کوین دنی کارتر Vs لرد سوئیتی ولدموردت
سوژه: فیل و فنجون
توجه: این پست آغشته به جادوی عشق کامی ساما* رولینگ می باشد. و از آنجایی که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، فلذا پسر برگزیده هرگز نمی میرد حتی اگر واقعا مرده باشد!- کمک! نجاتم بدین! آی ایهالناس هلپ می!
کوین لحظه ای ایستاد و با احتیاط اطراف را زیر نظر گرفت. وسط پارکی بزرگ و خلوت قرار داشت و هیچکس اهمیتی به او نمی داد. وقتی خیالش از بابت تنها بودن در پارک راحت شد، دستش را با احتیاط درون جیبش برد و موجود کوچکی را از آن بیرون آورد.
- منو بذار زمین! کمک! جینی کجایی که شوهرت رو بردن!
هری پاتری که در دستش قرار داشت جیغ می زد، بی قرای می کرد و وول می خورد. همچنین امیدوار بود کسی برای نجاتش بیاید. کوین یقه لباس هری جیبی را از پشت گرفت و آن را بلند کرد و جلوی چشمانش آورد تا بهتر ببیند.
- واو هری چه خفن شدی!
- مرض چه خفن شدی! چرا منو گذاشتی تو جیبت و آوردی اینجا؟

بچه زود منو ببره پیش یه جادوگر تا این طلسم کوفتی رو از روم برداره! عجله کن نجاتم بده... باید برم باشگاه تمرین کنم دوئل دارم!
هر چقدر هری بیشتر داد می زد، کوین بیشتر مصمم می شد او را نزد یک شفادهنده نبرد. تمایلی نداشت از طرف شفادهنده، هری و خانواده های ویزلی و پاتر به جز آلبوسشون، و حتی لرد و مرگخوارانش مورد سرزنش قرار بگیرد.
فلش بکیک روز زیبا و کاملا عادی در خانه ریدل بود که...
- ارباب ارباب! ببینین چی پیدا کردم... اوخ!
ربکا، خفاش مرگخوار با هیجان وارد اتاق لرد شد و در همان بدو ورود به چیزی برخورد کرد.
- از رو صورت مبارک ما برو کنار رب.
ربکا که به طور ناگهانی از فاصله چند میلی متری با لرد چشم تو چشم شده بود کمی ترسید و سریع به عقب پرید. سپس قبل از اینکه لرد بخواهد او را کروشیو باران کند، سراغ کیسه کوچکی که با خود آورده بود رفت و آن را درون دستان لرد انداخت.
- ارباب بازش کنین ببینین چی توشه! 
لرد که داشت دست به چوبدستی می شد، متوقف گشت و سر کیسه را باز کرد. با دیدن محتوای درون آن، چینی به ابرویش داد.
- این دیگه چیه رب؟ برای ما قارچ آوردی؟
ربکا با شادی سر تکان داد.
- بله ارباب! البته اینا قارچ های معمولی نیستن. قارچ های ماریو فور اوره! 
- ماریو چی چی؟
چه ربطی به ما دارن اینا الان؟
- ارباب اینا قارچ های ماریو هستن که گیم کامپیوتریه... اصلا ولش کنین. فقط همینو بدونین اگه یکی از این دو تا قارچو بخورین بزرگ یا کوچیک میشین. دیگه بستگی به شانستون داره کدوم رو انتخاب می کنین.
لرد با عصبانیت قارچ ها را روی میز انداخت و به ربکا خیره شد.
- ما نگفتیم از هرچی گیاه و میوه و اینجور چیزاست بیزاریم؟ حالا باز اگه می ریختیش رو پیتزا یه چیزی... اما همینطوری از ما انتظار خام خواری داری؟
- نه. من... کمک!
ربکا پرواز کنان از اتاق بیرون جهید و لرد هم دنبالش کروشیو زنان دوید. همین که اتاق خالی شد، کوین که مدتی پشت در منتظر مانده بود تا با لرد بازی کند و حرف های ارباب و مرگخوار را شنیده بود؛ با کنجکاوی سراغ قارچ ها رفت و یکی را داخل جیبش گذاشت. بعد با بیشترین سرعتی که داشت از اتاق خارج و راهی خانه گریمولد شد تا راجع به قارچ ها از دوستش ریموند سوال بپرسد.
وقتی کوین به خانه گریمولد رسید، متوجه شد حتی فاوکس پرنده هم در آن اطراف پر نمی زند چه برسد به محفلی ها. برای همین بی هیچ احتیاطی قارچ را روی میز آشپزخانه گذاشت و خودش به طبقات بالا رفت تا ببیند کسی واقعا خانه است یا نه. متاسفانه کوین بچه ویزلی های دائما گرسنه و هری پاتر دائما آویزان ویزلی ها را فراموش کرده بود.
درست همان لحظه ای که کوین به طبقه اول رسید، هری به آشپزخانه آمد و طبق عادت دنبال چیزی برای خوردن گشت. ناگهان چشمش به قارچ روی میز افتاد و چون خیلی گرسنه بود، خام خام آن را خورد. در کسری از ثانیه، تمام وجود هری آب رفت و هم قد فنجانی ریزه میزه شد.
پایان فلش بک- هوی کجایی بچه؟ چرا رفتی هپروت؟
با صدای جیغ هری، کوین به خودش آمد و از خاطراتش خارج شد. وای اگر لرد می فهمید که هری پاتر قارچ او را خورده است چه بلبشویی به پا می شد! همینطوری هم بین مرگخواران و محفلی ها و وزرات بانو هلگا جنگ بود و نباید اوضاع بدتر از این می شد. کوین باید یکجور هایی سعی می کرد هری را متقاعد کند به همین شکل بماند تا زمانی که خشم لرد فروکش کند.
- هری میگم خیلی هم بد نشدیا. نژرت چیه یه مدت همینجوری بمونی؟
- همینجوری بمونم؟ می فهمی داری چی میگی!؟

