جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 12:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در تالارهای گفتگوی ایفای نقش بگردید، به اعماق آن سفر کنید، خاک کهنه‌ی قفسه‌ها را کنار بزنید و متنی بیابید که پیش از سال ۱۳۹۰ نوشته شده است. آن را با دقت بخوانید، نه یک بار که چند بار؛ سپس پیوندش را در دفتر درس بیاورید و با دست خود، حداقل پانصد کلمه به آن بیفزایید، گویی نویسنده‌ی اصلی قلم را به شما سپرده است.

پست 573 کارگاه نمایشنامه نویسی از تد ریموس لوپین _ مهر 1386

پاترونوس آهوی نقره‌ای، در میان مه سرد شب آرام آرام محو شد. اسنیپ ایستاده و هنوز دستش به سوی چوبدستی دراز مانده بود. انگار اگر دستش را پایین می‌آورد تمام امیدش فرو می‌ریخت. دقایقی بعد، صدای خفه‌ای در پشت سرش پیچید و سپس مردی با ردای ارغوانی و ریش نقره‌ای در تاریکی پیدا شد. دامبلدور بود، اما بر خلاف همیشه در چشمانش هیچ برق شوق یا آرامشی دیده نمی‌شد.
- سوروس...

تنها همین را گفت. نام او را. انگار همه‌ی دنیا در آن یک واژه جمع شده باشد.
اسنیپ قدمی جلو رفت، دستانش می‌لرزید. کلماتش در گلویش گیر کرده بودند. البته نیازی به کلمات نداشت. نگاهش آنقدر بلند فریاد می کشید که حتی می شد صدای قلب شکسته اش را هم شنید. دامبلدور نفس عمیقی کشید و لحظه‌ای نگاهش را از اسنیپ دزدید.
- جیمز... و لیلی... جونشون رو دادن... برای اینکه پسرشون زنده بمونه... ما نمی تونیم هیچ جوره اونا رو برگردونیم سوروس.

و تمام شد...
اسنیپ فرو ریخت!
نمی دانست چرا اما انتظار داشت دامبلدور معجزه کند. انتظار داشت بگوید مرگ لیلی فقط یک دروغ است. انتظار داشت زمان را به عقب بازگردانده و او را نجات دهد.



روی زمین نشست و چشمانش را بست اما نتوانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. صدایی از دور دست چیزی می‌گفت، شاید نامش را. اما کلمات مثل موجی در هم می‌ شکستند و گم می‌ شدند. هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌توانست درک کند چه چیزی از او جدا شده بود.
پشت پلک‌های بسته‌اش فقط یک تصویر می‌چرخید: لیلی روی زمین، بی‌حرکت. آنقدر واقعی بود که حتی بوی تن دختر در بینی‌اش می‌نشست و گرمای دستش را حس می کرد.

لرز بدنش دیگر از سرما نبود. از تهی‌ شدن بود. از این‌که دنیایش بدون لیلی بی‌معنا شده بود و تمام رنگ هایی که می شناخت از جهانش پر کشیده بودند. ناگهان رگباری از افکار به ذهنش هجوم آوردند. اگر فقط یک دقیقه زودتر به لیلی می رسید... اگر هرگز به لرد اطلاعات نمی داد... اگر عضو مرگخواران نمی شد... اگر به لیلی می گفت چقدر دوستش دار...
فکرها به‌ هم می‌ پیچیدند و می‌ سوختند. و با هر «اگری» زنجیری محکم تر دور قلبش بسته می‌ شد. برای لحظه‌ای دستش را بلند کرد. هوا را چنگ زد. مثل کسی که بخواهد شبحی را نگه دارد. ولی انگشتانش خالی ماندند. خم شد و همان دست را روی سینه‌اش فشرد. جای خالی قلبش آنقدر دردناک بود که نفسش بند آمد.

- لیلی...

دامبلدور که کنارش ایستاده بود مدتی چیزی نگفت و فقط نگاهش کرد. نگاهی پر درد به شانه‌های لرزانی که مثل شاخه‌های شکسته تکان می‌خوردند. بعد، آرام خم شد و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. اسنیپ خواست دستش را کنار بزند، اما نتوانست. انگار همان لمس ساده، مانع فروپاشی کاملش شده بود.
- نمی‌تونم…

صدایش شکست.
- من بدون اون… نمی‌ تونم.
- می دونم سوروس، می دونم.

