برگو، کجول را کول کرده بود و داشت تلوتلوخوران در پیادهرو جلو میرفت. چندی قبل، کجول با گفتن اینکه نباید تبعیض قائل شد، برگو هم حیوان است و فرقی با اسب و الاغ ندارد، سوارکول او شده بود.
- اگه بخوای فقط یکم دیگه سواری بگیری، باید بعد از اون باید با یه دلمه بری اینور اونور.
کجول، که تا آن لحظه داشت چرت میزد، لای یکی از چشمهایش را باز کرد تا اطرافش را برانداز کند. همه به آنها خیره شده بودند و شماری نیز، با دلسوزی به برگو نگاه میکردند.
کوچه دیاگون پر از جادوگر بود، ولی حتی آنها هم تا به حال یک نردبان که سوار برگ شود را ندیده بودند.
- کجول! رگبرگام داره به هم گره میخوره.
پیاده شو دیگه!
درختسان، با اکراه پیاده شد و اهمیتی به لباس چروکیدهاش نداد که برگو، لک سبزی روی آن جا گذاشته بود.
با قدمی بلند، برگ بینوا را پشت سر گذاشت، که حالا پس از چندین ساعت کولی دادن، کف پیاده رو پهن شده بود.
- حوصلم سر رفته. بیا یه کاری بکنیم.
برگوی پرس شده را از روی زمین برداشت و به امید نیمکتی که روی آن اطراق کنند، شروع کرد به قدم زدن.
اگر یک بیشخصیتِ بدبخت نبود، حال روی تختش در خانه ریدلها لم داده بود و داشت کش آمدن پنیر پیتزای رست بیفش را تماشا میکرد.
آه عمیقی کشید. چرا او را به عنوان یک مرگخوار قبول نمیکردند؟ مگر چه کم داشت؟
از او خواسته بودند بیشتر خودش را معرفی کند. معتقد بودند که او، فقدان شخصیت دارد.
ولی او که فقدان چیزی نداشت! خیلی هم تمام و کمال بود. او، یک درختسانِ فلکزدهی بیخانمانِ متعصبِ افسردهی میوه بدهی دراز بود، که اخلاق کودی داشت و یک برگ سخنگو را، به عنوان حیوان خانگیاش جا زده بود.
هیچکس پر شخصیتتر و باکمالاتتر از او، در این کوچه پیدا نمیشد.
سعی کرد ذهنش را از موارد غمانگیز دور کند. نیاز به افسردگی مضاعف نداشت.
- هی برگو، پایهای یه برنامه دزدی بچینیم؟
برگ، که هنوز خودش را بازیابی نکرده بود، زیر لب چیزی نالید و دوباره خاموش شد.
- چی گفتی؟ نفهمیدم.
شورق! سیلی محکمی بر آوندهای برگ پیاده شد.
- اگه ناله میکنی حداقل بلندتر ناله کن ببینم چی میگی!
-
دارم میگم همین هفته پیش بود تعهد دادی دیگه دزدی نمیکنی! دفعه دیگه بگیرنت میندازنت تو آزکابان!تازه، با این قد درازت خیلی تو چشمی.
اگه فرارم بکنی راحت پیدات میکنن!
کجول، آه عمیق دیگری کشید. نیاز به راه سریعی داشت که گالیون دربیاورد. وگرنه از گشنگی یک گوشه تلف میشد.
کمی دیگر، ناامیدانه دنبال نیمکتی خالی گشت و در نهایت تسلیم شد.
جلوتر که رفت، به شلوغی برخورد. مردم، رو به روی چیزی جمع شده بودند و پچ پچ میکردند.
- هی، اونجا چیه؟
- نمیدونم. بریم ببینیم.
از لای جمعیت خزیدند، و راهشان را باز کردند.
مردم، رو به روی پوستر فیلمی جمع شده بودند و با ذوق، آن را به یکدیگر نشان میدادند.
- این چه فیلمیه؟ انقدر طرفدار زیاد داره؟
مرد کنارش، به کجول علامت داد که اگر میخواهد جواب سوالش را بشنود، خمیده شود.
- مگه الکگاندر گولان رو نمیشناسی؟ خیلی وقته همه منتظرن تا فیلم جدیدش اکران بشه. مثل اینکه تا چند روز دیگه اکران میشه. خوش به حالش، چه گالیونی پارو میکنه.
