جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1404 08:14
نمایش جزئیات
آفلاین
"زخم‌هایی که با نور التیام نمی‌یابند ~ دنیای موازی شماره ۲۰۰۶"

(دنیایی که در آن، دراکو قلب شکسته‌اش را پذیرفت، از خانواده‌اش برید، و به جای تاریکی، محفل را انتخاب کرد.)
ــــــــــــــــــــ

باران چکش‌وار بر سنگ‌فرش‌های میدان گریمولد می‌کوبید. شب، انگار با لایه‌ای از سیاهیِ غلیظ، تمام لندن را بلعیده بود. دراکو، با شنل مشکی خیس‌شده و موهایی چسبیده به پیشانی، مقابل درِ خانه شماره ۱۲ ایستاده بود. دستانش می‌لرزیدند – نه از سرما، که از تصمیمی که گرفته بود.

خانه گریمولد خودش را فقط برای کسانی آشکار می‌کرد که به محفل تعلق داشتند. اما حالا، دراکو مالفوی آنجا بود؛ خائن به خون، به نام خانوادگی‌اش، به گذشته‌ای که بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

در باز شد. صدای خش‌خش‌آلود لولاها در سکوت شب پیچید. اولین کسی که در را گشود، لئوپولد ماندروک، مأمور امنیتی محفل بود؛ جادوگری با ریش جوگندمی و چشمانی همیشه‌مشکوک.

- تو؟
صدایش سرشار از تنفر سرد بود.
- اینجا چه‌ غلطی می‌کنی، مالفوی؟

دراکو با صدایی آرام، اما درونی لرزان گفت:
- من… اومدم کمک کنم.

پشت سرش، تاریکی خیابان انگار می‌خواست او را پس بکشد. اما او نرفت. هرماینی گرانجر از راه رسید. شنلش را جمع کرده بود و چشمانش مثل همیشه تیز و اندکی مظنون بود.
- تو که هیچ‌وقت نمی‌خواستی با ما باشی. چی تغییر کرده؟

دراکو مکث کرد. سپس گفت:
- همه‌چیز.

پذیرفته نشد. نه فوراً. او را در اتاق مهمان نگه داشتند، با طلسم‌های حفاظتی و طلسم راستی‌سنجی که حتی نفس‌کشیدنش را دروغ جلوه می‌داد، اگر حقیقتی در دلش نبود. چندین روز کسی حتی با او حرف نمی‌زد. جینی، با عصبانیت از کنارش می گذشت. تنها کسی که گاه‌گاهی نگاهش می‌کرد، هرماینی بود. و لونا، که از پنجره برایش دست تکان می‌داد، انگار قلبی را می‌دید که بقیه نمی‌خواستند ببینند.
اما دراکو ماند. بدون درخواست. بدون دفاع. تنها با سکوتی که مثل پتویی خیس، دورش پیچیده بود. هر شب، صدای پچ‌پچ دیگران را از پشت دیوارها می‌شنید. صدای لوپین که با احتیاط درباره‌اش مشورت می‌کرد. صدای مولی ویزلی که با ترس مادرانه‌اش می‌پرسید:
- گه بخواد از پشت بهمون خنجر بزنه چی؟

و هر شب، او فقط در سکوت، به سقف خیره می‌ماند. تا این‌که صبح روزی خاکستری، در جلسه‌ای عمومی، بالاخره به او اجازه داده شد صحبت کند. دست‌هایش روی میز چوبی می‌لرزید. اتاق پر از جادوگران و ساحره‌هایی بود که هر یک زخمی از جنگ داشتند. بعضی، مثل آرتور ویزلی، او را با ناباوری نگاه می‌کردند. بعضی دیگر، مثل کینگزلی، فقط منتظر بودند یک لغزش ببیند. دراکو فقط یک جمله گفت:
- من دیگه نمی‌خوام مالفوی باشم.

و در آن لحظه، حتی کسانی که از او متنفر بودند، اندکی سکوت کردند. شاید چون در صدایش چیزی بود که بیشتر از پشیمانی بود – چیزی شبیه درد، یا شاید حقیقت.
ــــــــــــــ

چند هفته به سرعت گذشت. شب‌های پر از نگا‌ه‌های سنگین و روزهایی که به سختی می‌گذشت. اما کم‌کم، لوپین شروع کرد به دادن وظایف کوچک به او. تمیز کردن کتابخانه‌ی جادویی، کمک در شناسایی اشیای تاریک، حتی رمزگشایی نامه‌های مرموز. دراکو هیچ‌گاه شکایتی نکرد. نه از کار، نه از بدرفتاری دیگران. فقط انجام می‌داد. با دقت. با سکوت. تا این‌که اولین جلسه‌ای که اجازه یافت در آن بنشیند شروع شد. در یکی از اتاق‌های سرد طبقه دوم. محفل در حال برنامه‌ریزی برای نجات دختری نیمه‌خون از دستگیری توسط افراد وفادار لرد سیاه بود. لوپین توضیح می‌داد. چهره‌اش آرام اما خسته بود.
- ما سه نفر می‌خوایم بفرستیم. یکی باید وانمود کنه از طرف دشمنه. کسی که اون‌طرف رو بشناسه.

سکوت افتاد. نگاه‌ها همه به دور اتاق چرخید. تا اینکه صدای هرماینی آرام گفت:
- مالفوی… بلده.

زمزمه‌ای از نارضایتی بلند شد. نویل از جا بلند شد.
- شوخی می‌کنی؟ به اون اعتماد کنیم؟ بعد چی؟ اسنیپ رو هم رهبرمون کنیم؟

اما لوپین سکوت کرد. فقط به دراکو نگاه کرد. چشمانش – با آن سایه‌هایی از زخم‌های قدیمی – پرسشی خاموش در خود داشت. دراکو چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. و اینطور بود که برای اولین بار، بخشی از مأموریت شد.
هوای بیرون، یخ‌زده بود. مه غلیظی کوچه‌های هاگزمید را پوشانده بود. سه شنل در تاریکی حرکت کردند: نویل، تانکس، و دراکو. قرار بود وانمود کند که آمده دختر را به اداره‌ی ثبت جادوگران تحویل دهد.
اما وقتی با مرگ‌خواری روبه‌رو شد – یکی از همان‌هایی که قبلاً برایشان تعظیم می‌کرد – قلبش یک‌لحظه ایستاد.
- مالفوی؟ برگشتی؟

او لبخند زد. تمرین کرده بود.
- فکرکردی برای همیشه میرم؟

لحظه‌ای بعد، همه‌چیز تیره شد. طلسم‌ها در هوا چرخیدند. تانکس فریاد زد، و نویل از گوشه ساختمان، طلسم می‌فرستاد. دراکو اما جلو رفت، و با طلسمی سریع، مرگ‌خوار را بیهوش کرد. دست دختر را گرفت. فرار. وقتی برگشتند، شانه‌هایش خونی بود. لباسش سوخته. و نگاهش… خسته. نویل، هنوز نفس‌نفس‌زنان، کنارش ایستاد.
- تو… اونو نجات دادی.

دراکو فقط گفت:
- آره.

و برای اولین‌بار، نویل چیزی نگفت. نه توهینی، نه اعتراضی. فقط رفت.
آن شب، هرماینی در آستانه‌ی در اتاقش ایستاد. نور شمع روی صورتش بازی می‌کرد.
- چرا واقعاً برگشتی، دراکو؟

او از پنجره به بیرون نگاه کرد. باران می‌بارید.
- چون یه‌بار، دیدم یکی از ما به یه دختر کوچیک طلسم شکنجه زد... و من فقط نگاه کردم و نتونستم جلوش وایستم. حالا دارم سعی می‌کنم این بار، جلوی یکی دیگه وایستم.

هرماینی چیزی نگفت. اما همان شب، برای اولین‌بار، چای برایش آورد. بدون کلمه‌ای اضافه. و دراکو، بعد از مدت‌ها، آن چای را نوشید. با دستانی لرزان.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1404 12:44
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دنیای موازی 9085 - هری پاتر و راز بزرگ


هری همه تلاشش را می‌کرد تا بالاخره بتواند اسلاگ‌هورنی را به قبول اشتراک خاطرات راضی کند که تا پیش از این به انواع کرشمه و ناز و ادای آلبوس دامبلدور وا نداده بود. یک روز بالاخره توانست او را در خلوت تنهایی‌اش و بدون حضور تعداد زیادی دختر یا تعداد کمی پسر خوش‌برورو و تودل‌برو و صدالبته مستعد گیر بیاورد.

پروفسور داشت با تمرکز فراوان روی دو معجون عجیب کار می‌کرد که یکی به رنگ سرخ بود و دیگری به رنگ آبی. هری بعد از آنکه مطمئن شد آخرین دانش‌آموز هم از کلاس خارج شده و در پشت سرش بسته شده است، به میز اسلاگ‌هورنی نزدیک شد که سعی می‌کرد حضور او را نادیده بگیرد.

- اِم.... پروفسور!
هوراس بلافاصله جوابش را نداد. ابتدا نفس عمیقی کشید و سپس با اکراه فراوان گفت: جانم هری؟
هری با خود گفت اول باید درباره چیز دیگری که پروفسور به آن علاقمند باشد چیزی بگوید و بعد به سراغ اصل مطلب برود.
- اِم... پروفسور... من از اول این جلسه نگاهم به این دو تا پاتیل بود... خیلی دوست داشتم درباره‌ش چیزی بهمون بگید اما هیچی نگفتید. دوست دارم بدونم چیه.