اسنیپ سرش را بالا آورد. چشم‌های سرخش برق می‌ زدند، برقی پر از نفرت و اندوه! یک دفعه فریاد کشید:
-نه! تو نمی‌ دونی! هیچ‌کس نمی‌ فهمه! من همه‌ چی رو از دست دادم… همه‌ چی!

دامبلدور به جای آنکه عقب برود خم شد و نگاهش را هم‌سطح نگاه اسنیپ کرد. در چشم‌های آبی اش نه ترحم بود و نه سرزنش؛ فقط سکوتی آرام داشت.
- اما می‌ فهمم که عشق تو به اون، حالا تنها چیزیه که باقی مونده. و این عشق تو رو خرد نمی‌کنه… البته اگه بذاری که هدایتت کنه.

اسنیپ لب‌هایش را به هم فشرد. بعد دستش را مشت کرد و به سینه‌اش کوبید.
- درد می‌ کنه… هر نفس… هر لحظه…
- این درد، گواهی اینه که عشق هرگز نمی‌میره حتی اگه معشوق رفته باشه.

مرد مو مشکی هنوز می‌لرزید، اما لرزشش کندتر شد. دامبلدور دستش را محکم‌تر روی شانه‌اش گذاشت. صدایش آرام‌ تر شده اما قدرت عجیبش را هنوز از دست نداده بود.
- راهی هست که یاد لیلی رو زنده نگه داری. راهی که فقط تو می‌تونی ادامه بدی... آماده ای تا بشنویش سوروس؟

اسنیپ بی‌رمق سرش را تکان داد. آماده بود تا هر آنچه از لیلی باقی مانده بود را نجات دهد... هر آنچه از عشق باقی مانده بود... و هر آنچه از خودش...
آماده بود تا آدم خوبی شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1404/7/4 15:08:42
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 00:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف کلاس جلسه اول - یک مهر:
نقل قول:

گلرت گریندلوالد نوشته:
امروز می‌خواهم ذهن شما را به انضباطی تازه عادت دهم. تمرینی ساده اما تعیین‌کننده: در تالارهای گفتگوی ایفای نقش بگردید، به اعماق آن سفر کنید، خاک کهنه‌ی قفسه‌ها را کنار بزنید و متنی بیابید که پیش از سال ۱۳۹۰ نوشته شده است. آن را با دقت بخوانید، نه یک بار که چند بار؛ سپس پیوندش را در دفتر درس بیاورید و با دست خود، حداقل پانصد کلمه به آن بیفزایید، گویی نویسنده‌ی اصلی قلم را به شما سپرده است.


پاسخ:
پستی مربوط به قبل از سال 1390:
اتاق تسترالها - آنتونین دالاهوف - 10 بهمن 1389

ادامه پست بالا:
آنتونین از ترس ولدمورت، خیلی آهسته به هری پاتر نزدیک میشه. هری پاتر برای مرگخواران خیلی ترسناکه و اون ها اصلا دوس ندارن نزدیکش بشن. آنتونین پاورچین پاورچین به هری پاتر در بند میرسه و آروم یه انگشت به دماغش میزنه! در این لحظه هری پاتر عطسه ش میگیره و چنان عطسه ی خَرَکی ای میکنه که مرگخواران سه متر میپرن بالا و همه یه گوشه قایم میشن!
حتی ولدمورت هم تکان شدیدی میخوره!

ده ثانیه که میگذره ولدمورت خودشو جمع و جور میکنه و میگه:
_ آنتونین! ای بی مقدار! بیا بیرون از اون پشت! بیا ماموریتتو انجام بده!

آنتونین:
_ ارباب به جان شما نباشه به جان نجینی، خیلی ترسناکه! بابا شوخی نیست! این پسریه که زنده مانده! اصلا اسمش روشه! نمیمیره خب لامصب! شما خودتون چند بار امتحان کردید دیگه!

در این لحظه آنتونین رو به باقی مرگخواران میکنه که یواش یواش دارن از گوشه های اتاق در میان و میگه:
_ آقا بد میگم بگو بد میگی!

