هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: دیروز ۱۰:۳۵:۲۴
#1
«اردوی علمی هاگوارتز»
-مرحله اول-

-قوانین اردو-

-بفرمایید، اینم از دادسرای لندن!

پیتر این را گفت و همراه با لبخند نمایشی‌اش در دادسرا را برای جادوآموزهای هاگوارتز باز کرد تا به آنجا دادسرای شهرش را نشان دهد. اردوهای علمی هاگوارتز، قرار بود که برای جادوآموزهای دنیای جادوگری، کمک و چراغ روشنی برای انتخاب شغلشان در آینده یا حتی شناختشان از اطراف دنیای جادوگری باشد.

پیتر وارد دادسرا شد و برای کارمندان که با تعجب به او نگاه میکردند سری تکان داد و به لبخند زدن ادامه داد. جادوآموزها با اشتیاق زیادشان وارد دادسرا شدند و همانطور که آن اطراف میگشتند شروع کردند به سوال پرسیدن از پیتر.
-یه سوال دارم، کار دادسرا چیه؟
-کار دادسرا رسیدن به دادهاست.
-چه جالب.

ایوا به عنوان دومین نفر دستش را بلند کرد و همانطور که روی سنگ‌های دادسرای لندن دست می‌کشید پرسید:
-اینارو میشه خورد؟
-چی؟ نه! دادسرا خوردنی نیست ایوا!
-چه جالب.

پیتر نفسش را به سرعت بیرون داد و دانش‌آموزهای اردو را به سمت دادگاه و قاضی‌های جادویی هدایت کرد تا به آن‌ها نحوه کارشان را توضیح دهد، دادسرا از سنگ‌های درخشان و سفیدرنگی درست شده بود و همه‌چیز در آنجا پر از نظم و آرامش بود.
-اینم از کار قاضی‌ها، کسی سوالی نداره؟
کتی به اطراف نگاه کرد و پرسید:
-زندانیا رو کجا نگه میدارین؟
-زندانیای مهم اینجا نگه داری نمیشن... چون بعضی وقتا افراد خطرناکی میان اینجا و ممکنه یکیشون موفق به فرار بشه و بقیه زندانیا رو فراری بده، برای همین زندانیایی که جرمای خطرناکی انجام دادن گاهی اینجا قضاوت میشن و از همینجا به سمت زندان فوق امن جادوگری که از یه لوله از زیرِزمین به اینجا راه داره میرن.
-چرا زندانیا به اینجا وصلن؟ امکان داره که یکی از زندان فوق امنش فرار کنه و بیاد اینجا بقیه رو آزاد کنه و انتقام بگیره؟

پیتر لبخندی زد و گفت:
-نه ارکو، این زندان واقعا امنه و هیچ کسی نمیتونه فرار کنه ازش.. تازه توی تونل پر نگهبانه. هیچ مجرمی نمیتونه ازش رد بـشـ...

صدای جیغ و دادی از فاصله‌ای دور به گوششان رسید و دنبال آن یکی از مأموران وارد راهرو شد و با ترس و لرز گفت:
-اصغر سیبیلو تونسته از زندان غیرقابل فرار و امن لندن فرار کنه!
-قطعا نمیتونه از سربازای فوق پیشرفته و آموزش‌دیدمون رد بشه!
-اصغر سیبیلو از سربازای فوق پیشرفته و آموزش‎‌دیدمون رد شده!
-مشکلی نیست.. میتونیم قبل از رسیدنش فرار کنیم و بسپریمش به کارآگاه‌های دنیای جادوگری.
- اصغر سیبیلو قفل درارو پیدا کرده و روی همه پنجره‌ها یه پوشش فلزی کشیده و در اصلی رو قفل کرده!

پیتر اول به کارمند و سپس به دانش‌آموزها نگاه کرد. او همراه با یک گروه جادوآموز و یک قاتل و جنایتکار حرفه‌ای در یک دادسرای بدون راه خروج گیر افتاده بود و تنها راهش این بود که با همان جادوآموزها که هیچ سررشته‌ای از قتل نداشتند قاتل را گیر بیندازد.


-قوانین اردو-


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۷ ۱۰:۴۰:۳۵

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰:۴۹ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#2
ارکو و جیسون با شنیدن دستور جدید لرد به چپ پیچیدند.
-چپ و راستتون رو بلدین؟ چیکار دارین میکنین؟! اصلا به چه علت زنده‌این شماها؟

ارکو خودش را گیج شده نشان داد و همانطور که به جیسون نگاه میکرد گفت:
-ارباب؟
جیسون نیز معنی نگاه ارکو را فهمید و او را همراهی کرد.
-ارباب... کدوم سمت بریم؟

لرد که سعی داشت آرامش خودش را حفظ کند نفس عمیقی کشید و تلاش کرد تا ارتعاشات مغز ایوا را پیدا کند، چشمانش را بست و کمی فکر کرد و جواب آخرش را گفت.
-تصمیمون رو گرفتیم. برین سمت راست.

