دنیای موازی 9085 - هری پاتر و راز بزرگ
هری همه تلاشش را میکرد تا بالاخره بتواند اسلاگهورنی را به قبول اشتراک خاطرات راضی کند که تا پیش از این به انواع کرشمه و ناز و ادای آلبوس دامبلدور وا نداده بود. یک روز بالاخره توانست او را در خلوت تنهاییاش و بدون حضور تعداد زیادی دختر یا تعداد کمی پسر خوشبرورو و تودلبرو و صدالبته مستعد گیر بیاورد.
پروفسور داشت با تمرکز فراوان روی دو معجون عجیب کار میکرد که یکی به رنگ سرخ بود و دیگری به رنگ آبی. هری بعد از آنکه مطمئن شد آخرین دانشآموز هم از کلاس خارج شده و در پشت سرش بسته شده است، به میز اسلاگهورنی نزدیک شد که سعی میکرد حضور او را نادیده بگیرد.
- اِم.... پروفسور!
هوراس بلافاصله جوابش را نداد. ابتدا نفس عمیقی کشید و سپس با اکراه فراوان گفت: جانم هری؟
هری با خود گفت اول باید درباره چیز دیگری که پروفسور به آن علاقمند باشد چیزی بگوید و بعد به سراغ اصل مطلب برود.
- اِم... پروفسور... من از اول این جلسه نگاهم به این دو تا پاتیل بود... خیلی دوست داشتم دربارهش چیزی بهمون بگید اما هیچی نگفتید. دوست دارم بدونم چیه.
هوراس که خیالش راحت شده بود هری نمیخواهد درخواست دامبلدور را برایش تکرار کند، سر ذوق آمد و گفت:
- اوووه خوشحالم که کنجکاوی هری... خیلی وقته دنبال یه نفر میگردم که این معجونها رو برام تست کنه.
- مگه چی هستن پروفسور؟ چرا خودتون تست نمیکنید؟
- چون اگه خودم مشکلی برام پیش بیاد، دیگه کسی نیست که بتونه من رو نجات بده... حتی شاید نتونه دیگران رو از دست من نجات بده...
- مگه...
هری قبل از اینکه حرفش را ادامه بدهد، دوباره به مأموریت مهمش فکر کرد. دامبلدور از او انتظار داشت هر طور شده مُخ اسلاگهورنی را بزند که فقط در برابر پسرهای نوجوان باانگیزهای مثل او رها میشد و میگفت.
- پروفسور من تست میکنم. شما بفرمایید کدوم رو بخورم من براتون میخورم.
هوراس ذوقزده شد و خیلی سریع دو تا ویال خالی و تمیز آورد و یک دوز از هر معجون در آنها ریخت.
با سیس لارن فیشبرن در ماتریکس ویالهای آبی و قرمز را جلوی هری گرفت و مثل پسرهای نوجوانی که سعی دارند در وویس صدایشان را برای مخاطب خاص جذاب کنند، صدایش را کلفت کرد و گفت:
- این آخرین شانس توئه هری. اگه ویال آبی رو بخوری، با واقعیت درونت روبرو میشی و میتونی مثل یه سلاح قدرتمند ازش استفاده کنی. اگه ویال قرمز رو بخوری، همینجا میمونی و من بهت نشون میدم سوراخ خرگوش چقدر عمق داره. فراموش نکن: من دارم حقیقت رو در اختیارت قرار میدم.
- اِم... خیلی دوست دارم درباره سوراخ خرگوش بدونم، ولی واقعیت درونم هم جذابه.
- سوراخ خرگوش نمیدونه چیه پسرم؟ نشنیدی؟ موشه پرید تو سوراخ، خرگوشه گفت آخ؟! واقعاً نیازی به توضیح بیشتر داری؟
هوراس برای کودکیِ تهی و بیمزهی هری سری به نشانه تأسف تکان داد و گفت:
- پیشنهاد من ویال آبیه. قصه سوراخ خرگوش رو بعداً هم میتونی از دوستات بشنوی.
هری با تردید دستش را به سمت ویال آبی برد. آن را گرفت و لاجرعه سر کشید.
چندین و چند ثانیه به هم زل زدند.
هوراس گفت: خُب؟ چی شد؟
هری جواب داد: چیزی حس نمیکنم.
هوراس کمی از معجون را بو کشید و گفت: اما تو یه پسر خیلی خاص با قدرتهای درونی خاص هستی. الان باید حسابی خاص شده باشی.
هری گفت: فعععععک نکنممممم!!