در این لحظه ولدمورت یه کروشیو جانانه به سمت آنتونین میفرسته و با عصبانیت میگه:
_ بد میگی!

آنتونین میاد جاخالی بده ولی پاش پیچ میخوره و کروشیو بهش اصابت میکنه!

خلاصه بعد چند دقیقه زجر کشیدن، آنتونین میبینه چاره ای نیست و دل را به دریا میزنه و میره جلوی هری پاتر و چوبدستیشو میگیره سمت اون، آب دهنشو قورت میده و به باقی مرگخواران میگه:
_ بچه ها خوبی بدی دیدید حلال کنید! اگر بار گران ...

در این لحظه، ولدمورت:
_ روضه میخونی بی مقدار؟ زود باش! معطل نکن!

آنتونین:
_ آوداکداورا!

آنتونین طلسم مرگ سبز رنگ را به سمت هری پاتر روانه میکنه و تا طلسم به هری پاتر میخوره کمونه میکنه و دور اطاق میچرخه. در این لحظه همه مرگخواران و ولدمورت دارن بالا پایین میپرن و جاخالی میدن تا طلسم بهشون نخوره و در نهایت از قضا طلسم میخوره به خود آنتونین نگون بخت!

صدای آخ و اوخی بلند میشه و گرد و خاکی به هوا برمیخیزد و پنج دقیقه بعد...

مرگخواران و ولدمورت از زیر سپرها و طلسم های محافظتیشون در میان و آروم آروم میرن سمت آنتونین که بر زمین افتاده اما تا بهش میرسن میبینن که ای دل غافل! دیگه آنتونینی در کار نیست و یه یارو با شنل آبی و سفید رنگ بازیکنان کوییدیچ و یک اسنیچ طلایی در دست، به جای اون روی زمین افتاده.

ولدمورت:
_ هوی ... اوهوی... هووووی یارو! آنتونین!

اما اون هیچ جوابی نمیده... در عوض روح آنتونین دالاهوف ظاهر میشه و میگه:
_ آنتونین دیگر وجود ندارد! من به آن سوی پرده و ادامه ماجرا رفته ام! این مرتیکه ای که در جلوی شما آرمیده است نامش بردلی است! ...

در این لحظه روح آنتونین محو و محو تر میشه تا اینکه کاملا ناپدید میشه.

سپس یکی از مرگخواران با چشمان اشک آلود به پیش ولدمورت میرود و میگوید:
_ دیدی ارباب؟ دیدی راس میگفت اون آنتونین بدبخت؟ این پسره هری پاتر، ضد ضربه س! ضد طلسمه! اون رولینگ گور بگوری نامیراش کرده!

ولدمورت:
_ بابا این فیلمشه! شما باور نکنید! داره مسخره بازی در میاره!

در این لحظه ولدمورت چوبدستیشو میگیره به سمت اون یارو که به جای آنتونین ظاهر شده و رو زمین خوابیده و میگه:
_ آبشاریوس!

یه جریان آب قوی از سر چوبدستی ولدمورت پدیدار میشه و مستقیم میخوره به صورت اون یارو...
اونم انگار از خواب بیدار شده باشه میپره بالا! چند ثانیه که میگذره و هوش و حواسش میاد سر جاش، با تعجب و ترس و لرز به ولدمورت و مرگخواران خیره میشه و میگه:
_ من کجام؟ اینجا کجاست؟ وایسا ببینم تو ولدمورتی؟ تو مگه ده سال پیش نمرده بودی؟

ولدمورت عصبانی میشه و میگه:
_ آنتونین دیگه داری شورشو در میاری! همچین میزنم تَشتَکِت بپره ها بچه پررو! زبونتو گاز بیگیر! عمه ت بمیره!

اون یارو جدیده:
_ آنتونین کیه؟! من چیکاره بودم؟ اسم من بردلی هست!

ولدمورت کمی چانه اش را میخاراند و میگوید:
_ تو در چه سالی زندگی میکردی بردلی؟
_ خب معلومه 1404!
_ چی؟ پونزده سال بعد؟!