- صبر کن. گفتی گالیون؟ حالا این طرف کارش چی هست؟ بازیگره؟
- نه بابا! کارگردانه. فیلم میسازه. یکی از گالیونسازترین کارگرداناس. فیلم جدیدشم راجب...
کجول، حرفهای بعد مرد را نشنید. در رویاهایش، داشت لای گالیونها شنا میکرد و در عرصه فیلمسازی از گولان پیشی میگرفت.
- من میخوام فیلم بسازم!
آتش شوق و اشتیاق، در درونش شعلهور شد و به این راحتی قابل خاموش شدن نبود.
یک ساعت بعد:مثل اینکه به راحتی قابل خاموش شدن بود.
- اینجا نوشته برای ساختن یک فیلم امکانات زیادی لازم دارید. ابتدا، نیاز به یک تهیه کننده و سرمایه گذار، و در مرحله بعد انتخاب بازیگران، یک دوربین مناسب و...
کتاب را به گوشهای پرت کرد. فیلمسازی، دنگ و فنگ زیادی داشت.
برگو، لای بوتههای کجول، در حال خرناس کشیدن بود و او، به دیواری در پیاده رو تکیه داده بود.
- گدایی آسون تره. همین حالا سه تا گالیون با اینجا عین بدبختا نشستن گیرم اومده.
آه عمیق سوم را کشید و از روی زمین بلند شد. غرورش را از سر جاده که پیدا نکرده بود! باید فیلم میساخت. حتی اگر به قیمت دزدیدن امکانات و زندان رفتن بود.
سه تا گالیونی که در نقش گدا جمع کرده بود را، خیلی مخفیانه، از روی زمین برداشت و راهش را ادامه داد. غرور خرج داشت بالاخره!
- ببخشید خانم، من یه دوربین میخواستم. میدونید از کجا میتونم تهیه کنم؟
فرد مذکور، پنجمین نفری بود که کجول گیر آورده بود تا از او آدرس بگیرد. همهی قبلیها با دیدن ریخت و قیافهی او فرار میکردند. مخصوصا، وقتی میدیدند که با یک برگ هم کلام شده.
- اینجا پر از نژاد پرسته. بابا یکی نمیتونه یه آدرس درست درمون به ما بده؟ مگه میخوام بخورمشون؟ وا!
کجول که فراموش کرده بود یقهی زن هنوز در دستش است، با لگد محکمی که به پایش خورد، خودش را جمع و جور کرد.
-
احمق! چون از هرکی میخوای بپرسی یقشو میگیری. عین آدم از انگشتای پا بلندشون کن دیگه! اینطوری بهتر جوابتو میدن.
کجول، نیم نگاه تاسف باری به برگو کرد، که پایین پایش ایستاده بود و داشت با تمام قدرت به او لگد میزد.
دوباره به زن نگاه کرد. بندهی مرلین، از ترس تمام آب بدنش در حال تخلیه شدن بود. به آرامی یقه او را رها کرد و دستهایش را گرفت.
- امکانش هست آدرس جایی که این اطراف دوربین میفروشه رو بهم بدید؟
-
پنج... پنج تا مغا... مغازه بال... بالاتر.زن، ابتدا مثل کرم در خودش لولید و سپس نقش زمین شد.
- هی، برگو. این داره از دهنش کف میاد بیرون. مایع ظرفشویی خورده؟
- شاید. ولی آخه این خیلی داره کف میکنه.
- شاید شامپو خورده. آخه شامپو بیشتر کف میکنه.
هر دو، شانهای بالا انداختند و به سمت آدرسی که بعد از مدت زمان طولانی پیدا کرده بودند، راه افتادند.
- همینجاست.
کجول، در قوزیترین حالت ممکن ایستاده بود تا بتواند از روی شیشه مغازه، داخل ویترینش را ببیند.
- قسم میخورم ده بار این مسافتو طی کردیم و حتی یه بارم، این مغازه رو ندیدم.
این پشت ویترین ایستادن، کمی طولانی شد و صاحب مغازه که دید قد دراز کجول، جلوی نور را گرفته و نگاه پوکر فیسش، مشتریان را میترساند، بیرون رفت تا مزاحم را از آنجا دور کند.
