جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره‌ای از دفترچه‌ی یخی بم

لوکیشن: مقر مخفی مرگخواران (زیرزمین خیلی خیلی خیلی سرد قلعه‌ای که عمراً هیچ گرمکن مرکزی نداشت)


همه‌ی مرگخوارا دور میز سنگی جمع شده بودن. روی میز چند جلد برنامه‌ی جلسه، یه بشقاب بیسکویت نم‌کشیده‌ی دهه‌ی ۴۰، و البته یک کاسه آب داغ بود که صرفاً برای شکنجه‌ی روانی بم وسط گذاشته بودن.
بم –با دکمه‌های لرزون، بینی هویجی تیز و اضطراب یخ‌زده– نشسته بود کنج سالن، کرموفیز لای برف پشت یقه‌ش چمبره زده بود و خرخر یخی می‌کرد.
جلسه با یک جمله‌ی تاریخی شروع شد. لرد سیاه گفت:
- من ناراضیم.

مرگخوارها به‌سرعت چوبدستی‌هاشونو انداختن کنار، لبخنداشون یخ‌زد و هرکسی سعی کرد مقصر به‌نظر نرسه. لرد ادامه داد.
- در ارتشی که من فرمانده‌ام، نمی‌تونیم مرگخوارانی با اسم‌های بی‌اعتبار و فانتزی داشته باشیم. بم؟ کرموفیز؟ اینا چیه؟ اسم مرگخوارن یا اسم دسر؟

بلاتریکس فوراً گفت:
- من هم همیشه می‌گفتم! ارگ بم خیلی باشکوه‌تره. حتی می‌تونست نماد مقاومت جنوب باشه.

بم زیر لب گفت:
- من که تا حالا جنوب نرفتم... من حتی از تابستونی فراریم!

گابریلا بین لقمه‌هاش گفت:
- یا مثلا رطب بم! شیرین، ولی هسته‌دار!

همین جمله باعث شد همه ۵ دقیقه بخندند (جز بم که داشت بخار می‌شد). حتی کرموفیز یه صدای "کِررررر" از خودش درآورد که ترجمه‌ش به زبان کرم‌ها یعنی: "من از همه‌تون متنفرم."

لرد سیاه بلند شد. شنلش باد خورد، البته نه از باد، بلکه از افکت دراماتیک اجباری.
- کافیه! از این لحظه، به افتخار خدمات سرد، یخ‌زده، و بعضاً بخار شده‌ی "بم"، من او را به نامی شایسته مفتخر می‌کنم. نامی که قرن‌ها طنین‌انداز خواهد شد... در دل کوه‌ها، در یخچال‌ها، در فریزرهای سوپرمارکت‌ها!

همه با دهان باز نگاه می‌کردن. کرموفیز ناخودآگاه خودش رو حلقه کرد و گفت:
- ما مردیم!

لرد گفت:
- از این لحظه، او عضوی از خاندان جدید و یخ‌زده‌ی کِرُلفین است، و نام کاملش خواهد بود: "بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مک‌اسنو اَنگوس اوسلیت کِرُلفین"! باشد که ریش دامبلدور به خاک مالیده شود و دیگر در اسم درازش را ندهد.

سکوت...
صدای پینگ یخ‌زدن افتخار تو دل بم شنیده شد.

گابریلا دوباره گفت:
- فقط منم یا این اسم شبیه ترکیب یه دستور معجون با دستور پخت سوپ اسکاتلندیه؟

اما لردسیاه حرفشو تمام نکرده بود...
- و این یکی، کرم کوچک وفادار... که نامش تاکنون "کرموفیز" بود – نامی کودکانه و بی‌مصرف – از این به بعد خواهد بود:"کرموفیز او کانلهیرن مک‌دونالاگنان او‌شیلینان کِرُلفین"!
چون کرموفیز خالی، مناسب یک مرگخوار نیست. مناسب یک دسر هست. شاید ژله. شاید هم غذای کودک.

کرموفیز بی‌هوش شد و تو یقه‌ی بم ولو شد. شال بم از آبی (گرسنگی) به صورتی (خجالت) و بعد به خاکستری (فاجعه‌ی اجتماعی) تغییر رنگ داد. نفس عمیقی کشید. صدای شکستن یخ کمرش اومد.
- ممنونم سرورم... این افتخار بزرگیه... فقط اگه بخوایم یه زمانی با بچه‌ها فوتبال یخی بازی کنیم، می‌تونن همون بم صدام کنن؟ چون... خب... تا اسممو صدا بزنن، توپ آب میشه.

لرد نگاهی طولانی بهش کرد. بعد لبخندی (نیمه‌وحشتناک) زد.
- باشد. اما فقط به‌صورت شفاهی. اگه کسی تو فرم‌های اداری فقط بنویسه "بم"، با همان فرم، اعدام می‌شود.

دفتر ثبت رسمی مرگخواران از اون روز تا مدت‌ها سه‌نفر رو استخدام کرده بود فقط برای نوشتن اسم کامل بم روی فرم‌ها. یکی از اون‌ها هنوز شب‌ها تو خواب فریاد می‌زنه و میگه:
- اُفلَخریانُوووووووووووو!!!


---

پایان خاطره.
امضا:
بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مک‌اسنو اَنگوس اوسلیت لسترنج
(و کرموفیز او کانلهیرن مک‌دونالاگنان او‌شیلینان لسترنج، که هنوز تو فریزر داره نفس عمیق می‌کشه و به آینده‌ای بدون اسم فکر می‌کنه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/4/17 12:15:09
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
“The unsaid stories of a lonely soul”
The notebook started beautifully, tempting almost every reader to keep reading.
“I always wondered why The Evil Queen in Snow White’s story was obsessed with beauty; she asked every day of the mirror:
“Mirror, mirror on the wall
Who is the most beautiful of all?”
It was like she needed that confirmation every day. And you know what conclusion I came to? She was lonely, purposeless in this big world, so she made it her goal to be the most beautiful woman in the world.”
There were some other pages filled with simple diaries and unimportant stuff that probably seemed important to the writer back then. I flip the pages till I get to the page that reads:
“Today, I stood in front of the mirror looking at myself, feeling beautiful and powerful. I touched my image on the mirror and it was soft, welcoming even. It feels nice to be beautiful.”
The page goes on about simple things again, and then another page catches my attention:
“There is a girl at work who everyone says is the most beautiful they’ve seen. My chest tightens whenever I see her.”
My heart races in my chest, I feel afraid to turn the page and keep reading, scared to know what the writer became after that. I do it anyway.
“Today when I looked at the mirror, it was her image that clouded my head. I couldn’t stand the thought of her being in the same place as I was.”
Some pages further and there is only a line, ending the notebook in an obvious cliffhanger:
“I became The Evil Queen, but the only difference is that I succeeded in what I wanted to do. Everyone looks at me like I’m a monster, but no one understood that I was just lonely.”

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
(توجه: لطفا اگر در شرایط روحی مناسبی نیستید این پست رو نخونید.)


تکلیف دیدار دهم جد بزرگوار مامان: شخصیت متضاد!

مجری اخبار در حالی که به دوربین زل زده بود، مدام پلک می‌زد و آب دهانش را قورت می‌داد؛ گویی هر آن انتظار داشت چیزی در زیر صندلی‌اش منفجر شود و او را هوا دهد.
- بله... هم اکنون رئیس‌جمهور محترمه در منطقه حاضر شدن تا از یکی دو نفر سانحه‌دیده این حادثه، بازدید به عمل آوردند.

تصویر عوض شد و دوربین بر روی زنی فوکوس کرد. زن با لبخندی به پهنای صورتش در میان سیل عظیمی از استخوان‌های سوخته و گوشت‌های این طرف و آن طرف پراکنده شده، قدم بر می‌داشت. در حالی که دود سیاهی اطرافش را فرا گرفته بود به یکی از سانحه‌دیدگان که مانند مومیایی در هزاران لایه باند سفید پیچیده شده بود رسید.
- به به... احوال شما؟ چه خبرا؟
- خانم رئیس‌جمهور، ما در حال ماهی گرفتن از دریا بودیم که یهو یه چیزی توی ساحل منفجر شد؛ موج انفجارش باعث شد ما تو دریا بیفتیم و این کوسه‌های خیر ندیده، تموم بدنمونو آش و لاش کنن.
- ای بابا... باز مرلین یامانو شکر هنوز نفس می‌کشید.
- کاش نمی‌کشیدم. دکترا گفتن تا ابد باید توی همین باندا زندگی کنم... تازه فقط این نیست که! قایق تولید ملی‌م هم که با هزاران قرض و وام خریده بودم توی آب غرق شد.
- ای بابا یامان جان... باز خوبه بعدا می‌تونین مثل کشتی تایتانیک برین کف دریا از قایق‌تون با گوشی فیلم تهیه کنید و بذارینش گوریکا تا با هم ببینیمش و تخمه بشکنیم. صفا باشه... عشق باشه... جک و رز باشه!

