جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- تمامی پستها (angrydad)


سوژه: ساز مخالف!
پست دوم
تام ریدل، اربابزادهی خوشتیپ ماگل، که هیچ وقت با هیچ ساحرهی عجیب و غریبی رو به رو نشده و از دست او نوشیدنی مشکوکی نگرفته بود، داشت زندگی کاملا معمولی خود را با همسر معمولیترش میگذراند. صبحها تا لنگ ظهر میخوابید. ظهر تا غروب بیزینسهای ددی را به صورت تلفنی هندل میکرد. تلفنهایی که از سمت او محدود میشد به «اوهوم!» «حله!»، «رو به راهش کنید.» و «پولش مسالهای نیست!».
غروبها را به دور دور در اَدوایسگو و شهرک وِست میگذراند؛ و آخر شبها به کال آف دیوتی با همسر ماگلتر از خودش میپرداخت. تنها ملال زندگیاش هم همین بود. یعنی موقع کال آف دیوتی که غرغرهای همسرش هم شروع میشد.
- تام تو هیچ وقت عرضهی به هدف زدن نداشتی!
تفنگ اسباببازیت همهش چپ و راست میره! به خاطر همین بیعرضگیت همیشه شکست میخوریم! 
اما دیری نپایید که تام از این رویای شیرین پرید و فهمید کار از کار گذشته... بند را به آب داده، پایش سریده، نوشیدنی را نوشیده... و دیگر بوقیده و راه فراری ندارد! نگاهی به پدرزنش انداخت که مطابق معمول با اردنگی او را از این رویای شیرین هر شبه میپراند.
- دِه پاشو حیف نون! لنگ ظهره... و توی داماد سرخونهی آویزون به جای این که اول وقت رفته باشی نون تازه بگیری، هنوز کپیدی!

تام هم مثل هر صبح، جوابش را قورت داد و نگفت اگر خرناسهای پدرزنش تنها کمی از نعرهی فیل تیر خورده ملایمتر بود، میتوانست در طول شب بخوابد و مثل بچهی آدم، صبح بیدار شود! حالا اصلا بماند که منطقا او باید اجازه میداشت به جای پدرزن، کنار همسر عرفی، شرعی و قانونی خود بخوابد و اصلا از حنجرهی دالبی ماروولو دور بماند! البته او به این مورد چندان هم اصرار نداشت. مروپ همیشه نقش مادریاش را به نقش همسری مقدم میداشت و از بس در آشپزخانه میماند که برای نازگلِ مامان غذاهای خوشمزه بپزد، از نزدیک بوی پیاز میداد! یعنی بوی پیاز جوری به خورد تنش رفته بود که به این سادگیها نمیرفت! خلاصه که انتخاب بین تحمل خرناس ماروولو و بوی پیاز مروپ، برایش علیالسویه به حساب میآمد.
- مروپ جان بربری میل داری یا سنگک؟

- بربری تام!

- تافتون بیگیر.

رد دادنهای ماروولو، محدود به این نمیشد که هماتاق دامادش شود. او لحظه به لحظه گویی که وظیفهاش باشد، زندگی را با ساز مخالف زدنش بر این زوج جوان زهر مار میکرد. ساز مخالف با همه چیز!
سر میز صبحانه، تام و مروپ که ماروولو را مشغول گوش دادن به اخبار از رادیوی قدیمیاش یافتند، مشغول پچ پچ شدند.
- میشه پالتوی قشنگ پوست ماگلم رو هم برداریم تام؟
- عزیزم نمیریم ماه عسل که... میخوایم یه کوییدیچ بازی کنیم و برگردیم دیگه. یه ردای کوییدیچ کافیه. بعدشم اون جا اصلا گرمه پالتو به کار نمیاد که!
ماروولو همانطور که گوشش را به سمت رادیو تیز کرده بود و زیر لب مهر «اینم کار خودشونه!» و «تف!» را بر تک تک خبرها میکوبید، دستش روی دکمهی کولر رفت و آن را خاموش کرد.
- فقط یه کوییدیچ بازی کنیم و برگردیم تام؟! یعنی بعدش نمیخوای منو ببری بازارگردی و رستوران؟
- اونو که میبرمت عزیزم. فقط خواستم...
- خوب پس، من پالتوی پوست ماگلمو برمیدارم.
شب توی راه هوا سرده.ماروولو که اکنون با شنیدن خبر قحطی در سرزمینهای اشغالی ماگلی، تحت محاصرهی مرگخوارهای شهرکنشین، گل از گلش شکفته بود، دوباره دستش روی کنترل رفت و آن را روی بالاترین درجه گذاشت!
- هاها! توله مشنگِ امروز، نرّهمشنگ آینده! بذار هلاک بشن تا تبدیل به یه مشنگ تمام عیار نشدن.