هوراس که خیالش راحت شده بود هری نمی‌خواهد درخواست دامبلدور را برایش تکرار کند، سر ذوق آمد و گفت:
- اوووه خوشحالم که کنجکاوی هری... خیلی وقته دنبال یه نفر می‌گردم که این معجون‌ها رو برام تست کنه.
- مگه چی هستن پروفسور؟ چرا خودتون تست نمیکنید؟
- چون اگه خودم مشکلی برام پیش بیاد، دیگه کسی نیست که بتونه من رو نجات بده... حتی شاید نتونه دیگران رو از دست من نجات بده...
- مگه...
هری قبل از اینکه حرفش را ادامه بدهد، دوباره به مأموریت مهمش فکر کرد. دامبلدور از او انتظار داشت هر طور شده مُخ اسلاگ‌هورنی را بزند که فقط در برابر پسرهای نوجوان باانگیزه‌ای مثل او رها می‌شد و می‌گفت.
- پروفسور من تست می‌کنم. شما بفرمایید کدوم رو بخورم من براتون می‌خورم.

هوراس ذوق‌زده شد و خیلی سریع دو تا ویال خالی و تمیز آورد و یک دوز از هر معجون در آنها ریخت.

با سیس لارن فیشبرن در ماتریکس ویال‌های آبی و قرمز را جلوی هری گرفت و مثل پسرهای نوجوانی که سعی دارند در وویس صدایشان را برای مخاطب خاص جذاب کنند، صدایش را کلفت کرد و گفت:

- این آخرین شانس توئه هری. اگه ویال آبی رو بخوری، با واقعیت درونت روبرو می‌شی و می‌تونی مثل یه سلاح قدرتمند ازش استفاده کنی. اگه ویال قرمز رو بخوری، همینجا میمونی و من بهت نشون میدم سوراخ خرگوش چقدر عمق داره. فراموش نکن: من دارم حقیقت رو در اختیارت قرار می‌دم.

- اِم... خیلی دوست دارم درباره سوراخ خرگوش بدونم، ولی واقعیت درونم هم جذابه.
- سوراخ خرگوش نمی‌دونه چیه پسرم؟ نشنیدی؟ موشه پرید تو سوراخ، خرگوشه گفت آخ؟! واقعاً نیازی به توضیح بیشتر داری؟

هوراس برای کودکیِ تهی و بی‌مزه‌ی هری سری به نشانه تأسف تکان داد و گفت:

- پیشنهاد من ویال آبیه. قصه سوراخ خرگوش رو بعداً هم می‌تونی از دوستات بشنوی.

هری با تردید دستش را به سمت ویال آبی برد. آن را گرفت و لاجرعه سر کشید.

چندین و چند ثانیه به هم زل زدند.

هوراس گفت: خُب؟ چی شد؟

هری جواب داد: چیزی حس نمی‌کنم.

هوراس کمی از معجون را بو کشید و گفت: اما تو یه پسر خیلی خاص با قدرت‌های درونی خاص هستی. الان باید حسابی خاص شده باشی.
هری گفت: فعععععک نکنممممم!!

حالا دیگر به اندازه کافی با هوراس صمیمی شده بود. حتی شاید هوراس ناگهان به مقدار زیادی برایش جذابیت پیدا کرده بود. بنابراین، صورتش را به صورت او نزدیک می‌کند و آرام زیر گوشش می‌گوید: پروفسور... دیگه وقتشه اون چیزی رو که دامبلدور می‌خواد بهم بدی.

اسلاگ‌هورن جا می‌خورد و با حالتی عصبی می‌گوید: این چه طرز صحبت کردن با استادته هری. فاصله‌ت رو با من حفظ کن. من خاطراتم با تام رو به هیچکسی نمیدم. خاطره همونیه که قبلاً دادم.

هری که لحظه به لحظه احساس صمیمیت بیشتری می‌کرد گفت: اما هوراس... چیزی که میگی رو تو به دامبلدور دادی ولی اصلش نبوده. حالا باید به من بدی. اصل خاطره رو می‌خوام. همین حالا... همین جا....

- هری چرا صدات رو اینجوری می‌کنی؟ چرا... چرا داره رو من اثر می‌کنه؟ هری...

- آره هوراس... خودشه... از اولین باری که چشمت به من افتاد این رو حس کردی هوراس... می‌دونستی بالاخره این روز می‌رسه...

چراغ‌ها خاموش می‌شود و چند صفحه به جلوتر می‌رویم.

یکی دو ساعت از آن موقعیت می‌گذرد. هوراس در کلاس درس از خواب بیدار می‌شود و بعد از چند ثانیه لبخند، ناگهان همه چیز یادش می‌آید . از جا می‌پرد.
- ای وای! تأثیر معجون آبی بود! اِی تُف به این ژن پدرسوخته‌ی پاترها با این قدرت‌های خاصشون!! دادم رفت!!!

هری درحالیکه ویال خاطره‌ی خاص اسلاگهورن در جیبش جا خوش کرده بود و سر از پا نمی‌شناخت، به سرعت خود را به ورودی دفتر دامبلدور رساند. در مقابل تابلوی پسرک خندان ایستاد تا رمز را بگوید.

- اِم.. رمزش چی بود... اِم... موز بزرگ!

پسرک به نشانه اشتباه بودن رمز سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد.

- جوون چه پسری! شربت آبلیمو؟

باز هم در باز نشد.

- چهارراه مولوی؟ چهارراه مخبرالدوله؟ چهارراه بزرگ؟

همچنان تابلو از جایش تکان نمی‌خورد.

ناگهان دامبلدور از پشت سر هری آمد و رو به تابلو گفت:

- موز پلاستیکی!

در باز شد. هری برگشت و گفت: اِ پروفسور پس من اول تقریباً رمز رو درست گفته بودم. بریم تو اتاقتون که خیلی خوش خبرم.

آلبوس دامبلدور که گویی متوجه شده بود هری بی‌دلیل به دفترش نمی‌آید، همراه با او وارد شد.

بعد از بسته شدن در، هری نگاهی به چهره‌ی نورانی آلبوس انداخت و دوباره لبخندی شیطانی گوشه لبش شکل گرفت. احساس صمیمیت بسیار زیادی در او جریان داشت، به حدی که دامبلدور یک لحظه فکر کرد در بغل هری نشسته است.

- پروفسور شما الان نیم ساعتی هست که تو بغل من نشستید.

- اوه شت... باورم نمیشه.. چی شد الان؟

- هیچی پروفسور. یه لحظه از حال رفتید. من گرفتمتون. به خدا فقط همین بود.

حتی یک نفر از مدیرهای سابق هاگوارتز در تابلویش نمانده بود و همگی انگار که چیز ترسناکی دیده باشند آنجا را ترک گفته بودند.

دامبلدور لنگ‌لنگان به سمت قدح اندیشه می‌رود و ویال خاطره اسلاگهورنی را داخل آن می‌ریزد که هری به دستش داده بود.

- دیگه خیلی پیر شدم هری. حتی نمی‌تونم دو قدم درست راه برم. عوضش توی قدح اندیشه همه‌چیز نرماله. خم شیم؟

هر دو سر خم کردند و به خاطره طوفانی هوراس از ملاقاتش با تام ریدل نوجوان وارد شدند.

نقل قول:


تام ریدل به اتاق هوراس آمد و سوالاتی درباره جادوی سیاه دونیم کردن روح و نحوه ساختن جاودانه‌ساز پرسید و گفت که آیا می‌شود هفت بار این کار را کرد؟ و هوراس پشم‌هایش ریخت و گفت همون یک بار هم خیلی باید آدم پست باشه چه برسه به هفت بار و تام هم به او اطمینان خاطر داد که فقط از سر کنجکاوی پرسیده و برایش جالب بوده و قصد بدی ندارد.

هری به دامبلدور نگاه کرد و دستش را گرفت: اوه پروفسور، تا اینجا رو که قبلاً داشتیم. آماده‌ای قسمتی که ندیده بودیم رو ببینیم؟
دامبلدور دستش را از دست هری جدا کرد و گفت: هری تو خیلی مشکوکی. معلومه آماده‌ام. حواسم رو پرت نکن.

تام ریدل آماده بود از دفتر اسلاگهورن برود، اما اسلاگهورن صدایش کرد: تام... حالا که این اطلاعات ارزشمند رو بهت دادم. ازت می‌خوام یه چیزی رو برای من تست کنی.

تام مردد به نظر می‌رسید اما مشخص بود کنجکاوی‌اش گل کرده است: بفرمایید.

هوراس دو ویال از جیبش بیرون آورد، یکی آبی رنگ و یکی قرمزرنگ.

هری با دیدن ویال‌ها دوباره محکم دست دامبلدور را گرفت.
دامبلدور آهی کشید و گفت: باشه اگه دلت میخواد دستمو بگیر ولی به جای دیگه‌ای دست نزن هری. بذار ببینیم چی میشه.

همان توضیحاتی که به هری داده بود را به تام داد و تام هم که مشخص بود از قبل داستان سوراخ خرگوش را در یتیم‌خانه شنیده است، بدون معطلی ویال آبی را گرفت و سر کشید.

هری حاضر بود قسم بخورد یک لحظه سرخ شدن چشم‌های تام ریدل را دیده است. دهان دامبلدور هم باز مانده بود.

تام رو به اسلاگهورن گفت: اما من چیز خاصی حس نمی‌کنم پروفسور. حتماً قدرت درونی خاصی ندارم.

هوراس گفت: حتماً همینطوره پسرم. اوکی دیگه برو فکر کنم ساعت عبور و مرور دانش‌آموزها هم رو به اتمامه.

تام ریدل لبخندی شیطانی زد و از آنجا خارج شد.






یک لحظه بعد هری و دامبلدور در دفتر دامبلدور ایستاده بودند.

- پروفسور...