حالا دیگر به اندازه کافی با هوراس صمیمی شده بود. حتی شاید هوراس ناگهان به مقدار زیادی برایش جذابیت پیدا کرده بود. بنابراین، صورتش را به صورت او نزدیک میکند و آرام زیر گوشش میگوید: پروفسور... دیگه وقتشه اون چیزی رو که دامبلدور میخواد بهم بدی.
اسلاگهورن جا میخورد و با حالتی عصبی میگوید: این چه طرز صحبت کردن با استادته هری. فاصلهت رو با من حفظ کن. من خاطراتم با تام رو به هیچکسی نمیدم. خاطره همونیه که قبلاً دادم.
هری که لحظه به لحظه احساس صمیمیت بیشتری میکرد گفت: اما هوراس... چیزی که میگی رو تو به دامبلدور دادی ولی اصلش نبوده. حالا باید به من بدی. اصل خاطره رو میخوام. همین حالا... همین جا....
- هری چرا صدات رو اینجوری میکنی؟ چرا... چرا داره رو من اثر میکنه؟ هری...
- آره هوراس... خودشه... از اولین باری که چشمت به من افتاد این رو حس کردی هوراس... میدونستی بالاخره این روز میرسه...
چراغها خاموش میشود و چند صفحه به جلوتر میرویم.
یکی دو ساعت از آن موقعیت میگذرد. هوراس در کلاس درس از خواب بیدار میشود و بعد از چند ثانیه لبخند، ناگهان همه چیز یادش میآید . از جا میپرد.
- ای وای! تأثیر معجون آبی بود! اِی تُف به این ژن پدرسوختهی پاترها با این قدرتهای خاصشون!! دادم رفت!!!
هری درحالیکه ویال خاطرهی خاص اسلاگهورن در جیبش جا خوش کرده بود و سر از پا نمیشناخت، به سرعت خود را به ورودی دفتر دامبلدور رساند. در مقابل تابلوی پسرک خندان ایستاد تا رمز را بگوید.
- اِم.. رمزش چی بود... اِم... موز بزرگ!
پسرک به نشانه اشتباه بودن رمز سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد.
- جوون چه پسری! شربت آبلیمو؟
باز هم در باز نشد.
- چهارراه مولوی؟ چهارراه مخبرالدوله؟ چهارراه بزرگ؟
همچنان تابلو از جایش تکان نمیخورد.
ناگهان دامبلدور از پشت سر هری آمد و رو به تابلو گفت:
- موز پلاستیکی!
در باز شد. هری برگشت و گفت: اِ پروفسور پس من اول تقریباً رمز رو درست گفته بودم. بریم تو اتاقتون که خیلی خوش خبرم.
آلبوس دامبلدور که گویی متوجه شده بود هری بیدلیل به دفترش نمیآید، همراه با او وارد شد.
بعد از بسته شدن در، هری نگاهی به چهرهی نورانی آلبوس انداخت و دوباره لبخندی شیطانی گوشه لبش شکل گرفت. احساس صمیمیت بسیار زیادی در او جریان داشت، به حدی که دامبلدور یک لحظه فکر کرد در بغل هری نشسته است.
- پروفسور شما الان نیم ساعتی هست که تو بغل من نشستید.
- اوه شت... باورم نمیشه.. چی شد الان؟
- هیچی پروفسور. یه لحظه از حال رفتید. من گرفتمتون. به خدا فقط همین بود.
حتی یک نفر از مدیرهای سابق هاگوارتز در تابلویش نمانده بود و همگی انگار که چیز ترسناکی دیده باشند آنجا را ترک گفته بودند.
دامبلدور لنگلنگان به سمت قدح اندیشه میرود و ویال خاطره اسلاگهورنی را داخل آن میریزد که هری به دستش داده بود.
- دیگه خیلی پیر شدم هری. حتی نمیتونم دو قدم درست راه برم. عوضش توی قدح اندیشه همهچیز نرماله. خم شیم؟
هر دو سر خم کردند و به خاطره طوفانی هوراس از ملاقاتش با تام ریدل نوجوان وارد شدند.
نقل قول:
تام ریدل به اتاق هوراس آمد و سوالاتی درباره جادوی سیاه دونیم کردن روح و نحوه ساختن جاودانهساز پرسید و گفت که آیا میشود هفت بار این کار را کرد؟ و هوراس پشمهایش ریخت و گفت همون یک بار هم خیلی باید آدم پست باشه چه برسه به هفت بار و تام هم به او اطمینان خاطر داد که فقط از سر کنجکاوی پرسیده و برایش جالب بوده و قصد بدی ندارد.
هری به دامبلدور نگاه کرد و دستش را گرفت: اوه پروفسور، تا اینجا رو که قبلاً داشتیم. آمادهای قسمتی که ندیده بودیم رو ببینیم؟
دامبلدور دستش را از دست هری جدا کرد و گفت: هری تو خیلی مشکوکی. معلومه آمادهام. حواسم رو پرت نکن.