مرد که تحمل این همه مثبت‌‌ اندیشی خانم رئیس‌جمهور را نداشت، باندهایش ریخت و توسط کادر زحمتکش درمان، جهت تجدید بانداژ، دوباره به بیمارستان منتقل شد.

- اینی که دستمو بهش تکیه دادم چیه آقای وزیر کشور یامان؟

وزیر کشور، اسکلت کوچک نیمه سوخته‌ای را از زیر دست خانم رئیس‌جمهور بیرون کشید.
- اوضاع کاملا تحت کنترله. در واقع چیز مهمی نیست... این بچه‌ داشت اینجا توپ بازی می‌کرد که اتفاقی یکی از رون‌های مرغ کانتینر بغلی منفجر شد.
- رون مرغ؟!
- رون مرغ... شایدم کود گاو...
- چه باحال! مطمئنی بچه بود؟ آخه اینطوری امتیازش بیشتره. هیچی بهتر از این نیست که هیچ بچه‌ای توی کشور عزیزمون یعنی یامان آباد وجود نداشته باشه. بچه‌ها موجودات کثیفی هستن که همش توپ‌شونو اینور و اونور شوت می‌کنن و آلودگی صوتی ایجاد می‌کنن. اصلا هم برای ساختن آینده به این بچه‌ها نیاز نداریم.

رئیس جمهور، با رضایت، لگدی به جمجمه کودک زد و به اتفاق وزیران پیر و پاتال همراهش، یک دست فوتبال مشتی هم بازی کرد تا شرت ورزشی جدیدش را در چشم دشمنان قسم خورده یامان آباد فرو کند.

- خانم رئیس جمهور... خانم رئیس جمهور... همین الان اطلاع دادن که یه عالمه کانتینر ماهی، مرغ و گوشت توی محل حادثه بودن که به نظر میاد آلوده به دود کودهای کشاورزی و بخاطر گرمای زیاد آتیش سوزی کاملا فاسد شده باشن. دستور معدوم‌سازی می‌فرمایین؟
- معدوم سازی؟ نه بابا! همینو مستقیم بدیم توی بازار تا ملت تغذیه ناسالم داشته باشن. اصلا کی گفته باید همه چی سلامت باشه؟ ما باید هدف‌مون سرطان‌زایی هر چی بیشتر برای مردم عزیز یامان آباد باشه. میگن هر چی غذا کر و کثیف‌تر و سرطانی‌تر، خوشمزه‌تر. صفا باشه... عشق باشه... ماهی دودی باشه!

در آخرین لحظات گزارش، رئیس‌جمهور در حالی که با یک دست، سیخی را نگه داشته بود تا مارشمالو رویش کباب شود، با دست دیگر به کمک آبپاش باغچه‌بانی، آتش زبانه‌کش جهنمی‌ای را اطفا می‌کرد.

ناگهان مروپ، نفس نفس‌زنان از کابوس وحشتناکی که دیده بود بیدار شد. بلافاصله از جایش برخاست و با قدم‌های لرزان خودش را به اتاق خواب پسرش رساند. آهسته پیشانی لرد سیاه را بوسید و تمام شب بالای سر امید آینده‌اش مشغول پوست گرفتن پرتقال‌های سلامتش برای صبحانه‌ی او شد.

با خود فکر کرد که کاش هرگز کابوس امشبش را دوباره نبیند چرا که دلش نمی‌خواست حتی لحظه‌ای دیگر، رئیس جمهور یامان آباد باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1404 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از خاطرات سوروس اسنیپ.
عجیب است که افراد ضعیف و شکننده، همیشه اینقدر در برابر حمایت و مراقبت مقاومت می‌کنند؛ آن هم در حالی که به شدت به آن نیازمندند.

در این پنج سالی که ریگولوس را می‌شناسم، نیک فهمیده‌ام که او چگونه آدمیست. پسری حساس و ظریف که حاضر نیست قبول کند ظریف است. می‌دانستم آنقدر کله شق است حاضر نیست قبول کند وقتی همین دو دقیقه پیش غش کرده، قادر نیست تکالیف ریاضیات جادویی‌اش را انجام دهد؛ لیکن نمی‌دانستم آنقدر لجوج است که وقتی از هیپوگلیسمی غش کرده؛ از پذیرفتن چیزی که باید بخورد سرباز بزند و بگوید:
- چیزی نیست، سوروس. خوب میشم.

بهتر است از اول شروع کنم. ساعت هفت و نیم عصر، جفتمان در سالن عمومی اسلیترین بودیم. من داشتم برای امتحانات سپج درس می‌خواندم و آن بچه هم مشغول مطالعه کتاب جنایت و مکافات بود. پس از چند دقیقه، بلند شد که به طبقه‌ی بالا برود؛ اما ناگهان غش کرد و بر زمین افتاد.

ما معمولا زیاد با هم صحبت نمی‌کنیم؛ لیک من همیشه حس می‌کنم او برادر کوچکترم است. جزوه‌هایم را کنار گذاشتم و به سمتش رفتم. برای درس خواندن همیشه وقت بود.

او را به درمانگاه بردم. وقتی در آغوشم بود؛ احساس می‌کردم شکننده‌ترین گنجینه‌ی دنیا را در دست دارم. سبک بود؛ مانند یک پارچه‌ی ابریشمی.

مادام پامفری وقتی معاینه‌اش کرد؛ ابتدا رو به من گفت:
- قندش افتاده.

و سپس، معجون ارغوانی رنگی به او خوراند و با همان لحن قاطع، ولی محبت‌آمیز همیشگی ادامه داد:
- به هوش که اومد، اینو بده بهش.

پس از گفتن این جمله، یک پاکت آبمیوه ماگل به من داد. حالم از این آبمیوه‌ها به هم می‌خورد و می‌دانم حس ریگولوس هم بهتر از من نیست؛ لیکن چاره‌ای نداشتیم. بین دو مصیبتی که وجود داشت؛ این بهتر بود که مجبور شوم چیزی که هردو از آن متنفریم را به خورد دوستم بدهم تا این که او را... نه، بهتر است اصلا فکرش را هم نکنم.

چشمان ریگولوس به آرامی باز شدند. هویدا بود سرش هنوز گیج می‌رود.

قبل از این که فرصت کند حرفی بزند؛ آبمیوه را باز کردم و نی‌ آن را در دهان کوچکش چپاندم.
- می‌دونم اذیت می‌شی. می‌دونم زیادی شیرینه؛ ولی چاره‌ای نیست بچه. گاهی برای نجات دادن جونت مجبوری کارایی رو انجام بدی که دوست نداری.

پسرک لبخند خجالت‌زده‌‌ای زد. عجیب است که پنج سال می‌شود که دوستیم؛ اما هنوز هم جلوی من کمروست.

ریگولوس با چهره‌ای که گویی یک بطری معجون استخوان‌ساز خورده؛ آبمیوه را نوشید و با همان حجب همیشگی گفت:
- م...متشکرم سوروس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 31 فروردین 1404 06:04
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
برگی از خاطرات آسیدوسه‌وه‌روس‌اسنیپ کاکاسیا در بازجویی


وُلِک ما یه روز تو دفتر لرد سیاه نِشِسته بودیم که ناغافل درآورد ماگلو رو کُشت.

- چیو درآورد؟

همی چوب درازش که همیشه دُم دَستِشِن.

- نفرین مرگ؟

سِی حواس جَم! دارُم می‌گُم درآورد ماگلو رو کُشت. خُ معلومِن با نفرین مرگ. پَ با چی؟

- بعدش چی شد؟ واکنش مرگخوارها چی بود؟

مو خو می‌دونی چه دِل شیری دارُم. نه خوف کِردُم نه چی. به مو میگن پاپا اسیدو. سر نترسی دارُم. ای لرد سیاه زارت زد ماگل سفیدو رو کُشت. بعد برگشت تو تُخم چشای مو زُل زد و گفت: (ادای لرد را در می آورد) سه‌وه‌روس! تو چرا امروز رنگ‌پریده نیستی؟

- یعنی برگشت تو رو نگاه کرد؟

ها خو پَ کی؟ مو خودِمو جای یکی از مرگخوارای سوپردولوکسش جا زده بودُم. همه‌چی خَش بی اِلا دماغ عقابی و یه چی دیگه که نمی‌دونُم چطو باعث می‌شُد هرجا می‌رفتُم سری می‌فمیدن مو اسنیپ اصلیو نیستُم.

