شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
"اوژنی آهی کشید و فغان برآورد. چهرهی تمامشان جلوی چشمش میچرخید؛ پدرش، مادرش، خواهر و برادرش... اگر رژیم پیشین گنهکار به شمار میِآمد؛ تقصیر آنان چه بود؟ چرا شمشیر بیرحم انتقام، خون آنان را نیز به همراه آن کسانی که خون بیگناهان و رعایا را سر میکشیدند ریخته بود؟ آیا اینان که میگفتند ما مجری "آزادی، عدالت، برابری" هستیم؛ از سران رژیم به قول خودشان "ظالم" بهتر بودند؟"
- آهای آقای نویسنده!
ریگولوس قلمپرش را انداخت. این طنین از کجا درآمده بود؟ قلبش لحظهای بیرون جهید و سپس خیلی آرام و ملایم، ولی نامطمئن و باتردید سر جایش بازگشت. لیک صدای زنانه-که دقیقا همچو طنین شخصیت اصلی داستانش، اوژنی، مانند شیپور بود.- دوباره گفت: - آقای نویسنده، کری؟
ریگولوس برگشت و با دیدن دختر لاغراندام و موبلوندی که دقیقا شبیه اوژنی ذهنش بود؛کم مانده بود جان بسپارد. - ببخشید شما؟
دخترک دستی به پیراهن دیبای زمردفامش کشید. - حالا منو نمیشناسی آقای نویسنده؟ شخصیت اصلی داستانتم. حالا دیگه خانوادهی من رو قتل عام میکنن و تو جلوشونو نمیگیری؟
ریگولوس آهی کشید و با خودش اندیشید: - لابد از بس داستان نوشتم دارم توهم میزنم. برم به سوروس بگم برام یه معجونی چیزی درست کنه.
اوژنی که گویا ذهنش را خوانده بود؛ زبان آتش آلودش را بگشود: - تو غلط کردی میری به اسنیپ میگی برات معجون درست کنه آقای نویسنده! فکر کردی من توهمم؟
ریگولوس نفسش را در قفس خفه کرد. یادش آمد اوژنی میتوانسته ذهنخوانی کند؛ اما هنوز هم حاضر نبود قبول کند توهم نزده. - بیا بریم بیرون.
اوژنی، آهی کشید و طرهای موی طلارنگ را از پیشانی مرمرینش کنار زد. - شاید اگه بببینی بقیه هم میتونن من رو ببینن؛ قبول کنی توهم نزدی.
ریگولوس در خوابگاه را باز کرد و همان اول کار، با پسر لاغر و رنگ پریدهای با بینی عقابی مواجه شد که به نظر میرسید دارد به سالن عمومی میرود. پسر دستی به ردایش کشید و با سردرگمی گفت: - بچه جون، این دختره کیه؟
ریگولوس فهمید مجبور است قبول کند شخصیت اصلی رمانش زنده شده. - سوروس، تو میتونی ببینیش؟
سوروس ابروهای پرپشت و مشکیاش را بالا برد. - مگه قرار بود نبینمش؟
اوژنی سرفه کرد. - اولا، بیشعور، این دختره نه و این خانم! تو رمانم برای خودم ارج و قربی داشتم... حالا اینجا یه پسره از ناکجا آباد میاد..
سوروس که گویی نور اندیشهای ذهنش را روشن کرده بود گفت: - پس تو از یکی از داستانها اومدی... این اتفاق نادریه.. ولی تو دنیای جادوگرها گاهی اتفاق میافته..
و اینجا بود که زندگی ریگولوس بلک با اوژنی آغاز شد.
پیش از آنکه تصمیم بگیرد چجور شخصیتی میخواهد، زندگی حرکت خودش را زده بود. با برداشتن مهره اعتماد و کوبش محکم آن به مهرهی قلبش، بازی به را به انتها رسانده بود. همین حرکت ساده جهان او را از حرکت به سوی نور بازداشت. عدم اعتماد خیانت می آورد و تاوان خیانت، انتقام. اینگونه بود که در بازی زندگی کیش و مات شد.
خیلی ها می گفتند قتل عملی ناپسند است ولی تعریفشان از قتل عملا چیز مبهمی بود. مثلا اگر میدیدند فردی دراز به دراز روی زمین افتاده و خون از سر و رویش بالا میرود، به دو چیز فکر می کردند: خودکشی یا قتل.
البته که در روش های دیگر قتل مانند خوراندن سم، هیچ اثری از خون وجود نداشت ولی بحث سر این موضوع ها نبود. موضوع چیزی بود که انسان ها به عنوان مقتول حقیقی می دیدند که آن هم شامل جسدی بی جان میشد.
در حقیقت بشریت همینجا راه را اشتباه رفته بود. قتل میتوانست در حالتی اتفاق بیفتد که تو زنده باشی ولی قلب و مغزت نه. شاید اگر میشد اینگونه به قضیه نگریست تعداد قبور سر به فلک می کشید.
به هر روی، او پیش از آنکه بکشد، مرده بود. عشق را درست نمی شناخت و همین کاری میکرد تا طعمه بی نظیری باشد. هر روز درخت اعتمادش را آبیاری می کرد بدون آنکه بداند باغبانی درکار نیست تا میوه های محبت را بچیند. آن سوی پرچین تنها هیزم شکنی وجود داشت که میخواست خودش را با الوار های درخت گرم کند.
ولی او هنوز در انتظار باغبان بود. البته همین انتظار بیهوده درختش را به کام مرگ کشاند. تیشه ای که به آن تنهی قدیمی و بزرگ خورد، او را نیاز از پا در آورد، خونش را بر زمین جاری ساخت و از خود بیگانه کرد. آدم ها برایش هیولا شدند.
او به قتل رسیده بود!
دیگر هیچ آینه ای چهره اش را بدون لرزش نشان نمیداد. چشمانش تا مدت ها با حالتی رعب انگیز از قطرات مروارید پذیرایی می کردند و قلبش... قلبش تکه تکه شده بود!
هیزم شکن در خانه خودش با چوب های او گرمای لذت بخشی را حس می کرد و اهمیتی به مرگ درخت نمیداد. به شکسته شدن شاخه ها و پیوندها.
اما یک روز سطح آینه دیگر نلرزید و این روز همان روزی بود که او از جمع و وصل کردن تکه های قلبش دست کشید. دیگر برایش مهم نبود قلب داشته باشد یا نه. تنها چیزی که به ذهنش می رسید یک چیز بود: انتقام!
جهان چرخید و عناصر تغییر حالت دادند، آب ها با دگردیسی مواجه و به آتش تبدیل شدند و دور مردمک چشمانش حلقه زدند. میدانست هیزم شکن به گرمای چوب ها نیاز دارد پس تصمیم گرفت با همان الوار، خانه هیزم شکن را به آتش بکشد. وقتی اولین ضربه چاقو فرود آمد، هیچکس او را دلداری نداد. مردم فقط قضاوت کردند و برچسب زدند اما او رویش را چرخاند و خود را به بی خیالی زد. سپس کارش را انجام داد و شطرنج با زندگی را اینبار با مهرههای جدید آغاز کرد.
عشقش، قلبش، روحش و نیمه ای از وجود انسانی اش را را فروخت تا بازی را مجدد شروع کند. یک بار دیگر قمار را به جان خرید تا به خود اجازه درخشش بدهد.
تبدیل به بانویی شد که دیگر به احساسات معشوقه های خود اهمیت نمیداد. البته هنوز شب ها کابوس میدید و با وحشت از خواب میپرید اما فردا باز همان چهرهی سرد را به خود میگرفت تا کسی فکر نکند ضعیف است.
همه چیز در زندگی اش معمولی و خوب بود تا آنکه باران بارید. بارانی که دلش شیطنت میان موهای او را میخواست و از واکنشهایش لذت میبرد. داشت از باران فرار میکرد که چتری به سویش دراز شد. صاحب چتر بی منت چتر را روی سر او گرفته بود. خواست چوبدستی بکشد و گارد بگیرد اما چیزی مانعش شد. چشمانش با چشمان آن مرد تلاقی کرد و برقی عجیب درونشان دید. برقی که شاید انعکاس برق چشمان خودش بود. اخم کرد و سرش را برگرداند. او نیازی به کمک دیگران نداشت. اما صاحب چتر در سکوت منتظر مانده بود تا او این هدیه را قبول کند. هرچند در دلش حس میکرد کارش کمی گستاخانه است.
بالاخره تصمیم گرفته شد و چتر سرپناهی شد برای دو آدم. البته هیچ کدام از رازی که پس چهرهی مشتاق دیگری بود، خبر نداشت. و همین ماجرا را برای جفتشان قابل تحمل میکرد. همین باعث می شد نوری نامرئی و الهی احاطهشان کند و نخ سرخ محبت به سر انگشتشان گره بخورد.
دختر می توانست محبت را رد کند اما این کار نکرد و پسر می توانست محبتی را عرضه ندارد ولی او نیز این کار را نکرد. در لحظهای ملکوتی ستاره ها با هم در یک برج قرار گرفتند و سرنوشت اینگونه رغم خورد که دو موجود غیر انسانی یکدیگر را دوست بدارند.
اما عشق ممنوعه زمانی ممنوعه شد که هر یک به راز دیگری پی برد. یکی قاتل بود و دیگری خوناشام. یکی برخلاف غرایزش خون می ریخت و دیگری برخلاف غرایزش انسان ها را درمان میکرد. دختر با روشنایی های متزلزل می جنگید و پسر نجاتشان میداد. پسر از تاریکی ها دوری می جست و دختر با آنها خو می گرفت. با این حال هردو گناهکار بودند. یکی بخاطر ذاتش و دیگری بخاطر انتخابش.
هر چقدر جلوتر می رفتند حقایق و تضادهای بیشتری آشکار میشد و نه تنها نفرت نمی آورد، بلکه علاقه را عمیق تر می کرد.
البته عشقی که بینشان شکل گرفت تنها شیوه مدرنی برای عذاب دادن جفتشان بود. یک ماهی هرچقدر هم میخواست عاشق رسیدن به آسمان باشد، طبیعتش اجازه خروج از آب را نمیداد. آسمان سهم کوه ها و پرندگان بود. و هیچ خورشیدی نمیتوانست درون شب طلوع کند بی آنکه ماهیت آن را از بین ببرد.
با همه این تضاد ها و نرسیدن ها، به طرز عجیبی درخت درون دخترک مجدد ریشه دوانده بود و نهال کوچکش روز به روز رشد می کرد. هرچند میدانست آسمان هرگز به او تعلق نخواهد داشت ولی میخواست آن را لمس کند و طعم آزادی اش را بچشد.
پس میانشان سکوت برقرار شد.
و عشق؟ عشق، درون همان سکوت بود. عشقی به شدت ممنوعه، البته نه بخاطر بد بودنش، بلکه چون بیش از حد جادویی بود.
زمان گذشت و خیلی چیزها عوض شد. دست زندگی چیزهایی را داد و چیزهایی را گرفت چون کارش همین بود. و معشوقهی جدید دختر هم جزو همین رفتگان محسوب شد. شاید یک اتفاق تلخ... شاید یک پیش زمینه برای آینده ای روشن. هیچکس نمیدانست. به هرحال هیچ کدام از اول نیامده بودند که بمانند.
تنها چیزی که می شد حس کرد تغییرات نوسان امواج قلب سنگین ایزابل مک دوگال بود. عشق گادفری میدهرست، هرچند ممنوعه، دوباره معنای زندگی را به او بخشیده و او را تبدیل به آدمی بهتر کرده بود.
و احتمالا همین اتفاقی متقابل برای گادفری نیز بود.
پس ایزابل بعد مدت ها خندید و نوشت: گاهی جادو در همین خلاصه میشود که ساکت بمانی. بعضی دوستیها از جنس سکوتاند... بعضی عشقها از جنس فاصله... و بعضی اشتیاقها، فقط برای آناند که ثابت کنند آسمان همیشه زیباست... حتی اگر سهمت فقط تماشای آن باشد.
پس درخت، هنوز آنجاست. با ریشههایی در خاک و شاخههایی سر به فلک کشیده. زیر آسمانی که شاید هرگز به آن تعلق نداشته باشد ولی امیدوارش می کند و حضورش نجات بخش است.
گفتم که با سحر و فسون، پنهان کنم ریش درون. ناگفته نیست که خون بر آستانم میرود. آیا شاعر، این شعر را برای روح دردکشیدهی ریگولوس سروده بود؟ اگر نه، چرا پسرک به این خوبی با آن ارتباط برقرار میکرد؟
مچ دست نحیفش، از طلسمی که به سویش روانه کرده بودند میسوخت. با وجود تمام تلاشهای سوروس برای تسکینش، همچنان درد داشت. اما دستش چندان مهم نبود. درد و سوزش دستش در مقابل رنج روحش، همچو شعلهی شمع بود در برابر حریقی سوزان.
برودت پاتر و پتیگرو برایش همانقدر اهمیت داشت که پارس سگ برای دریا. حتی اهمیتی نمیداد که پاتر به او شرطلسم گزنده زده بود.
چیزی که آتش بر دل و جانش میزد؛ رفتار سیریوس بود. او چیزی جز طفلی دوازده ساله نبود. چه آن را انکار میکرد و چه نه، دلش برادرش را میخواست. اما سیریوس چه کرده بود؟
همین دو ساعت پیش بود و داغ خاطرهاش، هنوز در ذهن ریگولوس تازه. دوان دوان دوان به طرف سیریوس رفت. میخواست از او خواهش کند به مهمانی نوجوانان خانوادهی بلک بیاید؛ حداقل بهخاطر او. مادرشان از او خواسته بود سیریوس را به مهمانی دعوت کند. لکن وقتی به سراغش رفت و پرسید: - سیریوس، میتونی به مهمونی چای خانوادگی بلک بیای؟ تو سالن عمومی اسلیترینه. لطفا، سیریوس. به خاطر من.
سیریوس پوزخندی زد و با تقلیدی تمسخرآمیز از طریقهی صحبت کردن ریگولوس گفت: - با نهایت امتنان.
و با بازگشت به لحن خودش ادامه داد: - فکر کردی خودت ارزشی داری که به خاطرت به اون مهمونی مزخرف بیام؟
ریگولوس لبهایش را گاز گرفت تا نگرید. بلکها احساساتشان را سرکوب میکردند، حتی در برابر برادرشان. چرخید تا برود که ناگهان سوزش شدیدی در مچ دستش حس کرد. برگشت. جیمز پاتر با پوزخندی چوبدستیاش را در جیبش میگذاشت.
وقتی به سالن عمومی برگشت، سوروس بدون هیچ حرفی نوعی پماد جادویی به مچش مالید. در حالی که مواظب بود درد ریگولوس را بیشتر نکند با خودش اندیشید: - قلب یه آدم جایگاه احساسشه. سیریوس بارها قلب این بچه رو پاره پاره کرده؛ و شاید اون الان مدام تلاش کنه تکههای شکستهی قلبشو به هم پیوند بزنه و دوباره با مهربونیهای سیریوس به سمتش برگرده؛ ولی یه روزی میرسه که دیگه در توانش نیست نسبت بهش حسی داشته باشه.
مادام پامفری سریع پتوی یکی از تختها را کنار زد و فلیسیتی را روی آن خواباند. سپس خوب او را معاینه کرد. وقتی کارش تمام شد با نگرانی به پروفسور اسپراوت خیره شد.
- چی شده؟
مادام پامفری دستش را روی چانهاش گذاشت. - این بچه سل داره.
پروفسور اسپراوت فریاد زد: - چی؟ سل دیگه چیه؟ - یه بیماری بسیار کشندهست. ریهها رو تحتتاثیر قرار میده. تنفس رو سخت میکنه، حتی در مواردی به کلی ریهها رو از بین میبره. باید بستری بشه، حداقل یه ماه باید بمونه. وقتی به هوش اومد بهش نگین که حتی احتمال مرگش هم وجود داره، بهش بگین مثل سرما خوردگیه.
پروفسور اسپراوت به طرف فلیسیتی دوید و به آن دختر بیچاره نگاه کرد. اول بهترین دوستش را از دست داده بود، بعد هم مادرش را و حالا هم خودش مریض شده بود.
در این میان مادستی به بهترین دوست خود خیره شده بود. فقط میدانست هرکاری خواهد کرد تا فلیسیتی زنده بماند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
احساساتی که در اعماق قلب مدفون شدهاند؛ میتوانند عنانگسیختهتر و شدیدتر از قبل، به آن کسی که سرکوبشان کرده حمله کنند.
سوروس اسنیپ، میکوشید با برودتی ظاهری و نگاهی یخزده، به همه نشان دهد که در قلبش، خبری از احساسات نیست. میکوشید خودش و دیگران را فریب دهد و وانمود کند از نظر احساسی، در حکم یخ است و سنگ. لکن چه کسی میتواند برای مدتی طولانی از خودش و عواطفش بگریزد؟
روی کاناپه کهنه و زهوار در رفته نشسته بود و مطالعه میکرد. زمان بیداریاش، در همین یک کار خلاصه میشد. هیچوقت فکرش را با فعالیت دیگری مشغول نمیکرد.
ناگهان صدای پاق بلندی شنید. صدایی شبیه به ظاهر شدن جنهای خانگی. ابتدا با خودش فکر کرد حتما این جن پیر و چروکیده که به او میخورد خدمتگزار بلکها، کریچر باشد که ریگولوس معمولا تعریفش را میکرد، راه را اشتباه آمده؛ لکن جن به سمتش آمد و گفت: - آقای سوروس اسنیپ، ارباب ریگولوس به شما نیاز داره.
کتاب از دست سوروس افتاد. گویی تمام دلواپسیهای سرکوب شدهاش، یکباره به او هجوم آورده بودند. زانو زد تا همقد جن شود و با لحنی نگرانتر از آنچه میخواست پرسید: - چی شده کریچر؟ سر ریگولوس چه بلایی اومده؟
کریچر هقهق کرد و باعث شد نگرانی، بیشتر به قلب سوروس چنگ بیندازد. - ارباب ریگولوس سعی کرده خودکشی کنه... آقا، میتونین کمکش کنین؟
سوروس با شنیدن این جملات، گمان کرد هر لحظه ممکن است به گریه بیفتد. به هر حال، ریگولوس یکی از تنها دوستانش بود و او همیشه در خفا، پسرک را مانند یک برادر کوچکتر دوست داشت. برای پرت کردن حواس کریچر از اشکهای نریختهاش پرسید: - حالا چرا اومدی دنبال من؟
کوشید لحنش را خنثی نگه دارد و وانمود کند از مواجهه با جسد بیجان دوستش نمیترسد. جن بینیاش را بالا کشید. - کریچر نمیدونه آقای ایوان روزیه کجاست؛ خواهرش پاندورا هم مریضه.. و ارباب ریگولوس قدغن کرده به کسی از اعضای خانوادهاش بگم چه اتفاقی افتاده. از بین تعداد اندکی که ارباب ریگولوس دوستشون داره؛ فقط آقای اسنیپه که میتونه کمکش کنه.
سوروس نفسش را حبس کرد. بیشتر برای این که از لرزش صدایش جلوگیری کند. - منو ببر اونجا.
کریچر دست استخوانی سوروس را گرفت و هردویشان را به مکانی ناآشنا برد.
جزیرهای تاریک و سرد، در یک غار. قدحی با کندهکاریهای عجیب در میان آن بود که سوروس به آن توجهی نداشت. چشمانش دیوانهوار پیکر لاغر ریگولوس را جست و جو میکردند. نکند خودش را به آب سپرده و دیگر کار از کار گذشته بود؟
اما مدتی طول نکشید تا ریگولوس را بیابد که مانند طفل ترسیدهای، خود را پشت قدح جمع کرده بود و میگریست. - نه، سیریوس، خواهش میکنم... من واست توضیح میدم.
پسر کوچکتر، سیریوس را میدید که مانند ببری گرسنه به او حملهور شده و سرش فریاد میکشد: - تو مایهی ننگ و بیآبرویی منی!
سوروس تا حدودی حدس زد چه شده. احتمالا ریگولوس برای مردن، دردناکترین روش را انتخاب کرده بود... و معجونی خورده بود(سوروس شک نداشت که معجون خورده؛ زیرا هیچچیز نمیتوانست چنین توهم قویای ایجاد کند.) که عمیقترین ترسش را جلوی رویش به نمایش در میآورد.
دستش را روی شانهی دوستش گذاشت. - آروم باش. برادرت اینجا نیست. هیچ اتفاقی برات نمیافته.
اما گویی ریگولوس نمیشنید. پسر کوچکتر ناله کرد: - تشنمه.
سوروس به آبی که دورتادور جزیره را گرفته بود اطمینان نداشت؛ برای همین تلاش کرد از طلسم آگوامنتی استفاده کند؛ ولی هر آبی که ظاهر میکرد غیب میشد.
ریگولوس تلوتلوخوران چند قدم جلو رفت تا بتواند از آب درون غار بنوشد؛ اما سوروس بازویش را گرفت. نمیتوانست دوستش را از دست بدهد. نه حالا. - از اون نخور. ممکنه خطرناک باشه.
سپس کریچر را فراخواند. - میدونم اجازه ندارم به تو دستور بدم؛ ولی میشه ما رو ببری به همونجایی که منو ازش آوردی؟
کریچر هقهق کنان تعظیم کرد. - کریچر برای نجات ارباب ریگولوس هر کاری انجام میده.
و بعد، دستان هر دو نفر را گرفت و آنان را به بنبست اسپینر برد.
ریگولوس پس از وارد شدن به خانهی تاریک و نمور، از شدت ضعف بیهوش شد. سوروس او را از زمین بلند کرد و در میان تختهای شکسته و درب و داغان، دنبال چیزی گشت که برای یک پسر ضعیف مناسب باشد. پدرش در زمان حیات، به هیچکدام از اثاثیهی خانه رحم نکرده بود و تختها هم از این قاعده مستثنا نبودند.
تخت قدیمی مادرش، شاید بهترین چیزی بود که ریگولوس میتوانست روی آن بخوابد. نسبتا سالم بود و چون با جهیزیه آیلین پرینس به خانه آورده شده بود؛ نسبت به سایر اثاثیه جنس بهتری داشت. پتو را روی ریگولوس کشید؛ زیرا بدنش مانند یخ سرد بود.
در حالی که مقداری معجون نیروبخش برای پسرک میریخت تا زمانی که به هوش آمد، آن را بنوشد با خودش فکر کرد: - اون پسر فقط هجده سالشه، ولی خیلی سختی کشیده. از این به بعد، خودم از دور ازش محافظت میکنم. نمیذارم حتی واسه یه لحظه فکر آسیب زدن به خودش به سرش بزنه.
پروفسور اسپراوت پشت میزش در دفتری نزدیک گلخانهها نشسته بود. طوری به در خیره شده بود که انگار انتظار کسی را میکشید. مادستی دانکلار که با بیقراری روی کاناپهای نشسته بود، به او نگاه میکرد. - اممم... پروفسور اسپراوت؟
پروفسور اسپراوت به او نگاه کرد.
- میتونم برم دنبالش؟ - نه، تو بعد از ماریا بهترین دوستشی. بهتره اینجا بمونی، شاید احساس بهتری داشته باشه.
همانموقع در زدند. پروفسور اسپراوت گفت: - بفرمایید!
در باز شد و فلیسیتی آمد داخل. نگاهش اول روی مادستی و بعد روی پروفسور اسپراوت قفل شد. پروفسور اسپراوت لبخندی پتوپهن زد. - دوشیزه ایستچرچ! بیا بشین. دوشیزه دانکلار، لطفا جا باز کن.
مادستی کنار رفت و برای فلیسیتی جا باز کرد. فلیسیتی نشست. پروفسور اسپراوت گفت: - امروز آوردمت اینجا تا بهت یه خبری بدم. مطمئنم یادته که یه روز یه نامه اومد دستت که میگفت مادرت به شدت مریض شده؟
فلیسیتی اخم کرد. - بله. - خب، متاسفانه دیشب اون حالش بدتر شد... نتونستن به موقع کمکش کنن...
جملات بعدی برای فلیسیتی نامفهوم بود. اول ماریا... بعد هم مادرش؟ چشمانش سیاهی رفت. در آخرین لحظه صدای فریادهای پروفسور اسپراوت و مادستی را شنید که با وحشت او را صدا میزدند؛ و بعد بیهوشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
ریگولوس بلک، در تمام زندگیاش کاری به ارادهی خودش انجام نداده بود. نه برودتش با سیریوس پس از گریفیندوری شدنش به خواست خودش بود؛ نه ماندنش در گریمولد پس از فرار سیریوس و به ویژه نه مرگخوار شدنش.
البته، او پیش از آن که بفهمد ولدمورت چه اهدافی دارد ته قلبش او را تحسین میکرد. میاندیشید که او فقط میخواهد جادوگران و ساحرهها را از اختفا نجات دهد تا دیگر مجبور نباشند طبیعتشان را پنهان کنند. اما گاهی مردم پلیدتر از انتظار دیگرانند. ریگولوس در ماموریتها، فهمید که آنها میتوانند بیرحمانهترین اعمال را انجام دهند؛ لکن تا زمانی که کریچر، خیس آب جلویش ظاهر شد و گریه کنان ریگولوس را در آغوش گرفت؛ عزمی راسخ برای مقابله با ولدمورت در ذهنش شکل نگرفته بود.
زانو زد تا همقد کریچر شود. او همیشه این جن خانگی را دوست داشت. به هر حال،کریچر از کودکی تاکنون یگانه دوست صمیمیاش به شمار میآمد؛ و برای همین نگرانی و دلواپسی برای او تمام وجودش را پر کرد. - چی شده کریچر؟
کریچر اشکهایش را پاک کرد. - کریچر خیلی خوشحاله که ارباب ریگولوس صحیح و سالمه. کریچر وقتی اون معجون رو خورد، ارباب ریگولوس رو مرده دید.
ریگولوس اخمی کرد. معجونی که باعث توهم میشد؟ تنها زمانی که کریچر از خانه بیرون رفته بود؛ هنگامی بود که میخواست ماموریت ولدمورت را به انجام برساند. پس بنابراین، کار،کار ولدمورت بود. - لرد سیاه تو رو کجا برد کریچر؟ اون معجون رو کجا خوردی؟
کریچر همه چیز را تعریف کرد. این که ولدمورت او را به غار مخوفی برده؛ سوار قایقی کرده بود و به جزیرهای در وسط غار برده. همچنین گفت که ولدمورت مجبورش کرده معجونی را بنوشد که تاثیر مهلکی داشت.
پس ولدمورت از چیزی محافظت میکرد! و برای سنجش امنیت آن، یک جن خانگی را امانت گرفته بود! چه موجود پست و نفرت انگیزی!
به آرامی کریچر را نوازش کرد. ریگولوس باید میفهمید ولدمورت از چه محافظت میکند. البته حدسهایی میزد؛ لکن باید مطمئن میشد؛ و نباید میگذاشت کریچر درگیر ماجرا شود. - کریچر، لطفا خیلی مراقب باش و از خونه بیرون نرو.
کریچر تا کمر خم شد. - چشم ارباب ریگولوس.
از آن پس، ریگولوس شبها تا دیروقت در کتابخانه گریمولدپلیس مینشست و به مطالعه میپرداخت. هر چه میخواند؛ مهر تاییدی بود بر حدسش. این که ولدمورت، هورکراکس دارد و با آن از مرگ میگریزد. چه موجود رقتانگیزی!
یک روز کریچر را فراخواند. اگر استنباطش کاملا تایید میشد؛ همان کاری را میکرد که نقشه انجامش را داشت؛ خودش را به دست اینفریها میسپرد و در راه نابودی ولدمورت، جانش را از دست میداد. - کریچر، اون چیزی که ته قدح بود رو دیدی؟
کریچر به قامت متوسط و لاغر ارباب جوانش نگاه کرد. نمیفهمید چه چیزی ریگولوس را این چنین درباره ماموریتش کنجکاو کرده. با این حال گفت: - ارباب ریگولوس، اون قاب آویز شبیه همونیه که شما دارین. یه جور...یه جور عجیبی بود. یه علائمی روش بود. مثل یه شکستگی شبیه مار.
همان علامت هورکراکسها. حالا دیگر از این مطمئن بود که ولدمورت رقتانگیز، برای جاودانگی اقداماتی انجام داده.
و حالا، به آغوش مرگ میرفت؛ با این امید که ولدمورت دوباره فانی شود.
