پست پایانی سوژه!
خلاصه:
محفل ققنوس به دست ارتش تاریکی افتاده و حالا وقت و بیوقت به پناهگاه سر میزنند.
بلاتریکس خودش را مهمان ناخواندهی مالی کرده و مالی علیرغم میلش مجبور است از او پذیرایی کند. از طرفی به گوشش رسیده است که آرتور به او خیانت کرده و دوبرابر عصبی است و غر میزند.
کینگزلی هم که قدیم ندیما قبل از آرتور با او قصد ازدواج داشته سرزده میرسد. بلاتریکس از رابطهی قدیمی آنها باخبر میشود و یک دل سیر میخندد.
یکهو آلبوس و گلرت و بریژیت مکرون (همسر امانوئل مکرون) ظاهر میشوند (بعدتر آلبوس غیب میشود).
کینگزلی و مالی دست هم را میگیرند و میروند بالا.
بلا و گلرت و بریژیت میمانند در آشپزخانه.
از طرفی جوزف و گرنجر از روی پشت بام نظارهگر و شنوای ماجرای داخل خانه هستند و از دارک بودن ماجرا نخ پشت نخ باریک میکنند. اما ماجرا از آن هم دارکتر میشود.
کینگزلی و مالی و گلرت و منیژه (همون بریژیت) و بلا به اتاقی از خانه میروند و مچ آرتور را میگیرند که همسر دومش را یواشکی وارد خانه کرده است. یک مرغ درشت!
بعد از کمی دعوا، به این نتیجه میرسند که هووی تخمگذار برایشان خیلی هم مفید خواهد بود و اینطور بود که کینگزلی دلش شکست و خواست حداقل به منیژه رو کند اما گلرت زودتر او را قاپیده و رفته بود.
وووشت
امانوئل ظاهر شد.
- شما همسر من رو ندیدید؟
مرغ آرتور را از زیر بغلش رها میکنه و فریاد میزنه: اووووو خوش اومدی به خونهمون رئیسجمهور جون. گلرت بردش.
امانوئل ناامیدانه میگوید: کجا بردش... خسته شدم...
مرغ: خسته نباشی امانوئل جون. میخوای تخم بذارم بخوری جون بگیری؟
آرتور بال مرغ رو میگیره و او را از امانوئل دور میکنه.
مالی با حالتی عصبی میپرسه: آقا شما مگه ماگل نیستی؟ چطوری آپارات کردی اومدی اینجا؟
امانوئل با خنده گفت: اِی بابا... ما از خانوادهی اصیل ماکرون و نسل اندر نسل جادوگریم.
مرغ با یک ضربه آرتور را به بغل مالی هل میده و خودش امانوئل رو میزنه زیر بغلش و قدقدکنان به پرواز در میاد و از پنجره میره.
مالی و کینگزلی و آرتور و بلا در سکوت صحنهی رفتنشان را تماشا میکنند.
بلا میگوید: فکر کنم از امانوئل خوشش اومد. آرتور اصیله ولی امانوئل هم اصیله هم مقام بالاتری داره هم پولداره.
مالی: اما اون مگه زن نداشت؟
کینگزلی: نه دیگه مگه سریال ترکی ندیدی؟ ولش کن. الان تو یعنی آرتور رو بخشیدی مالی؟
آرتور: چرا نبخشه؟ من به این گُلی.
مالی: جفتتون خفه شید.
بلاتریکس ناگهان قطب دومش را رو میکند و جیغ میزند:
- همهتون خفه شید!!!! زود باشید بریم پایین برای هر کدومتون یه وظیفه دارم.
سه محفلی سر به زیر میاندازند و به دستور بلا به آشپزخانه میروند.
بلاتریکس: جانم فدای لرد. امشب میخوام لرد رو اینجا به یه شام خوشمزه دعوت کنم. شما سهتا باید حسابی کل خونه رو بسابید و شام رو هم خودتون درست کنید.
اینطور شد که سوژهی بیسروته ولی جذاب به پایان رسید. آن شب لرد و مرگخواران جشن خوبی برگزار کردند و در تمام طول جشن، مالی، آرتور و کینگزلی را در اتاق زیر شیروانی محل زندگی جن طبقهی بالای ویزلیها زندانی کردند تا سنگهایشان را وا بکنند.
پایان