- یعنی تا الان متوجه نشدی... هیچی ادامه بده. پس تو شاهد بودی که لرد سیاه مرتکب قتل یک انسان بی‌گناه شد، درسته؟

ها مو به شخصه بعد از جِلسه رفتُم همه‌جای جسد ماگلو رو مالیدُم تا مطمئن بشُم مُرده‌ن. بمرد! خدا رحمت بکنتش.

- داشتی می‌گفتی که لرد سیاه بهت شک کرده بود که اسنیپ باشی. چطور تونستی توجیه کنی و به خیر بگذرونی؟

کاکو ما زِرِنگیم. برگشتُم با اعتماد به نفس تو چیشاش زُل زدُم گفتُم ها؟ مو؟ مو رنگُم امروز کبابی شده چون معجون جِدید اختراع کِردُم باربیکیو درجه یک.

- باور کرد؟

مِی دست خودشه که باور نکنه عامو. تازه یه پاتیل از معجونم سفارش داد. بقیه مرگخوارا هم سفارش دادن. ای کیسه طِلا رو سِی کن! درآمد کل زندگیم تو یه شب درومد.

- خُب تو که معجونی نداشتی بهشون بدی. چطور تونستی به خیر بگذرونی؟

مو بچه‌ی شطُم. مو مار هف خطُم. فِکر کردی دُرُس کردن معجون کاکاسیا باربیکیو پلاس کار سَختیِن؟ نه عامو. زدم تو چت جی پی تی سه ثانیه‌ای فرمولش سیم فرستاد.

- پس یعنی الان لرد سیاه و مرگخواراش واقعا "سیاه" شده‌ن؟

راسِش فرصت نشد نتیجه‌ی کارُم بیبینُم وِلی می‌گَن که اثر داشته. حتی لرد به ای روِش خودشه جای افریقایی گوش درازی چیزی جا زده و...

- و چی؟ نمی‌خواد بگی. خودمون می‌دونیم لرد سیاه واقعا سیاه شده و با دراز شدن گوش و بینی و غیره تونسته وارد کدام صنعت از سینمای جهان بشه... واقعاً جای تأسف داره.

خو تو که نمی‌ذاری مو حرف بزنُم. حالا اجازه هست بِرُم؟ یه نقشی بِم پیشنهاد شده باید برُم سی تست بازیگری. قِراره نقش یه جادوگری تو یه سریال جدید بِم بدن. کارگردان پسرخاله‌من.

- شما هم تو همون صنعت معلوم الحال قراره بازیگر بشی؟

نِه عامو ما سَر سُفره ننه بوا قد کشیدیم. مو قِراره نقش همو مرگخواری که سیت گُفتُم اداش درآوردُم رو تو یه سریالی بازی کُنُم. کارگردان خو آشنان. نقش مال خومه. فقط امیدوارُم لرد داخل سریالو از فامیلام باشه که دیگه قِشَنگ باش راحت باشُم.

- باشه باشه همینقدر اطلاعات کافیه. شما دیگه می‌تونی تشریف ببری.

بیو یه پاتیل از او معجونو هم سی تو.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 02:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب، در جزیره‌ای دورافتاده که در اعماق دریا پنهان بود، ساکت‌تر از همیشه بود. سکوتی مرگبار که تنها با صدای امواج متلاطم دریا شکسته می‌شد. ماه در آسمان، کمرنگ و بی‌روح درخشان بود، و مه غلیظی از دریا به سمت ساحل خزیده بود. جزیره‌ای که سال‌ها به فراموشی سپرده شده بود، به مکانی بدل شده بود که گویی در آن هیچ‌چیز جز مرگ و تاریکی وجود نداشت.

سیبل تریلانی در سکوت در کنار درختان نخل ایستاده بود. نگاهش در تاریکی به دوردست‌ها دوخته شده بود، جایی که حس می‌کرد حقیقت در آن پنهان است. هیچ‌چیز جز سایه‌ها و شب بر او سایه نمی‌افکند. قدم‌هایش، که همچون ارواح در تاریکی شناور بودند، صدایی نداشتند. لباس سیاه بلندش در باد ملایم شب به آرامی تکان می‌خورد، و چشمانش، که مانند دو حفره تاریک و بی‌پایان به نظر می‌رسیدند، هیچ نشانی از احساسات در خود نداشتند. او دیگر آن پیشگوی دل‌شکسته و گمگشته نبود، کسی که همیشه در جستجوی پیش‌گویی‌هایی مبهم و مرموز بود.

او دیگر تنها یک مرگخواره بود. یک شکارچی بی‌رحم و بی‌احساس که در خدمت لرد سیاه به تمام خواسته‌هایش پاسخ می‌داد. هیچ ترسی در دلش باقی نمانده بود. او دیگر نه تنها در دنیای جادوگری، بلکه در دنیای خود نیز به عنوان یک تهدید شناخته می‌شد. سیبل تریلانی نه تنها پیشگو بود، بلکه قاتلی مرموز و ترسناک بود که هیچ‌کس جرات نداشت در برابرش مقاومت کند. این ویژگی‌های بی‌رحم او، نه فقط از قدرت جادویش، بلکه از اراده فولادین و بی‌پایانش نشات می‌گرفت.

برای سیبل، هیچ چیزی در این دنیا از مرگ و ویرانی مهم‌تر نبود. او همه‌چیز را در تاریکی جستجو می‌کرد. هم‌اکنون، در دل این جزیره سرد و مه‌آلود، هدفی داشت که باید به آن می‌رسید. مردی که قرار بود کشته شود، مردی که در حال حاضر در اتاقی کوچک و تنگ در انتهای جزیره پنهان شده بود. او همانند دیگران نمی‌دانست که مرگ چطور در نهایت به سراغش خواهد آمد. اما سیبل تریلانی، در دل تاریکی شب، به خوبی می‌دانست که تنها چیزی که برای او مهم است، قتل و مرگ است.

با هر گامی که برمی‌داشت، احساس می‌کرد که به آن مرد نزدیک‌تر می‌شود. بدنش از سرما می‌لرزید، اما در دلش هیچ‌چیز جز شعله‌های آتش نبود. آتشی که در آن، هیچ‌چیزی جز مرگ و انتقام وجود نداشت. هیچ تردیدی در تصمیمش نبود. این ماموریت باید به پایان می‌رسید و هیچ‌کس نمی‌توانست او را متوقف کند.

سیبل به خانه کوچک رسید. درختان نخل به اطراف آن سایه انداخته بودند، و نور کم‌سوی ماه به سختی از لابه‌لای شاخه‌ها می‌تابید. او به درون خانه نگاه کرد، جایی که مرد در آن مخفی شده بود. هیچ صدا یا حرکتی به گوش نمی‌رسید. همه‌چیز ساکت بود.

او به آرامی قدم به درون اتاق گذاشت. اتاق، کوچک و تاریک بود، با دیوارهایی که از گچ و چوب ساخته شده بودند. یک پنجره کوچک در گوشه‌ی اتاق، تنها منبع نور بود که از آنجا نوری ضعیف به داخل می‌تابید. مردی، که اکنون سایه‌اش در گوشه اتاق مشاهده می‌شد، به سختی نفس می‌کشید. چهره‌اش در تاریکی قابل تشخیص نبود، اما سایه‌ها کافی بودند تا سیبل از حضور او آگاه شود.

او قدم‌هایش را آهسته و با دقت برداشته بود. به آرامی به طرف مرد پیش می‌رفت. چیزی در نگاه او نبود جز بی‌رحمی و سردی. در چشمان سیبل، هیچ نشانی از ترس یا تردید وجود نداشت. او همچنان به مرد نزدیک‌تر می‌شد، گویی این مرد تنها یک مانع بود که باید از بین می‌رفت. گام‌هایش بی‌صدا بودند، همان‌طور که همیشه پیش می‌رفت.

مرد به آرامی به او نگاه کرد. گویی در لحظه‌ای از ترس، چشم‌هایش کمی باز شدند، اما در آن لحظه، هیچ‌چیز جز تاریکی در چشمان سیبل نبود. او دیگر نمی‌توانست از دستش فرار کند. مرگ تنها یک لمس، یک نفس، یک حرکت بود.

سیبل دستش را در جیبش برد. چاقوی نقره‌ای را بیرون کشید. این ابزار، در دست او بیشتر از یک ابزار جادویی بود. این همان ابزاری بود که در دست یک مرگخواره می‌تواند سرنوشت یک نفر را تغییر دهد. چاقو در دستانش می‌درخشید، و در آن لحظه، او با دقت و آرامش به سمت مرد پیش رفت.

مرد با لرزش‌های شدید از جایش بلند شد، اما بدنش هنوز توان ایستادن نداشت. او نتوانست کلمات را درست از دهانش بیرون بیاورد، فقط ناله‌ای ضعیف و بی‌معنی بیرون می‌آورد.
- خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، من... من نمی‌خواستم...

