جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
Hogwarts مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

آخرین گروه‌بندی‌ها

كلاس نجوم و ستاره‌شناسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ویندا روزیه ماموریت عجیب و غریبی داشت. بی جادوهای دانشمندی بودند که داشتند یک چیزی می ساختند تا بروند فضا. برای ساختن آن چیز چند سال وقت گذاشتند و ارتش آمریکا فقط یک ماه به آنها فرصت داده بود تا جمع و جورش کنند. ناامید بودند و نمی دانستند قرار است چه سرنوشت شومی داشته باشند. ماموریت ویندا این بود که برود و کاری کند آنها موفق بشوند.

- خیلی عجیب که من رو به جای فرستادن به خاور میانه برای نابودی نسل کثیف ترین ها به اینجا فرستاده به بی جادوهایی کمک کنم که قرار نبود کمکشون کنیم. اما حتما حکمتی در کاره.

ویندا به ساختمان محافظت شده پایگاه هوا و فضای تگزاس رسید و طبق دستور بدون گرفتن جان هیچ کسی و فقط با طلسم های سیاه شناخته شده و مجاز از تمامی مانع های امنیتی بی جادوها عبور کرد و به سوله بزرگ رسید که دانشمندان آشفته داشتند در آن روی سفینه ای کار می کردند که معلوم بود کار نمی کند.

- بیا اینجا ببینم.

یکی از بی جادوها با دیدن ویندا تعجب می کند و با اینکه پروتکل به او گفته هیچ غریبه ای بدون هماهنگی با خودشان نباید راه داده شود جلو می آید و با لبخند خوش آمد می گوید.

- خوش آمدید. شما؟

- من اومدم کاری کنم که مجازات نشید. نظرتون چیه مشکل این وسیله فضانوردی رو حل کنم؟

بزرگ ترین مشکل آنها این بود که هیچ باطری آنقدر توان ذخیره انرژی نداشت که بتواند سفینه را تا دوردست ها و مسافت نامعلوم پیش ببرد و برگرداند. پس ویندا این مشکل بزرگ را با چاشنی جادو حل کرد.

- اما این چطور ممکنه خانم ما...

- به جای این حرف ها آزمایش کنید.

آنها سفینه را در فضای محدودی در دشت های مکزیک آزمایش می کنند. کاملا موفقیت آمیز بود.

ویندا پیامی جادویی دریافت می کند. لبخندی شرورانه می زند.

- بسیار خب. پس واقعا شما بی جادوها تا سفر به فضا فقط یک باطری فاصله داشتید. آفرین.

دانشمندها شادمان می شوند و از او تشکر می کنند اما نمی دانند چه چیزی انتظارشان را می کشد.

- امروز فهمیدم اگر بی جادوها وقت کافی داشته باشند حتی می توانند خودشان را به دنیای بیرون از زمین برسانند. خب نه تا زمانی که گریندلوالد بخواد.

چوبش را به سمت سفینه می گیرد. سفینه پیش چشم بی جادوها ذوب می شود. جادوی سیاه ویندا وارد کامپیوترها و دیتابیس ها می شود و تمامی اطلاعات بی جادوها یک به یک خط به خط حذف می شود. برای اطلاعاتی که در دیتاسنتر های اضطراری در جای دیگری ذخیره بودند هم ترتیبی چیده بود. همه به ویروس های جادویی ترکیبی با فناوری بی جادوها آلوده شده بودند و حالا دیگر تصحیح اطلاعات غلط آنها ده ها سال زمان می خواست.

با لبخند پیروزی بر لب، ویندا بی جادوها را به حال خود رها می کند و از ماموریت موفقش برمی گردد.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کارگاه ساخت سفینه پر از صداهای عجیب بود؛ صدای برخورد ابزارها، زمزمه‌ی ها و گاهی صدای چیزی که احتمالاً نباید منفجر می‌شد و خوشبختانه هنوز هم منفجر نشده بود. هرکس مسئول ساخت بخشی از سفینه بود؛ یکی روی بدنه کار می‌کرد، یکی روی موتور و یکی هم داشت درباره‌ی مسیر حرکت بین ستاره‌ها با صدای بلند نظر می‌داد.