- یک لحظه چیزی نگو هری.. یعنی چی... اون معجون چی بود؟

هری که حالا دستش را دور کمر دامبلدور گرفته بود تا نیافتد، به کل فراموش کرد چه چیزی می‌خواهد بگوید. می‌شنید که دامبلدور دارد چیزهایی درباره علت تبدیل شدن ناگهانی تام ریدل به خطرناک‌ترین جادوگر سیاه دوران می‌گفت و تئوری‌هایی درباره ویال آبی‌رنگ مطرح می‌کرد، اما هری فکرش کار نمی‌کرد. انگار همه‌ی خون‌های بدنش در جایی غیر از مغز جمع شده بودند.


---------------------

در پایان سال ششم هری پاتر در هاگوارتز، نه مادام پامفری، نه متخصصینی که سنت مانگو به هاگوارتز فرستاده بود، هیچ‌کدام نتوانستند دلیل اپیدمی عجیبی که در هاگوارتز به راه افتاده بود را پیدا کنند. گویی نوعی بیماری ویروسی وجود داشت که باعث می‌شد از کوچک‌ترین دانش‌آموز تا پیرترین اساتید هاگوارتز، یکی یکی دچار فلج موقت و ضعف عضلات پا بشوند. این موضوع حتی روی بازی‌های کوییدیچ هم تأثیر گذاشته بود، به حدی که بازی‌ها به دلیل ناتوانی بازیکنان در نشستن روی دسته‌جارو لغو می‌شد. آخرین مورد مشاهده‌شده نیز هاگرید بود که با وجود جثه‌ی بزرگش، یک روز تمام لنگ‌لنگان کارهای نگهداری از جنگل و رسیدگی به امور هاگوارتز را انجام می‌داد.

خوشبختانه با پیگیری‌های دامبلدور و همکاری بی‌وقفه‌ی هوراس، بالاخره توانستند خنثی‌کننده‌ی معجون آبی‌رنگ را بسازند و به کمک سه‌وروس اسنیپ آن را یواشکی به خورد لرد ولدمورت بدهند تا قدرت‌هایش را از دست بدهد و شکست بخورد.


اسلاگهورن تنها کسی بود که راز بزرگ هری را می‌دانست اما هر بار می‌خواست یک ویال از معجون را به او بدهد، به خودش می‌آمد و می‌دید کار از کار گذشته است و مجبور است مثل دیگران یک روز تمام لنگ لنگان راه برود.

هری پاتر تا پایان عمر دراز خود، راز بزرگش را فاش نکرد. اگر جادوگران و ماگل‌ها متحد بودند، حتماً دانشمندان ماگل به جادوگران می‌گفتند که کمبود ویتامین B12 عامل اصلی ضعف عضلات، به‌ویژه عضلات پا، است و قدرت ویژه هری پاتر در جذب ناگهانی این ویتامین ارزشمند از اطرافیانش و استفاده از آن برای تقویت عضلات خودش بوده است.

دامبلدور هیچ‌گاه این راز را نفهمید و ایده‌ی دیگری داشت. به همین دلیل دیگر هیچ‌گاه هری پاتر را به دفترش راه نداد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/3/16 13:29:11
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 خرداد 1404 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیای شماره‌ی ۹۷، بدون کلمه‌ی نابخشودنی.
احساس
سوروس اسنیپ، همیشه نشان دادن هر نشانه‌ای از وجود این کلمه‌ی پنج حرفی را نشانه‌ی ضعف می‌دانست. فرقی هم نمی‌کرد این احساس چه باشد. عشق، غم، شادی یا خشم. شاید همین تلنبار کردن هر احساس شیرین و تلخی در وجودش، قلبش را بیمار کرده بود.

هر وقت لی‌لی می‌گفت باید کمی احساساتش را نشان دهد؛ او در حالی که می‌کوشید به عواطف حساس دوست دوران کودکی‌اش خدشه‌ای وارد نکند؛ می‌گفت:
- بروز دادن احساساتم، ممکنه به بقیه هم آسیب برسونه لی‌لی.

و لی‌لی هم کوتاه می‌آمد؛ نه چون قانع شده بود؛ بلکه چون می‌دانست سوروس از موضع خودش کوتاه نمی‌آید.

سوروس به تازگی از سر جلسه امتحان سمج بیرون آمده بود. حواسش، یکپارچه در خدمت برگه‌ی امتحانی بودند. مانند پرنده‌ای تشنه بود که با فهمیدن هر جواب درستش، سیراب می‌شد، ولی مدتی طول نمی‌کشید تا دوباره تشنه شود.
- نشانه‌هایی برای تشخیص گرگینه از گرگ بنویسید... همه نشونه‌ها رو نوشتم. امیدوارم اون قسمت مدل چشم که از کتاب "نیمه‌انسان‌ها" برداشتم برام نمره‌ی اضافه بیاره... کتاب معتبریه. خون آشام‌ها در کجا یافت می‌شوند...این رو هم درست نوشتم... این دیگه چی می‌خواد؟

سوروس رشته‌ی افکارش را برید و به جیمز پاتر نگاه کرد که با پوزخند می‌گفت:
- امتحان چطور بود اسنیولی جون؟

اخمی کرد. آنان او را در حال مطالعه‌ی چندباره یادداشت‌هایش در کتاب‌خانه دیده بودند و حالا می‌خواستند به تمسخرش بپردازند. آتش خشم در وجودش جوشید و تصمیم گرفت مثل آب یخ واکنش نشان دهد. ساکت ماند و فقط حسابگرانه غارتگران-اسم احمقانه‌ای که جیمز پاتر و رفقایش بر خودشان نهاده بودند.- را نگریست.

به آرامی قفسه‌ی سینه‌اش را مالید. سیریوس بلک پوزخندی زد.
- چی شده؟ قلب اسنیولی کوچولو درد می‌کنه؟

سوروس هرگز نمی‌فهمید چگونه ممکن است این موجود و ریگولوس خجالتی و آرام از یک پدر و مادر متولد شده باشند. به برودت گفت:
- فکر می‌کنم این یه مسئله‌ی شخصی باشه، بلک.

ناگه جیمز پاتر فریاد کشید:
- ایمپدمنتا!

بدن نحیف سوروس، مانند چوب خشک شد. نمی‌توانست حرکت کند. چوبدستی‌اش هم چند متر آن‌ورتر افتاده بود. تا جایی که می‌توانست، شرطلسم‌های مختلف بر زبان راند؛ لیکن بی‌فایده بود. قلبش با تمام قدرت به سینه‌اش مشت میزد و دردش را افزایش می‌داد.

جیمز پاتر با لحنی تحقیر آمیز گفت:
- باید دهنت رو بشوریم. اسکورجیفای.

نفس سوروس بند آمد. حتی قادر نبود نفس بکشد. درد سینه‌اش زبانه می‌کشید و احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است از حال برود که ناگهان فرشته‌ی نجات الهی در قالب لی‌لی اونز از راه رسید.
- ولش کن پاتر!

جیمز پاتر با همان حالت همیشگی که گویا می‌گفت:" همه بدن من و رفقام و مخصوصا خودم خوبیم." موهایش را به هم ریخت.
- اگه با من بگردی ولش می‌کنم اونز! قبول کن دیگه. قول میدم دیگه هیچ وقت روی اسنیولی چوبدستی بلند نکنم.

چهره لی‌لی از خشم همرنگ موهایش شد.
- اگه فقط تو و ماهی مرکب غول‌آسای دریاچه تو دنیا مونده باشین هم من با تو نمی‌گردم! اون رو ول کن تا طلسمت نکردم!

جیمز آهی کشید و گفت:
- اطاعت.

سپس رو به سوروس که قادر به تنفس نبود و می‌کوشید خود را قوی نگه دارد گفت:
- شانس آوردی اونز اینجا بود اسنیولوس.

سوروس می‌خواست ناسزایی بگوید؛ اما حرفش را خورد و در عوض به لی‌لی گفت:
- متشکرم.

و سپس از حال رفت.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1404 04:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دنیای موازی 160114 - معامله‌ی کلفت - قسمت اول


رون ویزلی تازه سال دومش را در هاگوارتز آغاز کرده بود. پیش از شروع سال تحصیلی، او به لطف گالیون‌های دست‌نخورده‌ی پدرش آرتور ویزلی در خزانه‌ی خانوادگی ویزلی‌ها در گرینگوتز، نه‌تنها به کل از نوک کفش تا نوک سرش را با جدیدترین لباس‌های برندهای معتبر ایتالیایی نونوار کرده بود، بلکه یک چوبدصتی خوش‌نقش و دو ست کامل جاروی نیمبوس 2001 با لبه‌ای از جنس طلا و سفارشی‌سازی‌شده نیز برای خود گرفته بود. آیا او عضو تیم کوییدیچ گریفیندور شده بود؟ نه. همه‌ی این کارها برای پز دادن بود.

هری: رون رون. بیدار شو. اگه به موقع به کلاس مک‌گوناگال نرسیم...
رون که از قبل بیدار بود حرف هری را کامل کرد: ... قول داد ما رو به یه جفت تخم اژدها تبدیل کنه. آره آره یادمه. چشم به هم بزنی آماده می‌شم.

هری درگیر فرو کردن پا در جوراب‌های نازک‌شده‌اش بود اما رون با فشردن دکمه‌ی آماده‌کن جادویی‌اش که اوایل تابستان از فرانسه برایش فرستاده بودند در کسری از ثانیه مسواک‌زده، موشانه‌شده و در لباس‌های اتوخورده حاضر و آماده بود.

هری با حسرت به او نگاهی انداخت و گفت: می‌خوای تو زودتر برو...

رون لبخندی مهربان به دوست بی‌پدرومادرش تقدیم کرد و با تکان چوبدصتی به هری کمک کرد زودتر آماده شود.