من یه هفته دیگه با لرد دوئل دارم. باید بزرگ بشم بتونم شکستش بدم و نذارم محفلو تسخیر کنه! زود منو ببر پیش هرمیون.
نه خیر... انگار واقعا وضع خراب بود. کوین باید فوری اوضاع را راست و ریس می کرد وگرنه هم یه محفل می پوکید و از دست می رفت و هم دودمان خودش.
- ببین هری جان... شما نمی تونی بری پیش هرمیون یا هر شفادهنده دیگه ای.

- چرا اونوقت؟
- اممم... خب... چون... آهان چون ملت فکر می کنن رفتی پیش شفادهنده و اون تقویتت کرده و دوپینگ کردی.

برای همین راهت نمیدن تو میدون مبارژه بعد همه چی به نفع لرد تموم میشه. باید منتژر بمونی تا خودت خوب بشی. اشلا می خوای تا اون موقع خودم تعلیمت بدم؟ به من نگا نکن که انقدر کوچولوام! من یه بار دوریا رو تو دوئل شکشت دادم.

کوین دروغ نمی گفت واقعا دوریا را داخل دوئلی شکست داده بود.
البته دوئلی کاملا ساختگی! یعنی در واقع خود دوریا بود که نقش شکست خورده را بازی می کرد آن هم صرفا برای اینکه دل دوست کوچکش شاد شود. او همچین دختری بود. به هرحال کوین انقدر کودک بود که هرگز نفهمید آن دوئل ساختگی است و واقعا هیچکس را شکست نداده. هری که کمی آرام شده بود یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- اوممم... میدونم توسط مرگخوارها بزرگ شدی و احتمالا داورای دوئل رو خوب می شناسی. ولی بنظرت عجیب نیست هری پاتر معروف یه دفعه ای غیب بشه؟ میدونی مردم تو مجله ها و پشت سرم چی میگن؟
- مک کوئین!

- جانم؟
کوین مانند هرمیون که وقتی موضوع بدیهی را برای دوستانش توضیح میداد، چشمانش را در کاسه می چرخاند، چشمانش را چرخاند.
- مک کوئین یه شخشیت انیمیشنه.

تو انیمیشن ماشین های یک، مک کوئین که ماشین مشابقه شت، دُرشت چند روژ قبل مشابقه یه جاده ای رو اشتباه میره و یه مدت تو یه شهر کوچیک گیر میفته. همه رشانه ها هم میرن دنبالش و میشه تیتر خبر ها. آخرش هم تو اون شهر یه مربی خفن پیدا می کنه و بعد کلی حاشیه شاژی برنده میشه! دقیقا شبیه شرایط الان توئه هری! تو میتونی اژ من به عنوان مربیت کمک بگیریو بعد روژ دوئل درشت لحژه ای که مردم فکر می کنن هری نمیاد، بری و دشمنتو شکشت بدی.