لیلی اما گوشه‌ای از کارگاه، پشت میزی نشسته بود که رویش از پیچ، مهره، قطعات ریز و کاغذهایی پر از نوشته های ناخوانا، حتی بدتر از نسخه‌های درمانگر ها پوشیده شده بود. مدام چیزی را اندازه می‌گرفت، یادداشت می‌کرد، قطعه‌ای را جابه‌جا می‌کرد و زیر لب با خودش می‌گفت:
-اگر ضریب هم‌راستایی رو با مبدل جاذبه از حد بحرانی عبور کنه، باید مدار تثبیت‌کننده‌ی اینرسی رو دوباره کالیبره کنم...
-مدار تثبیت کننده؟
-چی؟
-مدار تثبیت کننده چیه؟
-من از کجا بدونم؟
-خودت گفتی!
-اصلا نخواستیم کمکت رو! برو اونور حواسم رو پرت نکن!


لیلی هر چند دقیقه یک‌بار هم با آچار به چیزی ضربه می‌زد و با رضایت سر تکان می‌داد؛ انگار دقیقاً می‌دانست چه می‌کند. کم‌کم چند نفر دور میزش جمع شدند. گرچه هیچ‌کس نصف حرف‌هایش را نمی‌فهمید.

بالاخره لیلی آخرین قطعه را سر جایش گذاشت، از روی صندلی پایین پرید، دست‌هایش را به کمر زد و با لبخندی پیروزمندانه گفت:
-تموم شددددد!

همه با اشتیاق جلو رفتند تا اولین سفینه‌ی فضایی لیلی را ببینند.
دهان همه با دیدن سفینه خارق‌العاده لیلی باز ماند. سفینه، سفید، براق، با سر شیشه‌ای ابی و نوشته‌های با کلاس بود!
چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت. لیلی سفینه را کف دستش گرفت!
-دیدین سفینه‌م چقدر قشنگه!
-اام... با این میخوای پرواز کنی؟
-بله! چرا که نه!
-این پلاستیکیه؟
-تازه‌ شیشه جلوش هم اینجوری باز میشه!
-اونوقت پرواز هم میکنه؟
-معلومه! نشونتون بدم!
-اره؟


لیلی اول در جعبه ابزارش را بست و بعد سفینه را برداشت، ان را با دو انگشت گرفت!
-ووو...ووو... وووووو!

همه با دهان باز به لیلی نگاه میکردن که در حالی که میدوید، صدایی مثلا شبیه به پرواز سفینه در‌میاورد.
لیلی بالاخره تصمیم به فرود اوردن سفینه گرفت
-دیدین چقدر قشنگ پرواز میکنه؟

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سفینه چیست؟

نام کتابی بود که لیلی برای ساختن سفینه اش آن را مطالعه میکرد. کتاب میگفت:
نقل قول:
سفینه چیزیست که در فضا حرکت میکند. سفینه را شما میسازید.
سفینه را که ساختید، آن را برای ما میفرستید و آن وقت میبینید که ما چگونه آن را در فضا به حرکت در می آوریم.


لیلی با خود فکر میکرد که میتواند هم سفینه را بسازد، هم آن را به حرکت در بیاورد. اما سفینه واقعا چه بود؟ چگونه ساخته میشد؟
لیلی دو عدد نخ، یک عدد سوزن، یک عدد طناب عنکبوت( سبک ولی فوق العاده محکم)، یک شیشه مرکب اختاپوس غول پیکر و مقدار بسیار زیادی چرم اژدها خریده بود.
- خیلی خب... حالا باید چرم هارو به هم بدوزم!

لیلی سوزن را نخ کرد و آن را محکم در گوشه ای از چرم، فرو برد. چرم گفت:
- اخ!!
لیلی چند بار پلک زد و دوباره سوزن را با تردید آنطرف تر فرو برد. چرم دوباره گفت:
- گفتم آخ!!
لیلی فورا سوزن را بیرون کشید و با نگرانی گفت:
- وای ببخشید!... خیلی درد داشت؟
- معلومه که درد داشت! تاحالا سوزن رفته تو پوستت؟؟
- اخه تو قراره سفینه بشی... اگه قراره با یه سوزن اینطوری دادو بیداد راه بندازی چطوری میخوای از جو زمین رد بشی؟
- ولی من که برای سفینه شدن ثبت نام نکردم! قرار بود کیف دستی بشم!

