هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳:۲۵ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
-بریم سراغ کدوم مرگخوار؟
- چرا بریم سراغ یه مرگخوار دیگه؟ ایوا از همشون بهتره. تازه منافقم که هسـ.. چیز، تازه مغزشم توی آسیب پذیرترین حالتشه. سریع میشه محفلیش کرد.

پیتر اصرار داشت که ایوا را محفلی کنند و مغزش را به دندان پزشک بدهند. به نظرش ایوا بهترین گزینه برای این موضوع بود.
-خب حالا باید چجوری ایوا رو محفلی کنیم؟
پیتر بشکن زد و به ایوا نگاه کرد.
-باید با راه و رسم زندگی محفلی آشناش کنیم.

و قبل از اینکه هرکدام از مرگخوار ها بتواند چیزی بگوید پیتر تلپورت کرد. ولی نه یک تلپورت کامل، دستانش جا مانده بودند و از هوا روی زمین افتادند. برای همین پیتر ثانیه ای بعد برگشت و با لبخندی ژکوند دست هایش را جا انداخت و دوباره تلپورت کرد.
چندقیقه بعد با کیسه ای برگشت و و آن را روی میز گذاشت، ایوا را به صندلی روبروی میز تکیه داد و نارنگی از کیسه بیرون آورد و شروع به خوردن آن کرد. سپس چندعدد پیاز از کیسه بیرون آورد و آنها را داخل بشقاب گذاشت.
-چیکار داری میکنی؟
بیشتر مرگخواران به پیاز حساسیت داشتند، بوی محفلی ها را میداد.

-اولین چیز سبک زندگی محفلی پیازه! برای همین باید ایوا رو به پیاز عادت بدیم تا مغزش شروع به محفلی شدن کنه. الان بهش پیاز خالی میدیم. بعدشم سوپ پیاز درست میکنیم.
-سوپ پیاز چجوری درست میشه؟
-امم... نمیدونم.

ولی قبل از اینکه دوباره چیزی بگوید به عقب برگشت و مامان مروپ را دید که درحال برش سیب ها برای لرد بود.
ایده ای به ذهنش رسید.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۹:۰۷:۲۵ سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
#2
- آخ جون فلفل!
-برو اونور!
-تام اول به من بده!

تام همینطور که گونی پر از فلفل را به سمت گروه مرگخواران میبرد کمی روی فلفل را با دستانش پوشاند تا مرگخواری بدون اجازه یا بیشتر از دیگران فلفل را نخورد، همه چیز باید طبق نظم پیش می رفت. تام گونی را روی زمین انداخت و با دیدن اجتماع آشوب مرگخواران فریاد کشید.
-همه به صف بشن!

و وقتی به هرمشکلی که شد، مرگخواران به صف شدند تام بدون توجه به صف به سمت اربابی رفت که نبود.
-ارباب کجان؟
تام یادش رفته بود که ارباب پیششان نبود و آن ها را اخراج کرده بود. مرگخواران از دیدن این صحنه سخت گریستند. دلشان برای لرد تنگ شده بود.

تام به سمت مروپ رفت.
-پس... بدم به بانو مروپ؟ بانو مروپ از این فلفلای خوشمزه میخورین؟
-نه! این فلفلا تنده! شماها هم بهتره نخورینش. میسوزینا.

مرگخواران با ترحم به مروپ نگاه کردند و تام بدون اینکه چیزی بگوید به سمت صف مرگخوارها رفت. اولین نفر لیسا بود.
-لیسا بردار.
-نمیخوام. حالا که اینطور شد میرم آخر صف. چرا از من پرسیدی؟ چرا از پشت سریم نپرسیدی؟
-

بعد از رفتن لیسا، تام به سمت دومین نفر از صف رفت و کم کم، فلفل بین مرگخواران پخش شد، تام کمی از فلفل های خوب و خوشمزه ته گونی برداشت و آن را در دهان انداخت.. و کم کم احساس سوزشی گلو و مری و معده اش را فرا گرفت. بین آنها مامان مروپ بود که فلفل نخورده بود و مرگخواران در حال قرمز شدن بودند.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۷ ۹:۱۱:۲۷

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲:۴۶ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
#3
کتی پیروزمندانه با تار مویی در دستش به سمت محل گذاشتن وسایل مخصوص موردنیاز میدوه تا این غنیمت جنگی ارزشمندو گم نکنه، خون دل ها برای به دست آوردنش خورده بود. ایوا هم دنبالش میره چون که.. صددرصد بودن پیش بلا زیاد خوب نبود. تا جایی می رن که به اندازه کافی دور میشن و کتی یهو وایمیسه و ایوا از پشت بهش میخوره.