اما سیبل تنها به او نگاه کرد. نگاهش سرد و بی‌رحم بود. او از کلمات نمی‌فهمید. مرگ در دنیای سیبل فقط یک حقیقت بود، نه بیشتر. مرگ نه تنها یک پایان، بلکه یک عدالت بود. هیچ جایی برای سوال یا ترس وجود نداشت. سیبل چاقو را در دستش گرفت و با دقت، آن را به گردن مرد نزدیک کرد. بدن مرد از ترس لرزید، اما هیچ‌چیز نمی‌توانست او را نجات دهد.

با یک حرکت سریع، سیبل چاقو را به گردن مرد فشار داد. صدای شکستن پوست و گوشت در سکوت سنگین اتاق پیچید. مرد نتوانست فریادی بزند. تنها صدای ضربات قلبش در گوش سیبل پیچید که به سرعت کم و کمتر می‌شد.

سیبل همچنان در حالی که به مرد نگاه می‌کرد، هیچ‌گونه احساسات یا عاطفه‌ای نشان نمی‌داد. این کار برای او عادی بود. مرگ، برای او همانند نفس کشیدن بود. هیچ‌چیز بیشتر از این نمی‌توانست در ذهن او جا بگیرد. مرگ برای سیبل تنها یک حقیقت غیرقابل تغییر بود.

مرد با آخرین نفس‌هایش گفت:
- چرا؟ چرا این‌طور... چرا باید بمیرم؟

سیبل در حالی که به آرامی چاقو را از گردن مرد بیرون می‌آورد، فقط پاسخ داد:
- چون مرگ، تنها راهی است که می‌توانی از آن عبور کنی.

سیبل در حالی که خون روی صورتش را پاک می‌کرد، بدن مرد را رها کرد. نگاهش هنوز بی‌روح و بی‌احساس بود. او از اتاق خارج شد، بی‌هیچ نگاه یا کلماتی. در دل شب، او تنها یک مرگخواره بود، کسی که هرکسی که در برابرش بایستد، جز مرگ چیزی دریافت نخواهد کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1403 01:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب در سرزمین‌های متروک، بی‌حرکت ایستاده بود. مه سردی روی زمین خزیده بود و در اطراف درختان خشک و خمیده پیچ‌وتاب می‌خورد. ماه، همچون چشمی بی‌روح، از میان ابرهای پاره‌پاره بر زمین سایه انداخته بود.

سیبل تریلانی، با شنلی بلند و چشمانی نافذ، در سکوت ایستاده بود. انگار از دل تاریکی برخاسته بود. حرکاتش آرام و حساب‌شده بود، گویی لحظه‌ای را پیش‌بینی می‌کرد که قرار بود در آن حضور یابد. در نگاهش اثری از تردید یا اضطراب نبود؛ چیزی که سال‌ها درونش پرورش داده بود، حالا کامل شده بود. او قدرت را پذیرفته بود.

ناگهان، از اعماق جنگل، زمزمه‌هایی برخاستند. صدایی سرد و کشدار در فضا پیچید.
- بالاخره اومدی.

از میان مه، چهار نفر با نقاب‌های نقره‌ای و شنل‌های سیاه ظاهر شدند. مرگخواران، وفاداران به ارباب تاریکی. اما این بار، آن‌ها تنها نبودند.

سایه‌ای بلند و کشیده میانشان حرکت می‌کرد. نوری از چشمان درخشانش می‌تابید. و سپس، او پدیدار شد...لرد ولدمورت، ارباب تاریکی، کسی که نامش لرزه بر اندام جادوگران می‌انداخت.

اما نه بر سیبل.

سیبل تریلانی چشمانش را مستقیم در چشمان سرد و بی‌احساس ولدمورت دوخت. هیچ نشانه‌ای از ترس در وجودش نبود. در چشمانش تنها احترام و اشتیاق دیده می‌شد. او پیش از این سرنوشت را می‌دانست. او کسی نبود که در مقابل سرنوشت زانو بزند، بلکه کسی بود که آن را هدایت می‌کرد.

لرد ولدمورت نگاهی عمیق به او انداخت. صدایش، آهسته و نیشدار، در سکوت شب پیچید:
- پس تو همان کسی هستی که ادعا دارد آینده را می‌بیند.

سیبل بدون پلک زدن پاسخ داد:
-من چیزی رو نمی‌بینم. من اون رو می‌دونم.

مرگخواران زمزمه‌هایی بین خود ردوبدل کردند. اما لرد تاریکی بی‌تفاوت ایستاد. سپس، با تکان کوچکی با انگشتان کشیده‌اش، به پشت سرش اشاره کرد.

مردی را به زمین انداختند. دستانش را بسته بودند، صورتش کبود شده بود و نفس‌هایش به زحمت از میان لبانش خارج می‌شد. او یکی از ماموران وزارتخانه بود، یکی از کسانی که علیه لرد فعالیت می‌کردند.

لرد ولدمورت آرام گفت:
- اگر واقعاً سرنوشت رو می‌فهمی، اگر واقعاً درک می‌کنی که قدرت یعنی چی، ثابت کن.

سیبل حتی لحظه‌ای تردید نکرد. چوبدستی‌اش را بالا برد.

مرد اسیر چشمانش را گشود. نگاهی ملتمسانه در عمق آن موج می‌زد، اما این نگاه برای سیبل اهمیتی نداشت. او قبلاً این لحظه را دیده بود. حتی بار اولش هم نبود...

- آواداکداورا!

بدون لرزش، بدون مکث. نور سبز در دل شب درخشید، و بدن بی‌جان مرد بر زمین افتاد. سکوتی سنگین همه‌جا را فرا گرفت. مرگخواران خیره به او نگاه کردند، گویی انتظار تردید یا احساس پشیمانی داشتند. اما سیبل آرام ایستاده بود. گویی همین لحظه را هزار بار در ذهنش دیده بود.

لرد ولدمورت جلوتر آمد. نگاهی طولانی به او انداخت. لبان نازکش کمی از هم فاصله گرفتند، و چیزی که شاید یک نشانه‌ی تحسین بود در صدایش پیچید.

- جالب بود...

دستش را بالا برد و آستین شنلش را کنار زد. بازویش را دراز کرد.

- زانو بزن.

سیبل تریلانی، بدون لحظه‌ای تأمل، زانو زد.

دردی تیز بازویش را سوزاند، اما او حتی یک پلک هم نزد. قدرتی که در آن لحظه از درونش فوران کرد، چیزی فراتر از جادو بود؛ چیزی که به نام سرنوشت در روحش حک شده بود.

لحظه‌ای بعد، او ایستاد. نشان تاریک، سیاه و براق، بر پوستش نقش بسته بود. او حالا جزئی از آن‌ها بود، اما نه به‌عنوان یک پیرو، بلکه به‌عنوان کسی که حقیقت را دیده بود.

لرد تاریکی گفت:
- قدرت رو درک می‌کنی، تریلانی. اما آیا آینده رو هم می‌بینی؟

سیبل لحظه‌ای درنگ کرد. گذشته‌ی خودش را در ذهنش مرور کرد؛ تمام آن سال‌هایی که او را نادیده گرفتند، مسخره‌اش کردند، پیشگویی‌هایش را جدی نگرفتند. اما حالا... او کسی بود که حقیقت را دیده بود. و سرنوشت، او را به اینجا رسانده بود.سرش را بالا گرفت. لبخندی محو روی لبانش نقش بست. چشمانش در تاریکی برق زدند.

- بله، ارباب. و سرنوشت... از آن شماست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1403 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
"آخرین برگ از خاطرات ترزا"


صدای چرخیدن کلید در قفل فلزی و جیرجیر باز شدن در آمد. چیزی نمی‌دیدم. پارچه‌ای را مثل چشم‌بند روی چشمانم بسته بودند که نتوانم چیزی ببینم. تنها راه درک اطرافم، صداها بودند. هرچند که در آن دخمه، جز صدای قطرات آبی که از سقف چکه می‌کرد، صدای دیگری نبود. مگر زمانی که مثل الان کسی به سراغم می‌آمد.

سوز و سرمای دخمه تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. تمام بدنم درد می‌کرد. بعضی از عضلاتم درد می‌کرد که حتی پیش از این از وجودشان خبر نداشتم. نمی‌توانستم هیچ حرکتی کنم. مچ دستانم را از پشت، با طنابی محکم به صندلی بسته بودند. آنقدر محکم بود که مطمئن بودم جای آن کبود شده است. هوای دخمه بوی منزجر کننده‌ی خون می‌داد. بویی که به همراه درد، موجب تهوع داشتن مداومم بود. به سختی نفس می‌کشیدم.

