جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

108 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
107 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

خاطرات مرگخواران

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1404 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
قلب خسته


هوای بانک گرم و مرطوب بود.

برق قطع شده بود و بانک با موتوربرق کار می‌کرد و به همین دلیل هم کولرها خاموش کرده بودند که برق به سیستم‌ها برسد. جمعیت در آخرین حد تحمل خودشان، سعی می‌کردند در گرما دوام بیاورند و منتظر بمانند که اینترنت ضعیف بانک بالاخره به سیستم مرکزی وصل شود و بتوانند کارهایشان را انجام دهند.

وضعیت او اما به‌مراتب وحشتناک‌تر بود. پوستش به آن آفتاب جهنمی که در تابستان می‌تابید حساسیت داشت و مجبور بود لباس‌های آستین‌بلند بپوشد که پارچه نسبتاً ضخیمی داشته باشند که از پوستش محافظت کند. لباس‌هایی که گرم‌تر بودند و مانند شوفاژی متحرک بدنش را از درون می‌سوزاندند. بدتر آن بود که در آن گرمای درونی که مجبور بود برای محافظت از گرمای بیرونی به جان بخرد، قلبش درد می‌کرد. قلبی که هیچ قانونی نداشت و گاهی وقتی بند کفشش را می‌بست، گاهی وقتی بی‌حرکت روی مبل نشسته بود و گهگاه حتی در میان خواب هم درد می‌گرفت. دردش قوی و ناسازگار بود. در هر حرکت و یا هر نفس در جانش می‌پیچید و برای لحظه‌ای نفسش را می‌گرفت. به‌راستی که مانند طنابی بود که در میان عضلاتش سفت می‌شد و جوهر وجودش را به بند می‌کشید.

به کارمند بانک که بی‌حوصله برای صدمین بار کد ملی‌اش را در کامپیوتر می‌زد نگاه کرد. سیستم دوباره قطع شد و مرد انگار که تنها ثانیه با کوبیدن سرش به مانیتور فاصله دارد، چشم‌هایش را بست و آه کشید.
- یکم صبر کنین ببینیم وصل میشه...

خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد و سرش را تکان داد. قفسه سینه‌اش تیری کشید و او دوباره تکان خورد که به موقعیت راحت قبلی برگردد. دعا کرد که سیستم زودتر وصل شود. زودتر می‌توانست به خانه برگردد و آن قرص‌های کوچک گرد را بخورد که مانند پتکی بر ادراک مغزش فرود می‌آمدند و به خوابش می‌بردند. آنجا در آن دنیای بی‌قانون، لردی وحشتناک بود که احدی نمی‌توانست در مقابلش قد علم کند و مهم‌تر از همه، لردی بود که قلبش درد نمی‌کرد.

دیگر باور کرده بود که او هم خود او اوست و هم لرد ولدمورت. در دو دنیا می‌زیست و هر دو دنیا، درست مثل گرمای خورشید، درست مثل درد سمت چپ سینه‌اش واقعی بود. اگرچه تنها چیزی بود که او حس می‌کرد، اما در اینکه حقیقت محض بود تفاوتی ایجاد نمی‌کرد.

- کارت ملی تو عوض نکردی؟... گم نشده قبلاً؟
صدای کارمند بانک او را به خودش آورد.

- نه...
- سیستم کد ملی رو نمیشناسه... نمی دونم...
- برم بعداً بیام؟

- یه لحظه بشین ببینم سیستم رئیس بانک وصل میشه... آقای حدادی...
از جایش بلند شد و او را با شیشه خالی تنها گذاشت.

لبخند کم‌رنگی زد. شاید؛ چون جایش در این دنیا نبود، کد ملی‌اش هم دیگر اعتباری نداشت. روحش متعلق به جهانی ماورای تصور بود و تنها جسم دردمند و قلب ضعیفش او را در جهان ماگلی نگه داشته بود. گاهی یواشکی فکر می‌کرد که قلبش هم متصل به آن جهان جادویی است و برای همین هم در تن ماگلی اش درست نمی‌تپد. زلال ابی است که هرگز با روغن کم‌جان همراه نمی‌شود و تنها در سطحی بالاتر می‌ماند.

این ذهن شلوغ و بازیگوشش، ذهنی که هرگز و حتی در خواب نیز آرامش نداشت او را با خود در زندگی به جلو برده بود. عشق، تخیل و آرزو از روز عزل در او زاده شده بود و آن‌چنان ابدی بود که دردهای فراوان و زندگی سخت نیز نتوانسته بود اثرشان را از روحش بزداید.

یک تیر دیگر. این بار شدیدتر بود و نفسش را گرفت. به‌آرامی برگشت و دنبال کارمند بانک گشت. از چند باجه آن‌طرف‌تر داشت به صندلی‌اش برمی‌گشت.

- درست شد؟
- نه والا... نمی دونم چرا اطلاعاتتون رو نمیاره... بی‌زحمت فردا بیایین...

به‌آرامی از جایش بلند شد و با قدم‌های آهسته و بیمارگونه به سمت در رفت. بااحتیاط راه می‌رفت که مبادا انقباض زیاد عضله‌ای قلبش را تحریک کند. اگرچه پشتش خم بود و مانند پیری موسفید رنجور، اما خوشحال بود. ذهن از همان لحظه در خانه پرسه می‌زد. جایی که میان خواب‌هایشان تام ریدل پسر بود. قدرتمند و بی‌نظیر. جایی که خودش بود و خودش نبود.

آری... تنها یک تاکسی و چند دقیقه با لرد بودن فاصله داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 21:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- باباجون باباجون باباجون!

بچه به سرعت از پله‌ها بالا می‌آمد و رابستن را صدا می‌زد؛ از شدت خوشحالی پله‌ها را دوتا یکی رد می‌کرد. حتی یک بار نزدیک بود بیفتد ولی دستش را از میله‌های کناری راه پله گرفت تا تعادلش را حفظ کند. بعد از تمام شدن پله‌ها به سمت آخر راهرو، جایی که درب اتاق پدرش بود، دوید. پارکت چوبی زیر قدم‌های تندش، صدا می‌داد. به روبه‌روی در رسید.
- بابای قشنگم خوابی؟

صدایی نشنید. فکر کرد که پدرش خواب است برای همین در را به آرامی باز کرد؛ سرش را از لای در وارد اتاق کرد و نگاهی به تخت رابستن انداخت. پدرش را روی تخت دید که پتویی رویش انداخته است. هوا نسبت به دیشب گرم‌تر شده بود برای همین وارد اتاق شد تا پتو را از روی پدرش کنار بزند، چون نگران پدرش بود که از گرمای زیاد مریض شده باشد. در را پشت خود بست و با قدم‌های آرام به تخت رابستن نزدیک شد. نمی‌خواست پدرش را بیدار کند.
به کنار تخت که رسید، پتو را به آرامی کنار زد.
- بالشت؟

رابستن با شنیدن این کلمه از کمد به بیرون پرید و دخترش را در آغوش گرفت.
- سلام کردن می‌شم نور چشمم! واقعا فکر کردن شدی که من تو همچین روزی تا این وقت خواب بودن می‌شم؟ یعنی من انقد پدر بدی بودن می‌شم؟

رابستن، بچه را به آرامی بلند کرد و روی تخت گذاشت.

- شانس آوردی که خواب نبودی بابایی! وگرنه وقتی بیدار می‌شدی، می‌کشتمت.

هردویشان بلند خندیدند. خنده‌ای زلال و از ته قلب!
- تولدت مبارک بودن بشه عشق بابا! امروز بابایی خوشحال ترین آدم دنیا بودن می‌شه. چون فرشته‌ای مثل تو بهش دادن شده.

امروز، روز واقعی تولد بچه نبود. هیچکس تاریخ دقیق را نمی‌دانست. ولی از نظر هردویشان امروز هزار برابر بهتر از روز تولد واقعی بچه بود... روزی که رابستن، بچه را به فرزندخواندگی گرفته بود. روزی که دنیای هردوی آنها به هم گره خورد.

- خب حالا که بابایی از وجود همچین فرشته‌ای خوشحاله، می‌خواد براش چیکار کنه؟

رابستن از آدم‌های لوس خوشش نمی‌آمد، ولی در برابر دخترش هیچ مقاومتی نداشت. بچه نیز این را می‌دانست و خب... دختر سواستفاده کننده‌ای بود.

- هرکاری که دختر قشنگم خواستن می‌شه انجام دادن می‌شم. تو فقط گفتن شو دورت بگردم. دوست داری مهمونی گرفتن بشیم و دوستات رو دعوت کنیم؟ مهمونی رو دوست داشتن می‌شی اینجا گرفتن بشیم یا رفتن بشیم به شهربازی؟ تو فقط گفتن شو.

بچه به چشم‌های پدرش زل زد. اخم‌های در هم گره خورد.

- چرا عزیزدلم؟ چیز بدی گفتن شدم؟ چیز دیگه‌ای تو فکرت بودن می‌شه گفتن شو!

بچه بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت. رابستن مات و مبهوت به در و دیوار نگاه می‌کرد و با خود فکر می‌کرد چه چیزی گفته که همچین رفتاری از دخترش دیده است.

در را باز کرد و به دنبال بچه رفت.
- دختر قشنگم کجایی؟

در مسیر به دلفی رسید.
- طفلی! بچه‌ی منو دیدن نشدی؟
- برای بار هزارم می‌گم اینکه اسم من رو از عمد اشتباه بگی دلیل نمی‌شه که از من توجه بگیری. بس کن! بچه‌تم رفت پیش مامانم!

بلاتریکس! تنها شخص در خاندان لسترنج که رابستن مانند سگ از او می‌ترسید.

با ترس به سمت اتاق بلاتریکس حرکت کرد. به پشت در رسید و صدای بچه را شنید که دارد به عمه‌اش چیزی می‌گوید.

- آره عمه جون! اینجوری شد که اومدم پیش شما. خیلی ناراحتم!
- گریه نکن عزیزم! می‌خوای بکشم باباتو؟
- نه عمه!
- کروشیو؟
- نه نیازی به اینکارا نیست.
- یه چک افسری که دیگه بزنم.
- نه عمه فقط باهاش حرف بزن. من باهاش قهرم.
- حرف زیاد حال نمی‌ده. عمه بلا فیزیکی دوست داره. خون! ولی خب چون دختر خوشگلی مثل تو می‌گه منم قبول می‌کنم. راب! گمشو بیا تو! انقد ترسیدی که از پشت در داری حرفامونو گوش می‌دی فکر کردی من نفهمیدم؟ سایه‌ت از زیر در دیده می‌شه احمق!

رابستن نگاهی به پایین انداخت و بعد محکم زد توی سرش.

- عمه جون می‌شه یکم بری بیرون. من با بابات خصوصی حرف بزنم بهتره.
- چشم. فقط عمه یادت باشه آسیبی نرسونی بهش ها!

بلاتریکس لبخندی به بچه زد و اون رو تا بیرون همراهی کرد، سپس از گوش‌های رابستن گرفت و او رو به داخل اتاق کشاند!

بچه‌ از داخل اتاق صدای داد و فریاد زیادی شنید. چند چیز شکست. کسی زمین خورد. چیز محکمی به دیوار کوبیده شد.
- حس می‌کنم بابام رو به کشتن دادم.

در باز شد. همراه با بلاتریکس یه عدد بادمجان لسترنج خارج شد.
- فهمیدی چی گفتم بهت؟ حالا زانو بزن عذرخواهی کن.

رابستن زانو زد و بچه را در آغوش گرفت.
- من قربون تو شدن بشم دختر قشنگم. من حس کردن می‌شدم که تو دوست داشتن می‌شی برای جشن بزرگ گرفتن بشم برای همین اونا رو گفتن شدم. ندونستن می‌شدم که تو یه جشن تولد دو نفره خواستن می‌شدی.

بغض بچه شکست.
- من و تو همیشه دوتایی تولد می‌گرفتیم. چرا فکر کردی که من دوست دارم این تغییر کنه. من می‌خوام تولدم رو با مهم‌ترین آدم زندگیم شریک بشم.

قطره اشکی از چشمان رابستن چکید.
- منو بخشیدن کن که اون حرف رو زدن شدم، دیگه تکرار نشدن می‌شه! این مورد رو عمه‌ت به خوبی بهم فهموندن شد. چند ضربدر برای با چاقو حکاکی کردن شد روی بدنم که هیچوقت فراموشش نکردن بشم.

بچه در حالی که اشک می‌ریخت، خندید.
- درد می‌کنه؟
-نه بابا! عمه‌ت خیلی حواسش بودن بود که اذیت نشدن بشم. صرفا بی حسی‌ای که زدن شده بود، عمل نکردن شد. برای همین من یکم داد و بی‌داد کردن شدم.

رابستن این جملات را در حالی که چوب‌دستی بلاتریکس را پشتش حس می‌کرد گفت.
- خب دختر قشنگم! بلند شدن بشو تا رفتن بشیم و لباس پوشیدن بشیم. دوست داشتن می‌شی که کجا رفتن بشی؟

بلاتریکس رفتن پدر و دختر رو مشاهده می‌کرد که دست در دست هم داده بودند.
- واقعا عمه بودن بعد از معدن سخت‌ترین کار دنیاست. ولی خودمونیم، حیف شد نکشتمش. شاید یه وقت دیگه!
- عمه!

بلاتریکس نگاهی به بچه انداخت. بچه هم با چشمی که رابستن نمی‌توانست آن را ببیند، چشمکی به بلاتریکس زد. رابستن لبخند بلاتریکس را دید.
- چیکار کردن شدی بچه؟ دوباره قرار بودن می‌ش که ارشاد شدن بشم؟ واقعا توانش رو نداشتن می‌شم.

بچه خندید.
- خیلی بامزه‌ای باباجون! عاشقتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دردهایی که بهتره فراموش بشن...



می‌دونی فرق بین برف و خاکستر چیه؟ هیچی. وقتی می‌پاشن رو صورتت و ساکتن، فقط یه چیزی توی دل آدم می‌مونه.
- کاش گرم بود. کاش زنده بود. کاش... نبود.

اون شب، یه شب معمولی نبود. هیچ‌کدومشون معمولی نبودن. ولی این یکی... یه‌جور دیگه بود. جادوگر –همون که حالا فقط تو پرونده‌های مهر و موم‌شده‌ی وزارت با ترس ازش حرف می‌زنن– ساکت بود. همیشه ساکت بود، ولی این بار... نه از خونسردی. از بی‌رحمی. سکوتش مثل یه پتوی خیس و یخ‌زده، می‌افتاد رو شونه‌ی بم. نه فریاد، نه اخطار... فقط یه نگاه.

اتاق سرد بود – ولی نه از اون سردی‌هایی که تو رو بی‌حس کنن. نه... از اون سردی‌هایی که دقیقاً برعکس، همه‌چی رو دردناک‌تر می‌کنن. یخ، وقتی تو رو می‌سوزونه، نمی‌سوزه. می‌مونه. می‌مونه توی استخون‌هات، توی حافظه‌ت، حتی وقتی همه‌چیز تموم شده.
وسط اون اتاق، یه دایره‌ی ناقص از یخ کشیده شده بود. جادوگر کنارش ایستاده بود، یه معجون سیاه با بوی خون و فلز توی دستش.
یه ورد زمزمه کرد. و توده‌ی برف وسط دایره، تکون خورد. چشماش –دکمه‌های سرد و بی‌صدا– باز شدن. نفس کشید. زنده شد.
اون موقع، بم هنوز اسم نداشت. اسم یعنی هویت. و اون، فقط یه ابزار بود. یه فرمان‌بر. جادوگر فقط گفت:
- تو نمی‌پرسی؛ نمی‌خوابی؛ فکر نمی‌کنی؛ تو فقط انجام می‌دی.

و بم... انجام داد.
ـــــــــــــ
اولین مأموریت، یه دهکده‌ی کوچیک بود. یه مرد میانسال – مانور سابق وزارت، حالا تبعیدی. جادوگر گفت:
- ساکتش کن.

بم، بی‌صدا وارد شد. از لای پنجره‌ی بخارگرفته. قدم‌هاش رد یخ رو فرش انداختن. اون مرد حتی فرصت نکرد حرف بزنه. فقط نگاه کرد... و یخ زد. واقعاً. تا آخرین نفسش، فقط نگاه کرد.
یه گوشه‌ی اتاق، یه دختر کوچیک ایستاده بود. چشماش پر اشک، ولی هنوز گریه نکرده بود. فقط به بم خیره شده بود. بم خواست نگاهش رو بدزده. ولی نتونست.
ـــــــــــــ
مأموریت دوم بدتر بود.
زن جوونی که نقشه می‌کشید، راه فرار طراحی می‌کرد برای جادوگران بی‌پناه. جادوگر گفت:
- خطرناکه، باهوشه. تمومش کن.

بم رفت. ولی زن، وقتی دیدش، نترسید. فقط یه قدم عقب رفت و گفت:
- تو… آدمی؟ یا فقط برفی؟

بم مکث کرد. برای اولین بار تو زندگیش –اگه بشه اسمش رو گذاشت زندگی– صدایی تو سرش پیچید که گفت:
- من... چی‌ هستم؟

اما وقت نبود. دستور، دستور بود. برف توی رگ‌هاش پیچید. از دکمه‌هاش استفاده کرد و زن… افتاد. ولی قبل از اینکه نفس آخرو بکشه، شال‌گردنش رو محکم گرفت... و بم دید: شالش درست شبیه خودش بود. آبی و سفید. سرد.
اون شب برگشت. جادوگر پرسید:
- تموم شد؟
- دیگه حرف نمی‌زنه.

ـــــــــــــ
مأموریت بعدی از همه بدتر بود. یه خانواده بودن. زن، مرد، و بچه‌ای که بیرون خونه، تو برف، مشغول ساختن آدم‌برفی بود. وقتی بم از تو سایه‌ها ظاهر شد، بچه گفت:
- وای! تو یه آدم برفی‌ای؟ بیا بببن، دارم خواهرتو می‌سازم!

و خندید. خنده‌ای که… نه گرم بود، نه مطمئن، ولی… واقعی بود.
و اون لحظه، بم فهمید اون چیز تو سینه‌ش –اون فضای خالی– یه درده. نه جسمی. یه چیزی که می‌سوزه، ولی آتیش نداره. بم به بچه و مامان و باباش نگاه کرد. یه کلمه گفت. آروم، لرزون.
- برو.

خانواده دویدن. نه از ترس – از تعجب. و بم، برگشت. بی‌هیچ صدایی. و اون شب، جادوگر… فهمید.
آتیش درست کرد. جادوی گرم و خطرناک. حرارت رو تا مغز استخون یخ‌زده‌ی بم کشوند. صدای ترک خوردن اومد. برف از تنش ریخت. دکمه‌ها افتادن. جادوگر سرش فریاد نزد. فقط گفت:
- تو دیگه به‌دردبخور نیستی. تو داری خراب می‌شی.

و بم، برای اولین بار، خندید. یه خنده‌ی خالی، بی‌صدا، و دردناک. نه از شادی. از شکستن. از اون لحظه‌ای که فهمیده بود: "من ساخته شدم… برای آسیب زدن. ولی شاید، فقط شاید… نخوام آسیب بزنم."

و قبل از اینکه جادوگر نابودش کنه، فرار کرد. بی‌خداحافظی، بی نشونه، بی شناسنامه.
میگن حالا یه جا توی برفای جنگل ممنوعه زندگی می‌کنه. گاهی سرمای نفساش روی پنجره‌ها دیده میشه. گاهی صدای خنده‌ش از دل باد شنیده میشه. یه خنده‌ی بی‌روح، از چیزی که نه تموم شده، نه گذشته. یه خنده‌ی یخ‌زده. و پشت اون خنده‌ی سرد، همیشه یه سؤال تکراری بود که توی عمق یخ‌زده‌ترین جای قلبش فرو می‌رفت.
- اگه دوباره پیدام کنه چی؟ اگه دوباره مجبور شم فقط یه ابزار باشم؟ یه اسلحه؟ یه سایه؟ یه یخ‌زده بی‌احساس؟

ولی وقتی که هیچ جایی برای فرار نبود، وقتی همه‌چیز دور و برش فقط سرمای بی‌رحم بود و سکوت تلخ، یه چیز عجیب اتفاق افتاد.
یه پاکت، یه نامه، یه بلیت مهرشده از جایی به اسم دانشگاه یخستان رسید. کاغذش بوی برف تازه می‌داد، مهرش ترک‌هایی از یخ داشت، و روش با خطی محکم نوشته شده بود:
- به کسی که از دل زمستون اومده.
یخ نقطه‌ی ضعف نیست. جوهر وجودته. این دنیا، جاییه که سرد بودن یعنی زنده بودن.

و یه بلیت ضمیمه‌اش بود، با مهر دانشگاه یخستان.
ـــــــــــــــ
و بعداز اون، توی یه روز سرد و خاکستری، اون‌جا کنار در بزرگ و قدیمی هاگوارتز پیدا شد. نه با فریاد، نه با سر و صدا، بلکه مثل برفی که بی‌صدا روی زمین میشینه. با شال‌گردن جادویی دور گردنش، هویج دماغی خاص و یک نگاه که انگار درونش کلی خاطره‌ی یخ‌زده بود؛ خاطراتی از درد و تنهایی، اما هم‌زمان پر از امیدی که حتی خودش هم نمی‌دونست از کجا اومده.

و شاید، یه روز... اون جادوگر برگرده.
و بم دیگه نخنده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره‌ای از دفترچه‌ی یخی بم

لوکیشن: مقر مخفی مرگخواران (زیرزمین خیلی خیلی خیلی سرد قلعه‌ای که عمراً هیچ گرمکن مرکزی نداشت)


همه‌ی مرگخوارا دور میز سنگی جمع شده بودن. روی میز چند جلد برنامه‌ی جلسه، یه بشقاب بیسکویت نم‌کشیده‌ی دهه‌ی ۴۰، و البته یک کاسه آب داغ بود که صرفاً برای شکنجه‌ی روانی بم وسط گذاشته بودن.
بم –با دکمه‌های لرزون، بینی هویجی تیز و اضطراب یخ‌زده– نشسته بود کنج سالن، کرموفیز لای برف پشت یقه‌ش چمبره زده بود و خرخر یخی می‌کرد.
جلسه با یک جمله‌ی تاریخی شروع شد. لرد سیاه گفت:
- من ناراضیم.

مرگخوارها به‌سرعت چوبدستی‌هاشونو انداختن کنار، لبخنداشون یخ‌زد و هرکسی سعی کرد مقصر به‌نظر نرسه. لرد ادامه داد.
- در ارتشی که من فرمانده‌ام، نمی‌تونیم مرگخوارانی با اسم‌های بی‌اعتبار و فانتزی داشته باشیم. بم؟ کرموفیز؟ اینا چیه؟ اسم مرگخوارن یا اسم دسر؟

بلاتریکس فوراً گفت:
- من هم همیشه می‌گفتم! ارگ بم خیلی باشکوه‌تره. حتی می‌تونست نماد مقاومت جنوب باشه.

بم زیر لب گفت:
- من که تا حالا جنوب نرفتم... من حتی از تابستونی فراریم!

گابریلا بین لقمه‌هاش گفت:
- یا مثلا رطب بم! شیرین، ولی هسته‌دار!

همین جمله باعث شد همه ۵ دقیقه بخندند (جز بم که داشت بخار می‌شد). حتی کرموفیز یه صدای "کِررررر" از خودش درآورد که ترجمه‌ش به زبان کرم‌ها یعنی: "من از همه‌تون متنفرم."

لرد سیاه بلند شد. شنلش باد خورد، البته نه از باد، بلکه از افکت دراماتیک اجباری.
- کافیه! از این لحظه، به افتخار خدمات سرد، یخ‌زده، و بعضاً بخار شده‌ی "بم"، من او را به نامی شایسته مفتخر می‌کنم. نامی که قرن‌ها طنین‌انداز خواهد شد... در دل کوه‌ها، در یخچال‌ها، در فریزرهای سوپرمارکت‌ها!

همه با دهان باز نگاه می‌کردن. کرموفیز ناخودآگاه خودش رو حلقه کرد و گفت:
- ما مردیم!

لرد گفت:
- از این لحظه، او عضوی از خاندان جدید و یخ‌زده‌ی کِرُلفین است، و نام کاملش خواهد بود: "بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مک‌اسنو اَنگوس اوسلیت کِرُلفین"! باشد که ریش دامبلدور به خاک مالیده شود و دیگر در اسم درازش را ندهد.

سکوت...
صدای پینگ یخ‌زدن افتخار تو دل بم شنیده شد.

گابریلا دوباره گفت:
- فقط منم یا این اسم شبیه ترکیب یه دستور معجون با دستور پخت سوپ اسکاتلندیه؟

اما لردسیاه حرفشو تمام نکرده بود...
- و این یکی، کرم کوچک وفادار... که نامش تاکنون "کرموفیز" بود – نامی کودکانه و بی‌مصرف – از این به بعد خواهد بود:"کرموفیز او کانلهیرن مک‌دونالاگنان او‌شیلینان کِرُلفین"!
چون کرموفیز خالی، مناسب یک مرگخوار نیست. مناسب یک دسر هست. شاید ژله. شاید هم غذای کودک.

کرموفیز بی‌هوش شد و تو یقه‌ی بم ولو شد. شال بم از آبی (گرسنگی) به صورتی (خجالت) و بعد به خاکستری (فاجعه‌ی اجتماعی) تغییر رنگ داد. نفس عمیقی کشید. صدای شکستن یخ کمرش اومد.
- ممنونم سرورم... این افتخار بزرگیه... فقط اگه بخوایم یه زمانی با بچه‌ها فوتبال یخی بازی کنیم، می‌تونن همون بم صدام کنن؟ چون... خب... تا اسممو صدا بزنن، توپ آب میشه.

لرد نگاهی طولانی بهش کرد. بعد لبخندی (نیمه‌وحشتناک) زد.
- باشد. اما فقط به‌صورت شفاهی. اگه کسی تو فرم‌های اداری فقط بنویسه "بم"، با همان فرم، اعدام می‌شود.

دفتر ثبت رسمی مرگخواران از اون روز تا مدت‌ها سه‌نفر رو استخدام کرده بود فقط برای نوشتن اسم کامل بم روی فرم‌ها. یکی از اون‌ها هنوز شب‌ها تو خواب فریاد می‌زنه و میگه:
- اُفلَخریانُوووووووووووو!!!


---

پایان خاطره.
امضا:
بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مک‌اسنو اَنگوس اوسلیت لسترنج
(و کرموفیز او کانلهیرن مک‌دونالاگنان او‌شیلینان لسترنج، که هنوز تو فریزر داره نفس عمیق می‌کشه و به آینده‌ای بدون اسم فکر می‌کنه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/4/17 12:15:09
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
“The unsaid stories of a lonely soul”
The notebook started beautifully, tempting almost every reader to keep reading.
“I always wondered why The Evil Queen in Snow White’s story was obsessed with beauty; she asked every day of the mirror:
“Mirror, mirror on the wall
Who is the most beautiful of all?”
It was like she needed that confirmation every day. And you know what conclusion I came to? She was lonely, purposeless in this big world, so she made it her goal to be the most beautiful woman in the world.”
There were some other pages filled with simple diaries and unimportant stuff that probably seemed important to the writer back then. I flip the pages till I get to the page that reads:
“Today, I stood in front of the mirror looking at myself, feeling beautiful and powerful. I touched my image on the mirror and it was soft, welcoming even. It feels nice to be beautiful.”
The page goes on about simple things again, and then another page catches my attention:
“There is a girl at work who everyone says is the most beautiful they’ve seen. My chest tightens whenever I see her.”
My heart races in my chest, I feel afraid to turn the page and keep reading, scared to know what the writer became after that. I do it anyway.
“Today when I looked at the mirror, it was her image that clouded my head. I couldn’t stand the thought of her being in the same place as I was.”
Some pages further and there is only a line, ending the notebook in an obvious cliffhanger:
“I became The Evil Queen, but the only difference is that I succeeded in what I wanted to do. Everyone looks at me like I’m a monster, but no one understood that I was just lonely.”

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
(توجه: لطفا اگر در شرایط روحی مناسبی نیستید این پست رو نخونید.)


تکلیف دیدار دهم جد بزرگوار مامان: شخصیت متضاد!

مجری اخبار در حالی که به دوربین زل زده بود، مدام پلک می‌زد و آب دهانش را قورت می‌داد؛ گویی هر آن انتظار داشت چیزی در زیر صندلی‌اش منفجر شود و او را هوا دهد.
- بله... هم اکنون رئیس‌جمهور محترمه در منطقه حاضر شدن تا از یکی دو نفر سانحه‌دیده این حادثه، بازدید به عمل آوردند.

تصویر عوض شد و دوربین بر روی زنی فوکوس کرد. زن با لبخندی به پهنای صورتش در میان سیل عظیمی از استخوان‌های سوخته و گوشت‌های این طرف و آن طرف پراکنده شده، قدم بر می‌داشت. در حالی که دود سیاهی اطرافش را فرا گرفته بود به یکی از سانحه‌دیدگان که مانند مومیایی در هزاران لایه باند سفید پیچیده شده بود رسید.
- به به... احوال شما؟ چه خبرا؟
- خانم رئیس‌جمهور، ما در حال ماهی گرفتن از دریا بودیم که یهو یه چیزی توی ساحل منفجر شد؛ موج انفجارش باعث شد ما تو دریا بیفتیم و این کوسه‌های خیر ندیده، تموم بدنمونو آش و لاش کنن.
- ای بابا... باز مرلین یامانو شکر هنوز نفس می‌کشید.
- کاش نمی‌کشیدم. دکترا گفتن تا ابد باید توی همین باندا زندگی کنم... تازه فقط این نیست که! قایق تولید ملی‌م هم که با هزاران قرض و وام خریده بودم توی آب غرق شد.
- ای بابا یامان جان... باز خوبه بعدا می‌تونین مثل کشتی تایتانیک برین کف دریا از قایق‌تون با گوشی فیلم تهیه کنید و بذارینش گوریکا تا با هم ببینیمش و تخمه بشکنیم. صفا باشه... عشق باشه... جک و رز باشه!

مرد که تحمل این همه مثبت‌‌ اندیشی خانم رئیس‌جمهور را نداشت، باندهایش ریخت و توسط کادر زحمتکش درمان، جهت تجدید بانداژ، دوباره به بیمارستان منتقل شد.

- اینی که دستمو بهش تکیه دادم چیه آقای وزیر کشور یامان؟

وزیر کشور، اسکلت کوچک نیمه سوخته‌ای را از زیر دست خانم رئیس‌جمهور بیرون کشید.
- اوضاع کاملا تحت کنترله. در واقع چیز مهمی نیست... این بچه‌ داشت اینجا توپ بازی می‌کرد که اتفاقی یکی از رون‌های مرغ کانتینر بغلی منفجر شد.
- رون مرغ؟!
- رون مرغ... شایدم کود گاو...
- چه باحال! مطمئنی بچه بود؟ آخه اینطوری امتیازش بیشتره. هیچی بهتر از این نیست که هیچ بچه‌ای توی کشور عزیزمون یعنی یامان آباد وجود نداشته باشه. بچه‌ها موجودات کثیفی هستن که همش توپ‌شونو اینور و اونور شوت می‌کنن و آلودگی صوتی ایجاد می‌کنن. اصلا هم برای ساختن آینده به این بچه‌ها نیاز نداریم.

رئیس جمهور، با رضایت، لگدی به جمجمه کودک زد و به اتفاق وزیران پیر و پاتال همراهش، یک دست فوتبال مشتی هم بازی کرد تا شرت ورزشی جدیدش را در چشم دشمنان قسم خورده یامان آباد فرو کند.

- خانم رئیس جمهور... خانم رئیس جمهور... همین الان اطلاع دادن که یه عالمه کانتینر ماهی، مرغ و گوشت توی محل حادثه بودن که به نظر میاد آلوده به دود کودهای کشاورزی و بخاطر گرمای زیاد آتیش سوزی کاملا فاسد شده باشن. دستور معدوم‌سازی می‌فرمایین؟
- معدوم سازی؟ نه بابا! همینو مستقیم بدیم توی بازار تا ملت تغذیه ناسالم داشته باشن. اصلا کی گفته باید همه چی سلامت باشه؟ ما باید هدف‌مون سرطان‌زایی هر چی بیشتر برای مردم عزیز یامان آباد باشه. میگن هر چی غذا کر و کثیف‌تر و سرطانی‌تر، خوشمزه‌تر. صفا باشه... عشق باشه... ماهی دودی باشه!

در آخرین لحظات گزارش، رئیس‌جمهور در حالی که با یک دست، سیخی را نگه داشته بود تا مارشمالو رویش کباب شود، با دست دیگر به کمک آبپاش باغچه‌بانی، آتش زبانه‌کش جهنمی‌ای را اطفا می‌کرد.

ناگهان مروپ، نفس نفس‌زنان از کابوس وحشتناکی که دیده بود بیدار شد. بلافاصله از جایش برخاست و با قدم‌های لرزان خودش را به اتاق خواب پسرش رساند. آهسته پیشانی لرد سیاه را بوسید و تمام شب بالای سر امید آینده‌اش مشغول پوست گرفتن پرتقال‌های سلامتش برای صبحانه‌ی او شد.

با خود فکر کرد که کاش هرگز کابوس امشبش را دوباره نبیند چرا که دلش نمی‌خواست حتی لحظه‌ای دیگر، رئیس جمهور یامان آباد باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1404 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از خاطرات سوروس اسنیپ.
عجیب است که افراد ضعیف و شکننده، همیشه اینقدر در برابر حمایت و مراقبت مقاومت می‌کنند؛ آن هم در حالی که به شدت به آن نیازمندند.

در این پنج سالی که ریگولوس را می‌شناسم، نیک فهمیده‌ام که او چگونه آدمیست. پسری حساس و ظریف که حاضر نیست قبول کند ظریف است. می‌دانستم آنقدر کله شق است حاضر نیست قبول کند وقتی همین دو دقیقه پیش غش کرده، قادر نیست تکالیف ریاضیات جادویی‌اش را انجام دهد؛ لیکن نمی‌دانستم آنقدر لجوج است که وقتی از هیپوگلیسمی غش کرده؛ از پذیرفتن چیزی که باید بخورد سرباز بزند و بگوید:
- چیزی نیست، سوروس. خوب میشم.

بهتر است از اول شروع کنم. ساعت هفت و نیم عصر، جفتمان در سالن عمومی اسلیترین بودیم. من داشتم برای امتحانات سپج درس می‌خواندم و آن بچه هم مشغول مطالعه کتاب جنایت و مکافات بود. پس از چند دقیقه، بلند شد که به طبقه‌ی بالا برود؛ اما ناگهان غش کرد و بر زمین افتاد.

ما معمولا زیاد با هم صحبت نمی‌کنیم؛ لیک من همیشه حس می‌کنم او برادر کوچکترم است. جزوه‌هایم را کنار گذاشتم و به سمتش رفتم. برای درس خواندن همیشه وقت بود.

او را به درمانگاه بردم. وقتی در آغوشم بود؛ احساس می‌کردم شکننده‌ترین گنجینه‌ی دنیا را در دست دارم. سبک بود؛ مانند یک پارچه‌ی ابریشمی.

مادام پامفری وقتی معاینه‌اش کرد؛ ابتدا رو به من گفت:
- قندش افتاده.

و سپس، معجون ارغوانی رنگی به او خوراند و با همان لحن قاطع، ولی محبت‌آمیز همیشگی ادامه داد:
- به هوش که اومد، اینو بده بهش.

پس از گفتن این جمله، یک پاکت آبمیوه ماگل به من داد. حالم از این آبمیوه‌ها به هم می‌خورد و می‌دانم حس ریگولوس هم بهتر از من نیست؛ لیکن چاره‌ای نداشتیم. بین دو مصیبتی که وجود داشت؛ این بهتر بود که مجبور شوم چیزی که هردو از آن متنفریم را به خورد دوستم بدهم تا این که او را... نه، بهتر است اصلا فکرش را هم نکنم.

چشمان ریگولوس به آرامی باز شدند. هویدا بود سرش هنوز گیج می‌رود.

قبل از این که فرصت کند حرفی بزند؛ آبمیوه را باز کردم و نی‌ آن را در دهان کوچکش چپاندم.
- می‌دونم اذیت می‌شی. می‌دونم زیادی شیرینه؛ ولی چاره‌ای نیست بچه. گاهی برای نجات دادن جونت مجبوری کارایی رو انجام بدی که دوست نداری.

پسرک لبخند خجالت‌زده‌‌ای زد. عجیب است که پنج سال می‌شود که دوستیم؛ اما هنوز هم جلوی من کمروست.

ریگولوس با چهره‌ای که گویی یک بطری معجون استخوان‌ساز خورده؛ آبمیوه را نوشید و با همان حجب همیشگی گفت:
- م...متشکرم سوروس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 31 فروردین 1404 06:04
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از خاطرات آسیدوسه‌وه‌روس‌اسنیپ کاکاسیا در بازجویی


وُلِک ما یه روز تو دفتر لرد سیاه نِشِسته بودیم که ناغافل درآورد ماگلو رو کُشت.

- چیو درآورد؟

همی چوب درازش که همیشه دُم دَستِشِن.

- نفرین مرگ؟

سِی حواس جَم! دارُم می‌گُم درآورد ماگلو رو کُشت. خُ معلومِن با نفرین مرگ. پَ با چی؟

- بعدش چی شد؟ واکنش مرگخوارها چی بود؟

مو خو می‌دونی چه دِل شیری دارُم. نه خوف کِردُم نه چی. به مو میگن پاپا اسیدو. سر نترسی دارُم. ای لرد سیاه زارت زد ماگل سفیدو رو کُشت. بعد برگشت تو تُخم چشای مو زُل زد و گفت: (ادای لرد را در می آورد) سه‌وه‌روس! تو چرا امروز رنگ‌پریده نیستی؟

- یعنی برگشت تو رو نگاه کرد؟

ها خو پَ کی؟ مو خودِمو جای یکی از مرگخوارای سوپردولوکسش جا زده بودُم. همه‌چی خَش بی اِلا دماغ عقابی و یه چی دیگه که نمی‌دونُم چطو باعث می‌شُد هرجا می‌رفتُم سری می‌فمیدن مو اسنیپ اصلیو نیستُم.

- یعنی تا الان متوجه نشدی... هیچی ادامه بده. پس تو شاهد بودی که لرد سیاه مرتکب قتل یک انسان بی‌گناه شد، درسته؟

ها مو به شخصه بعد از جِلسه رفتُم همه‌جای جسد ماگلو رو مالیدُم تا مطمئن بشُم مُرده‌ن. بمرد! خدا رحمت بکنتش.

- داشتی می‌گفتی که لرد سیاه بهت شک کرده بود که اسنیپ باشی. چطور تونستی توجیه کنی و به خیر بگذرونی؟

کاکو ما زِرِنگیم. برگشتُم با اعتماد به نفس تو چیشاش زُل زدُم گفتُم ها؟ مو؟ مو رنگُم امروز کبابی شده چون معجون جِدید اختراع کِردُم باربیکیو درجه یک.

- باور کرد؟

مِی دست خودشه که باور نکنه عامو. تازه یه پاتیل از معجونم سفارش داد. بقیه مرگخوارا هم سفارش دادن. ای کیسه طِلا رو سِی کن! درآمد کل زندگیم تو یه شب درومد.

- خُب تو که معجونی نداشتی بهشون بدی. چطور تونستی به خیر بگذرونی؟

مو بچه‌ی شطُم. مو مار هف خطُم. فِکر کردی دُرُس کردن معجون کاکاسیا باربیکیو پلاس کار سَختیِن؟ نه عامو. زدم تو چت جی پی تی سه ثانیه‌ای فرمولش سیم فرستاد.

- پس یعنی الان لرد سیاه و مرگخواراش واقعا "سیاه" شده‌ن؟

راسِش فرصت نشد نتیجه‌ی کارُم بیبینُم وِلی می‌گَن که اثر داشته. حتی لرد به ای روِش خودشه جای افریقایی گوش درازی چیزی جا زده و...

- و چی؟ نمی‌خواد بگی. خودمون می‌دونیم لرد سیاه واقعا سیاه شده و با دراز شدن گوش و بینی و غیره تونسته وارد کدام صنعت از سینمای جهان بشه... واقعاً جای تأسف داره.

خو تو که نمی‌ذاری مو حرف بزنُم. حالا اجازه هست بِرُم؟ یه نقشی بِم پیشنهاد شده باید برُم سی تست بازیگری. قِراره نقش یه جادوگری تو یه سریال جدید بِم بدن. کارگردان پسرخاله‌من.

- شما هم تو همون صنعت معلوم الحال قراره بازیگر بشی؟

نِه عامو ما سَر سُفره ننه بوا قد کشیدیم. مو قِراره نقش همو مرگخواری که سیت گُفتُم اداش درآوردُم رو تو یه سریالی بازی کُنُم. کارگردان خو آشنان. نقش مال خومه. فقط امیدوارُم لرد داخل سریالو از فامیلام باشه که دیگه قِشَنگ باش راحت باشُم.

- باشه باشه همینقدر اطلاعات کافیه. شما دیگه می‌تونی تشریف ببری.

بیو یه پاتیل از او معجونو هم سی تو.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 02:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب، در جزیره‌ای دورافتاده که در اعماق دریا پنهان بود، ساکت‌تر از همیشه بود. سکوتی مرگبار که تنها با صدای امواج متلاطم دریا شکسته می‌شد. ماه در آسمان، کمرنگ و بی‌روح درخشان بود، و مه غلیظی از دریا به سمت ساحل خزیده بود. جزیره‌ای که سال‌ها به فراموشی سپرده شده بود، به مکانی بدل شده بود که گویی در آن هیچ‌چیز جز مرگ و تاریکی وجود نداشت.

سیبل تریلانی در سکوت در کنار درختان نخل ایستاده بود. نگاهش در تاریکی به دوردست‌ها دوخته شده بود، جایی که حس می‌کرد حقیقت در آن پنهان است. هیچ‌چیز جز سایه‌ها و شب بر او سایه نمی‌افکند. قدم‌هایش، که همچون ارواح در تاریکی شناور بودند، صدایی نداشتند. لباس سیاه بلندش در باد ملایم شب به آرامی تکان می‌خورد، و چشمانش، که مانند دو حفره تاریک و بی‌پایان به نظر می‌رسیدند، هیچ نشانی از احساسات در خود نداشتند. او دیگر آن پیشگوی دل‌شکسته و گمگشته نبود، کسی که همیشه در جستجوی پیش‌گویی‌هایی مبهم و مرموز بود.

او دیگر تنها یک مرگخواره بود. یک شکارچی بی‌رحم و بی‌احساس که در خدمت لرد سیاه به تمام خواسته‌هایش پاسخ می‌داد. هیچ ترسی در دلش باقی نمانده بود. او دیگر نه تنها در دنیای جادوگری، بلکه در دنیای خود نیز به عنوان یک تهدید شناخته می‌شد. سیبل تریلانی نه تنها پیشگو بود، بلکه قاتلی مرموز و ترسناک بود که هیچ‌کس جرات نداشت در برابرش مقاومت کند. این ویژگی‌های بی‌رحم او، نه فقط از قدرت جادویش، بلکه از اراده فولادین و بی‌پایانش نشات می‌گرفت.

برای سیبل، هیچ چیزی در این دنیا از مرگ و ویرانی مهم‌تر نبود. او همه‌چیز را در تاریکی جستجو می‌کرد. هم‌اکنون، در دل این جزیره سرد و مه‌آلود، هدفی داشت که باید به آن می‌رسید. مردی که قرار بود کشته شود، مردی که در حال حاضر در اتاقی کوچک و تنگ در انتهای جزیره پنهان شده بود. او همانند دیگران نمی‌دانست که مرگ چطور در نهایت به سراغش خواهد آمد. اما سیبل تریلانی، در دل تاریکی شب، به خوبی می‌دانست که تنها چیزی که برای او مهم است، قتل و مرگ است.

با هر گامی که برمی‌داشت، احساس می‌کرد که به آن مرد نزدیک‌تر می‌شود. بدنش از سرما می‌لرزید، اما در دلش هیچ‌چیز جز شعله‌های آتش نبود. آتشی که در آن، هیچ‌چیزی جز مرگ و انتقام وجود نداشت. هیچ تردیدی در تصمیمش نبود. این ماموریت باید به پایان می‌رسید و هیچ‌کس نمی‌توانست او را متوقف کند.

سیبل به خانه کوچک رسید. درختان نخل به اطراف آن سایه انداخته بودند، و نور کم‌سوی ماه به سختی از لابه‌لای شاخه‌ها می‌تابید. او به درون خانه نگاه کرد، جایی که مرد در آن مخفی شده بود. هیچ صدا یا حرکتی به گوش نمی‌رسید. همه‌چیز ساکت بود.

او به آرامی قدم به درون اتاق گذاشت. اتاق، کوچک و تاریک بود، با دیوارهایی که از گچ و چوب ساخته شده بودند. یک پنجره کوچک در گوشه‌ی اتاق، تنها منبع نور بود که از آنجا نوری ضعیف به داخل می‌تابید. مردی، که اکنون سایه‌اش در گوشه اتاق مشاهده می‌شد، به سختی نفس می‌کشید. چهره‌اش در تاریکی قابل تشخیص نبود، اما سایه‌ها کافی بودند تا سیبل از حضور او آگاه شود.

او قدم‌هایش را آهسته و با دقت برداشته بود. به آرامی به طرف مرد پیش می‌رفت. چیزی در نگاه او نبود جز بی‌رحمی و سردی. در چشمان سیبل، هیچ نشانی از ترس یا تردید وجود نداشت. او همچنان به مرد نزدیک‌تر می‌شد، گویی این مرد تنها یک مانع بود که باید از بین می‌رفت. گام‌هایش بی‌صدا بودند، همان‌طور که همیشه پیش می‌رفت.

مرد به آرامی به او نگاه کرد. گویی در لحظه‌ای از ترس، چشم‌هایش کمی باز شدند، اما در آن لحظه، هیچ‌چیز جز تاریکی در چشمان سیبل نبود. او دیگر نمی‌توانست از دستش فرار کند. مرگ تنها یک لمس، یک نفس، یک حرکت بود.

سیبل دستش را در جیبش برد. چاقوی نقره‌ای را بیرون کشید. این ابزار، در دست او بیشتر از یک ابزار جادویی بود. این همان ابزاری بود که در دست یک مرگخواره می‌تواند سرنوشت یک نفر را تغییر دهد. چاقو در دستانش می‌درخشید، و در آن لحظه، او با دقت و آرامش به سمت مرد پیش رفت.

مرد با لرزش‌های شدید از جایش بلند شد، اما بدنش هنوز توان ایستادن نداشت. او نتوانست کلمات را درست از دهانش بیرون بیاورد، فقط ناله‌ای ضعیف و بی‌معنی بیرون می‌آورد.
- خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، من... من نمی‌خواستم...

اما سیبل تنها به او نگاه کرد. نگاهش سرد و بی‌رحم بود. او از کلمات نمی‌فهمید. مرگ در دنیای سیبل فقط یک حقیقت بود، نه بیشتر. مرگ نه تنها یک پایان، بلکه یک عدالت بود. هیچ جایی برای سوال یا ترس وجود نداشت. سیبل چاقو را در دستش گرفت و با دقت، آن را به گردن مرد نزدیک کرد. بدن مرد از ترس لرزید، اما هیچ‌چیز نمی‌توانست او را نجات دهد.

با یک حرکت سریع، سیبل چاقو را به گردن مرد فشار داد. صدای شکستن پوست و گوشت در سکوت سنگین اتاق پیچید. مرد نتوانست فریادی بزند. تنها صدای ضربات قلبش در گوش سیبل پیچید که به سرعت کم و کمتر می‌شد.

سیبل همچنان در حالی که به مرد نگاه می‌کرد، هیچ‌گونه احساسات یا عاطفه‌ای نشان نمی‌داد. این کار برای او عادی بود. مرگ، برای او همانند نفس کشیدن بود. هیچ‌چیز بیشتر از این نمی‌توانست در ذهن او جا بگیرد. مرگ برای سیبل تنها یک حقیقت غیرقابل تغییر بود.

مرد با آخرین نفس‌هایش گفت:
- چرا؟ چرا این‌طور... چرا باید بمیرم؟

سیبل در حالی که به آرامی چاقو را از گردن مرد بیرون می‌آورد، فقط پاسخ داد:
- چون مرگ، تنها راهی است که می‌توانی از آن عبور کنی.

سیبل در حالی که خون روی صورتش را پاک می‌کرد، بدن مرد را رها کرد. نگاهش هنوز بی‌روح و بی‌احساس بود. او از اتاق خارج شد، بی‌هیچ نگاه یا کلماتی. در دل شب، او تنها یک مرگخواره بود، کسی که هرکسی که در برابرش بایستد، جز مرگ چیزی دریافت نخواهد کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1403 01:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب در سرزمین‌های متروک، بی‌حرکت ایستاده بود. مه سردی روی زمین خزیده بود و در اطراف درختان خشک و خمیده پیچ‌وتاب می‌خورد. ماه، همچون چشمی بی‌روح، از میان ابرهای پاره‌پاره بر زمین سایه انداخته بود.

سیبل تریلانی، با شنلی بلند و چشمانی نافذ، در سکوت ایستاده بود. انگار از دل تاریکی برخاسته بود. حرکاتش آرام و حساب‌شده بود، گویی لحظه‌ای را پیش‌بینی می‌کرد که قرار بود در آن حضور یابد. در نگاهش اثری از تردید یا اضطراب نبود؛ چیزی که سال‌ها درونش پرورش داده بود، حالا کامل شده بود. او قدرت را پذیرفته بود.

ناگهان، از اعماق جنگل، زمزمه‌هایی برخاستند. صدایی سرد و کشدار در فضا پیچید.
- بالاخره اومدی.

از میان مه، چهار نفر با نقاب‌های نقره‌ای و شنل‌های سیاه ظاهر شدند. مرگخواران، وفاداران به ارباب تاریکی. اما این بار، آن‌ها تنها نبودند.

سایه‌ای بلند و کشیده میانشان حرکت می‌کرد. نوری از چشمان درخشانش می‌تابید. و سپس، او پدیدار شد...لرد ولدمورت، ارباب تاریکی، کسی که نامش لرزه بر اندام جادوگران می‌انداخت.

اما نه بر سیبل.

سیبل تریلانی چشمانش را مستقیم در چشمان سرد و بی‌احساس ولدمورت دوخت. هیچ نشانه‌ای از ترس در وجودش نبود. در چشمانش تنها احترام و اشتیاق دیده می‌شد. او پیش از این سرنوشت را می‌دانست. او کسی نبود که در مقابل سرنوشت زانو بزند، بلکه کسی بود که آن را هدایت می‌کرد.

لرد ولدمورت نگاهی عمیق به او انداخت. صدایش، آهسته و نیشدار، در سکوت شب پیچید:
- پس تو همان کسی هستی که ادعا دارد آینده را می‌بیند.

سیبل بدون پلک زدن پاسخ داد:
-من چیزی رو نمی‌بینم. من اون رو می‌دونم.

مرگخواران زمزمه‌هایی بین خود ردوبدل کردند. اما لرد تاریکی بی‌تفاوت ایستاد. سپس، با تکان کوچکی با انگشتان کشیده‌اش، به پشت سرش اشاره کرد.

مردی را به زمین انداختند. دستانش را بسته بودند، صورتش کبود شده بود و نفس‌هایش به زحمت از میان لبانش خارج می‌شد. او یکی از ماموران وزارتخانه بود، یکی از کسانی که علیه لرد فعالیت می‌کردند.

لرد ولدمورت آرام گفت:
- اگر واقعاً سرنوشت رو می‌فهمی، اگر واقعاً درک می‌کنی که قدرت یعنی چی، ثابت کن.

سیبل حتی لحظه‌ای تردید نکرد. چوبدستی‌اش را بالا برد.

مرد اسیر چشمانش را گشود. نگاهی ملتمسانه در عمق آن موج می‌زد، اما این نگاه برای سیبل اهمیتی نداشت. او قبلاً این لحظه را دیده بود. حتی بار اولش هم نبود...

- آواداکداورا!

بدون لرزش، بدون مکث. نور سبز در دل شب درخشید، و بدن بی‌جان مرد بر زمین افتاد. سکوتی سنگین همه‌جا را فرا گرفت. مرگخواران خیره به او نگاه کردند، گویی انتظار تردید یا احساس پشیمانی داشتند. اما سیبل آرام ایستاده بود. گویی همین لحظه را هزار بار در ذهنش دیده بود.

لرد ولدمورت جلوتر آمد. نگاهی طولانی به او انداخت. لبان نازکش کمی از هم فاصله گرفتند، و چیزی که شاید یک نشانه‌ی تحسین بود در صدایش پیچید.

- جالب بود...

دستش را بالا برد و آستین شنلش را کنار زد. بازویش را دراز کرد.

- زانو بزن.

سیبل تریلانی، بدون لحظه‌ای تأمل، زانو زد.

دردی تیز بازویش را سوزاند، اما او حتی یک پلک هم نزد. قدرتی که در آن لحظه از درونش فوران کرد، چیزی فراتر از جادو بود؛ چیزی که به نام سرنوشت در روحش حک شده بود.

لحظه‌ای بعد، او ایستاد. نشان تاریک، سیاه و براق، بر پوستش نقش بسته بود. او حالا جزئی از آن‌ها بود، اما نه به‌عنوان یک پیرو، بلکه به‌عنوان کسی که حقیقت را دیده بود.

لرد تاریکی گفت:
- قدرت رو درک می‌کنی، تریلانی. اما آیا آینده رو هم می‌بینی؟

سیبل لحظه‌ای درنگ کرد. گذشته‌ی خودش را در ذهنش مرور کرد؛ تمام آن سال‌هایی که او را نادیده گرفتند، مسخره‌اش کردند، پیشگویی‌هایش را جدی نگرفتند. اما حالا... او کسی بود که حقیقت را دیده بود. و سرنوشت، او را به اینجا رسانده بود.سرش را بالا گرفت. لبخندی محو روی لبانش نقش بست. چشمانش در تاریکی برق زدند.

- بله، ارباب. و سرنوشت... از آن شماست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.