ارکو به سمت راست و جیسون به سمت چپ حرکت کرد و همین باعث شد که تعادل ستون-لرد از دستشان خارج شود و ستون روی زمین بیوفتد. ستون لرد قدرتمند روی زمین فرود آمد و به ارکو و جیسون نگاه کرد.
-مگر نگفتیم برین سمت راست؟ چرا رفتین سمت چپ؟
-ارباب.. من رفتم سمت راست.
-سمت راست.. سمت راست کدوم وره؟

و همین باعث شد که مرگخوارها که از دست جیسون و ارکو عاصی شده بودند به سمت ستون لرد حرکت کنند و سعی کنند تا جای ارکو و جیسون را پر کنند.
-ارباب من بیام؟
-میدونستین من دو واحد مسیریابی ستونی پاس کردم ارباب؟
- من و لینی توی هدایت کردن یه ستون فوق العاده‌ایم، حتی من قبل از اینکه مرگخوار شم هدایتگر ستون بودم.

ولی لرد با دیدن مرگخوارهای هدایتگرش هیچ حرفی نزد و بیشتر توجهش به سمت وفادارترین مرگخوارش جلب شد، بلا بدون هیچ حرفی به سمت لرد آمد و ستون را یک تنه بلند کرد و همانطور که بقیه مرگخوارها و مخصوصا ارکو و جیسون چشم غره میرفت گفت:
-ارباب، کدوم سمت برم؟

ارکو و جیسون نباید اجازه میدانند که لرد و بلا به مغز برسند.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵:۰۳ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#3
جیب بلا خیلی گرم بود، خیلی خیلی گرم بود، بیش از حد گرم بود و همین باعث شده بود پیتر با ناراحتی و غم و اندوه با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد از بلا که در حال گشتن بود چیزی بخواهد.
-بلا؟ من گناه دارما. یادت میاد اون‌موقع‌ها که برات خبرچینی رودولفو میکردم؟ یادته چقدر وفادار بودم بهت؟

اما مثل اینکه بلا هیچ اهمیتی به حرف‌های احساسی پیتر نمیداد و با تمرکز زیادی مشغول دنبال مغز ایوا گشتن بود. برای همین پیتر سعی کرد بیشتر از قبل برای جلب توجه بلا تلاش کند.
-بلا گوش میکنی؟ من فقط میخواستم از ارباب مواظبت کنم، وگرنه تو همیشه مرگخوار شماره یک ارباب بودی، من اصلا کاره‌ای نبودم.. یادت میاد؟

بلا همانطور که خم شده بود زیر مبل وزارتخانه نگاه میکرد دستش را در آن یکی جیبش کرد و اسکرین‌شات‌هایی حاوی حرف‌های پیتر به لرد را بیرون کشید و در آن یکی جیبش و روی سر پیتر انداخت.
-پیتر فکر کردی من احمقم؟ این اسکرین شاتارو میبینی؟ پلاکس برام گرفتتشون. دیگه سعی نکن منو گول بزنی.

پیتر همانطور که می‌لرزید و حرف‌های خودش را در اسکرین شات‌ها می‌دید سعی کرد آرامش خودش را در مقابل کاری که پلاکس کرده حفظ کند و سر جایش بماند.
و پس از چنددقیقه که پیتر در حال فکر کردن درباره راه نجاتش بودد، صدای شاد بلا باعث شد از جا بپرد. بلا با صدای بلند گفت:
-مغز پیدا کردم! این مغز ایواسـ... صبر کن ببینم؛ این مغز توئه تام؟ چرا روش اسم تام نوشته؟ تام چرا مغزتو جمع نمی‌کنی؟

تام به سرعت به سمت بلا دوید و مغزش را برداشت، تازگی‌ها اعضای بدن تام بیشتر از قبل از جایشان کنده میشدند و گم میشدند. بلا زیرلب غرغر کرد و راهش را ادامه داد تا مغز ایوا را پیدا کند و درست همان موقع صدای لینی از دور به گوش رسید.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹:۰۸ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#4
خلاصه:
شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا متوجه میشن که شونه لرد دست دامبلدور و محفلیاست و در خونه گریمولد، نقش شونه دامبلدور رو ایفا میکنه. برای همین تصمیم گرفتن فکراشونو روی هم بریزن و تصمیم بگیرن که باید چیکار کنن.
__________________________________
-بهترین کار اینه که از دامبلدور اون شونه رو بدزدیم!