- هی! اگه نمیخوای چیزی بخری، از اینجا برو. داری مشتریامو میپرونی.
درختسان، تحقیرآمیزترین نگاه ممکن را نثار فروشنده کرد و دولا شد تا وارد مغازه شود.
- کی گفته؟ من یه عالمه گالیون دارم و میخوام یه دوربین فیلم برداری بخرم.
- یه عالمه گالیون؟
- آره دیگه. دو میلیاردتا گالیون دارم. یه دوربین خوب بهم بده.
- نوچ!کجول، به قدری سریع به سمت فروشنده برگشت، که گردنش صدای بسیار بدی داد.
- چرا؟ قیمتش از دو میلیارد بیشتره؟
- نه! چون دوربینارو ماگلا میسازن، مجبورم از اونا بخرم، در نتیجه باید بهشون پول ماگلی بدم.
به پشت پیشخوان رفت و روی صندلیاش لم داد.
- اگه پول ماگلی داری که بفرمایید. اگه نه، هِرٌی!
برای درختسان، این حجم از بدشانسی، بسیار غیرقابل تحمل بود. برای اینکه این بدشانسی کامل شود، روی سرش هندوانهها با سرعت خیلی زیادی، شروع کردند به رشد کردن و بزرگ شدن. هفتهی آینده را باید با گردن گچ گرفته میگذراند.
حالا دومیلیارد گالیونی که روی دستش مانده بود را چه میکرد؟
- خاک بر سرت، تو اصلا اگه دو میلیارد گالیون داشتی، تو کوچهها ول میچرخیدی؟ برگرد به هدف اصلیت!
زمزمهی برگو درون گوشش، او را به خودش آورد.
حالا که فیلم ساختن کنسل شده بود، باید دنبال راه دیگری...
- هی، اونا هندونست روی سرت؟
دهان فروشنده، آب افتاده بود و عین قحطی زدهها، به هندوانههای روی سرش خیره شده بود.
- آره، چطور؟
- چجوری روی سرت داره هندونه رشد میکنه؟
- چون من یه درختسانم. یه نیمه درخت. با توجه به احساساتم، میوههای مختلفی روی سرم به ثمر میشینه.
- حاضری هندونههاتو با یه دوربین عوض کنی؟
مثل اینکه شانسش به آن بدی که فکر میکرد نبود. یک دوربین گرانقیمت، به یک هفته گذراندن با گچ گردن، میارزید!
- چرا که نه!چند ساعتی، درگیر معامله هندوانهها با دوربین بودند. کجول، معتقد بود وزن دوربین، باید هموزن هندوانهها باشد و فروشنده، با مغز فندقی خطاب کردن او، خواهش کرد که اگر چیزی در آن کلهی پوکش هست، به کار بیاندازد. آخر چه کسی یک مَن هندوانه را با یک مَن دوربین عوض میکند؟
- همون مسئله یک کیلو آهن و یک کیلو پنبس؟
- نه! اون الان هیچ ربطی نداره. اگه خواستی فقط یه دوربین میدم تا بری پی کارت.
- مشکلی نیست، فقط یه دوربین خوب باشه. چون میخوام یه فیلم فوق خفن گالیون دربیار بسازم.
- پس فیلمسازی؟ تا حالا چند تا فیلم ساختی؟
کجول، قوزش را صاف کرد، دستش را به کمرش زد، و با غرور، به فروشنده نگاهی کرد.
- بار اولمه!
دوباره به حالت قبلی بازگشت و برانداز کردن دوربینها را از سر گرفت.
- اصلا میدونی چجوری باید یه فیلمو بسازی؟
- آره دیگه! خودم که کارگردانم، تهیه کنندهام دارم. فقط میمونه بازیگر و دوربین.
با عشوه، مژههایش را به هم زد.
- دوربینم که تو بهم میدی. یه سری بازیگر خوبم سراغ دارم که برای این فیلم، کافین.
مرد فروشنده، با تاسف، دوربینی را در دست درختسان گذاشت و به پوستری که روی دیوار مغازهاش چسبانده بود، اشاره کرد.
- این یه جشنواره فیلم کوتاهه. بد نیست از اینجا شروع کنی. یه فیلم سه دقیقهای میسازی و براشون میفرستی. به برنده هم جایزه نقدی تعلق میگیره.