این کلمه، سالیان سال، تنها کلمه در لغتنامه ی سفید پوستان سیرازو بود. به گونه ای که حتی اسمشان را با استفاده از این کلمه انتخاب میکردند. ممکن است گیج شده باشید و نفهید منظورم چیست. قبول هم دارید. پس بگذارید برایتان مثالی بزنم تا روشن شوید. پدری در یک خانواده ی سفید پوست، اسمش "آخخ" بود و مادر آن خانوده نیز "آآخ" نام داشت. اسم بچه ی این دو، حاصل جمع اسم جفتشان بود. یعنی "آآآخخخ". آن ها کلمه ای غیر از آخ نمی توانستند بگویند. در اصل، حق گفتن کلمه ای دیگر را نداشتند. چه نیاز بود بگویند؟ آنها آفریده شده بودند که خدمت کنند. رنگین پوست نباشی و اظهار نظر هم بکنی؟ چه غلطا چه اشتباها!
سفید های سیرازو، تنومند، پر سرعت و فرمانبردار بودند. تاریخ غنی ای نیز داشتند. اهرام رابعه ی رصم، برج ساندویچ و خیلی چیز های دیگر را ساخته بودند. البته کارگریاش با آن ها بود. عقلی نداشتند که همچین سازه های بزرگی را طراحی و مهندسی کنند. سفیدند خیر سرشان!
ولی خب در بیست سال اخیر اتفاق هایی افتاد که به سفید پوست ها اجازه ی اظهار نظر داد. البته خودشان خیال می کردند که اظهار نظر می کنند. در اصل همچنان از ارباب خودشان تبعیت می کردند ولی به نحوی دیگر. قبلا با شلاق این امر به وقوع میپیوست. حال با سیاست! بزرگان رنگین پوست بعد از سال ها برده داری در جلسه ای دور هم جمع شدند. نتیجه این جلسه این بود که شاید دیگر نیاز نباشد که انقدر خود را به زحمت بیاندازند و شلاق به آن سنگینی را با خود حمل کنند که اگر نافرمانی ای دیدند از آن استفاده کنند. قبول کنید کار بسیار طاقت فرساییست! پس، از این اتفاق ها استفاده کردند. کلمات جدید به سفید ها آموختند. به برخی از آنها توانایی رهبری کردن و سخنرانی آموزش دادند تا مسیر جدیدی برای سفید پوست ها ایجاد کنند. در بالا هم گفتم. سفید ها عقلی برای فکر در سر نداشتند. پس خیال کردند که دارند قدرت میگیرند و شروع کردند به فعالیت های مختلف. از راهپیمایی بگیر تا رئیس جمهوری!
این چند سال اخیر شده بودند سوگولی فیلم های سینمایی در سیرازو! این نیز فکری از طرف رنگین پوستان بود. برای اینکه بتوانند قدرت سفید پوست ها را کنترل کنند این ترفند را برای تزریق کمی تنفر به مردم انجام دادند. اگر بخواهم مثالی برایتان بزنم، می توانم از فیلم " آبی دریایی" برایتان بگویم. اسم فیلم، آبی دریایی بود ولی نقش آبی دریایی را یک سفید پوست بازی کرد. انقدر این فیلم منفور شد که نگو. این ترفند به قدری جواب بود که حتی از سمت خود سفید ها تنفر احساس میشد. هرچی نباشد فکر می کردند الان جزو جامعه هستند و به آنها توهین شده.
راستش را بخواهید، هیچکس نمی داند که قرار است به کجا برسیم و در چه زمانی دوباره راهی جدید به این نژاد نشان داده خواهد شد. ولی هر اتفاقی افتاد مطمئن باشید که کار خودشونه که رنگین پوستی در آن دست داشته.
کسی که با چشمان خودش ببیند تنها دوست صمیمیاش، یگانه عشقش را از او میرباید؛ دیگر هرگز نمیتواند زخم هایش را التیام بخشد یا بر آنها مرهم گذارد. به هر حال، جای زخم خیانت، از هر زخم دیگری عمیق تر است و دیرتر ترمیم میشود.
ریگولوس هم، زمانی با شور و شوق به سمت سالن عمومی گریفیندور میرفت تا نمره کامل امتحان معجون سازیاش را به سیریوس نشان دهد و برای بارتی کراوچ جونیور را با ملانی پریوت دید؛ ابتدا با خود اندیشید شاید فقط دارند صحبت میکنند،همچو دو دوست معمولی، همچو او و پاندورا. حتی وقتی با گوش خویش شنید که بارتی از دخترک موطلایی و چشم سیاه میخواهد با او به هاگزمید برود، باور نکرد.
نه، نباید فکر نادرستی به ذهنش راه میداد! احتمالا میخواستند مانند دو "دوست" معمولی، با هم به هاگزمید بروند. مگر همین دو هفته پیش، لیلی اونز و ریموس لوپین باهم نرفتند؟ هیچ رابطه عاشقانهای هم بینشان نبود. یا مثلا خودش و پاندورا...
ناگهان جهان در درد و نیمه تاریکی خلاصه گشت و شد آن چه نباید میشد. بارتی به سمت ملانی خم شد و با لحنی که به شاهزاده های افسانه ها میمانست گفت:《عاشقتم، ملی کوچولوی عزیز.》
ناگهان با سرعتی سرسام آور به گذشته برگشت. دو ماه پیش، زمانی که تازه با بارتی کراوچ جونیور پر سر و صدا و بازیگوش صمیمی شده بود. به خاطر میآورد که در یک شب بارانی، در حالی که سالن عمومی خالی بود و هیچ کس به جز خودش و سوروس که روی مبلی نشسته بود و یادداشت های تاریخ جادوگریاش را مرور میکرد در آن به چشم نمیخورد.
ناگهان سوروس یادداشت هایش را کنار گذاشت و گفت: - میدونی، به نظرم زیاد به بارتی اعتماد نکن... نه به اون، نه به هیچ کس... هیچ وقت رازهات رو به کسی نگو، بچه جون.
و ریگولوس در مقابل این نصیحت خیرخواهانه چه کرد؟ فقط با خشم گفت: - تو فقط از این میسوزی که نه قیافه داری نه اخلاق و هیچ کس حاضر نیست باهات صمیمی بشه.
احتمالا از سر لجبازی با سوروس، همه رازهایش را به اولین دوست صمیمیای که در طول زندگیاش یافته بود گفت، از علاقه پنهانیاش به ملانی پریوت تا آسیب هایی که از خانوادهاش میدید.. و متوجه نمیشد سوروس همیشه از دور مراقبش است، با نگاه پدری که میبیند فرزندش در حال سقوط است و هیچ کاری از دست او بر نمیآید.
و اکنون، بارتی آنجا ایستاده بود و تمام رازهای ریگولوس را به ملانی میگفت و دخترک میخندید، از همان خنده هایی که ریگولوس عاشقشان بود، موهای طلاییاش در هوا تاب میخوردند و دندان های سفیدش، از پشت لبهای سرخ همچو لعلش دیده میشدند.
برگه امتحانش را انداخت. دیگر نمیتوانست تحمل کند، باید به خوابگاهش میرفت؛ سرش را روی بالشتش میگذاشت و هق هق میگریست.
سوروس اسنیپ دوست داشتنی و خیرخواه! چگونه توانسته بود آن گونه به او پرخاش کند؟ پیش از پناه بردن به خوابگاه امن و گرمش، باید مییافتش و از او عذر میخواست.. ولی آیا میتوانست ریگولوس را ببخشد؟ سوروس کسی نبود که به این راحتی از سر تقصیر کسی بگذرد.
خواست به سمت خوابگاه اسلیترین برود که سوروس را دید... پس او هم همه چیز را شنیده بود. وقتی به ریگولوس مینگریست، نگاهش حالتی از دلسوزی داشت، نه سرزنش، نه نفرت.
- م..متاسفم سوروس.. تو راست میگفتی.
سوروس به هیچ عنوان سرزنشش نکرد، در حالی که لایقش بود. داد و هوار به راه نینداخت و حتی نگفت "دیدی گفتم." یا "بالاخره سرت به سنگ خورد؟" فقط به آزامی به شانهاش زد. - اونو ول کن. باید به کلاس بعدیت برسی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/11/4 14:34:44
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
روزی روزگاری، شهری زیبا در دنیای جادوگری وجود داشت که به نام زیبای "نگارستان" معروف بود. همانطور که به مردمان افغانستان میگفتند افغانی یا افغان، به مردمان نگارستان هم لقبی چسبانده بودند و پشت سر هم تکرار میکردند.
مردمانی بس پرزور و پرفایده بودند. ما سفیدهای اصیل نمیتوانستیم از این فرصت بینظیر بگذریم و در نتیجه تصمیم گرفتیم تعدادی از آنها را در کنار خود داشته باشیم تا اصالت و سفید بودنمان بهتر دیده شود. این شد که با عدهای از دوستان راهی سرزمینشان شدیم و تجارتی به راه انداختیم که بیا و ببین.
اولین جنسهایی که به جادوگران اروپا میفروختیم خوب از آب درآمدند و همین باعث شد کارمان رونق بگیرد. به خاطر دارم عکس یکی از مدلهای اهل نگارستان را به دوست سفید خود نشان دادم. آن مدل در آن عکس داشت عینک آفتابی زیبایی که به چشم داشت را تبلیغ میکرد. برای اینکه قیمت دستم بیاید به دوست سفیدم گفتم قیمتش 10 گالیون میشود، برایت ارزش خرید دارد؟ او هم جواب داد بله، به نظرم سرمایهگذاری بسیار خوبی میشود. عینک هم فروشیست یا اشانتیون میدهید؟
آنجا بود که قیمت دستمان آمد و بقیه ماجرا هم که مشخص است.
خوشبختانه اهالی نگارستان دوران تازهی خود را پذیرفتند و ما توانستیم هر روز اصالتمان را در چشم جهانیان فرو کنیم. بعد کم کم به سراغ مناطق دیگری هم رفتیم و بر هر کدام اسمی نهادیم. ما سفید خالص بودیم و بقیه رنگی. ما سفید اصیل بودیم و دیگران درجه دو و غیراصیل. زرد و سرخ و سیاه، همه زیر پرچم سفید بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!