جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: یکی از غارتگران
ارسال شده در: امروز ساعت 16:27
نمایش جزئیات
آنلاین
لعنتی چند بار گوش دادم
بینظیره
اینکه کسایی تو یه گوشه ی دنیا هستن که عشقی خدمات میدن اونم رایگان باعث میشه موهای کلم فر بخوره

افرادی که لایک کردند

زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: یکی از غارتگران
ارسال شده در: امروز ساعت 08:23
نمایش جزئیات
آنلاین
احسنت
اشک از گونه هایمان سرازیر شد

افرادی که لایک کردند

زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 23:17
نمایش جزئیات
آنلاین
ورود زاخاریاس.


روز خوبی به نظر میرسید... باد سرد پاییزی در هر حرکت دستی به صورتم میکشید و گویی رد ناخونی از سوزشی تیز روی پوستم به جا میگذاشت ... معمولا آن پایین، بین مردم به این اندازه سرد نیست اما هرگز برایم اهمیتی نداشت. در برجک کلیسای مرکزی شهر لندن، روی زمین نشسته بودم و پشتم با دیواری که به آن تکیه داده بودم احوال پرسی میکرد. چند ساعتی از صبح کذشته بود و رنگ ابر ها در آسمان به نقره ای چشمک میزد. درحالی که برای چندمین بار طراحی ماهرانه ناقوس کلیسا را با نگاهم مرور میکردم زمزمه هایی از دل تاریکی نظرم را جلب کرد.
تمام مدت صدایشان را میشنوم. از بیرون و حتی داخل ذهنم. در زمان فراقت گوش دادن به صداهای گوناگونشان میتواند سرگرم کننده و یا جنون آمیز باشد اما یکی از شوم ترین آنها در من زندگی میکند. دقیقا درون بدنم. بخشی از تمام زندگی من است و طبق قراردادی که با تاریکی بسته ام بعد از مرگم بدنم ظرفی میشود برای زندگی دوباره ی آن موجود تاریک.
* میشنوی؟
- ؟
* شیطان تخت آهنیو خالی کرده.
- پس بلاخره اتفاق افتاد... انگار بعد سال ها خدا یه پنجره برای مردم باز کرده. این میتونه آغاز یه دولت لیبرال دموکرات باشه. برای اولین بار در تاریخ جادوگری. اما یه چیز مشخصه؛ همه ی مدعیای تخت فقط به فکر خودشونن و عمرا به اینا فکر بکنن. این یعنی من باید برای مردم این تختو بدست بیارم. اگه موفق بشم تاریخ جادوگری به قبل و بعدش تقسیم میشه...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/9/15 23:20:56
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آذر 1404 17:22
نمایش جزئیات
آنلاین
لونا لاوگود VS زاخاریاس اسمیت


سوژه : اسنورک شاخ چروکیده


ساعت تقریبا به نیمه شب رسیده بود. من بودم و لیوانی پر از یخ و یک نوشیدنی سوئدی؛ وقتی بارتندر کافه، منوی نوشیدنی ها را جلویم گذاشت نمیدانستم چه سفارش میدهم. همچیز به سوئدی نوشته شده بود و من از سوئدی فقط دفترچه ی «زبان سوئدی برای مبتدی ها» همراهم بود. حروفشان را بلد بودم ولی تقریبا هیچی از کلمات کج و خمیده ی شان که با انگلیسی ترکیب شده بود نمیفهمیدم. نوشیدنی را با توجه به قیمت متناسبش انتخاب کردم و نمیدانم قرعه ی ذهنم به چه صورت رقم خورده بود که میز تقریبا وسط بار را انتخاب کردم. میزی دقیقا روبروی سکوی گرد وسط مجلس. نمیدانم مناسبت خاصی بود یا رقصیدن دو بانوی خوش قامت ماه روی (موقع تصور کردنش دارم میگم ماشالا هزاااار ماشالا) همراه با موسیقی و لباس های نیمه محلی، بخش ثابتی از مجالس نیمه شبشان بود.

لیوان را در دستم تکان میدادم و به چرخش تکه های یخ خیره شده بودم. حوصله ی موسیقی و رقص آوازهای سوئدی را حتی در ترکیب با لباس های رنگارنگ زنانه نداشتم. دو هفته میشد که از انگلستان به اینجا آمده بودم؛ برای پیدا کردن هیولای ویرانگری که شب ها به مزارع مردم میزد و خرابی های غیر منطقی ای به وجود میاورد... گویی هدف اولش توحش و در کنار آن غذا بود. هفت کشته در یک ماه. در هشت روز گذشته تنها توانسه بودم رد پا های پخش و بی نظمی از آن موجود مبهم پیدا کنم که سوای مشابهت خرابی های به بار آورده همگی از جایی شروع میشدند و در جای بی ربط دیگر جسدی سوخته ختم میشدند.

درحالی که خرمن افکار شلوغم را زیر و رو میکردم سنگینی نگاهی را روی گردنم احساس کردم. زیر چشمی اطرافم را زیر و رو میکردم که ناگهان چشمانم به یک جفت کفش قهوه ای درست کنار صندلی ام قفل شد. نگاهم را بالا تر آوردم و به مو های سفید و آشنایی، آراسته به لباس محلی نو برخوردم. لونا لاوگود...
- شب قشنگیه؛ اینطور نیست جناب اسمیت؟

چند سالی مشید ندیده بودنش اما لحن رسمی ساختگی اش لبخندی به صورتم آورد و برای ارتباط بهتر آن را با شوق غافلگیری ام ترکیب کردم و با قهقه ای نچندان بلند واکنش نشان دادم.
- تو اینجا چیکار میکنی؟ خانوم لاوگود :)