صدایی از پایین شنیده شد: پسرا؟! یکی‌تون گم شه بیاد پایین مشقشو بده من کپ بزنم. اصلاً یادم نبود مشق داریم.

رون از بالا جواب داد: هرماینی صد بار بهت گفتم تکالیفت رو تا دقیقه نود عقب ننداز عزیزم. من می‌دونستم باز هم اینطوری می‌شه، از قبل دو سری تکلیف نوشتم. فقط مال تو یه کم مختصرتر و با کمی غلط و غلوطه که طبیعی باشه. مک‌گوناگال بفهمه تقلب کردیم از جاهایی ما رو دار می‌زنه که خودمون هم نمی‌دونستیم داریم.

هرماینی که خیالش راحت شده بود اما حوصله نداشت مسواک بزند، فقط موهای وززش را کمی جابجا کرد و کیف شل و ولش را روی دوش انداخت و به سمت خروجی تالار گریفیندور به راه افتاد تا آن دو هم به او برسند.

---------------------------
بعد از کلاس تغییرشکل، چند ساعتی وقت اضافه داشتند. به‌عنوان سال دومی اجازه نداشتند به هاگزمید بروند یا اصلاً از زمین‌های هاگوارتز فاصله بگیرند. برای همین هم تصمیم گرفتند خود را به کلبه‌ی هاگرید برسانند تا ببینند جدیداً کجا رفته و چه کرده.

همانطور که انتظار داشتند، هاگرید در کلبه نشسته بود و مطمئن از اینکه به او سر خواهند زد، چای آماده کرده بود.

رون گفت: هاگرید کجا بودی؟ چند روزه نیستی.

هاگرید دستی به چانه‌ی بی‌ریش و شش‌تیغش کشید و گفت: اتفاقا می‌خواستم با خود تو صحبتی داشته باشم.

هری با تعجب پرسید: چی ... چی شده هاگرید؟

هاگرید بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب: اِمم... راستش دامبلدور من رو فرستاده بود به یه مأموریت خیلی مهم.

هرماینی گفت: خُب این مأموریت چه ربطی به رون داره؟

هاگرید نفس عمیقی کشید و گفت: خُب من قرار بود یه نفری رو از قصر ویزلی‌ها تعقیب کنم. شما هم حتماً دیدینش، الکس...

هرماینی گفت: آهان همون الکس سیاه، برده‌ی ویزلی‌ها که وقتی رفته بودن مصر پیش بیل، تو مسابقه شرط‌بندی دوئل دو اژدها جنوب مصر برنده شده بودن. همون الکس رو می‌گی؟

هری گفت: هرماینی این درست نیست که کلمه‌ی "برده" رو استفاده کنی... الان دیگه برده‌داری رسمیتی نداره...

هرماینی جواب داد: واا.... خب چه اشکالی داره. کار میکنن جای خواب و غذا هم گیرشون میاد.

رون اخم‌هایش را در هم کرد و گفت: بچه‌ها یک دقیقه حرف نزنید بذارید ببینم هاگرید چی می‌گه. تو برای چی الکس رو تعقیب کردی؟ اصلاً الکس مگه از قصر ما بیرون رفته؟

هاگرید با نیش باز گفت: اوه بله... برای اینکه من رو نبینه مجبور بودم به شکل‌های مختلف خودم رو استتار کنم. شنل نامرئی دامبلدور فقط نصف من رو می‌پوشوند. باورت نمیشه مردم وقتی می‌دیدن کمر به پایین بدون بالاتنه تو خیابون قدم می‌زنه جیغ می‌کشیدن و فرار می‌کردن. خوشبختانه الکس هیچ کدوم از اینها رو متوجه نشد و یکراست رفت همونجایی که از اول میخواست بره.

هری پرسید: چرا دامبلدور ازت خواست بری دنبالش؟ یعنی مشکوک شده بهش؟

هاگرید جواب داد: آره. من اون رو تا یه میخونه چند تا کوچه اون‌طرف‌تر تعقیب کردم. اونجا توی میخونه الکس با لوسیوس مالفوی قرار داشت. باورتون می‌شه؟ لوسیوس مالفوی! هه!

رون، هری و هرماینی با هم فریاد زدند: لوسیوس؟!!

هاگرید گفت: آره. تازه جالب‌تر هم میشه. لوسیوس یه کیسه پر از گالیون به الکس داد!

هری گفت: اما مالفوی‌ها که خیلی وضعشون خرابه! تا چوبدصتی بچه‌هاش رو هم از صندوق حمایت از فقرا وام گرفته!

هاگرید هیجان‌زده گفت: دقیقاً قسمت عجیبش همینه. لوسیوس این پول رو از یه غریبه گرفته تا یه معامله رو با کلفت ویزلی‌ها جوش بده. رون... باید هر چه زودتر این موضوع رو بهت می‌گفتم. این کلفت، این خانوم سیاهپوستی که اسمش رو گذاشته الکس، از لوسیوس مرگخوار پول گرفته تا توی خونه شما یه کارایی بکنه....

رون شانه بالا انداخت و گفت: مطمئنم پدر و دامبلدور یه فکری به حالش می‌کنن.

هرماینی ضربه‌ای محکم به پس کله‌ی رون زد و گفت: احمق داره میگه از مرگخوارا پول گرفته یه حرکتی توی خونه‌تون بزنه. آسوده نشستی اینجا؟

هاگرید با یک سیس آشنا و کلیشه‌ای گفت: اوه نباید اینها رو به شما می‌گفتم.

----

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/3/11 4:39:57
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1404 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
Earth 42




بخش دوم



نور. یا شاید چیزی شبیه به آن. چیزی میان تشعشع و توهم. جهان می‌پیچید، مثل پارچه‌ای که ناگهان در باد فرو می‌افتد. زمان دیگر معنا نداشت و سالازار برای نخستین بار، پس از سال‌ها زندگی در نظمی آهنین، با چیزی مواجه شد که نمی‌توانست آن را کنترل کند. انتقال از جهانی به جهان دیگر، همچون عبور از لایه‌های ذهن بود. هر لحظه‌ای که از تونل میان‌جهانی می‌گذشت، گویی خاطره‌ای مبهم از گذشته‌اش را ورق می‌زد اما در شکلی دیگر، چهره‌ای دیگر، نتیجه‌ای دیگر.

او با همه‌ی دانشش، آماده نبود برای این بی‌ثباتی. چون هر آنچه در دنیای خود ساخته بود، نظم، قدرت، ترس، مرزها، در این مکان در حال تکه‌تکه شدن بود. و بعد، ناگهان، سقوطی بی‌صدا. نه با ضربه، نه با شوک. فقط حضور. و سالازار، در میان انبوهی از مه نیمه‌طلایی، چشمانش را گشود.

جهانی که مقابلش ایستاده بود، هاگوارتز بود. اما نبود.

دیوارهای آشنا اما سبزپوش‌شده از گیاهانی که حتی در دنیای خودش هم نادر بودند. قلعه‌ای که از دل زمین جوانه زده بود، نه سنگی و سرد، بلکه زنده، نرم و تنیده در طبیعت. هاگوارتز این دنیا نفس می‌کشید. هوایش شیرین‌تر بود، زمان آرام‌تر حرکت می‌کرد و حتی جادو در اینجا طنین متفاوتی داشت. بیشتر زمزمه بود تا فرمان. قدرت در این دنیا فریاد نمی‌زد، نجوا می‌کرد. شاگردانی که از کنار او عبور می‌کردند، چشم‌هایشان برق می‌زد. نه از ترس، بلکه از کنجکاوی. لباس‌هایشان ساده‌تر بود اما در طراحی‌شان اثری از نمادهای قدیمی‌تر دیده می‌شد. انگار در این دنیا سنت‌ها فراموش نشده بودند، بلکه بازتعریف شده بودند. دیوارها پر از خط‌هایی بود که گویی با دست کشیده شده بودند، طرح‌هایی که بیشتر به نقاشی شمن‌ها شباهت داشت تا معادلات خشک طلسم‌نویسی.

سالازار قدم زد. هر گام او، خاطره‌ای بود از جهانی دیگر که با این یکی تضاد داشت. سکوتی در دلش جریان داشت، نه به‌خاطر آرامش، بلکه از شوک تفاوت. او در این دنیا غریبه بود، نه به‌خاطر ناآشنایی‌اش با محیط، بلکه چون جادو اینجا شکل دیگری داشت. در این دنیا قدرت ابزار کنترل نبود، رابطه بود.

او وارد تالار اصلی شد. تالاری باشکوه اما گرم، بدون آن عظمت سنگی و هراس‌انگیز دنیای خودش. سقف بلند بود اما از آن خوشه‌های کریستالی آویزان بود که نور طبیعی را شکسته و به هزار رنگ در فضای اتاق پخش می‌کرد. صداهای شادی‌آور از انتهای سالن می‌آمدند، جایی که استادان با دانش‌آموزان در حال گفت‌وگو بودند. هیچ پرده‌ای، هیچ حفاظی، هیچ فاصله‌ای میان قدرت و آموختن وجود نداشت. در مرکز تالار، تندیسی دیده می‌شد. مردی با ردا، چوب‌دستی به دست، اما چهره‌اش آرام بود و نگاهش مهربان. تندیسی از خود او. سالازار اسلیترین. اما نه همان کسی که در دنیای خودش ترس را با نامش عجین کرده بود. این‌جا، او را با لبخند به خاطر می‌آوردند. لحظه‌ای مکث کرد. درونش چیزی تکان خورد. نه درد، نه حسرت. بلکه سؤالی. آیا این تصویر از خودش، اشتباه بود؟ یا شاید تصویری بود که می‌توانست باشد؟

در دوردست، صدای زنگ جادویی کلاس پیچید و زمین برای لحظه‌ای نفس کشید. این‌جا همه‌چیز زنده بود. حتی سنگ‌ها. حتی سکوت. سالازار حس کرد که این دنیا با او حرف می‌زند، نه با کلمات، بلکه با حضورش. و چیزی در درونش، بعد از سال‌ها، کمی گرم شد. اما این فقط آغاز بود. هنوز با او دیدار نکرده بود. با خودش. آن نسخه‌ای که در این جهان زندگی می‌کرد. نسخه‌ای که برخلاف او، شاید هنوز ایمان به نور داشت. شاید هنوز باور داشت که دل می‌تواند بدون زره، زنده بماند...

