در آنطرف زندان هاگرید، حالا مراسم سوگواری برای سیل آبهافلپاف و ماهی های گریفیندور برگزار شده بود چون همگی میدانستند این آب دیگر جامد بشو نیست و این ماهی ماهم تا ابد همینگونه خواهند ماند. ماهی های گریفیندور کم کم شکل ماهیانه تری به خود میگرفتند و از حالت انسانی خود خارج میشدند. آنها حالا باله داشتند و دیگر توانایی حرف زدن نداشتند.
تنها حاضران سالم این جمع، سالازار و معاونین و معلم ها، به اضافه ی جمعیت بازمانده ی ریونکلاوی ها و اسلیترینی ها بودند که طبق گفته ی جناب مدیر، حالا تعدادشان از ۵۰،۰۰۰ نفر هم بیشتر بود. (فقط ۱۶۰ نفر)
- بیایید برای این عزیزان پرپر شده... (جمعیت حاضر هق هقشان بلند شد) که حالا مقداری از آنها فرش زیر پایمان شده اند... سوگواری کنیم...
دامبلدور( که دیگر مدیر نبود، شاید فقط یک روح سرگردان بود) چندین ماهی را ناخواسته زیر پاهایش له کرد. صدای گریه ی جمعیتی که ماهی های مرده را دیده بودند حالا از صدای سالازار که سخنران مراسم بود بیشتر شد. سالازار سعی میکرد با داد زدن حرف خود را برساند.
- بیایید!! بیایید انتقام این بچه های بی گناه... این کودکان مظلوم را بگیریم!!!
- انتقام، انتقام، انتقام...
- انتقام، انتقام، انتقام...
- انتقام، انتقام، انتقام..
این صدا فقط با همبستگی ۳۰ نفر ریونکلاوی و ۱۰ نفر اسلیترینی تولید شد. و همین ۴۰ نفر که احتمالا از نظر سالازار بیشتر از ۳۰۰۰۰ نفر بودند، انتقام انتقام گویان به دنبال سالازار راهی دفتر گودریک گریفیندور شدند. بله گودریک گریفیندور! زیرا سالازار معتقد بود هرچقدر هم او دستی در این ماجرا نداشته باشد، الان موقعیت بسیار خوبی فراهم شده است تا گودریک را از میان بر دارد.
فرسخ ها آنطرف تر، هاگرید، کبوتر و جوجه ی به دنیا آمده از تخم:
جوجه جیک جیک کنان به پای هاگرید میپیچید و هاگرید هم بعد از اینکه یک بار نزدیک بود روی او بنشیند، جوجه را در آغوش گرفته بود. کبوتر صدای کبوتری بیشتری در آورد که به تعبیر هاگرید این صدا یعنی تبریک قدم نو رسیده!
- قدم نو رسیدتون مبارک جناب هاگرید امیدوارم خوشمزه باشه.
- داری میگی بچمو بخورم؟؟؟
هاگرید بلند زد زیر گریه و کبوتر کلمات نا مفهومی( از نظر هاگرید هم کلمه بودند هم نامفهوم) را به زبان اورد و پر کشید و رفت. حالا هاگرید مانده بود و تخم شکسته و جوجه اش که با جیک جیک هایش حتما میخواست اولین کلماتش راه به حضرت هاگرید بگوید! مامان!
هاگرید بعد از شنیدن کلمه ی مامان از نوک جوجه، فراموش کرد که چند دقیقه ی پیش اشک هایش شر شر میریخت و بسیار خوشحال شد! جدی میگویم آنقدر خوشحال شد که روی تخم شکسته ی جوجه اش نشست و آن را هزار تکه کرد. حالا دیگر نه تخم شکسته ای بود و نه کبوتر بق بقو ای. هاگرید و جوجه اش تنهای تنها مانده بودند. هاگرید برای جوجه اش زیر آواز میزد و میخواند:
- من مانده اممم تنهااااای تنهااااا..
جوجه اش هم سه چهار بار دیگر به او گفت مامان. (طبق گفته های خود هاگرید، چون سندو مدرکی از این واقعه ی تاریخی در دسترس نمیباشد.)
حالا دوباره برمیگردیم بر سر گودریک گریفیندور بیچاره که پایش را روی میزش انداخته بود و چرت میزد اما با صدای پای ۴۰ نفر که با نزدیک تر شدنشان خود را ۴۰ نفری به در اتاق گودریک کوبیدند و در را از جایش دراوردند، از خواب خوشش پرید.
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] جنگل ممنوعه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
پاسخ: جنگل ممنوعه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


گریزان آشیـــــــاهاهاهاهان از من! 

این مرغ مثل بچهی خودم میمونه. اصلا درست که فکر میکنم، راست راستی بچهی خودمه! ناسلامتی از تخم خودم متولد شده.
آه مرغکم... دلتنگتم بابا. بذار به دنیا بیارمت. 
از هیچی که بهتره. ولی نه! بنیهای نداره. جثهش کوچیکه. همون مرغش هم به زور میتونه جوابگوی انرژی مردانهی من باشه.
ولی اگه بیخیالش بشم، همینم از دست میره...


بگذارید برایش یک اسم دیگر بگذاریم که تا آخر روی هی این توصیف دارای کژتابی را تحویلتان ندهم.
«آبْهافلپاف» که در نظر گرفتن ساکنش به هنگام تلفظ بسیار کلیدی است، و اگر حواستان نبود نویسنده مسئولیتی نمیپذیرد، و به اختصار معادل همان «آب حاصل از ذوب شدن تمام دانشآموزان هافلپاف و پیوستنشان به یکدیگر» میباشد. چی شد اصلا. 

یا گریفیندوریها که یادآور ...
دابی تنبیه مناسبش رو پیدا کرد! دابی سزاوار این تنبیه! دابی بد!
) همراه با پیچ راهرو میپیچه و مایع زرد رنگ که از قضا هافلپافیها بودن، رو زمین جاری میشن و یکراست به سمتشون میرن.









