فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بدنش با تکانی کوچک به لرزه درمی آید. انگار که ناگهان دستی سرد و نامرئی از پشت داخل ردایش لغزیده و بر پوستش نشسته باشد. از زمانی که او را در این آلونک به زنجیر کشیدند، چه قدر می گذرد؟ چند ساعت، روز یا …؟ حس می کند به اندازه ی یک ابدیت زمان گذشته، نه به خاطر عطشی که بر قلبش چنگ می اندازد، به خاطر روحش که تار و پود از هم باز کرده و نفسش کمرنگ شده. و این گرچه گادفری را از رمق انداخته، اما به نوعی او را اقناع کرده، این تقلا، این هجوم خارهای تیز قضاوت بر وجودش.
او نمی داند چه قدر زمان گذشته، اما تغییر را درون خودش حس می کند. او آن خون آشامی نیست که ادعا می کرد مرگخواران را کشته تا به دنیا نور بیاورد. در واقع اکنون به سختی می توانست باور کند که قبلا چنین خون آشامی بوده. اما از طرفی عقلانی به نظر می رسد، این طور نیست؟ رها شده از دل تفکری تهی، پوچ و برآمده از مذاب و پناه گرفتن در تاریکی غاری که می تواند در آن نیش فرو کند در روح خودش و از آن بازجویی کند، بی آنکه در انتظار پاسخ یا حداقل پاسخی صریح باشد. انگار که به خود اجازه ندهد دستش را تا عمق تباهی فرو برد، اما همان لمس خفیف بر سطح را هم مثل داغی بر تنش بکوبد.
تکانی دیگر می خورد، این بار تندتر و متوجه می شود زنجیرهایی که دست ها و پاهایش را در خود گرفته بود، باز هستند. دیگر چسبی هم بر دهانش نیست. انگار که بازجویی از روحش به پایان رسیده باشد، موقتا. از جایش بلند می شود و از آلونک خارج می شود، در حالی که می داند مست آن حوالی نیست، این را حس می کند. مرگ رفته، به عدم پیوسته، شاید توسط نگاه خود اغوا شده و داس بر خود فرود آورده. شاگردانش ترزا و سیگنس هم نیستند. شاید پرواز جان از کالبد استادشان بالاخره رازی که در جست و جویش بودند را برایشان برملا کرده.
گادفری در حالی که در این افکار غوطه می خورد، به سمت ساحل می رود. به راستی چه چیز مست را به نابودی کشانده؟ همان مرموزی که مرگ مرگخواران را سبب شده؟ یا اینکه مرگ به حقیقتی نائل شده، آن قدر هولناک که دیگر نتوانسته حیات را بر خودش و شاگردانش روا ببیند؟
نه، گادفری این را باور نمی کند. مهم نیست درد چه طور در رگ جاری شود و تن را در خود مچاله کند و بفشارد، حتی در چنان وضعیتی حیات همچنان درخشان است، مثل جواهری کمیاب، مثل ماسگراویت. شاید تاریک، شاید تباه، اما هنوز نورانی.
و به همین دلیل است که وقتی گادفری به ساحل می رسد، چشمان مه گرفته ی ماهیان مرده او را نمی راند، فقط چون سیخ بر قلبش فرو می رود، و او در هر حال خم می شود و یکی از آن ها را برمی دارد و نیش در آن فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن خون تباه شده اش و با هر جرعه تاریکی و نور را با هم در آغوش می کشد.
ساحل شرقی در سکوتی وهمانگیز فرو رفته بود. مهی غلیظ، آرام و خزنده، همچون خزش ماری پیر، بر شنهای نمکشیده میلغزید و در دل نخلهای پوسیده خزیده بود. باد، نالههایی کوتاه و بریده در گوش جزیره زمزمه میکرد؛ گویی خود نیز از آنچه در پیش بود، بیم داشت. هوا سنگین بود، نه از رطوبت، بلکه از حضوری پنهان؛ حضوری کهن، خاموش، و تاریک.
