دوئل گریندلوالد در برابر دابی
با موضوع جادو قدرت است
با موضوع جادو قدرت است
دستها و پاهایش را چنان محکم بسته بودند که طناب، بهجای اینکه تنها او را سر جایش نگه داشته باشد، در گوشت و استخوانش فرو میرفت. هر تلاشی برای جنبیدن به موجی از درد ختم میشد؛ دردی کُند و بیانتها که از ستون فقراتش بالا میکشید و تا پشت چشمهایش میدوید.
با اینهمه، دردِ جسمانی در برابر آنچه میدید، هیچ بود.
دخترش را گرفته بودند.
نه، «گرفته بودند» کافی نیست. او را از دلِ روشناییِ عصر، از خیالِ یک روز آرام کنار دریاچه، بیرون کشیده و به میانهی آن کابوس انداخته بودند؛ کودکِ هفتسالهای با موهای طلایی و چشمان آبیِ شفاف، با آن لباسی که صبح با ذوق پوشیده بود و حالا زیر مشت و لگدِ سه ماسکدار، چروک و خاکآلود شده بود.
جیغش بارها در هوا شکست و دوباره زاده شد؛ تیز، نازک، دلخراش. صدایی که نه به گوش، که به جایی عمیقتر میرسید؛ جایی که هر پدر، بیاختیار، زخمی به بلندای ابدیت برمیدارد.
رو به جلو خیز برداشت، بیآنکه بداند این تلاش بیثمر است. طنابها پاسخ دادند؛ با فشاری بیرحمتر، با دردِ ناگهانیِ شانهها و فشار غیرقابلوصف روی ترقوه. چیزی درونش، شاید امید، شاید غرور، شاید همان بخش نادری که انسان را وادار میکند حتی در برابر مرگ هم عقب ننشیند، هنوز میخواست بجنگد.
دندانهایش را روی هم فشرد تا فریادش را به نعره تبدیل نکند؛ اما بدنش دیگر از او فرمان نمیبرد.
یکی از آنها قهقههای کوتاه زد.
دخترش دوباره جیغ کشید.
و آنوقت بود که پدر فهمید، دردِ واقعی از همینجا آغاز شده است.
- فرانک!
صدا مثل پُتکی به جمجمهاش کوبید.
چشمهایش را باز کرد و یک لحظه نتوانست نفس بکشد. نه از دردِ طناب بود، نه از بوی تند خون و رطوبت کلبهی کنار دریاچه. از چیزی دیگر بود؛ از آن گمگشتگیِ هولناکی که آدم، در یک چشم به هم زدن، نمیداند در کدام جهنم ایستاده است.
- فرانک، پاشو! هشدار حمله دادن!
نور چراغ کمجان قرارگاه روی صورتهای گِلآلود و رنگپریده میلرزید. سقف فلزی بالای سرشان از صدای پا و فریاد و لرزش دورِ انفجارها مینالید. کسی بازویش را گرفت و تکانش داد. فرانک به خودش آمد؛ تند و خشن، مثل کسی که از زیر آب بیرون کشیده شده باشد. نفسش برید. دستش را بیاختیار به مچش برد، انگار هنوز طناب آنجا بود، هنوز گوشتش را میبرید. اما چیزی نبود. فقط پوستِ عرقکرده، گِل و لرز خفیف انگشتانش.
- لعنتی، خوابِ مرگ دیدی؟ بلند شو!
فرانک نیمخیز شد. زانوهایش سست بودند و پشتش از سرمای نمناک زمین و خشکیِ خستگی تیر میکشید. برای یک لحظه، جیغ دخترش هنوز در گوشش زنده بود؛ آنقدر زنده که صدای آژیر را هم از پشت آن میشنید. بعد آژیر اوج گرفت؛ صدایی کشیده بود و همچون سوهانی روحش را میآزرد.
هوا بوی خاکِ خیس، عرق مانده و ترسی را میداد که مردها هیچوقت اسمش را بلند نمیگویند.
فرانک تمام نیرویش را جمع کرد و از جایش جنبید. بیرون، شب مثل زخمی باز روی زمین افتاده بود. نورافکنها آسمان را خطخطی میکردند و ابرهای پایین، از انعکاس آتشِ دوردست، سرخ و چرک به نظر میرسیدند. چند نفر در تاریکی میدویدند؛ بعضی با کلاهخود نیمهکج، بعضی در حالی که بند پوتینشان هنوز بسته نشده بود. یکی فریاد میزد که به مواضعشان برگردند. دیگری اسم کسی را صدا میزد که یا نمیشنید، یا دیگر زنده نبود.
فرانک قدمی برداشت و همان اول فهمید هنوز نیمی از وجودش در آن کلبه جا مانده است. قلبش با نظمی بیمارگونه در سینه میکوبید. هر ضربهاش انگار با یک تصویر همراه بود: دست کوچکِ دخترش، موی طلایی آغشته به خاک، چشمان آبیِ از وحشت گشادشده. لبش را گزید، محکم، تا مزهی خون را حس کرده و از آن تصویر جدا شود. جواب نداد.
- حرکت کن!
این بار خودش را وادار کرد بدود.
پوتینهای خیسش در گل فرو میرفتند. لبهی سنگرها، جعبههای مهمات، چهرههای محو و دهانهایی که چیزی میگفتند اما زیر زوزهی آژیر و غرش دور موتور هواپیماها شنیده نمیشدند و از کنارش میگذشتند. او میدوید، اما حس میکرد از چیزی عقب مانده که نمیشود با دویدن به آن رسید؛ از لحظهای، از نجاتی، از دستی که نتوانسته بود بهموقع بگیرد.
بعد اولین انفجار فرود آمد.
زمین زیر پایش چنان کوبیده شد که دندانهایش به هم خورد. موجش از ساق پا تا ستون فقرات بالا رفت. کمی آنطرفتر خاک و سنگ و تکههای چوب به هوا پاشید. کسی خودش را روی زمین انداخت. کسی فحش داد. کسی خندید؛ آن خندهی کوتاه و احمقانهای که فقط از گلوی آدمی بیرون میآید که میداند عقل، در چنین شبی، چیز بهدردبخوری نیست.
فرانک روی زانو افتاد، اما خودش را بالا کشید. گوشهایش زنگ میزدند و دنیا برای چند ثانیه به جای صدا، فقط لرزش بود؛ لرزشِ زمین، لرزشِ هوا، لرزشِ دندانها در فکش. نورِ سرخ انفجارها گاهبهگاه همهچیز را روشن میکرد و دوباره به تاریکی پس میداد. در آن روشن و خاموش شدنها، چهرهها شکل انسانیشان را از دست میدادند. یک لحظه دهان، یک لحظه چشم، یک لحظه دستهایی که بیهدف در هوا میچرخیدند.
- پایین!
کسی او را هل داد. فرانک افتاد، صورتش به گل خورد. مزهی خاک روی زبانش نشست. هنوز سرش را بلند نکرده بود که صدایی شنید. نه فریاد فرمانده، نه آژیر، نه انفجار. صدایی آشنا.
- فرانک…
نخست خیال کرد صدا از همان کلبه میآید. از میان خاطره. از دهان دخترش. از جایی که نباید وجود میداشت و با این حال، همیشه نزدیکتر از هر چیز دیگری بود. اما صدا دوباره آمد.
- فرانک… کمکم کن…
او سرش را چرخاند. چند قدم آنطرفتر، میان گل و تکههای شکستهی چوب و سنگ، مردی افتاده بود. صورتش در نور لرزان آتش برای لحظهای پیدا شد. جوان، لاغر، با گونههایی که همیشه حتی زیر لایهی خاک هم رنگ زندگی داشتند. ویلیام بود.
ویلیام کارتر، همان که وقتی غذا بد میشد، صدای آشپزها را تقلید میکرد. همان که یک بار گفته بود بعد از جنگ میخواهد برگردد و مغازهی کوچک پدرش را در کنت بگیرد. همان که دیشب، درست پیش از خواب، عکسی مچاله از نامزدش نشان داده بود و با خجالت گفته بود:
- اگه برگشتم، همون هفته اول میگیرمش.
حالا در گل افتاده بود و با چشمانی گشاد به فرانک نگاه میکرد. فرانک خزید. بعد برخاست. بعد دوباره لغزید و خودش را روی دستها جلو کشید. جهان اطرافش از هم میپاشید، اما نگاه ویلیام مثل میخی او را به یک نقطه میدوخت.
- طاقت بیار رفیق… من اینجام.
خودش هم نمیدانست صدایش شنیده شد یا نه.
به او رسید و دستش را گرفت. دست ویلیام سرد نبود؛ این بدتر بود. هنوز گرم بود، هنوز زنده بود، هنوز آدم بود. فرانک با عجله نگاهی به بدنش انداخت و فهمید آنچه میبیند، چیزی نیست که بتواند با دو دست، با خواهش، با شجاعت یا با لجاجتِ انسانی درستش کند.
ویلیام چیزی زیر لب گفت. فرانک خم شد.
- چی؟
لبهای ویلیام لرزیدند.
- نذار… نذار اینجا بمونم.
فرانک آب گلویش را قورت داد. دستش را زیر شانهی او برد و کشید.
ویلیام نالهای بیرون داد که بلافاصله در صدای انفجار بعدی گم شد.