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 05:30
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دنیای موازی 44656 - سرقت بزرگ


آلستور مودی چشم باباقوری‌اش را به کشی جادویی بسته و آن سر کش را دور انگشت وسط گره زده بود و مثل لات‌های کوچه‌های پرحاشیه‌ی لندن آن را می‌چرخاند و می‌گرداند.

اگر شرایط عادی بود با خود می‌گفتی احتمالاً کشیک می‌دهد تا اگر مأمور یا کارآگاهی آن طرف‌ها ظاهر شد بتواند فوراً دوستانش را خبر کند تا پراکنده شوند. اما آنجا کوچه کانترن بود و جادوگری با ظاهر غلط‌انداز او نرمال به حساب می‌آمد.

آلستور مدت‌ها بود غذا نخورده بود و با اندک درآمدی که داشت فقط توانسته بود شکم سه تا از زن‌هایش را سیر کند - آن هم به این خاطر که هر سه همزمان وضع حمل کرده بودند و بچه شیر می‌دادند - اما زن چهارمش نیز مثل خودش گرسنه مانده بود و معنایش این بود که فعلاً اگر پای چلاقش را به خانه زن چهارم می‌گذاشت، با ماهیتابه خالی داغ بر صورت از او پذیرایی می‌شد. دیگر حتی چوبدستی دراز و گره‌دارش نیز برای حفظ او از آسیب جذابیتی نداشت.

دقایقی به همین منوال گذشت و چشم جادویی آنقدر دور انگشت آلستور تاب خورد تا سر خودش گیج رفت و تصمیم گرفت تخم چشم را به جایش در صورت برگرداند.

- خوب دیگه کم کم وقتشه بریم ببینیم امروز چی کاسب می‌شیم.

لنگ‌لنگان راهش را به سمت کوچه گایادون و از آنجا به میخانه قابلمه سوراخ‌سوراخ باز کرد. هنوز مغازه‌ای باز نشده بود و در میخانه هم خبری از مشتری نبود. تنها یک ماگل بیرون در میخانه، در دنیای ماگل‌ها انتظارش را می‌کشید. همانطور که به صاحب میخانه چشم‌غره می‌رفت از در منتهی به خیابان‌های لندن خارج شد.

ماگل موردنظر پسر موقرمز قدبلندی بود که ظاهراً یک گوشش را در حادثه‌ای دلخراش از دست داده بود. با دیدن آلستور سریع شروع به حرف زدن کرد:

- کجایی مَشتی یه ساعته ما رو اینجا کَشتی.

- کَشتی یا کاشتی؟

- بذار قافیه رو بسازیم، بهتر از اینه که به دنیا ببازیم.

آلستور از پایین تا بالای پسرک را نگاهی انداخت و از چشمانش می‌شد رکیک‌ترین الفاظ آماده‌شده پس ذهنش را خواند.

- خُب محل مورد نظر مشخصه؟ قراره از کجا دزدی کنیم؟ خونه یه آدم پولدار؟ جواهرفروشی؟ طلافروشی؟ عتیقه‌فروشی؟

- نگرانش نباش داش، زود زود میرسیم به جاش.

- پسر تو خودتی یا داداش دوقلوتی؟ دیروز اینقدر شعر تحویلم نمیدادی. یالا برنامه رو بگو بریم کار رو در بیاریم.

پسرک کمی سرش را خاراند و با چند ثانیه تعلل گفت:

- من داداش دوقلوشم. چشم به هم بزنی جفت پا تو گلوشم.

- پسرجان فقط قافیه درآوردن که مهم نیست. باید معنی هم بده.

- معنی مهم نیست جیگرطلا، زندگی همینه شادی و بلا.

آلستور نفس عمیقی کشید و گفت:

- پس %؟$&*؟ دهنت!

پسرک چند قدم از او فاصله گرفت و نگاهی به %؟$&*؟ آلستور کرد که بیرون آورده و به سمت او گرفته بود.

- اون... اونو سمت من نگیر...

- ها چی شد ذوق شاعریت کور شد؟ الان چی میخوای با "نگیر" هم‌قافیه کنی؟ ها جرئت داری بگو! بگو تا با همین %؟$&*؟ تبدیلت کنم به راسو!

- حاجی من غلط کردم. ببخشید دیگه شعر نمیگم. بریم بریم داداشم دم در بانک منتظرمونه. این ماسک رو هم بزنید به صورتتون که شناسایی نشید.

- من نیازی به ماسک ندارم. مخفی هستم مخفی.


ده دقیقه بعد هر دو به بانک مورد نظر ماگلی رسیده بودند. آلستور چوبدستی گره‌گره و خاردارش بالا و آماده نگه داشته بود. فقط به یک چیز فکر می‌کرد. پول‌های ماگلی بی‌ردونشانی که از بانک‌ها یا خانه پولدارها می‌دزدید و بدون اینکه دولت جادوگری بتواند ردشان را بزند در گرینگوتز به گالیون و سیکل و نات تبدیل می‌کرد و بالاخره می‌توانست تا مدت‌ها شکم خودش و عائله‌اش را سیر نگه دارد.

ظاهراً بانک هنوز باز نشده بود و فقط یک نگهبان بیرون آن ایستاده بود. چوبدستی را به سمت نگهبان گرفت و با طلسم فرمان کاری کرد آنها را نبیند. بعد رو به در گرفت و با یک آلاهومورای ساده قفل آن را گشود.

هر سه به درون بانک شتافتند.

در سالن اصلی چندین باجه قرار داشت اما پشت هیچ‌یک از باجه‌ها مأموری نبود. یک راست به انتهای سالن اصلی و به راهروی پشتی آن رفتند.

آلستور جلوتر می‌رفت و دو برادر پشت سرش می‌آمدند.

- حاجی بهترین بانک لندن آوردمتون.

آلستور برگشت و گفت:

- خفه شید. اینجا فقط منم که صدام شنیده نمیشه و نامرئی‌ام. شما دو تا ...

- باشه باشه فهمیدیم. هییسسس

در انتهای راهرو به دری رسیدند که رویش نوشته بود "مخزن اصلی"

- آخ جونمی جون رسیدیم به مخزن اصلیش. حاجی آلستور خدایی ذوق داره اینجوری نگام نکن. پسر غذای یه سالمون تأمینه دیگه.

- آره داداش ما دیگه بعد از این هر شب سر سیر رو بالش میذاریم.

آلستور آلاهومورای دیگری خواند و هر سه وارد مخزن اصلی شدند.

----------
----------
----------

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای فریاد خشم آلستور بر سر دوقلوها شنیده شد:

- احمقااااا این چه کثافتیه!!! این ... چه... کثافتیه!!!!!!!!

چند لحظه بعد سروصدای افتادن چیزی سنگین به گوش رسید.

- پسره‌ی احمق چرا از قفسه‌ها آویزون شدی! همش ریخت رو سر و صورتم.. .اهههه ههخخخخخ تُفففففف

آلستور به سرعت از در خارج شد و قبل از اینکه چوبدستی‌اش را تکان بدهد و آپارات کند، سر و صورتش را دست کشید و مایع لزج و چسبناکی را که از زیر گردن داشت وارد یقه‌اش می‌شد تا جایی که می‌توانست پاک کرد و چند ناسزای غیرقابل تکرار نیز نثار دو برادر ماگل احمق کرد.

بعد از غیب شدن آلستور، دو برادر با کیسه پر از چیزهایی که از مخزن دزدیده بودند خارج شدند و قبل از آنکه اثر جادوی روی نگهبان دم در از بین برود، به دل خیابان دویدند و شاد و خوشحال از اینکه خوراک ماه‌های پیش روی خود را از آن بانک دزدیده‌اند، در دوردست‌ها غیب شدند.

درست حدس زدید. بانک مد نظر اصلاً بانکی نبود که آلستور در ذهن داشت. اصلا آنجا پولی نگه نمی‌داشتند که نیاز به سیستم‌های امنیتی و نگهبان‌های مسلح باشد. آنجا بانکی بود که با همه‌ی بانک‌های دیگر یک تفاوت اساسی داشت. آنجا در شیشه‌ها و ظرف‌ها و حتی کیسه‌های مخصوص از 10 میلی‌لیتر تا حتی نیم لیتری مایعی بسیار حیاتی نگه می‌داشتند تا در روز مبادا استفاده کنند. هزاران انسان فداکار و هزاران شهروند انسان‌دوست روزانه به آنجا مراجعه می‌کردند تا مخزن بانک همیشه پر بماند. پر از آن مایع بدبو اما ارزشمند.

سردر ساختمان مشخص بود: بانک خون لندن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین

زمین 696- قسمت دوم


تام ریدل با یک‌دست عینکش را از روی صورتش برداشت و روی مبلمان چرمی سیاه‌رنگی که مقابل میز کارش بود نشست. بعد دستش رو روی مبل کناری کشید و ولدمورت را نیز به نشستن دعوت کرد.