هری پاتر بعد شنیدن این حرف ها به فکر فرو رفت. پیشنهادات کوین خیلی هم بد به نظر نمی رسیدند. می توانست مدتی آفتابی نشود و بعد ناگهان همچو قهرمان های فیلم های مشنگی خودش را وسط صحنه بیندازد و پسر برگزیده که بود، برگزیده تر شود و جهانی را از زیر سلطه لرد نجات دهد. بعد هم آحاد جامعه جادوگری برایش جشن بگیرند و فشفشه در کنند و او را روی کولشان بگذارند و بخوانند: هری چقدر تو ماهی، زود پیر نشی الهی.
کوین که از دیدن هری غرق در خیال، خسته شده بود؛ او را تکانی داد و پرسید:
- چی شد؟ بالاخره به توافق رشیدیم؟

هری از خیالاتش بیرون آمد و دست از لبخند ملیح زدن برداشت.
- بله. به شرطی که منو خوب آماده کنی مربی کوچولو.

- آخجون قبوله! بیا اژ قدم شفر شروع کنیم.

آن دو با هم دست دادند و رفتند تا برای دوئل با لرد آماده شوند...
***
نقل قول:
کوین پشت بوته ای قایم شده بود و از لا به لای برگ ها با کمک دوربین دوچشمی به نیمکت خالی که کلا یک متر با آنها فاصله داشت، نگاه می کرد. حتی چرنده هم در پارک نمی چرید اما کوین قصد نداشت دست از زیر نظر گرفتن صندلی بردارد. هری که روی شانه کوین ایستاده و با دستش لاله گوش کودک را گرفته بود که نیفتد، با بی حوصلگی گفت:
- میشه لطف کنی و بگی دقیقا واسه چی اینجاییم؟ الان دو ساعته زل زدی به اون صندلی خالـ...
- هیش! شر و شدا نکن. اومد!

با این حرف، هری چرخید و از لا به لای برگ ها نگاهی به نیمکت انداخت. مردی قد بلند با لباس های عجیب و کلاهی دراز، درحالی که با حشره ای حرف می زد، روی نیکمت پارک نشست و نرسیده آه کشید.
- آه.
کوین درحالی که نیشخند می زد، دوربینش را پایین آورد.
- خودشه. هدف رویت شد!

سپس درون کیفش به دنبال چیزی گشت. هری که پاک گیج شده بود مات و متحیر به کودک خیره شد.
- این بابا دیگه کیه کوین؟
- ایشون پروف لادیشلاو ژاموژشلیه دیگه.

وژیر اشبق... دولت آه و فغان. نگو نمی شناشیش!

- چه ربطی به ما ها داره؟ نکنه می خواد بهم دوئل یاد بده؟
کوین یک گونی خالی سیب زمینی از درون کیفش بیرون آورد و جلوی هری گرفت.
- نه دوئل یاد نمیده. ما می خوایم پروف ژاموژشلی رو بکنیم تو گونی و بدژدیمش!

- چیییی؟ چرا اونوقت؟
- ببین هری ایشون واقعا اِنشانِ توانمندیه اما الان نششته رو شندلی داره آه می کشه و خاک میخوره! حیفه کشی اژش اشتفاده نکنه. بنژرم ما دو تا می تونیم بدژدیمش و ببریم واشه داورای دوئل. جوژفین که خیلی دوشتش داره و دائم شوال پیچش می کنه، به درد دوریا و شیلویا هم تو ترجمه می خوره و می تونه بهشون کلی کمک کنه. اینطوری هم یه شودی به داورا می رشه هم اینکه برای تو بهتر میشه.
هری با چشمان لیلی که قد نعلبکی بزرگ و گشاد شده بودند اول به لادیسلاو و بعد به کوین خیره شد. چهره اش نشان میداد برگ های نداشته اش از این نقشه شیطانی ریخته.
- کوین داری میگی آدم بدزدیم و بعد رشوه بدیم به داورا؟ اونم فقط واسه یه دوئل؟
کوین مانند کودکی که نفهمیده بود هری از چه حرف می زند گردنش را به سمتی خم کرد و با نگاهی معصوم پرسید:
- مگه مشکلی داره؟
- اشکااااال؟ می پرسی اشکال دارهههه؟... آه والدینت باید بیشتر برای تربیتت وقت میذاشتن... ببین پسرم چیزی که تو گفتی اصلا کار خوبی نیست. لطفا برو سراغ یه پلن دیگه، باشه؟
کوین ناامیدانه گونی را تکان داد.
- مطمئنی هری؟ آخه پروف لادیشـ...
- بله عزیزم کاملا مطمئنم.