صدای پا نزدیک‌تر شد. به کنارم رسید و ایستاد. نفس‌هایش را روی گونه‌ی راستم حس می‌کردم. بوی تعفن می‌داد. شروع به زمزمه در گوشم کرد.
- فکر می‌کردی خیلی زرنگی، نه؟ فکر کردی می‌تونی همینجور سرتو بندازی پایین و اینجا جاسوسی کنی؟ خائن!

کلمه‌ی آخر را با نفرت تمام گفت. رویم را از او برگرداندم ولی چند لحظه بعد، او با دستش محکم صورتم را گرفت و به سمت خودش برگرداند. نفس‌هایش مستقیم به صورتم می‌خورد. نمی‌توانستم بوی‌ نفسش را تحمل کند.

- تو تبدیل به درس عبرتی برای بقیه می‌شی ترزا!

چیزی نمی‌دیدم. تنها نفسش را حس می‌کردم. نفسم در سینه حبس شده بود. بعد چند ثانیه، عقب رفت. فکر کردم که دیگر تمام شد. دیگر رفت. ولی اشتباه می‌کردم. دستش را روی گلویم گذاشت و فشار داد.
هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. حتی صدایی از گلویم خارج نمی‌شد. اگر می‌شد هم تفاوتی نداشت؛ کسی صدایم را نمی‌شنید. نمی‌توانستم نفس بکشم. داشتم خفه می‌شدم ولی در لحظه‌ی آخر دستش را از روی گلویم برداشت. به شدت سرفه می‌کردم. جای انگشتان زمختش روی گردنم درد می‌کرد. همینطور که سرفه می‌کردم، او می‌خندید.
- تو حتی لیاقت مردن هم نداری!

صدای قدم‌ها و خنده‌اش دور شد و بعد صدای بسته شدن دوباره‌ی در و قفل شدن آن آمد.

*****


نمی‌دانم از زمانی که لو رفتیم چقدر می‌گذرد. اینجا زمان معنی ندارد. احتمالا چند روزی گذشته باشد. نمی‌دانم که چرا و چطور لو رفته بودیم، آن هم درست در زمانی که از نقشه‌ی دقیق حمله‌ به وزارتخانه مطلع شده بودیم. شاید جاسوسی هم در وزارتخانه بوده و ما را لو داده. قبل از این که بگیرنمان، هیچ نشانه‌ای از لو رفتنمان نبود.

شب شده بود. همه چیز آرام بود که ناگهان در اتاق باز شد. چند نفر از مرگخواران با ماسک‌های مخصوصشان وارد اتاق شدند و طلسم‌هایی را به سمتم فرستادند. هیچ فرصتی برای هرگونه اقدامی نبود. حتی فرصت نکردم قبل از گرفتن دهانم فریاد بزنم.

تنها پس از گذشت چند دقیقه، با دست‌هایی که از پشت بسته شده بود، روی زمین راهروی عمارت ریدل بودم. صورتم به زمین چسبیده بود و چوبدستی‌ مرگخواری به گلویم فشرده می‌شد. امیدوار بودم بقیه گیر نیفتاده باشند ولی پس از چند لحظه، امیدم نابود شد. سیگنس را هم کنار من به زمین می‌فشردند. وحشت کرده بودم. فقط به چشمان سیگنس خیره شدم. چشمانش مثل همیشه بیخیال نبود، در عمق چشمان او هم نگرانی و ترس را می‌دیدم.

مدتی به همان حال بودیم. جز دو مرگخواری که زانویشان را به کمر و چوبدستیشان را به گلوی ما فشار می‌دادند، بقیه همه در تکاپو بودند. احتمالا دنبال مرگ می‌گشتند ولی او اینجا نبود. خوشحال بودم که حداقل او رفته. مرگخواران باید می‌دانستند که گرفتن مرگ به این سادگی نیست. درواقع گرفتن مرگ اصلا امکان پذیر نیست. خوشحال بودم که او مثل ما گیر نمیفتد.

بعد از این که بالاخره قبول کردند که مرگ آنجا نیست، چشم‌بندی روی چشمان سیگنس زدند و او را بردند. چشم‌بندی هم روی چشمان من زدند. آن آخرین باری بود که سیگنس را دیدم.

*****


چشم‌بند را از روی چشمانم برداشتند. نور زیاد آنجا چشمم را می‌زد. دوباره زمانش رسیده بود. مهم نبود چند بار به آنها بگویم نمی‌دانم، باز هم می‌‌خواستند از من حرف بکشند. در این مدت با هر روشی عذابم داده بودند. از بریدگی با چاقو و خجنر و طلسم شکنجه گرفته تا زیر و رو کردن خاطرات و افکار و به هم ریختن روح و ذهنم. به سختی مقاومت می‌کردم که نشکنم. درواقع خیلی وقت بود که شکسته بودم، فقط همه‌ی‌ تلاشم را می‌کردم که بقیه این را نفهمند.

- بگو اون کجاس!

خجنرش را زیر گلویم گذاشته بود. کاش می‌شد که واقعا مرا بکشد، همه چیز را تمام کند، ولی این کار را نمی‌کرد. این ماگل‌زاده‌ی خائن باید تا ابد زجر می‌کشید. هیچ پایانی برای درد و رنجم نبود.

- گفتم که، نمی‌دونم!
- دروغگو!
- دروغ نمی‌گم! مرگ هیچ وقت به ما نمی‌گفت که کجا می‌ره!

آنها هم می‌دانستد که دروغ نمی‌گویم، تمام ذهنم را زیر و رو کرده بودند، ولی ترجیح می‌دادند مرا دروغگو جلوه دهند و بیشتر عذابم دهند، عذابی به خاطر خیانت.

- گندزاده‌ی دروغگو!

این را فریاد زد. نفهمیدم با چه سرعتی خنجر را از روی گلویم برداشت و به صورتم زد. گونه‌ام می‌سوخت و گرمای خونی که از آن جاری بود و قطره قطره پایین می‌چکید را حس می‌کردم. چند قدم از من دور شد. در همین حین چوبدستی‌اش را از ردایش بیرون آورد.
- دختره‌ی خائن...

تمام نفرتش را از صدایش حس می‌کردم. برگشت و چوبدستی‌اش را به سمتم گرفت.
- کروشیو...

درد در تمام بدنم پیچید. می‌خواستم در خودم جمع شوم ولی صندلی‌ای که به آن بسته شده بودم مانعم می‌شد. جیغ می‌زدم. انگار ریه‌هایم خالی از هوا شده بود و نمی‌توانستم نفس بکشم. فقط درد بود. هیچ چیز دیگری وجود نداشت. جز درد نمی‌شد به چیز دیگری فکر کرد. دردی که در تک‌تک سلول‌هایم حسش می‌کردم. فقط درد بود. دردی که انگار هیچ وقت قرار نبود تمام شود...

و ناگهان درد قطع شد. نفس‌هایم بریده بریده بود. به سختی چشمانم را باز کردم و به چشمان بی‌احساس و خالی او نگاه کردم.
- شما که کل ذهن منو زیر و رو کردین، دیگه چی ازم می‌خواین؟ من چیزی نمی‌دونم! چرا ولم نمی‌کنین؟

پوزخندی زد.
- ولت کنیم؟! تو قراره تا ابد همینجوری زجر بکشی، گندزاده! هیچ پایانی برات وجود نداره! ولی...

جلو آمد و خم شد. طوری که صورتش درست مقابل صورتم قرار گرفت. او هم به چشمانم خیره شد.
- ولی شاید هنوز چیزایی توی ذهنت باشه که داری مخفیشون می‌کنی!

به محض تمام شدن حرفش چوبدستی‌اش را روی شقیقه‌ام گذاشت و درد در کل سرم پیچید. باز هم می‌خواست ذهنم، و خاطراتم را جست‌وجو کند. سرم داشت از درد منفجر می‌شد...

*****


برای ماموریت به وزارتخانه رفته بودم. قرار بود نقشه‌ی بخش خاصی از وزارتخانه را بکشم و با خودم ببرم. در بدو ورود، مجسمه‌ی وسط سالن توجهم را جلب کرد. خیره کننده بود. ولی چیزی که بیشتر از آن توجهم را جلب کرد، دختری بود که تا کمر توی حوض دور مجسمه خم شده بود. کنار او، روی لبه‌ی حوض ققنوسی نشسته بود.