ولدمورت که بسیار آشفته‌تر از پیش بود، روی مبل سقوط کرد. سرش را به عقب تکیه داد و آبشار موهای خرمایی‌اش رو روی چرم سیاه مبل ریخت. درحالی‌که ژست مدل‌های کلوین کلاین هم به‌پای جذابیتش نمی‌رسید، با صدای گرفته پرسید:
- پدر... آه... پدر... چطور تونستی چنین چیزی رو ازم پنهان کنی؟

تام ریدل بزرگ اخمی به پیشانی‌اش انداخت، دست راستش را روی دست چپش کشید و انقباض عضلات سرشانه‌اش را به نمایش گذاشت. حتی در این موقعیت که تام ریدل خجالت کشیده بود هم عضلاتش برجستگی خودشان را داشتند و احساس خوبی را به بیننده انتقال می‌دادند. البته این موضوع در مورد ولدمورت صدق نمی‌کرد؛ چون خودش خدای جذابیت بود و پدرش خدای قبلی به شمار می‌آمد و هیچ خدایی، خدای قبل از خودش را تأیید نمی‌کند.

تام ریدل آهی کشید و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. انگار که می‌خواست چیزی را به‌خاطر بیاورد.

- یادمه 19 سالم بود... اونقدری خوشگل بودم که میگفتن خدا بیسته و تام نوزده است... اون موقع هنوز اولای دانشگاه بودم و پدربزرگت هم زنده بود... خیلی خوب یادمه... یه روز خیلی خسته از دانشگاه اومدم خونه. پلیور سفید مورد علاقه مو پوشیده بودم و موهام مثل الان بلند بود. داشتم میرفتم تو آشپزخونه که از خدمتکارها بخوام یه چیزی برام درست کنن. در آشپزخونه رو باز کردم و درست زمانی که میخواستم وارد آشپزخونه بشم، یه خدمتکار با سینی پر لیموناد بیرون اومد و بهم خورد. همه اون لیموناد ها روی پلیور مورد علاقه ام ریخت و کثیفش کرد... سرمو بالا آوردم و دیدم چیزی روبروم نیست و بعد سرمو پایین اوردمو دیدمش... قدش تا کمرم میرسید... یعنی قد مورد علاقه ام... موهای زرد عقدی اش رو خیلی خوشگل درست کرده بود و با اون چشمهایی که اندازه کف دستم بزرگ بودن بهم نگاه میکرد... صورتش فوق‌العاده معصوم بود و منم از چیزهای کوتاه و گرد و معصوم خوشم میومد...

- پدر... عاشقش شدی؟

- اره پسرم... اول از قدش خوشم اومد و بعد عاشق همه چیش شدم... مهربون بود و همش ازم میپرسید دختر خوبیه یا نه. نظر من خیلی براش مهم بود. خارجی بود و ثرکیه ای رو درست حرف نمیزد، ولی من از زبونش همه چی رو میفهمیدم و به کلمات احتیاجی نداشتم...

تام ریدل آهی کشید و حرفش را متوقف کرد. ولدمورت با بی‌قراری روی صندلی جابه‌جا شد و صدای صندلی را در آورد. بعد چند بار دیگر هم تکان خورد که پدرش بداند صدای مورد نظر صدای چرم بوده و علاوه بر قیافه‌اش روده‌هایش نیز جذاب و لاکچری هستند.

- باهم ازدواج کردین؟

- بله پسرم... به دور از چشم پدربزرگت، یه آپارتمام توی اون سر شهر براش خریدم و زندگی مونو شروع کردیم... من شروع کردم به کارکردن که مستقل بشم و بتونم وینکی خوبمو به پدرم معرفی کنم... ولی... پدربزرگت متوجه چاقی دور شکمم که چاقی ازدواج بود شد و وینکی رو پیدا کرد... اون موقع وینکی حامله بود...

- پدر بزرگ بهش پول داد؟ کتکش زد؟

- نه... فقط بهش گفت وینکی دختر خوب نبود. وینکی هم خوب بودن اصل زندگیش بود، دچار بحران شد و تو رو همونجا زایید... بعد پدر بزرگت راضیش کرد که اگر منو ترک کنه، دختر خوبی میشه و وینکی... اولین عشق زندگیم... من رو با تو تنها گذاشت... بعد بلافاصله مروپ رو برام گرفتن و خب مروپ اگرچه قد بلند بود ولی خوب بلد بود ادای قد کوتاها رو دربیاره و من دوباره عاشق شدم. اون تو رو به عنوان پسرش قبول کرد و واقعاً هم مثل پسر واقعی‌اش بزرگت کرد...

ولدمورت خم شد و سرش را میان دست‌هایش گرفت. باورش نمی‌شد. آن زنی که سال‌ها مادر صدایش زده بود، مادر واقعی‌اش نبود. احساس میکرد تمام زندگی‌اش در زر ورقی از دروغ پیچیده شده است. مروپ را دوست داشت. او واقعاً برایش زحمت کشیده بود.

در همان لحظه، در اتاق ناگهان باز شد و مروپ وارد اتاق شد. زنی بود قدبلند، بور و بی‌نهایت زیبا. موهای بلندی داشت و آن‌قدر خوش‌تیپ بود که در خانه هم کفش پاشنه‌بلند 8 سانتی‌متری و ماکسی قرمزی رنگی پوشیده بود. او همیشه جواهرات گران قیمتی می‌پوشید و در تمام اوقات شبانه‌روز آرایش ملایمش را داشت. اگرچه خود مروپ جز زن تام ریدل بودن منصب قانونی نداشت؛ همه او را خانم‌رئیس صدا می‌زدند و همه می‌دانستند که موفقیت تام ریدل به‌خاطر راهنمایی‌ها و رهبری‌های اوست. در حقیقت تام ریدل جز نگهداری عضلات سرشانه و خوشگل بودن، استعداد اقتصادی نداشت و همه سرمایه‌گذاری‌ها و کارهای مربوط به کارخانه‌های ریدل توسط مروپ انجام می‌شد.

مروپ بعد از آن ورود طوفانی، مقابل آن دو ایستاد و گفت:
- ولدمورت... من از پشت در شنیدم پدرت بهت چی گفته... و همشون درستن... ولی یه چیزی هست که پدرت نمی دونه... تو... تو پسر تام نیستی!

- چی؟

ادامه دارد...



گلرت گرینوالد عزیز... این دو قسمت ما را با نقدی مستفیض می‌نمایی؟
خوشحال خواهیم گشت.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1404 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیای 696


هوای شهر لوبیاپلو در ثرکیه بارانی بود. ابرهای سفید آسمان را پوشانده بودند و گهگاهی رعدوبرق پر صدایی شهر را می‌لرزاند. شهر مشرف به دریای بنفش بود و موج‌های دریا به‌خاطر باد، محکم به ساحل سنگی می‌خوردند و به شهر سیلی می‌زدند.
انگار شهر هم احساسات ولدمورت را می‌دانست و او هم خشمگین بود.

ولدمورت، مردی در آستانه 40 سالگی و بسیار موفق بود. از سن کم وارد بازار شده بود و بسیار خلاقانه سرمایه پدرش را مدیریت کرده بود. او که حس ششمی خاصی در اقتصاد داشت، در پروژه‌های درست سرمایه‌گذاری کرده و به‌سرعت رشد کرده بود. اکنون دیگر کارخانه‌های خودش را داشت و سال‌ها بود که مستقل از پدرش کار میکرد. البته موفقیت‌های ولدمورت تنها در زمینه‌های کاری نبود. او قدبلند پدرش را به ارث برده بود و با روزانه 6 کیلومتر دویدن و برنامه باشگاهی منظم هیکلی بسیار ورزیده داشت. خوش‌اخلاق و مهربان بود و همه او را دوست داشتند. این مرد بزرگ، این اسطوره شهر، تنها یک نقص داشت. تنها عیب او قلب مهربان و زودباورش بود.

در آن هوای ابری ولدمورت پشت پورشه آلبالویی‌اش نشسته بود و با سرعت 570 کیلومتر بر ساعت در اتوبان یالمیم می‌راند. پیرهن سفید مردانه‌اش، عضلات سیکس پکش را به نمایش گذاشته بود و در کنار قیافه عصبانی‌اش، جذبه مردانه‌اش را چندین برابر میکرد. یک‌دستش را روی فرمان گذاشته بود و دست دیگرش میان موهای خرمایی پرپشتش بود و مدام آن‌ها به عقب می‌داد. صفحه ساعت گران‌قیمتش، با هر چرخش فرمان برق می‌زد و ساعت 7 و 34 دقیقه بعدازظهر را نشان می‌داد.

بالاخره به مقصد مورد نظرش رسید و با چرخشی جانانه رو آسفالت خط انداخت و روبروی عمارت پدرش ماشین را پارک کرد. با عصبانیت پیاده شد و در ماشین را محکم به هم کوبید. چند لحظه چشم‌هایش را ریز کرد و به عمارت تماماً سفید و بسیار بزرگ روبرویش خیره شد. دعا کرد چیزی که فکر میکرد درست نباشد.

به سمت در خانه رفت و پس از اسکن صورتش توسط زنگ در هوشمند، وارد باغ جلوی خانه شد. معماری این ساختمان بسیار منحصربه‌فرد بود. باغی پر از درختان سیب و پرتغال مقابل عمارت بود که راهروی سنگ‌فرش‌شده‌ای از میانش رد می‌شد و از در ورودی به ساختمان می‌رسید. علاوه بر درختان در همه جای باغ گله‌ای بسیار زیبایی در نظمی فوق‌العاده کاشته شده بودند و زیبایی باغ را چندین برابر می‌کردند.
دامبلدور، باغبان پیر باغ، در حال روشن‌کردن چراغ‌های باغ بود که ولدمورت را دید. بر طبق عادت، آغوشش را برای ارباب جوان باز کرد؛ ولی ولدمورت بدون کمترین توجهی از کنارش رد شد و به سمت عمارت رفت. دامبلدور که از دیدن عصبانیت ولدمورت بسیار تعجب کرده بود ارباب جوان را صدا نزد. با گونه‌هایی که قرمز شده بود، آب‌دهانش را از ابهت ولدمورت قورت داد و نفس‌زنان به سمت دستشویی به راه افتاد.