زیر نور محو ماه، آلونک چوبی در دل مه ایستاده بود. رنگ دیوارهایش را سالها بود که دریا شسته بود، و میخهای زنگزدهاش چون دندانهایی کج و پوسیده از دل چوب بیرون زده بودند. گاهگاه، صدایی ضعیف از درون شنیده میشد؛ صدای حرکت زنجیری سنگین و خسته، بیجهت و بیهدف؛ گویی کسی درون آن، زمان را با نفسهای بریدهاش میشمرد.
درختان اطراف، چون نگهبانانی خمیده و فرسوده، با شاخههای خشک و پیچخورده بهسوی آلونک خیره مانده بودند. سکوت، چنان غلیظ بود که افتادن برگها بر زمین، ضربهی چاقویی در سینهی شب مینمود.
اما در ژرفای همین سکوت، کسی نمیدانست که زیر شنهای نرم و نمدار، جاندارانی مرده و فراموششده آرامآرام بیدار میشدند. ماهیهایی که جایشان بر خاک نبود. چشمهای بیروحشان بیصدا و بیرحم به آسمان دوخته شده بود؛ گویی در انتظار چیزی یا کسی بودند. چیزی که هنوز نرسیده بود... اما نزدیک بود.
از دوردست، از دل مه، صدایی خفه و نامفهوم برخاست. نمیشد گفت باد بود یا چیز دیگر. صدا بار دیگر تکرار شد. کوتاه، مرطوب، شبیه کشیده شدن ناخنی بر چوب پوسیده.
و هیچکس—نه لرد، نه سالازار، نه حتی مرگ—نمیدانست که آن شب، شب آغاز بود. آغازی برای چیزی که نه فقط تام ریدل، که خود جزیره را خواهد بلعید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
کمی دورتر از لرد و سالازار، "مست" مشغول بازجویی از گادفری بودند و از او میخواستند حقیقت را به آنها بگوید. آنها گادفری را محاصره کرده بودند.
مرگ گفت: - گادفری، به نظرت تو واقعا فقط به خاطر نابود کردن جبههی تاریکی اینکارها رو کردی؟
گادفری حرفی نزد. ترزا تکرار کرد: - گادفری! واقعا فقط به همینخاطر؟ به نظرت چیز بیشتری نبود؟
گادفری جوابی نداد، چون خودش هم نمیدانست جواب چیست. چند لحظه گذشت. سیگنس گفت: - مثل اینکه نمیخواد جواب بده. چیکار کنیم؟
مرگ نگاهی مشکوک به گادفری کرد. - ببریدش و توی اون آلونک کوچیک زنجیرش کنید. شاید اگه یه چند روزی زندانی باشه تصمیم بگیره بهمون جواب بده!
ترزا و سیگنس اطاعت کردند. آنها به آرامی به طرف گادفری آمدند و هریک یکی از بازوهای او را محکم گرفتند. سپس او را کشانکشان به طرف یک آلونک چوبی بردند که در ساحل بنا شده بود. سپس در آلونک را باز کردند و گادفری را درونش انداختند. ترزا محکم دستوپای گادفری را با زنجیر بست و به دهانش چسبپهن زد. بعد خارج شد و سیگنس در را روی گادفری قفل کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
* توجه داشته باشید که موضوع تاپیک بسته نشده است و حتی پس از پایان ایونت نیز میتوانید داستان را بهصورت عادی ادامه دهید.
------- لرد با حالتی جدی و لحنی سرد به سالازار نگاهی انداخت و گفت: - از کی تا حالا ما برای قضاوتهامون نیاز به مدرک داریم؟ اگر گادفری پشت این ماجراست، خیلی سادهست. میکشیمش و اگر کشتارها تموم شد، یعنی حدسمون درست بوده. اگر نه، یه مشکل دیگه رو هم حل کردیم.
سالازار که به وضوح در حال سبک و سنگین کردن کلمات لرد بود، سرش را به نشانه تأیید تکان داد. - منطقیه. اگر این چیزی هست که میخواهی، پس همین کارو میکنیم.