کتی با صدای بلند این نقشه را در جمع مرگخوارها مطرح کرد و پس از چندثانیه صداهای تایید و خوشحالی از رسیدن به یک نقشه واحد در گروهشان پخش شد.
-آره دقیقا!
-چه نقشه‌ خوبی! مطمئنم میتونیم موفق شیم!
-بزن بریم!

و به این ترتیب، مرگخوارها که به یک نقشه واحد رسیدند، برای گرفتن حق و شانه اربابشان، بلند شدند و تصمیم گرفتند که با اعتمادی بیش از اندازه به خودشان، با خوشحالی از رسیدن به حقشان و با در نظر گرفتن دستور اربابشان که کمک میکرد آتش امیدواری در دلشان بسوزد، به سمت خانه گریمولد راه بیوفتند و به طبقه‌ای که دامبلدور در آن اقامت داشت نگاه کنند.
-دقیقا همونجاست!
-شونه اربابمون اون بالاست! بالاخره میتونیم حقمونو پس بگیریم!
-پیتر، حرفی نداری قبل از اینکه مأموریتت رو انجام بدی؟

مرگخواران در راه، تصمیم گرفتند که پیتر را که توانایی تلپورت را در اختیار داشت برای برداشتن شانه انتخاب کنند؛ چون بالاخره آنجا دنیای واقعی بود، مأموریت غیرممکن نبود که با وسایل پیشرفته دایره در پنجره اتاق دامبلدور ایجاد کنند و از سقف آویزان شوند. با یک پیتر ساده، که میتوانست آنجا تلپورت کند و شانه را بردارد کارشان راه می‌افتاد.
پیتر روی یک جعبه ایستاد و سرش را با افتخار بالا گرفت:
-برای من، افتخار زیادیه که بتونم برای اربابم با محفل مقابله کنم و برای کارم، شونه ارباب عزیزم که الحق از هر اربابی بهتره رو بگیرم، هممون میدونیم که شونه لردمون، پر از قدرت و ابهته و دامبلدور هم اینو میدونه، برای همین باید هرچه زودتر از جامون بلند شیم و برای گرفتن حقمون بجنگیم. داستان منو برای بچه مرگخوارا تعریف کنین! بگین که از جاشون بلند شن و برای آرزوشون بجنگن!
-تلپورت کن دیگه.

پیتر سرش را تکان داد وتلپورت کرد و برای مرگخواران، صبر کردن سخت بود. آن‌ها صبر کردند و صبر کردند، به هم نگاه کردند و سوت زدند، تام تیکه‌هایش را تف‌مالی میکرد و ایوا که حوصله‌اش سر رفته بود، میخواست که چیزی برای خوردن پیدا کند.
بالاخره پیتر پیدایش شد، اما نه به شکل معمول، مرگخواران با دیدن صورت آشنای پیتر به سمتش دویدند ولی وقتی به صورت کامل تلپورت شد. جا خوردند و به او نگاه کردند.
-تو چرا اینجوری شدی؟!
-چطور؟
- چرا نصف شدی؟!

پیتر نصف شده بود. و نصفی از بدنش که از شانس بدشان شانه را در اختیار داشت، در خانه گریمولد گیر افتاده بود و آنها با یک پیتر نصفه روی دستشان، باید هرچه زودتر و قبل از رسیدن دامبلدور به بدن نصفه پیتر و فهمیدن نقشه‌شان، شانه و بدن پیتر را برمی‌داشتند.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۰۶ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#5
-ارباب؟
-پیتر؟!
-اربـاب؟!
-پیتر؟!

لرد ولدرمورت، سعی داشت بالاخره در وزارتخانه‌ای که متعلق به خودش و مرگخوارانش بود جایی برای مستقر شدن و اعلام وزارتخانه به عنوان یکی از دارایی‌هایش از این به بعد بکند و قطعا دوست نداشت که یک نفر همین‌طور دنبالش باشد و بخواهد که به او نزدیک باشد. هرچه باشد.. لرد یک ارباب بود و حتی ارباب‌ها هم نیاز به تنهایی و آرامش دارند و حضور پیتر جونز... قطعا آرامشی برای لرد نداشت.
-پیتر، ما دستور میدهیم که بروی.
-چرا برم ارباب؟

و لرد کسی نبود که حتی حرفی از نیاز بزند و جلوی مرگخوارش بگوید که نیاز به تنهایی دارد و پیتر دارد آرامشش را برهم میزند. برای همین گفت:
-میخواهیم زودتر برای خودت مقام و جایی برای مستقر شدن پیدا کنی.

پیتر لبخند زد و یک قدم جلوتر آمد.
-ولی ارباب، من مقاممو پیدا کردم! من مقامی دارم که هیچکس نداره! مقام لرد-یاریه! من هم همیار شمام و هم بادیگاردتون! این یعنی من تا ابد بهتون چسبیدم!
-نیازی به بادیگارد نداریم. اربابی هستیم قدرتمند و خودکفا.

پیتر همراه با لرد از کنار دعوای هکتور و لینی رد شد و این نکته را گوشزد کرد:
-این که صددرصد مثل وجودتون شفاف و خالصه. ولی منم هستم تا بیشتر از قبل خودکفا بشین! من عمرمو برای لرد-یاری گذاشتم کنار!

لرد سعی کرد از پیتر فاصله بگیرد ولی هردفعه پیتر بیشتر از قبل به خدمت لرد-یاری‌اش وفادار می‌شد و بیشتر و بیشتر تلاش می‌کرد.
لرد برای بار سوم ردایش را محکم تکان داد تا پیتری که به آن آویزان شده بود را روی زمین بیندازد و همانطور که با کلافگی راه میرفت، ناگهان چشمش به راه نجاتش افتاد. بلا را در یکی از راهروهای وزارت دید و نقشه‌ای هوشمندانه کشید.
-اهم.. بلایمان!

بلا برگشت و به لرد نگاه کرد و با دیدن اربابش گل از گلش شکفت و با دیدن پیتر که به لرد چسبیده بیشتر از قبل اخم کرد، منظور لرد را فهمید و با قدم‌های محکم به سمت لرد و لردیارش قدم گذاشت. لرد نیز از موقعیت استفاده کرد و پیتر را روی زمین انداخت و با آرامشی بیشتر از قبل به سمت محلی برای استقرار رفت و در آن طرف، بلا با خشم و عصبانیت بالای سر پیتر ایستاده بود.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹:۵۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
#6
پیتر همیشه به فکر موفقیت بود، سال‌های سال بسته‌های موفقیت دکتر موفقیزوس رو می‌خرید، سال‌های سال تمرین می‌کرد و همانطور که انتظار می‌رفت، به نتیجه‌ای نمی‌رسید و اینکه بعد از آن متوجه شده بود موفقیزوس یک کلاهبردار است، هیچ کمکی به ماجرا نمی‌کرد.
ولی بالاخره، فهمید که پول و موفقیت توی چه‌کاری است، این که آرایشگاه بی‌صاحب یک آرایشگر دستگیر شده را صاحب شوی و سعی کنی از آن پول در بیاوری و بعد از ورود کتی به آرایشگاهش به عنوان یک دستیار، پیتر خوشحال‌تر شد.

-کتی! اهم، منظورم اینه که.. خوش اومدین!

و مدرک کتی را گرفت و بدون بررسی کردنش، آن را روی میز انداخت. مگر مدرک مهم بود؟ او مدرک نداشت ولی حالا صاحب یک آرایشگاه بود. پیتر همان‌طور که کتی را به داخل دعوت می‌کرد شروع به خیالپردازی برای آینده‌اش با آن آرایشگاه کرد.
کتی روی صندلی نشست و به پیتر خیره شد، پیتر به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود و لبخند محوی زده بود.
-پیتر؟
-بله؟
-خوبی؟

پیتر با شنیدن صدای کتی به خودش آمد، بلند شد و تلویزیون ماگلی آرایشگاه را روشن کرد، همان موقع برنامه پر از زرق‌وبرقی پخش شد و مجری با لبخند بزرگش وارد کادر شد، با لبخند به دوربین نگاه کرد و میکروفون را جلوی صورتش گرفت.
-سلام خدمت شما آرایشگر بااستعداد! آیا خسته شدین از اوضاع اقتصاد دنیا ؟ آیا فکر میکنین که استعدادای شما چیزی فراتر از جاییه که هستین؟ شانستون اینجاست! اگه میدونین که استعداد آرایشگری دارین همین حالا ثبت نام کنین و برنده یه عالمه پول بشین!

صفحه محو شد و رنگ‌ها و نورها با هم ترکیب شدند و در آخر کلمه‌ای صفحه نمایش تلویزیون را گرفت.
-مسابقات آرایشگری!

پیتر به کتی نگاه کرد و گفت:
-دیدی؟! این نشونه موفقیتمونه!

و دست کتی را گرفت و از آرایشگاه بیرون و به سمت محل مسابقات دوید. کتی همانطور که سعی میکرد هماهنگ با سرعت پیتر بدود فریاد زد:
-مگه تو مدرک آرایشگری داری؟!
-مگه مهمه؟! من آرایشگاه دارم!


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۱۸ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
#7
ایوا وزارتت مبارک!

اگه اشکالی نداشته باشه من الان به حشرات میگم که بیان و هدیه‌های حشراتیشون رو برات بیارن! خیلی مشتاق وزارتت بودن! و همچنین گفتن تا پای جون از وزارتخونه دفاع می‌کنن و بعضیاشون حاضرن روشون وایتکس سیاه ریخته بشه و برن توی چشم دشمنان وزارت!
همین دیگه، وزارتت مبارک باشه بازم و می‌خواستم بدونی تو حمایت کامل دنیای حشرات رو داری، وزیر حشره‌ها هم داره سربازای حشره‌ایش مثل سوسک و مگسای بزرگ رو می‌فرسته تا مثل فلفل نبین چه ریزه و این حرفا دشمنا رو نابود کنن!


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۱۲ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
#8
لرد ناگهان به خود آمد، افکار شیطانی او در ذهنش پراکنده شده بودند و احساساتش گیج بودند. نمی‌دانست که احتمال دهد دامبلدور مرده یا مطمئن شود که فقط نقش بازی می‌کند و بیش از حد در نقشش فرو رفته. از آن‌طرف نمی‌دانست اگر دامبلدور مرده باشد باید خوشحال باشد یا از رفتن درصدی از شانس فرارش ناراحت.
یا اگر دامبلدور خودش را به موش‌مردگی زده باشد باید خوشحال باشد که پیرمرد انقدر در موش‌مردگی ماهر است یا ناراحت باشد که گول پیرمرد را خورده و لحظه‌ای فکر کرده او دار فانی را وداع گفته.

هرچه بود و هراتفاقی که می‌افتاد، لرد مطمئن شد که افکار و احساساتش از شدت قدرتمندی‌شان لایق او بودند و حتی باعث وجود توهم در وجودش شده‌اند. لرد فقط لحظه‌ای توهم زده بود که چوبدستی دارد و از قبل فکر کرده بود که پرستارها رسیده بودند. لرد به افکارش..
-به افکارمان افتخار می‌کنیم.

برای همین همان‌طور که سر و افکارش را به نرمی نوازش می‌کرد دوباره به در اتاق کوبید.
-بیایید و این پیرمرد را دریابید! مرده است!

و پس از نگرفتن جوابی از پرستاران، باز هم به در کوبید.
-پرستارها! این پیرمرده مرده است‌ها!

اینگونه نمی‌شد، جوابی نگرفت. لرد بلند شد و پس از نگاه کردن به دامبلدوری که هیچ تغییری نکرده و هنوز مرده رویش را برگرداند و دوباره صدا زد.
-برای من مهم نیست ولی این پیرمرده مرده!

لرد نفس عمیقی کشید. پرستارها کجا بودند؟


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی پیتر جونز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸:۵۳ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
#9
و متاسفانه یه متن بلند و بالا در مورد تصمیمم نوشته بودم که پرید.
و تمام مطلب این بود که من تصمیمی رو گرفتم که همون موقع که کاندید شدم میدونستم که انجام میدم. همون طور که معلومه من برای وزارت کاندید نشده بودم و در کل برای گرم کردن انتخابات بود. درست مثل خیلی از کاندیداهای همین انتخابات حتی.
و حالا که روز آخره تصمیم گرفتم که از انتخابات کنار بکشم و حمایتمو از الکساندرا ایوانوا به دلیل قابل اعتماد بودن و داشتن صبر و پشتکار کاملا مناسب توی سایت و توانایی کنترل و حل وظایفش توی سایت نظیر نظارت اعلام بکنم.
دلایلی که گفتم و پریده بود این بود که ایوا توی مدت فعالیتش توی سایت مسئولیت‌پذیریش رو نشون داده و باقی دلایلم که چقدر خوب میشد که از طریق همین پست بخونین. مثل دلایل مروپ بودن که زحمتشو کشیده بود و توی ستادش نوشته. و جدا از اون، تموم اینا نظر منه و تصمیم گرفتم دلایل خودمو در رابطه با حمایت از ایوانوا بنویسم که شاید کمکی بشه به هرکسی که میخواد به رای بده.




برای همین، حشره‌های عزیزم! بیاین بریم ستاد ایوا اینا.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۶ ۱۹:۳۲:۵۷

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی پیتر جونز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸:۱۱ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
#10
وایتکس هم میخورم!


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.