ولدمورت به عمارت رسید و در شیشه ایی را باز کرد و به خدمتکاری که به استقبالش آمده بود تشر زد.
- پدرم تو اتاقشونن؟

خدمتکار با ترس سرش را به نشانه تایید تکان داد.

ولدمورت درحالی‌که صدای برخورد کفش‌های ورنی‌اش روی سرامیک‌های طلایی خانه می‌پیچید، از پلکان مارپیچی بالا رفت و مستقیماً به سمت بزرگ‌ترین اتاق خانه، یعنی اتاق کار پدرش رفت. اگرچه بسیار آشفته و عصبانی بود؛ اما ادب را فراموش نکرد و ابتدا در زد.

صدای زمخت پدرش را از پشت در شنید.
- بیا تو پسرم.

ولدمورت وارد اتاق شد. پدرش، تام ریدل بزرگ، مردی سالخورده اما با هیکلی بسیار ورزیده و بی‌نهایت جذاب بود. عضلاتش با بالارفتن سنش، کوچک‌ترین کاهشی نیافته بود و شانه‌های پهن و بازوهای ورزیده‌اش درست مثل جوانی‌اش جذاب بود. موهای خاکستری بلندش بر حسب عادت به سمت چپ شانه شده بود و سبیل بزرگ و مرتبش، مردانگی صورتش را تکمیل میکرد. او هم پیراهن سفید تنگی پوشیده و پشت میز چوبی بزرگش در مقابل سیلی از کاغذها نشسته بود. پشت سرش، سراسر شیشه بود که مشرف به باغ بود و دامبلدور که با چهره آسوده و شلوار خیس از دستشویی برمی‌گشت را نشان می‌داد.

ریدل که در حال خواندن کاغذی بود، سرش را بالا آورد و عینک فوق جذابش را پایین داد و پرسید:
- چیزی شده پسرم؟

ولدمورت درحالی‌که صدایش می‌لرزید گفت:
- پدر... بهم بگین این راست نیست...

ریدل لبخند کجی زد و نگاهی به هیکل ورزیده پسرش انداخت و گفت:
- پسرم... دامبلدور خیلی پیره و شاید گاهی یکمی حالش بد بشه ولی خب تو که خوبی. مشکل چیه؟

ولدمورت این بار داد زد.
- پدر... مشکل من عمو دامبل نیست! مادرمه!... پدر مادر من کیه؟

تام ریدل از صندلی اش برخاست و از پشت میز بیرون آمد.
- چی میگی ولدمورت؟

ولدمورت یک قدم به سمت پدرش برداشت و گفت.
- دیشب... پیش دابی بودم و دعوامون شد... یک دفعه برگشت و بهم گفت... که مروپ مامانم نیست! گفت مدرکم داره... فکر کردم داره دروغ میگه ولی یه شناسنامه نشونم داد! شناسنامه من! من پسر کی ام پدر؟... مادر من... مروپه... نه؟

ریدل لرزید. بلاخره آن روز فرارسیده بود. روزی که باید حقیقت را به پسرش می‌گفت. سخت بود؛ ولی او سال‌ها خودش را برای این کار آماده کرده بود.

- ولدمورت... پسرم... مادر تو مروپ نیست! مادرت... وینکیه! همون خدمتکاری که سالها پیش عاشقش شدم... قبل اینکه مادرت به زندگی ام بیاد... بیا بشین... باید برات یه چیزهایی رو تعریف کنم...


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 22:29
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دنیای 34 - هری پاتر و شروع تازه



همه به هری افتخار می‌کردند. او نه تنها یک قهرمان بود، بلکه نماد امید و شجاعت برای نسل‌های آینده جادوگران به شمار می‌رفت. فداکاری‌های او و دوستانش، هرمیون گرنجر و رون ویزلی، در طول این سال‌ها به وضوح نشان داد که چگونه با وفاداری و رفاقت توانستند بر تاریکی غلبه کنند. قربانی شدن یکی از بزرگ‌ترین جادوگران تاریخ، آلبوس دامبلدور، که به عنوان معلم و راهنمای هری عمل کرده بود، یادآور این واقعیت بود که حتی بزرگ‌ترین‌ها نیز در مقابل نیروهای شر آسیب‌پذیر هستند. با از بین رفتن جاودانه‌سازهای لرد ولدمورت، امید به زندگی و آرامش دوباره در جامعه جادوگری زنده شد.

جدال نفس‌گیر بین هری پاتر و لرد ولدمورت در هاگوارتز نه تنها یک نبرد فیزیکی، بلکه نبردی میان خیر و شر بود که سرنوشت جادوگران را رقم زد. در آن لحظه سرنوشت‌ساز، همه شاهد بودند که لرد سیاهی که سال‌ها بر زندگی آنها سایه افکنده بود و باعث وحشت چند نسل از جادوگران سرتاسر دنیا شده بود، اکنون در برابر چشمانشان به زانو درآمده است. این پیروزی نه تنها پایان یک دوره تاریک بود، بلکه نویدبخش آغاز فصلی جدید از صلح و همبستگی در دنیای جادوگری به شمار می‌رفت. مردم با دل‌های پر از شکرگزاری و شادی به هری نگریستند، او را به عنوان قهرمان خود پذیرفتند و داستان‌های شجاعت او را همه جا نقل کردند.

همه چیز را به یاد می‌آورد. یادآوری اولین و آخرین باری که با آلبوس دامبلدور ملاقات کرده بود احساسات دوگانه‌ای در او می‌جوشاند. هم برای مرگش به دست سه‌وروس اسنیپ ناراحت هم بود، هم از اینکه نتیجه آن همه تلاش و دوندگی از چیزی که فکر می‌کرد هم درخشان‌تر بود به خود می‌بالید.

حالا همه چیز برای او از نو آغاز شده بود. دیگر خبری از نگاه‌های سنگین نبود. همه به او اعتماد داشتند و او را قهرمان می‌دانستند. تیتر همه اخبار شده بود و دنیا او را به نیکی یاد می‌کرد. او قدرتمندترین جادوگر سیاه تاریخ را به زانو درآورده بود. او "قابل اعتمادترین" جادوگر عصر خود شده بود.

حالا دیگر برای حضور در میان مردم عادی و غیرعادی هیچ مشکلی نداشت. اگر به کافه‌ای در کوچه دیاگون می‌رفت، با آغوش باز از او استقبال می‌شد و اگر در خیابانی گمنام وسط لندن ظاهر می‌شد، نه مرگخوارها به دنبالش می‌رفتند نه وزارت سحروجادو کاری به کارش داشت.

کاغذبازی‌های فارغ‌التحصیلی‌اش از هاگوارتز و استخدامش به عنوان کارآگاه وزارت سحروجادو زیر سایه شهرتش به سرعت جلو می‌رفت و به زودی در نقش جدیدی ظاهر می‌شد. باید مرگخوارهای باقی‌مانده را یک به یک پیدا می‌کرد و به سزای عملشان می‌رساند.

حالا او تنها در یک بار کاملاً ماگلی در منچستر نشسته بود و یکی از روزنامه‌های ورزشی ماگلی را ورق می‌زد. قانع کردن رون ویزلی و هرمیون گرنجر برای اینکه چند مدتی او را راحت بگذارند ساده نبود. بروز احساسات نقط قوت او محسوب نمی‌شد و دور کردن آنها به روش معمول شاید یکی از سخت‌ترین کارهایی بود که در عمرش انجام داده بود. از طرفی جینی ویزلی برخلاف انتظار، بدون هیچ تکاپوی اضافه کاملاً از او فاصله گرفته بود. خوب آخرین حرفش را به یاد می‌آورد:

«هری تو به استراحت نیاز داری. دوره بی‌نهایت سختی رو پشت سر گذاشتی. برو. هر زمان دلتنگیت برای من از آشوب ذهنیت بیشتر شد، می‌دونی من رو کجا پیدا کنی.»

شاید بهترین هدیه را جینی به او داده بود که دست از سرش برداشته بود. باورنکردنی است در دنیایی که معمولاً "عشق" و "وابستگی" را از هم جدا نمی‌کنند، جینی ویزلی کاملاً هوشمندانه و عاقلانه، شاید حتی فداکارانه، به او اجازه داده بود هر چقدر دوست دارد از او دور بماند و خودش را پیدا کند. عشق و عاشقی کردن آخرین چیزی بود که می‌خواست انجام دهد.

جرعه‌ای از نوشیدنی سرخ‌رنگ درون جامش نوشید. طعم بسیار زننده و تیزی داشت اما بلافاصله روی مغزش اثر مثبت می‌گذاشت.

- یه ساعته دنبال چی می‌گردی تو این روزنامه وامونده؟

به سمت صدا سرچرخاند و دختر بلوندی را دید که حلقه‌ای به ابرو و بینی‌اش دوخته بود و از ظاهرش مشخص بود حالت طبیعی ندارد. مسلماً طرز نگاه آن دختر به زندگی فرسنگ‌ها با چیزی که او در حال حاضر درگیرش بود فاصله داشت. هر جا که می‌رفت مجبور می‌شد با این وضعیت سر کند. هنوز به روابط اینچنینی بین انسان‌ها عادت نکرده بود و حداقل در آن موقعیت خاص، حاضر نبود لحظه‌ای را برای یک دختر ماگل ناشناس هدر بدهد.