در این لحظه به ناگاه پورتالی طلایی رنگ پشت سر بردلی ظاهر میشه و اونو میکشه تو خودش و بعد بسته میشه!
ولدمورت و مرگخواران با دهان باز آن صحنه را مینگرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 05:37
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
جلسه‌ی اول (۱ مهر)


گام نخست، کاوش در متون کهن



شاگردان هاگوارتز... قدیمی‌ها و تازه‌نفس‌ها...

شاید از خود بپرسید چه چیزی باعث شده گلرت گریندلوالد بزرگ، ناگهان تصمیم بگیرد به هاگوارتز بیاید و درسی را بر عهده بگیرد که به گواه جادوآموزان، ملال‌آورترین درس‌هاست! آمده‌ام تا اندک تجربه‌ام را به کوه تجربیات شما اضافه کنم و همچون پر سبکی که تمامی معادلات را تغییر می‌دهد، اثری پروانه‌ای بر آینده‌ی شما داشته باشم. پس به دنبال این نباشید که فقط سرگرم شوید و بروید!

امروز نخستین درس تاریخ جادوگری را آغاز می‌کنم. اما نه آن‌گونه که در کتاب‌های خشک و بی‌روح وزارتخانه نوشته‌اند. تاریخ، تنها ردیف‌کردن نام‌ها و تاریخ‌ها نیست؛ تاریخ، روایت است. و روایت، چیزی است که اگر گوش نسپاری و چشم به آن ندوزی، گویی هرگز وجود نداشته.

می‌دانید نخستین هنری که هر جادوگرِ واقعی باید در خود پرورش دهد چیست؟ خواندن. نه آن خواندنی که صرفاً چشم روی کلمات بلغزد و ذهن هیچ چیز از آن نیاموزد؛ من از خواندنی سخن می‌گویم که همچون وردی کهن، در جان نفوذ کند. وقتی متنی را می‌خوانید، باید بتوانید از پشتِ واژه‌ها نویسنده را ببینید: دستش را که می‌لرزد، خنده‌ای را که میان خطوط پنهان کرده، یا زخمی را که با کلماتش پوشانده است. هر نوشته، اگر زنده باشد، ردی از روح در خود دارد. اگر شما آن رد را نگیرید، واژه‌ها برایتان تنها لکه‌هایی بی‌جان روی کاغذ خواهند بود.
به همین دلیل است که می‌گویم: کسی که نتواند نوشته‌ی دیگری را بفهمد، لمس کند و در ذهن خود امتداد دهد، هرگز نخواهد توانست نوشته‌ای بیافریند که دیگران را به دنبال خود بکشاند. نوشتن، ادامه‌ی یک رود است؛ رودی که سرچشمه‌اش همیشه در گذشته جریان داشته. شما یا باید یاد بگیرید از چشمه‌ی خلاقیت دیگران بنوشید، یا تشنه بمانید و در بیابان واژه‌های خودتان هلاک شوید. این، همان مرزی است میان متن‌های پخته و ناپخته، میان نویسنده‌ای که شنیده می‌شود و کسی که صدایش در همان خط نخست خفه می‌گردد.
هر متنی را بخوانیم؟ هر متنی را بخوانید، اما متنی که ظرافت و تلاش نویسنده را در آن درک کرده باشید. هر چه متن‌های پخته‌تر بخوانید، به قدرت ذهن شما افزوده خواهد شد و دومینوشکل، خلاقیت‌هایتان خود را نشان خواهند داد. اگر به متن‌های سطحی که نویسنده فقط برای پر کردن صفحه نوشته عادت کنید، ذهن تنبل بار می‌آید و در نهایت نخواندنتان بهتر از خواندن خواهد بود. در ابتدا هر سبکی را در مقابل خود ببینید، اما در ادامه گزیده‌تر بخوانید تا به نویسندگی شما کمک کند. اگر بخواهید حال خوانندگان نوشته‌های ارزشمندتان را درک کنید، ابتدا باید با کفش آنها کمی قدم زده باشید. متن‌های خوب و بد را چشیده باشید تا آرام آرام مغزتان تفاوت نوشته‌های لذت‌بخشی که از خواندنش سیر نمی‌شوید را با نوشته‌های بی‌ارزش و بی‌سروته درک کند، و زمانی که خودتان دست به قلم می‌شوید، ناخودآگاهتان به کمک آید!
امروز می‌خواهم ذهن شما را به انضباطی تازه عادت دهم. تمرینی ساده اما تعیین‌کننده: در تالارهای گفتگوی ایفای نقش بگردید، به اعماق آن سفر کنید، خاک کهنه‌ی قفسه‌ها را کنار بزنید و متنی بیابید که پیش از سال ۱۳۹۰ نوشته شده است. آن را با دقت بخوانید، نه یک بار که چند بار؛ سپس پیوندش را در دفتر درس بیاورید و با دست خود، حداقل پانصد کلمه به آن بیفزایید، گویی نویسنده‌ی اصلی قلم را به شما سپرده است.
اهمیتی ندارد که پست ادامه‌دار بوده یا تک‌پستی؛ مهم نیست سال‌ها قبل دیگرانی آن را ادامه داده‌اند؛ می‌خواهم ببینم چطور متنی فوق‌العاده را می‌خوانید و در همان سطح یا بالاتر قصه‌اش را با خلاقیت خود ادامه می‌دهید (طوری که روایت را از آنِ خود کنید). مهم نیست آن را به پایان برسانید یا به جایی برسد که نفر بعدی فرضی شما قرار باشد آن را ادامه دهد. از شما پیوند مستقیم آن پست را می‌خواهم و سپس 500 کلمه از قلم توانمندی که دارید.
این تکلیف، هم به شما هنرِ خواندن می‌آموزد و هم شجاعتِ نوشتن را در شما تقویت می‌کند. بدانید که بر پایه‌ی کیفیت نوشته‌هایتان، امتیازی به گروه‌هایتان تعلق خواهد گرفت.
به یاد داشته باشید: واژه‌ها همانند جادو هستند؛ اگر نتوانید از جادوی دیگران بیاموزید، هرگز جادوی خودتان را نخواهید شناخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس تاريخ جادوگری در ترم 29 توسط پرفسور گلرت گریندل‌والد تدریس خواهد شد.