سالازار چشمانش را برای لحظهای بست و انگشتانش را روی شقیقههایش گذاشت. نفسش عمیق و کند شد، گویا در حال ورود به لایهای از ذهنیت و قدرتهای فراتر از درک معمولی بود. ذهنش را به سراسر جزیره گسترش داد، به دنبال ردپایی از حضور گادفری. زمزمهای آرام در ذهنش بلند شد؛ یک نشانه، یک احساس. او بالاخره محل حضور گادفری را تشخیص داد. - پیداش کردم. در ساحل شرقی جزیرهست، جایی که همه ماجراها داره به هم گره میخوره.
لرد با چهرهای که نشان از رضایت سردش میداد، قدمی جلوتر رفت. - پس وقتشه که بریم.
سالازار و لرد بدون تلف کردن زمان، با سرعت به سمت ساحل شرقی حرکت کردند، اما چیزی که آنها نمیدانستند این بود که گادفری در حال حاضر توسط مرگ، ترزا و سیگنس بازجویی میشود. هر سه نفر از او میخواستند تا حقیقت را فاش کند و انگیزههایش را توضیح دهد.در همین حال، آنچه که لرد و سالازار نمیدانستند، راز عمیقتری بود: مرگ ماهیها هیچ ارتباطی به قتل تام ریدل نداشت. موج دوم کشتارها بهزودی آغاز میشد و کابوسی تازه در انتظار جزیره و ساکنانش بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/10/14 16:23:15 ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/10/14 16:23:55
برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.
خلاصه کامل و جامع: خانواده اسلیترین برای تعطیلات به جزایر جاوایی سفر کردن، اما تعطیلات اونا با مرگ تام ریدل (پدر لرد ولدمورت) که به طرز وحشتناکی (بریدن گلو) به قتل رسیده به هم میخوره. در حالی که مروپ گانت تمام مدت به سالازار اسلیترین شک داره، همراه لرد از اولین کسی که بهش مشکوک هستن یعنی ریگولوس بلک بازجویی میکنن که بعد از اثبات بیگناهیش، رابستن رو متهم بعدی معرفی میکنه. ولی طولی نمیکشه که جسد رابستن لسترنج رو پیدا میکنن که به گردنش چنگ زده بود و خون ازش جاری بود. مروپ از جسد رابستن بوی عطر تامو حس میکنه اما دلفی بهش میگه ساخته ذهن آشفته مروپه. همزمان ولدمورت و مرگخوارا با شنیدن صدای جیغی به ساحل میرن و با صحنهای عجیب مواجه میشن: جسد صدها ماهی که بر روی شنهای ساحل افتادن که یکی از مرگخواران ازش بعنوان واقعهای شوم یاد میکنه. در ادامه سالازار و لرد جسد سیسیلیا مارچ رو پیدا میکنن که گردنش گاز گرفته شده و خون بدنش خالی شده.
در همین حال مشخص میشه که جسد تام ریدل توسط سیسیلیا دزدیده شده، اما تام ناگهان در قالب خونآشام زنده میشه و با کشتن سیسیلیا تمام خونش رو میخوره. پشت این ماجرا، گادفری قرار داره که برای تضعیف جبهه تاریکی و ایجاد درگیریهای داخلی، تام رو به موجودی خونخوار و بی عقل تبدیل کرده. گادفری بعد از تعریف کارایی که کرده برای ایزابل مکدوگال، متوجه میشه فلیسیتی ایستچرچ همه اعترافاتشو شنیده و برای جلوگیری از لو رفتنش اونو میکشه که باعث ترس ایزابل از گادفری و جیغ زدنش میشه (همون صدایی که لرد رو به ساحل و دیدن ماهیها کشونده بود). گادفری که مسئول کشتار ماهیها نبوده و به نظر پای شخص دیگهای هم در میونه، سریعا همراه ایزابل و جسد فلیسیتی به دخمهش میره که ناگهان متوجه میشه توسط "مست" (مرگ، سیگنس بلک و ترزا مککینز) تعقیب میشده. گادفری به سراغ "مست" میره و حالا مرگ، گادفری رو به چالش کشیده که آیا واقعا نابودی جبهه ی تاریکی تنها دلیل گادفری برای این جنایت بوده؟
~~~~~~~~~~~
در حالی که مرگ بذر تردید را دل گادفری کاشته بود، در سوی دیگر سالازار و لرد با پی بردن به این که پای خونآشامی در میان است، همچنان کنار جسد سیسیلیا بودند. سالازار با اخم دست از بررسی جسد برمیدارد. - کارمون به جایی رسیده که یه ماگل عاشق با یه خونآشام دست به یکی میکنه تا تام ریدل رو به خاطر ازدواج با یه جادوگر بکشه؟ نه، نمیتونه این باشه!