- برو سراغ یکی دیگه.

به نظر نمی‌رسید پاسخ هری کوچک‌ترین تأثیری روی او داشته باشد. دستش را روی دست هری گذاشت و گفت:

- تنهایی. خیلی تو خودت فرو رفتی. نظرت چیه که یه نوشیدنی...

- ایمپریوس...

هری در حالی این نفرین را زمزمه کرد که ابرچوبدستی را زیر میز به سمت دختر ازهمه‌جا بی‌خبر گرفته بود.

- همین الان برو بیرون، یه تاکسی بگیر و مستقیم برو خونه‌ت.

دختر بدون کوچک‌ترین حرفی از کنار هری بلند شد و مستقیم به سمت در خروجی رفت.

این دوستانه‌ترین کاری بود که در آن لحظه می‌توانست انجام دهد. یک مزاحم از سرش باز شده بود. دوباره روزنامه را باز کرد. عکسی در میان صفحه رخ می‌نمود. عکسی که در واقع در روزنامه چاپ نشده بود، بلکه جادویی و متحرک، از آدم‌هایی بود که خوب می‌شناخت. عکس در اتاق جادویی آلبوس دامبلدور در هاگوارتز گرفته شده بود و آلبوس در کنار چند نفر از اساتید هاگوارتز در آن به دوربین دست تکان می‌دادند. اما هری به آدم‌های داخل عکس اهمیتی نمی‌داد. همه نگاهش به گوشه تصویر، به تسبیحی بود که در کنار تابلوی سه‌وروس اسنیپ از دیوار آویخته بودند. تسبیحی که خوب به یاد می‌آورد بیش از 50 سال قبل‌تر نیز همانجا دیده بود اما موفق نشده بود به دست بیاورد.

- آقای محترم حالتون خوبه؟ چشم‌هاتون... قرمز... شده؟

هری سرش را از روی عکس بلند کرد و بدون اینکه کلامی بگوید از زیر میز ابرچوبدستی را به سمت متصدی بار گرفت و گفت:

- آبلیویِیت!

مرد سرش را چرخاند و فراموش کرد چند لحظه چشم‌های یکی از مشتریان بار را کاملاً سرخ‌رنگ و شاید کمی نورانی دیده است. فراموش کرد که یک لحظه صورت آن جوان ناشناس به ماری خشمگین شباهت پیدا کرده است. راهش را گرفت و رفت و سرش به کار خودش مشغول شد.

هری پاتر روزنامه را بست و تا زد و در کیف دستی‌اش فرو کرد. نگاهی به اطراف خود انداخت. هیچ کس جز متصدی بار نزدیک او نبود. باید به این چیزها عادت می‌کرد. باید خودش را موجه و بااحساس نشان می‌داد. چاره‌ای نبود. چیزهایی که به دست آورده بود، از نقشه‌ای که پیش از آن داشت هم بهتر بود و حتی اگر لازم بود باید با جینی ویزلی ازدواج می‌کرد و این موقعیت ویژه را به خطر نمی‌انداخت. هم ابرچوبدستی را داشت، هم آلبوس دامبلدور از بین رفته بود، هم به راحتی می‌توانست به هر جا که دلش می‌خواست برود. هیچ‌کس نمی‌دانست و نمی‌توانست که بداند او هری پاتری که همه می‌شناختند نیست. همه جاودانه‌سازهایش از بین رفته بودند اما حالا چیزی بهتر از آن در اختیار داشت. برای رسیدن به آن مجبور شده بود در هاگوارتز با خودش بجنگد و جسم خودش را از بین ببرد. تنها راهی بود که می‌توانست به اوج قدرت و اقتدار برگردد. هری پاتر بهترین گزینه‌ای بود که در اختیار داشت. جسم هری پاتر سال‌های سال با آن تکه سرکش از روحش اُخت گرفته بود و حالا با کامل شدن بلوغ هری، آن جسم تکه باقی‌مانده روح او را تمام و کمال پذیرفته بود. ابرچوبدستی حالا دیگر از او پیروی می‌کرد. بعد از آنکه در جنگل تاریک هری پاتر را کشت و همه فکر کردند جاودانه‌ساز درون هری را کشته است، بدون اینکه به کمک آن مرگخوارهای بی‌لیاقت و ترسویش نیازی داشته باشد، توانسته بود همه را، حتی نزدیک‌ترین افرادش را بازی دهد. جاودانه‌سازهایش از بین رفت. نجینی از بین رفت. اما قدرت و شهرت پایداری به دست آورد. حالا می‌توانست جاودانه‌سازهای جدیدی بسازد و تا زمانی که همه‌چیز آماده شود، نامیراتر از قبل و قدرتمندتر از همیشه، کنترل دنیا را در دست بگیرد.

از جایش بلند شد. چند پوند ماگلی روی میز گذاشت و به دنبال سرنوشت تازه‌اش، آزاد و رهاتر از همیشه از بار خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1404 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
Earth 42


بخش اول


سالازار اسلیترین در سکوت مرموز اتاق بلندبالایش در اعماق هاگوارتز نشسته بود. شعله‌ی سبزرنگی از بخاری سردی که همیشه در اطرافش می‌چرخید، آرام روی انگشتانش بازی می‌کرد، اما ذهنش، نه در اکنون، بلکه در گذشته غرق بود. صدایی در ذهنش تکرار می‌شد. صدایی که سال‌ها پیش شنیده بود، اما حالا، مانند زخمی قدیمی که در سرمای زمستان دوباره می‌سوزد، بی‌اجازه بازگشته بود.

«تو این‌جوری نبودی، سالازار…»

صدای هلگا بود، همان‌طور که یک‌شب سرد در کنار دریاچه‌ی اسکاتلند گفته بود. صدایی پر از اندوه، اما نه شکایت. آرام، مطمئن و صادق.

«تو دل داشتی. مهربون بودی. تو همون پسری هستی که با ما تو مدرسه‌ی ماگل‌ها می‌خندید. من می‌دونم اون ورژن هنوز یه‌جایی هست. فقط دفنش کردی.»

سالازار همیشه آن حرف را پس زده بود. خشم، تجربه، خیانت، تاریکی، همه برایش سپری ساخته بودند از منطق، از قدرت. او باور داشت آنچه امروز است، بر اساس تصمیم خودش بوده، نه نتیجه‌ی اتفاقات زندگی‌اش! اما اگر اشتباه می‌کرد؟ اگر واقعاً این "من" فعلی، محصول زنجیره‌ای از شکست و تنهایی بود؟ اگر قلبی که زمانی برای دوستی می‌تپید، تنها دفن شده و فراموش شده بود؟ پاسخ در کلمات نبود. او به اثبات نیاز داشت. به حقیقت. به چیزی که از دل خودش فراتر برود.

و این‌گونه بود که تصمیم گرفت از راهی عبور کند که هیچ بنیان‌گذار دیگری جرأتش را نداشت. ورود به جهان‌های موازی. دیدن دیگر نسخه‌های خودش. اگر در جهان‌های دیگر، سالازاری دیگر وجود داشت که قلبش را حفظ کرده بود، یا شاید از اول تاریکی را نپذیرفته بود، شاید پاسخ را می‌شد پیدا کرد. باید دست‌کم یک‌بار برای همیشه به خودش ثابت می‌کرد که تاریکی درونش، نه حاصل تنهایی و شکست، بلکه نتیجه‌ی یک تصمیم آگاهانه و منطقی بوده است. سالازار نمی‌توانست بپذیرد که مسیرش، که حالا با قدرت و ترسی غیرقابل انکار همراه بود، محصول زخم‌هایی باشد که در گذشته‌ی دور بر روحش نشسته‌اند. او باور داشت که انتخاب کرده؛ نه از روی درد، نه به‌خاطر طرد شدن، بلکه از روی درک عمیق از نظم جهان و نیاز به کنترلی که دیگران از درکش عاجز بودند. نمی‌خواست تصویر خودش را چون قربانی‌ای ببیند که تاریکی را چون پناهی برگزیده، بلکه چون معمار این تاریکی، چون کسی که با اراده‌ی محض، سردی را انتخاب کرده تا نه خود آسیب ببیند، و نه هیچ‌کس دیگر بی‌هزینه از کنارش عبور کند. این تفاوت، برای سالازار همه‌چیز بود؛ مرز بین ضعف و قدرت، بین تقدیر و تسلط.



پاییز لندن، بارانی سرد و بی‌رحم از آسمان می‌چکید. اما سالازار، با ردا و ردای به تن‌چسبیده از سایه عبور کرد و به مقصدش رسید. ساختمانی بی‌نام، عمیق در زیر خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده‌ی شهر. آزمایشگاه محرمانه‌ای که ماگل‌ها و جادوگران، در اتحاد خاموشی، بر روی رازهایی کار می‌کردند که حتی مرلین هم از آن باخبر نبود. دروازه‌های آهنی با طلسم‌های حفاظتی پیشرفته باز شدند. درون آن، دستگاهی پیچیده از فلز و نور، پالس‌هایی از انرژی را در اتاق منعکس می‌کرد. چند ماگل دانشمند، با نگاهی مشکوک اما کنجکاو، از پشت شیشه‌های محافظ به جادوگری نگاه کردند که در سکوت وارد شد.

او حرفی نزد. فقط به سمت سکوی مرکزی رفت. طلسم‌های لازم را زیر لب زمزمه کرد، چشمانش سبز و سوزان شد، و با قدمی آهسته روی دایره‌ی انتقال ایستاد.

« مقصد: زمین ۴۲»

لحظه‌ای بعد، جهان در برابرش پیچید. زمان و فضا خرد شدند. و سالازار، در میان گرداب نور و سایه، به سوی دنیای دیگری شتاب گرفت.


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.