برنامه کلاسی

جلسه اول: ۱ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 14 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه اول: تا 28 مهر (ساعت 23:59)

جلسه دوم: ۱۵ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 28 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه دوم: تا 13 آبان (ساعت 23:59)

جلسه سوم: ۲۹ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 12 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه سوم: تا 26 آبان (ساعت 23:59)

جلسه چهارم: ۱۳ آبان
مهلت ارسال تکلیف: تا 26 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه چهارم: تا 10 آذر (ساعت 23:59)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه اول
کلاس تاریخ جادوگری


پیامبر کبیر و صغیر 10

سلام!
خوب هستین؟ خانواده خوبن؟ معجزاتتون چطور؟
میتونم بپرسم نفت بودن چه حس و حال داره؟ نفت بشکه ای چند گالیون بود اون موقع ؟

خودتون گفتید دیگه " جدا از زمان" نید دیگه! واقعا نمیتونم چیزی بگم. همه چیز خوب بود.



تام ریدل 6

که هکتور جای مرلین پیامبر شد؟!
حداقل یه ته ریش برای مرلین می ذاشتی برادر من !
یعنی دیگه نمیشه به ریش مرلین قسم خورد؟! حیف شد.

ببین رولت خیلی ایراد نگارشی داره. مثل اسپیس گذاری های اشتباه یا مثلا چند جا علائم نگارشی اضافه گذاشتی. اگر مقدار نمرت کم شده به خاطر همینه! مگر نه از محتوا داستان راضی بودم.
نبوت و پیامبری به دو قسمت تبدیل شد. قبل از پست تو و بعدش!

آستریکس 10

بیام بزنمت؟!
این چه کاری بود با مغز من کردی !چرا روونای سالازار نما رو ریختی تو هلگای گودریک نما؟ چرا واقعا؟
من الان نمی دونم رسیدم به سر ماجرا یا تهش!
من نشسته بودم یه گوشه روزنامم رو می‌خوندم. الان درگیر اینم که یه مدت طولانی به روونا کیک قسم می‌خوردم یعنی؟!
فرافکنی و تخریب در پستتون موج میزد. خیلی خوب بود.

الستور مون 10

به شدت رول پر محتوایی بود. مخصوصا اون آخرش!
حتی خود اون چروک داخل بینی هم فکر نمی‌کرد روزی این قدر مهم بشه!
این بنده مرلین این قدر کارش تو رفع چین و چروک خوب بود چرا نرفت یه کلینیک زیبایی بزنه؟
کل تاریخ شد یه چروک داخل بینی! عجیبا غریبا!
همه چیز خیلی خوب بود.

