wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: امروز ساعت 00:27
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 13:31
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پست‌ها: 89
مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز
آفلاین
- بابا جان دبّه نکن! بلیط خریداری شده پس داده نمی‌شود. یا شل کن و از جاذبه‌های گریمولد لذت ببر یا اگر میل نداری بازدیدت رو به صورت زودهنگام پایان بده. غیر این دو راه که راهی نیست! هست؟

- البته که هست! من از خیارم استفاده می‌کنم.

اسم خیار که وسط آمد، دابی عنان از کف برید و بی آن که سر یا ته پیاز باشد، پرید وسط.

- هیچکس حق نداشت جلوی دابی پروفسور دامبلدور قربان رو تهدید کرد!

- بابا جان این که دیالوگ خرس قهوه‌ایِ بابا، روبیوس فقید بود!

- بی مغز، بی مغز بود قربان! چه جن چه نیمه غول!

اسنیپ در این فرصت که دابی داشت از کمالات خود برای دامبلدور می‌گفت، زیرچشمی سر تا پای لیلون را برانداز کرد تا بلکه یک جایی از او، حتا شده یک جای کوچولو موچولو در حد یک عنبیه‌ی چشمی چیزی، شبیه ننجونش باشد و به همان یک جا اکتفا کند ... اما نبود که نبود.

دابی دوباره رو به اسنیپ کرد و گفت:

- اگر موچرب قربان دست به خیار برد، دابی هم از موز استفاده کرد!

- بس کنید باباجان! مگه میوه و تره بار راه انداختیم که خیار و خیارکشی راه انداختید؟ هر کی هر میوه‌ای دستشه غلاف کنه. این جا موزه است ... یک مکان فرهنگیه.

- اما پروفسور قربان خودش هم که صحبت موز کرد!

- مـــــــــــوزه بابا جان! نه موز! انقدر موز موز کردی که منو هم انداختی تو میوه بازیتون!

- اهم!

اسنیپ سینه‌اش را صاف کرد تا بحث دابی و دامبلدور را قطع کند.

- بهتره دیالوگ منو دو بار بخونی آلبوس. چون من در مورد میوه و تره بار حرف نمی‌زنم.

- پس در مورد چی حرف می‌زدی بابا جان؟

- خیار تدلیس! یعنی به صورت قانونی این معامله رو به خاطر توصیف نادرست از چیزی که بهم فروختی باطل می‌کنم.

- ما که توصیفی نکردیم بابا جان! ما فقط گفتیم لیلی. تو خودت از هول حلیم افتادی توی دیگ و فکر کردی این لیلی اون لیلیه!

- مغالطه‌ی مشترک لفظی.

این صدای لاکرتیا بود که به بحث اضافه شد.

- بابا جان تو با مایی یا با اونا؟ اصلا این پست رول چرا داره تبدیل میشه آموزش اصطلاحات حقوقی و منطقی؟ این چه کثافتیه راه انداختی نویسنده‌ی بابا؟

نویسنده رها کرد تا آلبوس تصمیم بگیرد؛ بلیط سیوروس را پس بدهد و دنبال شکار توریست دیگری برود که با حقوق شهروندی خود آشنا نیست؟ یا کار به شکایت و شکایت کشی و دادگاه بکشد؟

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 04:20
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: امروز ساعت 13:57
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پست‌ها: 4
آفلاین
سوروس اسنیپ که از بچگی استایل خاص خودش را داشت، با آن موهای چرب و شنل مشکی‌ای که از میزان بلندی پارچه، خیابان‌ها را جارو می‌زد، در حال گذر از خیابان بود و آهنگی را زمزمه می‌کرد:
- یکی حالا پیدا شده قدر اونو می‌دونه. رگ خواب یار منو، رقیب من می‌دونه! آییییی دارم آتیش می‌گیرم...

همین که خواست از جلوی خانه گریمولد گذر کند ناگهان ریگولوس غش کرد و افتاد وسط عابر پیاده جلوی پای اسنیپ!

- باید بگم هیچ علاقه‌ای ندارم وقتی دارم توی خیابون پیاده‌روی می‌کنم کسی جلوی پام غش کنه.