آرام جلو رفتم و کنارش خم شدم.
- داری چیکار می‌کنی؟

دختر که اصلا متوجه آمدن من نشده بود از جا پرید. سریع صاف شد و رو به من ایستاد. پایین موهای طلایی‌اش بر اثر خم شدنش روی لبه‌ی حوض توی آب رفته بود و خیس شده بود و قطرات آب از آن می‌چکید. آستین‌های لباس صورتی رنگش را تا آرنج بالا داده بود ولی هم آستین‌ها و هم تمام جلوی لباسش خیس بود. در چشمان آبیش، برقی از اشتیاق موج می‌زد. کمی خجالت زده شده بود.
- می‌خواستم برای فلورا ماهی بگیرم...

دختر خیلی ناز و شیرینی بود.

- فلورا؟
- آره! فلورا ققنوسمه! ایناهاش!

دختر دو دستی پرنده را برداشت و صاف آن را جلویم گرفت. به آرامی پرنده را از دستش گرفتم و آن را نوازش کردم.
- خیلی قشنگه... راستی اسمت چیه؟
- آریانا، آریانا دامبلدور. ولی آنا هم صدام می‌کنن!
-آریانا... اسم قشنگی داری!

آریانا لبخندی زد.
- ببخشید، اسم شما چیه؟
- من؟ من ترزام، ترزا مک‌کینز.

آن دختر... او بود که باعث شد چیز دیگری را در قلبم حس کنم. دیگر نمی‌خواستم جنگ شود. پیش از آن هم نمی‌خواستم ولی الان... الان می‌خواستم جلویش را بگیرم. جنگ جای دختری مثل آریانا نبود. نمی‌خواستم آسیب ببیند.

آریانا پر از شور زندگی بود. وقتی آلبوس دامبلدور پایش را از آسانسور بیرون گذاشت، با شوق به سمت برادرش دوید و او را صدا زد.
- داداشیییییی!

برادرش او را در آغوش گرفت. سپس او را رها کرد.
- چرا اینقدر خیسی لیمویی؟

لیمویی... چقدر قشنگ خواهرش را صدا می‌کرد. لیمویی چقدر به آریانا می‌آمد.

- می‌خواستم از تو حوض برا فلورا ماهی بگیرم داداشی!

چشمان آریانا از هیجان و شادی برق می‌زد. برادرش هم لبخند گرمی به او زد.
- حالا تونستی چیزی هم بگیری؟

آلبوس دامبدور چه برادر خوبی بود. آریانا را نه به خاطر لباس‌های خیسش شماتت کرد، نه برای این که می‌خواسته ماهی‌های حوض را بگیرد. فقط با او در شادی کودکانه‌اش همراهی می‌کرد.

- نه داداشی، همش از دستم فرار می‌کردن!

آریانا می‌خندید. برادرش هم همراهش می‌خندید. دیدن آنها مرا یاد خانواده‌ی خودم انداخت، یاد مامان و بابام، یاد آن زمانی که چشم‌های من هم از شادی و شوق برق می‌زد. تصمیمم را گرفته بودم، نمی‌خواستم باعث از هم پاشیدن این خانواده بشوم. باید جلوی جنگ را می‌گرفتیم!

*****


هنوز گلویم درد می‌کرد. سعی می‌کردم نفس عمیق بکشم و جلوی سرفه‌ام را بگیرم. جز صدای نفس‌هایم و صدای چکیدن قطرات آب، صدای دیگری نبود. انگار که با دردهایم در زمان گیر‌ افتاده بودم.

- ترزا...

سرم را بالا آوردم و صاف نشستم. گوش‌هایم را تیز کردم. آن صدا را می‌شناختم.
- مرگ؟

فکر نمی‌کردم او بیاید. آمدنش انگار نوری بود که در آن تاریکی بر قلبم تابید. چشمانم در زیر چشم‌بند پر از اشک شد، اما این بار نه از درد، بلکه از شادی...

- مرگ واقعا خودتی؟

چشم‌بند از روی چشمانم کنار رفت. مرگ رو‌به‌رویم ایستاده بود، با همان هیبت گرگ شکل معمول و داس‌های در دستش.
- خودمم...

باورم نمی‌شد. اشک‌هایم سرازیر شده بود و زخم گونه‌ام را می‌سوزاند. نمی‌دانستم که او واقعا خود مرگ است یا این هم یکی دیگر از حقه‌های آنان برای به بازی گرفتن ذهنم است.
- از کجا بدونم خودتی؟ از کجا معلوم یکی دیگه از حقه‌های اونا نیستی؟

لرزش صدایم را حس می‌کردم. مرگ جلو آمد، با داسش طنابی که مچ دستانم را بسته بود باز کرد. مچ دستانم را مالیدم بلکه دردش را آرام کنم. دستش را آرام روی شانه‌ام گذاشت.
- تو اون چیزی رو که خودت بخوای باور می‌کنی...

خودش بود. واقعا خودش بود. اگر حقه بود این را نمی‌گفت. می‌توانستم حس کنم که خودش است.
- تو برای چی اومدی؟ اگه گیر بیفتی چی؟
- اونا نمی‌تونن منو بگیرن. من مرگم.

راست می‌گفت. مرگ با ما فرق داشت. دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و سرم را بالا آورد. به چشمانم نگاه کرد.
- باهات چیکار کردن...

نگاهم را از نگاهش دزدیدم. خیلی کارها با من کرده بودند. نمی‌خواستم مرگ شکسته شدنم را ببیند. هر چند که می‌دانستم او تا همین حالا هم فهمیده بود.

- نگفتی چی‌ شد که اومدی؟

نگاه مرگ غمگین بود. تا به حال نگاهش را اینطور ندیده بودم.

- چند دقیقه پیش اسمت اومد سر لیست ولی دوباره رفت پایین. هنوز رد انگشتاش روی گردنت هست.

ناخودآگاه دستم را به گردنم کشیدم.

- مدتی هست که اسمت مدام میاد بالا و دوباره پایین می‌ره...

به زمین خیره شده‌ بودم.
- سیگنس چطوره؟

چند دقیقه در سکوت گذشت. مرگ جوابی نداد. نگاهم را از زمین برداشتم و سرم را بالا آوردم. مرگ هم به زمین خیره شده بود. جوابم را گرفتم ولی می‌خواستم از خودش هم بشنوم.
- مرگ سیگنس چطوره؟
- سیگنس مرده... همون روز اول مجبور شدم ببرمش...

غم حتی در صدای مرگ هم موج می‌زد.

- درسته... اون یه اصیل‌زاده بود... حداقل اونو مثل من زجر ندادن...

چشمانم دوباره پر از اشک شد. فکر نمی‌کردم روزی به خاطر مرگ سیگنس اینطور قلبم فشرده شود. درست است که همیشه می‌گفتم دوست دارم بمیرد ولی هیچ وقت واقعا اینطور نبود. شاید، شاید در عمق قلبم حتی دوستش داشتم. کاش رفتار بهتری با او داشتم. کاش بیشتر با خواسته‌هایش راه می‌آمدم. کاش...

ذهنم پر از کاش‌هایی شده بود دیگر برای عملی کردنشان دیر بود. اصلا کاش برای همین زمان‌هاست، زمانی که دیگر دیر شده، زمانی که نمی‌شود جبران کرد...
- مرگ می‌شه یه چیزی ازت بخوام؟

صدایم آرام بود.

- چی؟

به چشمانش خیره شدم.
- می‌شه منو بکشی؟
- چی؟! تو از من می‌خوای که بکشمت، اونم وقتی حتی سر لیست هم نیستی؟ می‌دونی که حتی اگر سر لیست باشی هم کشتنت برام سخته و حالا ازم می‌خوای قبل رسیدن زمان مرگت بک...
- مرگ!

مرگ ساکت شد و به من چشم دوخت. اشک‌هایم روی گونه‌هایم جاری بود.

- هر دومون می‌دونستیم که این اتفاق بالاخره میفته...
- نه وقتی که حتی سر لیستم نیستی!
- مرگ! ازت خواهش می‌کنم... من دیگه تحملشو ندارم... خیلی وقته که دیگه شکستم! دیگه نمی‌تونم بیشتر از این ادامه بدم! مرگ ازت خواهش می‌کنم! این آخرین خواهشمه! لطفا از این درد نجاتم بده! لطفا تمومش کن... فقط می‌خوام تموم شه...

سوزش زخم گونه‌ام به اوج رسیده بود ولی توان متوقف کردن اشک‌هایم را نداشتم. خسته شده بودم. از همه چیز خسته شده بودم.

در انتظار پاسخ به مرگ چشم دوخته بودم. چند دقیقه در سکوت سپری شد. نمی‌دانستم اگر قبول نکند باید چه کنم. نگاهش به زمین خیره بود. انگار که سعی می‌کرد با خودش کنار بیاید.
- این کارو برات می‌کنم...