بردلی 7

حسنی نگو بلا بگو... تنبل تنبلا بگـ... بسه دیگه بریم سر بحث خودمون!

روی یه سری از موارد در داخل پست هات باید کار بشه. به غیر از اون بقیه موارد مشکلی نداره!

گابریل 10

یه خواننده ماگل هست یه آهنگی داره که میگه" چشات گیرایی داره، دلم هی کم میاره، یه جادوی عجیبی توی چشمات داری.".
حس میکنم این شعر در باب نیفتیه!
چشمان نافذی داره.

اسکارلت 7
مرلین، برلین، سرلین، عصا، قضا، قدر و...
مرلین اینجا، مرلین اونجا، مرلین همه جا!

عموما دیالوگ ها رو بولد نمی کنیم و حروف رو هم ایـــنـــجوری میکشیم.
خوب بود آفرین!

اسکورپیوس 8

مهندسی معکوس روی تاریخ!
ایده جالبیه!

ساکورا 6/5

باز یکی قیمه ها رو ریخت تو ماستا!
نکن خواهر من، نکن!

فقط اون نون بربری وسط اون همه اتفاق!


جوزفین 9/5


خانم کل تاریخ موسسان هاگوارتز رو به خاک و خون کشیدی که!
به روونا که تو مسلمون نیستی!

جعفر 8

این چند شبه خیلی راحت تر میخوابم‌. هر جا میرم رد بع بعی های جناب عالی هست، زودتر خوابم می‌بره!
به استاد ببعیان سلام گرم من رو برسونید.

ریموس 7

خیر اشتباهه!
امروز 31 اردیبهشت‌ماه هزار و چهارصد و سه ، 20 می 2024 و یازدهم ذی القعده هزار و چهارصد و چهل و پنجه!


و تمام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1403 23:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عه، کلاس تاریخه؟
آقا اجازه من بگم؟

امروز ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، مصادف با دهم می ۲۰۲۴ ئه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
استاد ببعیان ببع زاده ببعولی معولی ببع الاصل، پس از تبعید از این کلاس، که بدلیل وجود برخی مشکلات مجبور به تدریس در همین کلاس شده، آمده اند تا شما را مستفیض فرمایند.
- بـــــــع! بع بع ببع بع!

حضار همه با تعجب نگریستند.

- بع، ببع بببع بـــــع بع ببع؟

- حضار با تعجب بیشتر نگریستند.

- ببع بـع ببع ببع بــــــــــع!

دیگر حضاری وجود نداشت و همه ی حضار به تعجب تبدیل شده بودن. ما که به دنبال فراهم کردن بهترین شرایط برای دانش آموزان کلاس بودیم، هستیم و خواهیم بود، گوگل ترنسلیت را استخدام فرمودیم تا صحبت های مهم استاد را برای شما ترجمه نمایند. این شما و این گوگل ترنسلیت!
- سلام عرض می کنم. گوگل ترنسلیت هستم! خوشحالم از آشناییتون.

جناب گوگل ترنسلیت بسیار از همکاری و خدمت به شما با ما خوشحال هستند.
- همکاری چیه آقا؟ اومدین هی عز و جز که تو رو مرلین بیا. گفتم مرلین کیه؟ گفتین کیو میپرستی؟ گفتم من هوش مصنوعی ام این چیزا حالیم نی! دیگه بالاخره انقد التماس کردین که مدارام داشتن خود القایی میکردن! که بالاخره منم اومدم.

بگذریم. بریم سراغ کلاس! حضار که از حضور گوگل ترنسلیت، که ما برای راحتی کار جی تی صداش میکنیم، در کنار استاد مفهوم السخنشون بسیار خوشحال شده بودن، با گوش جان به درس گوش دادن.

- بع!
- سلام عرض می کنم خدمت همه حضار، علی الخصوص دوست داران تاریخ جادوگری! امروز میخوایم درمورد تاریخ تاسیس بعوارتز، مدرسه جادوگری گوسفندا باهم صحبت کنیم. امیدوارم درس های خوبی از این تاریخ بگیرین!