- عزیزم آخه تو که کارت به این پالتو ختم نمیشه. من اینو بگم آره دونه دونه کل کمد لباستو ورمیداری بار میکنی. تهشم حمالیش میمونه برای من...
- تام... من حس میکنم تو اصلا مثل سابق منو دوست نداری. زندگی ما یک زمانی خیلی گرمتر بود.

ماروولو که مشخص نبود بابت کدام خبر و به چه کسی فحشهای آبدار میدهد، رادیو و کولر را با هم خاموش کرد و مشغول هورت کشیدن پر سر و صدای چایی شیرینش شد.
- باشه عزیزم. هر لباسیو که بگی میبریم. خوبه؟ قبول؟ آشتی؟ ام... عزیزم؟ مروپ؟ مروپی؟

مروپ هیچ واکنشی به تام نداشت و به کنترل کولر زل زده بود. تام تازه متوجه لامپی شد که بالای سر مروپ روشن شده. لحظهای بعد پچپچها با صدایی آرامتر و به صورت
از سر گرفته شد.- وای تام عزیزم! تافتونهایی که دیروز گرفتی عالی بودن. میشه امروز باز هم از همونها بگیری؟

مروپ در واقع داشت جیغ میزد، اما به شکلی تصنعی وانمود میکرد که در حال پچ پچ کردن در گوش شوهرش است.
- زودباش دیگه حیف نون. هنوز حاضر نشدی؟ امروز هوس بربری کردم! بربری بیگیر.

پچپچ-جیغهای مروپ ادامه پیدا کرد:
- اصلا به نظرم تو کلا خیلی در نون گرفتن مهارت داری. یک مهارت خاص و ویژه که هرکسی نداره! تو میتونی بهترین نونهای ممکن رو بخری عزیزم. کاش همیشه تو به جای پدر مامان بری نونوایی!

- واستا! لازم نکرده تو بری اصلا. عرضه نداری... نون خمیر بهت میندازن. خودم میرم نونوایی.

در که پشت سر ماروولو بسته شد، تام و مروپ به یکدیگر چشم دوختند.
- موهاهاهاها!

- ژوهاهاهاها!

ماروولو که با دو تا بربری در دست به خانه برگشت، با ساک بسته شدهاش مواجه شد که پشت در آماده بود. دختر و دامادش سفره صبحانه را نیز چیده و منتظر بودند.
- اوه! اومدین پدر مامان؟ زود باشین... من خیلی نگران بودم که امروز شما دیرتون بشه. وقت خیلی کمه.

ماروولو نگاهی به ساعتش انداخت.
- دیر؟ فعک نعکنـــــم... وقت زیاده!

صبح ققنوسخوان، قرار بود ماروولو بازیکنان «اسم نداره» را سوار کند تا راهی استادیوم شوند. البته فقط قرار بود. آفتاب برتیباتپزان آگوست، اولین کسی بود که سر قرار حاضر میشد. آفتابی که کم کم داشت علاوه بر اسنیپ، ایفای نقش باقی بازیکنان را هم گردن نژادهای برشتهتری مثل لاتینو و عرب و کاکاسیاه میانداخت تا مدیران HBO ار... چیز... راضی شوند.
پس از آن که کتری بدون نیاز به پیکنیکی چند دور به همه چای داد و آبْبم (بمی که آب شده!) جاری شد کف زمین و آن را چنان مرطوب و حاصلخیز کرد که علف زیر پای همه سبز شد، ماروولو سر رسید. از قضا او هم در مسیر، بدون نیاز به پیکنیکی، چند بست شارژ شده بود.
سیبل آبْبم را جمع کرد توی گوی بلورینش و جلو رفت. بقیه هم پشت سرش. او که سرسپردهی قدرت غیبگویی ماروولو و دانشش از تمام پشتپردههای عالم بود و او را در قامت یک پیر مرشد میدید، هر عمل ماروولو از جمله تاخیر چندین ساعتهاش را نشات گرفته از یک حکمت متعالی میدانست و به اعتراض و پرسش از آن فکر هم نمیکرد! باقی ملت هم که نه آفتاب برایشان توانی گذاشته بود و نه حوصلهی وراجیها و کلکلهای ماروولو را داشتند، ترجیح دادند فقط سوار اتوبوس شوند.
- صبر کنین ببینم! شما با این سر و وضع میخواین بیاین؟

