جلسهی سوم زبانشناسی جادویی
سطل آشغال که تهش کسی نفهمید فامیلیاش کثافتزاده بود یا کثافتنژاد، (چون اهمیتی نداشت که.) خیلی مظلوم و مودب رفته بود و نشسته بود کت آخر و هیچ احدی هم به او وقع نمینهاد. لذا ما هم به او وقعی ننهاده و میپردازیم به هرپو که نشسته بود پشت میز و درحالی که انگشت اشارهاش را تا ته فرو کرده بود در گوشش و با زاویهی آچار فرانسه میچرخاند و چرک گوشش را درمیآورد، با خود میاندیشید که به راستی ارزش این دنیا چیست که بیاید استاد زبانشناسی بشود و حتی اگر درمورد بیکفایتی پادشاهان و دسیسهی درباریان و دخالتهای حرمسرا درس بدهد هم احتمالا کسی نمیفهمد که یک جای کارش لنگ میزند چون اصلا گوش نمیدهند به او که. تف در نظامهای تهمایهداری و کمُدیستی.
و چون سیگاروس دیگر در میان ما نبود که از او سیگار قرض کند و ژست فیلسوف روشنفکر اگزیستانسیال فرانسویتبار به خود بگیرد، جایگزین او، یعنی میرتل گریان را فراخواند پای تخته.
-بیا اینجا دخترجان. دوتا دست و یه پات رو بالا کن و برو اون گوشه کنار سطل آشغال بایست.

-مـــن؟! من که کل عمرم رو بدبختی کشیدم و سالهاست که یه آب خودش از گلوم پایین نرفته پرفسور؟ منی که یه روز خوش ندیدم؟
آخه به چه جرمی تنبیهم میکنید؟
خیله خب، بــاشه... ولی استاد، یادتون باشه که گذر پوست هم به دباغخونه میافته. 
هرپو بیتوجه به تهدید زیرپوستی میرتل، گلویش را صاف کرد و به همراه آن یکی دو کیلو خلط زرد آمد بالا و سرفهشان کرد کف زمین.
-میگفتم... دوشیزه وارن مطمئناً خاطرات خوبی از دوتا چشم زرد داره که برامون بگه.

دانشآموزان (آنها که هشیار بودند) با خود اندیشیدند:
-دوتا چشم زرد؟

میرتل فریاد زد:
-دوتا چشم زرد؟!

دچار تپش قلب شد و بعد یادش آمد که خیلی وقت است که دیگر قلب ندارد. در حلقومش احساس خشکی آزارندهای احساس کرد و با این حال ادامه داد که:
-من توی دستشویی دخترا بودم و داشتم گریه میکردم که... که... دوتا چشم زرد رو دیدم و بعدش... بعدش...

نفسش گرفت. ناگهان ترکید و آبنباتهای رنگارنگ در هوای اطراف به پرواز درآمدند و خوردند در ملاج و ملوج ملت.
-بله بچهها، این اتفاقیه که بعد از دیدن دوتا چشم زرد باسیلیسک میافته.

نورا پردفوت پرسید:
-استاد مگه خودتون باسیلیسک پرورش نمیدادید؟

-چرا.

-پس چرا سنگ نشدید؟

-وقتی زبون مارها رو بلد باشی، میتونی چنان متلکهایی بهشون بندازی که دیگه اصلاً رغبت نکنن نگاهت کنن.

-پس چرا زبونشون رو به ما هم یاد نمیدید؟

-یادم رفته. میدونی، زبان چیز فرّاریه.

-ولی استاد، خودم دیدم چند روز پیش داشتید گوشه راهرو هیسهیس میکردید.

-من جایی رو خیسخیس نمیکردم.

-هیس، نه خیس!

-بله منم میگم که، جایی رو خیس نمیکردم. درسته که پیرم، ولی هنوز انقدرا وضعم خراب نشده که محتاج پوشک و مامی بشم.

و به باقی سوالات نورا که در ادامه رگباری به سویش پرتاب میشدند، وقعی نگذاشت و تظاهر کرد که گوشش دوباره کیپ شده و به این بهانه تکلیف را حواله نمود و خیلی سوسکی از پنجره پرید بیرون.
نقل قول:
چه اتفاقی رخ میده که با یه باسیلیسک چشم تو چشم میشید؟ بعد از اینکه با دیدن چشمهاش سنگ شدید، چه اتفاقی براتون میافته؟ آیا با اینکه سنگ شدید، هنوزم از جهان ادراک دارید و هوش و حواستون به جاست؟ اگه اینطوره، بنویسید که اطرافتون چی میگذره و چی میاد سرتون که سنگید. و اگه اتفاق دیگهای میافته بعد از سنگ شدن، نشون بدید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


احساسات روزالین بسیار برای هرپو قابل درک شد ولی حتی میشد قابل درک تر بشه اگر روزالین حتی بیشتر در عمق گرداب تمامنشدنی اونها فرو میرفت و ما رو با خودش به قهقرا میکشوند.
ولی اتفاقی که باعث شد نورا انقدر بریزه در نیمهی پایانی پست، زیاد به لحاظ احساسی روش مانور داده نشد و احساسات نورا در حد دیالوگ موند. خیلی چیزی نشون ندادی. از افکارش، زبان بدنش، درونیاتش، خاطراتش، تصاویر ذهنی. در نتیجه خیلی نشد که با احساسات نورا همراه بشم و دردش رو درک کنم. بهعلاوه، چیزی که خیلی مد نظر تکلیف بود جریانات بعد از پایان پست بود که خب در واقع روایت نشد چون رسیدیم به پایان پست. 
اغلاط هکسرهت خیلی رو مخم رفت.
و همچنان مشکل پست نورا. در نقطه عطف ماجرا، داستان تموم شد و در نطقه خفهش کردی و نرسیدی نشون بدی اون کینه رو به ما. ربکا شخصیت دارک پتانسیلداریه.











ولی به اندازهای که جا داشت پرورونده نشد و زود حل کردی قضیه رو. من میخواستم بیشتر بخونم.
حالا کی ادامهی این داستان رو گردن میگیره؟ 

جالب بود که ریتا با تکیه بر خشونت و آسیبرسانی متقابل برای بید کد مورس میفرستاد.