مهلتشم، گمونم تا یه ماه دیگس.
- ممنون مرد هندونهای!
قبل از اینکه فروشنده دمپاییاش را به قصد کشت دربیاورد، از آنجا بیرون زدند.
- خب، حالا یه سر باید بریم جنگل!
یک ماه بعد:- جایزه بهترین فیلم کوتاه این دوره، میرسد به...
کجول و برگو، پای تلوزیون در مغازه مرد هندوانهای، نشسته بودند و برنامهی اعلام نتایج جشنواره را میدیدند. هر دو، از شدت استرس زرد شده بودند و داشتند پژمرده میشدند.
- هی! شما دوتا تلاشتونو کردین. انقدر استرس نداشته باشین دیگه.
در یک ماه گذشته، با فروشنده رفیق شده بودند و وقتی فهمید که آن دو بیخانمانند، دعوت کرد که برای اعلام نتایج از تلوزیون او استفاده کنند.
- از چند روز پیش یکم بستنی برام مونده. بخورین تا یکم استرستون کم بشه. راستی...
به سر کجول اشاره کرد.
- اینا چیه روی سرت ثمر داده؟
- اضطرابری!
درختسان و برگش، سعی کردند مرد هندوانهای که حالا از شدت خنده روی زمین پهن شده بود را نادیده بگیرند.
-
اَه! چرا اون نامهی بی درختو باز نمیکنه؟ نصفه جون شدیم!
مجری برنامه، بالاخره تصمیم گرفت آن نامهی کوفتی که اسم برنده روی آن درج شده بود را باز کند.
- و برنده، کسی نیست جز، فیلم
بادامهای عصبانی!
هر دو، روی زمین وا رفتند و اشک از چشمان برگو سرازیر شد. اضطرابریهای روی سر کجول ریختند و شکوفه خربزه، روی سرش پدید آمد.
- این فیلم شما نبود؟
- نه! مال ما درختهای عصیانگر بود.
- فدای سرتون بابا! بار اولتون بو...
مجری، شروع کرد به انجام حرکات موزون، روی صحنه.
- و اما! امسال تفاوت دیگهای با بقیه سالها داره.
از طرف یک کارگردان گمنام، مستندِ طبیعت فوق العادهای رو دریافت کردیم و هیئت داوران، تصمیم گرفتند که یک جایزه تحت عنوان بهترین مستند هم به ایشون اهدا کنند.
برندهی دوم، کسی نیست به جز... مستند درختهای عصیانگر! با کارگردانی کجول هات، و تهیه کنندگی برگوی برگ زاده!
بازیگران به ترتیب حروف الفبا: درخت شماره 1، درخت شماره 2، درخت شماره...
این مستند، که در اعماق جنگل ضبط شده، شامل بیش از بیست درخت کمیابه که دانشمندان خیلی وقته دنبالشن! از برنده خواهشمندیم در اسرع وقت، به آدرس ذکر شده مراجعه کرده و...
کجول، تلوزیون را خاموش کرد و یک صفحهی سیاه پر از ناامیدی، برای درختسان و همکارش به جا گذاشت.
- چرا ناراحتین؟
- ناراحت؟
ما عصبانیایم! چطور تونستن همچین اثر فاخری رو تحت عنوان مستند جا بزنن؟ حرکت تک تک اون درختا پر از مفهوم بود! اونها نمایشنامه شکسپیر رو با تک تک برگهاشون به اجرا درآوردن!
- میشه ببینم فیلمتون رو؟
فیلم را در تلوزیون گذاشتند. در سه دقیقهای که مرد هندوانهای داشت فیلم را میدید، هیچچیز جز حرکت برگها در نسیم، مشخص نبود.
- گمونم باید فیلمتون رو تو طوفان ضبط میکردین. اینطوری، نقش بازی کردن برگ درختا بیشتر معلوم بود.
سپس شروع کرد به قاه قاه خندیدن.
کجول در یک حرکت، خربزهای از روی سرش کند، و بر پس کلهی فروشنده فرود آورد.
-
عاقبت مسخره کننده، گردالی گندهی کبودی پس کلهی کچلش است.
سوره 19000 آیه درختپس از آن، به ول گشتن در خیابانها، ادامه دادند.
به هر حال، هر که را بهر کاری ساختند!