دانش آموزا که فکر میکردن با اومدن جی تی، دیگه تعجب نمی کنن، اشتباه می کردن. توقع نداشتن با این صحنه روبرو شن. همه به دفتر ها، قلم پرها و کتاباشون زل زدن، که از مقدار زیاد تعجب اونا، وسایلشون بریزن. وسایلشون حال نداشتن. پس خود دانش آموزا ریختن. یکی از دانش آموزا که تسترال خون بود، نریخته بود و پرسید:
- استاد جی تی! توی یدونه بع ساده اینهمه حرف بود؟
- بله! زبان ببعی بسیار زبان موجزیه!
- ببع بع ببع بـــــــــــع بع ببع بع!
- استاد می فرمایند سکوت!

دانش آموزا که داشتن خودشونو از روی زمین جمع می کردن، بالا اومده بودن و گوش می دادن، حال نداشتن دوباره از تعجب بریزن. اما اون دانش آموز تسترال خون ریخت! استاد جی تی پیش دستی کرد و قبل از اینکه کسی سوال بپرسه خودش گفت:
- زبان ببعی زبان عجیبیه! هنوز که هنوزه ناشناخته باقی مونده! من خودم بعضی موقع ها که ترجمه اش میکنم کد هام میریزن!

استاد ببعیان پای تخته رفت. گچی را برداشت و نقطه ای روی تخته گذاشت.
- بع؟
- استاد می فرمایند این چیه؟
- نقطه!
- بع!
- استاد می فرمایند اشتباهه! این کره ی زمینه!

استاد ببعیان بعخنده ای کرد و گفت:
- بع!
- استاد می فرمایند ایسگاه بودین!

دانش آموزان هاج و واج به یکدیگر نگاه کردن. استاد ببعیان به روی صندلی خود نشستند و شروع کردن!
- بـــــــــــع!
- استاد میفرماین صدها سال پیش در دشتی بزرگ و سرسبز، چهار گوسفند بزرگ، عالم و دانا به نام های ببعیک ببعدور، بعازار ببعدرین، بعلگا ببعپاف و ببعنا ببعکلاو دور هم جمع شدن و بعوارتز رو تاسیس کردن. بعوارتز ابتدا آغلی ساده و بی شیله پیله بود. اما طی سالیان سال توسط گوسفندان ماهر و زبده الان به بزرگترین و مجهزترین چراگاه خاورمیانه تبدیل شده!
- استاد این شبیه به هاگوارتز نیست؟
- نـــع! بــــــع!
- استاد میفرمایند نه! هاگوارتز نسخه کپی شده و بی ارزش بعوارتزه! ما هرساله بعلاس های انواع بعرس رو برگزار می کنیم.
- استاد مام برگزار می کنیم!
- بع!
- استاد میفرمایند شما که بعوییدیچ ندارین!
- نه! نداریم. ولی کوییدیچ داریم!

استاد ببعیان دیگر به حرفهای دانش آموزان توجه نکرد و گفت:
- بع!
- استاد میفرمایند که بسه! تکلیفتون اینه که...

ناگهان جی تی، بدلیل اینکه استاد ببعیان سُمشون به پارچ آب خورد و آب ها روی جی تی ریختن، از کار افتاد و سوخت و جی تی رو برای درمان به اینجا بردن که خوراکی های خوب خوب به خوردش بدن و دوباره به کار بیفته!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 21:31:29
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 21:33:11
دلیل: fi ;sd ]i lvf,x ;i lk ldo,hl ,dvhda ;kl?!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 21:34:06
دلیل: گرفتن alt و shift
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 21:36:38
دلیل: ترجمه ویرایش قبلی نه قبل تری: به کسی چه که من چرا ویرایش می کنم؟
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 21:39:05
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 22:35:46
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 22:36:33
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 23:06:58
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/19 23:09:13
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 10:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پرنده‌ای پر می‌زد.
سپس جیز شد.
باران گرفت، خیس شد.
بی‌پدری آمد در قفسش نهاد و آب و نانش داد. خداوند پدرش را بیامرزد.
پرنده قوی شد و قفس را شکست. مانند تخمی که ز آغاز از آن سر برواؤده بود.
سپس سوسماری از توی حلقش درآمد و گلوی سگ همسایه را درید.
گرازی تخم گذاشت.
اما گردنش نگرفت و تخم کپک زد.
آنگاه هاگ‌های تولیدشده‌‌‌اش به خرسی چسبیند.
خرس خارشش گرفت. زگیل داشت. پشت خود را به نزدیک‌ترین درخت مالاند و خاراند خویش را.
سپس زیر آن درخت آلبالو محتویات مثانه‌اش را گم نمود و اشک‌ریزان به سوی دامن مادرش شتافت.
هنوز در تأیین قلمرو نوب بود.
اما هاگ‌ها از تنش جدا شده و مثل جیمبو با باد پرواز می‌کردند.
هرکدام جایی تاریک، سرد و مرطوب یافتند و مشغول به رشد شدند.
مدتی بعد، گودریک از غار شیری سربرآورد.
هلنا از سوراخ گورکنی.
روونا از سولاخ دماغ زاغی.
و سالازار، از لانه‌ی ماری.