نیم قدمی جابجا شد تا فضای دیدم را باز کند و به میز بارتندر نگاه کرد. پدرش درحال گرم گرفتن با مسئول بار بود. طوری که انگار مشکلی در فهمیدن زبان سوئدی ندارد.
- با پدرم برای پیدا کردن اسنورکک شاخ چروکیده اومدیم. البته دومین باریه که اینجاییم. قبلنم اومدیم اما چیزی پیدا نکردیم.
- پس چرا برگشتین؟
- چون این بار مطمئنیم که میتونیم پیداش کنیم. پیدا کردنش ینی ثبت شدن اسم من و پدرم توی تاریخ دنیای جادوگری! تازه خبرا رو شنیدی؟ یه موجود عجیب و مرموز دیشب کلی توی روستای بغلی خراب کاری کرده. اگه اینم پیدا کنیم و توی بایگانی حیوان شناسی وزارت سحر و جادوی انگلستان ثبت نشده باشه با یه تیر دو نشون زدیم.
- خب، متاسفانه یه رقیب جدی دارین
- کی؟
- من
- تو؟
- آره
- چرا؟
- وزارت سحر و جادو منو به عنوان کاراگاه فرستاده. یا باید پیداش کنم یا وقتی پیدا شد مشخصات دقیق و عینی خودمو از این پرونده برای وزارت خونه ببرم.
- جالبه! ولی ما که رقیب نیستیم. ما میتونیم پیداش کنیم و تو هم به کارت برسی. برای چی اینجوری گفتی؟
- سخت نگیر...
- یه لحظه صبر کن... الان میرم پدرمو میارم؛ حتما میتونیم بهم کمک کنیم.

لونا بر پاشنه ی پا دور کاملی زد و به سمت پدرش رفت.

*راستش... اون همیشه خاص بود؛ اخلاقش، رفتارش، صداش، تفکراتش... حتی رنگ موهاش...
احتمالا این اسنورکک شاخ چروکیده حتی وجود خارجی هم نداره ولی اون بهش باور داره.
کاش واقعا وجود داشته باشه...

در همین احوالات متوجه ذوب شدن یخ های سرگردان درون لیوانم شدم... صدای دست های ریتمیک و پایکوبی های مردم مست به اوج خودش رسی...

- آقای اسمیت! چه سعادتی که شما رو اینجا ملاقات میکنم.

خواستم بلند شوم اما پدر لونا با سنگینی دستش روی شانه ام مانع شد.
- نه نه مرد جوان؛ راحت باش. منم از دیدنت خوشحالم. این پسر جوانی که اینجا میبینی النه، الن ویک. ولی متاسفانه جز سوئدی زبان دیگه ای بلد نیست.
- درکش میکنم

پسر برنزه و قد بلندی بود. مو های لخت و مشکی ای داشت که با فرق وسط بر روی بیشانی اش ریخته بود و به نوعی جذاب به نظر میرسید.دستم را جلو بردم و دست دادم. بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دوستانه برگشت و به سمت بارتندر رفت. در مقابل، آقای لاوگود کنارم نشست.

- ما یه خونه ی کوچیک همین نزدیکا کرایه کردیم . آخه وضع مهمان سرا های اینجا برای اقامت با یه خانوم جوان چندان مناسب نیست. شاید بخوای امشب رو کنار ما استراحت کنی

کمی کنار رفت تا برای دیدن لونا _که کنارش نشسته بود_ بهم فضا بده.
- خب بگو ببینم پسر جون، چه اتفاقی باعث شده که همو اینجا ملاقات کنیم؟

تمام ماجرا را برایش تعریف کردم...


- راستش آقای اسمیت؛ من قبل از بدنیا اومدن لونا هم به سوئد اومدم... و خب امید کمتری به پیدا کردن اسنورکک شاخ چروکیده دارم... هرچند کاملا مطمئنم وجود داره اما پیدا کردنش خیلی سخته. برای همین فکر کردم که...
- بتونیم بهم کمک کنیم؟
- آره همینو میخواستم بگم. تو توی پیدا کردن اسنورکک شاخ چروکیده به ما کمک کن و ما هم توی این پرونده ی وزارت خونه ایت بهت کمک میکنیم
- قبوله
- قبوله؟
-آره
- خیلی خوبه.

در همین لحظه الن با دو لیوان از نوشیدنی کره ای بازگشت و کنار لونا نشست. به سوئدی باهم گرم میگرفتند و من به سختی از هر دو خط سه کلمه را میفهمیدم. دیدن خانواده ی لاوگود، اینجا همه جوره به نفعم بود.
خانواده ی لاوگود برای خواب به خانه ای که کرایه کرده بودند رفتن و به اصرار خودم برای من در مهمان خانه ی نزدیک بار اتاقی کرایه کردند که البته هزینه ی آن را از جیب وزارت خانه ی عزیز پرداخت کردم.

شب آرامی نبود. احساس خوبی نداشتم. اتاق طبقه ی پایین مهمان خانه بود و بوی چوب نم گرفته در هوا جولان میداد. روی تخت دراز کشیدم اما چراغ نفتی بالای سرم را خاموش نکردم؛ به تاریکی علاقه ی خاصی داشت و وقتی احساس راحتی میکرد پر حرف میشد. نمیخواستم صدایش را در سرم بشنوم. خوابیدم... یک ساعتی به طلوع مانده بود که در سرم فریاد زد، *بیدار شو! (برای فهمیدن این قسمت به خط آخر بیوگرافی زاخاریاس سر بزنید. با تشکر، بوس به کله هرکی اینو تا اینجا خونده، با عشق و علاقه ی فراوان و مکش بسیار)
چشمانم را باز کردم شمشیرم را از کنار تخت برداشتم و دو لت پنجره را به بیرون هل دادم. خبری نبود... به نظر خبری نبود اما...