پروفسور دامبلدور به من یاد داده از بین راهی که آسونتره و راهی که درست تره، درست رو انتخاب کنم.
هری ژست قهرمانه گرفت و به افق خیره شد. کوین هم که چون نمی خواست باعث نارضایتی او شود، گونی را داخل کیفش گذاشت و وسایلش را جمع کرد تا سراغ پلن بعدی بروند.
***
قدم دوم- قدم دوم آمادگی جشمانیه.

- قدم اول رو اجرا نکرده میری قدم دوم؟

- مگه نشنیدی آدم روژ اول میره باشگاه و شروع به ورژش می کنه بدنش درد میگیره چون آماده نیشت؟ پش باید اژ روژ دوم بره که دیگه درد نکشه! واشه همینه که ما هم اژ قدم دوم شروع می کنیم.

هری به نظر می رسید قانع نشده ولی اعتراضی نکرد. در عوض قوطی کبریتی را که کوین با کش بسته و تبدیل به کوله پشتی کرده بود، روی دوشش انداخت و قرقره نخ مشکی را گرفت. کوین به یخچال خانه شان اشاره کرد و به هری ریزه میزه که آماده کوهنوردی بود، لبخندی زد.
- ببین هری، میگن اکشر شامورایی ها با تمرین تو کوهشتان به این درجه اژ قدرت رشیدن. اژ اونجایی که تو خیلی کوچولو موچولویی، می تونی به جای تمرین تو کوشتان واقعی، تو همین خونه تمرین کنی. الان مشلا ارتفاع یخچال خونه ما برای تو قد ارتفاع دماونده. اگه بتونی همینو بالا بری بدنت ورژیده میشه.
- بعید بدونم این کار کمکی به موفقیتم تو دوئل کنه ها!
کوین آرام با انگشت به کمر هری زد تا او را دلگرمی بدهد.
- کمک می کنه مطمئن باش. تو فقط باید انجامش بدی!

.. راشتی رشیدی بالا بهم بگو بعد در یخچال رو باژ کن و یه شر برو داخلش... حالا هم معطل نکن ژود برو دیگه.
هری یک یا دامبلی مدد (بر وزن یاعلی مدد) گفت و نخ را بالا انداخت تا به کمک آن از یخچال بالا برود.
یک روز بعدبا صدای جیغ و داد زیری، کوین که پای یخچال خوابش برده و حبابی از دماغش بیرون زده بود، از جا پرید.
- چی شده؟
- رسیدم بالا کوین! آه بالاخره رسیدم!
هری از روی سقف یخچال برای کوین دست تکان داد.
- ایوول هری! پاتو به لبه فشار بده و در فریژرش رو باژ کن.

- میشه قبلش استراحت کنم؟

تازه رسیدم این بالا.

- نه! رمژ موفقیت اینه ژمانی که دیگران ایشتاده اند تو حرکت کنی... حالا درشته اینجا دیگران نداریم ولی تو کلا باید حرکت کنی. آخه تو پشر برگژیده ای.

هری تا تعریف آخر را شنید تسترال شد و مانند هر پسر برگزیده دیگری تمام توانش را به کار گرفت تا درب فریزر را باز کند. برای همین روی لاستیک مابین درب و بدنه، قرار گرفت و فشار آورد. هی فشار آورد... و فشار آورد... و باز هم فشار آورد...
خب بابا انتظار نداشته باشید زود درب را باز کند. جثه بنده خدا کوچک است و نیرویش کم. باز کردن در به آن بزرگی هم که نیروی زیادی می طلبد. و خب من چون رولینگ نیستم دوست ندارم همه چی بی منطق و الکی الکی پیش برود. با این حال برای وقت شما احترام قائل می شوم و می گویم هری چون می خواست، و خواستن توانستن است، توانست.
- ایول تو تونشتی پشر برگژیده!

حالا برو تو یخچال و اون بشتنی ای رو که مامان اژ دشت من تو بالاترین قشمت قایم کرده پیدا کن و بیار.

- وی وی وی وی... سسسررده کوین.
- هری برو تو فریژر و بهونه نیار.

بهونه آوردن دشمن موفقیت های شماشت. پروفشور شمیعی.