لونا در حالی که با لبخند به ابرها نگاه می‌کرد، پاسخ داد:
- چیزیش نیست پروفسور. فکر کنم یه موستافیلوس کاسفیوس توی گوشش رفته. بهتره داخل خونه ببریمش تا استراحت کنه. پس تا شما ریگولوسو میارین داخل خونه، میرم به لیلی بگم براتون چایی گردالو‌های آب شیرین درست کنه.
- گفتی... لیلی؟

اسنیپ به سرعت ریگولوس را بلند کرد و جلوتر از لونا وارد خانه شد که ناگهان در پشت سرش بسته شد و محفلی‌ها برسرش ریختند. دامبلدور که ریشش در دهان اسنیپ فرو رفته بود با لبخند رضایت گفت:
- عالیه بابا جانیا، اولین تروریست توریست‌مونو گرفتیم.
- توریست چیه؟! من اومدم لیلی رو ببینم!
- اینم یکی از موارد بازدید از موزه گریمولد محسوب می‌شه پسرم. هزینه بلیط صد گالیون!

اسنیپ اخم کرد.
- دامبلدور، تو برای حقوق تدریس یک سال تحصیلی توی هاگوارتز کلا ده گالیون می‌دادی بهم بعد تازه منو لَلِه پسر پاترم کرده بودی اونوقت حالا برای دیدن لیلی باید صد گالیون بدم؟!

دامبلدور ناگهان وارد مود پندی‌اش شد و دست پیرش را روی دوش سوروس گذاشت. صدایش اتوماتیک بم و عمیق شد.
- عشق، عدد و رقم نمی‌شناسه پسرم.

اسنیپ آهی کشید.
- بیا فنگ خورد! بگیرش! حالا لیلی کجاست؟

دامبلدور در حالی که کیسه گالیون را وزن می‌کرد، اسنیپ را به آشپزخانه برد.
- بیا، اینم لیلی لونا. فقط لطفاً به آثار تاریخی موزه ما دست نزن باباجان. خیلی ظریف و شکننده‌اند.
- با من شوخیت گرفته پیرمرد؟ من منظورم این لیلی نبود... لیلی خالیو می‌خواستم!
- لیلی با لیلی فرق نداره که! تازه اینم نوه همون لیلیه دیگه.
- یعنی چی لیلی با لیلی فرق نداره!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 22:10
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: امروز ساعت 09:11
از: دست شما
پست‌ها: 468
رهبر محفل ققنوس
آفلاین
بسمه تعالی





سوژه جدید:



- خزه!
- خیله!
- خز و خیله!
- آخرشه!

آلبوس دامبلدور با شوق و ذوق نگاهش را به افرادی که دور میز نشسته بودند انداخت. یک جن خانگی با طرحواره تنبیه که با بی قراری به اطرافش نگاه می کرد و یواشکی - به خیال خودش - هر از چند گاهی آجری را به سرش می زد. گادفری که لیوان نوشیدنیش را بالا گرفته بود و در آن دقیق شده بود و کوینی که روی میز نشسته و در حالی که بستنی بزرگش را لیس می زد به پیرمرد خیره شده بود.

- ببینید باباجانیان! یه تور راه میندازیم که مردم بیان توی خونه گریمولد رو ببینن و بعد ازشون پول می گیریم بعد خودمون رو آماده می کنیم بریم خونه ریدل ها رو بگیریم، خیلی خوبه که!

- نه!
هر سه نفر با هم این را گفته بودند.

کوین گفت:
- اینژا مقر شرّیمونه!

گادفری گفت:
- استفاده ابزاری از اموالی که در راه مبارزه برای روشنایی به ما سپرده شده در مرام من نیست.

دابی گفت:
- کی اومد اینجا رو دید؟ کی برای دیدن اینجا پول داد؟ دابی ایراد گیر بد!
و بعد آجر را جوری زد توی سرش که خورد شد.

دامبلدور که در برابر دلایل قانع کننده دیگران دلیل قانع کننده متقابلی نداشت، مشغول جویدن لب پایینش شد و بعد با حرص گفت:
- کوین زیر سن قانونیه، رایش حساب نیست. دابی هم جن خونگیه و حق رای نداره. گادفری هم... یه رای منفی به یه رای مثبت خودم! میرم از ریگول و لیلون رای بگیرم.