نگاهش را از زمین برداشت و به من نگاه کرد.
- واقعا مطمئنی که اینو میخوای؟

صدایش پر از غم بود. لبخندی زدم و سرم را به نشانه‌ی تائید تکان دادم. مرگ داسش را بیرون کشید. با دیدن برق تیغه‌ی تیز داس قلبم فرو ریخت و نفس‌هایم تند شد. مرگ رو‌به‌رویم ایستاد. خواستم من هم بلند شوم ولی پاهایم توان ایستادن نداشت. مرگ دستش را روی شانه‌ام گذاشت.
- اشکالی نداره، بشین...

هنوز هم می‌ترسیدم. ولی این یک بار بود. بعد راحت می‌شدم. چشمانم را بسته بودم. دستانم را مشت کرده بودم و روی ران پایم فشار می‌دادم که دست مرگ روی دستم قرار گرفت. چشمانم را باز کردم. صورتش رو‌به‌روی صورتم بود و چشمانش پر از غم. با هر دو دستم دستش را گرفتم.
- ممنونم...

دوباره چشمانم را بستم ولی این بار آرام‌تر بودم. قرار گرفتن داسش را کنار گردنم حس کردم. اول درد و سرمای تیغه‌ی داس بود و لحظه‌ای بعد، گرمای خونی که از شاهرگم بیرون می‌آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/28 23:44:12
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 02:10
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پارت اول
پارت دوم

پست سوم و آخر مست


وضعیت، وضعیت عجیبی بود. و البته نادر. تابه‌حال هیچ‌وقت پیش نیومده بود که کسی از مرگ، تقاضای استادی بکنه و بخواد که شاگردش بشه. بالاخره مرگ بود و مرگیت و انجام وظیفه و حس مسئولیت و هزار و یک دردسر. هزار دردسرش به کنار. اون یه دردسر داشت برای مرگ سردرد می‌آورد. دردسری که سردرد بیاره، اونم برای مرگی که سردرد نمی‌گیره، دیگه خیلی دردسره.

البته مرگ از پس هرکاری بر می‌اومد. هرکاری! مرگ بسیار آدم... چیز... بسیار مرگ توانایی بود. توانمندی از سر و روش می‌بارید. از هر انگشتش یه توانایی می‌ریخت و مرگ به این افتخار می‌کرد. بالاخره مرگم باید یه جاهایی با خودش حال کنه و خودش به خودش انگیزه بده که بتونه به اندازه یه بی‌نهایت، جون از مردم بگیره و باعث ترس و درد و ضجرشون و یا باعث آرامش و دلگرمیشون بشه.

مرگ خیلی داشت به این فکر می‌کرد که در نهایت می‌خواد با درخواست هایی که ازش شده بود، چه بکنه. دوتا شاگرد به چه دردش می‌خورد؟ اصلا چرا باید شاگرد داشته باشه؟ چی بهشون یاد بده؟ هدف اونا از شاگرد مرگ شدن چیه؟ چه‌جوری باید با شاگرداش رفتار کنه؟ اصلا درسته این کار؟ بهترین حرکت در قبال دو آدمی که خود مرگ، باید در نهایت باعث مرگشون می‌شد چیه؟

البته که این تفکرات خیلی مرگ رو سردرگم نکرد. چون بالاخره هرچی که بود، اون مرگ بود. نه سر داشت و نه گم می‌شد، که سردرگم بشه. و اینا همه‌ش یکسری پروسه و پردازش های عادی بین مرگ و خودش بود که همینا براش کلی چالش ایجاد می‌کرد و مرگ دقیقا به‌همین دلیل اجازه می‌داد که بهشون فکر کنه که شاید سردرگم بشه و یکم براش ایجاد سرگرمی کنن.
که نکردن! چقدر بد و تاسف‌آور و خجالت برانگیزه کار دنیا...

پس مرگ تصمیم گرفت که تصمیمشو بگیره. با خودش کنار بیاد. به اینکه خیلی وقت بوده که تنها مونده و حالا وقتشه که تنهایی خودش رو با حضور آدمای جدید و جالب پر کنه، اعتراف و اقرار کنه و هرچه سریعتر اقدام کنه که دیگه تنها نمونه بیشتر از این و خلاصه که مرگ داشت کم‌کم پروسه‌ی با مرگ کنار اومدن رو طی می‌کرد و دیگه وقتش بود که یکم با آدما کنار بیاد و بهشون فرصت بده.

آدمایی که حتی خودشون هم با خودشون کنار نیومدن و نمیان و همیشه درحال سر و کله زدن باهمن و هیچ‌وقت نمیشه فهمید چی می‌خوان. آدمایی که همواره دارن به‌جای عشق بخشیدن به‌هم، از حسودی نمی‌تونن همو ببینن. به‌جای مراقبت از هم در برابر اتفاقات بد، با کینه‌ توزی باعث رخ دادن اتفاقات بد و بدتر بیشتری برای هم میشن. آدمایی که کارشون شده بود تحریف کردن تعاریف و عرف کردنشون، بین خودشون.

مرگ البته این چیزا براش مهم نبود. بالاخره اون خیلی وقت بود که میشناخت آدما رو. می‌دونست که چه‌جوری هستن و چیکار می‌کنن. می‌خوان از چه راهی به هدفشون برسن. خب مشخصه که همه می‌فهمن آدما هرکدوم، یه‌جای زندگیشون، سر حداقل یه مسئله‌ی خوب یا بد، دلشون می‌خواسته که به هر قیمتی به هدفشون برسن و همه‌جوره با تعریف کردن تعاریفی مثل هدف وسیله رو توجیه می‌کنه و چیزای دیگه خودشون رو تبرئه کردن.

آدما خیلی جالب بودن. مرگ خیلی وقت نکرده بود که باهاشون آشنا شه. ولی می‌دونست که، آدما خیلی جالب بودن و هستن. پس تصمیم نهایی خودش رو گرفت. تصمیم گرفت که دو شاگرد رو بپذیره. بهشون یاد بده که چه‌جوری از مرگ یاد بگیرن که درست زندگی کنن. چون فقط مرگ بود که می‌دونست درست زندگی کردن چه‌جوریه و یعنی چی.

بالاخره هر جوری که بود، مرگ درخواست ترزا و سیگنس رو پذیرفت. بهشون تاکید کرد که مرگشون در نهایت کار قطعیه. شاگرد مرگ بودن هیچ بهانه و امتیازی براشون به همراه نمی‌آره و وقتی که موقعش برسه، مرگ اونارو با خودش به بالا می‌بره و وظیفه مرگ بودن خودش رو در ارجحیت و اولویت قرار می‌ده. و ازشون خواست که به حرفاش دقت کنن و کاملا بهش گوش بدن. کاری که یه شاگرد خوب، انجام می‌ده.

در نهایت، شاگرد مرگ شدن خیلی خوبه. موضوع جالبیه و می‌شه بهش توجه کرد و ساعت‌ها بهش فکر کرد. این‌که مرگ، ابدیه و شاگرد یک ابدیت شدن، بهت این امتیاز رو می‌ده که همیشه شاگرد باشی و همواره درحال یادگیری باشی. از مرگ، می‌شه همه‌چیز رو یاد گرفت. توی اوج مستی، هوشیار بود و زندگی کرد. می‌شه با مرگ، مست شد و تلاطم های جریان زندگی رو آروم کرد.

مرگ پایان نیست. شاید یه آغاز جدید باشه. شاید مرگ خودش آغاز باشه. آغاز فهم و دانش. که بفهمیم و یاد بگیریم که زندگی، از ثانیه‌هایی که میگذرن کمتر و از سال‌هایی که تجربه می‌کنیم، بیشتره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم مست

پارت قبلی

عشق ورزیدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، مهربانی، انسانیت! نوزادی که تازه به دنیا آمده، چه چیزی درباره‌ی این کلمات پیچیده می‌داند؟ چه ایده‌ای در رابطه با معنای پشت آنها دارد؟ هیچ! نوزادِ تازه به دنیا آمده، هیچ نمی‌داند. و هیچ چیزی جز والدینش نمی‌بیند.

والدینش به او می‌آموزند که چگونه غذا بخورد، چگونه حرف بزند و چگونه زندگی کند! والدین هستند که شخصیت یک نوزاد را شکل می‌دهند. حالا سوال اینجاست، آیا والدین انتخاب می‌کنند تا بزرگسالی شرور و خودبین به جامعه تحویل دهند؟ شخصی که نه بویی از مهربانی برده و نه یاد گرفته که خرجش کند؟ از شما به عنوان خواننده می‌خواهم که قضاوت کنید. آیا کسی به جز والدین، می‌تواند موهبت یادگیری چنین مضمون مهمی را از یک نوزاد در حال رشد بگیرد؟ شاید برخی از عمد و برخی بدون اینکه متوجه باشند، چنین جنایتی را انجام می‌دهند. اما چه عمدی و چه غیر عمدی، آنها به طور حتم والدینی منفور هستند. آنها هیولایی را به جامعه تحویل می‌دهند که حتی توانایی به قتل رساندن خودشان را نیز دارد! شاید روزی از روز ها، به راحتی جلویشان بایستد و خنجری در قلبشان فرو کند.