باد صدای جیغ خفیفی را از دوردست وارد اتاقم کرد. کمربند، ردا و اسباب بازی ماگلی ام را برداشتم زیر ردای پشمی و بزرگم با بند و گیره ای قفل کردم. از پنجره بیرون پریدم. با تمام سرعت روی خیابان های گلی روستا به سمت صدا حرکت میکردم. سر راه خنجر کوچکی را به سمت پنجره ی خانه ی کرایه ای خانواده لاوگود پرتاب کردم. به نظرم صدای شکستن شیشه برای بیدار کردن افراد داخل خانه کافی بود. بعد از چند لحظه دیگر صدایی به گوش نمیرسید اما به لطف بویایی تشدید شده ام بوی خونی که در هوا پیچیده بود را احساس میکردم. رد بو با هر قدم شدید تر میشد تا جایی که در حومه ی شهر به یک مزرعه ی خانوادگی کوچک رسیدم. رد گاو های سلاخی شده مسیر جست و جویم را به خانه ای در وسط مزرعه خطم میکرد. در ورودی کاملا خورد شده بود و وضعیت از سکوت حاکم مشخص بود: دیر رسیدم. وارد خانه شدم. رد جنگال های درشت و عمیقی قدم به قدم دیوار ها و زمین را نقاشی کرده بود. روی راهپله ی طبقه ی بالا بدن مرد میانسالی را مچاله شده پیدا کردم... شکمش سوراخ شده و دستی که هنوز تفنگش را در دست داشت، از شانه جدا شده و پایین راهپله افتاده بود. در اتاق های طبقه ی بالا وضعیت متفاوت نبود. در اتاق اول دو تخت با ملافه های سابقا سفید در فاصله ای از هم عقب اتاق چیده شده بودند. بدن پسر بچه کودک سالی تکه تکه شده بود و در طرف دیگر اتاق مغز دختر بچه ای با برخورد سنگین به دیوار منفجر شده بود. زمزمه های درون سرم بلند تر میشد... به زبانی که کوچک ترین ایده ای از آن نداشتم. چند لحظه بعد از ورود به اتاق گفت: *واقعا ندیدیش؟
از آن لحظه تنها چیزی که به خاطر دارم تلاش برای چرخیدن به پشت سرم بود اما قبل از اینکه چیزی ببینم از پنجره ی اتاق به بیرون شوت شده بودم.

چندین متر در هوا پرواز کردم و به کپه کاهی که در محوطه ی مزرعه جمع شده بود برخورد کردم اما صلا کافی نبود. به رویای بازی های کودکی ام رفتم. زمانی که با خواهرم بازی میکردم و او از روی مهربانی خواهرانه اش میگذاشت... صدای قدم های سنگین و بی نهایت سریعی آرامشم را بهم زد! بلند شدم و در تنها فرصتی که داشتم شمشیرم را از غلاف بیرون آوردم. اولین تصویری که جلوی صورتم دیدم هیکل حجیم، دفورمه، انسان نما و ناجورِ سبز رنگی بود که سر تا پایش را طلسم های قرمز رنگی پوشانده بود که پیوسته پوستش را میسوزاند. جمجمه ی کاملا بد فرمی داشت. انگار از درون در حال منفجر شدن بود ولی چیزی از بیرون مانع آن میشد. سرعت سرسام آوری داشت و تقریبا به جز حرکات حساب شده ی شمشیرم فرصتی برای هیچ عمل دیگری نداشتم و اینگونه اسباب بازی ماگلی ام عملا غیر قابل استفاده بود. چند حمله ی وحشتناک را با حمله ی متقابل مهار کردم. جنگال های خنجر مانندش را دیوانه وار به سمتم پرتاب میکرد و خون بود تمام فک بزرگش را پوشانده بود.
چهار، چنج، شش، هفت، هشت... حملات یکی پس از دیگری ادامه داشت. خوشبختانه بدنش به جنس نقره ای که در شمشیرم به کار برده بوم حساس بود و هر ضربه ام پوستش را پاره میکرد و میسوزاند. مبارزه را به سمت ورودی شهر هدایت کردم. برای تغییر نبض مبارزه نیاز به خلاقیت داشتم پس بین یکی حملات که شمشیرم را از راست به چپ حرکت میدادم پس از برخورد با دست بزرگش رها کردم. دو چاقوی دیگرم را از دو طرف کمربندم بیرون کشیدم. یکی را در پهلوی چپش فرو کردم و با اتکا به آن دوری زدم، پاهایم را دور کمرش قفل کردم و دومی را در بالای استخوان های کمرش گنجاندم. خنجر اول را پیوسته بیرون میکشیدم و دوباره فرو میکردم تا درد آن مانع حمله به پا هایم شود اما خنجر دوم در استخوانش قفل شده بود. در گیر و دار این کش و قوس ها صبر هیولا سر آمد؛ دیوانه شد و با تمام سرعت به سمت دیوار کلیسای کوچه ی روبرو دوید. در مسیر تنها به یک نگاه لونا و پدرش را دیدم و بوم. همچیز سیاه شد...

به هوش آمدم. خورشید درحال طلوع کردن بود. لونا و پدرش هیولا را محاصره کرده بودند. لونا روبرویم ایستاده بود و پدرش از پشت به هیولا ضربه میزد. به نظر پوست زبر و سبز رنگ هیولا تا حد مناسبی به افسون مقاوم بود اما مصون نبود. در همین لحظه نور خورشید بالا تر میامد و بلاخره به هیولا رسید. پوستش را میسوزاند اما این تنها تاثر پرتو های خورشید نبود. رنگ پوستش به برنزی تغییر شکل میداد و صدای جابجا شدن استخوان هایش در میان فریاد های گوش خراشش گم میشد. رد طلسم ها روی بدنش چندین برابر میسوختند و دود و بوی سوختگی تندی در هوا ایجاد میکردند. پیکرش رو به انسان شدن میرفت و به نظر این پروسه با درد فراوان همراه بود. به مرور چهره ی اصلی اش پدیدار شد. الن... او الن بود که فریاد میکشید. بین ناله ها و کش قوس هایی که از درد به خودش میداد دست نصفه و نیمه ی کوچکی را استفراغ کرد... دست یک بچه. همه خشکشان زده بود. الن درحالی که از درد ناخون هایش را روی پوست خود میکشید با شگفتی چیز هایی به سوئدی میگفت. *میگه نمیدونه چه اتفاقی افتاده. طلسم شده. الن در حالی که جدا شدن بند بند وجودش را احساس میکرد خطاب به من چیزی فریاد زد. میگه منو بکش.
*تو نروژیم بلدی؟

جلوی الن ایستادم؛ قفل مینی شاتگان وینچسترمو از زیر ردای زخمیم باز کردم. از پشت کمرم بیرون آوردم و با شلیک گلوله های نقره به قلبش او را به زمین انداختم. صدای شلیک تفنگ لونا را از شک خارج کرد.
- چیکار میکنی!
لونا با تمام توان خودش را به من کوبید و در کنار بدن بی حرکت الن زانو زد. اشک در چشمان خاکستری اش حلقه زده بود و نفسش بالا نمی آمد...
- میتونستیم نجاتش بدیم!

*هی؛ میتونی روحشو بکشی توی بدنم؟
*میخوای هورکراکسش بشی؟
* راه دیگه ای هست؟
* نمیگم؛ برو جلو...

روی جسد الن خم شدم؛ دستم رو توی سینه ی متلاشی شده اش فرو کردم.

کره چشم هایم سیاه شد و بعد از فوران چند موج تاریک جادویی از حال رفتم.

**********************************************************************************

در حال حاظر روح الن در قامت پسری 12 ساله ی ماگل که از سل مرده بود زندگی میکند. نمیتوانم بگویم خودم را تبدیل به هورکراکسی برای الن کردم یا از بدنم به عنوان ظرفی برای ذخیره کردن سومین آگاهی زنده‌ی داخل جسمم کردم کردم چون در هر صورت این کار در دنیای جادوگری ممنوع است.


(دست بوس هرکیم که تا اینجا خونده. حقیقت جا برای توصیفات و شخصیت پردازی خییییلی داشت ولی نه من وقت داشتم نه میخواستم وقت شریف شما رو بیشتر از این بگیرم)
(میدونم آخرش با شاتگان فیلم هندی تموم شد ولی امیدوارم لذت برده باشین البته از لحاظ تاریخی اون اشتباه نیست ولی خب. تازه باید به تفنگ مدرن تر انتخاب میکردم ولی گفتم شاید این تفنگ قدیمی با زمین گلی روستا هماهنگ تره)

مثل روز های خوش قدیم:

از طرف زاخاریاس اسمیت،
ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/9/6 17:25:45
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/9/6 18:31:43
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 18:12
نمایش جزئیات
آنلاین
فرم معرفی شخصیت: معرفی مجدد

آقا انگار راست میگفتین کاراکتر تو زمان حال نباشه دست و بال آدمو میبنده
کلا جای 3 کلمه رو عوض کردم
همچنین ممنون برای این خدمات رایگان


نام و نام خانوادگی: زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

پاترونوس: گوزن شاخدار

بوگارت: ازدست دادن عزیزانی که براش باقی موندن.

حیوان خانگی: یه کلاغ و یه سگ سیاه.

سرگرمی ها و علایق: آهنگری جادویی، نجاری جادویی، ساختن هر وسیله ای که ضعفشو تو جادو پوشش بده، فنون رزمی دنیای ماگل ها.

اجتناب و تنفرات: جنگ، نژاد پرست جماعت، آدمی که اراده رو فدای ارادت میکنه، فقر و درد و رنج اجتماعی، آدم منفعل یا کم عقل کسایی که به اسم عشق یا آرمان از آدما سواستفاده میکنن، کلا آدم *&^%$# که دلم میخواد @*&*%$#+.

ویژگی های شخصیتی: دارای دو لایه شخصیتی یا به تفسیری دو روی یک سکه. اولی اجتماعی، دوستانه، بسیار با معرفت و مهربون، عاشق دیوونه بازی و رفتار های غیر قابل پیشبینی، شوخ و خنده رو، استاد بازی با کلمات و شوخی های بی مزه، عاشق بحث های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی.
دومی درونگرا، بسیار جدی، متخصص انواع نبرد و یه شبح ترسناک، علاقمند به مسائل عمیق زندگی، هوش تحلیلی بالا و کمی قوه‌ی رهبری.

ویژگی های ظاهری:پوست تقریبا سفید، مو های پر کلاغی و چشم و ابرو مشکی، قد 178 وزن 77 کیلو. هیکل ورزشی

زندگی‌نامه: متولد انگلستان. درست همزمان با شروع جنگ جهانی دوم... تمام خانوادش رو توی جنگ ازدست میده و از دار دنیا فقط یه دایی و یه خواهر بزرگتر داره. به عنوان یه جادوگر کاملا بی استعداد بدنیا اومده؛ اینو توی هاگوارتز فهمید، ولی به خاطر سخت کوشی و مهارتش توی معجون سازی و تلسم های نوشتاری برچسپ اسکوییب نخورده (هرچند برای انجام بیشتر تکالیف از خواهرش کمک میگرفت). به زور صد تا معجون و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه و شرایط تمرینی طاقت فرسا بدنش تو همون فرم انسانی بازدیهی یه نیمه غول رو داره و روند پیر شدنش خیلی کنده. خواهرش همیشه هواشو داشت و حتی کمکش کرد تبدیل به یه انیماگوس بشه. موجودی که میتونه با توجه به روحیاتش به حیوون خاصی تبدیل بشه و مال زاخاریاس یه گرگ سیاهه؛ یه گرگ سیاه گنده با چشمانی زرد و درخشان. اینجوری حتی میتونه با حیوونا حرف بزنه.
به خاطر بی استعدادیش هیچ وقت نتونست توی هاگوارتس دانش آموخته بشه اما مدرک افتخاریشو به دلیل عملکرد بی نهایت چشمگیرش توی جنگ دوم جادوگری بهش دادن.

اون حین جنگ دوم عوض شد... بیشتر دوستاشو ازدست داد و برای انتقام پیمانی سنگین با موجودی فراتر از جهان ماده بست...


جایگزین شد.
همچنان حرفام همونیه که تو ویرایش معرفی شخصیت قبلیت گفتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/8/21 20:36:44
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 17:58
نمایش جزئیات
آنلاین
زاخاریاس رکب خورده و متعجب از تنها بخش دنیای جادوگری که جوابش زود میاد برمیگرده و کنار بقیه هافلپافی هایی که همگی از شدت خستگی بهوش شده اند مینشیند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 14:40
نمایش جزئیات
آنلاین
اعلام نتایج گروهبندی دانشاموزان به پایان رسید. کلاه گروهبندی را با هزار ادا و تشریفات به گوشه ای برده بودند تا حواس سال اولی های تازه وارد را به هم صحبتی با دوستان جدیدشان معطوف کنند؛ در اثر گذشت زمان با بیشتر شدن سنگینی کیسه گالیونی که زیر ردایم مخفی کرده بودم صدایی در ذهنم میپیچید «آخه چرا باید ردای بدون جیب میخریدم»

کیسه را با بند نچندان نازکی از شانه ام آویزان کرده بودم و منتظر موقعیتی مناسب بودم. فضا و طراحی تالار بسیار روشن تر از آن بود که بتوانم مخفیانه خود را به کلاه برسانم اما به هر زور و زحمتی که بود موفق شدم. امیدوار بودم توجه زیادی را به سمت خودم نکشیده باشم. سرعت را طوری تنظیم کردم که شک برانگیز نباشد و در عین حال به سریع ترین شکل ممکن به چهارپایه‌ی چوبی ای که جناب کلاه روی آن لم داده بود برسم...
خم شدم و کنار چین و چروک های جلوی کلاه که شبیه صورتی بسیار پیر و ابوس طراحی شده بودند زمزمه کردم:
چند میگیری منو بفرستی گریفیندور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 07:43
نمایش جزئیات
آنلاین
فرم معرفی شخصیت: معرفی مجدد



نام و نام خانوادگی: زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

پاترونوس: گوزن شاخدار

بوگارت: ازدست دادن عزیزانی که براش باقی موندن.

حیوان خانگی: یه کلاغ و یه سگ سیاه.

سرگرمی ها و علایق: آهنگری جادویی، نجاری جادویی، ساختن هر وسیله ای که ضعفشو تو جادو پوشش بده، فنون رزمی دنیای ماگل ها.

اجتناب و تنفرات: جنگ، نژاد پرست جماعت، آدمی که اراده رو فدای ارادت میکنه، فقر و درد و رنج اجتماعی، آدم منفعل یا کم عقل کسایی که به اسم عشق یا آرمان از آدما سواستفاده میکنن، کلا آدم *&^%$# که دلم میخواد @*&*%$#+.

ویژگی های شخصیتی: دارای دو لایه شخصیتی یا به تفسیری دو روی یک سکه. اولی اجتماعی، دوستانه، بسیار با معرفت و مهربون، عاشق دیوونه بازی و رفتار های غیر قابل پیشبینی، شوخ و خنده رو، استاد بازی با کلمات و شوخی های بی مزه، عاشق بحث های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی.
دومی درونگرا، بسیار جدی، متخصص انواع نبرد و یه شبح ترسناک، علاقمند به مسائل عمیق زندگی، هوش تحلیلی بالا و کمی قوه‌ی رهبری.

ویژگی های ظاهری:پوست تقریبا سفید، مو های پر کلاغی و چشم و ابرو مشکی، قد 178 وزن 77 کیلو. هیکل ورزشی

زندگی‌نامه: متولد انگلستان. درست همزمان با شروع جنگ جهانی دوم... تمام خانوادش رو توی جنگ ازدست میده و از دار دنیا فقط یه دایی و یه خواهر بزرگتر داره. به عنوان یه جادوگر کاملا بی استعداد بدنیا اومده؛ اینو توی هاگوارتز فهمید، ولی به خاطر سخت کوشی و مهارتش توی معجون سازی و تلسم های نوشتاری برچسپ اسکوییب نخورده (هرچند برای انجام بیشتر تکالیف از خواهرش کمک میگرفت). به زور صد تا معجون و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه و شرایط تمرینی طاقت فرسا بدنش تو همون فرم انسانی بازدیهی یه نیمه غول رو داره و روند پیر شدنش خیلی کنده. خواهرش همیشه هواشو داشت و حتی کمکش کرد تبدیل به یه انیماگوس بشه. موجودی که میتونه با توجه به روحیاتش به حیوون خاصی تبدیل بشه و مال زاخاریاس یه گرگ سیاهه؛ یه گرگ سیاه گنده با چشمانی زرد و درخشان. اینجوری حتی میتونه با حیوونا حرف بزنه.
به خاطر بی استعدادیش هیچ وقت نتونست توی هاگوارتس دانش آموخته بشه اما مدرک افتخاریشو به دلیل عملکرد بی نهایت چشمگیرش توی جنگ اول جادوگری بهش دادن.

اون حین جنگ اول عوض شد... بیشتر دوستاشو ازدست داد و برای انتقام گرفتن پیمانی سنگین با موجودی فراتر از جهان ماده بست...


جایگزین شد.
ولی در نهایت فراموش نکن که شخصیتت باید تو چارچوب دنیای هری پاتر بمونه و زاخاریاس هم از هافلپافی‌های معروفی که هم‌ورودی هری بود محسوب می‌شه، خصوصا تو کتاب دوم که خیلی در موردش خوندیم. پس سعی کن خیلی از این دو مورد دور نشی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/8/16 7:47:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/8/16 18:33:29
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: منظومه چهارگانه اشعار
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 13:54
نمایش جزئیات
آنلاین
در کنارم هرگزی، در نگاهم نیستی
ای به قربان خیالت در دلم، گو کیستی

صبح آمد و باز هم تو کنارم نیستی
من هر لحظه به یاد تو ام و، تو به یادم نیستی




مجموعه ای از آثار عشق و نفرت
زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: پیام پاترونوس (دیدار مخفی اول)
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1404 14:32
نمایش جزئیات
آنلاین
تکرر صدای قدم گذاشتن روی برف های یخ زده کوهستان، هر بار بیشتر از قبل گوش های زاخاریاس را آزرده میکرد. صدای خشک و تیزی داشت که شاید شندیدن آن به مدت یک یا دو ساعت به این اندازه آزار دهنده نبود اما شنیدن آن به انداره ای که زمانش در این پیمایش از دست زاخاریاس در رفته بود روح را میخراشید. ساعت ها حرکت در سوز بادهای وحشی کوه های هالتی میتواند رنج جان کاهی را به همراه داشته باشد، ولی پیمودن این مسیر طولانی با دو تن از دوستان یعنی جعفر و امیلیا سختی سفر را نصف و دو چندان میکرد. حرف زدن بایکدیگر گذر زمان را آسان و قدم گذاشتن روی انبوهی از برف های یخ زده که صدای خرد شدنشان در زیر پا تا استخوان نفوذ میکرد را سخت تر مینمود.

هر سه سرکردان در جست و جوی معبدی زیرزمینی در دل کوهستان بودند که مکان آن را در بلند ترین قله ی کشور فنلاند تخمین زدند. درواقع امیلی و جعفر فقط برای حمایت از زاخاریاس آنجا حضور داشتند. البته احتمالا هدف اصلی جعفر گشت و گذار بود ولی به هر حال اونجا حضور داشت. از قرار معلوم وجدان امیلی نگذاشته بود که به عنوان یک پری زاد این دو کله خراب بزرگ را در این سفر تنها بگذارد. او که خود متصل به موجودات روحانی بود کاملا از خطر ارتباط با یک مخلوق باستانی آگاهی داشت. حضور او به عنوان کسی که در موارد بسیار کمیابی میتوانست حتی مرده را زنده کند احتمال شکست این ماموریت را کمتر میکرد. هرچند که معجزات او وابسته به لطف و خلق و خوی ارواح روحانی بود.

بالاخره این دوستان قدیمی پس از چند روز جست و جو در هوای مه آلود و زمستانی منطقه، ورودی غار مانند معبد را پیدا کردند. ورودی معبد مثل گودالی شیب دار در زمین فرو رفته بود. ابتدای آن دیوار هایی خاکی و زمین زیر پایشان کاملا با برگ پوشیده شده داشت. عجیب بود چون در آن ارتفاعات چیزی تحت عنوان درخت پیدا نمیشد. دشت مطلق بود. جلو تر رفتند. جعفر چوب دستی خود را روشن کرد و به داخل غار رفت تا از هوای سرد بیرون دور باشد. شعله ی کوچکی با جادو در نوک انگشتش ایجاد کرد و نزدیک صورتش گرفت تا پوستش را از یخزدگی نجات دهد. گاهی انقدر نزدیک میبرد به بخشی از سیبیلش کز میخورد.
- چرا باید وسط زمستون میومدیم بِرار؟
- چون فقط وسط زمستون میشه این معبدو پیدا کرد.
- جان من برار؟
- آره جان تو... برار.
- برار هر کاری میخوای بکنی بکن؛ ادای من یکی رِ تو این سرما درنیار.

امیلیا با دست های باریکش ضربه ای محکم به هردویشان زد و هر کدام را حد اقل یک متر به جلو هل داد.
- انقد وقت تلف نکنین. هر کاری لازمه بکن زاخار. بهتره هرچه زود تر از اینجا بریم. حس خوبی به اینجا ندارم.
- برای چی؟
- چون همه ی موجوداتی که ما بهشون پسوند باستانی میدیم خوب نیستن. بعضیا شون خیلی بدن... و ترسناک...
- باشه، بزن بریم.

در غار جلوتر رفتند. رفته رفته تونل تنگ و ترشی که در آن قدم میزدند بزرگ تر میشد. حتی دیوار ها دیگر گلی نبودند. سنگی بودند. جلو تر حتی زمین غار سنگ فرش شده بود. هرچه در غار جلو تر میرفتند هوا سنگین تر میشد. افزایش تراکم حضور جادو کاملا قابل احساس بود. حتی شاید برای جادوگرانی که در این زمینه متخصص نبودند هم امکانپذیر میبود. بعد از چند دقیقه ی کوتاه خطوط نمادینی روی دیوار ها ظاهر شدند. حروفی باستانی.
و درخت. چندین درخت با فاصله ای یکسان روبروی یکدیگر صف کشیده بودند و به تالار کوچکی منتهی میشدند. سکوی گردی در وسط آن قرار داده شده بود و فضای تالار را درخشش میوه های آبی رنگ کوچکی که از درختان دور سکو آویزان بودند روشن کرده بود. زاخاریاس کوله پشتی و شنل پوستی سنگینش را در آورد و به زمین گذاشت. هوای داخل تالار به نسبت یخبندان بیرون ملایم بود.

زاخاریاس جلو رفت و دقیقا وسط سکو نشست. امیلیا برای جلب توجه دو دستش را به هم کوبید.
- یادت نره، عمر روح موجودات باستانی محدوده. درسته چند هزار سال طول میکشه تا حضورشون کاملا از فضا پاک بشه ولی ما نمیدونیم این موجود چند سال پیش زندگی میکرده.
- میدونم ولی مطمئن باش وقتی هنوز کسی از بومیای لاپلند فنلاند هنوز به این معبد اعتقاد دارن یعنی خیلی قدیمی نیست.
- فقط گوش کن باشه؟! بسته به عمرش چهره ی متفاوتی داره. امیدوارم با یه مرد خوش چهره ی قد بلند روبرو بشی. در این صورت احتمالا فقط چند قرنه که مرده. اگه حالت انسانی نداشت خیلی مراقب باش چون خیلی وقته کسی به دیدنش نیومده. اگه بدنش پوسیده و خراب بود باید سریع از خلسه بیای بیرون. این موجودات وقتی به اواخر عمر روحانی شون میرسن دیگه چیزی از فضیلت های باستانی شون به خاطر ندارن. به هر چیزی که فک کنن ممکنه بیشتر زنده نگهشون داره چنگ میزنن.
- من کل زندگیم درگیر این چیزا بودم امیلی. بلدم باید چجوری رامش کنم.
- بیخیال بچه مگه چند سال زندگی کردی؟!
- دقیقا؛ به خاطر عمر انسانیم تو عمق زندگی شنا کردم:))
- هر غلطی میخوای بکن؛ فقط نمیر.
- باشه.

زاخاریاس چشماشو بست و تلاش کرد وارد خلسه بشه؛ سکوت فضا برای رسیدن به آرامشی که بهش نیاز داشت عالی بود. بعد از گذشت چند دقیقه ی طولانی موفق شد و خود را در جنگلی بسسسیار بزرگ پیدا کرد. سرد، با رنگ های بی روح. مه نا منظمی در پرواز میکرد. تاریکی محیط واقعا اذیت کننده بود. حتی با نور چوب دستی اش نمیتوانست بیشتر از چند متری اش را واضح ببیند. در جنگل شروع به گشتن کرد ولی خبری نبود. کلافه شده بود و شروع به دویدن کرد. زاخاریاس غالبا آدم صبوری نبود و جو خسته ی فضا گذر زمان را برایش کند تر میکرد.



- آبجی یکم دیر نکرده این پیسر؟
- چرا جعفر. همینطوره. دیر کرده.

جعفر در حالی که با دوست جدیدش یعنی یکی از درختان سمت راست امیلی شطرنج بازی میکرد ادامه داد:
- من که بدم نمیاد وقت بیشتری برا بردن این درخت داشته باشم ولی نگران نباش. زاخار کارشه بلده.

درخت با امتداد یکی از ریشه های سرگردانش مهره ی دیگری را حرکت داد. بر خلاف حرف جعفر درخت کاملا دست بالا تر را داشت.


زاخار که از دویدن خسته شده بود به قدم زدان ادامه میداد.
*تق*
صدایی از پشت سرش آمد؛ از چندین متر دور تر. برگشت. به دلیل تاریکی هوا تنها سایه ای از آن موجود را میدید. فردی بلندقد و کشیده، با موهایی بسیار بلند بود... دو چشم آبی پر رنگ داشت. گویی شعله ای در چشمانش آبی میسوخت. و شاخ های گوزن؟
زاخاریاس با شک فریاد زد:
- من زاخاریاس اسمیت هستم. یه آدمیزاد. اومدم تا اگه صلاح بدونی جادویی ازت یاد بگیرم.

فرد با سرعت سرسام آوری به سمت زاخاریاس دوید. زاخاریاس به سرعت تا کمر خم شد و تعظیم کرد.
- دیدن شما باعث افتخاره قربان.

فرد دقیقا جلوی زاخاریاس ایستاد. حالت حمله نداشت. ولی انقدر نزدیک بود که زاخاریاس پوست سبز و پوسیده و ناخن های یکی درمیان شکسته ی پا های لاغرش را تشخیص دهد. سرش را بالاتر آورد. شکمش کاملا به کمرش چسپیده بود. از میان دنده های سوراخ و پاره پاره اش فضای خالی پشت سینه اش پیدا بود. درش را بالا تر آورد. چشم های آبی درخشانش را در نگاه زاخاریاس فرو میکرد. بی حرکت به او زل زده بود. لب هایش تجزیه شده بودند و گودی عجیب غریب چشمانش درون آن صورت شدیدا استخوانی اش فقط یک پیام داشت. زاخاریاس نباید آنجا میبود.
در یک لحظه... حتی بودن آنکه زاخاریاس فرصتی برای پلک زدن داشته باشد دستش را تا آرنج در شکم او فرو کرد. آن هیولا زاده ی تاریکی مطلق بود.


امیلیا که تمام مدت به زاخاریاس خیره شده بود زمانی که جسم زاخاریاس روی سکوی سنگی بیهوش شد به سرعت خودش را بالای سرش رساند. دستش را دراز کرد تا روی پیشانی او قرار بدهد که ناگهان دست پوسیده ی سبزرنگی از شکم زاخاریاس بیرون زد. خون تمام لباس امیلی را رنگ کرد. دست سبزرنگ تغییر شکل داد و به شکل درختچه ای در آمد که شاخه هایش را به اطراف رشد میداد.
جعفر کنار امیلی ظاهر شد و تعداد زیادی از شاخه ها را با یک حرکت چوبدستی از بین برد ولی هر شاخه جای خود را به شاخه ی دیگردی میداد. زاخاریاس نفس نمیکشید. چشمانش بسته بود. قابل تشخیص نبود که مرده یا هنوز در خلصه به سر میبرد.
سرعت رشد شاخه ها بیشتر شده بود. تکان میخوردند، از خود دفاع میرکردند و حتی با هجومی ناگهانی به جعفر و امیلیا حمله میکردند. نبرد سختی بود ولی سخت تر سرنوشت زاخاریاس بود.


زاخاریاس در خلسه قفل شده بود. نمیتوانس تکان بخورد. دست هیولای باستانی بیشتر در شکمش فرو میرفت. تاقریبا تا شانه. دستان زاخاریاس به سمت جاقو های دور کمرش رفت ولی رمقی برای بیرون آوردن آنها نداشت. پلک هایش سنگین شدند. چشمانش تار شد. و مرد...

بله. به همین سادگی، و مرد...

به راحتی یک خواب بود. راحت تر از هر خوابی. لذت بخش. آزاد. به هیچی فکر نمیکرد. بی وزن بود. بی درک بود. از همه مهمتر ، بی درد بود. موجی از زندگی وارد وجودش شد. موجی از خاطرات... . دوستان؛ خانواده.
مادری که با بی پدری بزرگش کرده بود؛ پدر بزرگی که برایش نقش پدر را بازی کرده بود؛ دوستانی در کنار هم میمردند؛ دختری با مو های مشکی و...
خوب زندگی کرده بود بهتر از خیلیا. شاید این بهترین زندگی ای بود که میتونست داشته باشه. شیرین بود. پایان شیرینی بود. برای آدمی تلخی مثل اون... شاید حتی بیش از اندازه شیرین بود.



- زاخااااریاااااسسس

امیلی خودش را از راهی که جعفر باز کرده بود به جسد زاخاریاس رسانده بود؛ به شکم دراز کشیده بود و سر او را در دست نگه داشته بود و اسم او را فریاد میزد. تمام تلاشش را برای برگرداندن زاخاریاس انجام میداد ولی بازگشتن او به اراده ی ارواح باستانی ای بود که امیلیا بارها از نیروی آنها کمک گرفته بود.


زاخاریاس معلق در پوچی زمزمه هایی را میشنوید. کسی اسمش را صدا میکرد. مثل تمام آن صبح هایی که مادرش او را از طبقه ی پایین خانه صدا میزد... مادرش بود؟ صبح شده بود؟ صدای زمزمه ها بلند تر میشدند و زاخاریاس هر بار بالشتش را محکم تر بغل میکرد. نمیخواست چشمانش را باز کند.


تالار سنگی معبد پر از گوسفند های رزمی کاری بود جعفر برای پر کردن جای خالی امیلیا احضار کرده بود(summon). سرعت حرکت شاخه ها بیشتر شده بود؛ حتی دیگر دفاع نمیکردند؛ فقط حجوم میبردند. جادوی امیلیا قوی تر شد. نور و حاله ی درخشانی تمام بدنش را فرا گرفته بود و تلاش میکرد آن را به زاخاریاس منطقل کند. انجام اینکار با وجود آگاهی درخت که میخواست وجود زاخاریاس را ببلعد و از جسم و روحش خود را دوباره متولد کند غیر ممکن به نظر میرسید اما امیلیا تسلیم نمیشد.


صدای زمزمه ها دیگر برای زاخاریاس قابل نادیده گرفتن نبودند. گرمایی را پشت سرش احساس کرد. به سمت پنجره ی اتاقش قلت زد. نور وحشتناک پنجره مجبورش کرد چشمانش را باز کند...
یک جفت چشم آبی سوزان جلوی چشمتنش... به خلسه بازگشته بود.دست به کمر برد. یک خنجر در گلوی هیولا فرو کرد و دوتای دیگر را در شانه هایش چپاند.
با تمام نیرو هیولا را به عقب هل میداد. توانست دستش را تا آرنج بیرون بکشد، تامچ...
در دنیای واقعی آن درخت دیوانه کوچک تر شده بود، قابل مهار شده بود. بلاخره کورسوی امیدی در دل امیلیا شکل گرفت.

زاخاریاس تمام تلاشش را میکرد؛ به یک انگشت رسیده بود ولی نمیتوانست آن را از بدنش خارج کند. همزمان که در خلسه خنجر چهارم را از کمربندش بیرون میاورد در دنیای واقعی نیز به زندگی برگشته بود. در خلسه خنجر را بیرون کشید و در واقعیت چوبدستی اش را بالا برد. با خنجر انگشت هیولا را برید و در واقعیت چوبدستی از را در تنه ی لاغر درخت هیولا فرو برد... به یاد شیرینی مرگ زمزمه کرد: <اکسپکترو، پاترونوم>

نور کور کننده ای تمام تالار را فرا گرفت. همزمان نور طلایی رنگی که از معجزه ی امیلی منتشر میشد با نور سفید طلسم زاخاریاس ترکیب شد.

تالار خالی بود. حتی درختی که جعفر با آن شطرنج بازی میکرد نیز بسیار خشک و پوسیده شده بود. روی شکمش زخمی نبود. زاخاریاس به همراه لکه‌ی کوچک سبز و سیاهی روی شکمش به زندگی برگشته بود...

زاخاریاس پسر!
اول باید یه عذرخواهی از طرف دامبلدور ازت بکنم که قبل از رفتنش به این پستت رسیدگی نکرد و رفت. یه عذرخواهی هم از طرف خودم باید بکنم که نیومدم اینجا رو چک کنم و مطمئن بشم که جوابت رو گرفتی!
اما هرچند دیر، اما بریم سراغ پست تو.
خب ما باید با تو چیکار کنیم؟
از یه طرف تعداد غلط‌های املایی- نگارشی پستت واقعاً زیاده و اصلاً نرمال نیست. از طرف مقابل اما کل پستت خیلی خوب و جون داره. دوباره از یه طرف اول پستت یه کم ریتمش کنده و یه جاهایی افت می‌کنه، اما تکه دوم پستت خیلی بهتر بود و هیجان خوبی داشت.
بعد اصلاً یه مشکل دیگه که داشتی این بود که اصل داستان قرار بود در مورد خاطره‌ای بنویسی که برای اجرای پاترونوس به ذهنت می‌اومد، ولی در اون مورد خیلی کم نوشتی.

ولی نهایتاً با توجه به این که پست جون داری بود و مشخصاً روش زمان گذاشته بودی، من در کل نمره قبولی رو بهت میدم.
می‌تونی بری سراغ دیدار مخفی دوم. این شما و این ققنوس معما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:19:48
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:20:26
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