پیرمرد بدون توجه به فریاد کوین که دو انگشتش را بالا گرفته بود و فریاد می زد «من شه شالمه! » و بستنی اش را در هوا تکان می داد و دابی که بعد از فریاد «دابی حق رای خواست! دابی جن پرتوقع بد! » یک آجر دیگر را بر سر خودش خورد کرده بود به سرعت به طبقه بالا رفت تا آراء اعضای باقیمانده محفل را بگیرد و یادش ماند که لازم نیست در توضیح طرحش خیلی وارد جزئیات شود.

***


- پس منظور پروفسور از اینکه نظرمون راجع به درآمدزایی صنعت گردشگری چیه، این بود.
- به تو اون رو گفت؟ به من گفت نگرشم راجع به افزایش تعامل راهبردیمون با نیروهای کنجکاو و پرسشگر سطح جامعه چه مقدار مساعده.

ریگولوس و لونا مثل سایر اعضای محفل ققنوس که در جلوی خانه گریمولد با تی شرت هایی که روی آن ها طرحی از یک ققنوس خوشحال که بال هایش را گشوده و زیرش نوشته بود «خوش آمدید» و بالای آن نوشته بودند «تور گریمولد گردی 2026» ایستاده بودند و منتظر تا کسی برای بازدید از آنجا بیاید و یا شاید هم به نحوی به آن جا کشیده شود...

افرادی که لایک کردند

پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1404 20:42
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: شیون آوارگان
پست‌ها: 1528
مدیر اخبار و مترجم دیوان جادوگران، شهردار لندن، استاد هاگوارتز
آفلاین
پست پایانی سوژه!


خلاصه:

محفل ققنوس به دست ارتش تاریکی افتاده و حالا وقت و بی‌وقت به پناهگاه سر می‌زنند.
بلاتریکس خودش را مهمان ناخوانده‌ی مالی کرده و مالی علیرغم میلش مجبور است از او پذیرایی کند. از طرفی به گوشش رسیده است که آرتور به او خیانت کرده و دوبرابر عصبی است و غر می‌زند.
کینگزلی هم که قدیم ندیما قبل از آرتور با او قصد ازدواج داشته سرزده می‌رسد. بلاتریکس از رابطه‌ی قدیمی آنها باخبر می‌شود و یک دل سیر می‌خندد.
یکهو آلبوس و گلرت و بریژیت مکرون (همسر امانوئل مکرون) ظاهر می‌شوند (بعدتر آلبوس غیب می‌شود).
کینگزلی و مالی دست هم را می‌گیرند و می‌روند بالا.
بلا و گلرت و بریژیت می‌مانند در آشپزخانه.

از طرفی جوزف و گرنجر از روی پشت بام نظاره‌گر و شنوای ماجرای داخل خانه هستند و از دارک بودن ماجرا نخ پشت نخ باریک می‌کنند. اما ماجرا از آن هم دارک‌تر می‌شود.

کینگزلی و مالی و گلرت و منیژه (همون بریژیت) و بلا به اتاقی از خانه می‌روند و مچ آرتور را می‌گیرند که همسر دومش را یواشکی وارد خانه کرده است. یک مرغ درشت!

بعد از کمی دعوا، به این نتیجه می‌رسند که هووی تخم‌گذار برایشان خیلی هم مفید خواهد بود و اینطور بود که کینگزلی دلش شکست و خواست حداقل به منیژه رو کند اما گلرت زودتر او را قاپیده و رفته بود.

وووشت

امانوئل ظاهر شد.

- شما همسر من رو ندیدید؟

مرغ آرتور را از زیر بغلش رها می‌کنه و فریاد می‌زنه: اووووو خوش اومدی به خونه‌مون رئیس‌جمهور جون. گلرت بردش.

امانوئل ناامیدانه می‌گوید: کجا بردش... خسته شدم...

مرغ: خسته نباشی امانوئل جون. می‌خوای تخم بذارم بخوری جون بگیری؟

آرتور بال مرغ رو می‌گیره و او را از امانوئل دور می‌کنه.

مالی با حالتی عصبی می‌پرسه: آقا شما مگه ماگل نیستی؟ چطوری آپارات کردی اومدی اینجا؟

امانوئل با خنده گفت: اِی بابا... ما از خانواده‌ی اصیل ماکرون و نسل اندر نسل جادوگریم.

مرغ با یک ضربه آرتور را به بغل مالی هل می‌ده و خودش امانوئل رو می‌زنه زیر بغلش و قدقدکنان به پرواز در میاد و از پنجره می‌ره.

مالی و کینگزلی و آرتور و بلا در سکوت صحنه‌ی رفتنشان را تماشا می‌کنند.

بلا می‌گوید: فکر کنم از امانوئل خوشش اومد. آرتور اصیله ولی امانوئل هم اصیله هم مقام بالاتری داره هم پولداره.
مالی: اما اون مگه زن نداشت؟
کینگزلی: نه دیگه مگه سریال ترکی ندیدی؟ ولش کن. الان تو یعنی آرتور رو بخشیدی مالی؟
آرتور: چرا نبخشه؟ من به این گُلی.
مالی: جفتتون خفه شید.

بلاتریکس ناگهان قطب دومش را رو می‌کند و جیغ می‌زند:

- همه‌تون خفه شید!!!! زود باشید بریم پایین برای هر کدومتون یه وظیفه دارم.

سه محفلی سر به زیر می‌اندازند و به دستور بلا به آشپزخانه می‌روند.

بلاتریکس: جانم فدای لرد. امشب می‌خوام لرد رو اینجا به یه شام خوشمزه دعوت کنم. شما سه‌تا باید حسابی کل خونه رو بسابید و شام رو هم خودتون درست کنید.

اینطور شد که سوژه‌ی بی‌سروته ولی جذاب به پایان رسید. آن شب لرد و مرگخواران جشن خوبی برگزار کردند و در تمام طول جشن، مالی، آرتور و کینگزلی را در اتاق زیر شیروانی محل زندگی جن طبقه‌ی بالای ویزلی‌ها زندانی کردند تا سنگ‌هایشان را وا بکنند.

پایان

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/8/1 21:06:36
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1404 19:07
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: امروز ساعت 00:51
از: گور برخاسته.
پست‌ها: 309
رهبر مرگخواران، مشاور دیوان جادوگران، استاد هاگوارتز
آفلاین
تعداد پست های مجاز تا پایان سوژه: یک!

از قضیه عجیب بهمن و تیر و مالبرو قرمز که بگذریم، مالی حدود دو پستی است که در جایی مشغول جیع کشیدن است و از آنجا که تا خفگی فاصله ای ندارد، به ایشان بپردازیم که ببینیم قضیه چیست.

درست در طبقه بالای جایی که کینگزلی، گلرت و منیژه( اسمشون سخته، اسکرول مان نمی آید برویم پایین اسمش رو نگاه کنیم! اصلا همین منیژه به این قشنگی! دیگه آدم از این دنیا چی میخواد؟... ما خودمان یه همسایه داشتیم، منیژه خانمی بود خیلی پیر و مهربان! چند بار به ما سوپ و آش رشته داشتند. بعدا از همسایگی ما رفتند. منیژه خانوم اگر این پست رو میخونی سلام! خوبید؟ دلمون براتون تنگ شده!) نشسته بودند، مالی در حال جیغ کشیدن به خاطر صحنه روبرویش بود.

- لعنتی!... آخه مرغ؟

در حقیقت در روبروی مالی آرتور با عشق جدیدش یواشکی وارد خانه شده بود و این عشق جدید یک مرغ بسیار بزرگ بود که او آرتور را بغل زده و بال بال زنان از پنجره وارد یکی از اتاق ها شده بود. مرغ که از لحن مالی اصلا خوشش نیامده بود، قدقدی کرد و گفت:
- یه جوری میگه مرغ انگار من هر مرغیم!؟... من مرغ سبزم خانوم! بدون هورمون! همه عضله هام واقعین!

مالی دو دستی بر سرش کوبید و گفت:
- به ویزلی ام که سبزی!... مگه فرقیم میکنه!؟... من الان به کی بگم شوهرم با یه مرغ بهم خیانت کرده؟

کینگزلی که همراه با گلرت و منیژه به طبقه بالا آمده بودند که خود شاهد داستان باشند و عمیقا صفا کنند، فریاد زد:
- به من! به من بگو!... من حاضرم!

آرتور که هنوز بغل مرغ بود و در میان پر های غیر هورمونی کمی های شده بود، با سستی گفت:
- خب ماااااااااااالیییییی... برو بهش بگو! من که... خوبم... خوب! میزون میزونم!

مالی جیغ بنفش دیگری کشید و گفت:
- یعنی چی؟... مرد از مرغ بیا بیرون!

بعد یک گلدانی که کنارش بود را به سمت آرتور پرت کرد که با خوردن به پرهای مرغ، خطر دفع شد. آرتور که کمی هوشیارتر شده بود، سرش را بالا گرفت و گفت:
- بابا مالی... ما بچه زیاد داریم... اینم تخم زیادی داره! کلی تخم مرغ گیرمون میاد! اصلا خودش راضیه! راضی نیستی مرغ قشنگم؟

مرغی بادی به پرش انداخت و گفت:
- بله که راضیم... حالا مالی... من که کلی تخم میکنم برات... بذارم برم؟

مالی برای لحظه ای اندیشید که ایده تخم مرغ خیلی هم بد نیست. با دادن آرتور به مرغ سبز، میتوانست برای همه بچه های ویزلی تخم رایگان بگیرد که تعدادشان هم کم نبود و اصلا خود تخم مرغ وعده پروتئینی خوبی بود که به این سادگی ها گیر نمی آمد. بهرحال گیر آوردن آن همه تخم مرغ برای آن همه بچه جز از چنین مرغ بزرگی، از هیج مرغ دانی عادی برنمی آمد.

مالی چانه اش را خاراند و گفت:
- اگر تخم مرغ بدیم به بچه ها... بفرستیم باشگاه... با بوی تخم مرغ باشگاهو آلوده کنن... فقط خودشون می مونن و خودشون عضله میسازند... پشت بازو میارن... بعد میتونیم بریم با این عضله ها به جنگ مرگخواران و لرد!

کینگزلی که می دید همه آرزوهایش از دست میرود، جلو آمد و گفت:
- عضله چیه؟... مگه مسابقه کشتیه؟... جادو مهمه!... نه منیژه؟... اهم... منیژه؟

اما منیژه و گلرت به ممقصدی نامعلوم ولی معلوم رفته بودند.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1404 16:43
تاریخ عضویت: 1404/06/08
تولد نقش: 1404/06/11
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:57
پست‌ها: 25
آفلاین
تعداد پست های مجاز تا پایان این سوژه= 2 پست
_یه نخم به من بده
خانوم گرنجر که برای خفت کردن وارنسکی به پشت بام امده بود با پودر شدن خاطراتش توسط جناب گریندلوالد و بانو مروپ از داستان هری پاتر و خانواده ی ویزلی، تصمیم میگیرد همراه وارنسکی که خودش بعد از شنیدن اتفاقات دو پست قبل نابود است نخی از بهمن روشن کند و داریوش اقبالی پلی کنند.
هم زمان با فروپاشی روانی این دو جوان در پشت بام خانه، در خانه هنوز اتفاقات جاری است!
بلاتریکس که هرچه نباشد ، یک مادر است با راه افتادن بوی سیگار در خانه شاخک هایش تیز میشود.
_ بوی سیگار میاد، کار کی میتونه باشه؟
_ من چبدونم لسترنج، بوی بهمنم هست. به عقبه ی اشرافی ما میخورد بهمن کش باشیم؟ احتمالا کار این وارنسکی ایرلندی( معادل اصفهانی خارجیها).
_ اون بچه مگه چندسالشه؟جامعه بدجور خراب شده گلرت! شکر مرلین دلفی من اصلا اهل این چیزا نیست، سالم سالم! تو اتاقش پر از سبزیه همشونم دارویی قربون بچم برم من همش از تربیت درست منو لرده ها!
_ وایسا! سبزی؟
گریندلوالد که نمیتواند خنده اش را کنترل کند با صورتی سرخ از شدت خنده ادامه میدهد
_ از اولش میدونستم که زمین برای دلفی جان کافی نیست، فضا نورد شده
بلاتریکس که اصلا در این خط ها نیست ادامه میدهد
_ منم تو تالعش اینارو دیدم، خیلی ام خوش خنده شده بچم،یه افسونم یاد گرفته جدیدا چشاشو واسمون سرخ میکنه وای باید ببینی گلرت
در حالی که گریندلوالد دارد سعی میکند خنده ی منفجر کننده اش را کنترل کند و وارنسکی و گرنجر نخ هایشان تبدیل به طناب شده صدای کر کننده ی کینگزلی شنیده میشود
_ قهوه ی منو بیار بابا قهوه ی منو بییییییاررررر

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/7/30 21:40:26
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 20:52
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: شیون آوارگان
پست‌ها: 1528
مدیر اخبار و مترجم دیوان جادوگران، شهردار لندن، استاد هاگوارتز
آفلاین
تعداد پست‌های مجاز تا پایان این سوژه: 3 پست!


کینگزلی با صدای بسیار پُر و پیمانی شروع به حرف زدن کرد:
- من و مالی، مالی و من. یه زمانی قرار بود ازدواج کنیم. بعد این خانوم تصمیم گرفت این جلال و جبروت رو ول کنه بره با اون سفیدپوست.

بلاتریکس نگاهی به مالی و سپس نگاهی به کینگزلی می‌اندازد.
- بروووووووو

مالی از فرصت استفاده می‌کند و دوباره شروع می‌کند به بد و بیراه گفتن به آرتور.

سه نفر همزمان در آشپزخانه ظاهر می‌شوند: آلبوس دامبلدور، بریژیت مکرون و گلرت گریندلوالد!

آلبوس شکلاتی گوشه‌ی لپش می‌اندازد و رو به مالی و کینگزلی می‌گوید:
- After all these years?

کینگزلی با یک حال اسنیپ‌طوری می‌گوید:
- Always

~~~~آهنگ تایتانیک~~~~

کینگزلی بلند می‌شود دست مالی را می‌گیرد و از پله‌ها بالا می‌دوند.

بریژیت رو به گلرت:
- گلغت ژان اینژا چرا اینژوری بود؟

آلبوس لپی از بریژیت می‌کشد و می‌گوید:
- مهمون کوچولوی گلرت زیاد صحبت نکن شما سوژه نیستی فقط چون وسط مذاکرات نمی‌تونستیم با اِما تنهات بذاریم آوردیمت.

گریندلوالد با خنده می‌گوید:
- اِ یادم رفت اِما رو هم با خودم بیارم. این زوج واقعاً کِرکِرخنده‌ن. آرتور کو؟

بلاتریکس که تازه خنده‌های جنون‌آمیزش تمام شده بود جواب داد:
- آرتور با یه نفری دیده شده و الان دیگه از ترس مالی پاش رو تو خونه نمی‌ذاره. فعلا اینجا پلاسیم. آلبوس تو مگه نمردی؟

آلبوس با لپ گل انداخته گفت:
- من مُردم ولی الان محفل دست سیاهاست هر جا دوست داشته باشن بی‌دلیل منو میارن وسط سوژه یه دستی تکون می‌دم و می‌رم.

آلبوس غیب شد.

کل ستون‌های ساختمان به شدت شروع به لرزیدن کرد، انگار که لباسشویی ناترازی جایی در طبقات بالا به مرحله‌ی خشک‌کن رسیده باشد و در حال خشک کردن باشد.

صدای جیغ و فریاد و ناسزاهای ناتمام مالی همچنان از دور شنیده می‌شد.

بلاتریکس و گلرت و بریژیت نشستند و مشغول خوردن شدند تا ببینند دیگر چه کسی قرار است وارد سوژه شود.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 00:23
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: پنجشنبه 6 آذر 1404 16:45
از: گیل مامان!
پست‌ها: 867
آفلاین
تعداد پست‌های مجاز تا پایان این سوژه: 4 پست!

کینگزلی که گشنه‌ش بود پرید داخل آشپزخونه و بلافاصله با دیدن مالی یه قیافه چدفیس به خودش گرفت و جلو بازوهاشو بهش نمایوند و ماچ کرد. بعد با سیس ورزشکارایی که تازه از باشگاه اومدن، سر میز کنار بلاتریکس سبیل ماستی نشست. مالی هم بعد این اتفاق، با حرص یه پیازو برداشت و با چاقو ریز ریز کرد و با پوستش اشکاشو پاک کرد.

شاید از خودتون بپرسین چرا کینگزلی و مالی باید دست به همچین کارایی بزنن؟ مگه برا کینگزلی، آرتور جای داداشیش و مالی جای زن داداشیش نبودن؟ خب داستان بر می‌گرده به خیلی خیلی سال قبل، زمانی که کینگزلی و مالی شاگردای هاگوارتز بودن. کینگزلی که همیشه روی مالی کراش داشت، با وجود هیکل جذاب و سیکس‌پک جذاب‌ترش همواره توسط مالی بخاطر رنگ پوستش کنسل می‌شد و آخرم مالی برای اینکه از دستش خلاص بشه با آرتور ازدواج کرده بود.

نتیجه وقایع گذشته، الان این بود که کینگزلی می‌خواست به مالی بگه "دیدی منو ول کردی رفتی با اون مو قرمز، نتیجه‌ش چی شد بیچاره؟" و از اون‌طرف مالی هم نمی‌خواست به روی خودش بیاره که مثل سگ از انتخابش پشیمونه و چقدر از خیانتی که بهش شده دلش شکسته.

این بود که آشپزخونه دچار یه جو خیلی سنگین شده بود که به هیچ عنوان از چشم بلاتریکس پنهون نموند.
- شما دوتا چتونه؟ چرا انقدر عجیب شدین؟!

افرادی که لایک کردند

پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 21:46
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: شیون آوارگان
پست‌ها: 1528
مدیر اخبار و مترجم دیوان جادوگران، شهردار لندن، استاد هاگوارتز
آفلاین
سوژه‌ی جدید



تعداد پست‌های مجاز تا پایان این سوژه: 5 پست!


گناهان کینگزلی


خانه‌ی ویزلی‌ها همچون حاصل نامیزان و بدریخت عمل جراحی همان کِیس‌های جراحی زیبایی از دست رفته‌ای که حالا در ذهنتان آمد کج و معوج بالا رفته بود.

بلاتریکس لسترنج یکه و تنها روی پشت بام دراز کشیده بود و دندان‌های سیاه و کریهی که داشت را به خورشید نشان می‌داد.

مالی ویزلی سرش را از دودکش بیرون آورد و گفت: بیا زنیکه‌ی سیاه! غذای کوفتی‌تون آماده‌ست بیاید کوفت کنید قاتلا! بیاید بخورید که ایشامرلین غذای آخرتون باشه.

بلاتریکس از جایش بلند شد، اول کمی عنکبوتی نشست و به مالی زل زد، بعد خودش را غیب کرد و وسط آشپزخانه ظاهر شد.

مالی پله‌ها را دوتا یکی تا آشپزخانه پایین دوید.

«ای مرلین بزنه به کمرتون که مثل آدم نمی‌تونید رفتار کنید. خونه‌م رو صاحب شدید. همه چیز رو صاحب شدید. گشنه‌ها... اهو اهو»

همینطور که مالی اشک‌ریزان و نفرین‌کنان غذا را برای بلاتریکس می‌کشید و از او پذیرایی می‌کرد، در دل هنوز اندکی امید داشت که شوهرش آرتور با ده‌ها محفلی و کارآگاه به داخل بریزند و آنجا را از لوث وجود مرگخواران پاک کنند.

همین که به یاد آرتور افتاد دوباره عر زدنش گرفت: «آآآآآآررررر..... آرتور بند بند وجودت رو گا...»
بلاتریکس به حرف اومد: «بند بند وجودش رو چی؟»
«گاری بترکونه... ای مرتیکه‌ی خائن... ما با هم ده پونزده تا بچه آوردیم... این حق من بود؟ شوهرم بره خیانت کنه، از این طرف هم تسلیم اسمشونبر و دور و بریاش بشیم... عررررر»

ظرف ماست را جلوی بلاتریکس می‌گذارد.

بلاتریکس ظرف را یک کله سر می‌کشد و لازم نمی‌بیند بعد از آن ماست را از روی سیبیلش پاک کند.

«ببین مالی جون. هر چه زودتر این واقعیت رو بپذیری، کمتر اذیت می‌شی. می‌خوای شکنجه‌ت بدم خالی شی؟»

مالی به پهنای صورت اشک می‌ریخت و از حرف بلاتریکس آتش می‌گرفت.

«ای آرتور... ای خائن... چرا رفتی با اون؟ چرا... مگه اون چی از من بیشتر داشت؟»

بلاتریکس دوباره به حرف آمد: «آخه خواهرم، بگذر. تو هم برو شوور کن.»