سیگنس درحال گذراندن یکی از همان روز ها بود. خون پدر مادرش باعث تغییر رنگِ سنگ های قهوه‌ای اتاق شده بود. چشمان وحشت زده‌ی پدرش حتی بعد از مرگ نیز باز مانده بودند. و برای مادرش، غم تنها احساسی بود که جرات تصاحبِ آن چهره‌ی بلند آوازه را داشت. هرچند که برای سیگنس صحنه‌ی دلخراشی نبود؛ اما با خودش فکر می‌کرد که والدینش در دنیای مردگان نیز از آن صحنه رنج خواهند کشید!

نمی‌توان گفت که سیگنس چه احساسی داشت. راستش را بخواهید کلمات همیشه قابلیت توصیف احساسات را ندارند. اما چهره‌ی او پر از لذت و رضایت بود. و قدرتی که سالها به دنبالش می‌گشت. دستانش پر بودند از قدرتی که تمام بشریت لنگ ذره‌ای از آن هستند! خنجرش حامل مرگ و وحشت شده بود.

- خیلی درد داشت؟ اوه، ناراحت نباشین لطفا... در عوض مطمئن میشم که مراسم خداحافظی‌تون باشکوه باشه.

اولین بار بود که با مردگان حرف می‌زد. آن دو جنازه‌ی بی روحِ مقابلش چیزی نمی‌شنیدند. شاید تنها اشخاصی که در آن لحظه صدایش را شنیدند، مرگ بود و موجودِ شروری که در اعماق قلب سیگنس درحال شکل گیری بود. موجودی که تصمیم داشت حتی قدرتمند تر از خودِ مرگ باشد!

این شروع داستان ما بود. آن شب و در آن لحظه، تکه‌ای شرور به جان و روحش افزوده شد که مسیر سرنوشتش را تا ابد تغییر داد. آن شب، سیگنس‌ معنای قدرت را پیدا کرد! با خودش فکر می‌کرد که قدرت، خودِ مرگ است. و او تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده، به قدرت واقعی دست پیدا کند. حتی به قیمت یک عمرِ جاودانه، تصمیم گرفت به دنبال مرگ برود و فنونش را بیاموزد.

بله، سیگنس شیفته‌ی مرگ شده بود. مرگ نه تنها اهرمی برای قدرت، بلکه آینه‌ای به روی آینده‌ بود. آینه‌ای که هربار به آن نگاه می‌کرد، نقش و نگاری دقیق از آینده‌ی خودش می‌یافت. و آیا اهرمی که قادر به تشخیص کاملا واضحِ آینده است، قابل ستایش نیست؟ آیا مرگ، لایق شیفتگی نیست؟ او مدام با خودش فکر می‌کرد که چرا انسان ها از چنین موجود قابل ستایشی می‌ترسند؟ چرا در معبد و کائناتشان حرفی از مرگ به میان نمی‌آورند؟ چرا از واقعیتی که مرگ به شکلی واضح به آنها نشان می‌داد، فرار می‌کردند؟ ″همه‌ی ما در آخر خواهیم مرد″

این چیزی بود که سیگنس به دنبالش می‌گشت. اینکه به مردم نشان دهد که مهم نیست تا کجا پیش برویم و چقدر تلاش کنیم، آخرین شخصی که به سراغمان خواهد آمد مرگ است. تمام این افکار باعثِ شکل‌گیری تضادی عمیق در ذهن او شدند. مرگ را دوست داشت و مدام به سمتش کشیده می‌شد، و از سمتی دلش می‌خواست به مرگ غلبه کند. می‌خواست آن قدرت عظیم را شکست داده و به موجودی برتر تبدیل شود! موجودی که حتی خودِ مرگ نیز توانایی به قتل رساندنش را ندارد. و این تنها در صورتی رخ می‌داد که مرگ خودش، نحوه‌ی فرار از خودش را به او می‌آموخت. مرگ می‌توانست آن استاد قدرتمندی باشد که شاگردش را حتی قدرتمند تر از خودش به بار می‌آورد!

″چگونه می‌توان شاگرد مرگ شد؟″ بعد از تمام این کشمکش ها، تنها سوالی که در ذهن سیگنس باقی مانده بود، بسیار سخت و ناممکن به نظر می‌رسید. آیا واقعا ممکن بود؟ اصلا مرگ حاضر می‌شد که ملاقاتی با او داشته باشد؟ شاید اول باید خودش را قوی تر می‌کرد. باید توجه مرگ را به خود جلب می‌کرد! پس شروع به قتل و غارت جانِ مردم کرد تا روزی که آن موجود نامعلوم، چهره‌اش را به او نشان دهد. تا روزی که قدرت، چهره‌اش را به اون نشان دهد. فکر می‌کنید چه نتیجه‌ای داشت؟ شاید بهترین نتیجه می‌توانست مرگِ خود سیگنس باشد! اما این اتفاق نیفتاد. هیچکس نمی‌داند چرا. هیچکس نمی‌تواند از افکار مرگ چیزی سردربیاورد. همیشه در بدترین موقعیت ها پیدایش می‌شود و در بهترین زمان ها، گویی اصلا وجود ندارد!

این بود که سیگنس به کشت و کشتارش ادامه داد. جان هزاران نفر بی گناه را گرفت و دریاچه ای از خون دور خودش ساخت. در این مدت چندباری با مرگ ملاقات کرد از او خواست که شاگردش باشد، اما موفق به کسب نتیجه‌ی مطلوبش نشد. و در آن هنگام بود که به مرگخواران پیوست. با خودش فکر کرد که اگر مرگ و مرگخواران در یک جبهه باشند، امکان ملاقاتش با مرگ در خانه‌ی ریدل ها بیشتر می‌شود. این دلیلی بود که به آن خانه نقل مکان کرد. اما چه نتیجه‌ای در پی داشت؟ سیگنس به اهدافش رسید یا به چنگ مرگ گرفتار شد؟ کسی جز سرنوشت و آینده، نمی‌داند.

فلش بک؛ گورستان اختصاصی بلک ها

سیگنس به سنگ قبر مادرش تکیه کرده بود و خیره به گل قرمز رنگِ در دستانش نگاه می‌کرد. صدایی به جز تکان های ریز و گاه به گاه باد، شنیده نمی‌شد. تلاش می‌کرد به خاطراتِ خوشی فکر کند که با خانواده‌اش ساخته بود... اما هیچ تصویری در ذهنش شکل نمی‌گرفت. هیچ لحظه‌ی خوبی نبود! ذهنش آنچنان خالی بود که با خودش فکر می‌کرد؛ شاید شخصی خاطراتش را از او دزدیده باشد. سعی داشت آخرین قطره های خوش‌بینی‌اش را برای والدینش خرج کند... هرچند که واقعیت را می‌دانست!

غرق در افکارش بود که ناگهان با حس سایه‌ای تاریک بالای سرش، با کنجکاوی به جسمِ مجهولی که بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد. گلِ رز از دستانش افتاد! شخص مرگ بالای سرش ایستاده بود. می‌ترسید؟ بخاطر ترس زبانش بند آمده بود یا از شدت هیجان؟ هرچه که بود، حتی نمی‌توانست لبانش را تکان دهد.

- فکر کردم اگه منو ببینی خوشحال بشی! ولی انگار ازم ترسیدی.

سیگنس به سختی و با تکیه به قبر مادرش بلند شد و با صدایی که سعی می‌کرد قاطع به نظر برسد، گفت؛
- نمی‌ترسم. خودِ مرگ که نمی‌تونه درک کنه دیدنش برای اولین بار چه حسی داره...
- نه. همون‌طور که تو نمی‌تونی درک کنی تماشای پسری که والدینش رو می‌کشه چه حسی داره.

برق خفیفی از چشمان سیگنس گذشت. حتی نمی‌فهمید جرات گفتنش را از کجا آورده! اما باید می‌گفت... باید به نوعی تحسین و علاقه اش را نشان می‌داد.

- آدما برام اهمیتی ندارن! ضعیف و پوچن... نمی‌خوام جزوی از اونا باشم. بذارین شاگردتون بشم!

همان لحظه صدای خواهر و برادرش که اسم او را صدا می‌زدند، از دور شنید. برای لحظه‌ای سرش را چرخاند و وقتی دوباره برگشت تا به مرگ نگاه کند، چیزی به جز قبر های پی در پی و سیاه رنگ نیافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!