هری به هر زحمتی بود وارد فریزر شد و بستنی مذکور را پیدا کرد. بعد با بدبختی تمام هلش داد تا از یخچال بیرون بیاید. دیگر حس نمی کرد سامورایی است چون تمرینات بیشتر برای اسکیمو ها بود و باید این را به کوین می گفت. همان موقع که در این افکار بود، دست کوین جلوی یخچال آمد و تمام تلاشش را کرد بستنی را بیرون بیاورد. هری که خوشحال بود کودک تصمیم گرفته کمکش کند، فشار دستانش برای هل دادن را کمتر کرد. همین موقع دست کوین بالاخره توانست بستنی را بیابد و بردارد.
- آخجون بشتنی! ممنونم هری!

- خواهش می کنم. اصلا کار سختی نبود و تونستم

... هی! آی نبند درو کوین! وایسا! من اینجام هنوز! هووووی...!
ولی کوین انقدری از دیدن بستنی شاد شده بود که بدون توجه به داد و هوار های هری در فریزر را بست و رفت بستنی اش را بخورد.
***
قدم سومکوین، هری پاتر را که درون قالب یخی بزرگ قرار داشت برداشت و جلوی نور گذاشت. بعد سراغ بقیه اسباب بازی هایش رفت. داخل مهدکودک بودند و زنگ بازی بود.
- خب هری. این آقا رباته شت... اینم دایناشور خونه خراب کنه... این ببعی قهرمانه... این اژدها هم اژدر شیبیله. تو باید با اینا به شورت همژمان مبارژه کنی تا بتونی جلوی لرد دووم بیاری.

هری چون هنوز یخ بود، نتوانست چیزی بگوید و موافقت یا مخالفت خودش را اعلام کند. و متاسفانه حتی نتوانست از حملات عروسکی کوین در برود. پسر بچه باکس اسباب بازی هایش را روی کله هری خالی کرد و بعد او را برداشت و توی ملاج عروسک های دیگر کوبید و یکسری سر و صدا مثل: بووممم بوووممم... دوش دوش دوش... چیک چیک و... از خودش در آورد.
یک ساعت بعد- نزن کوین... آییی...

یه دقیقه به اژدر سیبیل بگو حمله نکنه... آخ!... آی ببعی قهرمانت چرا آنتاگونیسته؟

صدای فریاد های هری که بالاخره یخش آب شده بود، میان شلوغ بازی کوین و دیگر بچه ها به گوش نمی رسید. برای همین تا الان از چند جایی شکسته و چندین بار هم زیر توپی له شده بود. هیچکس هم نمی آمد پسر برگزیده را نجات دهد.
- سیلام کوین. داری چی باژی می تُنی؟
- باژی هری پاتر و دشمنان بی نهایت.
کوین یک باکس خانه سازی روی کله هری خالی کرد و اگر هری ماریو بود قطعا با ضربه آجرهای خانه سازی، به حالت عادی باز می گشت. ولی متاسفانه او پسر برگزیده بود و به این زودی ها ضربات رویش اثر نمی کردند.
- ولش کن اونو. بیا با من باژی تنیم... عه این چیه؟
پسر بچه دماغو، دست کرد و از زیر آجر ها هری را بیرون آورد و جلوی چشمانش گرفت تا بهتر ببنید. کوین که احساس خطر کرده بود به سمت پسرک شیرجه رفت و سعی کرد هری را بقاپد اما موفق نشد جز پاهایش چیزی را بگیرد.
- این اشباب باژی خیلی باحاله!
- اون واشه منه! ولش کن!
- خودت ولش کن! مال منه!
- منه!
پسرک دست های هری را می کشید و کوین پاهایش. حالا نکش و کی بکش! صدای فریاد هری بدبخت هم به گوش کسی نمی رسید.
- نکنین بچه ها! آخ ننه!

... آییی نکش کوین نکش!

... لباسمو جر دادین... آیییییی!
جــــــــــــــــرررررر!بعد از افکت بالا، هری از نیم تنه به دو قسمت تقسیم شد.
-
-
- پارم کردین... خدا پارتون کنه.

***
قدم چهارم کوین هری را که توسط خانم مربی مهربان مهد، دوخته و ترمیم شده بود، به سر قلاب ماهیگیری بست و با دقت درون آب فرستاد. جفتشان منتظر بودند ماهی بگیرند. در واقع اگر هری می توانست زیر چند دقیقه ماهی بگیرد، آن وقت معلوم می شد طعمه خوبی است و کوین پکیج آموزشات تکمیلی "چگونه لرد ولدمورت را با طعمه شدن شکست دهیم" را به او
قالب می کرد یاد می داد و خودش هم برنده مسابقه ماهیگیری کودکان می شد. حباب هایی که از تنفس هری به وجود آمده بودند به سطح آب می رسیدند و نشان می دادند او زنده است و دارد کارش را به خوبی انجام میدهد.
از آنجایی که ماهیگیری کاری بود که به صبر و حوصله زیادی نیاز داشت، کوین قلاب به دست به خواب رفت. چون اصولا وقتی حوصله اش سر می رفت خوابش می برد.
ده دقیقه بعدکوین خمیازه ای کشید و چشمانش را باز کرد. خبری از حباب های روی آب نبود.
- خاک تو شرم هری!