لیلی سعی کرد به حرف های چرم گوش نکند. نفس عمیقی کشید و دوباره سوزن را درون چرم فرو برد. اما نه. قبل از اینکه سوزن درون چرم فرو برود، صدای نازک تری گفت:
- اخه... اون گفت دردش میاد

لیلی اخمی کرد و محکم سوزن را فرو برد. تا آخر کار، چرم هزار بار آخو اوخ و سوزن ده هزار بار گریه کرد اما صدایی از نخ بلند نشد. اما وقتی چرم ها به هم دوخته شدند، دیگر هیچ صدایی از چرم بیرون نیامد. مثل اینکه چرم هویت جدیدی یافته بود. حالا طناب عنکبوت را که در خود پیچیده بود و به سختی باز میشد باز کرد و آن را دور تا دور سفینه ی نصفه و نیمه اش چسباند. روی طناب عنکبوت حتی یک عنکبوت هم نبود. شاید به این خاطر که در روند ساختن طناب عنکبوت( سبک ولی فوق العاده محکم) عنکبوت هارا مربا میکنند.

خلاصه ساعت ها طول کشید تا بلاخره لیلی اخرین کلمه را با مرکب اختاپوس غول پیکر روی کاغذ نوشت. سپس کاغذ را روی سفینه ی چرم اژدها چسباند. نوشته اینگونه بود:
« لطفا، سالم برگرد.
نمونه ی شماره ی یک»

لیلی مقداری پودر غبار ستاره ای روی سفینه اش پاشید و آن را بلند کرد. کوچک تر از حد انتظارش شده بود اما یک سفینه ی واقعی بود! البته از نظر لیلی. چند ثانیه ی بعد، بدنه ی چرمی سفینه به آرامی بالا و پایین شد. انگار که داشت نفس میکشید!... کم کم صدای نفس هایش هم شنیده میشد اما بیشتر شبیه این بود که چیزی در گلویش گیر کرده باشد. ناگهان!
هیچووو!

سفینه عطسه کرد و مقدار بسیار زیادی پودر غبار ستاره ای را به بیرون راند. سپس صدای روشن شدن از خودش دراورد، پایش را هم از ناکجا آباد دراورد و روی گاز گذاشت. ویژژ ویژژ ویژژژ!


اما طولی نکشید که ویندوزش پرید. سفینه ی چرمی لیلی خاموش شد. لیلی که بعد از تلاش های فراوان نا امید شده بود، به سمت سطل زباله رفت تا سفینه را درون آن بی اندازد. سفینه بی حرکت مانده بود و اجازه داد تا لیلی آن را پرت کند داخل سطل زباله و حتی لگدی هم نصیبش کند.

مدتی بعد، صدایی که شبیه راه رفتن یک سطل زباله بود به گوش لیلیِ نا امید رسید. درست است! این سطل زباله بود که حالا تغییر هویت داده بود و میخواست یک سفینه شود! اگرچه هنوز سطل زباله ای بیش نبود اما اعتماد به نفسش به آسمان میرسید.
- من میخوام برم فضا!!!

لیلی با خود اندیشید که یک سطل زباله هم میتواند سفینه ی خوبی باشد آن هم وقتی انگیزه اش را دارد، حتی بیشتر از سفینه ی چرمی که ساخته بود. پس دوباره قوت قلب گرفت و سطل زباله را بلند کرد، ابتدا دوباره با مرکب اختاپوس غول پیکر نوشته ی زیر را روی آن چسباند:
« مواظب خودت باش،
نمونه ی شماره ی دو»
سپس آن را به بالا ترین نقطه ی برج گریفیندور برد و با تمام توانش آن را به بالای سرش کشید.
چندین لحظه سکوت فضا را فرا گرفت و سطل زباله، شروع به لرزیدن کرد.
- من از ارتفاع میترسم...
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1405 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
یک عالمه وقت پیش، آن موقع‌ که آدم‌ها به جای باکتری امزاج چهارگانه داشتند و زمین گرد نبود و کسی جاذبه نمی‌دانست برای چیست و می‌گفتند اگر بعد ماهی آب بخوری زنده می‌شود و حتی قبل‌ترش، آن ادوار که مردم با دایال آپ به اینترنت وصل می‌شدند، در شبی از شب‌های غارنشینی آدمیت بود که خانواده وینکی‌ها نشسته‌بودند زیر نور ماه، کنار توده آتشی مطبوع، و داشتند ماموتی که شکار کرده‌بودند را کباب می‌کردند. صبح خروس‌خوان بود که باباوینکی و عمووینکی زده‌بودند بیرون از غارشان و تا عصر برنگشته‌بودند. شکار ماموت کار سختی بود. حتی برای وینکی‌ها. به مزه‌اش هم نمی‌ارزید آن‌قدر. مزهٔ پف فیل می‌داد. تنها خوبی‌اش اندازهٔ عظیمش بود. آن‌قدر گوشت داشت که شام کل ایل و تبار وینکی‌ها می‌شد. و کلشان جمع می‌شدند دور آتش، شکم‌ها گشنه و گوش‌ها گشنه‌تر، که بشنوند داستان شکار افسانه‌ای‌ترین و قوی‌ترین و چموش‌ترین ماموت اعصار را. اینکه چطوری ورطهٔ پهن یک قاره را درنوردیده‌بود، از سیل رعدآسای گلوله‌های باباوینکی گریخته‌بود، از دره‌‌های عمیق پریده‌بود، خسته شده‌بود و یک دریاچه را آن قدر نوشیده‌بود که بیابان شده‌بود، و باباوینکی و عمووینکی تشنه و بدبخت شده‌بودند زیر گرما و داشتند پس می‌افتادند که یکهو...