ناگهان در باز شد و کینگزلی شکلبوت پرید داخل.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 بهمن 1403 18:23
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: امروز ساعت 11:55
از: هر جا که بخوام!
پست‌ها: 535
مدیر کل جادوگران، بانکدار گرینگوتز، استاد هاگوارتز
آفلاین
این جشن و سور و شادی برای مدت طولانی ادامه پیدا می‌کنه. اونقد که حتی ریموسی که دست به سینه یه گوشه وایساده بود و سعی داشت در تخیلات گابریل شکلات ظاهر کنه، نمی‌تونه از میزان قری که در اطرافش در جریان بود روی چیزی که می‌خواد تمرکز کنه. عدم تمرکز هم مساوی می‌شه با این که موفق نمی‌شه شکلات گیر بیاره تا با کمکش همه رو به حالت عادی برگردونه. به جاش ناخودآگاه خودش تسلیم می‌شه و قر بود که تو کمرش فراوون بود و همراه بقیه بیرون می‌ریخت!

خوشبختانه قوه تخیل بالای گابریل هم خیلی خوب بهشون کمک کرده بود که این وضعیت حفظ بشه. اما بالاخره هر چیزی پایانی داره نه؟

این پایان در واقع مدت طولانی بود که شروع شده بود و ذره ذره اثر خودشو می‌ذاشت، ولی چون همه خیلی قر قری بودن، درگیرتر از این بودن که متوجه بشن چی داره می‌شه. مثلا اگه واقعا حواسشون بود می‌فهمیدن که فضای گوگولی و صورتی رنگ دور و برشون، از صورتی کم‌رنگ، به صورتی معمولی، بعدش صورتی تیره و در آخر به قرمز تغییر رنگ داده بود! دستگاه‌هایی که اطرافشون بود و حباب و دود بیرون می‌داد، حالا به جاش ازش آتیش بیرون می‌زد.

ولی حتی اینا هم کافی نبود برای این که بفهمن که واقعا چی داره می‌شه. فقط وقتی واقعا متوجه می‌شن که ناگهان حس می‌کنن چیزی مثل جاروبرقی در دو طرفشون باز شده و در حال مکیدن اونا به سمت خودشه. در نهایت قدرت مکش جاروبرقی به قدری زیاد میشه که سالازار، گلرت و لرد از یک طرف و ریموس، آلنیس، گادفری، الستور و جوزفین هم از طرف مخالف از رو زمین بلند می‌شن و معلق در هوا کشیده می‌شن.

گفته‌ها حاکی از اینه که حتی چند تاییشون در میون زمین و فضا همچنان داشتن قر می‌دادن...

بالاخره سالازار، لرد و گلرت در خارج از ذهن گابریل و به جایی که ازش اومده بودن پرتاب می‌شن و باقی هم تو خونه گریمولد و جلوی کاناپه‌ای که گابریل روش خوابیده بود ظاهر می‌شن. اما چیزی که این وسط عجیب بود، این بود که دختری که روی کاناپه خوابیده بود دیگه یه دختر 11 ساله‌ی مو نقره‌ای-بلوند با چشمای آبی تیره به نام گابریل نبود. بلکه دختری 18 ساله با موهای آبی و چشمای بنفش بود به نامِ...

- سلام! گابریلا پرنتیس هستم. این هفت سالی که تو ذهنم بودین خوش گذشت؟ حالا وقتشه که تفریح رو به دنیای واقعی انتقال بدیم نه؟

در حالی که فک چهار نفر دیگه از شدت تعجب رو زمین میفته، الستور لبخندش گسترده‌تر می‌شه. حالا محفلیا نه تنها یه گابریلا وسط خانه گریمولد داشتن که الستور هم بهش اضافه شده بود!

بالاخره گشت و گذار تو جایی که حتی علم ماگلی هم نمی‌دونه دقیقا چی توش می‌گذره و گذر زمان چطوری توش تعریف شده، این چیزا رو هم به دنبال داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1403/11/30 18:27:51
🦅 Only Raven 🦅
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