تام ریدل آماده بود از دفتر اسلاگهورن برود، اما اسلاگهورن صدایش کرد: تام... حالا که این اطلاعات ارزشمند رو بهت دادم. ازت میخوام یه چیزی رو برای من تست کنی.
تام مردد به نظر میرسید اما مشخص بود کنجکاویاش گل کرده است: بفرمایید.
هوراس دو ویال از جیبش بیرون آورد، یکی آبی رنگ و یکی قرمزرنگ.
هری با دیدن ویالها دوباره محکم دست دامبلدور را گرفت.
دامبلدور آهی کشید و گفت: باشه اگه دلت میخواد دستمو بگیر ولی به جای دیگهای دست نزن هری. بذار ببینیم چی میشه.
همان توضیحاتی که به هری داده بود را به تام داد و تام هم که مشخص بود از قبل داستان سوراخ خرگوش را در یتیمخانه شنیده است، بدون معطلی ویال آبی را گرفت و سر کشید.
هری حاضر بود قسم بخورد یک لحظه سرخ شدن چشمهای تام ریدل را دیده است. دهان دامبلدور هم باز مانده بود.
تام رو به اسلاگهورن گفت: اما من چیز خاصی حس نمیکنم پروفسور. حتماً قدرت درونی خاصی ندارم.
هوراس گفت: حتماً همینطوره پسرم. اوکی دیگه برو فکر کنم ساعت عبور و مرور دانشآموزها هم رو به اتمامه.
تام ریدل لبخندی شیطانی زد و از آنجا خارج شد.
یک لحظه بعد هری و دامبلدور در دفتر دامبلدور ایستاده بودند.
- پروفسور...
- یک لحظه چیزی نگو هری.. یعنی چی... اون معجون چی بود؟
هری که حالا دستش را دور کمر دامبلدور گرفته بود تا نیافتد، به کل فراموش کرد چه چیزی میخواهد بگوید. میشنید که دامبلدور دارد چیزهایی درباره علت تبدیل شدن ناگهانی تام ریدل به خطرناکترین جادوگر سیاه دوران میگفت و تئوریهایی درباره ویال آبیرنگ مطرح میکرد، اما هری فکرش کار نمیکرد. انگار همهی خونهای بدنش در جایی غیر از مغز جمع شده بودند.
---------------------
در پایان سال ششم هری پاتر در هاگوارتز، نه مادام پامفری، نه متخصصینی که سنت مانگو به هاگوارتز فرستاده بود، هیچکدام نتوانستند دلیل اپیدمی عجیبی که در هاگوارتز به راه افتاده بود را پیدا کنند. گویی نوعی بیماری ویروسی وجود داشت که باعث میشد از کوچکترین دانشآموز تا پیرترین اساتید هاگوارتز، یکی یکی دچار فلج موقت و ضعف عضلات پا بشوند. این موضوع حتی روی بازیهای کوییدیچ هم تأثیر گذاشته بود، به حدی که بازیها به دلیل ناتوانی بازیکنان در نشستن روی دستهجارو لغو میشد. آخرین مورد مشاهدهشده نیز هاگرید بود که با وجود جثهی بزرگش، یک روز تمام لنگلنگان کارهای نگهداری از جنگل و رسیدگی به امور هاگوارتز را انجام میداد.
خوشبختانه با پیگیریهای دامبلدور و همکاری بیوقفهی هوراس، بالاخره توانستند خنثیکنندهی معجون آبیرنگ را بسازند و به کمک سهوروس اسنیپ آن را یواشکی به خورد لرد ولدمورت بدهند تا قدرتهایش را از دست بدهد و شکست بخورد.
اسلاگهورن تنها کسی بود که راز بزرگ هری را میدانست اما هر بار میخواست یک ویال از معجون را به او بدهد، به خودش میآمد و میدید کار از کار گذشته است و مجبور است مثل دیگران یک روز تمام لنگ لنگان راه برود.
هری پاتر تا پایان عمر دراز خود، راز بزرگش را فاش نکرد. اگر جادوگران و ماگلها متحد بودند، حتماً دانشمندان ماگل به جادوگران میگفتند که کمبود ویتامین B12 عامل اصلی ضعف عضلات، بهویژه عضلات پا، است و قدرت ویژه هری پاتر در جذب ناگهانی این ویتامین ارزشمند از اطرافیانش و استفاده از آن برای تقویت عضلات خودش بوده است.
دامبلدور هیچگاه این راز را نفهمید و ایدهی دیگری داشت. به همین دلیل دیگر هیچگاه هری پاتر را به دفترش راه نداد.