- باباوینکی فکر کرد اینم یکی دیگه از توهماتش توی بیابون بود. ولی نه... باباوینکی چشماشو ریز کرد...

باباوینکی نگاهی انداخت به نگاه‌های یک عالمه وینکی که دورش با اشتیاق چشمک می‌زدند. حتی شعله‌های آتشِ تویشان هم می‌خواست بداند باباوینکی چی دیده‌بود.

- باباوینکی بالاخره ماموتو دید. توی نور غروب، جایی که نصف خورشید قایم بود زیر افق، باباوینکی چشمش افتاد به ستاره‌ای که اونجا بود... ستارهٔ عصر... درست وسط عاج‌های ماموت... و باباوینکی دقیقا صداشو شنید که صداش زد.

خانواده‌ٔ وینکی‌ها گوش‌هاشان را بردند نزدیک تا بشنوند ستارهٔ عصر به باباوینکی چی گفته‌بود.

- ستارهه گفت: نشونه بگیر.

قلب‌های وینکی‌‌ها توی سینه‌هاشان می‌تپید.

- و باباوینکی مسلسلشو برد بالا...

کروری از وینکی‌ها از شدت اشتیاق ترکیدند.

- و باباوینکی نشونه گرفت...

روح وینکی‌های ترکیده برگشتند تا ادامه داستان را بشنوند.

- و باباوینکی ماشه رو کشید... و تَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَتَق! باباوینکی مغز ماموت رو ترکوند!

آتش زبانه کشید و صورت‌های وینکی‌ها را روشن کرد. همه‌شان دست زدند و هورا کشیدند و دماغ‌هایشان چاق شد و کیف‌هایشان کوک و خوشحال شدند و رقصیدند.

وسط این همه پایکوبی و خوشحالی و ماموت‌کشی بود که وینکی، خود شخص شخیص کوچول موچولش، خزید سمت باباوینکی و گفتش:
- وینکی هم یه روز مثل باباوینکی شد.

باباوینکی دخترش را برداشت و گذاشت روی پایش.
- وینکی تونست هرچی خواست شد. حتی تونست بهتر از باباوینکی شد.
- وینکی، جن ماموت؟
- نه نه... حتی بهتر.

باباوینکی انگشت اشاره‌اش را دراز کرد سمت آسمان، جایی که لای اخگرهای آتش، یک عالمه ستاره سخت مشغول ستاره‌بودن بودند. و گفت:
- وینکی تونست یه ستاره شد!

نجوم و ستاره‌شناسی

جلسهٔ یک


در بلندترین و خوش‌مکان‌ترین نقطهٔ هاگوارتز، جایی که کلاس نجوم و ستاره‌شناسی ازش به تمام کلاس‌های تنگ و تاریک و کم‌جا و خمیده و پرخاک و عنکبوت‌پرورِ هاگوارتز فخر می‌فروخت و از همه‌شان کارش درست‌تر بود و قشنگ‌تر بود و روی سقفش کلی نقاشی داشت از صورت‌های خوشگل فلکی که نور می‌زدند و تازه یک دکمه‌ هم داشت که باهاش می‌شد سقف کلاس را باز کرد و شب‌ها به ستاره‌های واقعی نگاه کرد و خلاصه اینقدر جای باحالی بود که نمی‌خواستید اصلا ازش بیرون بروید و خوش به حال هر کس استادش است و خوش به حال هرکس اینجا جادو می‌آموزد، جادو آموز شماره یک رو کرد به جادو آموز شماره دو.
- شنیدی چی شده؟

اما جادو آموز شماره دو کَر بود و هیچی نشنیده‌بود بیچاره. پس جادو آموز شماره یک رو کرد به جادو آموز شماره سه.
- شنیدی چی می‌گن؟

اما جادو آموز شماره سه لال بود حیوونکی و با اینکه کاملا شنیده بود چی می‌گفتند، نتانست شنیده‌هایش را به جادو آموز شماره یک منتقل کند. پس جادو آموز شماره یک، بدون اینکه ذره‌ای از اشتیاقش را از دست بدهد، رو کرد به جادو آموز شماره چهار.
- می‌دونی استادمون کیه؟
- غودااااااااااااااااااا!