با استرس قلاب را بالا کشید و به سر آن، یعنی جایی که قبلا هری قرار داشت خیره شد. خالی بود. نگاهی به اینور آنور انداخت و دید نه انگاری واقعا خبری از هری نیست.
- خب عمر که دشت ما نیشت. وقتی عجل یکی شَر میرشه نمی شه کاریش کرد. مرلین اژ شر تقصیرات هممون بگژره فقط.

بعد خم شد تا وسایلش را جمع کند و جیم فنگ بزند. اما صدای ضعیف و آشنایی شنید که نامش را صدا می زد. چرخید و درست کمی آن طرف تر از رودخانه و نزدیک نی زار، نی متحرکی را دید که درون آب حرکت می کرد.
- کمک کوین! آییی! می خواد منو بخوره.

قبل از اینکه کوین بخواهد بپرسد "کی می خواد تو رو بخوره؟" نهنگ بزرگی از آب بیرون جهید و بعد زدن حرکت زیبایی درون آب بازگشت و به تعقیب نی پرداخت. کوین هم با قیافه

به صحنه رو به رویش خیره شد. نمی دانست از حضور نهنگ در آن رودخانه کوچک هنگ کند یا از تعقیب شدن هری پاتر-که کلا عادت داشت مشکلات غول پیکر را به خود جذب کند- توسط نهنگ، یا از جیمز سیریوسی که به دم نهنگ چسیبده و همانجا پرس شده بود.
به هرحال نهنگ بالاخره موفق شد هری را بخورد و کوین هم موفق شد او را به کمک اهالی محترم هیات قایق سواران جوان، ماهیگران کودک و خانواده های قاسمی جاسمی و هاشمی
تشکر به عمل می آوریم شکار کند و جایزه بزرگ را بگیرد.
***
قدم پنجمکوین بعد از اینکه هری را چلاند و روی بند رخت پهن کرد تا خشک شود و بوی ماهی اش از بین برود، سراغ وسیله ای رفت که بنظرش برای آمادگی دوئل عالی بود.
- دادا دام! این شما و این ماشین لباش شویی!

هری به زور یکی از چشمانش را باز کرد و به کوین خیره شد. دیگر نای ادامه دادن نداشت اما از آنجایی که پسر برگزیده بود نمی توانست به این مهم اعتراف کند. در نتیجه فقط به کوین زل و منتظر ماند بچه هر غلطی دلش می خواهد بکند. کوین هری را با احتیاط برداشت و یک دور محکم تکان داد که چروک نشود. بعد درون لباس شویی گذاشت و درش را بست.
- من تو فیلما دیدم که فژا نوردا قبل رفتن به فژا، میرن تو یه چیژی هی می چرخن و می چرخن و می چرخن تا بدنشون عادت کنه. حالا تو هم یکم بمون این تو و بچرخ تا مشل اونا قوی بشی.

هری که تا آن موقع بی حال بود، ناگهان با فهمیدن نقشه پلید کوین نیرویی تازه گرفت و سمت شیشه ماشین لباسشویی یورش برد و محکم به آن کوبید. باید جان خودش را نجات میداد.
- باز کن این درو کوین! باز کن! الان یادم اومد که ما از این وسیله ها تو خونه خاله پتونیا داشتیم و اصلا وسیله مناسبی برای من نیست. بیار منو بیرون بچههههههه!

اما متاسفانه دیر شده بود... کوین از آنجایی که نمی دانست دقیقا چه چیزی را باید فشار دهد، یکهویی تمام دکمه ها را با هم فشار داد و دستگاه شروع به کار کردن کرد.
دو ساعت بعدهری بعد هر بار شست و شو چند لحظه به شیشه می چسبید و بعد دوباره درون توده لباس ها گم می شد. کوین که تازه از دیدن کارتون باز گشته بود نگاهی به عدد روی لباسشویی انداخت. هنوز نیم ساعت از شستشو باقی مانده بود. خب... خیلی هم بد به نظر نمی رسید...
چیـپ {مثلا افکت رفتن برق}- ها؟ چی شد؟ اوه... امروژ شاعتو نگاه نکرده بودما. امان اژ ممکلتی که داریم.
بعد کوین خم شد و آرام روی شیشه زد.
- هری نگران نباشیا!