چهره سالازار به گونهای بود که رخ دادن چنین اتفاقی برای یکی از افراد خاندانش را ننگ بزرگی میدانست، پس باور این سناریو برایش ممکن نبود. او دنبال دلایل قویتری برای انگیزهی پشت این اتفاقات بود. دلایلی که ممکن بود لرد به زودی به آن پی ببرد.
لرد که جسد را رها کرده و تمام مدت در فکر فرو رفته بود، ناگهان با تاسف چشمهایش را میبندد. - شاید کل قضیه رو اشتباه فهمیدیم. تنها خونآشامی که میشناسم از قضا عضو محفل ققنوسه و بعید نیست برای انتقام از ما و نابودی جبهه تاریکی این کارو کرده باشه. گادفری میدهرست!
اما در چهره لرد هنوز اثری از تردید دیده میشد که سالازار به خوبی به آن پی برده بود. - ولی اون خونآشامی نیست که بیفته به جون مردم و اینطور خونشون رو خالی کنه نه؟
لرد پاسخ سوال سالازار را تنها با نگاهش میدهد. شاید آنها در حال رسیدن به سرنخهای خوبی بودند، ولی این قضیه پر پیچ و خمتر از آن بود که تنها رسیدن به نام گادفری تمام گرههای آن را باز کند تا پروندهی قتل تام ریدل بتواند بسته شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/12 15:09:00
حالا گادفری باید به جای دندان های نیشش به مغزش متکی می شد، چرا که مرگ خونی در گردنش نداشت که این خون آشام بخواهد بمکد. گادفری لبخندی دوستانه بر لب هایش نشاند و با قدم هایی آرام به سمت آن جمع سه نفره رفت. ترزا و سیگنس وقتی حضور شخصی را پشت سرشان حس کردند، بلافاصله چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و رویشان را به سمت گادفری برگرداندند. مرگ هیج عکس العملی نشان نداد و با چهره ای که نمی شد چیزی از آن خواند، حدقه ی خالی چشمانش را به خون آشام دوخت.
گادفری: "شب دل انگیزی واسه بودن کنار دریاست، مگه نه؟ و البته واسه تعقیب کردن کسی که اونو دوست خودت می دونی."
با گفتن جمله ی آخر لبخند از روی لبان گادفری محو شد و او نگاه سردش را به ترزا دوخت. ترزا با لحنی که به همان سردی بود، پاسخ داد: "دوست؟ اوه، بله. تا قبل از این فکر می کردم تو دوست منی."
"ترزا، کاری که من کردم هر چه قدرم تاریک و پلید باشه، نتیجه ی روشنی داره. بعد از این حمام خون دنیا تو پاکی و سپیدی فرو میره."
"همچین اتفاقی نمیفته. از یه خاک پر از خون و تعفن سیاهی درخت سبز نمیشه."
"من مجبور بودم این کارو بکنم. تو عضو مرگخوارایی و می دونی اگه اونا به دنیا مسلط بشن، چه اتفاقی برای ماگل ها و ماگل زاده ها میفته."