جادو آموز شماره چهار که بروسلی بود، یکهو از جایش پرید بالا و نانچیکوهایش را درآورد و فن اژدهای خفته را روی همهٔ جادو آموزهای اطرافش اجرا کرد. آن طرف، لاکپشت نوجوان جهش‌یافتهٔ نینجا، مایکل آنجلو، هدبند نارنجی‌اش را زد روی چشم‌هایش و سریع آمد تو تا نانچیکوهایش را از بروسلی پس بگیرد و بقیهٔ برادرهایش هم آمدند تا هوایش را داشته باشند و استاد اسپلینتر هم آمد تا بهشان درس اخلاق بدهد و شِرِدِر که دید همه آمده‌اند، از قافله عقب نماند و همراه با رعد و برق و کلی خفانت ظاهر شد و مگان فاکس هم آمد چون آپریل اونیل بود و اپتیموس پرایم که دیدش، فکر کرد فیلم خودش است و فهمید باید تبدیل شود و رفت رو به افق وایساد و به همه اتوبات‌ها گفت که I am Optimus Prime, and I send this message to any surviving Autobots taking refuge among the stars: We are here. We are waiting

و موسیقی اوج گرفت.

جادو آموز شماره یک اما بیدی نبود که با این بادها بلرزد. پس رفت سراغ طعمهٔ بعدی‌اش.

- استاد جدیدمونو دیدی؟
- ها.

جادو آموز شماره یک در پوستش نمی‌گنجید. بالاخره؟ آیا ممکن بود؟

- می‌گن استاد جدیدمون خودش یه آدم فضاییه. فکر می‌کنی برنامه‌ش چیه؟ تسخیر زمین؟ شایدم اومده برای سنجش آمادگیمون برای عضویت توی امپراتوری ستاره‌ای! به نظرت یه خدای بین کهکشانی‌ایه که سالها زیر اقیانوس خفته‌بوده و الان برخاسته برای خوردنمون، یا یه باکتری سیارکیه که می‌خواد قدم بعدی توی تکاملمون رو ایفا کنه و بره تو بدنمون و هممونو تبدیل کنه به شهاب‌سنگ؟

جادو آموز شماره پنج کمی فکر کرد. بعد با نوک مسلسلش شقیقه‌اش را خاراند تا بیشتر فکر کند.
- اونایی که گفت، اشتباه گفت.

وینکی رفت سمت تخته سیاه کلاس و مشغول کشیدن نقشهٔ یک سفینه فضایی شد رویش.
- وینکی از فضا نیومد. وینکی به فضا رفت!

XXX


وینکی، جن فضانورد!

اول از همه، وینکی به همهٔ فضا آموزهای کوشا و باهوش کلاسش سلام نکرد و آغاز سال تحصیلی تازه رو تبریک نگفت و امیدوار نبود کنار هم کلی چیز میز یاد گرفت، چون وینکی، جن متفاوت.

وینکی امیدوار بود فضا آموزاش کتاب و قلم‌پر و دفتر نیاورد چون وینکی سواد نداشت.

جایی که وینکی و فضا آموزاش رفت، کسی سواد لازم نداشت. جربزه لازم داشت و دلیری!

این نقشه رو دید؟ قشنگ بود؟

نقشه مال سفینه بود! سفینه‌ای که قرار بود فضا آموزای وینکی زیر نظرش ساخت تا با هم رفت فضا. تا همین الانشم فضا آموزای وینکی کلی وقت تلف کرد. دید ساعت چند بود؟ تا الان باید وینکی و فضا‌ آموزاش دور مدار نپتون چرخ و فلک زد. عوضش اومد اینجا چیکار، دست به سینه نشست منتظر وینکی که اومد بهشون نجوم یاد داد؟ فضا آموز، جن تنبل!

وینکی تکلیف داد!