اون تو بمون بعد دو شاعت برقا میاد و ماشین لباش شویی مجددا راه میفته اژ اول کامل تمیژت می کنه... الو؟ هری؟ اون تویی؟
هری جوابی نداد چون بعد شنیدن اینکه قرار است بعد دو ساعت ماندن در لباس شویی، دو ساعت و نیم دیگر هم شسته شود، قبض روح شد و عمرش را به شما داد.
***
قدم هشتم
- چی؟ الان چی شد دقیقا؟ چجوری به قدم هشتم رسیدیم؟ سانسور صدا سیما؟
- نه بابا چه شانشوری. من شمردنو قاطی پاتی بلدم فکر کردم بعد پنچ هشت میاد.

جدی نگیر هری. ریاژی همیشه درش شختی بوده.

هری باند پیچی شده اخمی کرد و حرفی نزد. نزدیک غروب همراه کوین روی نیمکت پارکی نشسته بودند و داشتند به کمک تلسکوپ خانه ریدل ها را دید می زدند.
- بفرما. این کار خیلی راحتیه. می شینی اینجا و با این دوربین دراژه اتاق لرد رو می بینی و اژ نقشه هاش با خبر می شی.

- احیانا این یکی که توش فعالیت فیزیکی یا چیز خطرناک نداره که؟

کوین خندید و درحالی که رفته بود بسته ای را بیاورد، پاسخ داد:
- نه. میدونی با خودم فکر کردم بعد اون همه جون کندن خو حالی به آدم میمونه؟ نه والا... احوالی به آدم میمونه؟ نه بلّا!

در نتیجه این شد که اومدیم اینجا یکم بشتنی بخوریم و اتاق مردمو ژیر نژر بگیریم.
توجه: نوگلا و نونهالا و نو درختای تو خونه، این کار پیشنهادی کوین خیلی خیلی خیلی کار زشتیه و ما نباید انجامش بدیم چون هر کسی حریم خصوصی داره و ما ها باید بهش احترام بذاریم. این کوین رو ولش کنین کودکه کوچکه نمی فهمه چی خوبه چی بد.هری با چشمانی از حدقه در آمده به کارتن های بزرگ بستنی خیره شد و در کسری از ثانیه فهمید چرا حساب گرینگوتزش هر روز خالی و خالی تر می شود.
- تو رمز کارت منو از کجا میدونی پدرسوخته؟
بدهیم پدرت را در آورند؟- هری ما الان رفقا و شرکای هم دیگه هستیم و من علاوه بر مربی، مدیر برنامه هات هم هشتم. حقوق که بهم نمیدی لاقل انقدر خشیش نباش بژار یکم بشتنی بخرم با کارتت.
خشم پسر برگزیده اوج گرفت.
- یه کم؟ یه کــــــــــم؟ این الان یه کمه؟ آقا اصلا پول من هیچی، خودت دیابت می گیری بچه!
کوین پوزخندی زد و درحالی که سه تا بستنی را با هم درون دهنش جا میداد، پشتش را به هری کرد. هری می خواست باز داد بزند و چیزی بگوید که متوجه شد انگار کوین حالت عادی ندارد و تلو تلو می خورد.
- خوبی بچه؟... کوین؟

بدن کوین سست شد و از پشت روی هری افتاد و او را له کرد.
بیمارستان سنت مانگو- علت بستری شدنو می دونی چی نوشتن؟ اوردوز با بستنی! د آخه بچه مگه مجبوری اون همه بستنی رو با هم بخوری؟
کوین بی حال دست سرم زده اش را بالا آورد و با انگشت سر هری را که لبه تخت بیمارستان نشسته بود، نوازش کرد.
- ببخشید هری... من... باید به حرفت گوش می کردم. حالا فردا دوئل داری و بشتری شدن من باعش شد نتونی خونه ژندگی لرد رو دید بژنی.

هری با چشمانی این مدلی

به کوین زل زد و سرش را به معنای نه یا همان اشکالی ندارد تکان داد.
- از اولشم نمی خواستم این کار رو کنم کوین. این راه درستش نبود.

- گفتم پروف لادو بدژدیم قبول نکردیا! ببین هری، هنوژم وقت هشت. من براش تله میژارم...
- هیچی نگو لطفا.