کتی به ایوا نگاه میکنه یادش میوفته که ایوا تونست تو به دست آوردن تارموی بلا بهش کمک زیادی کرد. پس تصمیم میگیره تموم داستانو براش بگه و میرسن به فهرست تا کار بعدی رو انجام بدن، کتی از بالا تا پایین فهرستو نگاه میکنه.
-بهتره بریم سراغ مژه نجینی.
-مژه نجینی؟ موی بلا بس نبود حالا مژه ی نجینی؟ میدونی اگه نجینی رو اذیت کنیم میشیم شامش؟

کتی فکر میکنه، حرف درستی بود ولی هرچه سریعتر میخواست سخت ترین ماموریتارو تموم کنه تا در آخر آسون ترینشون رو با خیال راحت انجام بده، به ایوا نگاه میکنه.
-بالاخره که باید بریم سراغش. چرا الان نریم؟
-آخه... آخه...هوفف... باشه.

ایوا نتونست روی حرف کتی حرفی بزنه. پس تصمیم گرفتن برن به سمت جایی که نجینی خوابه، به سمت جایی حدس میزدن نجینی خواب باشه و بالاخره میرسن به اونجا، کتی و ایوا پست ستون منتظر میمونن و نجینی رو میبینن که تو خواب ناز فرو رفته.
-حالا چجوری مژه ـشو بگیریم؟
کتی لبخند میزنه.
-وقتی گفتی میشیم شامش یاد یه چیزی افتادم... فکر کنم بهتره زنگ بزنیم تا برامون پیتزا بیارن ایوا، اونوقت میتونیم مژه نجینی رو به دست بیاریم.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۳۰ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
#4
-اذیت نکن. وگرنه میدم ایوا بخورتت.

کتی به گوشه ای اشاره کرد و پسر به ایوایی نگاه کرد که درحال تمیز کردن دندان هایش با خلال دندان بود. ولی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، نه پسر ترسید و تحولی درش به وجود آمد نه کتی توانست با پسر کنار بیاید و به واسطه ترساندن او به وسیله ایوا کاری کند که آرام بگیرد. پسر همچنان به ایوا خیره شد و ناگهان به گونه ای که فکری به سرش رسیده است بالا پرید و گفت:
-بریم توپ بازی!

و به سمت وسایل آنجا دوید تا شاید بتواند توپی پیدا کند. بچه ها هم.. به هرحال بچه بودند، به مرگخوارهای سرپرستشان نگاه کردند و بعضی از چشم غره آنها ترسیدند و بعضی نیز به دنبال پسر دویدند. پسر پیتر به او نگاه کرد، پیتر چشم غره رفت.
-برم؟
-نه.
-برم؟
-نه.
-میرم.
-عه وایسا ببینم!

ولی پسر پیتر هم قبل از اینکه پیتر بتواند او را بگیرد به سیل جمعیتی ملحق شد که در حال گشتن دنبال توپ بودند. همه مرگخواران عاجز به سیل بچه ها نگاه کردند و قبل از اینکه کسی بتواند جلو برود و جلویشان را بگیرد و کنترلشان کند، یک نفر از بین جمعیت به سمت بچه ها رفت. همه ساکت شدند و به مرگخوار و سیل بچه ها که هنوز متوجه مرگخوار نشده بودند نگاه کردند.
-بچه ها یه بالشت پیدا کردم!
- عه چه خوب بده باهاش بزنیم تو سر اون!
-اون کیه؟

و هردو بچه مرگخوار به سایه ای نگاه کردند که هرثانیه بزرگتر میشد و در آخر کل صورتشان را فرا گرفت. سایه مرگخوار مذکور.
-اینجا چه خبره؟

بلا بالای سرشان بود و کسی هم نبود که به این راحتی اجازه به هم ریختن نظم مرگخواران را بدهد.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۹:۵۵:۵۰ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
#5
خلاصه: مرگخواران تصمیم گرفتن مشغول به تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون بشن تا اونهارو برای پیوستن به ارتش لرد سیاه آماده کنن. هر مرگخوار وظیفه تربیت یک بچه رو به عهده می‌گیره و حالا لرد میخواد سیاهی بچه ها و تربیت مرگخواراشو توی مبارزه بچه ها به صورت دو به دو بسنجه.
***

-پس سفارش نکنم، اول باید بری پیشش و سرتو بندازی پایین، نباید نشون بدی که میخوای بهش نزدیک بشی، آروم آروم و استراتژیک شروع میکنی به حرف زدن، میتونی از جمله های: «چه بانوی باکمالاتی » استفاده کنی. همیشه جواب میده...

-رودولف! مایلیم مبارزه سیاهی فرزندتو با یه فرزند دیگه ببینیم.
-عه ارباب. میشه اول از بقیه بپرسین؟
-نه!