نقل قول:
در قالب یه رول، مشغول ساخت یک سفینهٔ فضانوردی بشید. نقشی که شما در ساختش دارید می‌تونه فراهم کردن یکی از وسایل موردنیاز باشه، یا متقاعد کردن بخش‌های مختلف سفینه برای انجام کارشون، یا خرید یه سفینهٔ دسته‌دوم از ایلان ماسک، یا دزدیدن یکی از اهرام ثلاثه (که همه می‌دونن سفینه‌های باستانی فضاییان آو کورس)، یا هر چیز دیگه‌ای. علاوه بر این، برداشتتون از اینکه یه سفینهٔ فضانوردی اصلا چی هست، آزاده.

اما قسمت اصلی کار، و چیزی که توی ساختار رولتون مهمه:

جدا از افلاکی که قراره توی کلاس ستاره‌شناسی سیاحتشون کنیم، مهم‌ترین وظیفه‌مون نوشتن چیزیه که برای خودمون و خواننده جذاب باشه. تو این کلاس قراره با هم پرده بگشوییم از راز سیاه پشت رول‌های خوندنی--به شرطی که سیاهچاله‌ها قورتمون ندن، توی فضا گم نشیم، زنومورف‌ها پاره‌پوره‌مون نکنن، و پالپاتین دوباره برنگرده. شاید هم هیچوقت رازشونو نفهمیم و سرانجام متوجه شیم رول خوب دوست‌هایی بوده که بین راه ساختیم. عالی.

برای جلسهٔ اول، قراره غیرمنتظره باشیم! شخصیتامون (و خواننده) قراره فکر کنن می‌دونن چه اتفاقی قراره بیفته، و ناگهان سورپرایز بشن وقتی اون اتفاق نمی‌افته. اتفاقاتی که قراره سورپرایزمون کنن لزوما اتفاقات بزرگی نیستن، صرفا کافیه انتظار یه رویداد دیگه رو داشته باشیم، و یهو جهان ۱۸۰ درجه بچرخه و پامون سُر بخوره و ببینیم ماجرا اصلا چیز دیگه‌ایه. نمونه‌ش اتفاقاتیه که امروز واسه جادو آموز شماره یک افتادن.

کنترل انتظار خواننده یکی از اصلی‌ترین مهارتای یه فضا آموز خوبه. هیچ چیزی توی فضا اون طوری که انتظارشو داریم پیش نمی‌ره.


وینکی جن خووب؟
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/12 16:28:27
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/12 16:48:52

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مرداد 1403 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
شرح امتیازات کلاس نجوم و ستاره شناسی


روندا: 6/5
نقل قول:
- گفتم سیلوی رو ماه می کنیم آخه سیلوی خیلی ماهه

بله خوشگلم دقیقا معلومه که خیلی ماهم. ولی علاقه ای به تنها نشستن توی فضا ندارم. ببر بذار سر جام منو...

گابریل: 10
نقل قول:
حقیقتا فکر می‌کردم این کار باعث می‌شه کل اعضای بدنم بزرگ بشن، ولی به نظر میاد که این‌طور نشد، چون فقط کله‌م بزرگ شد. به هر حال من خوش‌حال بودم که می‌تونم ماه عالم بشم و رفتم جای ماه نشستم اونم در حالی که بقیه داشتن بای بای می‌کردن و برمی‌گشتن هاگوارتز. خیلی باحال بود که از اون بالا کل کره زمینو ببینی.

چه بهشم میاد!

ساکورا: 8
نقل قول:
خداییش خیلی چاله چوله داره به نظرم ملات بیارید اول چال هچوله هاشو درست کنید بعد استفاده کنید چون دست اندازاش اذیت میکنن.

مگه روش مسابقه فرمول وان میخوایم برگزار کنیم که دست اندازاشو با ملات پر کنیم؟

بردلی: 8
نقل قول:
ببخشید من فک نمیکردم شما عین آدم حرف بزنی

چشمم روشن! خیلی هم خوشگل تر از آدم حرف میزنم حتی!

هیزل: 9/5
نقل قول:
دلیل دومم هم اینه که یادمه وقتی بچه بودم فکر میکردم ماه از پنیر ساخته شده! بعد که بزرگتر شدم فهمیدم ماه از پنیر ساخته نشده

کی گفته از پنیر ساخته نشده؟ خیلی هم شده! تشکیل شده از پنیری زیبا و درخشان!