ما باید از راه های اصیل پروفسور دامبلدور استفاده کنیم و برنده بشیم. کاش وقت بیشتری داشتم یا جثه ی بزرگتری، اون موقع می تونستم قوی تر ظاهر بشم.

بعد این حرف، یک لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت. هری مانند پدری با چشمان نگران و خسته به کوین که مانند پسری شرمنده به نظر می رسید، خیره شد. اما طولی نکشید که کوین با برخاستن از جایش و دست کردن درون کیفش، سکوت را شکست.
- بیا اینو بگیر. وقتی هیچی جواب نداد میری شراغ این.
هری متعجب به بسته بزرگ خیره شد.
- این چیه؟
- مجموعه شی دی آهنگ های فرانشوی. من مطمئنم این رو هر شه تا داور جوابه. برگ برندته اشلا!

کوین بسته را سمت پسر برگزیده هل داد.
- قبل مبارژه تقدیمش کن به داورا با عشق... نه چیژه اینو نگو... همشون دخترن بعد یهو می بینی جینی اشتباه برداشت می کنه بنیان خانوادتون اژ هم می پاشه.

همینطوری تقدیم کن به اونا و اژشون بخواه موقع مبارژه بژارن پلی بشه. این مدلی شبیه رشوه هم حشاب نمیاد و داورا کلی باهاش حال می کنن.

قبل از اینکه هری بخواهد چیزی بگوید، ناگهان خیل عظیمی از خبرنگاران به سبک انیمیشین ماشین های یک، روی سر و کله هری پریدند و او را از سالی... ببخشید یعنی از کوین جدا کردند.
- آقای پاتر این مدت کجا بودین؟
- این جعبه چیه؟

- چجوری سر از بیمارستان در آوردین؟

- چرا این همه آب رفتین حالا؟

هری میان آن شلوغی برای کوین دست تکان داد و نامش را صدا زد ولی صدایش به کودک نرسید. با این حال کوین می دانست هری می خواهد وقت بیشتری را با او بگذراند مخصوصا بعد از احساساتی شدنش در لحظات آخر.
فقط لبخندی زد، چشمانش را بست و در دل برای هری آرزوی موفقیت کرد.
روز دوئلکوین داخل خانه نشسته بود و داشت نامه ای برای خانواده اش می نوشت که در آن دلیلش برای خروج از کشور را شرح داده بود. با خود خدا خدا می کرد که والدینش آن دلایل را بفهمند و از دستش عصبانی نشوند. آخه واقعا زندگی در لندن برای کسی که به طور مشخص عضو هیچ جبهه ای نیست ولی در هر دو با پرروئی تمام رفت آمد می کند، به شدت سخت است. خصوصا اگر آن کس کودکی باشد که جز خرابکاری به بار آوردن، چیز دیگری بلد نیست.
کوین نوشتن نامه را تمام کرد و آن را زیر فرش گذاشت تا مادرش موقع تمیز کاری ببیند. بعد چمدانش را بست و خواست از در خارج شود که روی پادری، روزنامه جادو نیوز را دید. سر خط خبر ها درمورد دوئل لرد و هری بود:
نقل قول:
متاسفانه دوئل هری پاتر و لرد ولدمورت به علت دوپینگ لغو شد!
خبر ها حاکی از اینه که هری پاتر معروف، با خوردن قارچ کوچک کننده آلیس در سرزمین عجایب که باعث شده بود اندازه فنجان بشه، صبح امروز در برابر لرد ولدمورتی که با خوردن نوع دیگه همون قارچ، هم اندازه فیل شده بود، قرار گرفت.
این تفاوت در وزن و قد و اندازه، توجه ملت و خصوصا وزیر جدید جامعه جادوگری رو به خودش جلب کرد. و از اونجایی که وزیر هلگا هافلپاف مهربونه و علاقه به عدالت و برابری داره، به علت نابرابر بودن دوئل کنندگان، اون ها رو از مبارزه محروم کرد و برد زندان آزکابان تا یه مقدار به سوالات جناب سرهنگ جواب بدن و بعد برگردن. با این حال گفته می شه...
کوین باقی روزنامه را نخواند و آن را زمین گذاشت. بعد با خیال راحت داخل خانه برگشت تا استراحت کند. وقتی مملکت وزیری به این فعالی و سختکوشی دارد چرا زندگی باید در چنین کشوری سخت باشد ها؟
نتیجه اخلاقی: تو دنیایی که همه یا فیلن یا فنجون من می خوام بشتنی باشم!
*کامی ساما: خدا