- کدوم سر و وضع؟

- زکّی! یعنی بهتون نگفتم به چه سرزمینی داریم میریم؟ حکما یادم رفته.
خودتونم که با رمزتاز زرتی رفتین وسط استادیوم و زرتی برگشتین ...چیزی حالیتون نشد چه خبره!- حالا میگی منظورت چیه یا نه؟

- قصهش مفصله! من زیاد اون طرفا مسافر بردم. مث کف دست میشناسم جادوگرای اون طرفا رو.
بپرین بالا تا تو راه حالیتون کنم. 
اعضای تیم و کادر فنی همگی سوار شدند تا ماروولو برایشان از سفری که در پیش است بگوید. سیبل صندلی شاگرد را انتخاب کرد تا حواسش شش دانگ به ماروولو باشد و تفت دادنهایش را یادداشتبرداری کند تا لا به لای فال قهوه و کفبینی و ور رفتن با گوی بلورین، چند جملهای از آن غیبگوییهای نغذ هم بپراند و به نام خودش فاکتور کند. ردیف بعدی به بم، بچه مثبت کلاس میرسید که زیر باد کولر ریکاوری شده و هیکل قبلیاش را بازیافته بود. او حسابی به این که سیبل نکرده دستهای جادویی جدیدش را از کف زمین جمع کند و بیاورد تا این بچه بتواند موقع دروازهبانی توپ را بگیرد هم معترض بود و ریز ریز، زیر گوشش غرولند میکرد. اما از سیبل جوابی جز «هیس... بذار ببینیم عمو ماروولو چی میخواد بگه!» دریافت نمیکرد. سیبل نمیخواست خودش را از تک و تا بیندازد. به هر حال خیط بود اگر بزرگترین پیشگوی معاصر، از زمان حال هم غافل شده باشد... آینده پیشکش! نهایتا آخر اتوبوس هم به اسنیپ سیاه میرسید که دار و دستهی اراذل و اوباش ته کلاس را تشکیل داده و چیزی از حرفهای پروفسور گانت به گوش او و دوستانش نمیرسید. گاز پیکنیکی بیت باکس میزد و اسنیپ آماده بود ورسش را روی آهنگ تف کند!
- یو یو یو یو! سوروس مادافاجین اسنیپ ای کی ای هیپهاپوشنیست!

- رو بیت گاگاگاگاز!

- پاتیلام جــــیــــــــــــــــــــــززززه!
افسنطین ریختم تو کَرهای غلـــــــیـــــــــظه!
قمه چیه وقتی چوبدستیم خودش تــــــیــــــــــزه!
جیمز پاتر عددی نیست واسم ریـــــــزه! 
هر چه از انتهای اتوبوس به سرش نزدیک میشدی، از صدای رپ کردن اسنیپ کاسته میشد و صدای ضبط ماروولو افزایش مییافت.
- هیپوگریف بچّه کرده! کاش بودی و میدیدی! مهرگیاه غنچه کرده! کاش بودی و میدیدی!