ریموس: بدون امتیاز
متاسفانه پست شما با حدود 17 دقیقه تاخیر بعد از پایان زمان مجاز ارسال تکالیف این جلسه ارسال شده برای همین امتیاز دهی نشده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: شنبه 2 تیر 1403 00:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
۱ و ۲. باد از دریچه‌ای که توی سقف خونه‌ی شماره دوازده گریمولد ایجاد شده بود به داخل می‌وزید. مکتب لوپین به راه بود. محفلیون چهارزانو نشسته بودن و یک نگاه به تخته می‌نداختن و یه نگاه به ماه نمایان شده از میون دریچه. ریموس پای تخته داشت نقشه رو توضیح می‌داد.
- عزیزان دلم، ببینید این ماهه.
- عه؟ جدی می‌فرمایید؟

ریموس کاغذی حاوی طراحی هلال ماه رو که به تخته چسبیده بود کند تا کاغذ زیریش نمایان بشه.
- این هم..‌‌. عیقیقیقیق ماه کامله.
- ماه کامل.
- جسارتاً عیقیقیقیق چیه؟
- آهنگ پیشواز یه گرگینه در حال تبدیل.
-

ریموس دوباره کاغذ رو جدا‌ کرد.
- حالا اگه گفتین این چیه؟
- آقا اجازه؟ این هم یه ماه کامله.
- آفرین روندا! اشتباه گفتی. این نور ماه هست، ولی خود ماه نیست. این آلنیسه. آلنیس قبل از این که آلنیس باشه لومین بود. یعنی نور ماه.

آلنیس تظاهر کرد صحبت‌های ریموس رو نمی‌شنوه و مثل یه گرگ که تازه از سالن آرایش بیرون اومده، دست‌به‌کمر به چهارچوب در تکیه داد. ریموس ادامه داد:
- حالا اگه گفتین همه اینا یعنی چی؟

پروفسور دامبلدور کمی ریشش رو خاروند تا تعدادی لارو بی‌خانمان ازش خارج بشن. هر چی باشه اجاره‌شون رو پرداخت نکرده بودن!
جوزفین پرسید:
- قراره بریم اونجا تا بتونیم با استفاده از جزر و مد مشکل کم‌آبی رو حل کنیم؟
- کاملا درسته جوزفین! ما باهم می‌ریم تا ماه رو بدزدیم و برای بودار نبودن قضیه، آلنیس رو جاش جا می‌زنیم.
- می‌ریم ماه رو بدزدیم! می‌ریم ماه رو بدزدیم؟
- درسته.

چند لحظه‌ای سکوت حکم فرما شد.

- اون وقت چرا؟
- که جلوی عیقیقیقیق رو بگیریم. دیگه.
- آره! می‌ریم ماه رو بدزدیم!

ریموس، سیریوس، و به ترتیب دیگر اعضای محفل سوار جاروهایشان شدن. از دریچه تعبیه‌شده روبه‌ماه خارج شدن و با سوییچ، دزدگیر خونه رو فعال کردن. همراه به ماسک اکسیژن به سمت ماه راه افتادن.

چهاردهمین شب از ماه قمری بود. ریموس، داشت کنار سیریوس نوشیدنی کره‌ای می‌نوشید. بعد از مدت‌ها می‌تونست هوای شب بدر رو توی ریه‌هاش بفرسته و احساس آرامش کنه.
لومین هم توی آسمون، روشن‌تر از ماه می‌درخشید و با چشماش، سرتاسر زمین رو به‌دنبال برادر کوچیک‌ترش، رین، وارسی می‌کرد. با این امید که که اون هم، اون شب مهتاب رو با آرامش بگذرونه. البته... اگه رین زنده باشه.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1403 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعتم رو نگاه می کنم. کمتر از نیم ساعت دیگه تا پرواز موشک به سمت ماه و فضا باقی مونده. دوباره وسایل موردنیازم برای پرواز رو چک میکنم. باید مطمئن بشم همه چیز بی نقصه و هیچ کس متوجه نقشه ام نمیشه...دزدیدن ماه!

حالا اصلا چرا میخوام ماه رو بدزدم؟ آهان! به سوال خوبی اشاره کردی!
دلیل اول اینه که مدرسه میخواد. دلیل دومم هم اینه که یادمه وقتی بچه بودم فکر میکردم ماه از پنیر ساخته شده! بعد که بزرگتر شدم فهمیدم ماه از پنیر ساخته نشده خیلی ضدحال بدی بود خلاصه که از همون موقع از ماه کینه دارم.

بالاخره وقت پرواز میشه و موشک بانو هیزل به سمت ماه میره!

تصویر تغییر اندازه داده شده



بعد با طلسم ماه رو کوچیک می کنم . چه زیبا، چه راحت!

در نهایت ماه رو می اندازم توی سفینه و میرم!