در این لحظه مرگ با صدایی آرام شروع کرد به حرف زدن: "گادفری، صادق باش. نابودی جبهه ی تاریکی تنها دلیل تو واسه این جنایته؟ نگاهتو از رو فانتزی آینده ای که تو ذهنت ساختی، بردار و به درونت نگاه کن و بگو اون تو چی می بینی؟"
گادفری آب دهانش را قورت داد و لب هایش را به هم فشرد. یاد آن جمله افتاد که: "اگر از کسانی خیلی نفرت داری، شاید به این دلیل باشد که تکه ای از وجود خودت را در آن ها می بینی." با این حال نمی خواست فکر کند که این نقل قول در مورد خودش نیز صدق می کند. او می خواست باور داشته باشد که تاریکی اش با تاریکی مرگخوارها متفاوت است، چشمه ای است که به اقیانوسی روشن خواهد ریخت و نه به باتلاقی متعفن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/10/12 14:10:28 ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/10/12 16:35:08
دو عضو "مست" به آرامی، همچون سایه از دخمه خارج شدند. چیزی که آنها متوجه نشدند این بود که گادفری متوجه خروج آنها شده بود. و آنجا گادفری فهمید که زیر نظر بوده. نمیدانست از کی اما آنها هر کس بودند باید از سر راه برداشته میشدند. گادفری نمیتوانست اجازه بدهد آن دو سایه تمام نقشههایش را نقش بر آب کنند. تصمیم به تعقیب، کشف هویت و از میان برداشتن دو سایه گرفت.
دو سایه به آرامی و بدون ایجاد کوچکترین صدایی، در میان تاریک روشن نخلستان پیش میرفتند. هردو حرفهای بسیاری برای گفتن داشتند، ولی احتیاط حکم میکرد همچنان سکوت کنند. گادفری همینطور دو سایه را تعقیب میکرد تا در فرصتی مناسب به آنها حمله کند و گلوی آنها را از هم بدرد. دو سایه به سمت ساحل تغییر مسیر دادند. چندی بعد در نزدیکی مرز نخلستان و ساحل به سایهی بزرگتری رسیدند. از نوع رفتار و زبان بدنشان اینطور به نظر میرسید که سایهی بزرگتر سردستهی مست است.
- استاد!
صدا صدای یک دختر بود. گادفری این صدا را شنیده بود اما یادش نمیآمد صدا صدای چه کسی است.
سایهی بزرگتر به سمت آنها چرخید. - خب؟
این دفعه سایهی دیگر پاسخ داد. - به نظر میرسه کار خودش باشه. جسد فیلیسیتی رو هم برد به دخمهش. - همه چیزو به معشوقش ایزابل هم گفت. رسما اعتراف کرد! من صداشو ضبط کردم!
سایه کلاه شنلش را برداشت و داخل جیب شنلش به دنبال موبایلش گشت. سایه ترزا بود. سایه دوم هم به دنبال ترزا کلاهش را برداشت و در زیر کلاه، سیگنس بود که نمایان شد.
گادفری نمیتوانست باور کند. ترزا و سیگنس با هم کار میکردند؟ و استادشان... استادشان مرگ بود! مست! گروهی که به صورت مخفیانه ماموریت داشتند حقیقت را پیدا کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مککینز در 1403/10/12 17:27:07
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.
انداختن همه قصور به گردن سلستینا کار نسبتا سادهای بود. اینکه بخوایم همهچیز رو بندازیم به گردنی که خونی درش جریان نداره، طبیعتا یه راه فرار بینقص و بیبازگشت خواهد بود. چرا که همه میدونن از گردنی که خونی نداره، جواب و اعتراضی بلند نخواهد شد. پس همه به دنبال همچنین گردنی هستند که چیزهایی که انجام دادن و حتی ندادن رو حواله این گردن کنن.
ولی همهی این افراد، با دروغهایی که در قصه به گردش در آوردن به دنبال حقیقت پر غصه هستن. پر واضحه که یه بازجوی خبره میدونه که با گفتن دروغ، راحتتر میشه به حقیقت رسید. اما آیا سالازار اسلیترین، لرد ولدمورت، مروپ گانت، تام ریدل، ایزابل مکدوگال و حتی گادفری میدهرست که هرکدوم صاحب قسمتی از دروغهای این قصه هستن، تونستن به حقیقت برسن؟
اگه جواب این سوال منفیه، پس چه کسی به حقیقت رسیده؟ اصلا حقیقت چیه؟ طبیعتا دنیا اون چیزی که ما میبینیم نیست. پس اگه این حرف درست باشه، دنیا چیه؟ اون چیزی که ما میبینیم چیه؟ چرا وقتی که میدونیم، از توی دل روشنایی به تاریکی، از توی دل شب به روز، از توی دل بدی به خوبی و از توی دل دروغ به راستی میرسیم، از همون ابتدای قضیه به سراغ تاریکی شب و بدی دروغ نمیریم؟
اینها همهی چیزهایی بودن که گادفری خونآشام، قاتل، جنایتکار و سرمنشا همهی این پیچیدگیها و سردرگمیها بهشون فکر میکرد. اینکه جسد فلیسیتی خاکآلود به روی زمین افتاده بود، اون رو دچار شک میکرد. اینکه ایزابل با تنفر تمام به گادفری نگاه میکرد، حتی با اینکه ایزابل مرگخوار بود و در جبههی مخالف گادفری قرار داشت، اونو دچار شک میکرد.
گادفری در دخمهی پناهگاهش به سختی با عنصر شک و تردید درگیر بود. اما متوجه دو سایهی مرموز پشت سرش نشد که درحال تماشای او بودن و اون رو زیر نظر داشتن. ولی بالاخره حواس خونآشامی گادفری به او کمک کرد هنگامی که دو سایه دخمه رو ترک میکردن، متوجه اونا بشه. متوجه بشه که "مست" گادفری رو زیر نظر داره.
سالازار نمیدانست لرد از چه دختری صحبت میکند. اما همین که ماگل در ادامهی خطاب دادنش آمده بود، برای سالازار کافی بود تا نخواهد چیز بیشتری بداند. آنقدر تجربه کسب کرده بود که بداند قرار نیست یک دختر ماگل به تنهایی بتواند موجب این وضعیت آشفتهبازار در جزیرهای که از جادوگران پر شده است باشد. یا شاید هم علت این تفکرات دست کم گرفتن ماگلها باشد، زیرا در نظر سالازار آنها در برابر قدرت جادوگران هیچ بودند.
با این حال، لرد همچنان کنجکاو بود و در حال تکاپو در ذهنش بود تا ارتباطی برای حضور او در آنجا پیدا کند. بالاخره حضور سیسیلیا در جزایر جاوایی حتما دلیلی داشت.
- اون نباید اینجا باشه. حتما یه نقشی تو این ماجرا داشته. - احمق نباش. یه ماگل چه کاری از دستش برمیاد؟
سالازار با اکراه با انتهای کفشش تکانی به جسد بیجان دختر میدهد. - نهایت کاری که میتونسته بکنه اینه که با جادوگری دست به یکی کرده باشه و تهش اون جادوگر اونقدر باهوش بوده که به همکاریش با یه ماگل ادامه نده و از شرش خلاص شه.
لرد انتظار نداشت در این موقعیت نفرت از ماگلها باعث تحسین قاتل بالقوه تام ریدل توسط سالازار شود. اما از این موضوع گذر میکند. - امکان نداره! اون از جادوگرا متنفر بود. اصلا میدونی راجع به کی داریم حرف میزنیم؟ اون عاشق تام بود!