فرانک دوباره کشید. عضلاتش از فشار سوختند. پشتش تیر کشید. کف دستهایش روی پارچهی خیس و گلآلود سر خورد. چند بار گفت:
- بیا… بیا…
انگار اگر واژه را تکرار کند، تنِ ناتوان دوستش ناگهان سبک میشود؛ انگار کلمات میتوانند وزن مرگ را کم کنند.
اما ویلیام تکان نمیخورد. نه آنقدر که باید. نه آنقدر که نجات از آن ساخته شود.
فرانک نفسنفسزنان سرش را بالا آورد. از میان دود، سایهی چند سرباز را دید که عقبتر میرفتند. یکی فریاد زد:
- فرانک! برگرد!
او جواب نداد.
دوباره دست ویلیام را گرفت و با تمام زور کشید.
بعد انفجاری دیگر رخ داد. نه مثل صدایی که شنیده شود؛ بلکه مثل دستی عظیم که از دلِ شب بیرون بجهد و جهان را یکباره از جا بکند. اطرافش اول سفید شد، بعد سرخ، بعد سیاه. موج انفجار به پهلوی فرانک کوبید و او را از کنار ویلیام کَند. برای یک لحظه حس کرد همهچیز، حتی استخوانهایش، درون بدنش جابهجا شد. صورتش با شدتی کورکننده به زمین خورد. گل و خاک دهانش را پر کرد. صدای دنیا در زنگی ممتد و فلزی فرو رفت، چنانکه انگار دیگر گوش نداشت، فقط جمجمهای داشت که از درون میلرزید.
چند ثانیه، که گویی چند سال طول کشید، توانست بفهمد کجاست. بعد درد آمد. از پایین، از پای راستش، با خشمی نابینا و بیرحم. نه دردِ بریدگی بود، نه کوفتگی. چیزی وحشتناکتر بود؛ انگار فلزی گداخته از میان ساقش رد شده باشد و همانجا گیر کرده باشد. بدنش پیش از ذهنش واکنش نشان داد. از گل کَنده شد و فریادی از گلویش بیرون پرید که خودش هم آن را نشناخت.
به پایین نگاه کرد.
اشتباه بود.
نباید نگاه میکرد.
شلوارش از زانو به پایین دریده شده بود. پارچه، خون و گِل را به هم چسبانده بود و در میان آن تیرگیِ لزج، شکل پایش دیگر شکل آشنای قبل را نداشت. زاویهاش غلط بود. به طرز هولناکی غلط. چیزی سفید و کوتاه لابهلای گوشتِ دریده و پارچهی پاره برق میزد و مغزش با تأخیری تهوعآور فهمید: استخوان.
نفسش در سینه گیر کرد. خواست خودش را به عقب بکشد، اما همین حرکت، موج دیگری از درد را مثل آتشی مایع تا ستون فقراتش بالا فرستاد. دهانش باز ماند، بیصدا. چشمهایش پر از آب شد؛ نه از گریه، بلکه از شدت ضربهای که بدن دیگر نمیتوانست درست تحملش کند.
ویلیام.
فکر، مثل جرقهای کور در سرش روشن شد. سرش را به طرف جایی برگرداند که لحظهای پیش دوستش را گرفته بود. میان دود، حفرههای روی زمین و تکههای چوبِ سوخته، تنها چیزی که دید دست ویلیام بود؛ نیمهپیدا، بیحرکت، کفِ دست رو به آسمان، انگار هنوز چیزی میخواست.
- نه…
کلمه بیشتر به بازدم شباهت داشت تا صدا.
فرانک سعی کرد خودش را به سمت او بکشد. فقط چند سانتیمتر. انگشتهایش در گل فرو رفتند. درد چنان در تنش پیچید که سیاهی به چشمانش دوید. با این حال دوباره تقلا کرد. چون اگر تقلا نمیکرد، باید میپذیرفت که ویلیام را همچون دختر عزیزتر از جانش همانجا گذاشته است. که دوباره دیر رسیده. که دوباره دستش به هیچکس نرسیده.
کسی از پشت بازویش را گرفت. اول خیال کرد یکی از همان سه ماسکدارِ خوابش برگشته. با هراسی کور دستوپا زد، اما صدای مردی را شنید که چیزی فریاد میزد. کلمات از پشت آن زنگ ممتد به او نمیرسیدند. فقط دهان باز و بسته میشد و دستهایی که او را میکشیدند.
فرانک با درماندگی به سمت ویلیام اشاره کرد.
- اون… اونجا…
نمیدانست صدا از دهانش بیرون آمد یا نه.
یک نفر دیگر خم شد. محکم و بدون ذرهای رحم چیزی دور رانش بست. درد چنان بالا جهید که برای یک لحظه همهچیز کاملاً سفید شد. نفسنفس زد. سعی کرد فحش بدهد. فقط خون و بزاق از گوشهی لبش پایین آمد.
آخرین تصویری که پیش از فرو رفتن در بیهوشی دید، همان دستِ بیحرکتِ ویلیام بود که میان دود آرامآرام از نظر ناپدید میشد.
وقتی دوباره چشم باز کرد، فهمیدنِ اینکه هنوز زنده است، بیشتر به توهین شبیه بود تا تسکین. بوی تند الکل، دارو، عرق مانده، خون خشکشده و ملحفههای نمکشیده فضای دورش را پر کرده بود. سقف بالا از پارچهی ضخیم و چرکِ چادری بزرگ ساخته شده بود که نور کمرنگ روز را از خودش عبور میداد؛ نوری زرد و بیمارگونه که به هیچ صبحی شباهت نداشت. از جایی نزدیک، مردی ناله میکرد. از جای دیگر، کسی هذیان میگفت. فلز به فلز خورد. زنی با صدایی خسته اما قاطع گفت:
- نگهش دارید.
فرانک خواست تکان بخورد. درد از پایش با دقت یک سادیست بالا خزید و تا کمرش را گرفت. فکش بیاختیار قفل شد. دستش روی ملحفه چنگ انداخت. تازه آنوقت فهمید پای راستش از زانو تا مچ چنان بانداژ شده که دیگر به عضوی از بدنش شباهت نداشت.
- اگه میخوای دوباره بیهوش بشی، همینطوری ادامه بده.
صدای همان زن بود. فرانک سرش را، با کندی و زحمت، به سمت صدا چرخاند. پرستاری کنار تختش ایستاده بود. جوان بود، اما نه به آن معنایی که معصومیت بیاورد؛ جوانیاش زیر خستگیهای مداوم و بیرحمانهی جنگ فرسوده شده بود. آستینهای سفیدش تا آرنج بالا زده شده بود. روی یکی از آنها لکهای کمرنگ از خون مانده بود که لابد با هیچ شستوشویی کامل پاک نمیشد. موهای قهوهایاش را زیر کلاه جمع کرده بود، اما چند رشته از کنار شقیقه بیرون زده و به پوست نمناک صورتش چسبیده بود. چشمهایش روشن بود، خاکستری یا آبی، فرانک درست نفهمید، اما آنقدر هشیار و بیحاشیه که انگار از مدتها پیش یاد گرفته بودند برای هیچکس بیش از حد نرم نشوند.
- کجام؟
صدایش مثل چیزی زنگزده از گلویش بیرون آمد.
- درمانگاه صحرایی.
آن زن سینی کوچکی را روی میز فلزی کنار تخت گذاشت.
- و خیلی خوششانسی که فرصت پرسیدن این سؤال رو پیدا کردی.
خوششانسی. فرانک لبهای خشکیدهاش را به هم فشرد. سرش را اندکی چرخاند. ردیف تختها پشت پردههای نیمهکشیده امتداد داشتند. بعضی تختها پر بودند، بعضی نه؛ و در این جور جاها خالی بودن تخت همیشه معنای خوبی نداشت.
- ویلیام؟
سؤال خودش را بیاختیار از دهانش بیرون انداخت. پرستار لحظهای مکث کرد. فقط همان یک لحظه کافی بود.
فرانک چشمهایش را بست.
- متأسفم.
این را خیلی آرام گفت؛ آرامتر از آنچه از چهرهاش انتظار میرفت.
فرانک چیزی نگفت. چه میتوانست بگوید؟ که یادش نمیآمد آخرین بار دوستش نفس کشید یا نه؟ که فقط یک دست را دیده بود و بعد تاریکی؟ که انگار تمام این جنگ برای او تبدیل شده بود به دیر رسیدنهای پیدرپی؟
پرستار شیشهای را برداشت و باندهای تازه را مرتب کرد.
- دو روز تب داشتی. ترکش بدی به پات خورده. شکستگی هم هست. زخم رو تمیز کردن، اما وضعیتش… خوب نیست.
فرانک به سقف خیره ماند.
- خوبه که خیلی امیدوارکننده حرف نمیزنی.
برای اولین بار، گوشهی دهان زن اندکی تکان خورد.
- کار من امید فروختن نیست.
نمیدانست چرا، اما همین جوابِ کوتاه و خشک، در آن وضعیت، واقعیتر و قابلاعتمادتر از هر دلداریِ از سر ترحم بود. زن ادامه داد:
- پانسمان باید عوض بشه.
او سر تکان داد، هرچند در دلش بیشتر شبیه تسلیم بود تا موافقت.
پرستار ملحفه را کنار زد. هوای سرد به پوستش خورد و فرانک ناخودآگاه تمام بدنش را سفت کرد. نمیتوانست پایین را نگاه کند؛ پس به دستان زن خیره ماند. دستهایی باریک اما محکم، که نه میلرزیدند و نه بیهوده عجله میکردند. انگار یاد گرفته بودند با دردِ آدمها معامله کنند، بیآنکه اجازه بدهند چیزی از آن به درون خودشان نشت کند.
وقتی لایهی اول باند باز شد، بوی تند دارو و زخم بالا آمد. فرانک دندانهایش را روی هم سایید. زن بیآنکه سر بلند کند گفت:
- اگه میخوای فحش بدی، الآن وقت خوبیه.
فرانک نفس بریدهای بیرون داد که شاید قرار بود خنده باشد.
- فکر کنم… ذخیرهم تموم شده.
- بعید میدونم.
و بعد با همان لحن خنثی افزود:
- ولی امتحانش مجانیه.
درد. موقع تمیز کردن زخم، چنان از جا بلند شد که نور از چشمهایش پرید. دستش به لبهی تخت چنگ زد. بند انگشتهایش سفید شد. زن بیدرنگ گفت:
- از من چشم برندار. پایین رو نگاه نکن.
فرانک، بیآنکه بداند چرا، فرمان برد. نگاهش به صورت او افتاد. نزدیکتر از قبل بود. میتوانست ریزترین چیزها را ببیند: سایهی خستگی زیر چشمها، خط باریک کنار لب، لکهی کوچک ککومکی نزدیک بینی. چیزهایی بیاهمیت، معمولی، انسانی. چیزهایی که در میانهی بوی خون و مرگ، تقریباً نامربوط به نظر میرسیدند. و شاید همین نامربوط بودن بود که باعث شد چیزی در درونش، چیزی بسیار کوچک و تقریباً شرمآور، برای یک لحظه نرم شود.
زن گفت:
- همینطور خوبه. داره تموم میشه.
اما برای فرانک، «تموم میشه» جملهی خطرناکی بود. هیچچیز تمام نمیشد. نه آن کابوسِ دخترش، نه صورت ویلیام، نه حسی که مثل میخی داغ درونش مانده بود: اینکه یک جایی، یک کسی، باید تاوان همهی اینها را بدهد. هنوز خودش هم نمیدانست این «کسی» دقیقاً کیست، اما حسش مثل تب در خونش میچرخید.
وقتی کار پانسمان تمام شد، زن ملحفه را بالا کشید و دستهایش را با پارچهای تمیز کرد.
فرانک پیش از آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، پرسید:
- اسمت چیه؟
زن نگاه کوتاهی به او انداخت. نه متعجب، نه دلگرم. فقط نگاهی حاکی از تجربه و حکمت.
- مری.
اسم سادهای بود. به طرز عجیبی به او میآمد.
فرانک خواست چیزی بیشتر بگوید. مثلاً از او تشکر کند. یا بگوید صدایش از خیلی چیزهای این چادر قابلتحملتر است. یا حتی فقط بپرسد آیا همیشه همینطور با آدمهایی که نصفهنیمه از مرگ برگشتهاند حرف میزند. اما واژهها، پیش از رسیدن به دهان، در همان جایی گیر کردند که باقیِ احساساتش گیر کرده بود: زیر آوار خشم، کابوس، شرم و درماندگی.
پس فقط گفت:
- ممنون.
مری سر تکان داد و رفت سراغ تخت بعدی.
فرانک تا وقتی از میدان دیدش بیرون رفت نگاهش کرد. بعد از دست خودش عصبانی شد. این چه حماقتی بود؟ جنگ هنوز در گوشش میغرید. ویلیام مرده بود. پای خودش شاید هرگز درست نمیشد. و در تمام این ویرانی، ذهنش رفته بود سمت چند رشته موی قهوهای و صدایی که میگفت «از من چشم برندار.»
چند شب بعد، وقتی تب دوباره بالا رفت، نام مری را در ذهنش تکرار کرد و از خودش بیزار شد.
روزها در درمانگاه شکل و مرز مشخصی نداشتند. صبح و شب با نور کدرِ پارچهی چادر از هم جدا میشدند، نه با احساس واقعیِ زمان. گاهی فرانک از خواب میپرید و هنوز حس میکرد مچهایش را بستهاند. گاهی صدای جیغ دخترش، از جایی که نباید میبود، میان نالههای مجروحان پیدا میشد و او با تپشِ قلبی بیمارگونه به سقف خیره میماند تا صدا بگذرد. و گاهی، وقتی مری میآمد تا تبش را بسنجد یا پانسمان را عوض کند، برای چند دقیقه بوی مرگ کمی عقب میرفت و جای خودش را به بوی صابون و الکل و چیزی نامعلوم اما انسانیتر میداد.
یک بار، وقتی تبش کمتر بود، مری لیوان آب را به دستش داد و گفت:
- امروز کمتر شبیه جنازهای.
فرانک، با زحمت، لیوان را گرفت.
- تعریف دلگرمکنندهایه!
- از طرف من، همینقدرش زیاده.
این بار واقعاً لبخند کمرنگی روی دهانش نشست و فرانک، با ناباوری، فهمید که دارد جوابش را با لبخندی ضعیفتر پس میدهد. اما همان لحظه، مثل همیشه، چیزی درونش عقب کشید. مثل سگ زخمیای که حتی نوازش را هم تهدید میبیند. اگر جنگ چیزی به او یاد داده بود، این بود که آدم نباید به چیزهای موقت دل ببندد. به تختِ خالیای که فردا پر میشود. به صورتی که ممکن است هفتهی بعد دیگر هرگز نبینی. به صدایی که شاید فقط برای این ساخته شده باشد که درد را بینامتر کند، نه اینکه درمانش کند.
و مهمتر از همه، درون سرش چیزی مدام زنده میماند؛ همان رشتهی آلودهی خشم که از کابوس دخترش تا صورتِ بیجانِ ویلیام کشیده شده بود. او هنوز زنده بود و همین برایش شبیه نوعی بدهی بود. انگار باید برای این زنده ماندن، کاری میکرد. کسی را پیدا میکرد. چیزی را میفهمید. انتقامی را، هرچند کور و بینام، به سرانجام میرساند.
پس هر بار که مری نزدیک میشد، فرانک خودش را عقب میکشید. نه با بدن، چرا که بدنش توان چندانی نداشت؛ بلکه با کلمات. کوتاه جواب میداد. نگاهش را میدزدید. به هیچ گفتوگویی اجازه نمیداد کمی بیش از حد لازم طول بکشد. حتی وقتی یک بار او را دید که گوشهی چادر، خسته و بیخبر از نگاه دیگران، برای چند ثانیه چشمهایش را بسته و انگشتانش را به پل بینیاش فشار داده، چیزی در سینهی فرانک تکان خورد، اما همانجا خفهاش کرد.
این یکی از آن چیزهایی بود که نباید شروع میشد.
تا روزی که دو مرد بالای تختش ایستادند. یکی افسر پزشک بود؛ مردی با سبیلهای جوگندمی و چهرهای که آنقدر خبر بد داده بود که دیگر عضلاتش برای ابراز تأسف واقعی تنبل شده بودند. دیگری پوشهای خاکستری در دست داشت و بیشتر شبیه کارمند اداره بود تا کسی که قرار است دربارهی ادامهی زندگی دیگران تصمیم بگیرد.
پزشک باندهای پای او را نگاه کرد، بعد پرونده را. نام خانوادگیاش را با لحنی که مشخص نبود تحکمآمیز است یا محبتآمیز صدا زد.
فرانک سرش را برگرداند.
- بله.
- زخمت اونطور که باید، پیش نرفته. ترکش، پارگی بافت، شکستگی بدخیم. عفونت هم نزدیک بود کار رو سختتر کنه. زنده موندی، اما برای برگشتن به خط مقدم مناسب نیستی.
فرانک چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بخشی از وجودش باید خوشحال میشد. زنده ماندن. برگشتن از جبهه. دور شدن از آن جهنم. اما هیچکدام از اینها آنطور که باید حس نمیشدند. بیشتر شبیه بیرون انداختن تکهای معیوب از دستگاه بود.
کارمند پرونده را باز کرد.
- طبق نظر پزشک، شما برای ادامهی درمان و استراحت به انگلستان برگردونده میشید.
انگلستان.
خانه.
خاک نمزده، دیوارهای سنگی، صبحهای خاکستری و روستایی که انگار همیشه بیش از حد ساکت بود.
- کجا؟
سؤال احمقانهای بود که بیاختیار پرسید. کارمند به برگه نگاه کرد و محترمانه گفت:
- به همون روستایی که توش زندگی میکردید آقا.
انتخابش طبیعتاً همان جایی بود که پیش از جنگ از آن بیرون آمده بود، با دو پای سالمتر و ذهنی که هنوز کاملاً مال خودش بود. جایی که حالا قرار بود به آن برگردد، لنگان، ناقص و با چیزی تیره در سینه که نامش را نمیدانست. شاید خشم. شاید ماتم. شاید همان احتیاج بیمارگونه به اینکه گذشته را در جایی گیر بیاورد و گلویش را بفشارد. شرکت در جنگ شاید برای خاموش کردن آتش خشم و کینه کافی نبود و زندگی او را به جایی فرامیخواند تا کار ناتمامی را تمام کند.
پزشک چیزی دربارهی ادامهی مراقبت و احتمالِ لنگ ماندن همیشگی گفت. فرانک خوب نشنید. نگاهش از شانهی آنها گذشت و در انتهای چادر به مری افتاد که داشت برای سربازی دیگر باند میبرید. نور از پارچهی سقف روی گونهاش افتاده بود. سرش پایین بود. از این فاصله، فقط خمیدگی آرام گردن و حرکت دقیق دستهایش دیده میشد.
او میتوانست صدایش کند. میتوانست، پیش از رفتن، لااقل چیزی بگوید. مثلاً بگوید که ممنون است. یا اینکه حضورش در این چند هفته از خیلی چیزها کمتر دردناک بود. یا حتی فقط با نام صدایش بزند و ببیند چه میشود. اما نکرد. چون میدانست اگر لب باز کند، شاید چیزی از آن دیوار ترک بخورد. و او، در آن زمان، به دیوارهایش بیشتر از هر آدمی نیاز داشت.
دو روز بعد، وقتی کاغذهای ترخیص را به دستش دادند و عصایی موقت زیر بغلش گذاشتند، چادر را با قدمهایی نابرابر و سوزشی مداوم در پا ترک کرد. کنار خروجی، بیاختیار برگشت. مری آنجا بود. چشمش به او افتاد. فقط برای یک لحظه. بعد، با همان خونسردیِ آموختهشده، سر کوچکی تکان داد. نه لبخند، نه اندوه، نه وعدهای برای بعد.
فرانک هم سر تکان داد. همین. بعد از چادر بیرون رفت. هوای بیرون سردتر بود، اما بوی کمتری از خون داشت. آسمان، برای اولین بار بعد از مدتها، بهجای دودِ برآمده از انفجار، فقط خاکستری بود. کامیونی منتظر بود تا بخشی از راه بازگشت را برایش هموار کند؛ راهی طولانی، از میان ایستگاهها و بیمارستانها و قطارها، تا رسیدن به روستایی که قرار بود سالهای سال وطنش باشد.
فرانک با زحمت بالا رفت. پای زخمیاش با هر حرکت اعتراض میکرد. وقتی نشست، دستش بیاختیار روی رانِ باندپیچیشدهاش ماند. به جادهی گلآلود خیره شد و برای لحظهای، چهرهی ویلیام، دستِ کوچک دخترکِ بیجانش و صورت آرام مری پشت سر هم از ذهنش گذشتند؛ سه تصویری که به هم تعلق نداشتند و با این حال، درون او به ریسمانی واحد گره خورده بودند.
کامیون به راه افتاد و فرانک، در لرزش آهستهی آن، با اطمینانی تلخ فهمید که هرچند بدنش را از جنگ بیرون میبرند، جنگ هنوز جایی درون او مانده است.
***
صبحهای روستا بعد از جنگ، ساکتتر از آن بودند که باید باشند. نه آن سکوتِ آرامِ همیشگی، نه آن آرامش آشنای جادههای باریک و دیوارهای سنگی؛ سکوتی بود که انگار از شرم ساخته شده باشد. انگار روستا، با تمام پنجرههای بسته و باغچههای مرتب و صدای دورِ کلاغها، نمیدانست با مردانی که از جنگ برگشتهاند چه کند. با پاهای لنگ. با چشمهایی که گاهی بیهشدار، از چیزی در گذشته پر میشوند. با مکثهای بیدلیل میان حرفها.
فرانک در یکی از همین صبحها، با عصایی که دیگر داشت بوی دست خودش را میگرفت، از جادهی اصلی پایین آمد و به کافهی کوچک روستا رسید؛ جایی با پنجرههای بخارگرفته، میزهای چوبیِ ساییده و بوی چای کهنه، نانِ کرهمال و دودِ خاموشِ پیپ. صاحب کافه او را شناخت، مثل بیشترِ اهالی. شناختنی از آن دست که با لبخندی کوتاه شروع میشود و به سکوتی بلندتر ختم. برایش چای آورد. گفت:
- خوش برگشتی، فرانک.
اما لحنش طوری بود که انگار خودش هم مطمئن نیست «برگشتن» در این مورد واژهی درستی باشد. فرانک تشکر کرد و در گوشهای نشست که پشتش به دیوار بود و میتوانست در را ببیند. این روزها بیشتر وقتش به همین میگذشت: نشستن در جاهایی که میشد نشست، گوش دادن و وانمود کردن به اینکه فقط مردیست با پای خراب و آیندهای مبهم؛ نه کسی که هر صبح با فکری واحد از خواب بیدار میشود: پیدا کردنشان.
چهرهی آن سه ماسکدار را هرگز به روشنی به خاطر نمیآورد. هیچوقت نتوانسته بود چون آنها فقط سایههایی بودند با دستهای زبر، خندههای کوتاه و آن فضای مهآلود و در عین حال هولناکِ کابوسهای تکرارشونده؛ اما در ذهنش حقیقتی محکمتر از حافظه وجود داشت: آنها واقعی بودند. دخترش واقعی بود. کلبهی کنار دریاچه واقعی بود. و اگر اینها واقعی بودند، پس ردّی هم باید از خود به جا گذاشته باشند؛ آیا جرأتش را داشت دوباره به آن صحنهی هولناک کلبه پای بگذارد؟
دو مرد در میز کناری مشغول حرف زدن بودند. یکی با صدای گرفته از کمبود نیروی کار در ملکهای اطراف مینالید و دیگری، که صورتش سرخ و آفتابسوخته بود، گفت:
- عمارت بالای تپه به دنبال یه آدم درستوحسابی میگرده. پیشخدمت یا باغبان یا هرچی اسمش رو بذاری. از وقتی اون پیر خدمتکارشون مرده، نصف کارها مونده رو زمین.
فرانک، بیآنکه سرش را بالا بیاورد، دستش را دور فنجان محکمتر کرد. خوب میدانست آنها راجع به کدام عمارت صحبت میکنند. خانهای بزرگ و سرد روی تپه، با پنجرههای بلند و درختان آراسته و آن حسِ همیشگیِ فاصله که آدم از پایین جاده به آن نگاه میکرد و میدانست آنجا به او تعلق ندارد. او از کودکی عمارت را میشناخت، مثل همهی اهالی. میدانست آنها ثروتمند و متکبرند و از روستا فقط به اندازهی خدمتکار و شیر و گوشت و هیزم چیزهایی میخواهند.
بعدتر، وقتی چای دومش را مینوشید، خودش را به صاحب کافه رساند و خیلی عادی پرسید چه کسی در عمارت کارها را هماهنگ میکند. چند ساعت بعد، در همان روز گرمِ تابستانی، با پیراهنی تمیزتر از روزهای دیگر و عصایی که هر قدم را یادآوری میکرد، از جادهی تپه بالا رفت و خودش را به درِ بزرگ خانه رساند.
مردی خشک و استخوانی در را باز کرد؛ خدمتکاری با موهای خاکستری، صورت تراشیده و لبهایی که گویی برای لبخند ساخته نشده بودند. فرانک نامش را گفت. از جنگ برگشتن را گفت. بلد بودن کار با باغ و مشعل و زغال و قفل و پنجره را گفت. خیلی چیزها را نگفت: اینکه خوابهایش بوی طناب میدهند، اینکه هر شب با خشم میخوابد، اینکه انگار قدم گذاشتن در آن خانه خودش نوعی نزدیک شدن اهالی خانه به چیزی است که سالهاست گلویش خودش را میفشارد.
چند روز بعد، او را پذیرفتند. نه با مهربانی، نه با گرمی. با همان بیاعتنایی طبقاتیِ آشنای خانوادههای بزرگ. او برایشان سودمند بود: مردی محلی، ساکت، منظم و بهقدر کافی سربهزیر که دردسر درست نکند. اتاقکی کوچک در باغ به او دادند، آن سوی آشپزخانهی پشتی، با پنجرهای رو به باغ و تختی باریک که فنرهایش شبها ناله میکردند. کارش ترکیبی بود از مراقبت از باغها، رسیدگی به آتشها، حملونقل خردهکارها و بودن در دسترس وقتی خانه چیزی میخواست.
خانه همیشه چیزی میخواست.
روزها او را آنقدر خسته میکردند که بعضی عصرها برای چند دقیقه فکر میکرد شاید خشم درونش دارد میخوابد. اما شب که میرسید، تصویر دخترش دوباره از جایی نامعلوم بالا میآمد. موی طلایی. چشمهای آبی. دست کوچکی که نمیتوانست بگیرد. و بعد همان کلبه.
بالاخره، یک روز عصر، عزمش را جزم کرد. تمام جسارتی را که در خود سراغ داشت فراخواند و آمادهی رفتن به کلبه شد. آسمان تابستانی هنوز کاملاً در تاریکی فرو نرفته بود که از عمارت بیرون زد و با احتیاط راه دریاچه را در پیش گرفت.
جادههای باریک و بوتههای وحشی را میشناخت. چند بار زمین ناهموار زیر پای لنگش لغزید و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد، اما باز ایستاد، نفس گرفت و ادامه داد. کلبه آنجا بود؛ همانطور که در ذهنش مانده بود، و با این حال نه کاملاً همان. کوچک، متروک، با دیوارهای نمکشیده و پنجرهای شکسته که شیشههایش سالها پیش روی کف پوسیده ریخته بودند.
در را هل داد. بوی آب مانده، چوب تر و چیزی کهنه و فراموششده به استقبالش آمد. برای چند لحظه فقط ایستاد. اینجا باید همانجا میبود. اما هرچه بیشتر نگاه میکرد، بیشتر چیزی درونش به ناهماهنگیِ ظریفی برمیخورد. نه اینکه کلبه اشتباه باشد؛ نه. مسئله این بود که خاطرهاش بیش از حد ملموس بود. بیش از حد آماده. بیش از حد بینقص. طنابهایی که در ذهنش حس کرده بود، جای دقیقی روی تیرکها نداشتند. رد پایی نبود. نشانهای نبود. فقط بوی آب بود و سکوت.
روی کف چوبی کلبه، جایی که نسبتاً از خردهشیشهها دور بود، دراز کشید. سرش را روی زمین گذاشت و نگاهش را به سقف موریانهزده دوخت. اجازه داد آن خاطرات شوم دوباره ذهن و روحش را درهم بریزند؛ دوباره همان حس ناتوانی بیپایان در دفاع از دخترش. اشک، بیاختیار، از دو سوی صورتش پایین میچکید.
سرش کمی به چپ متمایل شد.
در همان چند ثانیهای که پلک خیسش را گشود، تصویر تار جسمی را در چند قدمی خود، روی کف کلبه دید. از جا برخاست و نشست. درست میدید. یک گوی شیشهای پیش چشمش بود؛ چیزی که پیش از ورودش به آن کلبه وجود خارجی نداشت. گوی را برداشت و برابر چشمانش گرفت. نه میتوانست سرمای لمس آن را انکار کند؛ نه میتوانست دانههای برفی را نادیده بگیرد که انگار با نیرویی فرازمینی، بیوقفه درون آن میچرخیدند.
صدایی گفت:
ـ دنبال چیزی میگردی که اینجا نیست.
فرانک چنان جا خورد که نزدیک بود گوی از دستش بیفتد. صدای دورگهی غریبهای را میشنید که مستقیم او را خطاب قرار داده بود. وحشتزده به همهسو نگاه کرد، اما کسی را ندید.
ـ کجایی؟ کی هستی؟
صدا پاسخش را داد؛ انگار نه از گوشهایش، بلکه از عمق ذهن خودش آن را میشنید.
ـ کسی که میداند چه چیزی از دست دادی.
فرانک احساس کرد چیزی در شکمش جمع شد.
ـ تو دربارهی چی حرف میزنی؟
آن چیزی که در ذهنش با او سخن میگفت، آشکارا مکث کرد؛ انگار عمداً به او فرصت میداد تا خودش را با واقعیت پیش رویش وفق دهد. چندین ثانیه گذشت. بعد دوباره به حرف آمد.
ـ دخترت. آنها فکر کردند میتوانند جانش را بگیرند و هیچوقت تاوان ندهند.
اسم نبرد. لازم هم نبود. فرانک نمیدانست چرا همانجا فریاد نکشید، چرا گوی را به دیوار نکوبید، چرا از کلبه بیرون ندوید. شاید چون برای نخستین بار، کسی جز خودش طوری حرف میزد که انگار آن کابوس را دیده است. انگار میفهمید درون او چه میگذرد.
ـ از کجا میدونی؟
ـ من از خیلی چیزها خبر دارم. بیشتر از آنچه مردم فکر میکنند. بیشتر از آنچه خودت فکر میکنی.
و بعد، با دقتی تقریباً مهربانانه، چیزی از فرانک را به زبان آورد که خودِ فرانک هرگز نتوانسته بود درست بیانش کند:
ـ فرانک… تو خوب میدانی زخمهای جسمانی هیچگاه نمیتوانند باعث شوند زخمی که به روحت خورده فراموش شود. پیدا کردن قاتلین و از بین بردن آنها دوای دردی است که آزارت میدهد.
فرانک از خودش متنفر شد که به این حرفها گوش میدهد. اما با این حال، پس از شنیدنشان، پاسخ داد:
ـ گفتنش راحته. حتی اگر بدونم کی و با چه نیتی این کار رو کرده… توانی برای انتقام گرفتن ندارم. جون بچهام رو نتونستم نجات بدم. رفیقم جلوی چشمام پرپر شد. حتی نتونستم جلوی مجروح شدن خودم رو بگیرم.
سکوتی کوتاه میانشان افتاد.
بعد، برای نخستین بار، صدای درون ذهنش از جادو گفت. نه ناگهانی، نه با واژههایی که جنونآمیز به نظر برسند. اول از چیزهایی گفت که فرانک نمیتوانست توضیحشان دهد: یادهایی که بیش از حد زندهاند، ترسهایی که انگار در وجود آدم کاشته شدهاند، قدرتی که بعضی انسانها برای شکستن ارادهی دیگران دارند. بعد، کمکم، لایههای تردید را کنار زد. گفت در دنیا نیروهایی هست که مردم عادی یا مسخرهشان میکنند یا اصلاً نمیبینند. گفت بعضی خانوادهها از آن نیروها خبر دارند و از آنها برای حفظ قدرت خود استفاده میکنند. گفت مردی که ابزار لازم را داشته باشد، میتواند کاری کند که قلبی بایستد، ذهنی مغلوب شود، یا حقیقتی برای همیشه دفن بماند.
فرانک باید میخندید. باید میگفت این حرفها چرند است. اما بعد از جنگ، بعد از کابوسهای تکرارشونده، بعد از آن حس دائمی که چیزی در حافظهاش جاگیر شده و به او تعلق ندارد، «چرند» دیگر واژهی مطمئنی نبود.
صدا گفت:
ـ تو لازم نیست همهچیز را کامل درک کنی. کافیست بدانی که میتوانی کاری کنی. ما میتوانیم ناممکن را ممکن کنیم.
ـ ما؟
ـ من و تو. من هویت قاتلین دخترت را در اختیارت میگذارم و تو…
فرانک کاملاً انتظار داشت با توقعی غیرمنطقی روبهرو شود، اما هرگز فکرش را هم نمیکرد چنین چیزی از او بخواهد.
ـ …تو جسمت را در اختیار من قرار میدهی، فرانک. بدن ناتوان تو در اختیار جادوی من. و ما با هم انتقام مرگ دخترت را میگیریم.
فرانک به گوی شیشهای خیره ماند. دانههای برف دیوانهوار بالا و پایین میجهیدند. آهنگی ملایم از گوی به گوش میرسید؛ نوایی که تا آن لحظه هرگز نشنیده بود. انگار موسیقی، مستقیم قلبش را نشانه گرفته بود و جانی تازه به او میداد.
با اینکه همهچیز باورنکردنی به نظر میرسید، فرصتی پیش رویش گذاشته شده بود که شاید تنها یک بار در عمرش به دست میآمد. حتی اگر دروغی بیش نبود، چگونه میتوانست به سادگی به آن پشت پا بزند؟
ـ من آن نیرویی هستم که بالاخره بندهای نامرئی محدودیتهای انسانی تو را باز میکند.
آنچه بیش از هر چیز به چشم میآمد، تسلط غریزی آن صدا بود. انگار هر جملهاش از پیش اندازه گرفته شده بود تا دقیقاً بر جای دردناکی فرود آید. فرانک تصمیمش را گرفته بود.
ـ چطور انجامش میدیم؟
از گوشهی چشم، تکهچوبی را دید که کنار پایش ظاهر شد. چوبدستیای بود تیره و ناصاف؛ بیشتر شبیه شاخهای خشکیده تا ابزاری ظریف. سطحش پر از گره و ترک بود و رنگش به قهوهای سوخته و سیاهی میزد. چیزی در ظاهرش وجود داشت که فرانک را پس میزد؛ انگار آن تکهچوب سالها در مشت انسانی بیمار، خشن و کینهجو مانده باشد. با این حال، بر ترسهای غریزیاش غلبه کرد.
دست راستش را، دستی که آثار جراحتهای جنگ هنوز روی آن به چشم میخورد، به سوی چوب دراز کرد. صدای درون سرش به آرامشبخشترین حالت ممکن رسیده بود:
ـ آفرین، فرانک. چوبدستی را بردار و بقیهاش را به من بسپار.
به محض آنکه تکهچوب خشک را میان انگشتانش گرفت، گرمایی در وجودش دمید. حسی که در تمام بیستوشش سال عمرش، حتی پیش از تجربهی دهشتناک مرگ دخترش، هرگز تجربه نکرده بود.
گوی را کناری انداخت و از جا برخاست.
دیگر صدایی در سرش نمیشنید؛ حالا او خودش صاحب آن صدا بود. حالا دیگر میدانست چه کسانی دخترش را کشتهاند: صاحبان همان عمارتی که به آن خدمت میکرد.
چوبدستی را تکان داد. موجی از جادو از نوک آن در هوا جریان یافت. پیش چشمانش، خردهشیشهها به هم پیوستند و در و پنجرههای مستهلک کلبه، به حال و روز چندین سال پیش از آن بازگشتند. او حقیقتاً جادو میکرد.
***
خانه در تابستان، با وجود گرما، شبها بخشهایی خالی و خاموش داشت. ارباب عمارت و همسرش و پسرشان، طبق عادت، ساعت معینی پس از شام به اتاق پذیرایی کوچکِ طبقهی همکف میرفتند؛ اتاقی با پنجرههای رو به باغِ شرقی، قفسهی نوشیدنی و شومینهای که حتی در تابستان گاه برای نمایش بیشتر از نیاز روشن میشد. فرانک میتوانست در را بیسر و صدا باز بگذارد. میتوانست مطمئن شود خدمتکاران دیگر در بخشهای دورتر خانه مشغولاند. میتوانست بگوید قفلِ درِ کناری گیر کرده و خودش برود «درستش کند».
آن شب، فرانک خواب ندید. یا اگر دید، چیزی از آن به خاطر نیاورد. فقط با احساسی سنگین و قطعی بیدار شد؛ حسی شبیه افتادن در سراشیبی. هوا سنگین و گرم بود. از آن شبهای تابستانیِ بیباد که خانهها نفس میکشند و باغها بوی خاکِ گرم و برگِ لهشده میدهند. فرانک طبق معمول که وظایفی فراتر از باغبانی به دوش میکشید، امور مربوط به شام را انجام داد، سینیها را جابهجا کرد، صدای زنگِ کوچکِ اتاق خدمتکاران را پاسخ داد و وانمود کرد همهچیز عادی است. درِ راهروی کناری را، همانطور که قرار بود، کامل نبست. قفل را طوری جا انداخت که با فشار کمی باز شود. بعد به بهانهی رسیدگی به پنجرههای باغ، بیرون رفت.
در ساعت مقرر بازگشت؛ همان ساعتی که خانه، با تمام شکوه سرد و سنگینش، در امنترین و بیدفاعترین حالت خود فرو میرفت. نه خدمتکاری در راهروها پرسه میزد، نه صدای قدمی از طبقهی بالا میآمد. عمارت، آن هیولای سنگیِ مغرور بر فراز تپه، در سکوتی اشرافی نفس میکشید؛ بیخبر از اینکه مرگ، اینبار نه از درِ پشتی، که از راهروی اصلی آمده است.
فرانک جلوی درِ اتاق پذیرایی ایستاد. برای لحظهای، دستش روی دستگیره خشک شد. چوبدستی در مشت او سنگینی میکرد؛ زشت، کج، اما زنده. انگار زیر انگشتانش نبضی پنهان میزد. گرمایی چرکین و تیره از آن بالا میخزید، از کف دستش عبور میکرد، در رگهای ساعدش میدوید و خود را به شانهها، گردن و جمجمهاش میرساند. جادو مثل آتش نبود؛ مثل آب هم نبود. بیشتر شبیه چیزی بود که از اعماق زمین بیرون کشیده باشند؛ فشرده، کهنه، بیرحم، و بهطرز هولناکی مطیع.
بدنش دیگر آن بدنِ ناقص و لنگان نبود. یا دستکم، در آن لحظه چنین حس نمیکرد. درد پایش هنوز آنجا بود، اما دور شده بود؛ مثل صدایی در اتاقی دیگر. ضعف عضلاتش، لرزش همیشگی زانوی مجروحش، خستگی مزمن استخوانهایش، همه انگار زیر لایهای از قدرتِ مطلق دفن شده بودند. فرانک برای نخستین بار بعد از سالها حس کرد اگر بخواهد، میتواند دیوارهای همین خانه را از پی بکَند. میتواند چراغها را خاموش کند. میتواند قلبها را از حرکت بیندازد. چیزی در ژرفای ذهنش، بیآنکه دیگر نیازی به نجوا داشته باشد، فقط تماشا میکرد.
فرانک در را گشود. اتاق پذیرایی در نور چراغها طلایی و گرم به نظر میرسید؛ طلاییِ بیمارگونهای که روی قابهای گرانقیمت، پردههای سنگین، چوب صیقلخوردهی میزها و جامهای بلور میلغزید. آتش در شومینه میسوخت و سایهها را روی دیوارها میرقصاند. همهچیز در آن اتاق بوی ثروت میداد؛ بوی آسایش، بوی میراث، بوی آدمهایی که هرگز مجبور نشده بودند برای زنده ماندن بجنگند.
ارباب خانه روی صندلی بلندش نشسته بود، لیوانی در دست، با همان اطمینان رخوتآلود مردی که دنیا را ملک شخصی خود میداند. همسرش با قامتی صاف و چهرهای سرد کنارش بود؛ زنی سنگی، بیحالت، چنان آراسته که گویی حتی ترس هم اجازه نداشت چین کوچکی روی صورتش بیندازد. پسرشان، مردی جوان، خوشقیافه و بینقص، کنار شومینه ایستاده بود. شعلهها روی صورتش میلغزیدند و زیباییاش را تیزتر و بیرحمانهتر میکردند.
هر سه در آسایش خود غرق بودند. چند ثانیه طول کشید تا متوجه حضور فرانک شوند. پسر ارباب، که میانسال و حدوداً چهل ساله بود، نخستین کسی بود که سر برگرداند.
ـ فرانک؟ چیزی شده؟
صدایش آرام بود، اما نگاهش نه. بهمحض آنکه چشمش به فرانک افتاد، چیزی در چهرهاش شکست؛ نه شناخت، نه فهم، بلکه آشفتگیای گذرا و غریب. انگار در برابرش نه یک باغبان لنگ، بلکه تصویری ناممکن ایستاده بود: سایهای از خودش، تاریکتر، فرسودهتر و در عین حال آشنا به شکلی که نباید آشنا میبود.
صورت فرانک در نور چراغها آرام به نظر میرسید؛ حتی شاید، برای چشم ناآگاه، تقریباً بیاحساس. اما چشمهایش آرام نبودند. آنها از هر گوشهی تاریک اتاق تاریکتر بودند. چیزی پشت نگاهش میسوخت؛ نه شعله، بلکه خلأیی سیاه که نور را میبلعید.
فرانک با لحنی آمیخته به خشونتی سرد گفت:
ـ اومدم چیزی رو پس بگیرم.
ارباب خانه از جا برخاست. صدای پایهی صندلی روی کف چوبی کشیده شد؛ صدایی خشک و کوتاه، مثل خط انداختن روی استخوان.
ـ این گستاخی از کجا اومده، فرانک؟ همین الان از جلوی چشمام دور شو.
فرانک تکان نخورد. چوبدستی در دستش گرمتر شد.
نه؛ گرمتر نه. بیدارتر.
انگار چیزی که درون آن خوابیده بود، حالا پلک باز کرده باشد.
فرانک حس کرد نیرو از نوک انگشتانش بالا میآید و در سینهاش جمع میشود. ضربان قلبش آهستهتر شد، اما هر تپش حالا سنگینتر بود؛ کوبشی عمیق، آهنین، بیرحم. هوا اطرافش متراکم شد. شعلههای شومینه برای لحظهای انحنایی غریب پیدا کردند، گویی چیزی نادیدنی از کنارشان گذشته باشد. صدای نفس کشیدن آن سه نفر را میشنید؛ واضح، جدا از هم، شکننده. صدای تپش قلبشان را هم شاید میشنید، یا شاید خیال میکرد. مهم نبود. در آن لحظه، همهچیز در اتاق به او تعلق داشت.
برای اولین بار، تردید در نگاه ارباب پیدا شد. نگاهش میان فرانک و پسرش رفت و برگشت؛ سریع، ناآرام، هراسان. شاید شباهتی دید که نباید میدید. شاید برای لحظهای فهمید چیزی در این دیدار، چیزی در این خدمتکار ساکت و لنگ، از حدِ فهم دنیای عادی بیرون است.
فرانک گفت:
ـ وقتش شده انتقام مرگ دخترم رو بگیرم.
کلمات که از دهانش بیرون آمدند، گویی دیگر تنها متعلق به او نبودند. در اتاق پیچیدند، سنگین شدند و روی اشیای گرانقیمت نشستند؛ روی لیوان بلور، روی قاب نقاشی، روی پوست سفید و بیدفاع آدمهایی که هنوز نمیدانستند مرگ چقدر نزدیک ایستاده است.
ارباب خانه اخم کرد.
ـ دخترت؟ فرانک، تو دیوونه شدی؟
اما فرانک دیگر صدای او را نمیشنید. نه آنطور که باید. در گوشش، زمزمهای بیصدا بالا آمده بود. کلمهای ناشناخته، وحشتناک، مثل تیغهای که از غلاف بیرون کشیده شود. زبانش خودش حرکت کرد. لبهایش شکلی ساختند که هیچگاه نیاموخته بود. نیرویی از درون قفسهی سینهاش برخاست، از بازویش گذشت و در چوبدستی فرو ریخت.
برای یک لحظه، دنیا کوچک شد. فقط او بود و چوبدستی و مردی که باید میمرد.
ـ آواداکداورا.
نور سبز اتاق را شکافت.
نه مثل نور چراغ، نه مثل برق آسمان. سبزی آن زنده نبود؛ رنگ مرگ بود، رنگ چیزی که هیچ گرمایی نداشت و با این حال میسوزاند. از نوک چوبدستی جهید و در یک چشمبههمزدن به سینهی ارباب خورد.
مرد حتی فرصت نکرد فریاد بزند. چشمهایش گشاد شد؛ حیرتزده، تحقیرشده، گویی هنوز باور نداشت قانونی وجود دارد که بتواند شامل حال او هم بشود. لیوان از دستش افتاد، روی فرش غلتید و شراب تیره مثل لکهای خونآلود پخش شد. بعد بدنش فرو ریخت. سنگین، ناگهانی، بیدفاع. چنان افتاد که گویی از ابتدا هرگز چیزی به نام زندگی در او نبوده است.
برای یک دم، سکوت اتاق را در خود بلعید. بعد خانم خانه جیغ کشید. جیغش تیز بود، اما کوتاه، مثل پرندهای که در مشت له شود. فرانک به سوی او برگشت. حرکتش سریعتر از توان بدنش بود. پای لنگش نباید میتوانست چنان بیاشتباه بچرخد، اما جادو استخوانهایش را مثل نخ عروسکگردان کشید و فرمان داد. او دیگر با عضلات خود حرکت نمیکرد. با ارادهای تاریک حرکت میکرد که بدنش را از درون پر کرده بود.
زن عقب نرفت. شاید غرورش اجازه نداد. شاید ترس پاهایش را به زمین دوخته بود. دستش تا نیمه بالا آمد، انگار میخواست چیزی بگوید، چیزی انکار کند، چیزی دستور بدهد. فرانک نگذاشت. دوباره همان کلمه. دوباره همان شکافتن هوا. نور سبز دوم، کوتاهتر و بیرحمانهتر از اولی، بر پیکر زن نشست. نفسش در گلویش گیر کرد. چهرهاش همانطور سرد ماند، اما چشمهایش حقیقت را فهمیدند. یک لحظه دیر فهمیدند. دستش روی سینهاش نشست، انگشتانش جمع شدند و بعد بیصدا کنار صندلی شوهرش فرو ریخت. صورتش با بهتی ناتمام منجمد شد؛ انگار هنوز انتظار داشت کسی بابت این بیاحترامی عذرخواهی کند.
پسر دو نفری که تا چند لحظه پیش نفس میکشیدند، قدمی به عقب رفت. حالا دیگر آن نقاب زیبای اشرافی از صورتش افتاده بود. وحشت، واضح و حیوانی، در چشمهایش میلرزید. اما در عمق آن وحشت، چیز دیگری هم بود؛ خشم، تحقیر و پرسشی خاموش که چهرهاش را در هم میکشید.
ـ این چه…؟ تو... کی هستی؟
فرانک نزدیکتر شد. فرش نرم زیر پایش بود، اما حس میکرد بر خاکستر راه میرود. هوای اتاق سنگین شده بود. بوی شراب ریخته، چوب سوخته و ترس با هم آمیخته بود. اجساد بیزخم روی زمین افتاده بودند و همین بیزخمی، مرگشان را وحشتناکتر میکرد. نه خون، نه پارگی، نه اثری از مبارزه. فقط خاموشی.
فرانک سایهی لبخندی را روی لبان خود حس کرد. اما آن لبخند از او نبود. یا شاید حالا دیگر نمیدانست چه چیزی از اوست و چه چیزی نیست.
ـ من؟
صدایش آرام بود. میتوان گفت تقریباً نجواگونه بیرون آمد. اما در آن نجوا چیزی خزنده و سرد جریان داشت.
ـ من همون چیزیام که تو و امثال تو هیچوقت حتی زحمت دیدنش رو به خودتون ندادین.
پسر ارباب نگاهش را به سمت زنگ کنار شومینه دواند. تصمیم در چشمانش شکل گرفت. خواست حرکت کند، خواست کمک بخواهد، خواست به همان دنیای امنی پناه ببرد که تا چند دقیقه پیش مطمئن بود همیشه از او محافظت خواهد کرد. اما پاهایش فرمان نبردند. برای لحظهای همانجا خشک شد. نه کاملاً فلج، نه آزاد. انگار ارادهاش را دستی نامرئی گرفته و میان دو انگشت فشار داده باشد.
فرانک این را حس کرد. حس کرد که میتواند. نه فقط بکشد. نه فقط نور سبز را از چوبدستی بیرون بکشد. میتوانست فاصلهی میان فکر و عمل را بشکند. میتوانست ترس را در تن دیگری بکارد. میتوانست آدمی را درون پوست خودش زندانی کند. این کشف، از خودِ قتل هولناکتر بود.
قدرت، در او میجوشید. قدرتی آلوده، اما باشکوه. قدرتی که به او نمیگفت التماس کن، نمیگفت تحمل کن، نمیگفت فراموش کن. فقط میگفت: فرمان بده. و جهان، برای نخستین بار، پاسخ میداد.
فرانک دستش را برای سومین بار بالا آورد. پسر ارباب به چوبدستی نگاه کرد، بعد به چهرهی فرانک. در آخرین لحظه، همان آشفتگیِ پیشین دوباره در نگاهش پدیدار شد؛ همان حسِ دیدن چیزی آشنا در آینهای نفرینشده. شاید شباهت را میدید. شاید نمیفهمید. شاید درست پیش از مرگ، فهمید که این انتقام فقط انتقام یک خدمتکار نیست؛ چیزی بسیار قدیمیتر، بسیار تاریکتر، از راه رسیده بود.
لبهای فرانک تکان خوردند. نور سبز سوم، بیصدا و کامل، از چوبدستی بیرون جهید. ارباب جوان پیش از افتادن، حالتی میان خشم، ناباوری و وحشت داشت؛ انگار مرگ را بیادبانهترین توهین ممکن میدانست. بعد زانوهایش خم شد، بدنش روی قالی روشن فرو افتاد، سرش اندکی به پهلو چرخید و چشمهایش باز ماندند.
اتاق ساکت شد. سکوتی آمد که از هر فریادی وحشتناکتر بود. شعلههای شومینه دوباره عادی سوختند. ساعت روی طاقچه تیکتاک کرد. شراب روی فرش آرامآرام پیش رفت. سه جسد بیحرکت در نور طلایی اتاق افتاده بودند: بیزخم، بیخون، تمیز و کامل. انگار کسی چراغی را درون هر سه خاموش کرده باشد.
فرانک به آنها نگاه کرد. باید میلرزید. باید فرو میریخت. باید وحشت میکرد. اما نکرد. فقط نفس کشید. آهسته. عمیق. سرشار از آرامش. جادو هنوز در رگهایش میدوید؛ مثل ماری سیاه که دور استخوانهایش حلقه زده باشد. چوبدستی در دستش دیگر زشت و بیگانه نبود. به شکل وحشتناکی مناسب بود. انگار همیشه باید در مشت او میبود. انگار تمام سالهای ضعف، تحقیر، درد و ناتوانی، تنها مقدمهای بودهاند برای همین لحظه: لحظهای که او با یک کلمه، زندگی را از تن کسانی بیرون کشید که زمانی دستنیافتنی به نظر میرسیدند.
فرانک لبهایش را تر کرد. نه خسته بود، نه مضطرب. فقط راضی بود. و در عمق ذهنش، جایی تاریکتر از تاریکی پشت پنجرهها، چیزی در روحش بیصدا لبخند زد. فکر میکرد حالا دیگر روح دخترش آرام گرفته است. فرانک، در آن اتاقِ گرمِ تابستانی، میان سه بدنِ بیحرکت، مرگ را مثل فرمانی ساده بر زبانِ جهان تحمیل کرده بود.
***
بعد از آن شب، خانه تا چند ساعت همانطور ماند: گرم، خاموش و سنگین از چیزی که هیچکس در ابتدا نامی برایش نداشت. فرانک نمیدانست چه مدت کنار درِ اتاق ایستاده بود. فقط این را به خاطر داشت که آرام آرام، جادو از بند بند وجودش رخت بربست و به همراه چوبدستی پرگرهی ناپدید شد که دیگر میان انگشتانش نبود و به سیل خاطرات پیوسته بود. همانجا بود که چیزی در ذهن فرانک لرزید. نه پاک شد، نه از میان رفت؛ بلکه جابهجا شد. مثل کمدی که در تاریکی چند سانتیمتر هلش بدهند و آدم تا مدتها فقط حس کند چیزی سر جای خودش نیست. تصویر نور سبز در ذهنش ماند، اما انگار پشت سایهای مبهم فرو رفت. ذهنش کِدِر شد. جملهها تار شدند. فقط سه حقیقتِ خام و جدا از هم باقی ماندند: خانوادهی اربابش مرده بودند، او آنجا بود و هیچکس قرار نبود حرفش را باور کند.
صبح نظافتچی زن برای نظافت به اتاق پذیرایی رفته بود و با جسد آن سه ارباب مواجه شده بود. دوان دوان خبر را مثل آتش پیشرونده در کاه خشک در کل روستا پخش کرده بود. پلیس آمد. تا آفتاب بالا نیامده بود، دروازهی عمارت باز و بسته میشد، کفشهای گِلی روی سنگفرشها رد میانداختند و صدای مردانی که با احتیاط آهستهتر از معمول حرف میزدند، در راهروها میپیچید. جسدها را دیدند: بیزخم، بیخون، بیعلت. دکتر آمد، معاینه کرد، اخم کرد، چیزی نگفت که واقعاً چیزی را توضیح بدهد.
فرانک را همان صبح بردند. او آخرین کسی بود که خدمتکارها دیده بودند در آن بخش خانه رفتوآمد میکند. او کسی بود که درهای خانه را میشناخت. او مردی بود با گذشتهای در دل جنگ، خلقی ساکت و چهرهای که از خستگی و درد همیشه به نظر میرسید چیزی را پنهان میکند. برای پلیس، همینها کافی بود که از او شروع کند.
بازجوییها ساعتها طول کشید. از او پرسیدند کجا بوده. چه دیده. چرا درِ کناری نیمهباز بوده. آیا صدایی شنیده. آیا خانواده را زنده دیده. آیا دشمنیای داشته. آیا میدانسته چه کسی ممکن است چنین کاری بکند. مردی با دفترچهای کلماتش را مینوشت و گاهی بدون آنکه سر بلند کند همان سؤال را با شکلی دیگر تکرار میکرد، انگار حقیقت اگر تحت فشار کافی قرار بگیرد، از بین دندانها بیرون میافتد.