اما اجرای زنده و پخش همزمان این دو آهنگ که تعریف جدیدی از موسیقی تلفیقی ارائه میکرد، برای سرسام گرفتن مسافران کافی به نظر نمیرسید. بنابراین ماروولو بی آن که وولوم ضبط را کم کند، با صدایی که در استانداردهای جالیز کاملا مناسب محسوب میشد رفت بالای منبر.
- اینو میگفتم براتون... اولندش که اون جایی که داریم میریم، هر جادویی آنتن نمیده! مثلا کلیدیترین نکته که حتما اگه گوش کنین بابتش به جون من دعا میکنین، و اگرم گوش ندین به خودتون لعن و نفرین، به همراه داشتن منشور جادویی نیمه خودکاره. این وسیله که از اختراعات ملی و کهن اون جا به حساب میاد، یه جورایی جایگزین طلسم آکوامنتیه! چون هر آن ممکنه فشار چوبدستیا کم یا کلا قطع بشه.
کتری نگاهی انداخت به آن چه ماروولو تحت عنوان منشور جادویی نیمه خودکار در دست گرفته و به همه نشان میداد. نگاهی کوتاه و گذرا... اما کافی برای این که یک دل نه صد دل عاشقش شود. عجب موجود زیبا و فریبندهای! به نظرش رسید یک بازطراحی از خودش باشد، با انحناهای جذابتر و تناسب و کشیدگی بیشتر در اندام. پوست خوش رنگ و لعاب سرخش، زیر نور برق میزد و هوش از سر کتری میبرد. چقدر لولهاش از مال کتری بلندتر بود! چقدر گنجایشش بالاتر به نظر میرسید...
- البته طلسمهای دیگهای مثل لوموس و کولریوس
هم هستن که اون جا آنتن نمیده و باید کالاهای جایگزین داشته باشیم. منتهی موقع بازی چندان به کار ما نمیاد. چیزی که هر لحظه در کمینه همون دست به آبه که تذکرشو دادم. 
- پس منظورت از سر و وضع نامناسب چی بود عمو؟

ماروولو که عادت نداشت «عمو» خطاب شود، کم و بیش از این تجربه خوشش آمد! ایدهای پس ذهنش شکل گرفت که بعد از پایان لیگ، در کنار رانندگی به سراغ شغل دوم برود و مهد کودکی تاسیس کند تا همه او را عمو ماروولو صدا کنند.
- عجله نکن عمو... میرسیم بهش! فعلا بذار هشدارهای مهمو بهتون بدم. مورد بعدی، معاملهست! خیلی حواستون به معامله کردن تو اون مملکت باشه. از من میشنوین که اصلا معامله نکنین وگرنه حکما سرتون کلاه میره.
- یعنی سکهی لپرکان به آدم میندازن؟

- لپرکان؟ کاش لپرکان بود. یه چیزایی بهتون میدن که جادوی سیاهش خیلی پیشرفتهتر از لپرکانه. اسمش جیاله ولی بیشتر جومن صداش میکنن! جیال هیچ وقت غیب نمیشه. اما از زمانی که اونو به دست میارید تا زمانی که خرجش میکنید، هی آب میره. به سرعتی که مافوق تصوراتتونه.
- یعنی انقدر کوچولو میشه که گمش میکنیم؟

- نه آب رفتن اون شکلی. ببین مثلا من یه بار که مسافر خورد و رفتم اون جا، بهم به اندازه 100 گالیون جیال داد. مام ذوق زده اینو گذاشتیم تو بالشتمون پیش بقیهی پولامون که هیشکی جاشو ندونه!
سال دیگهش باز مسافر خورد، گفتیم این پولو هم ببریم همون جا بشه خرج کل سفرمون. صبحونهش رفتیم گفتیم از مشتیترین غذاهاشون بیارن. یه خورده کفش گوسفند و مغز و چش و چالش و یه جاهای دیگهایش که اگه بگم این پست از پستهای رقیبمون هم جنجالیتر میشه آوردن واسه ما!
چشمتون روز بد نبینه... با اون جیالا تونستم پول نوشابهمو حساب کنم. به جای کفشای گوسفنده هم تا شب ظرفاشونو شستم. اون جاهای گوسفنده که اسمشو آوردن خوبیت نداره هم شب تا صبح باهام حساب کردن. یکمی درد داشت... این که به خاطر اون جای گوسفند ازت پول بگیرن! 
جلوی اتوبوس همگی با تصور جادوی سیاه ترسناکی که در جیال به کار رفته، آب دهانشان را به شکلی صدا دار قورت دادند و با چشمان گرد به ماروولو خیره ماندند. اسنیپ اما حسابی حواسش بود که «اون عقبیا حال میکنن؟» و ترک بعدی را با تمی احساسی تلاوت میکرد:
- هر کی بود تو راهت بغل کردی!
بگو پاترو دیگه غلط کردی!
از عقده میکنم هریو همهش تنبیه!
آخه جیمزو میداد به من ننهش ترجیح!
نگاه کتری هنوز به لولهی آفتابه بود که از خورجین وسایل ماروولو بیرون زده بود. با ورس اسنیپ شروع کرد به دود کردن یک نخ بهمن کوتاه با پکهای عمیق... از سر اتوبوس ماروولو ادامه داد:
- و اما... شرایط و ضوابط خاص.
بگـــم؟ماروولو به عنوان یک راننده، همیشه به متکلم وحده بودن عادت داشت. اما این اولین بار بود که چند مستمع، تمام حواسشان را به او داده و واقعا به حرفهایش توجه میکردند. نه این که فقط در لحظاتی که به نظر مناسب میرسید، «آهان» و «اوهومـ»ـی تحویل دهند و سرشان به چوبدستی خودشان گرم باشد. پس هر لحظه سعی میکرد تنور این منبر را گرمتر کند.
- ده بگو دیگه جون به لبمون کردی!