تموم شد!

وقتی برمی گردم به زمین یه چیزی یادم میاد...
الان هیچ ماهی وجود نداره چون چیزی جای ماه نذاشتم

گرچه کی اهمیت میده؟! مردم باید تا شب شد بخوابن! شب برای خوابه.
نه این که شب دیر بخوابن و ظهر تا لنگ ظهر بخوابن

این شد که بی خیال شدم و با گذاشتن ماه توی کلکسیون چیزایی که ازشون کینه داشتم یک مورد از فهرست انتقام هایی که باید میگرفتم و تکالیفی که باید انجام می دادم کم شد!
به همین راحتی!

آهان راستی قبل از اینکه ماه رو بردارم هم یه عکس هنری از ماه گرفتم که اگه دلتون برای ماه تنگ شد نگاش کنین!
گرچه اونقدرا هم جالب نیست (ماه رو میگم نه عکس! عکس هنری من خیلیم زیباست!)

تصویر تغییر اندازه داده شده


پ.ن: عکس ها توسط خودم با نرم افزار paint 3d کشیده شده اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1403 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد، از اونجایی که خیلی درگیر خودکشی بودم کلا بیخیال دزدیدن ماه توسط خودم شدم، از گادفری استفاده کردم.

یکمی خرج برداشت، حدودا یه لیتر خونه که البته مال خودم نبود ولی اون فکر میکنه مال خودم بوده.

گادفری هم رفت بالا و طلسم کپی و کوچیک کردن یا همون ریدکتیو رو زد و ماه کوچیک شده رو در حالی که هنوز ماه اون بالا بود اورد برام تا بدم به شما. خداییش خیلی چاله چوله داره به نظرم ملات بیارید اول چال هچوله هاشو درست کنید بعد استفاده کنید چون دست اندازاش اذیت میکنن.

گادفری گفت سر راه چند تا آدم فضایی هم دیده و علاوه بر سلفی گرفتن باهاشون با دوربین جادویی که عکسای متحرک میندازه از خونشون امتحان کرده ولی زیاد خوشش نیومده بود.

اطلاعات بیشتری ندارم و الان یه توپ داره روی ریل قل میخوره و قراره بعد از برخوردش به سیمی که وسط راهش گذاشته شده و چپه کردن یه سطل که اونم با ریختن معجون اسیدی سطح زیرش رو سوراخ میکنه و یه اهرم رو آزاد میکنه که منو حلق آویز میکنه منتظرمن اگه سوالی داشتین گادفری میتونه بهتون جواب بده. خسته نباشید و تمام!

برام آرزوی موفقیت کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1403 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس می خواستین؟ من کاملا قهرم! دیگه سراغم رو نگیرین!
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1403 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز چهاردهم بود! از همان روز هایی که شبش بی انتهاست! از همان روز های حوصله سر بر که قطعا هیچ الستوری دوستش ندارد! چه می شد اگر جالب و سرگرم کننده بشود! از این رو روندا برای گول زدن سال پایینی ها( روندا خودش را سال بالایی می دانست) داستانی سر هم کرده و سراغ آنها رفت.

- مطمئنا شما داستان جادوگر بد اثر ویکتور هوگو یعنی...چیز..اثر جی کی رولینگ رو نشنیدید! داستانی از کتاب های ممنوعه! این جادوگر شب چهاردهم نیمه ی ماه رو گاز می زنه برای همینه که ماه کندتر حرکت می کنه و دیر صبح میشه! ما باید ماه رو بدزدیم تا اون جادوگر دستش یه ماه نرسه!
- خب به نظر تو اگه جادوگره به فهمه ماه نیست نمیاد سراغ ما؟

روندا کمی فکر کرد. فکر کرد. فکر کرد. باز هم فکر کرد.
- سیلویرومیکنیمماهسیلویبهاینماهی!

تازه وارد ها که از حرف های روندا هیچ چیزی نفهمیده بودند از او خواستند تا دوباره سخنش را تکرار کند.

- گفتم سیلوی رو ماه می کنیم آخه سیلوی خیلی ماهه!

صدایی از پشت صحنه به جلوی صحنه آمد و سخنان روندا را قطع کرد.
- سیلوی بهت چهار داده بعد تو او موقع می گی ماهه!

روندا که تازه یادش افتاده بود چهار گرفته تکلیف را بی خیال شد و گوشه ی کلاس نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
- اصلا من قهر می کنم. آخه چرا باید بریم ماه بدزدیم؟ چرا من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire