هوای بانک گرم و مرطوب بود.
برق قطع شده بود و بانک با موتوربرق کار میکرد و به همین دلیل هم کولرها خاموش کرده بودند که برق به سیستمها برسد. جمعیت در آخرین حد تحمل خودشان، سعی میکردند در گرما دوام بیاورند و منتظر بمانند که اینترنت ضعیف بانک بالاخره به سیستم مرکزی وصل شود و بتوانند کارهایشان را انجام دهند.
وضعیت او اما بهمراتب وحشتناکتر بود. پوستش به آن آفتاب جهنمی که در تابستان میتابید حساسیت داشت و مجبور بود لباسهای آستینبلند بپوشد که پارچه نسبتاً ضخیمی داشته باشند که از پوستش محافظت کند. لباسهایی که گرمتر بودند و مانند شوفاژی متحرک بدنش را از درون میسوزاندند. بدتر آن بود که در آن گرمای درونی که مجبور بود برای محافظت از گرمای بیرونی به جان بخرد، قلبش درد میکرد. قلبی که هیچ قانونی نداشت و گاهی وقتی بند کفشش را میبست، گاهی وقتی بیحرکت روی مبل نشسته بود و گهگاه حتی در میان خواب هم درد میگرفت. دردش قوی و ناسازگار بود. در هر حرکت و یا هر نفس در جانش میپیچید و برای لحظهای نفسش را میگرفت. بهراستی که مانند طنابی بود که در میان عضلاتش سفت میشد و جوهر وجودش را به بند میکشید.
به کارمند بانک که بیحوصله برای صدمین بار کد ملیاش را در کامپیوتر میزد نگاه کرد. سیستم دوباره قطع شد و مرد انگار که تنها ثانیه با کوبیدن سرش به مانیتور فاصله دارد، چشمهایش را بست و آه کشید.
- یکم صبر کنین ببینیم وصل میشه...
خودش را روی صندلی جابهجا کرد و سرش را تکان داد. قفسه سینهاش تیری کشید و او دوباره تکان خورد که به موقعیت راحت قبلی برگردد. دعا کرد که سیستم زودتر وصل شود. زودتر میتوانست به خانه برگردد و آن قرصهای کوچک گرد را بخورد که مانند پتکی بر ادراک مغزش فرود میآمدند و به خوابش میبردند. آنجا در آن دنیای بیقانون، لردی وحشتناک بود که احدی نمیتوانست در مقابلش قد علم کند و مهمتر از همه، لردی بود که قلبش درد نمیکرد.
دیگر باور کرده بود که او هم خود او اوست و هم لرد ولدمورت. در دو دنیا میزیست و هر دو دنیا، درست مثل گرمای خورشید، درست مثل درد سمت چپ سینهاش واقعی بود. اگرچه تنها چیزی بود که او حس میکرد، اما در اینکه حقیقت محض بود تفاوتی ایجاد نمیکرد.
- کارت ملی تو عوض نکردی؟... گم نشده قبلاً؟
صدای کارمند بانک او را به خودش آورد.
- نه...
- سیستم کد ملی رو نمیشناسه... نمی دونم...
- برم بعداً بیام؟
- یه لحظه بشین ببینم سیستم رئیس بانک وصل میشه... آقای حدادی...
از جایش بلند شد و او را با شیشه خالی تنها گذاشت.
لبخند کمرنگی زد. شاید؛ چون جایش در این دنیا نبود، کد ملیاش هم دیگر اعتباری نداشت. روحش متعلق به جهانی ماورای تصور بود و تنها جسم دردمند و قلب ضعیفش او را در جهان ماگلی نگه داشته بود. گاهی یواشکی فکر میکرد که قلبش هم متصل به آن جهان جادویی است و برای همین هم در تن ماگلی اش درست نمیتپد. زلال ابی است که هرگز با روغن کمجان همراه نمیشود و تنها در سطحی بالاتر میماند.
این ذهن شلوغ و بازیگوشش، ذهنی که هرگز و حتی در خواب نیز آرامش نداشت او را با خود در زندگی به جلو برده بود. عشق، تخیل و آرزو از روز عزل در او زاده شده بود و آنچنان ابدی بود که دردهای فراوان و زندگی سخت نیز نتوانسته بود اثرشان را از روحش بزداید.
یک تیر دیگر. این بار شدیدتر بود و نفسش را گرفت. بهآرامی برگشت و دنبال کارمند بانک گشت. از چند باجه آنطرفتر داشت به صندلیاش برمیگشت.
- درست شد؟
- نه والا... نمی دونم چرا اطلاعاتتون رو نمیاره... بیزحمت فردا بیایین...
بهآرامی از جایش بلند شد و با قدمهای آهسته و بیمارگونه به سمت در رفت. بااحتیاط راه میرفت که مبادا انقباض زیاد عضلهای قلبش را تحریک کند. اگرچه پشتش خم بود و مانند پیری موسفید رنجور، اما خوشحال بود. ذهن از همان لحظه در خانه پرسه میزد. جایی که میان خوابهایشان تام ریدل پسر بود. قدرتمند و بینظیر. جایی که خودش بود و خودش نبود.
آری... تنها یک تاکسی و چند دقیقه با لرد بودن فاصله داشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










از این لحظه، به افتخار خدمات سرد، یخزده، و بعضاً بخار شدهی "بم"، من او را به نامی شایسته مفتخر میکنم. نامی که قرنها طنینانداز خواهد شد... در دل کوهها، در یخچالها، در فریزرهای سوپرمارکتها! 