فرانک آنچه را میتوانست گفت، اما مشکل همین بود: آنچه میتوانست بگوید، به درد کسی نمیخورد. اینکه مرگشان طبیعی نبود. اینکه انگار قلبشان را کسی با دست نامرئی خاموش کرده. اینها، برای مردانِ پشت میز، حرفهای آشفتهی یک سربازِ آسیبدیده بود، نه شهادتی معتبر.
یکی از آنها سرانجام با بیحوصلگی گفت:
- پس یا چیزی ندیدی، یا نمیخوای بگی.
فرانک، خسته و رنگپریده، فقط به او خیره ماند. چون خودش هم دیگر نمیدانست کدامش درستتر است.
نتیجهی بازجوییها هیچ نشد. مدرکی علیه او پیدا نکردند. نه اثری از درگیری روی بدنش بود، نه انگیزهای روشن که برای پلیس قابلفهم باشد، نه سلاحی، نه نشانهای از زهر یا طناب یا هر چیز دیگر. سه نفر مرده بودند و علت مرگشان، در زبان پزشکی و قانون، تقریباً به طرز وهمآلودی خالی مانده بود. در نهایت، بدون مدرکی برای نگهداشتنش، به ناچار رهایش کردند.
اما رهایی، تبرئهی واقعی نبود. در روستا، مردم به ندرت با صدای بلند اتهام میزدند. آنها این کار را با سکوت انجام میدادند. با مکثی کمی طولانیتر هنگام سلام. با نگاههایی که لحظهای بیش از حد لازم روی صورت آدم میماند. با پایین آوردن صدا وقتی او از کنار میز یا نرده یا صف نان رد میشد. بعضیها مطمئن بودند کار خودش بوده. بعضیها فکر میکردند دستکم چیزی میداند که نگفته. بعضیها هم فقط از او میترسیدند، چون آدمها از چیزهایی که توجیه عقلانی ندارند میترسند. کمکم در روستا، نامش با آن شب گره خورد.
فرانک. همان که در صحنهی قتل حاضر بود. همان که جان سالم به در برد. همان که دربارهی مرگِ اربابانش حرفهای عجیب میزند. او اما نرفت. شاید چون جای دیگری نداشت. شاید چون لجبازیِ خشک و خاموشی در او بود که نمیخواست با رفتن، مُهرِ گناه را روی خودش قطعی کند. و شاید، در لایهای عمیقتر و تاریکتر، چون عمارت برایش به چیزی شبیه میدان نبرد تبدیل شده بود. جایی که مصیبتی در آن رخ داده و حالا ترککردنش معنایی شبیه تسلیم داشت.
سالها گذشت.
خدمتکارها عوض شدند. صاحبان جدیدی آمدند و رفتند، اما دیگر کسی واقعاً در عمارت زندگی نکرد. پردهها خاک گرفتند، اتاقها سرد شدند، سقفها در زمستان ناله کردند و باغهایی که زمانی با نظم اشرافی هرس میشدند، به مراقبتی متفاوت نیاز پیدا کردند: نه برای زیبایی، فقط برای آنکه همهچیز کاملاً به هرجومرج فرو نریزد. فرانک ماند و از خانه مراقبت کرد، اول بهعنوان مستخدم، بعد باغبان، بعد تقریباً نگهبانِ تنها و خاموشِ ویرانهای باشکوه.
صبحها علفها را میزد. پیچکها را از دیوارها کنار میکشید. پنجرههای شکسته را موقت وصله میکرد. جلوی بچههای روستا را که هوس ماجراجویی و سنگانداختن به شیشهها میکردند، میگرفت. شبها صدای موشها، چکهی لولهها و خشخش پردهها را میشنید و در همهشان، گاه، پژواکی از همان شب را پیدا میکرد.
سالهای پیری، آرامتر نیامدند؛ فقط بدنش را بیشتر از او گرفتند. پای زخمیاش خشکتر و دردناکتر شد. ستون فقراتش خم شد. رگهای دستش بالا زدند. زمستانها سرفههایش طولانیتر شد. اما نظمِ روزانهاش باقی ماند، چنانکه انگار با انجام دادن همان کارهای کوچک، بررسی قفلها، خاموش کردن آتشهای ناخواسته، سرکشی به باغ، میتواند چیزی را مهار کند که سالها پیش از کنترل خارج شده بود.
روستا هم او را به بخشی از منظره تبدیل کرد. پیرمرد لنگِ عمارت معماگونه. بدخلق، گوشهگیر، عجیب. کسی که تا هفتاد و هفت سالگی همانجا ماند، مثل میخی زنگزده در چوبی پوسیده. و در تمام آن سالها، خاطرهی دخترش، مثل زخمی کهنه، در او ماند. نه همیشه با وضوح. گاهی فقط حسی از فقدان بود. گاهی تصویری کوتاه از موهای روشن در آفتاب. گاهی صدای خندهای که وقتی میخواست دقیقتر بگیردش، از دست میرفت. او هیچ عکس واقعیای نداشت که نگاه کند. هیچ شناسنامه، هیچ نامه، هیچ اسباببازیِ باقیماندهای. فقط خاطره. فقط اطمینانی عاطفی و بیریشه که روزی پدری بوده و چیزی از او دزدیده شده. اگر گاهی تهِ ذهنش سؤالی میجنبید، اسمش چه بود؟ چند سالش بود؟ صورت مادرش دقیقاً چگونه بود؟ فرانک آن را پس میزد. آدم برای زنده ماندن، به بعضی دروغها به اندازهی حقیقت نیاز پیدا میکند.
شبی که مرگ واقعیاش فرا رسید، شبی از تابستان هولناک دیگری، هوا بوی رطوبت و خاک نمگرفته میداد. عمارتی که سالها بود تقریباً متروک مانده بود، آن شب شکست سکوت و حضور میهمانانی ناخوانده را تجربه میکرد. تلألوی درخشان آتش شومینه، صدای زمزمه، صدای چیزی که مثل جابهجاییِ مبلمان یا دیگ یا چمدان از طبقات بالا میآمد و با هیچ توضیح سادهای جور نبود. فرانک، هفتاد و هفت ساله، لاغر، خمیده و همچنان لجوج، چراغ به دست گرفت و بالا رفت تا ببیند چه کسی جرئت کرده دوباره وارد خانه شود.
بعضی عادتها تا آخر عمر تغییر نمیکنند. خانه هنوز در نگاه او چیزی بود که باید از آن محافظت میکرد. از پلهها بالا رفت، با زانویی که در هر قدم اعتراض میکرد. به اتاقی رسید که نور شومینه از آن میآمد. زمزمهها و سخنان دو ناشناسی که از جام جهانی کوییدیچ، کُشتن ساحرهای فضول به نام برتا جنکینز و نقشهی کُشتن جادوگری به نام هری پاتر سخن میگفتند. واژگان و کلماتی که هرگز به عمر خود نشنیده بود. حقایقی که ذهن پیر او را به این باور میرساند که آنها مجرمانی هستند که به رمز سخن میگویند. با آن پای ناتوان و مار بزرگی که به تصور خودش خبر آمدنش را به آدمهای درون اتاق رسانده بود، دیگر مجالی برای خبر کردن پلیس نداشت.
مرگی آشنا که قرار بود گریبانگیر خودش بشود. زمانی که صندلی مرد مرموز به سویش چرخید، با وجود هیکل از ریختاُفتاده و هولناکی که داشت، با همهی لرزهای که صدای عمیق و دورگهاش به جان فرانک میانداخت، نوعی آشنایی غریب از سویش احساس میکرد. گویی سالها پیش، خاطرهای مشترک و همیشگی با این شخص داشته است. در لحظهای که نور سبز از چوبدستی آن مرد خارج شد و فرانک برایس اصابت مرگآوری را تجربه میکرد، حقیقت در زمانی کشآمده بر او آشکار میشد؛ دیداری پیش چشمانش هویدا شد که با پسری نوجوان درست پیش از عزیمتش به میدان جنگ داشت؛ دیداری که باقی عمرش را دستخوش جادویی کرد که تا لحظهی مرگ گریبانگیرش بود. فرانک برایس، باغبان عمارت ریدلها، هرگز دختری نداشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




وگرنه باید خودش را تا سر حد مرگ تنبیه میکرد. 


تلخی طعنهات را خوب در شیرینی بذلهگویی پنهان میکنی یا ابن ابرکسس!
اکنون که خندق بلا را لبریز کردیم، دلم کمی قمار خواست. به نظرتان امشب میزند؟





نـــــــــه! 


اوه! دابی! این چه وضعیتیه؟! مگه تو حقوق نمیگیری که این جا ترتمیز باشه؟ جادوآموزهای من باید از این دخمهی تاریک بازدید کنن؟ 
معادل 60 ساندویچ فلافل! یعنی حتا اگر دابی شبی دو تا ساندویچ هم شام خورد، باز هم حقوقش کافی بود.
البته دابی فقط شام نخورد. دابی نیاز به صبحونه هم داشت. و جای خواب. و...
معطل چی هستی دابی؟ تا من کمی روشنگری میکنم، این مجسمهی ننگبار رو تمیز کن. 



تو که جنّی... یک بطری نوشیدنی جنساز هم میتونی برامون بیاری؟ 
بازدید تمومه.