و این چهار تن، هاگوارتز را بنا نهادند.

هرکی هم غیر از این بگه، دروغ گفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1403/2/13 12:18:16
دلیل: نعوذ بالله
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1403/2/13 16:19:53
دلیل: پاشیموکیتخ
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1403/2/13 17:25:11
دلیل: الو جادوکار؟!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1403 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بوم تنها صدایی بود که میوند، موش توی زمان برگردان گیر کرده بود و مدام زمان عوض می شد.

یه بار زمان برگردون تالاپ می خورد توی سر تام ریدل و قبل از شکستن دل مروپ می مرد لحظه بعد اسنیچ مسابقات قهرمانی درست یک سانتی متر قبل رسیدن به دست کاوشگر غیب می شد.

یه بار لرد وسط هوا با وان و اردک ظاهر می شد و تو هوگوارتز یه اژدها باله می رقصیدو خلاصه درهم برهم بود که ناگهان کسی گفت:
-یکم آروم تر داریم اینجا مطالعه میکنیم!

ساکورا که هی رنگ موهاش قرمز و قهره ای و آبی می شد نگاه بی حسی به بقیه که از دست گاو سه شاخ و دو دم فرار می کردن کرد.

-میگم آروم باشید، آدم بخواد خودکشی هم بکنه نمیتونه آرامش داشته باشه؟

این بار گودریک گریفیندور کنار ساکورا فرود اومد و شمشیرش درست یه میلی متری صورتش افتاد.
-آخ، اینجا چه جور جایی است؟
-عه تو. همیشه دوست داشتم ریشتو بچینم.

گودریک نیمبوس نزدیک ترین جادوگرش رو دزدید و در رفت.

-هعی آناتا باکا

یک نفر با نون بربری رد می شد و با شنیدن این جمله کوتاه هنگ کرد.

خلاصه موشه آخرید پرید بیرون از زمان برگردون و افتاد توی جنگل مو های پرپشت هاگرید و خود زمان برگردون خم افتاد وسط هاگوارتز و مثل بمب اتم منفجر شد.

الستور اون وسط ریز میومد و جن های خونگی با گابریل ریش دامبلدور رو گیر آورده بودن و داشتن طناب بازی می کردن، اسکورپیوس پولای بانگ گرینگرگورتز رو بالا میکشید و تام ریدل املای اسم بانکو چک میکرد و به بلاتریکس کروشیو می زد.

و اینگونه پروفسور مک گانگال به آلبوس که ریششو زده بودن طناب درست کرده بودن باهاش رسید و تستسترال به خونش نرسید.

مرلین هم چون پسر زا بود بردن پیش ولدمورت تا براش پسر به دنیا بیاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1403/2/13 9:14:51
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
از زمان گودریک....
از زمان جنگ جادوگران ...

از زمان مرلین کبیر...

اینا همش سنده ها و واقعیته...ولی اگه بخوایم تاریخ رو عوض کنیم لازم نیست تلاش زیادی انجام بدیم میتونیم متن رو تاریخ برعکس بخونیم تا هم متوجه نشیم‌ و هم بتونیم یه تاریخ و یه زبان دیگه بسازیم!

یکریدوگ نامز از

نراگوداج گنج نامز زا

ریبک نیل رم نامز زا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.