رودولف بچه اش را که نسخه مینیاتوری از خودش بود را به سمت دایره جمعیت هول داد، در همین بین سعی کرد چیزی از اصول سیاهی به بچه یاد دهد ولی کودک برگشت و به رودولف گفت:
-خودم فهمیدم، «چه ساحره با کمالاتی » و نزدیک شدن به ساحره. کمک کردن و بهش نزدیک شدن بیشتر
-

بچه به سمت دایره جمعیت رفت و منتظر حریفش ماند، به اطراف نگاهی انداخت و نگاه خیره مرگخواران را روی خودش حس کرد، همانطور که به اطراف نگاه میکرد با خود جزواتی که رودولف به او داده بود را مرور کرد. زیر لب گفت:
-وقتی اومد میگم که خیلی ساحره باکمالاتیه، خیلی هم زیباست، آره. من موفق میشم!

و همان موقع حریفش از بین جمعیت وارد شد، مرگخواران خم شدند تا ببینند حریف کودک رودولف چه کسی است و بالاخره او را دیدند.
-عزیزم الکل با خودت بردی؟ دستاتو ضدعفونی کن!
گابریل از انتهای جمعیت کودکش را که درواقع پسری با ماسک و دستکش بود را تشویق کرد.

پسر گابریل وارد شد و اسپری الکلی از جیبش بیرون آورد و دستانش را ضدعفونی کرد و به پسر رودولف خیره شد. هیچ استرسی نداشت. اما پسر رودولف گیج شده بود، ذهنش ارور داده بود، داده هایی که یادگرفته بود با شرایط کنونی نمیخورد.
برای همین سعی کرد به هرحال از آن استفاده کند.
کمی جلوتر رفت و به پسر گب چشمک زد.
-چه ساحره با کمالاتی!

اما خب... پسر گب ساحره نبود و مسلما این چیزها هیچ اثری روی او نداشت، بدون اینکه جوابی بدهد شیشه الکلش را بالا گرفت و الکل توی چشمان پسر رودولف پاشید. پسر جیغی کشید و روی زمین افتاد.
-چشمام!
و همانطور که چشمانش را گرفته بود روی زمین تکان میخورد. همه مرگخواران به رودولف و ارباب خیره شدند و رودولف همانطور که از آن پسر تاسف میخورد وارد شد و پسر که جیغ میزد را از آن وسط جمع کرد. لردسیاه با رضایت به پسر گب نگاه کرد و وقتی او رفت به بچه ها نگاه کرد تا ببیند کدام را برای مبارزه بعدی انتخاب کند.
-انتخاب کردیم.

اما قبل از اینکه بتواند گزینه هایش را بگوید چیزی به سرش خورد.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱:۴۲ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰
#6
-تو میدونی از کجا میشه عصا پیدا کرد؟
- نه، یعنی چقدر باید راه بریم تا به عصا برسیم؟

هکتور پاتیلش را بلند کرد و به سدریک اشاره کرد تا بلند شوند. اگر همین جا مینشستند عصا از آسمان برایشان نمیبارید. البته، شاید هم میبارید. احتمالات را نباید دست کم گرفت.
سدریک خمیازه ای کشید و بلند شد، به هکتور نگاه کرد تا بفهمد از کدام جهت باید بروند و قبل از اینکه برگردد و هکتور را ببیند عصای فلزـی روی سرش افتاد. گفتیم که، نباید احتمالات را دست کم گرفت، هر لحظه امکان بارش عصا وجود دارد.
عصا روی سر سدریک فرود آمد.
-آخ!

و سدریک روی زمین افتاد. هکتور صدایش را شنید و برگشت و با دیدن سدریکِ روی زمین افتاده تعجب نکرد، سدریک همیشه روی زمین رها بود، مشکل صدای افتادن و برخورد چیزی با سر سدریک بود، یک عصا؟ هکتور به سمت عصا رفت و بالا را نگاه کرد.
-این عصا اینجا چیکار میکنه؟
-از آسمون خورد تو سرم.
- این منطقیه؟

و به سمت عصا رفت و قبل از اینکه آن را لمس کند صدایی آشنا آن دو را به خود آورد.
- امم... هکتور؟ میشه عصا رو بفرستی بالا؟

هردو نفر به بالا نگاه کردند و پیتر را دیدند، پیتر با همان لباس همیشگی اش روی شاخه یکی از درخت های بلند و بالای آنجا نشسته بود و خیره به آن ها نگاه میکرد.
-تو اونجا چیکار میکنی؟ عصات خورد تو سرم! خواب از سرم پرید!
-هومم.. اومده بودم برای ایزابلا دوست پیدا کنم. شرمنده.
-ایزابلا؟
-ایزابلا، سیبم. این.
و سیب را به آن ها نشان داد.

-حالا میشه عصامو بدی؟

هکتور و سدریک به هم نگاه کردند. نخست میخواستند عصا را به پیتر دهند تا برود پی کارش، باید یک عصا پیدا میکردند، ولی.. میتوانستند عصای خود پیتر را به موش کور بدهند، ایده خوبی بود!
هکتور اول به عصا نگاه کرد و سپس به پیتر، و در آخر به موش کور که داشت ناخن هایش را سوهان میکشید. باید یک جوری یا پیتر را راضی میکردند یا او را بدون عصایش از آنجا دور میکردند و یا حتی بیهوشش میکردند، از طرفی هرچه زودتر باید مأموریتشان را انجام میدادند. هکتور به موش کور نگاه کرد و تصمیمش را گرفت.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰:۲۵ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
#7
- من یه فکری دارم!
-چی؟
-میتونیم پیترو با طناب ببندیم تا خراب کاری نکنه! اونوقت بگردیم دنبال سیب زمینی یا فروشنده رو پیدا کنیم.

بلاتریکس به فکر فرو رفت و به پیتر خیره شد. پیتر گیج بود، میچرخید و تعادل نداشت، درآخر خرامان خرامان به سمت لرد رفت.
-ارباب چقدر قشنگن.
و قبل از اینکه روی لرد بپرد لرد با حرکت چوبدستی اش او را به طرفی پرت کرد.

بلا سری تکان داد و از مرگخوار مذکور طنابی گرفت و سعی کرد با آن پیتر را ببندد. ولی پسر همچنان تکان میخورد و هیچ اهمیتی به اطرافش نمیداد. در رویایش بود و در رویا به جای اینکه کنار مرگخواران باشد کنار تک شاخ ها بالا پایین میپرید.
- چقدر اینجا قشنگــه!

بلا عصای پیتر را گرفت و آن را روی سرش کوبید و به این ترتیب پیتر از حرکت بازایستاد، اما هنوز به هوش بود. جای خوشحالی بود که در این بلبشو بیهوش نشده بود. مرگخواران به سمت جایی که فکر میکردند میتوانند در آن سیب زمینی پیدا کنند رفتند و در این بین پیتر کاملا آرام بود، به جز اینکه با خودش حرف میزد.

اما هرجا که میرفتند نمیتوانستند سیب زمینی پیدا کنند، تا اینکه ناگهان پیتر دوباره تکان خورد و با صدای بلند گفت:
-بوی سیب زمینی میشنوم! سیب زمینی چقدر قشنگه!

و به سمت کوچه ی سمت راست دوید، مرگخواران به او نگاه کردند و به دنبالش دویدند، سعی کردند همانند فروشنده با طلسم یا حتی دست تام جلوی پیتر را بگیرند ولی پسر همچنان تکان میخورد و از طلسم ها و دست ها جاخالی میداد. تا اینکه بالاخره به جایی رسید. یک فست فود که در آن سیب زمینی سرخ میکردند.

مرگخواران روی پیتر پریدند و او را گرفتند. دیگر نمیتوانست فرار کند. خواستند از همان سمت به راهشان ادامه دهند که تام چیزی گفت.
-میگم.. میتونیم از همینجا سیب زمینی بخریم، مگه سیب زمینی سرخ نمیکنند؟ خب باید سیب زمینی داشته باشن که بتونن سرخش کنن!

بقیه به هم نگاه کردند، ایده خوبی بود. بلا از گروه خارج شد و به سمت آنجا رفت، و پس از چنددقیقه با یک گونی سیب زمینی برگشت. کمی سخت بود، ولی بلا هم یک محفلی نبود، طلسم فرمان را برای همین ساخته بودند.

مرگخواران با پیروزی سیب زمینی را روی دوششان گذاشتند و همراه با پیتری که میلرزید به سمت محفل حرکت کردند. حالا میتوانستند دامبلدور را بگیرند.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹:۱۴ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
#8
ولی کتی میتوانست به راحتی یک تار موی بلا را به دست بیاورد؟
مسلما نه.

کتی به سرعت به سمت اتاق لرد رفت تا دوروبر آن دنبال بلا بگردد، با خودش میگفت که هرچه سریعتر این کار را انجام دهد زودتر میتواند از آن خلاص شود.
و همینطور که میدوید به ایوا خورد که در حال خوردن قاشق های آشپزخانه بود و رد میشد. ایوا روی زمین افتاد و قاشق ها از روی زمین پرت شدند.

-چیکار میکنی؟!
-امم... اینارو بیخیال. ایوا میتونی کمکم کنی؟ دنبال تار موی بلا میگردم.
-چی؟ تار موی بلا؟
-داستانش طولانیه، کمک میکنی یا نه؟

و ایوا تصمیم به کمک گرفت. پس به دنبال کتی بلند شد و هردو به سمت اتاق لرد رفتند و همان دور و اطراف شروع به گشتن کردند، کتی در راهروی کنار اتاق سرک کشید و ایوا راه پله را نگاه کرد و هرجا را که گشتند توانستند بلا را پیدا کنند، تنها گزینه شان اتاق لرد بود که برای ورود به آن و گشتن آن باید دلیل موجهی میداشتند. کتی ایده خوبی داشت.
- من در میزنم تو حرف بزن.
-

و مثل اینکه ایده کتی ازنظر ایوا خوب نبود. همان جور که این پا و آن پا میکردند و جلوی در لرد منتظر می ایستادند و حتی خم میشدند و از زیر در اتاق پایین را نگاه میکردند تا ببینند لرد در اتاق است یا نه ناگهان در اتاق باز شد و بلا را دیدند که از آن بالا به آنها خیره شده بود. با بدخلقی گفت:
-شما اینجا چیکار میکنین؟

ایوا و کتی باید هرچه سریعتر بهانه ای برای خم شدن جلوی در لرد جور میکردند...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۰:۱۴:۴۹ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰
#9
- بدو ببینم!

بلا بر پشت تام که سرخود پشت لپ تاپ نشسته بود کوبید و مثل رودولف دوباره او را روی زمین پرت کرد و خودش جای تام نشست. روی پیام شخصی درخشان که چشمک میزد کلیک کرد و پیام ایوای ناظر برایشان باز شد.

سلام!
اول یه آفرین بگم که انقدر زود تو نقشتون فرو رفتین. قطعا توی سایت آینده درخشانی دارین! اصلا اون جدی نوشتن و اینکه هرکاری کنم از چشم خودم دیدم خیلی عالی بود! آفرین! درمورد تغییر شناسه هم من متاسفانه نمیتونم کاری بکنم. من ناظرم، باید برای تغییر شناسه از مدیرای سایت کمک بگیرین. البته اگه کمکی خواستین منم باز هستم. کمکتون میکنم!
موفق باشید!


یکی از آن پشت، در میان جمعیت مرگخواران با نگاه خیره اش ایوای مرگخوار را ذوب کرد. هیچکس برای مدتی حرفی نزد و پس چنددقیقه که گویا بهترین موقع برای تک خوانی جیرجیرک پشت پنجره بود بلا شروع به حرف زدن کرد.
-نقش بازی کردن؟
-بذار یه سوال مهمتر بپرسم. مدیر؟ مدیر از کجا پیدا کنیم؟

ولی بلا نقش بازی کردن را ول نمیکرد.
-فکر میکرد ما داریم نقش بازی میکنیم؟

و واضح بود که مرگخواران نمیخواستند دعوای بلا و کسی که نمیشناختند را ببینند، فعلا سر این گیج شده بودند که مدیر از کجا پیدا کنند. همه گیج به همدیگر نگاه کردند. آنها در گشت و گذار در سایت مدیری ندیدند، همه شان ناظر بودند. از منظره. ناظرهای خوش منظره.
-کسی میدونه چطوری مدیر پیدا کنیم؟
-امم... من یه ایده ای دارم.

جمعیت همانند فیلم های اکشن به دو قسمت تقسیم شد و مرگخواران پیتر را دیدند که عینک دودی زده است و موز میخورد. و اگر راستش را بخواهید، زیاد به هم نمی آمدند و همین باعث شد از بین جمعیت کاغذ مچاله ای به سر پیتر بخورد و عینکش بیفتد.

-چه ایده ای؟
-فضا بدین. میتونم پیداشون کنم. سایت یه چیزی داره به اسم چت باکس. اگه بتونیم وارد بشیم...

پیتر بدون اینکه ادامه حرفش را بگوید روی صندلی نشست و سیب روبان دارش را بوس کرد و روی میز گذاشت، شروع کرد به وارد شدن به چت باکس و پس از چنددقیقه پیروزمندانه گفت:
-وارد شدم!
و ادامه داد:
-اینجا میتونیم با اعضای دیگه حرف بزنیم. ازشون میپرسیم مدیرا کیان.

ولی خون او هم رنگین تر از بقیه ی مرگخوارها نبود، بلا او را هم روی زمین پرت کرد و روی صندلی نشست و شروع به تایپ کرد.
مدیر میخوایم. مدیرا کجان؟ زود باشین بگین. حداقل به یه دردی بخورین.

و آن را فرستاد. پیام های جواب کم کم پدیدار شدند و بیشترشان چیزی به جز خنده نبود. اینکه میگفتند که چقدر خوب در نقشش فرو رفته یا حتی شوخی میکردند و این دفعه بار دومی بود که حرف زدن بلا را فرو رفتن در نقش میدانستند و واضح بود مرگخواران دیگر نمیتوانستند جلوی بلا را بگیرند و گذاشتند که او هر حرفی میخواست بنویسد و بفرستد.
وقتی چت باکس را بستند فهمیده بودند که از کجا میشود مدیران را پیدا کرد، از بخشی به اسم سایت جادوگران و بخش مدیران.
ولی قبل از اینکه به دنبال مدیران سایت بروند فهمیدند که پیام های خصوصیشان باز هم میدرخشد و چشمک میزند. روی آن کلیک کردند و پیامی که برایشان آمده بود را خواندند.

هی تازه وارد! خیلی بامزه ای. قشنگ ایفای نقش میکنی. منم تازه واردم، میای با هم دوست بشیم و دوئل کنیم؟ فکر نمیکنم بتونی توی دوئل کردن از من ببری.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۱۳ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰
#10
دنیا از دید پیترجونز چگونه است؟
راه حل هایی برای پولدار شدن در 7 روز به وسیله و راهنمایی های دکتر جونز، متخصص پولداریت و قوانین پولی
صاحب دوره درمورد تلف شدن وقتتان پاسخگو نخواهد بود.
***
دفترچه خاطرات پیتر جونز

قسمت اول:
«عصای گودریک»


-هی! خودتو جمع کن! مگه نون نخوردی؟! نیومدی اینجا که خودتو لوس کنی. دِ جون بکن!

مرد لگدی به شکم جسم در هم جمع شده و افتاده روبرویش زد. جسم، که شاید واقعا بی جان بود بالا پرید و دوباره بدون هیچ عکس العملی بی حرکت ماند. لباس پاره و گشادی داشت، شبیه یک گونی. زمخت، زبر و واقعا بدون هیج ویژگی برای نگه داشتن گرما. شبیه لباس بردگان چندسال پیش از ظهور مسیح. آستین های کوتاه و لباسی که به تنش زار میزد. بوی دود بینی اش را پر کرد، سرمای سنگفرش زیر دستانش را احساس کرد و نفس عمیقی کشید. هنوز زنده بود. قلبش با ضربان ضعیفی میزد، هنوز نمرده بود.
دود ریه اش را آزار داد. سرفه کرد.

-پس هنوز زنده ای! پاشو دیگه!

و لگد چهارم.. بیشتر سرفه کرد. احساس کرد چیزی توی دلش در حال از بین رفتن است. و قبل از اینکه لگد بعدی را بخورد دستش را بلند کرد. ناله کرد و با صدای ضعیفی گفت:
-خواهش میکنم! الـ... الان بلند میشم. نکن!

لگدها و برخورد چکمه چرمی با شکمش متوقف، باید بلند میشد، وگرنه مرد باز هم شروع به کتک زدنش میکرد. دستای برهنه اش را روی زمین گذاشت و بلند شد، شکمش بیشتر از چیزی که فکر میکرد درد گرفت. کمی خم شد و قبل از اینکه مرد دوباره حرفی بزند صاف ایستاد. موهای سیاه و بلند و کثیفش توی چشمانش بود، با دستانش آن را به گوشه ای هدایت کرد و ایستاد. سرش هنوز پایین بود.
-چرا خوابیده بودی؟ تو کارخونه جای خواب نیست! باید کار کنی! وگرنه یا کتک میخوری یا میفروشیمت.

دست زبر و کثیفش را به چانه پسرک نزدیک کرد و آن را گرفت، بالا کشید و صورت پسر بالا آمد. البته هنوزم به او نگاه نمیکرد، سنگفرش های خیابان چیزهای جالبتری از صورت مرد داشتند. اما او فارغ از اینکه پسر به او نگاه میکند یا نه شروع به حرف زدن کرد.
-البته به عنوان یه برده خوب میخرنت، نه برای اینکه کار کنی، توی کار کردن یه آدم خنگی. برای این میخرنت که خوب میتونی دلقک بازی دربیاری و برای تاجرا غذا سرو کنی و بخندونیشون. به درد همون کارا میخوری.

پسر صورتش را به سرعت تکان داد و پایین را نگاه کرد. هیچ احساس خاصی نداشت، هیچ واکنش خاصی نداشت. فقط، پشت صداهای بلند و گوشخراش ماشین های کارخانه، یک کلمه گفت که مرد آن را نشنید.
-مشنگ.
-چی؟

جواب نداد. پدر و مادرش مشنگ بودند؟ احتمالا. حتی پدرومادرش را هم به یاد نداشت. ولی مشنگ بودند، و وقتی اصیل زاده ها درمورد مشنگ ها صحبت میکردند... احتمالا منظورشان پدرومادر مهربانش نبود، منظورشان آن مرد بود. یک مشنگ به تمام معنا، بدون هیچ توانایی، یک قلدر.

بعد از گذشت چنددقیقه، مشغول به کار شد. مرد رفت و سر بقیه داد زد. او هم بدون توجه به بقیه همانجور که نگاهش به زمین بود به سراغ بقیه بچه ها و کارگران رفت و شروع کرد به کار کردن. جا به جایی زغال سنگ ها، دمیدن کوره، هرچیزی که او از آن متنفر بود. بوی تلخ و بدی ته گلویش را آزار داد. چگونه از هاگوارتز به یک کارخانه مشنگی رسید؟ بعد از تمام کردن سال سوم هاگوارتز چرا به جای گذراندن سال چهارم اینجا بود؟ چرا کسی دنبالش نبود؟ چرا مادر و پدرش نبودند؟

شروع کرد به جا به جا کردن زغال سنگ ها، از کنار کارمندان درگیر رد شد، به بچه هایی همسن خودش و گاهی حتی کوچکتر نگاه کرد که بدون هیچ اعتراضی کار میکردند. سرفه میکردند و صورتشان حتی کثیفتر از صورت او بود. او اینجا چه کار میکرد؟ چرا چیزی به یاد نداشت؟
سرش را گرفت و خم شد. رگه ای از درد در سرش تپید. بدون وقفه. از پشت سر تا پیشانی. با اینکه سرش درد میکرد به سرعت بلند شد. نباید بهانه ای دست مرد میداد تا کتکش بزند.

کمی بعد، صدای جیغ لاستیکی جلوی کارخانه به صدا درآمد. بیشتر کارگرها کار خود را رها کردند و همینطور که به همدیگر نگاه میکردند به سمت در رفتند و بالاخره فهمیدند آن صدای ماشین چه کسی بود. مردی که به نظر می آمد اضافه وزن داشت از ماشین پیاده شد، لباس اشرافی پوشیده بود و سیبیل مرتبی داشت. کت و کلاه مشکلی پوشیده بود و عصایی سبک و سیاه رنگ در دستانش حرکت میکرد. به آن عصا نیازی نداشت ولی آن را همراه خوب می آورد. آن عصا بزرگترین مشخصه تاجر بود. مرد به سمت تاجر دوید و با چاپلوسی به او خوش آمد گفت. تاجر توجه ای نکرد و به سمت گروه کارگران آمد و این باعث شد آنها پراکنده شوند. تاجر ایستاد و به آنها نگاه کرد و در آخر به سمت مرد رفت.

کارگران پراکنده شدند و کار کردند. با حقوق ناچیز و در ازای غذایی بدمزه و جای خوابی بدبو و کثیف. تنها گزینه شان همین بود. مخصوصا آنهایی که سن کمی داشتند. سرنوشتشان به آن کارخانه گره خورده بود. کار میکردند، میخوردند، کار میکردند، کار میکردند و بالاخره میخوابیدند. و صبح دوباره این چرخه شروع میشد.

چندساعت بعد/ نیمه شب
پیتر با صدای خنده بیدار شد. بلند شد و روی تختش نشست. تمام تنش عرق کرده بود و صدای خنده های کذایی ثانیه ای از گوشش جدا نمیشد. هنوز میخندیدند. و این حس بدی به او میداد. همراه با اینکه باید برود و ببیند چه خبر است. یکی از خنده ها، خنده های مرد بود، آن را میشناخت. وقتی کتک میخورد آن خنده ها در ذهنش حک میشد. دومین خنده شبیه خنده کلاغ بود.
بلند شد و از خوابگاه به سمت کارخانه رفت. آرام راه میرفت تا نگهبان ها متوجه حضورش نشوند. نگهبان ها آنجا نبودند؛ باعث تعجب بود. و بالاخره به کارخانه رسید. با پای برهنه روی سطح سرد و سنگی کارخانه راه رفت و بالاخره تاجر و مرد را دید. باید حدس میزد. خنده کلاغ مانند برای تاجر بود.
آنها... داشتند چکار میکردند؟ چشمان پیتر گشاد شد. بدنش لرزید و قلبش در سینه فرو ریخت. چندنفر از بچه های کارخانه آنجا بودند. بعضی از آنها تازه از خواب بیدار شده بودند و بعضی بغض کرده بودند. آنها از او هم کوچکتر بودند. تاجر درحال انتقال آنها به یک ون بود. میخواست آنها را بفروشد! آنها در کارخانه اش نقش چندانی نداشتند و نمیتوانستند به اندازه بقیه کار کنند. پس چرا آنها را نفروشد؟

و آنجا اولین اشتباهش را کرد. تاجر او را دید. خنده اش متوقف شد و با صدای بلند گفت:
-هی پسر.. بیا اینجا!

پیتر مجبور بود برود. خود را لعنت کرد که انقدر بد پنهان شده بود، ولی نمیتوانست نرود، تاجر به او خیره شده بود و مرد کنجکاو بود که ببیند منظور تاجر چه کسی بوده است. پس بدون هیچ حرفی به سمت تاجر رفت. سرش را پایین انداخت و وقتی رسید ایستاد. عصای تاجر را دید.
- چرا اونجا وایساده بودی؟
حرفی نزد.
-چرا؟
-من..

و صدایش با برخورد عصا با صورتش خاموش شد. روی زمین پرت شد و طعم خون را در دهانش حس کرد. سمت چپ صورتش بی حس شده بود و سمت راست صورتش در برخورد با آسفالت میسوخت.. تاجر حرفی نزد. بالای سرش ایستاد و عصا را بالا برد. ولی نتوانست آن را پایین بیاورد. نیرویی مزاحم حرکت عصا شده بود، آن را نگه داشته بود. پیتر کم کم داشت فراموش میکرد که او، یک جادوگر است، چه بدون چوبدستی چه با آن. با دستش جلوی عصا را گرفت و بلند شد. تاجر با صدایی لرزان سعی کرد عصا را حرکت دهد. ولی چیزی نامرئی باعث شده بود عصا همانجا بایستد.
-داری چیکار میکنی؟

پیتر دوباره گفت:
-مشنگ.

و با حرکت دستش تاجر را به کنار پرتاب کرد. تاجر به دیوار برخورد کرد و مرد، ترسان به عقب رفت. دستانش را در هوا تکان داد جوری که فکر میکرد آنها از او دفاع میکنند. ولی پیتر توجهی به مرد نداشت. به سمت او رفت و عصا را از دست او بیرون کشید. تاجر کسی بود که دستور داده بود او را برای کار به اینجا بیاورند. او بدرفتاری های مرد را میدید و توجهی نداشت. او میخواست بچه های کوچکتر از پیتر را به دیگران بفروشد.
عصا بالا آمد و سپس به سرعت فرود آمد. صدای تاجر بلند شد. عصا بالا آمد و دوباره محکمتر فرود آمد. پیتر عصا را بالا برد و آن را محکم بر بدن تاجر کوبید. ناله و فریادهایش از درد باعث لذت پیتر بود. عصا را بر صورت تاجر کوبید. بر بدنش کوبید. با آن طوری تاجر را کتک زد تا اینکه صدای تاجر کم کم خاموش شد. مرده بود؟ برایش مهم نبود. فقط خوشحال بود که تمام ناراحتی هایش خالی شده بودند. به سمت مرد چرخید و دستش را گونه ای که میخواست گردن مرد را بگیرد بالا گرفت. مرد گردنش را گرفت و پیتر با لبخندی همانطور که از فاصله 2 متری گردن مرد را گرفته بود دستش را بالاتر برد و همان نیروی نامرئی مرد را بالاتر بود. مرد در هوا تکان خورد و نامفهوم حرف هایی زد. پاهایش به سرعت تکان میخوردند. پیتر دستش را پایین آورد و مرد روی زمین کوبیده شد و بالاخره صدای آژیر پلیس را شنید.

باید از آنجا میرفت. تمرکز کرد و نیرویی سیاه اطراف بدنش جمع شد. باید میرفت. اطراف بدنش بالا رفت و در اندامش پخش شد. باید به جای امنی میرسید. حس سردی داشت. و آرامش بخش. از آنجا متنفر بود. سیاهی او را بلعید و وقتی چشم باز کرد جای دیگری بود. تلپورت کرده بود.

عصا هنوز دردستانش بود و او مشکلی نداشت. عصا خوش دست و زیبا بود. سیاهرنگ و سر طلایی رنگ عقابی بالای آن. آن را نگه میداشت برای به یاد آوری خاطراتش. پلیس بچه ها را نجات میداد و لازم نبود نگران آن ها باشد. شکمش درد گرفت و گرسنگی به او هجوم آورد و از آنجا بود که تلپورت اولین آسیبش را به او زد. گرسنگی به او هجوم آورد و پیتر.. با پوزخندی روی لبش، همانطور که عصایش را روی زمین میکشید از جاده خلوتی که هیچ ماشینی از آن رد نمیشد، رد شد. شکمش را گرفت و به سمت نزدیکترین جایی که جادوگران را در آنجا راه میدادند رفت. و ناگهان، در خیابان تاریک و خلوت، شروع به خندیدن کرد.
همیشه دوست داشت مرگخوار شود.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۵ ۲۰:۲۴:۴۲

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.