سالازار که به نظر با حرف لرد قانع شده بود، با انزجار کنار سیسیلیا مینشیند تا نگاهی به جسد او بیندازد. به محض این که چهره سالازار به گونهای تغییر میکند که گویا چیزی را در مورد جسد فهمیده باشد، لرد انگار که میدانست سالازار چه چیزی را فهمیده است، در تایید یافتهاش میگوید: - بدنش از خون خالی شده و روی گردنش جای گاز دیده میشه. چه موجودی رو سراغ داری که اینقدر خون براش اهمیت داشته باشه و از گردن وارد عمل بشه؟
هر دو نگاهشان را از جسد برمیدارند و به یکدیگر میدوزند. یک کلمه همزمان بر زبان هر دو جاری میشود.
"خونآشام!"
شاید سیسیلیا به خاطر نفرتش از مروپ گانت حاضر به همکاری با یک جادوگر نبوده باشد، اما یک خونآشام چطور؟
مرگ سایه ای به عظمت کل جزیره بر سر تمام حاضرین، همچون رختی سیاه پهن کرده بود. نفر بعدی که بود؟ قصد نیتش چه بود؟ آیا تنها فردی که نیت شوم داشت گاد فری بود یا حتی گادفری هم خود بخشی از یک بازی بزرگ تر بود بدون آنکه هیچ یک از افراد آن جزیره بویی ببرند؟ هیچ کس نمیدانست اما تنها چیزی که اکنون روشن است این بود که تام بازیچه ی نقشه ی شوم گادفری شده و از طرفی سالازار و رابستن در پیش چشم سایرین در مظان اتهام قرار گرفته اند. اما واقعا حقیقت آن چیزی بود که فکر میکردند یا آنچه در جلوی چشمانشان میدیدند؟ مروپ نفسی عمیق کشید اما درست همان زمان در حالیکه با کمک دلفی سعی داشت برخیزد نقشی به شکل S کنار دستان بی جان رابستن دید. - میدونستم شک هام بی دلیل نیست. - مامان؟ چیشده؟ چیزی پیدا کردی؟ - اون نقش و نگار اس مانند اصلا تصادفی نیست قطعا معنی ای داره. به نظرت معنیش چی میتونه باشه؟ - اس؟ ولی من که به نظرم شبیه یک 8 ناقص و بد خطه. - چی؟ - البته به نظرم شبیه یه مار هم میتونه باشه ولی اگر اس باشه منظورتون اینه که...نه به نظرم هنوز برای تصمیم گیری زوده باید با آرامش همه ی رد هارو دنبال کنیم. بیاید یکم دیگه جسد و اطرافش رو بررسی کنیم.
در آن سو اما لرد و سالازار که او نیز بعد از شنیدن صدا به این سمت آمده بود به دقت اطراف ساحل را بررسی کردند اما دريغ از یک سر نخ جز بوی آشنا که از کنار ساحل می آمد...خون...چیزی که این دو جادوگر بزرگ به خوبی با آن آشنا بودند. به دنبال بوی خون گشتند اما از جایی به بعد، به طرز عجیبی از دو سوی مختلف بو به سمتشان می آمد. نگاهی با تردید به یکدیگر انداختند.
- جد بزرگ به نظر شما به خاطر باد است که ما اینگونه استشمام میکنیم یا واقعا این بو ها از دو جای مختلف می آیند؟
سالازار هم که به نظر گیج شده بود سری به نشانه عدم اطمینان تکان داد. نسیم شبانگاه کنار ساحل هر احتمالی را ممکن میکرد.
- به نظر ما در این موقعیت جدا گشتن تنها فرصت حیله ی دشمن را بیشتر میکند ابتدا از این سو که نزدیک تر است برویم.
در نهایت با توافق هردو به طرف موج شکنی که چند درخت نیز در آنجا بود راهی شدند اما چیزی که در آنجا دیدند کمی غیر منتظره تر از چیزی بود که به دنبالش بودند. آنها جسد سیسیلیا را در حالیکه با لباس خونین اما جسمی عاری از قطره ای از آن، زیر درختی رها شده بود، یافتند.
- این همون دختر ماگلی نیست که...؟ اما اون اینجا چیکار میکنه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1403/10/12 0:31:12 ویرایش شده توسط تام ریدل در 1403/10/12 1:44:04