوی ریشی گرفت. مطمئنا فلور درک می کرد که برای نجات دادن دوستهاش فداکاری هم لازمه. ملانی اسپری گره بازکن فلور رو هم بیرون آورد و شروع به شونه کشیدن ریش کرد.
-این پیرمرد اصلا بهت نمیرسه و همینجوری پرگره و پت شده اینور اونورت میبره... میدونم. تازه کلی هم چیز داخلت جاساز میکنه که حملشون لابد خیلی سخته.
ملانی باید با ظرافت این مذاکره رو پیش می برد. اون بارها موقع بیداری مرلین تلاش کرده بود قانعش کنه که دستی به ریشش بکشه و جینی رو پیدا کنه اما پیرمرد هردفعه با گفتن اینکه "جای دوری که نرفته باباجان، خودش پیداش میشه" و "گر صبر کنی ز جوجه فاوکس ها سازی" ملانی رو دست به سر کرده بود.
از اول هم میدونست که طرف حسابش ریشیه و مرلین واسطه ست.
-تازه فلور شینیون و کراتین و پروتئین هم بلده.
البته از وقتی جینی نیست اونم افسرده شده و مثل سابق دست و دلش به روتین پوستی و مویی نمیره.
ملانی ریش رو شونه می زد و براش از داغ دل فلور و هری و جیمز میگفت. بلاخره ریشی هم دل داشت و توی دستای ملانی مثل موم نرم شده بود.
-به نظرت بخاطر استرس کلاس ها و کوییدیچ اینجوری شده؟
-نمیدونم... این دور سوم مذاکراته. هردفعه یه چیز از کیف آرایش فلور بیچاره برمیداره. دیشب که داشت برای ریش مرلین بیگودی می پیچید... .
تلما و روزالین که فقط کله هاشون از در خوابگاه دخترا بیرون بود، نگاهشون رو دوباره به ملانی دوختن.
-مطمئنم کوین یه جا قایم شده و داره بستنی میخوره.ملانی زیادی پارانوئیده.
-ولی من میگم لرد کوین رو گروگان گرفته تا اطلاعات شخصیش رو لو نده.
اما تلما شک های هیچکس جز خودش رو موجه نمیدونست. کوین نه مثل جینی توی ریش مرلین گم شده بود و نه گروگان گرفته شده بود. اون احتمالا بخاطر تحقیقاتش و جدینویسی درمورد زندگی شخصی مودی دچار نفرین شده بود و بعد از اینکه صورتش پر از جوش های دوران بلوغ و دماغش به درشتی کدوحلوایی های جالیز هاگرید شد خودش رو توی زیرزمین گریمولد حبس کرده تا درمانش پیدا بشه...
-اوه، فلور اگه اینو ببینه سکته میکنه!
ملانی بسته ای پر از گچ های موی صورتی و آبی و طلایی رو باز کرده بود و قصد داشت ریشی رو مش کنه.
-فکر کنم داره بهش میگه تار ریش هاش قراره مثل موهای خود ملانی رنگین کمونی بشه... فلور بیچاره... عاشق گچ موهاش بود.
-هیس، تو هم دیدی؟ فلور که گچ موی قرمز نداشت نه؟
ملانی بعد از سه مش طولانی آبی و صورتی و طلایی بلاخره توی مذاکره موفق شده بود. دستهای از موی نارنجی جینی از پهلوی ریش مرلین بیرون زده بود. بعد از ۴ ماه بلاخره جینی رو پیدا کرده بود! حالا دیگه مجبور نبود روزالین رو با تهدید بفرسته تو ریش تا دنبال جینی بگرده.
-از اولم میدونستم باهم کنار میایم.
-باباجان، نصفه شبی چرا تو راه پله نشستی؟
ملانی با ظهور ناگهانی مرلین دستپاچه شد و گچ هارو تو جیبش قایم کرد.
-چیز، دیدم ریشت سر راه افتاده کثیف شده... جینی باز رفت. همینجا بود...
تو مگه گوشات سنگین نیس پیرمرد بگیر بخواب دیگه... .
-من که خواب... .
-همیشه باید همهچیزو خراب کنی، من چه گناهی به درگاه مرلین کردم که گیر مرلین افتادم...
-باباجان آروم... .
-می مردی دو دیقه دیگه هم میخوابیدی.
جینییییییی.
-برم یه چایی نبات اسطوخودوس برات بیارم باباجان. خیلی عصبی به نظر میای... برای سلامتیت خوب نیست.
مرلین با سرعتی که از سنش بعید بود از پله ها پایین دوید و ناپدید شد و ملانی رو غمگین و تنها برجا گذاشت.
-جینی... .
البته یه صدای دیگه هم شنیده میشد.
-ببین، بیا منطقی باشیم. تا کی میخوای این دختر رو پیش خودت نگه داری؟ آخه انصاف نیس. درسته اخلاقش بده... شوهرش هم بده... ولی خب طفل معصومش چه گناهی کرده؟
ملانی یه پاش رو روی پای دیگهش انداخت و قیافه ی جدیای به خودش گرفت. امشب دمپایی های گل پونه های وحشی دشت امیدش رو که هدیه لیلی برای روز تولدش بود رو پاش کرده بود. علاوه بر عطر گل محمدی خوبشون دمپایی های خوش شانسیش هم محسوب میشدن.
-از وقتی این دخترو اسیر کردی جیمز افسردگی مزمن گرفته والا... منم دلم نمیاد بهش دمپایی بزنم اصلا... اسیر نکردی یعنی؟
ملانی نگاه ملامت باری به ریشی که از در خوابگاه پسران بیرون زده بود و از پله اول آویزون شده بود انداخت.
-منظورت چیه که اسیر نکردی؟ پس اون عمه موریله که جینی رو برای ۴ ماه مفقودالاثر کرده؟
خب حالا قهر نکن. 
ریش مرلین دو وجب به عقب رفته بود، اونم بخاطر اینکه صاحبش هوس کرده بود که یه غلت به پهلوی چپ بزنه.
اما ملانی همیشه اعتقاد داشت که ریش مرلین از خودش اراده و قدرت داره و این مرلینه که در بند ریششه.
وگرنه چه دلیلی داشت که مرلین از پس دادن جینی که ۴ ماه پیش داخل ریشش گم شده بود امتناع کنه؟ ملانی برای جلوگیری از محکومیت جینی به دادگاه رفته بود. جیمز رو دلداریها داده بود. خون دلها خورده بود و هنوز هم جینی مفقود بود.
تازه ماجرا به همینجا ختم نمیشد. همین چند هفته پیش کوین پیشنهاد کرده بود که یکی بره داخل ریشی تا جینی رو پیدا کنه و حالا... کوین هم گم شده بود.
-ببین، درکت میکنم... انقدر ملت ازت درخواست داشتن خسته شدی و شاید به حرفام گوش ندی. اما ببین چی برات آوردم؟

ملانی شونه چوبی دسته طلایی فلور رو با رضایت جلوی ریشی گرفت. مطمئنا فلور درک می کرد که برای نجات دادن دوستهاش فداکاری هم لازمه. ملانی اسپری گره بازکن فلور رو هم بیرون آورد و شروع به شونه کشیدن ریش کرد.
-این پیرمرد اصلا بهت نمیرسه و همینجوری پرگره و پت شده اینور اونورت میبره... میدونم. تازه کلی هم چیز داخلت جاساز میکنه که حملشون لابد خیلی سخته.
ملانی باید با ظرافت این مذاکره رو پیش می برد. اون بارها موقع بیداری مرلین تلاش کرده بود قانعش کنه که دستی به ریشش بکشه و جینی رو پیدا کنه اما پیرمرد هردفعه با گفتن اینکه "جای دوری که نرفته باباجان، خودش پیداش میشه" و "گر صبر کنی ز جوجه فاوکس ها سازی" ملانی رو دست به سر کرده بود.
از اول هم میدونست که طرف حسابش ریشیه و مرلین واسطه ست.
-تازه فلور شینیون و کراتین و پروتئین هم بلده.
البته از وقتی جینی نیست اونم افسرده شده و مثل سابق دست و دلش به روتین پوستی و مویی نمیره.
ملانی ریش رو شونه می زد و براش از داغ دل فلور و هری و جیمز میگفت. بلاخره ریشی هم دل داشت و توی دستای ملانی مثل موم نرم شده بود.
-به نظرت بخاطر استرس کلاس ها و کوییدیچ اینجوری شده؟
-نمیدونم... این دور سوم مذاکراته. هردفعه یه چیز از کیف آرایش فلور بیچاره برمیداره. دیشب که داشت برای ریش مرلین بیگودی می پیچید... .
تلما و روزالین که فقط کله هاشون از در خوابگاه دخترا بیرون بود، نگاهشون رو دوباره به ملانی دوختن.
-مطمئنم کوین یه جا قایم شده و داره بستنی میخوره.ملانی زیادی پارانوئیده.
-ولی من میگم لرد کوین رو گروگان گرفته تا اطلاعات شخصیش رو لو نده.

اما تلما شک های هیچکس جز خودش رو موجه نمیدونست. کوین نه مثل جینی توی ریش مرلین گم شده بود و نه گروگان گرفته شده بود. اون احتمالا بخاطر تحقیقاتش و جدینویسی درمورد زندگی شخصی مودی دچار نفرین شده بود و بعد از اینکه صورتش پر از جوش های دوران بلوغ و دماغش به درشتی کدوحلوایی های جالیز هاگرید شد خودش رو توی زیرزمین گریمولد حبس کرده تا درمانش پیدا بشه...
-اوه، فلور اگه اینو ببینه سکته میکنه!
ملانی بسته ای پر از گچ های موی صورتی و آبی و طلایی رو باز کرده بود و قصد داشت ریشی رو مش کنه.
-فکر کنم داره بهش میگه تار ریش هاش قراره مثل موهای خود ملانی رنگین کمونی بشه... فلور بیچاره... عاشق گچ موهاش بود.
-هیس، تو هم دیدی؟ فلور که گچ موی قرمز نداشت نه؟
ملانی بعد از سه مش طولانی آبی و صورتی و طلایی بلاخره توی مذاکره موفق شده بود. دستهای از موی نارنجی جینی از پهلوی ریش مرلین بیرون زده بود. بعد از ۴ ماه بلاخره جینی رو پیدا کرده بود! حالا دیگه مجبور نبود روزالین رو با تهدید بفرسته تو ریش تا دنبال جینی بگرده.
-از اولم میدونستم باهم کنار میایم.

-باباجان، نصفه شبی چرا تو راه پله نشستی؟
ملانی با ظهور ناگهانی مرلین دستپاچه شد و گچ هارو تو جیبش قایم کرد.
-چیز، دیدم ریشت سر راه افتاده کثیف شده... جینی باز رفت. همینجا بود...
تو مگه گوشات سنگین نیس پیرمرد بگیر بخواب دیگه... .-من که خواب... .

-همیشه باید همهچیزو خراب کنی، من چه گناهی به درگاه مرلین کردم که گیر مرلین افتادم...

-باباجان آروم... .

-می مردی دو دیقه دیگه هم میخوابیدی.
جینییییییی.
-برم یه چایی نبات اسطوخودوس برات بیارم باباجان. خیلی عصبی به نظر میای... برای سلامتیت خوب نیست.

مرلین با سرعتی که از سنش بعید بود از پله ها پایین دوید و ناپدید شد و ملانی رو غمگین و تنها برجا گذاشت.
-جینی... .
افرادی که لایک کردند

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/31
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: امروز ساعت 16:29
از: هر جایی که شایعه هم اونجاست
پستها:
30

-اَه آخه این چجور مقالهایه؟ بید کتک زن؟ دیوونه شده بودم؟
ریتا همونطور که زیر لب برای ماموریت جدیدش زیر لب غر میزد(با اینکه عموما هیچوقت به خاطر ماموریتهاش غر نمیزد) به سمت بید کتک زن حرکت میکرد.
ماموریت ریتا که نه مسئولین دیلی پرافت؛ بلکه اتفاقا خودش تصمیم به رفتن بهش رو گرفته بود این بود که ببینه این درخت معروف دقیقا چرا بقیه رو کتک میزنه؟ دلیل خاصی داره؟ مثلا محافظت از چیزی؟
این ماموریت همون لحظه اول به نظر خیلی فوقالعاده میومد، ولی الان که تقریبا به مقصد نزدیک شده بود یه مقدار ترسیده بود.(خیلی بیشتر از یه مقدار)
هر چی که به درخت نزدیک تر میشد سرعت قدمهاش کمتر و کمتر میشد ولی هیچ راه برگشتی نبود.
هر جوری که بود خودش رو به بید رسوند و بید همونطور که انتظارش رو داشت، بید شروع کرد به چرخیدن و کوبوندن شاخههاش به زمین.
-هی من کاری باهات ندارم!
درخت محکم تر شاخه هاش رو به زمین کوبید.
-اصلا آسیبی بهت نمیرسونم!
محکمتر و محکمتر.
-ببین هر کودی که بخوای برات جور میکنم فقط...
درخت دیوانه تر شد.
ریتا فهمید که حرف زدن هیچ فایدهای نداره پس فکر کرد که مجبوره از انیماگوسش استفاده کنه.
کمی خودشو از دیدرس درخت خارج کرد، به شکل سوسکیش دراومد و این بار بی صحبت برگشت.
درخت آروم ایستاده بود و ریتا که فکر کرد نقشهاش جواب داده به سمت تنه درخت حرکت کرد.
عالی بود!
بالاخره داشت میرس-
درخت با نوک یکی از شاخه هاش تلنگری به سوسک بیچاره زد و اون رو به ده متر عقب تر پرتاب کرد.
اما تسلیم شدن توی کار ریتا نبود!
تمام اون راه رو به سمت درخت برگشت و با عصبانیت ناشی از خستگی به سمت درخت دوید و فریاد کشید:«لعنتی میگم باهات کاری ندارم!
»
درخت در حرکتی ناگهانی با یکی از شاخه هاش ریتا رو گرفت و بالا برد و با شدت تکون داد.
ریتا جیغی کشید و محکم روی شاخه درخت مشت هاش رو کوبید و ناخن هاش رو با خشم روی شاخه درخت کشید
درخت از حرکت ایستاد
-عه؟ پس فقط زبون کتک حالیته نه؟
و دوباره شروع کرد به مشت زدن به درخت تا اون رو روی زمین بزاره.اما درخت اینبار دوباره دیوانه شد و ریتا رو توی هوا تکون داد.
-نکنه... تو مورس بلدی؟
ریتا با مشت به عنوان نقطه و کشیدن ناخن به عنوان خط؛ همچین ضرباتی رو روی درخت زد:
(ترجمه: تو مورس بلدی؟).-- -- .-- .-. … -… .-.. -.. ..
درخت با کوبیدن به صورت ریتا به عنوان نقطه و فشار دادنش به عنوان خط گفت :
(ترجمه:آره).- .-. .
مدتی گذشت و درخت که خوشحال بود که بالاخره بعد از مدتها تونسته با کسی ارتباط برقرار کنه کلی با ریتا درد و دل کرد و بعد هم برای قدردانی ریشهاش رو بلند کرد و به ریتا اجازه ورود به کلبهی جیغ کش رو داد
بالاخره ریتا با حس پیروزی (و البته صورت و بدن کبود، دندون های نیمه شکسته و دست دور شکم) وارد کلبه شد.

ریتا همونطور که زیر لب برای ماموریت جدیدش زیر لب غر میزد(با اینکه عموما هیچوقت به خاطر ماموریتهاش غر نمیزد) به سمت بید کتک زن حرکت میکرد.
ماموریت ریتا که نه مسئولین دیلی پرافت؛ بلکه اتفاقا خودش تصمیم به رفتن بهش رو گرفته بود این بود که ببینه این درخت معروف دقیقا چرا بقیه رو کتک میزنه؟ دلیل خاصی داره؟ مثلا محافظت از چیزی؟
این ماموریت همون لحظه اول به نظر خیلی فوقالعاده میومد، ولی الان که تقریبا به مقصد نزدیک شده بود یه مقدار ترسیده بود.(خیلی بیشتر از یه مقدار)
هر چی که به درخت نزدیک تر میشد سرعت قدمهاش کمتر و کمتر میشد ولی هیچ راه برگشتی نبود.
هر جوری که بود خودش رو به بید رسوند و بید همونطور که انتظارش رو داشت، بید شروع کرد به چرخیدن و کوبوندن شاخههاش به زمین.
-هی من کاری باهات ندارم!

درخت محکم تر شاخه هاش رو به زمین کوبید.
-اصلا آسیبی بهت نمیرسونم!

محکمتر و محکمتر.
-ببین هر کودی که بخوای برات جور میکنم فقط...
درخت دیوانه تر شد.
ریتا فهمید که حرف زدن هیچ فایدهای نداره پس فکر کرد که مجبوره از انیماگوسش استفاده کنه.
کمی خودشو از دیدرس درخت خارج کرد، به شکل سوسکیش دراومد و این بار بی صحبت برگشت.
درخت آروم ایستاده بود و ریتا که فکر کرد نقشهاش جواب داده به سمت تنه درخت حرکت کرد.
عالی بود!
بالاخره داشت میرس-
درخت با نوک یکی از شاخه هاش تلنگری به سوسک بیچاره زد و اون رو به ده متر عقب تر پرتاب کرد.
اما تسلیم شدن توی کار ریتا نبود!
تمام اون راه رو به سمت درخت برگشت و با عصبانیت ناشی از خستگی به سمت درخت دوید و فریاد کشید:«لعنتی میگم باهات کاری ندارم!
»درخت در حرکتی ناگهانی با یکی از شاخه هاش ریتا رو گرفت و بالا برد و با شدت تکون داد.
ریتا جیغی کشید و محکم روی شاخه درخت مشت هاش رو کوبید و ناخن هاش رو با خشم روی شاخه درخت کشید
درخت از حرکت ایستاد
-عه؟ پس فقط زبون کتک حالیته نه؟

و دوباره شروع کرد به مشت زدن به درخت تا اون رو روی زمین بزاره.اما درخت اینبار دوباره دیوانه شد و ریتا رو توی هوا تکون داد.
-نکنه... تو مورس بلدی؟

ریتا با مشت به عنوان نقطه و کشیدن ناخن به عنوان خط؛ همچین ضرباتی رو روی درخت زد:
(ترجمه: تو مورس بلدی؟).-- -- .-- .-. … -… .-.. -.. ..
درخت با کوبیدن به صورت ریتا به عنوان نقطه و فشار دادنش به عنوان خط گفت :
(ترجمه:آره).- .-. .
مدتی گذشت و درخت که خوشحال بود که بالاخره بعد از مدتها تونسته با کسی ارتباط برقرار کنه کلی با ریتا درد و دل کرد و بعد هم برای قدردانی ریشهاش رو بلند کرد و به ریتا اجازه ورود به کلبهی جیغ کش رو داد
بالاخره ریتا با حس پیروزی (و البته صورت و بدن کبود، دندون های نیمه شکسته و دست دور شکم) وارد کلبه شد.
افرادی که لایک کردند
میبینم که اینجا یه خبراییه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 16:15
از: گودریگس هالو
پستها:
84

هنوز یک هفته نشده بود که لیلی، یک مهرگیاه را از پروفسور اسپراوت دزدیده... نه چیز قرض گرفته بود، تا بتواند تجربه ی نگهداری یک مهرگیاهِ کودک را به دست آورد. از نظر لیلی، نگهداری از یک مهرگیاه افتخاری بود که فقط قرار بود یک بار در تمام طول عمر او رخ بدهد پس باید به بی نقص ترین شکل ممکن انجام میشد.
او مهرگیاه را به خوابگاهش در بالای برج گریفیندور برده بود و کنار پنجره قرار داده بود اما این فعلا شروع ماجرا بود. مهرگیاه فعلا در خواب به سر میبرد اما مثل اینکه نور خورشید در خواب اورا آزرده کرده بود.
لیلی گوشگیر بزرگی را روی گوش هایش قرار داد و آماده شد برای شنیدن صدای جیغ بلند مهرگیاه. اما مهرگیاه تا دهانش را باز کرد که جیغ بلندی سر بدهد و نصف دخترهای خوابگاه به خاطر غش کردن ضربه مغزی شوند، چشمش به قیافه ی متعجب و کنجکاو لیلی افتاد. دهانش را بست و دیگر تا شب هیچ حرکتی نکرد.
لیلی از این موضوع آزرده شده بود. او تمام روز را صرف یاد گرفتن روش های نگهداری از آن کرده بود و حالا اینکه مهرگیاه حتی دیگر جیغ هم نمیزد و فقط به او نگاه میکرد، آزار دهنده بود.
- ببین... چرا هیچی نمیگی؟ گرسنته؟... اه تو که اصلا نمیفهمی چی میگم... بیا ازین کرما بخور
لیلی کرمی را روی خاک گلدان مهرگیاه قرار داد و بعد از گرفتن قیافه ای که داد میزد از کرم چندشش شده، دست هایش را پاک کرد. مهرگیاه، با برگ بلندش، دوبار روی گلدان زد و بعد، با همان برگ کرم را وارد دهانش کرد و قورت داد.
- اوه پس... دوبار روی گلدونش میزنه یعنی رضایت.
لیلی تمام حرکات مهرگیاه را یادداشت کرد.
- اینجا نوشته که... مهرگیاه ها سریع رشد میکنن پس باید هر روز گلدونشون رو عوض کنیم.
لیلی گلدان بزرگ تری را کنار پنجره گذاشت، گوشگیر را محکم روی گوش هایش قرار داد و از برگ های مهرگیاه گرفت. آن را از خاک بیرون کشید و با صدای بسیار بلند تر از تصورش روبرو شد. صدا آنقدر بلند بود که لیلی دستپاچه شد و مهرگیاه را سریعا به گلدان دیگر منتقل کرد. اما بعد از اینکه با خاک ریشه ی او را پوشاند باز هم مهرگیاه دست از جیغ کشیدن برنداشت.
- آخه چرا داری جیغ میزنی... ببین الان همه رو بیدار میکنی!
مهرگیاه همچنان به جیغ زدن ادامه داد و خاک درون گلدان را به کمک برگ هایش به سرو صورت لیلی پاشید. لیلی بدون توجه به سرو وضع خاکی شده اش گفت:
- این یعنی... از جاش خوشش نمیاد؟...
لیلی سریعا این رفتار مهرگیاه را یادداشت کرد و جلوی آن علامت زد: جاشو دوست نداره.
سپس با همان سختی و مشقتِ دفعه ی اول، مهرگیاه را به گلدان اول خود برگرداند. مهرگیاه بلآخره ساکت شد.
تا صبح، او یک دفترچه راهنمای زبان مهرگیاه درست کرده بود چون تک تک حرکات مهرگیاه را یادداشت کرده بود. برای مثال:
۱. دوبار ضربه زدن به گلدان : راضیم.
۲. سه بار ضربه زدن : گرسنمه.
۳. باز کردن کامل برگ ها : حالم خوبه.
۴. پوشاندن صورت با برگ : خجالت میکشم.
۵. پاشیدن خاک به اطراف : عصبانیم.
صبح که لیلی از خواب بیدار شد، یک رفتار جدید از مهرگیاه را کشف کرد. او دو برگ اصلی و بزرگش را بالا تر از همه ی برگ ها برده بود و آن را طوری بالا نگه داشته بود که انگار هیجان زده است. لیلی فهمید این یعنی صبح بخیر یا سلام. پس دست هایش را بالای سرش برد و با لبخند مسخره ای به مهرگیاه نگاه کرد.
لیلی سریعا دفترچه ی راهنمای زبان مهرگیاه را برداشت و نوشت: «بالا گرفتن دو برگ اصلی و بزرگ: سلام». حالا لیلی تقریبا میتوانست با مهرگیاه ارتباط برقرار کند. برای مثال صبح روز دوشنبه وقتی از مسابقه ی کوییدیچ بازگشتند، او به جای کلاس درس، نزد مهرگیاه رفت.
- جیمزو که میشناسی دیگه...
سپس مثل وقت هایی که مهرگیاه صورتش را با برگ میپوشاند تا بگوید خجالت میکشد، دست هایش را روی صورتش گرفت.
- منو بوسید...
قطعا لیلی راه درازی در پیش داشت تا یاد بگیرد چگونه به مهرگیاه کلمات : جیمز، شناختن و بوسیدن را یاد بدهد، اما تا اینجا او حداقل روزی ۵ لغت جدید در دفترچه ی راهنمایش اضافه میکرد و این یعنی یک پیشرفت بزرگ در این راه طولانی تربیت مهرگیاه.
او مهرگیاه را به خوابگاهش در بالای برج گریفیندور برده بود و کنار پنجره قرار داده بود اما این فعلا شروع ماجرا بود. مهرگیاه فعلا در خواب به سر میبرد اما مثل اینکه نور خورشید در خواب اورا آزرده کرده بود.
لیلی گوشگیر بزرگی را روی گوش هایش قرار داد و آماده شد برای شنیدن صدای جیغ بلند مهرگیاه. اما مهرگیاه تا دهانش را باز کرد که جیغ بلندی سر بدهد و نصف دخترهای خوابگاه به خاطر غش کردن ضربه مغزی شوند، چشمش به قیافه ی متعجب و کنجکاو لیلی افتاد. دهانش را بست و دیگر تا شب هیچ حرکتی نکرد.
لیلی از این موضوع آزرده شده بود. او تمام روز را صرف یاد گرفتن روش های نگهداری از آن کرده بود و حالا اینکه مهرگیاه حتی دیگر جیغ هم نمیزد و فقط به او نگاه میکرد، آزار دهنده بود.
- ببین... چرا هیچی نمیگی؟ گرسنته؟... اه تو که اصلا نمیفهمی چی میگم... بیا ازین کرما بخور
لیلی کرمی را روی خاک گلدان مهرگیاه قرار داد و بعد از گرفتن قیافه ای که داد میزد از کرم چندشش شده، دست هایش را پاک کرد. مهرگیاه، با برگ بلندش، دوبار روی گلدان زد و بعد، با همان برگ کرم را وارد دهانش کرد و قورت داد.
- اوه پس... دوبار روی گلدونش میزنه یعنی رضایت.
لیلی تمام حرکات مهرگیاه را یادداشت کرد.
- اینجا نوشته که... مهرگیاه ها سریع رشد میکنن پس باید هر روز گلدونشون رو عوض کنیم.
لیلی گلدان بزرگ تری را کنار پنجره گذاشت، گوشگیر را محکم روی گوش هایش قرار داد و از برگ های مهرگیاه گرفت. آن را از خاک بیرون کشید و با صدای بسیار بلند تر از تصورش روبرو شد. صدا آنقدر بلند بود که لیلی دستپاچه شد و مهرگیاه را سریعا به گلدان دیگر منتقل کرد. اما بعد از اینکه با خاک ریشه ی او را پوشاند باز هم مهرگیاه دست از جیغ کشیدن برنداشت.
- آخه چرا داری جیغ میزنی... ببین الان همه رو بیدار میکنی!
مهرگیاه همچنان به جیغ زدن ادامه داد و خاک درون گلدان را به کمک برگ هایش به سرو صورت لیلی پاشید. لیلی بدون توجه به سرو وضع خاکی شده اش گفت:
- این یعنی... از جاش خوشش نمیاد؟...
لیلی سریعا این رفتار مهرگیاه را یادداشت کرد و جلوی آن علامت زد: جاشو دوست نداره.
سپس با همان سختی و مشقتِ دفعه ی اول، مهرگیاه را به گلدان اول خود برگرداند. مهرگیاه بلآخره ساکت شد.
تا صبح، او یک دفترچه راهنمای زبان مهرگیاه درست کرده بود چون تک تک حرکات مهرگیاه را یادداشت کرده بود. برای مثال:
۱. دوبار ضربه زدن به گلدان : راضیم.
۲. سه بار ضربه زدن : گرسنمه.
۳. باز کردن کامل برگ ها : حالم خوبه.
۴. پوشاندن صورت با برگ : خجالت میکشم.
۵. پاشیدن خاک به اطراف : عصبانیم.
صبح که لیلی از خواب بیدار شد، یک رفتار جدید از مهرگیاه را کشف کرد. او دو برگ اصلی و بزرگش را بالا تر از همه ی برگ ها برده بود و آن را طوری بالا نگه داشته بود که انگار هیجان زده است. لیلی فهمید این یعنی صبح بخیر یا سلام. پس دست هایش را بالای سرش برد و با لبخند مسخره ای به مهرگیاه نگاه کرد.
لیلی سریعا دفترچه ی راهنمای زبان مهرگیاه را برداشت و نوشت: «بالا گرفتن دو برگ اصلی و بزرگ: سلام». حالا لیلی تقریبا میتوانست با مهرگیاه ارتباط برقرار کند. برای مثال صبح روز دوشنبه وقتی از مسابقه ی کوییدیچ بازگشتند، او به جای کلاس درس، نزد مهرگیاه رفت.
- جیمزو که میشناسی دیگه...
سپس مثل وقت هایی که مهرگیاه صورتش را با برگ میپوشاند تا بگوید خجالت میکشد، دست هایش را روی صورتش گرفت.
- منو بوسید...
قطعا لیلی راه درازی در پیش داشت تا یاد بگیرد چگونه به مهرگیاه کلمات : جیمز، شناختن و بوسیدن را یاد بدهد، اما تا اینجا او حداقل روزی ۵ لغت جدید در دفترچه ی راهنمایش اضافه میکرد و این یعنی یک پیشرفت بزرگ در این راه طولانی تربیت مهرگیاه.
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: امروز ساعت 15:33
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
428
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

غروب، آرامآرام بر برج ریونکلاو سایه میانداخت. نور نارنجی خورشید، از پنجرههای بلند و باریک به داخل راه پیدا میکرد و روی پلههای سنگی قلعه میخزید. لیلی پاتر کتاب ستارهشناسی را روی میز گذاشت و با خستگی به نوشتههای مقابلش نگاه کرد. ساعتها بود که با تکالیفش درگیر بود و دیگر حتی مطمئن نبود چیزی که نوشته بود درست است یا نه، برای آخرین بار آهی کشید، کتاب را بست و از جا بلند شد.
دلش نمیخواست مستقیم به خوابگاه برگردد. پس مسیر مخالف را انتخاب کرد؛ پلههایی که کمتر کسی از آنها استفاده میکرد.
شیروانی قدیمی ریونکلاو تقریباً فراموش شده بود. صندوقهای چوبی شکسته، صندلیهایی کهنه، چند تلسکوپ ازکارافتاده و قفسههایی پر از وسایل بیاستفاده در گوشهوکنار اتاق قرار داشتند. گردوغبار در پرتو کمرنگ خورشید شناور بود و سکوت سنگینی همهجا را گرفته بود.
لیلی قدمی داخل گذاشت و با دقت اطراف را نگاه کرد،چیزی در این اتاق وجود داشت که باعث میشد دلش نخواهد سریع برگردد. چشمش به گوشهای از اتاق افتاد که چیزی زیر پارچهای خاکگرفته پنهان شده بود. تنها بخشی از یک جلد چرمی از زیر آن بیرون زده بود.جلو رفت و پارچه را کنار زد، یک دفتر بود!
کوچک، ساده و قدیمی، جلد قهوهایرنگش هیچ نوشته یا نشانی نداشتفقط غباز و رد سالهایی طولانی روی آن دیده میشد.
لیلی آن را برداشت و گرد روی جلدش را پاک کرد لیلی شانه بالا انداخت.
-حداقل برای یادداشتهای درسی به درد میخوره.
آن شب، کنار پنجره نشست. به صدای باران کع شیشهها را نوازش میکرد،گوش کرد.
دفتر را باز کرد و دستش را ارام روی صفحههای سفیدش کشید. پَرَش را در جوهر فرو برد و نامش را نوشت: لیلی پاتر
چند ثانیه بعد... جوهر لرزید، پخش شد و حروف و جوری آرامآرام محو شدند، که انگار هیچوقت روی کاغذ ننشسته بودند لیلی پلک زد و با ناباوری به دفتر زل زد
-چی...؟
چیز دیگری نوشت و اینبار هم نوشته ها محو شد برای بار سوم امتحان کرد و جملهای طولانیتر نوشت، اما کلمات حتی فرصت خشک شدن پیدا نکردند. یکییکی ناپدید شدند تا اینکه صفحه دوباره کاملاً سفید شد.
لیلی اخم کرد. دفتر را برگرداند، جلدش را بررسی کرد و صفحهها را یکییکی ورق زد. هیچ طلسمی، هیچ نشانهای و هیچ چیزی که دلیل این اتفاق باشد پیدا نکردلحظهای بعد، درست وسط همان صفحه، خطی باریک ظاهر شد. و بعد دهها خط خمیده و شکسته، با نظمی عجیب، تمام صفحه را پر کردند.
لیلی هرگز چنین خطی ندیده بود.
نه نشانهای باستانی بودند، نه الفبای اشنا، نه هیچ زبانی که در کلاسها دیده باشد. چند دقیقه بعد، آن خطوط نیز آرام محو شدند.
صبح روز بعد اولین مقصد لیلی کتابخانه بود ااو ساعتها میان قفسهها گشت. کتابهای مربوط به زبانهای باستانی، نوشتههای جادویی قدیمی و الفباهای فراموششده را یکی پس از دیگری بررسی کرد اما هیچکدام، حتی مشابه نوشته ها نبود. روز بعد دوباره برگشت و روز بعد از آن و سپس روزهای بسیاری را صرف گشتن در کتابخانه کرد.
شب پنجم، خستهتر از همیشه دفتر را باز کرد، این بار دیگر چیزی ننوشت و فقط بیحوصله، نوک پر را روی صفحه چرخاند و یک دایره کشید. چند لحظه گذشت و دایره آرام محو شد و بعد، درست چند سانتیمتر آنطرفتر، دایرهای دیگر پدیدار شد اما این یکی بر حلاف دایره خودش کج و فرو رفته بود لیلی خشکش زد و بار دیگر ستارهای کشید.
چند ثانیه بعد، ستارهای کوچکتر روی صفحه ظاهر شد.
گل کشید و گل دیگری برگشت دوباره پر را برداشت خورشیدی خندان کشید مدتی خبری نشد و بعد، گوشه صفحه، ماهی کوچک با دو ستاره ظاهر شد ناخواسته لبخندی روی لبش نشست. و پرسید:
-داری جوابم رو میدی!؟
البته میدانست پاسخی به زبان خودش نخواهد شنید.
از آن شب، دفتر دیگر فقط یک دفتر نبود. تقریباً هر شب، پس از پایان کلاسها، لیلی کنار پنجره مینشست و صفحهای تازه باز میکرد. یک روز درخت میکشید و آن سوی صفحه، جنگلی انبوه نقش میبست. روز دیگری پرندهای کوچک میکشید و چند لحظه بعد، بالهایی بسیار بزرگتر روی کاغذ ظاهر میشدند کمکم شکلها دیگر فقط تصویر نبودند. معنا پیدا میکردند. وقتی لیلی صورتی خندان میکشید، گاهی پاسخش همان لبخند بود. گاهی صورتی غمگین.
یک شب، لیلی صورت خندانی کشید. چند لحظه بعد، همان صورت با لبخندی متفاوت کنار آن ظاهر شد؛ لبخندی که کمی عجیب بود، انگار کسی که آن را کشیده بود، معنای شادی را میشناخت اما آن را دقیقاً مثل لیلی تجربه نکرده بود.بار دیگر، صورت غمگینی کشید.این بار مدت بیشتری طول کشید.سپس همان صورت، با لبخندی کوچک در گوشهی لبش برگشت.لیلی آرام خندید.نمیدانست چرا، اما احساس میکرد این ارتباط عجیب، بیشتر از بسیاری از گفتوگوهایی که در طول روز داشت، واقعی است.
هفتهها گذشت و دفتر، بخشی از شبهایش شده بود رازی که حتی حاضر نبود با نزدیکترین دوستانش قسمت کند.
با این حال، یک سؤال، هر شب بیشتر از شب قبل ذهنش را درگیر میکرد. چه کسی پشت آن نوشتههای عجیب پنهان شده بود؟
و چرا هیچوقت تلاش نکرده بود چیزی شبیه یک کلمه برایش بفرستد؟
یک شب، لیلی دفتر را مقابل خودش گذاشت این بار، بهآرامی آدمکی کوچک کشید. دو نقطه برای چشمها و یک لبخند وکنارش، علامت سؤال.
یا به عبارتی..."تو کی هستی؟"
مدت زیادی به صفحه خیره ماند. اینبار، دفتر دیرتر از همیشه واکنش نشان داد. جوهری کمرنگ، از میان تار و پود کاغذ بالا آمد.
خطوط ناشناس، یکی پس از دیگری شکل گرفتند؛ طولانیتر از همیشه لیلی جلوتر خم شد.
بالاخره قرار بود بفهمد چه کسی آن طرف است.
اما درست قبل از اینکه اولین نشانه کامل شود، همه چیز متوقف شد. اما پیش از آنکه حتی یکی از آن نشانهها کامل شود...
همه چیز لرزید و ناگهان در خود پیچیدند. جوهر، مانند قطرهای آب روی شن، در سفیدی صفحه فرو رفت. لیلی صفحه را ورق زد، تمام صفحهها سفید بودند. با عجله چیزی نوشت ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره نوشت باز هم هیچ صفحهای دیگر و صفحهای دیگر. دفتر دیگر فقط یک دفتر معمولی بود.
لیلی مدت زیادی بیحرکت نشست ولی انگشتانش هنوز روی جلد چرمی دفتر مانده بودند. نمیدانست آن سوی آن صفحهها چه کسی بوده، چرا تنها با تصویرها حرف میزده و چرا درست پس از سادهترین سؤال دنیا، برای همیشه سکوت را انتخاب کرده بود.
شاید حتی دفتر، فقط حقه فردی بود که میخواست سر به سرش بگذارد اما با این حال ،تنها چیزی که برایش باقی ماند، دفتری خاموش بود... و خاطرهی دوستیای که هیچگاه حتی یک کلمه از زبان یکدیگر نفهمیدند، اما شاید بیش از بسیاری از آدمهایی که یک زبان مشترک داشتند، همدیگر را درک کرده بودند.
دلش نمیخواست مستقیم به خوابگاه برگردد. پس مسیر مخالف را انتخاب کرد؛ پلههایی که کمتر کسی از آنها استفاده میکرد.
شیروانی قدیمی ریونکلاو تقریباً فراموش شده بود. صندوقهای چوبی شکسته، صندلیهایی کهنه، چند تلسکوپ ازکارافتاده و قفسههایی پر از وسایل بیاستفاده در گوشهوکنار اتاق قرار داشتند. گردوغبار در پرتو کمرنگ خورشید شناور بود و سکوت سنگینی همهجا را گرفته بود.
لیلی قدمی داخل گذاشت و با دقت اطراف را نگاه کرد،چیزی در این اتاق وجود داشت که باعث میشد دلش نخواهد سریع برگردد. چشمش به گوشهای از اتاق افتاد که چیزی زیر پارچهای خاکگرفته پنهان شده بود. تنها بخشی از یک جلد چرمی از زیر آن بیرون زده بود.جلو رفت و پارچه را کنار زد، یک دفتر بود!
کوچک، ساده و قدیمی، جلد قهوهایرنگش هیچ نوشته یا نشانی نداشتفقط غباز و رد سالهایی طولانی روی آن دیده میشد.
لیلی آن را برداشت و گرد روی جلدش را پاک کرد لیلی شانه بالا انداخت.
-حداقل برای یادداشتهای درسی به درد میخوره.
آن شب، کنار پنجره نشست. به صدای باران کع شیشهها را نوازش میکرد،گوش کرد.
دفتر را باز کرد و دستش را ارام روی صفحههای سفیدش کشید. پَرَش را در جوهر فرو برد و نامش را نوشت: لیلی پاتر
چند ثانیه بعد... جوهر لرزید، پخش شد و حروف و جوری آرامآرام محو شدند، که انگار هیچوقت روی کاغذ ننشسته بودند لیلی پلک زد و با ناباوری به دفتر زل زد
-چی...؟
چیز دیگری نوشت و اینبار هم نوشته ها محو شد برای بار سوم امتحان کرد و جملهای طولانیتر نوشت، اما کلمات حتی فرصت خشک شدن پیدا نکردند. یکییکی ناپدید شدند تا اینکه صفحه دوباره کاملاً سفید شد.
لیلی اخم کرد. دفتر را برگرداند، جلدش را بررسی کرد و صفحهها را یکییکی ورق زد. هیچ طلسمی، هیچ نشانهای و هیچ چیزی که دلیل این اتفاق باشد پیدا نکردلحظهای بعد، درست وسط همان صفحه، خطی باریک ظاهر شد. و بعد دهها خط خمیده و شکسته، با نظمی عجیب، تمام صفحه را پر کردند.
لیلی هرگز چنین خطی ندیده بود.
نه نشانهای باستانی بودند، نه الفبای اشنا، نه هیچ زبانی که در کلاسها دیده باشد. چند دقیقه بعد، آن خطوط نیز آرام محو شدند.
صبح روز بعد اولین مقصد لیلی کتابخانه بود ااو ساعتها میان قفسهها گشت. کتابهای مربوط به زبانهای باستانی، نوشتههای جادویی قدیمی و الفباهای فراموششده را یکی پس از دیگری بررسی کرد اما هیچکدام، حتی مشابه نوشته ها نبود. روز بعد دوباره برگشت و روز بعد از آن و سپس روزهای بسیاری را صرف گشتن در کتابخانه کرد.
شب پنجم، خستهتر از همیشه دفتر را باز کرد، این بار دیگر چیزی ننوشت و فقط بیحوصله، نوک پر را روی صفحه چرخاند و یک دایره کشید. چند لحظه گذشت و دایره آرام محو شد و بعد، درست چند سانتیمتر آنطرفتر، دایرهای دیگر پدیدار شد اما این یکی بر حلاف دایره خودش کج و فرو رفته بود لیلی خشکش زد و بار دیگر ستارهای کشید.
چند ثانیه بعد، ستارهای کوچکتر روی صفحه ظاهر شد.
گل کشید و گل دیگری برگشت دوباره پر را برداشت خورشیدی خندان کشید مدتی خبری نشد و بعد، گوشه صفحه، ماهی کوچک با دو ستاره ظاهر شد ناخواسته لبخندی روی لبش نشست. و پرسید:
-داری جوابم رو میدی!؟
البته میدانست پاسخی به زبان خودش نخواهد شنید.
از آن شب، دفتر دیگر فقط یک دفتر نبود. تقریباً هر شب، پس از پایان کلاسها، لیلی کنار پنجره مینشست و صفحهای تازه باز میکرد. یک روز درخت میکشید و آن سوی صفحه، جنگلی انبوه نقش میبست. روز دیگری پرندهای کوچک میکشید و چند لحظه بعد، بالهایی بسیار بزرگتر روی کاغذ ظاهر میشدند کمکم شکلها دیگر فقط تصویر نبودند. معنا پیدا میکردند. وقتی لیلی صورتی خندان میکشید، گاهی پاسخش همان لبخند بود. گاهی صورتی غمگین.
یک شب، لیلی صورت خندانی کشید. چند لحظه بعد، همان صورت با لبخندی متفاوت کنار آن ظاهر شد؛ لبخندی که کمی عجیب بود، انگار کسی که آن را کشیده بود، معنای شادی را میشناخت اما آن را دقیقاً مثل لیلی تجربه نکرده بود.بار دیگر، صورت غمگینی کشید.این بار مدت بیشتری طول کشید.سپس همان صورت، با لبخندی کوچک در گوشهی لبش برگشت.لیلی آرام خندید.نمیدانست چرا، اما احساس میکرد این ارتباط عجیب، بیشتر از بسیاری از گفتوگوهایی که در طول روز داشت، واقعی است.
هفتهها گذشت و دفتر، بخشی از شبهایش شده بود رازی که حتی حاضر نبود با نزدیکترین دوستانش قسمت کند.
با این حال، یک سؤال، هر شب بیشتر از شب قبل ذهنش را درگیر میکرد. چه کسی پشت آن نوشتههای عجیب پنهان شده بود؟
و چرا هیچوقت تلاش نکرده بود چیزی شبیه یک کلمه برایش بفرستد؟
یک شب، لیلی دفتر را مقابل خودش گذاشت این بار، بهآرامی آدمکی کوچک کشید. دو نقطه برای چشمها و یک لبخند وکنارش، علامت سؤال.
یا به عبارتی..."تو کی هستی؟"
مدت زیادی به صفحه خیره ماند. اینبار، دفتر دیرتر از همیشه واکنش نشان داد. جوهری کمرنگ، از میان تار و پود کاغذ بالا آمد.
خطوط ناشناس، یکی پس از دیگری شکل گرفتند؛ طولانیتر از همیشه لیلی جلوتر خم شد.
بالاخره قرار بود بفهمد چه کسی آن طرف است.
اما درست قبل از اینکه اولین نشانه کامل شود، همه چیز متوقف شد. اما پیش از آنکه حتی یکی از آن نشانهها کامل شود...
همه چیز لرزید و ناگهان در خود پیچیدند. جوهر، مانند قطرهای آب روی شن، در سفیدی صفحه فرو رفت. لیلی صفحه را ورق زد، تمام صفحهها سفید بودند. با عجله چیزی نوشت ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره نوشت باز هم هیچ صفحهای دیگر و صفحهای دیگر. دفتر دیگر فقط یک دفتر معمولی بود.
لیلی مدت زیادی بیحرکت نشست ولی انگشتانش هنوز روی جلد چرمی دفتر مانده بودند. نمیدانست آن سوی آن صفحهها چه کسی بوده، چرا تنها با تصویرها حرف میزده و چرا درست پس از سادهترین سؤال دنیا، برای همیشه سکوت را انتخاب کرده بود.
شاید حتی دفتر، فقط حقه فردی بود که میخواست سر به سرش بگذارد اما با این حال ،تنها چیزی که برایش باقی ماند، دفتری خاموش بود... و خاطرهی دوستیای که هیچگاه حتی یک کلمه از زبان یکدیگر نفهمیدند، اما شاید بیش از بسیاری از آدمهایی که یک زبان مشترک داشتند، همدیگر را درک کرده بودند.
افرادی که لایک کردند
Only Raven


جزئیات کاربر

کمال گرایی در گریفیندور کار سختی است، اما سخت تر از آن، قسر در رفتن از زیر دست ارشد محبوب ملانی نقطه زن است؛ ماجرا از جایی شروع شد که بنده تصمیم گرفتم کتابخانه ی سالن عمومی را بر اساس رنگ کتاب ها و زاویه ی تابش نور خورشید مرتب کنم تا تقارن بصری بی نقصی ایجاد شود. اما متاسفانه در حین جابه جایی سنگین ترین مراجع جادوگری، پایم به پایه ی صندلی گیر کرد و کل قفسه ی ارشد ها مثل دومینو روی سر و کول سالن عمومی خراب شد؛از شانس بد من چایی نبات داغ ملانی هم درست روی جزوه ی شفا بخشی جادویی در حال تدوینش ریخت، خلاصه سوال های سمج سال به سال عوض می شد و ملان ما استاد دل سوزی بود.
ملانی معتقد بود این کار دیوانه بازی و خراب کاری است و در نتیجه، دمپایی معروفش که به نظر می رسید مجهز به طلسم ردیاب پیشرفته و حسگر حرارتی است ،با سرعت نور به سمت من پرواز کرد؛ بعد از خوردن چند ضربه ی دقیق و ثبت رکورد جدیدی در کبودی به نشانه ی قهر، اشک ریزان به رخت شویی تاریک و نمور برج گریفیندور پناه بردم؛ اگر فکر می کنید که چیزی جز قهر است مدیونم می شوید، چون من یک گریفیندوری هستم و از ترس فرار نکردم.
در میان انبوهی از رداهای بو گرفته و جوراب های لنگه به لنگه جیمی ناگهان چشمم به یک پیژامه راه راه فاق بلند و کش تنبل ملانی دوز، که متعلق به مرلین کبیر است افتاد؛ در حالی که قالب یخی روی پیشانی ام گذاشته بودم، وسط تلی از لباس های کثیف زانو زدم و با حرص به پیژامه مرلین که از لبه ی سبد آویزان بود خیره شدم.
اصلا حال و حوصله نداشتم، اما برای خالی کردن حرصم رو به پیژامه پیرمردی ملان دوز مرلین توپیدم.
-ببین چه روزگاری شده که باید به یک تکه پارچه ی راه راه ملان دوز پناه بیارم! تو مثلا لباس بزرگ ترین جادو گری تاریخی، چرا اینقدر شل و ولی و یه گوشه ی سبد افتادی؟ یک نگاه به خودت انداختی؟ چرا اینقد راه راه های تستسترال نشانت کج و معوجه؟
چشم غره ای نثار راه راه های کج و معوجش کردم و ادامه دادم.
-اصلا درک میکنی نظم و کمال یعنی چی؟ البته که نمی فهمی! اگر می فهمدی، حداقل کاری می کردی تا در نبود مرلین به این حجم از بی عدالتی و ضربات دمپایی ملانی روی صورت من اعتراض کنی.
پیژامه مرلین در سکوت محض بود، اما سنگینی یک ردای کثیف باعث شد لنگه ی چپش را با یک حرکت کاملا شل و بی تفاوت، کمی به سمت دیگر متمایل شود و از من فاصله بگیرد.
خنده ای ناباوارنه کردم و صدایم را کمی بالا بردم.
-هی... نکنه توام میدونی اگر مرلین بود طرفداری ملانی رو می کرد.
اخم هایم را در هم کشیدم و با لحنی طلبکارانه ادامه دادم.
-به چه جرمی به من دهن کجی می کنی؟ فکر کردی چون زبان هم را نمی فهمیم حق داری به حریم کمال گرایی من توهین کنی؟ خیر!
در همین لحظه، کش تنبل پیژامه تحت فشار لباس ها کمی کش آمد و صدای خفیف و ناهنجاری داد.
-خِشششش...
چشمانم را ریز کردم و با لحنی کارآگاه طور گفتم.
-پس زبان باز کردی؟ داری با زبان تار به من متلک می ندازی؟ این آوای لرزان تار های عمودی یعنی داری میگی روزالین مقصر خودتی و ملانی حق داشته نقطه زنیت کنه؟ چقدر گستاخ و بی ملاحظه!
برای اینکه کم نیاورم، جلو رفتم و پاچه ی پیژامه را محکم کشیدم تا حساب کار دستش بیاید. اما با کشیده شدن پارچه بافت افقی کش آمد و صدای ممتد و بم تری از آن بلند شد.
-چیرررررررررررر..
یک قدم عقب رفتم و با نگاهی تحقیر آمیز به الیافش زل زدم.
-آخ. اشتباه محاسابتی کردم ؛ تو حتی بلند نیستی با زبان تار که کمی بهتر است حرف بزنی. تو داری با با زبان پود به من غر میزنی! چقدر بافت لجبار و بی منطقی داری!
در همین حین، صدای وحشتناک برخورد دمایی ملانی به در و دیوار راه رو آمد که به رخت شویی نزدیک می شد.
-تپ...تپ...تپ...
با وحشت پیژامه را تکان دادم.
-خیلی خب، زود باش کمکم کن؛ ملانی داره میاد تا با همون دمپایی جفتمون رو به تار و پود اصلیمون بر گردونه.
پیژامه باز آوایی با زبان پودها از کشیده شدن کشش درآورد.
-خش..چیر.
تکانش دادم با عصبانیت فریاد زدم.
-یعنی چی منظورت چیه که با تو کاری نداره؟ تو پیژامه مرلینی و من فرزند مرلین؛ حالا با همون زبان پودی اعصاب خردکنت یه راه فرار نشونم بده تا ضربه مغزی نشدم.
ارتباط ما اصلا دوستانه نبود، بیشتر شبیه به یک کل کل اظطراری بود؛ اما در ثانیه های بحرانی، پیژامه در پاسخ به تکان های من یکهو از سبد سرخورد؛ فاق بلند و گشادش دقیقا روی سر من افتاد و با ریزش ناگهانی لباس های چرکی که همراهش پایین آمدند، کاملا زیر توده دفن شدم.
ثانیه ای بعد، در رخت شویی با صدای شترقی باز شد. از لای روزنه ی یکی از پارچه، دیدم دمپایی ملانی به صورت نقطه زنی وارد شد؛ یک دور دایره وار در مرکز اتاق زد و به دیوار کوبیده شد؛ چون بوی جوراب های لنگه به لنگه و رداها حسگر های حرارتی اش را از کار انداخته بودند، مرا پیدا نکرد و به دست ملانی بازگشت. صدای قدم های عصبانی ملانی که دور می شد، نشان از پیروزی موقت من داشت.
آب دهانم را قورت دادم، با زحمت سرم از پیژامه مرلین بیرون کشیدم و در حالی که بوی چایی ریخته شده روی پارچه و کهنگی توی حلقم پیچیده بود؛ نگاهی عاقلانه اندر صفی به الیافش انداختم؛ انگار برای یک بار هم که شده این بافت بی منطق و لجباز پود محور به یک دردی خورده بود.
پیژامه را سر جایش روی سبد رها کردم، قالب یخ را روی پیشانی ام جابه جا کردم و رو به پیژامه گفتم.
-برای برقراری ارتباط واقعا نیاری به کلمه نیست؛ خودتو نگاه کن، پیژامه ملانی دوز گریفیندوری که به زبان پود حرف می زنه تو مواقع بحرانی، سپر بلای من شد؛ مرلین یار و نگهدار پودهای لجبازت باد! من که رفتم فکری به حال کتک های بعدی که قرار از ملانی بخورم کنم، توام سعی کن زبان تاری رو یاد بگیری.
ملانی معتقد بود این کار دیوانه بازی و خراب کاری است و در نتیجه، دمپایی معروفش که به نظر می رسید مجهز به طلسم ردیاب پیشرفته و حسگر حرارتی است ،با سرعت نور به سمت من پرواز کرد؛ بعد از خوردن چند ضربه ی دقیق و ثبت رکورد جدیدی در کبودی به نشانه ی قهر، اشک ریزان به رخت شویی تاریک و نمور برج گریفیندور پناه بردم؛ اگر فکر می کنید که چیزی جز قهر است مدیونم می شوید، چون من یک گریفیندوری هستم و از ترس فرار نکردم.
در میان انبوهی از رداهای بو گرفته و جوراب های لنگه به لنگه جیمی ناگهان چشمم به یک پیژامه راه راه فاق بلند و کش تنبل ملانی دوز، که متعلق به مرلین کبیر است افتاد؛ در حالی که قالب یخی روی پیشانی ام گذاشته بودم، وسط تلی از لباس های کثیف زانو زدم و با حرص به پیژامه مرلین که از لبه ی سبد آویزان بود خیره شدم.
اصلا حال و حوصله نداشتم، اما برای خالی کردن حرصم رو به پیژامه پیرمردی ملان دوز مرلین توپیدم.
-ببین چه روزگاری شده که باید به یک تکه پارچه ی راه راه ملان دوز پناه بیارم! تو مثلا لباس بزرگ ترین جادو گری تاریخی، چرا اینقدر شل و ولی و یه گوشه ی سبد افتادی؟ یک نگاه به خودت انداختی؟ چرا اینقد راه راه های تستسترال نشانت کج و معوجه؟
چشم غره ای نثار راه راه های کج و معوجش کردم و ادامه دادم.
-اصلا درک میکنی نظم و کمال یعنی چی؟ البته که نمی فهمی! اگر می فهمدی، حداقل کاری می کردی تا در نبود مرلین به این حجم از بی عدالتی و ضربات دمپایی ملانی روی صورت من اعتراض کنی.
پیژامه مرلین در سکوت محض بود، اما سنگینی یک ردای کثیف باعث شد لنگه ی چپش را با یک حرکت کاملا شل و بی تفاوت، کمی به سمت دیگر متمایل شود و از من فاصله بگیرد.
خنده ای ناباوارنه کردم و صدایم را کمی بالا بردم.
-هی... نکنه توام میدونی اگر مرلین بود طرفداری ملانی رو می کرد.
اخم هایم را در هم کشیدم و با لحنی طلبکارانه ادامه دادم.
-به چه جرمی به من دهن کجی می کنی؟ فکر کردی چون زبان هم را نمی فهمیم حق داری به حریم کمال گرایی من توهین کنی؟ خیر!
در همین لحظه، کش تنبل پیژامه تحت فشار لباس ها کمی کش آمد و صدای خفیف و ناهنجاری داد.
-خِشششش...
چشمانم را ریز کردم و با لحنی کارآگاه طور گفتم.
-پس زبان باز کردی؟ داری با زبان تار به من متلک می ندازی؟ این آوای لرزان تار های عمودی یعنی داری میگی روزالین مقصر خودتی و ملانی حق داشته نقطه زنیت کنه؟ چقدر گستاخ و بی ملاحظه!
برای اینکه کم نیاورم، جلو رفتم و پاچه ی پیژامه را محکم کشیدم تا حساب کار دستش بیاید. اما با کشیده شدن پارچه بافت افقی کش آمد و صدای ممتد و بم تری از آن بلند شد.
-چیرررررررررررر..
یک قدم عقب رفتم و با نگاهی تحقیر آمیز به الیافش زل زدم.
-آخ. اشتباه محاسابتی کردم ؛ تو حتی بلند نیستی با زبان تار که کمی بهتر است حرف بزنی. تو داری با با زبان پود به من غر میزنی! چقدر بافت لجبار و بی منطقی داری!
در همین حین، صدای وحشتناک برخورد دمایی ملانی به در و دیوار راه رو آمد که به رخت شویی نزدیک می شد.
-تپ...تپ...تپ...
با وحشت پیژامه را تکان دادم.
-خیلی خب، زود باش کمکم کن؛ ملانی داره میاد تا با همون دمپایی جفتمون رو به تار و پود اصلیمون بر گردونه.
پیژامه باز آوایی با زبان پودها از کشیده شدن کشش درآورد.
-خش..چیر.
تکانش دادم با عصبانیت فریاد زدم.
-یعنی چی منظورت چیه که با تو کاری نداره؟ تو پیژامه مرلینی و من فرزند مرلین؛ حالا با همون زبان پودی اعصاب خردکنت یه راه فرار نشونم بده تا ضربه مغزی نشدم.
ارتباط ما اصلا دوستانه نبود، بیشتر شبیه به یک کل کل اظطراری بود؛ اما در ثانیه های بحرانی، پیژامه در پاسخ به تکان های من یکهو از سبد سرخورد؛ فاق بلند و گشادش دقیقا روی سر من افتاد و با ریزش ناگهانی لباس های چرکی که همراهش پایین آمدند، کاملا زیر توده دفن شدم.
ثانیه ای بعد، در رخت شویی با صدای شترقی باز شد. از لای روزنه ی یکی از پارچه، دیدم دمپایی ملانی به صورت نقطه زنی وارد شد؛ یک دور دایره وار در مرکز اتاق زد و به دیوار کوبیده شد؛ چون بوی جوراب های لنگه به لنگه و رداها حسگر های حرارتی اش را از کار انداخته بودند، مرا پیدا نکرد و به دست ملانی بازگشت. صدای قدم های عصبانی ملانی که دور می شد، نشان از پیروزی موقت من داشت.
آب دهانم را قورت دادم، با زحمت سرم از پیژامه مرلین بیرون کشیدم و در حالی که بوی چایی ریخته شده روی پارچه و کهنگی توی حلقم پیچیده بود؛ نگاهی عاقلانه اندر صفی به الیافش انداختم؛ انگار برای یک بار هم که شده این بافت بی منطق و لجباز پود محور به یک دردی خورده بود.
پیژامه را سر جایش روی سبد رها کردم، قالب یخ را روی پیشانی ام جابه جا کردم و رو به پیژامه گفتم.
-برای برقراری ارتباط واقعا نیاری به کلمه نیست؛ خودتو نگاه کن، پیژامه ملانی دوز گریفیندوری که به زبان پود حرف می زنه تو مواقع بحرانی، سپر بلای من شد؛ مرلین یار و نگهدار پودهای لجبازت باد! من که رفتم فکری به حال کتک های بعدی که قرار از ملانی بخورم کنم، توام سعی کن زبان تاری رو یاد بگیری.
افرادی که لایک کردند
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: امروز ساعت 16:07
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
156
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

دملزا رابینز معتقد بود نقشه ها، اگر زبان داشتند، از نصفِ آدم ها مودب تر بودند.
البته این را زمانی فهمید که نیم ساعتِ تمام، از پیرمرد دست فروشِ محله شان، آدرسِ خانه گریمولد را پرسید و دست فروش هم، او را به بازی گرفته بود. در آخر معلوم شد ناشنوا بوده اصلاً!
اما قضیه امروز، از آن هم عجیب تر بود.
دملزا در ساحلی شنی ایستاده بود و با عجله روی نقشه هایش یادداشت می نوشت یا آنها را خط می زد و مطالبِ جدیدتر و مهم تر اضافه می کرد. سه هفته بود که روی این یکی نقشه کار می کرد. شک نداشت یک غارِ مخفی در این ساحل موجود است. و طبقِ آخرین تحقیقاتش، تنها موجودی که از محلِ دقیقِ ورودی غار مطلع بود، یک مرغ دریایی بود.
حالا آن مرغِ دریایی، روی تخته سنگی کنارِ دملزا ایستاده و به دریا نگاه می کند.
دملزا آهسته دفترچه اش را بست، طوری که انگار صدای بسته شدنش ممکن بود مرغ را فراری بدهد. بعد با احتیاط، یک قدم جلو رفت.
-ببین مرغی... من فقط آدرس غار رو میخوام، اصلاً کاری بهت ندارم!
مرغ دریایی حتی پلک هم نزد؛ فقط سرش را چند درجه کج کرد، انگار داشت تصمیم می گرفت این موجودِ دوپا ارزشِ توجه دارد یا نه. چند ثانیه بعد، با وقاری که فقط یک مرغ دریایی می توانست داشته باشد، نوکش را پایین آورد، صدف کوچکی را از روی شن برداشت و دوباره به افق خیره شد؛ رفتاری که از نظر دملزا، یا یک پیامِ رمزیِ بسیار مهم بود، یا نهایتِ بی ادبی.
دملزا همان جا دو زانو روی شن و ماسهِ ساحل نشست. با انگشت، نقشه کوچکی روی زمین کشید؛ ساحل، چند تخته سنگ، موج هایی که بیشتر خط خطی های عجولانه بودند، و در آخر، یک دایره که قرار بود غار باشد. بعد انگشتش را روی آدرس خودش در نقشه گذاشت، روی دایره زد و امیدوارانه به مرغ دریایی نگاه کرد.
مرغ دریایی چند لحظه نقاشی را برانداز کرد. خیلی آرام جلو آمد و با نوکش درست روی یکی از تخته سنگ هایی که دملزا کشیده بود، ضربه زد.
چشم های دملزا برق زد.
-آهان! یعنی اینجاست؟
مرغ، همان صدف را که از روی شن و ماسه برداشته بود، انداخت وسطِ نقشه.
دملزا اخم کرد.
- یا... صدف مهمه یا سنگ؟
مرغ جواب نداد. طبیعتاً قرار هم نبود جواب بدهد. دملزا برای چند لحظه به نقشه خیره ماند، بعد صدف را برداشت و روی همان سنگی گذاشت که مرغ به آن اشاره کرده بود.
مرغ دریایی سرش را کج کرد. چند ثانیه به صدف نگاه کرد، بعد آرام جلو آمد، آن را دوباره با نوکش برداشت و چند سانتیمتر آنطرفتر گذاشت؛ نه آنقدر دور که بشود گفت مقصد عوض شده، نه آنقدر نزدیک که بشود گفت تصادفی بوده است.
دملزا ابرویی بالا انداخت.
- یعنی... این سنگ نه، اون یکی؟
برای امتحان، صدف را دوباره سر جای اولش گذاشت. مرغ، بیهیچ اعتراضی، همان حرکت را تکرار کرد؛ صدف را برداشت و دقیقاً همان جایی گذاشت که دفعهٔ قبل گذاشته بود.
دملزا لبش را گزید.
- خب... پس داری یه چیزی رو اصلاح میکنی.
این بار به جای صدف، خودش یکی از سنگ ریزههای کنار ساحل را برداشت و روی نقطهای دیگر از نقشه گذاشت.
مرغ حتی به آن نگاه هم نکرد.
دملزا دست از جابهجا کردنش کشید و چند لحظه فقط به نقشه نگاه کرد. بعد سرش را بلند کرد و به ساحل واقعی خیره شد. نگاهش از روی تختهسنگها و موجها گذشت، اما چیزی به چشمش نخورد.
دوباره به نقشه نگاه کرد. بعد ناگهان اخمی روی صورتش نشست.
- نه... یه جای کار می لنگه...
دفترچهاش را از کیف بیرون کشید، نقشهٔ اصلی را کنار نقاشیِ روی شن گذاشت و هر دو را با هم مقایسه کرد. چند ثانیه بعد، آرام دستش را روی پیشانی اش گذاشت و خندهای کوتاه کرد.
- ای وای...
نقشه را طوری کشیده بود که از جای ایستادن خودش خوانده میشد. اما مرغ دریایی تمام این مدت از سمت مقابل به آن نگاه کرده بود. آن نقطهای که مرغ مدام اصلاحش میکرد، از زاویهٔ دید خودش کاملاً درست بود. دملزا نقشه را صد و هشتاد درجه چرخاند و دوباره جلوی مرغ گذاشت.
مرغ فقط یک نگاه انداخت. بعد بیهیچ تردیدی، نوکش را همان بار اول روی همان سنگی زد که این بار، از نگاه هر دویشان، در یک نقطه قرار داشت.
دملزا لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر از پیدا شدن غار، از پیدا شدن یک سوءتفاهم خبر میداد.
- حق با تو بود... من فکر کردم دنیا از همون سمتی دیده میشه که من ایستادم.
مرغ دریایی پلکی زد و دوباره به دریا خیره شد.
البته این را زمانی فهمید که نیم ساعتِ تمام، از پیرمرد دست فروشِ محله شان، آدرسِ خانه گریمولد را پرسید و دست فروش هم، او را به بازی گرفته بود. در آخر معلوم شد ناشنوا بوده اصلاً!
اما قضیه امروز، از آن هم عجیب تر بود.
دملزا در ساحلی شنی ایستاده بود و با عجله روی نقشه هایش یادداشت می نوشت یا آنها را خط می زد و مطالبِ جدیدتر و مهم تر اضافه می کرد. سه هفته بود که روی این یکی نقشه کار می کرد. شک نداشت یک غارِ مخفی در این ساحل موجود است. و طبقِ آخرین تحقیقاتش، تنها موجودی که از محلِ دقیقِ ورودی غار مطلع بود، یک مرغ دریایی بود.
حالا آن مرغِ دریایی، روی تخته سنگی کنارِ دملزا ایستاده و به دریا نگاه می کند.
دملزا آهسته دفترچه اش را بست، طوری که انگار صدای بسته شدنش ممکن بود مرغ را فراری بدهد. بعد با احتیاط، یک قدم جلو رفت.
-ببین مرغی... من فقط آدرس غار رو میخوام، اصلاً کاری بهت ندارم!
مرغ دریایی حتی پلک هم نزد؛ فقط سرش را چند درجه کج کرد، انگار داشت تصمیم می گرفت این موجودِ دوپا ارزشِ توجه دارد یا نه. چند ثانیه بعد، با وقاری که فقط یک مرغ دریایی می توانست داشته باشد، نوکش را پایین آورد، صدف کوچکی را از روی شن برداشت و دوباره به افق خیره شد؛ رفتاری که از نظر دملزا، یا یک پیامِ رمزیِ بسیار مهم بود، یا نهایتِ بی ادبی.
دملزا همان جا دو زانو روی شن و ماسهِ ساحل نشست. با انگشت، نقشه کوچکی روی زمین کشید؛ ساحل، چند تخته سنگ، موج هایی که بیشتر خط خطی های عجولانه بودند، و در آخر، یک دایره که قرار بود غار باشد. بعد انگشتش را روی آدرس خودش در نقشه گذاشت، روی دایره زد و امیدوارانه به مرغ دریایی نگاه کرد.
مرغ دریایی چند لحظه نقاشی را برانداز کرد. خیلی آرام جلو آمد و با نوکش درست روی یکی از تخته سنگ هایی که دملزا کشیده بود، ضربه زد.
چشم های دملزا برق زد.
-آهان! یعنی اینجاست؟
مرغ، همان صدف را که از روی شن و ماسه برداشته بود، انداخت وسطِ نقشه.
دملزا اخم کرد.
- یا... صدف مهمه یا سنگ؟
مرغ جواب نداد. طبیعتاً قرار هم نبود جواب بدهد. دملزا برای چند لحظه به نقشه خیره ماند، بعد صدف را برداشت و روی همان سنگی گذاشت که مرغ به آن اشاره کرده بود.
مرغ دریایی سرش را کج کرد. چند ثانیه به صدف نگاه کرد، بعد آرام جلو آمد، آن را دوباره با نوکش برداشت و چند سانتیمتر آنطرفتر گذاشت؛ نه آنقدر دور که بشود گفت مقصد عوض شده، نه آنقدر نزدیک که بشود گفت تصادفی بوده است.
دملزا ابرویی بالا انداخت.
- یعنی... این سنگ نه، اون یکی؟
برای امتحان، صدف را دوباره سر جای اولش گذاشت. مرغ، بیهیچ اعتراضی، همان حرکت را تکرار کرد؛ صدف را برداشت و دقیقاً همان جایی گذاشت که دفعهٔ قبل گذاشته بود.
دملزا لبش را گزید.
- خب... پس داری یه چیزی رو اصلاح میکنی.
این بار به جای صدف، خودش یکی از سنگ ریزههای کنار ساحل را برداشت و روی نقطهای دیگر از نقشه گذاشت.
مرغ حتی به آن نگاه هم نکرد.
دملزا دست از جابهجا کردنش کشید و چند لحظه فقط به نقشه نگاه کرد. بعد سرش را بلند کرد و به ساحل واقعی خیره شد. نگاهش از روی تختهسنگها و موجها گذشت، اما چیزی به چشمش نخورد.
دوباره به نقشه نگاه کرد. بعد ناگهان اخمی روی صورتش نشست.
- نه... یه جای کار می لنگه...
دفترچهاش را از کیف بیرون کشید، نقشهٔ اصلی را کنار نقاشیِ روی شن گذاشت و هر دو را با هم مقایسه کرد. چند ثانیه بعد، آرام دستش را روی پیشانی اش گذاشت و خندهای کوتاه کرد.
- ای وای...
نقشه را طوری کشیده بود که از جای ایستادن خودش خوانده میشد. اما مرغ دریایی تمام این مدت از سمت مقابل به آن نگاه کرده بود. آن نقطهای که مرغ مدام اصلاحش میکرد، از زاویهٔ دید خودش کاملاً درست بود. دملزا نقشه را صد و هشتاد درجه چرخاند و دوباره جلوی مرغ گذاشت.
مرغ فقط یک نگاه انداخت. بعد بیهیچ تردیدی، نوکش را همان بار اول روی همان سنگی زد که این بار، از نگاه هر دویشان، در یک نقطه قرار داشت.
دملزا لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر از پیدا شدن غار، از پیدا شدن یک سوءتفاهم خبر میداد.
- حق با تو بود... من فکر کردم دنیا از همون سمتی دیده میشه که من ایستادم.
مرغ دریایی پلکی زد و دوباره به دریا خیره شد.
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 15:45
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
238

آسمان بالای گورستان، گویی خود نیز در میان یک سوگواری بیصدا بود؛ در این ساعت غروب، حتی درخشش همیشگی چهرهی فلور نیز نمیتوانست از سنگینی اتمسفر این مکان بکاهد؛ گویی خود نور نیز در برابر وقار سرد درختان سرو و سکوت سنگین خاک، تسلیم شده بود.
فلور و گابریل، در برابر سنگ ساده و قدیمی قبر مادربزرگ ایستاده بودند. باد سردی از میان درختان سرو میوزید و صدایی شبیه به نالهی دوردست ایجاد میکرد. فلور، با چشمان درخشانی که از اضطراب و هیجان میلرزید، به سنگ سرد نگاه کرد. او در میان یک دوراهی بزرگ گیر کرده بود؛ دوراهیای که قلبش را پارهپاره میکرد.
او میان دو دنیا ایستاده بود: ماندن در فرانسه، سرزمینی که ریشههایش در آن بود، اما در عین حال، زندانی بود که هر روز او را با نگاههای سنگین و قضاوتگرانه محاصره میکرد. او از آن نگاههایی خسته بود که همیشه بر زیبایی بینقص و خیرهکنندهی او خیره میشدند؛ نگاههایی که انگار او را نه یک انسان، بلکه یک شیء برای تماشا میدیدند. اما بدتر از آن، خاطرهی تلخ مسابقات جادوگری بود. او هنوز میتوانست طنین خندههای مسخرهی مردم فرانسوی را در گوشهایش بشنود که در مرحلهی دوم مسابقات سهجادوگر، به دلیل کنارهگیری و متفاوت بودنش، او را تحقیر کرده بودند. او میخواست فرار کند؛ نه از فرانسه، بلکه از تصویری که دیگران از او ساخته بودند. او میخواست جایی برود که کسی او را نشناسد، جایی که مجبور نباشد مدام در برابر آینهی قضاوت دیگران بایستد. هرچند او پیش از این هم فرانسه را ترک کرده بود، اما آن فقط یک "مکث" بود؛ او هرگز قصد نداشت برای همیشه ریشههایش را از این خاک جدا کند، اما حالا، درد نگاهها، او را به فکر یک کوچ همیشگی واداشته بود.
گابریل، با چهرهای که سایههای غروب آن را سنگینتر کرده بود، بازوی فلور را لمس کرد و زمزمه کرد:
- فلور، بیا برگردیم. هوا داره سرد میشه. مادربزرگ دیگه نمیشنوه. کلماتت فقط تو هوا پراکنده میشن و از بین میرن.
فلور، در حالی که با انگشتان ظریفش لبهی ردای خود را صاف میکرد، سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد. او با لحنی که میلرزید اما همچنان وقار فرانسویاش را داشت، گفت:
- اون میشنوه، گابریل. اون با قلب ما میشنوه. حرف زدن فقط یکی از راه های ارتباط برقرار کردنه.
گابریل آهی کشید و با لحنی که آمیزهای از نگرانی و خستگی بود، گفت:
- تو همیشه همینقدر دراماتیک هستی. حتی با مردگان هم مثل یک صحنهی تئاتر رفتار میکنی.
فلور به سرعت چرخید و به چشمان خواهرش خیره شد. چشمانش از اشک و خشم میدرخشید.
- مگه میشه تا ابد فقط "تماشا" کرد؟ گابریل، من میخوام "زندگی" کنم! میخوام جایی باشم که وقتی به آینه نگاه میکنم، فقط خودم رو ببینم، نه اون چیزی که مردم فرانسه میبینن. من میخوام بدونم آیا ریشههام باید زنجیرم باشن یا تکیهگاهم؟
او دوباره به سمت سنگ قبر برگشت و با وقاری که از رنج میآمد، زانو زد. او میدانست که برای برقراری ارتباط با روحی که دیگر در دنیای مادی نیست، باید از نمادها استفاده کند.
او ابتدا از جیب کوچکش، یک پر سفید بیرون آورد و آن را به آرامی در هوا رها کرد تا با نسیم به حرکت درآید: نمادِ پرواز و رهایی. سپس، با انگشتانش، در هوا شکلی از یک زنجیر را ترسیم کرد و سپس با یک حرکت سریع و قاطع، انگشتانش را از هم باز کرد، انگار که زنجیر را پاره کرده باشد: نماد شکستن بندها.
گابریل که با دیدن این حرکات، کمی از فلور فاصله گرفته بود، با لحنی ملایمتر گفت:
- تو داری با تمام وجودت با مادربزرگ حرف میزنی، اما فکر میکنی اون جوابی برای این آشفتگیت داره؟
فلور پاسخ نداد. او میخواست پاسخ را خودش پیدا کند. او یک سنگ کوچک را از میان خاک بیرون کشید و آن را در کف دستش قرار داد: نماد ریشهها و ثبات. سپس، همزمان، با دست دیگرش، یک رشته از گلهای یاس وحشی را که در دست داشت، به سمت باد گرفت تا دور شوند: نماد رهایی.
او این دو را در برابر سنگِ قبر قرار داد؛ یکی در سمتِ راست (ثبات) و یکی در سمت چپ (رهایی). او با چشمانی که حالا از اشک پنهان لبریز بود، به سنگ خیره شد. او با صدایی که حالا به یک نجوا تبدیل شده بود، گفت:
- مادربزرگ... اگر موندن، فقط تکرار یک سکوت طولانی میان نگاههای دیگران باشه، پس ما برای چی اینجا هستیم؟ و اگر رفتن، به معنای از دست دادن خودمون باشه.. آیا ما گناهکاریم؟
او سکوت کرد. تمام وجودش در حالت انتظار بود. گابریل، که حالا مبهوت این نمایش آیینی شده بود، در سکوت کنار او ایستاد و تنها به فلور چشم دوخت.
در همان لحظه، نسیم غریبی وزید. اما این بار، نسیم از میان گلهای یاس در دست فلور نگذشت؛ بلکه از میان سنگ قبر، بویِ عجیبی از عطر همیشگی مادربزرگ در زمان بچگی فلور بلند شد، و سایهی یک پرنده بزرگ، برای لحظهای کوتاه، از روی سنگ قبر گذشت؛ درست از سمت سنگ (ثبات) به سمت گلها (رهایی).فلور نفسش را در سینه حبس کرد. او لرزش بسیار خفیفی در سنگ قبر حس کرد، گویی سنگ در پاسخ به انتخاب او، تکانی کوتاه خورده باشد. او به گابریل نگاه کرد؛ هر دو میدانستند که پاسخ آمده است...
فلور و گابریل، در برابر سنگ ساده و قدیمی قبر مادربزرگ ایستاده بودند. باد سردی از میان درختان سرو میوزید و صدایی شبیه به نالهی دوردست ایجاد میکرد. فلور، با چشمان درخشانی که از اضطراب و هیجان میلرزید، به سنگ سرد نگاه کرد. او در میان یک دوراهی بزرگ گیر کرده بود؛ دوراهیای که قلبش را پارهپاره میکرد.
او میان دو دنیا ایستاده بود: ماندن در فرانسه، سرزمینی که ریشههایش در آن بود، اما در عین حال، زندانی بود که هر روز او را با نگاههای سنگین و قضاوتگرانه محاصره میکرد. او از آن نگاههایی خسته بود که همیشه بر زیبایی بینقص و خیرهکنندهی او خیره میشدند؛ نگاههایی که انگار او را نه یک انسان، بلکه یک شیء برای تماشا میدیدند. اما بدتر از آن، خاطرهی تلخ مسابقات جادوگری بود. او هنوز میتوانست طنین خندههای مسخرهی مردم فرانسوی را در گوشهایش بشنود که در مرحلهی دوم مسابقات سهجادوگر، به دلیل کنارهگیری و متفاوت بودنش، او را تحقیر کرده بودند. او میخواست فرار کند؛ نه از فرانسه، بلکه از تصویری که دیگران از او ساخته بودند. او میخواست جایی برود که کسی او را نشناسد، جایی که مجبور نباشد مدام در برابر آینهی قضاوت دیگران بایستد. هرچند او پیش از این هم فرانسه را ترک کرده بود، اما آن فقط یک "مکث" بود؛ او هرگز قصد نداشت برای همیشه ریشههایش را از این خاک جدا کند، اما حالا، درد نگاهها، او را به فکر یک کوچ همیشگی واداشته بود.
گابریل، با چهرهای که سایههای غروب آن را سنگینتر کرده بود، بازوی فلور را لمس کرد و زمزمه کرد:
- فلور، بیا برگردیم. هوا داره سرد میشه. مادربزرگ دیگه نمیشنوه. کلماتت فقط تو هوا پراکنده میشن و از بین میرن.
فلور، در حالی که با انگشتان ظریفش لبهی ردای خود را صاف میکرد، سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد. او با لحنی که میلرزید اما همچنان وقار فرانسویاش را داشت، گفت:
- اون میشنوه، گابریل. اون با قلب ما میشنوه. حرف زدن فقط یکی از راه های ارتباط برقرار کردنه.
گابریل آهی کشید و با لحنی که آمیزهای از نگرانی و خستگی بود، گفت:
- تو همیشه همینقدر دراماتیک هستی. حتی با مردگان هم مثل یک صحنهی تئاتر رفتار میکنی.
فلور به سرعت چرخید و به چشمان خواهرش خیره شد. چشمانش از اشک و خشم میدرخشید.
- مگه میشه تا ابد فقط "تماشا" کرد؟ گابریل، من میخوام "زندگی" کنم! میخوام جایی باشم که وقتی به آینه نگاه میکنم، فقط خودم رو ببینم، نه اون چیزی که مردم فرانسه میبینن. من میخوام بدونم آیا ریشههام باید زنجیرم باشن یا تکیهگاهم؟
او دوباره به سمت سنگ قبر برگشت و با وقاری که از رنج میآمد، زانو زد. او میدانست که برای برقراری ارتباط با روحی که دیگر در دنیای مادی نیست، باید از نمادها استفاده کند.
او ابتدا از جیب کوچکش، یک پر سفید بیرون آورد و آن را به آرامی در هوا رها کرد تا با نسیم به حرکت درآید: نمادِ پرواز و رهایی. سپس، با انگشتانش، در هوا شکلی از یک زنجیر را ترسیم کرد و سپس با یک حرکت سریع و قاطع، انگشتانش را از هم باز کرد، انگار که زنجیر را پاره کرده باشد: نماد شکستن بندها.
گابریل که با دیدن این حرکات، کمی از فلور فاصله گرفته بود، با لحنی ملایمتر گفت:
- تو داری با تمام وجودت با مادربزرگ حرف میزنی، اما فکر میکنی اون جوابی برای این آشفتگیت داره؟
فلور پاسخ نداد. او میخواست پاسخ را خودش پیدا کند. او یک سنگ کوچک را از میان خاک بیرون کشید و آن را در کف دستش قرار داد: نماد ریشهها و ثبات. سپس، همزمان، با دست دیگرش، یک رشته از گلهای یاس وحشی را که در دست داشت، به سمت باد گرفت تا دور شوند: نماد رهایی.
او این دو را در برابر سنگِ قبر قرار داد؛ یکی در سمتِ راست (ثبات) و یکی در سمت چپ (رهایی). او با چشمانی که حالا از اشک پنهان لبریز بود، به سنگ خیره شد. او با صدایی که حالا به یک نجوا تبدیل شده بود، گفت:
- مادربزرگ... اگر موندن، فقط تکرار یک سکوت طولانی میان نگاههای دیگران باشه، پس ما برای چی اینجا هستیم؟ و اگر رفتن، به معنای از دست دادن خودمون باشه.. آیا ما گناهکاریم؟
او سکوت کرد. تمام وجودش در حالت انتظار بود. گابریل، که حالا مبهوت این نمایش آیینی شده بود، در سکوت کنار او ایستاد و تنها به فلور چشم دوخت.
در همان لحظه، نسیم غریبی وزید. اما این بار، نسیم از میان گلهای یاس در دست فلور نگذشت؛ بلکه از میان سنگ قبر، بویِ عجیبی از عطر همیشگی مادربزرگ در زمان بچگی فلور بلند شد، و سایهی یک پرنده بزرگ، برای لحظهای کوتاه، از روی سنگ قبر گذشت؛ درست از سمت سنگ (ثبات) به سمت گلها (رهایی).فلور نفسش را در سینه حبس کرد. او لرزش بسیار خفیفی در سنگ قبر حس کرد، گویی سنگ در پاسخ به انتخاب او، تکانی کوتاه خورده باشد. او به گابریل نگاه کرد؛ هر دو میدانستند که پاسخ آمده است...
افرادی که لایک کردند
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/27
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: امروز ساعت 11:07
از: فکر فرستادن من به حموم بیا بیرون!
پستها:
109
شغل
مسئول و داور دوئل
افتخارات

- میگما، پس استاد کی میاد؟ 
- شاید مُرده.
- چه بهتر! برگرده پیش همون دایناسورا.
جادوآموز مربوطه ناگهان بوی نامطبوعی را در هوا استشمام نمود و احساس کرد دچار حالت تهوع شده. و این اتفاق دقیقا مصادف بود با ورود پیرمرد ریزهمیزهای که با کتاب کلفتی به زیر بغل، لنگانلنگان و با ابروهای درهم وارد کلاس شد. سپس حیران به بچهها نگاه کرد. بعد دست انداخت توی جیب شلوار پارهپورهاش و کاغذ مچالهشدهای را از تویش در آورد و بازش کرد و چسباند به دماغ گندهاش تا شماره کلاس را مجددا بررسی کند.
- شمارهی کلاس که بهنظر درسته...
کاغذ را به کناری پرت کرد و سپس فکورانه دماغش را با نوک انگشت خاراند.
- میگم که... تا کجا بهتون درس دادم؟
بچهها به پچپچ افتاند. هرپو ویزویز زنبورهایی که جلویش توی ردا نشسته بودند را میشنید.
ویز ویز ویز ویز ویز ویز...
عاقبت، خودشیرین خرخوان کلاس اعلام کرد:
- قرار بود امتحان بگیرید اوستاد!
ویزویزها مانند تلوزیونی که سیمش قطع شود، ناگهان خوابیدند. دوتا جادوآموز اولی حسابی ترش کردند. رو به خودشیرین، دست خود را با حالت افقی از جلوی گردن خود گذراندند. قیافهشان حین این کار ابدا دوستانه نبود. خودشیرین هم برای آنها تکابروی ازخودراضیای بالا انداخت.
هرپو هم که در حافظهی مخدوشاش دادهای درمورد اینکه امروز جلسهی اول است نیافته بود، کاملاً با این باور وارد شد که اواسط ترم است و با استناد بر حرف خودشیرین کلاس، باورش حتی قویتر شد که وقت فروکردن آزمون میانترمی صعب و سنگین به میان نوگلان جادوآموز فرارسیده.
- میانترم رو که جلسهی پیش گرفتیم. الان باید نمرههاتون رو میآوردم... که متأسفانه گویا فراموش کردهم.
ای بابا، از دست این هرپو! چه میشود کرد؟ بعضی شخصیتها حتی به راوی داستان هم رکب میزنند و با نقض روایت او ضایعش میکنند. اشکالی ندارد... من هم بالاخره یکموقعی از خجالتشان درخواهم آمد و جبران خواهم نمود...
هرپو بعد از بیان این دیالوگ با سعی بر اینکه توجه بچهها جلب نشود، پشت به آنها کرد و یک دستش را به تخته تکیه داد. عرق از جبینش روانه گشته و نفسش سنگین شده و تنش گر گرفته بود و خسخس کنان و با چشمان ورقلنبیدهشده هوا را از دهانش میداد داخل و بیرون میکرد.
- اشکالی نداره... اشکالی نداره...
امیدوارم که تصحیحشون کرده باشم... تصحیح هم نکرده باشم فدای سرم... میدم راسوها تصحیح کنن. آره، اینطوری خوبه. همهچی مرتبه. 
و بدین صورت خودش را سریعاً جمع و جور کرد و با لبخندی بزرگ، احمقانه و بیدندان برگشت سمت بچهها.
- خیله خب! بریم که درس اول این جلسه رو بدیم...
در حالی که همان لبخند احمقانه را بر چهره داشت و چوبدستیاش را مشتاقانه بالا آورده بود، خشکش زد. عرق سردی بر شقیقهاش نشست. اصلا موضوع کلاس چه بود؟
یکی دوتا از بچهها خمیازه کشیدند.
- ختم جلسه!
کسی اعتراضی نکرد.
هرپو همانطور که لنگلنگان به سمت در میرفت، انبوه گاز زردرنگ و بدبویی بهسان سیمرغ افسانهای از ماتحتش به هوا خاست و در فضای کلاس پخش شد و ذرات منحوس و متعفناش بالای سر بچهها تراکم بیشتری یافته و شکل کلماتی را به خود گرفتند. بچهها همانطور که بینیشان را گرفته و نفسها را در سینه حبس کرده بودند، خواندند:
نقل قول:
سپس ذخایر اکسیژنشان تمام شد و دستشان را از دماغ برداشتند و همزمان با تقلید و تولید صدای گاومیش رمیده، برای بلعیدن هوای تازه و خوشبو به سوی پنجره شتافتند و همدیگر را زیر دست و پا له کردند.

- شاید مُرده.

- چه بهتر! برگرده پیش همون دایناسورا.

جادوآموز مربوطه ناگهان بوی نامطبوعی را در هوا استشمام نمود و احساس کرد دچار حالت تهوع شده. و این اتفاق دقیقا مصادف بود با ورود پیرمرد ریزهمیزهای که با کتاب کلفتی به زیر بغل، لنگانلنگان و با ابروهای درهم وارد کلاس شد. سپس حیران به بچهها نگاه کرد. بعد دست انداخت توی جیب شلوار پارهپورهاش و کاغذ مچالهشدهای را از تویش در آورد و بازش کرد و چسباند به دماغ گندهاش تا شماره کلاس را مجددا بررسی کند.
- شمارهی کلاس که بهنظر درسته...

کاغذ را به کناری پرت کرد و سپس فکورانه دماغش را با نوک انگشت خاراند.
- میگم که... تا کجا بهتون درس دادم؟

بچهها به پچپچ افتاند. هرپو ویزویز زنبورهایی که جلویش توی ردا نشسته بودند را میشنید.
ویز ویز ویز ویز ویز ویز...
عاقبت، خودشیرین خرخوان کلاس اعلام کرد:
- قرار بود امتحان بگیرید اوستاد!

ویزویزها مانند تلوزیونی که سیمش قطع شود، ناگهان خوابیدند. دوتا جادوآموز اولی حسابی ترش کردند. رو به خودشیرین، دست خود را با حالت افقی از جلوی گردن خود گذراندند. قیافهشان حین این کار ابدا دوستانه نبود. خودشیرین هم برای آنها تکابروی ازخودراضیای بالا انداخت.
هرپو هم که در حافظهی مخدوشاش دادهای درمورد اینکه امروز جلسهی اول است نیافته بود، کاملاً با این باور وارد شد که اواسط ترم است و با استناد بر حرف خودشیرین کلاس، باورش حتی قویتر شد که وقت فروکردن آزمون میانترمی صعب و سنگین به میان نوگلان جادوآموز فرارسیده.
- میانترم رو که جلسهی پیش گرفتیم. الان باید نمرههاتون رو میآوردم... که متأسفانه گویا فراموش کردهم.

ای بابا، از دست این هرپو! چه میشود کرد؟ بعضی شخصیتها حتی به راوی داستان هم رکب میزنند و با نقض روایت او ضایعش میکنند. اشکالی ندارد... من هم بالاخره یکموقعی از خجالتشان درخواهم آمد و جبران خواهم نمود...
هرپو بعد از بیان این دیالوگ با سعی بر اینکه توجه بچهها جلب نشود، پشت به آنها کرد و یک دستش را به تخته تکیه داد. عرق از جبینش روانه گشته و نفسش سنگین شده و تنش گر گرفته بود و خسخس کنان و با چشمان ورقلنبیدهشده هوا را از دهانش میداد داخل و بیرون میکرد.
- اشکالی نداره... اشکالی نداره...
امیدوارم که تصحیحشون کرده باشم... تصحیح هم نکرده باشم فدای سرم... میدم راسوها تصحیح کنن. آره، اینطوری خوبه. همهچی مرتبه. 
و بدین صورت خودش را سریعاً جمع و جور کرد و با لبخندی بزرگ، احمقانه و بیدندان برگشت سمت بچهها.
- خیله خب! بریم که درس اول این جلسه رو بدیم...

در حالی که همان لبخند احمقانه را بر چهره داشت و چوبدستیاش را مشتاقانه بالا آورده بود، خشکش زد. عرق سردی بر شقیقهاش نشست. اصلا موضوع کلاس چه بود؟

یکی دوتا از بچهها خمیازه کشیدند.
- ختم جلسه!

کسی اعتراضی نکرد.
هرپو همانطور که لنگلنگان به سمت در میرفت، انبوه گاز زردرنگ و بدبویی بهسان سیمرغ افسانهای از ماتحتش به هوا خاست و در فضای کلاس پخش شد و ذرات منحوس و متعفناش بالای سر بچهها تراکم بیشتری یافته و شکل کلماتی را به خود گرفتند. بچهها همانطور که بینیشان را گرفته و نفسها را در سینه حبس کرده بودند، خواندند:
نقل قول:
تکلیف:
شما بنا به دلایلی میخواید که با کسی که زبان شما رو بلد نیست، بهنحوی ارتباط برقرار کنید. دقت کنید که شما زبون همدیگه رو نمیفهمید، پس باید به روشهای دیگهای برای برقراری ارتباط روی بیارید. بههرحال، زبان فقط یکی از راههای رد و بدل کردن پیامه. در این سناریو، چه حربههای محیرالعقولی رو به کار میبندید و آیا موفق خواهید شد در نهایت یا نه؟ حتماً هم لازم نیست هدفتون یک آدم باشه. یک حیوان، شیء، مفهوم یا هرآنچه که به ذهن خلاق خودتون میرسه. این رول رو در قالب کاراکتر شناسهی خودتون بنویسید، نه شخصیت دیگه.
سپس ذخایر اکسیژنشان تمام شد و دستشان را از دماغ برداشتند و همزمان با تقلید و تولید صدای گاومیش رمیده، برای بلعیدن هوای تازه و خوشبو به سوی پنجره شتافتند و همدیگر را زیر دست و پا له کردند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:12:13
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:14:35
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:25:48
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/12 16:23:25
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:14:35
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:25:48
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/12 16:23:25
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج