هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹:۵۲ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۰:۱۸
از گیل مامان!
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 497
آفلاین
-مامان کلی زحمت می کشه. مامان زحمتکش صبح پا میشه میره سر چشمه آب میاره. بعد به گاوای مامان پیازچه میده بخورن تا شیراشون طعم پیازچه بگیره و خاصیت شیراشون ارتقا پیدا کنه. بعدم شیراشونو میدوشه و ازش پنیر و خامه تولید میکنه. تازه گابریل مامانم از خواب بیدار میکنه بیاد بعد دوشیدن گاوا ماچ و بغلشون کنه و بهشون بگه چقدر بابت شیرشون ازشون ممنونه. گابریل مامان میگه این موضوع باعث افزایش شاخص امید به زندگی در گاوای مامان میشه ولی مامان نمیدونه شاخص امید به زندگی گاوای مامان چه تاثیری در شیرشون داره! بعدش مامان مرغای مامانو جمع میکنه و تخم مرغاشونو میذاره بمونن...مرغای مامانو میبره آب پز میکنه و بعدم زیر آب سرد میگیره و میذاره رو میز صبحونه. گابریل مامان اعتقاد داره مامان اشتباه میکنه و باید مرغارو بذاره بمونن و تخم مرغارو برداره آبپز کنه و زیر آب سرد بگیره و بذاره رو میز صبحونه اما مامان باهاش هم عقیده نیست. گابریل مامانم مرغای آب پز شده رو بغل میکنه و براشون روحی شاد رو آرزو میکنه!

مرگ نفس عمیقی کشید و با بی حوصلگی لیستی از جیبش در آورد و اسامی مرغ های درگذشته امروز "خانم قزی تاج قرمزی مامان"، "حنایی کله کچل مامان" و "اصغر تخم نگذار و بی خاصیت مامان" را از روی آن خط زد.

-چون اهالی خانه ریدل های مامان بسیار با کلاس هستند مامان چند لیوان آب نارنج طبیعی هم سر میز میذاره چون به نظرش نارنج از پرتقال خاصیتش بیشتره. مامان بعدش کوینو میبره مدرسه و سعی می‌کنه توی راه یه دسته موی شاخ شده ش رو با روغن ماهی صاف کنه اما همیشه پروژه ش با موفقیت شکست میخوره. بعدش مامان به فکر ناهار میفته و به همسر مامان میگه که بره کشک و شلغم بگیره بیاد تا آش شلغم بار بذاره اما بعدش یادش میاد که شوهر مامان اگر از خونه در بیاد سریعا فرار میکنه و میره پیش سیسیلیاش بنابراین با وردنه میره دنبالش و دست و پا زنان از وسط راه بر می گردوندش.

یک روز بعد:


-بعدش مامان لحافی که از پشمای گوسفندای جعفر تهیه کرده رو روی عزیز مامان میکشه و آرزو میکنه که زیتون بی هسته مامان فردا بتونه هورکراکس های بیشتری رو به مجموعه ش بیفزایه.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳:۰۹ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۹:۱۲
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 149
آنلاین
خلاصه: مروپ یه جیرجیرک رو توی ماهیتابه گذاشته که سرخ بشه که تام ریدل میاد و اون رو فراری میده. مروپ از شوهرش بابت فراری دادن غذاش شکایت میکنه. الستور مون که یه شیطان دیوونه است قاضی و جعفر وکیل مروپ میشه. تام ریدل که وکیل نداشت اعتراض میکنه و قاضی، مرگ رو به عنوان وکیلش انتخاب میکنه. اما تام نگرانه که مرگ اون رو با خودش ببره!

مروپ که دیگه صبرش داشت تموم میشد، عصبی به تام نکاه میکنه.
جعفر که متوجه نگاه عصبی اون میشه، دستش رو بالا میبره تا از قاضی اجازه صحبت بگیره و از موکلش دفاع کنه.
- جناب قاضی اجازه هست؟

الستور خیلی از اینکه اونها یاد گرفته بودن قبل از صحبت کردن اجازه بگیرن راضی بود. با لبخندی که حالا گشادتر هم شده بود سرش رو به معنای اجازه دادن رو به جعفر تکون میده.

- جناب قاضی! آقای ریدل الان دارن به موکل بنده توهین میکنن. اگر این ی ادبی ها ادامه داشته باشه خانم گانت میتونن در این مورد هم ازشون شکایت کنن!
- بله! درسته!

الستور حرف جعفر رو تایید کرد.
جعفر که دید حرفاش توسط قاضی قبول شده با دستش به پهلوی مروپ میزنه.
مروپ که میفهمه منظورش چیه شروع میکنه به گریه کردن.
- آقای قاضی! اینجا داره در حق مامان ظلم میشه... مامان کلی زحمت میکشه!



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹:۰۸ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۹:۲۰
از عمارت ریدل ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 23
آفلاین
تام خیلی آروم نزدیک وکیلش میشه تا چیزی رو درگوشش محرمانه بگه.
-میگم تو وکیلمی دیگه مگه نه؟ وکیلم که کاری به ضرر موکلش نمیکنه. پس نتیجتا رای هرچی بشه منو با خودت نمیبری، درسته؟ ببین گوشت من خیلی بد مزه س. انقدر مروپ غذاهای من در آوردی به خوردم داده سلول هام همه به جون هم افتادن پس منو نخور باشه؟
-اولا که: وکیلت شدم چون جناب الستور احضارم کرد! به احترام ایشون رد نکردم به میل و خواست خودم نبود. دوما: رای هرچی هم بشه لیست دست من محرمانه س نمیتونم اسرار کائناتو پیش موجودات فانی فاش کنم. سوما: مگه من آدم خوارم؟ من مرگم نمیخورمت که روحتو میگیرم.
با اینکه کل مکالماتشون در گوشی بود اما گوش های الستور تیز تر از اون چیزی بود که فکر میکردن و با گوشه چشم نگاهی غضب ناک به اونها انداخت و دوباره همه جا ساکت شد.
-انگار در جایگاه متهم حرف برای زدن زیاد داری بسیار خب اگه چیزی برای گفتن داری بلند بگو ماهم میشنویم. فقط این بار جواب سئوال های منو باید بدی.
-چشم.

سر و صورت تام از ترس خیس عرق سرد شده بود.

-با توجه به تفهیم اتهامی که شدی آیا جوابی برای دفاع از خودت داری؟
-جناب قاضی راستش من دیگه جونم به لبم رسیده بود هر روز غذاهایی که آدم خوارهای آفریقا هم از گرسنگی نگاهشونم نمیکنن چه برسه بخورن، به خوردم میداد. اسمشم گذاشته خلاقیت آشپزی. میگه یه همسرکدبانو داری که از هر انگشتش یه هنر میباره باید خوشحالم باشی، زن های مردم که از این هنرا ندارن.
-عجب!
-خب توهم نداشته باش. توهم روشون خب. مرلینااا من کی از تو توقع داشتم که اینهمه خلاقیت به خرج بدی. اصلا بشینیم خونه خودم دوتا پیتزا سفارش میدم سالم، سریع، خوشمزه. نه اینکه یه روز شاد و خرم بعد از سم پاشی گل هام برگردم ببینم یه کاسه که یه چیزای سیاه و بنفش طور مایع در حال قل قل کردن تو کاسه میذاره جلوم میگه بخور. با چشمای قلب قلبی هم میشنه تا قطره آخرو سر بکشم وگرنه منو با طناب میبنده به صندلی الکتریکی و تا ذره آخرو میریزه تو حلقم. اون روز هم دقیقا همین طور بود. هی میگم زن بیا بریم رستوران پاستا با سس آلفردو بزنیم تو رگ میگه یعنی دیگه از غذاهایی که با عشق درست میکنم نمیخوری؟ میگمم هم نه باز اون معجون کذایی رو در میاره برام.


S.O.S


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸:۲۴ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۱:۳۸
از هرجا که تو بخوای!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
گردانندگان سایت
پیام: 92
آفلاین
سر تمام حضار در دادگاه به صورت اتوماتیک‌وار به سمتی می‌چرخه که ال عصاش رو نشونه رفته بود. موجودی عجیب و سیاه‌پوش با داسی در دست، ناگهان وسط دادگاه ظاهر شده بود.
- سلام الستور! با این که وسط انتقال دادن روح یکی به جهنم بودم، ولی تا درخواستت رو دیدم نتونستم نه بگم. مطمئنم که مثل همیشه ماجرایی هیجان‌انگیز برام رقم زدی نه؟
- اوه البته که همینطوره مرگ عزیز.

مرگ نگاهی به اطراف می‌ندازه و از شکل و شمایل محیطی که توش قرار داره حدس درستی از موقعیت می‌زنه.
- همم یه دادگاه؟ کی قراره اعدام بشه؟

الستور با نگاهش به تام اشاره می‌کنه. تام رنگش همچون گچ سفید می‌شه، دست و پاش شل می‌شه و به سختی آب دهنشو قورت می‌ده. الستور که پر کشیدنِ روحِ تام از وجودش از شدت ترس رو می‌دید و نمی‌خواست متهم قبل از مشخص شدن حکمش از دست بره، شروع به صحبت می‌کنه.
- ایشون نیاز به وکیل داشت و به نظرم رسید کی بهتر از خودت!

دوباره رنگ به رخسار تام برمی‌گرده، عرق پیشونیشو پاک می‌کنه و نفس راحتی می‌کشه.
- ممنونم بابت وکیل آقای قاضی. هی خانوم، آماده شو که قراره دادگاهو ببازی!

تام همزمان نگاه معناداری به مروپ می‌ندازه. وکیل مرگ در مقابل وکیل جعفر. به نظر ورق برگشته بود نه؟ تام تو همین فکر و خیالا بود که ناگهان منابع نور دادگاه شروع به سوسو زدن می‌کنه و رنگ محیط به سبز تغییر می‌کنه. توجه‌ها به الستور جلب می‌شه که شاخ‌هاش به طور کامل در اومده بود و چشمای سرخ‌رنگش این‌بار به جای قرار داشتن در پس زمینه‌ای به همون رنگ، در سیاهی غرق شده بود. الستور از جایگاه قاضی پایین میاد، تهدیدکنان به سمت تام حرکت می‌کنه و صدای رادیوییش با پس زمینه آهنگی ترسناک تو کل دادگاه می‌پیچه.
- اگه یک بار دیگه بدون اجازه صحبت کنی، زبونتو شرحه شرحه می‌کنم و صدای جیغ و فریادت رو برای هرکس دیگه‌ای که بخواد بی‌اجازه صحبت کنه و قانون دادگاه منو زیر پا بذاره، پخش می‌کنم!

تام که از ترس پخش زمین شده بود، با دیدن الستور که با یک حرکت سریع جلوش قد علم کرده بود، با صدایی لرزان پاسخ می‌ده:
- فهمیدم.
- خوبه!

نور محیط به حالت عادی برمی‌گرده و شاخ‌ها و چشم‌های الستور به شکل قبل می‌شن. الستور به جایگاه قاضی برمی‌گرده و پاپیون لباسشو صاف می‌کنه.
- دادگاه رو با حضور هر دو وکیل ادامه می‌دیم!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۹ ۱۵:۲۴:۱۳


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶:۵۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۹:۱۲
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 149
آنلاین
قاضی با لبخند عجیب و همیشگی‌ خودش، نگاهی به جعفر انداخت. جعفر کاملا حالت وکیل های موفقی رو گرفته بود که تا حالا هیچکدوم از دادگاه هاشون رو نباختن! مروپ هم با بغض و ناراحتی به شوهر خیانتکارش نگاه میکرد.
- حیف اون همه غذایی که مامان با عشق برات درست کرد! حیف اون همه غذاهای مامان که تو خوردی‌شون!

تام، درحالی با تعجب به مروپ نگاه میکرد، به خودش اشاره کرد و گفت:
- من؟ با عشق؟ خوردم؟ چرا دروغ میگی آخه زن! من کِی یه غذای درست و حسابی خوردم؟ تو...

قاضی که دید کنترل دادگاه از دستش داره خارج میشه، چکشش رو چند بار به میز کوبید.
- ساکت! دفعه بعدی هرکی بدون اجازه صحبت کنه میندازم بیرون!

تام که متوجه شد که اگه بدون اجازه صحبت کنه از دادگاه میدازنش بیرون، دستش رو بالا برد.
- آقای قاضی، اجازه؟

الستور که از اینکار تام کاملا راضی بود، سرش رو به نشونه تایید تکون داد و با لبخند بهش نگاه کرد.

- آقای قاضی! آخه این نامردی نیست که من وکیل ندارم؟ یعنی چی؟ چرا تبعیض قائل میشین؟

قاضی یکم فکر کرد. حتی برگشت و با سایه اش هم مشورت کرد! بعد چند دقیقه به نتیجه رسید.
- به عنوان قاضی، به این حرف تام ریدل فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که کاملا حق داره! از اون جهت که متهم وقت برای انتخاب وکیل نداره، دادگاه مسئوله که برای اون وکیل پیدا کنه.

تام، با لبخند خبیثانه اش به مروپ و جعفر نگاه کرد و تو دلش دعا میکرد که حداقل وکیلش مثل آدمای توی دادگاه عجیب و غریب نباشه. اما اون نمی‌دونست که وکیلش از تموم افراد داخل دادگاه، عجیب ترِ!



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۵۰:۱۲ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۶:۴۵:۱۷
از قدرت گوسفندام بترس
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 90
آفلاین
دادگاه عجیبی بود. نه فقط چون موضوع شکایت، گم شدن جیرجیرکی بود که مامان مروپ برای پخت آماده کرده بود. یا چون تام ریدل بدبخت، حشره ای رو که همه قبول دارن پختن و خوردنش بلا مانعه، از روی دلسوزی حشره رو نمک زده و نیمه برشته از پنجره فراری داده بود و مجرم شناخته شده بود. یا چون قاضی دادگاه فردی کریپی، سادیسمی و زاویه دار، به طوری که همیشه با نگاهی با زاویه 45 درجه بهت نگاه میکنه، بود.

همه اینها باعث شده بودن که دادگاه عجیب بشه، اما هنوز ویژگی های عجیب این دادگاه تموم نشده بودن. وکیلی که چند لحظه پیش بدلیل صحبت بدون اجازه در دادگاه مورد مواخذه قاضی قرار گرفته بود، آب دهانشو قورت داده بود، عرق پیشونیشو پاک کرده بود و سکوت اختیار کرده بود، تصمیم گرفت دیگه سکوت اختیار نکنه. به هرحال وکیل مامان مروپ بود و به جای حق الزحمه، کلی میوه و آبمیوه خورده بود و متعهد شده بود که از مامان دفاع کنه.

- جناب قاضی! اجازه دارم که صحبت کنم؟

الستور که دید وکیل به اشتباه خودش پی برده، لبخندش دندان نما شد و بدون اینکه کمی از شدت لبخندش کم کنه گفت:
- من از بانو گانت پرسیدم. ایشون اجازه منو داره. شماهم برای صحبت نیاز به اجازه ایشون دارید.
- مامان به هلوی چلوسیده مامان هلوی نچلوسیده داده که بیاد و از مامان دفاع کنه.

وکیل با چوبش، کمی پیشانی اش رو خاروند. خود وکیل یکی از همون ویژگی های عجیب دادگاه بود. وکیل قبلا چوپان بود و با لهجه صحبت می کرد، دور و برش پر از گوسفند بود و البته هیچ اطلاعاتی از وکالت سرش نمیشد. اما حالا نه لهجه داشت، نه خبری از گوسفند بود و...

- جناب قاضی و اعضای هیئت منصفه. ظهر یک هفته ی پیش، طی یک اقدام عمدی و از روی قصد و غرض، مجرم اقلام خوراکی موکل بنده رو دزدیده و پس از آن مفقود کرده. این اقدام موجب ضرر روحی، عاطفی و روانی به روحیات پاک و لطیف یک مادر شده. بنده طبق ماده 506 اساسنامه قضاوت شورای زوپس درخواست اشد مجازات رو خواهانم.

و کاملا از وکالت سرش می شد. وکیل جعفر بود. عجیب بود! نبود؟


ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۵ ۰:۵۵:۲۹


تصویر کوچک شده



Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تو آغوش پروفسور! درحال خوردن شکلات های مهتابی!
از زیر سایه هر دوشون!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۱۲ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۲۷
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
و بعد قاضی هم لبخند مورمورکننده‌ای زد و دندون‌های تیزش رو به نمایش گذاشت.
- خب خب... اینجا چی داریم؟

قاضی چشمای قرمزشو تنگ کرد و تمام حضار رو از نظر گذروند، حضار سعی میکردن تا حد امکان به چشماش و قیافه کابوس‌وارش نگاه نکنن، ولی صدای رادیویی قاضی، انگار از بغل گوش و حتی داخل سرشون پخش میشد، و شدیدا اذیت کننده بود.

- جناب قاضی، موکل بنده به روند رسیدگی به...

قاضی عصاش رو از زیر میز بیرون آورد، و همونطور که لبخند میزد، کوبیدش روی میز.
- آه آه! اجازه نداده بودم صحبت کنید، داده بودم؟

وکیل موفق شد ببینه که شاخ‌های گوزن مانند قاضی مقداری رشد کردن و چشماش تیره‌تر و وحشی‌تر شدن. بنابراین آب دهانشو قورت داد، عرق پیشونیشو پاک کرد و سکوت اختیار کرد.
و قیافه قاضی هم به حالت تقریباً عادیش برگشت.
- بنده الستور مون هستم، قاضی این جلسه دادگاه و دارای گواهی رسمی قضاوت از شورای زوپس. همون‌طور که میدونید امروز جمع شدیم تا به شکایت بانو مروپ گانت، از همسرشون تام ریدل ماگل رسیدگی کنیم.

- برداشتن یه ماگلو آوردن تو دادگاه ما و هوای اینجارو آلوده کردن.

الستور زیاد به اظهار نظر نژادپرستانه اون شخص که به نظر میومد در واقع سرایدار دادگاهه و داره زباله جارو میکنه، اهمیت نداد، ولی به این موضوع اهمیت داد که وسط حرفش پریدن و زیاد خوشحال نشد. بنابراین در حالی که لبخندشو حفظ کرده بود، اخمی کرد، عصاشو تکون داد، و با قدرت منوی مدیریتش چندتا بازوی سیاه، ضخیم و خفن احضار کرد و سرایدارو گرفت و از پنجره دادگاه پرت کرد بیرون که دیگه از این حرکتا نکنه.
و اینبار تمام حضار عرق پیشونیشون رو با اضطراب پاک کردن، گیر افتادن با یک قاضی کریپی و سادیسمی که حتی به خودش زحمت نداده بود لباس قضاوت بپوشه و با کت و شلوار قرمزش سر جلسه حاضر شده بود، زیاد آرامش‌بخش نبود!

- خب پس، بانو گانت عزیز، قراره برام تعریف کنید چه اتفاقی افتاده؟


ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۴ ۲۲:۱۸:۵۳

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۵۸ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۰:۱۸
از گیل مامان!
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 497
آفلاین
سوژه جدید


-جیرجیرک مامان، مامان داره میره برنج پاک کنه. این نمکدون، اینم فلفلدون. یادت نره پنج دقیقه دیگه از داخل تابه پاشی و به اون طرف بخوابی تا خوب مغز پخت بشی! میخوام داخلت خوب ترد بشه. باشه مامان جان؟
-جیر.

راستش را بخواهید این "جیر" چندان از روی رغبت نبود. اصلا خودتان را بگذارید جای جیرجیرک! ترجیح می دادید در تابه سرخ شوید یا در سرخ کن جدید مامان در روغن غوطه ور شوید و باز هم سرخ شوید؟

در همین لحظات که جیرجیرک با چهار دستش نمک دان را بلند می کرد و روی خودش می پاشید، ناگهان مردی از زیر میز آشپزخانه بیرون آمد.
-معلوم نیست امروز چه آشی برام پخته! ای خدا...تو توی اون تابه چیکار میکنی؟

جیرجیرک نگاه افسرده ای به تام ریدل انداخت و با یکی از دستانش به خودش اشاره کرد؛ اما تعادل نمکدان برهم خورد و بر سرش فرود آمد.
-جیــــر!
-هی ببین چی میگم. من بهت کمک میکنم فرار کنی بری. فقط خواهشا دیگه تا شعاع ده هزار کیلومتری این خونه پیدات نشه. برو به سلامت!

حشره نمکی را به لب پنجره رساند و آن را باز کرد. جیرجیرک خوشحال و خندان جستی زد و به آغوش باز طبیعت بازگشت. تام هم دوست داشت جستی بزند و به آغوش باز سیسیلیا بازگردد اما امان از پنجره کوچک!


یک هفته بعد - دادسرای عمومی جادوگران!

-بعدش مامان برگشت و دید جا نمکیه اما جیرجیرک مامان نیست! مامان دلش خیلی شکست و الان یک هفته س داره کل خونه رو دنبالش میگرده اما نیست که نیست.

صورت قاضی جدی بود اما سایه قاضی که در پشت صندلی اش قرار داشت لبخند مور مور کننده ای که دندان های تیزش را به نمایش می گذاشت بر لب داشت. کمی سرش را کج کرد و نگاهی به حضار پر جمعیت دادگاه انداخت. با همان یک نگاه مرموز، حضاری که لحظه ای قبل مشغول تحلیل و بررسی پرونده بودند بلافاصله در سکوت عمیقی فرو رفتند.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۴۱:۵۲ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 234
آفلاین
-پست پایانی-

جاپ تصمیم گرفت تا معما را بگویید ولی قبل از اینکه دهان باز کند پس‌کله‌ای پسِ سرش فرود آمد و او با صورت روی زمین افتاد، جادوآموزان با چشمانی گشاد شده به کسی که پس‌کله‌ای را زده نگاه کردند و سایه پس‌کله‌زن روی صورتشان افتاد. شخص، قد بسیار کوتاهی داشت و سیبیل‌هایش خیلی پرپشت بود، انقدر پرپشت بود که از بینی به پایینش آن را شکل یک ژاکت پوشانده بود.

-اصغر سیبیلو!
جادوآموزان و پیتر روبروی اصغر سیبیلو بودند و نمیدانستند باید چه کاری انجام دهند، حتی پیتر تصور میکرد اصغر کمی قدبلندتر باشد، ولی نبود. پیتر از خودش خجالت کشید. اصغر سبیلو چوب جادویش را برداشت و به سمت پلاکس گرفت. پلاکس کمی جابه‌جا شد و رفت پشت پیتر.
پیتر با ناباوری برگشت و گفت:
-عه! منو سپر انسانی خودت قرار نده! شرم کن! حیا کن!

ولی پلاکس اهمیتی نداد و بیش از قبل پشت پیتر چمباتمه زد، اصغر که دید زدن پلاکس فایده‌ای ندارد چوب دستی‌اش را به سمت لینی گرفت، لینی که هنوز هم تفی بود برگشت و به چوب دستی نگاه کرد، و سپس به سرعت رفت توی گوش پیتر.

پیتر با بغض گفت:
-خجالت نمیکشین منو سپر خودتون قرار میدین؟ من مگه شهردار عزیز و دوست داشتنی‌تون نبودم؟ کارم به سپر شدن رسید؟
و سپس با همان کسانی که او را سپر قرار داده بودند به جلو رفت و سعی کرد با اصغر به آرامی رفتار کند، اصغر سیبیلو بود، درست مثل اسمش. درواقع حتی سیبیلوتر از چیزی که اسمش نشان میداد، چیزی در مایه‌های خیلی سیبیلو. بیش از حد سیبیلو. پسر دستانش را بالا برد و شروع کرد به حرف زدن.
-ببین اصغر، ما میتونیم با هم مذاکرات مسالمت‌آمیز داشته باشیم، درسته تو توی زندان بودی و چیزی نمیدونی ولی اگه بذاری ما بریم من قول میدم برات از زندان تخفیف بگیرم. خب؟
-نه. کار اصغر کشتنه. من میخواهم شمارو بکشم.
-عه، واقعا؟

ولی قبل از اینکه اصغر بتواند حرفی بزند معجره اتفاق افتاد، همه چیز گویا زلزله‌ای در شهر برپاست می‌لرزید و همه در تلاش بودند تا تعادل خود را حفظ کنند. پیتر روی زمین و لینی از توی گوشش بیرون افتاد و روی زمین سر خورد، زمین تفی شد.
اصغر اما قدرت خوبی در حفظ تعادل داشت و مثل بقیه جادوآموزها و پیتر روی زمین نیفتاد، برای همین همان‌طور که تعادلش راحفظ میکرد چوب‌دستی‌اش را به سمت پیتر گرفت. ولی هیچ طلسمی از آن خارج نشد و قبل از اینکه اصغر علت آن را جویا شود سقف دادسرا کنده شد و جسمی نورانی از آسمان وارد دادسرا شد.

یکی از جادوآموزان گفت:
-عه بوعلی‌سینا!
-نه‌بابا اون عیسی مسیحه! سلام جیزز کرایست!
-آدم‌فضایی اون بالاست!

جسم نورانی روی زمین فرود آمد و کم‌کم چهره‌اش برای همگام آشکار شد، او نه بوعلی‌سینا بود نه آدم فضایی و نه عیسی مسیح، او...
-مرلینم! شماها چجوری پیامبر خودتونو فراموش کردین؟! بزنم برین پیش بچه‌های بالا؟
-عه؟

مرلین عصبانی‌تر، پیرتر و معمولی‌تر از چیزی بود که به نظر میرسید. عصای جادویش در دستانش بود و لباسی پوشیده بود که از یک پیامبر انتظار میرفت، ریش سفید و بلندی داشت و عصبانی بود. قطعا اگر شما یک پیامبر باشید و فراموشتان کنند عصبانی میشوید.
پیتر بلند شد و روبروی مرلین ایستاد.
-سلام بر مرلین! پیامبر بالا، پاک‌ترین جادوگر، دیدار با شما افتخاره برای من... و بچه‌ها. خوشحالم که همچین شخصیت مهم و فرهنگی برای ما اومده. درود بچه‌های بالا بر شما.
-درودمون برتو.
-فقط جسارتا میتونم بپرسم چرا اومدین اینجا؟

مرلین باورش نمیشد که پیامبر چه جادوگرهایی است. با عصبانیت بیشتر از قبل به پیتر چشم‌غره رفت.
-ابله! شماها با اصغر سیبیلو در افتادین و سوژه داره تموم میشه! ول‌تون کنم میمیرین! من از طرف بچه‌های بالا دستور دارم با اصغر صحبت کنم و شمارو برگردونم به کار زندگیتون!
-عه؟ چشم، بفرما. قدم رنجه فرمودید. پاک‌ترین جادوگر دنیا.

مرلین چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و به سمت اصغر رفت، دستش را روی شانه اصغر گذاشت و درِ گوشش صحبت کرد،اصغر بدون هیچ عجله‌ای شروع به گوش دادن کرد.

یک ساعت بعد-بیرون از دادسرا-
-پس درس مهمی که از این ماجرا گرفتیم چی بود؟
-اینکه همیشه نظم و همکاری داشته باشیم؟

پیتر با دلسوزی به دانش‌آموز با آن دل پاکش نگاه کرد و دستی روی سرش کشید، از نیمکت کنار دادسرا پایین آمد و دور جادوآموزها که با یک پتو دورشان روی زمین نشسته بودند و حرف‌های پیتر را گوش می‌دادند نگاه کرد.
-کسی میتونه بگه چی یاد گرفتین از این ماجرا؟
-اینکه مرلین وجود داره؟
-خب... آره. ولی نه، کسی نظری نداره؟

پسر به گروه نگاه کرد، کسی نظری نداشت. برای همین لبخندی دندان‌نما زد و به مرلین که چندمتر آن‌طرف‌تر و در حال عروج به آسمان بود نگاه کرد و برای جادوآموزها توضیح داد.
-گاهی اصلا نظم و همکاری مهم نیست. میدونم داره افکار معصومانه‌تون به هم میریزه ولی گاهی اصلا همکاری کار خوبی نیست. بعضی وقتا باید منتظر یه مرلین موند تا اوضاع رو درست کنه و سوژه‌مون رو تموم کنه.
-وای. راستش من اصلا نفهمیدم چی شد. شما فهمیدین؟
-نه والا منم نفهمیدم ، احتمالا اینارو سال بعد یاد میگیریم!

لبخند پیتر پررنگ‌ تر شد و برای بچه‌ها دست تکان داد و از آن‌ها خداحافظی کرد، سپس به سمت چپ پیچید و پشت دادسرا، اصغر را دید که درحال دستکاری کردن برق ماگلی دادسرا بود. دستش را روی شانه اصغر گذاشت و هردو همراه با هم به سمت خانه ریدل رفتند تا پیتر یک شرور جدید را همانطور که مرلین-که از قضا مرگخوار بود- گفته بود به اربابش معرفی کند.




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۱۶ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲
از سی سی جی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
- وگرنه چی؟
دانش آموزی که قدرت های سوپرمن وار جاپ را دست کم گرفته بود در همان لحظه سنگ شد!

- چی کارش کردی؟
- راست راستی سنگ شد؟
- آخه چجوری حتی نگاهشم نکرد؛ همینطوری یه دفعه سنگ شد.

جاپ چشم غره ای رفت.
- گفتم که من جاپ هستم! من می تونم آدما رو سنگ کنم.

دانش آموزی که از اول سوژه تا الان سکوت کرده بود رو به جاپ گفت:
- شما که می خواین به ما کمک کنید پس این جنگولک بازیا چیه؟ چرا اصلا می خواین کمک کنید که بکشید؟ از کمک کردن به ما چی بهتون می رسه؟

به جاپ بر خورده بود! زیرا ازدوران طفولیت جاپ، تسترال خواهانی بود. او می خواست که به او توجه شود، می خواست با طرح کردن معما مهم شود. می خواست یک بار در عمرش هم که شده مردم او را جدی بگیرند. جاپ از بیماری "جدی گرفته نشدن مضمن" رنج می برد و به همین دلیل عقده ای شده بود. ولی جاپ هیچگاه کوتاه نمی آمد.
- فقط امتحان کنید و ببینید چه اتفاقی واسه تون می افته!

گویا دانش آموزان چاره ای دیگری نداشتند. آیا شکست دادن اصغر سیبیل ارزش مردن داشت؟ جواب بله بود! مردن بهتر از تحت سلطه اصغر سیبیل بودن، بود! دانش آموزان می مردند اما ذلت را نمی پذیرفتند. البته چاره دیگر هم نداشتند! چه می خواستند و چه نمی خواستند باید جواب معما را می دادند وگرنه مانند دانش آموز حاضر جواب، سنگ می شدند. آنها تصمیم خود را گرفته بودن، معما را حل می کردند.
دانش آموزی که از همه شجاع تر به نظر می آمد، نگاهی پر از امید به همکلاسی هایش انداخت و سپس رو به جاپ گفت:
- معما رو بگو ما آماده ایم!










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.