- خوب اون جایی که استادیوم ما توش بنا شده، بعضیا رو استادیوم راه نمیده.
- یعنی مثلا کیو راه نمیده؟

- کیو نه... کیا... اگه فقط بخوام یک دستهشو بگم، کل ساحرهها!
اسنیپ که حواسش به این صحبتها نبود، گنگش را بالا برده بود و داشت میخواند:
- حوصلهم کمه و لندن هم شرجی! ورسام چکّشه، میزنم پرت شی!

آخرین بِیتِ اسنیپ با جملهی عجیب و غیرقابل هضم ماروولو همزمان شد. بلافاصله صدای کشدار کشیده شدن لاستیک بر روی آسفالت به گوش رسید و با یک ترمز ناگهانی، اسنیپ پرت شد جلوی اتوبوس! چشم بازیکنان هنوز گرد و فکهایشان هنوز کف اتوبوس بود.
- این ترمز چی بود این وسط؟

- از تعجب بود دیگه!
- خودت خبر دادی خودتم تعجب کردی؟

- خواستم حس صحنه بهتر در بیاد لحظهی دراماتیکی بشه.

ماروولو خیلی جنبهی بودن در مرکز توجهات را نداشت. البته خیلی آن را دوستش داشت! پس خودش را بابت ترمز احمقانهاش از تک و تا نینداخت. ترمزی که باعث شد دستی که دوباره بم برای خودش ساخته بود، زیر صندلیها گم شود و اسنیپ سیاه با کله برود در شیشهی جلو و با سر و کلهی خونی، بشود اسنیپ سرخ و سیاه!
- آره خلاصه! ساحرههای محترم تیم... اگه مایلین که راهتون بدن و بتونین بازی کنین، باهاس یه جوری خودتونو جادوگر نشون بدین.
تکاپویی بین بازیکنان شکل گرفت. پیکنیکی بابت این که نمیدانست اصلا جنسیتش چیست و باید نگران باشد یا نه، بیشتر از دیگران هول کرده بود. کتری البته کار سختی نداشت، هویتش آنقدر آشکار بود که در اولین نگاه توی چشم میزد. از آن طرف سیاهچاله، کلا خودش بود و هویتش. چیز اضافهای نداشت که بزک دوزکش کند و آن را بپوشاند!
- اگه منو راه ندن چی؟ بازی قبلی که ذخیره بودم... این بازی هم...

- نگران نباش بم. دارم توی طالع روشن و سفیدتر از برفت میبینم که تو نه تنها به بازی میرسی، بلکه تاثیرگذارترین بازیکن زمین خواهی شد. این بازی نقطهی شروع پرواز تو در آسمان موفقیت خواهد بود! کائنات رو باور کن تا موفقیتها جذب بشه!

ماروولو که همچنان داشت با رول راه بلد کیف میکرد، وقتی به مقصد رسیدند، یک دور اضافه با اتوبوس تیم دور استادیوم طواف کرد و ادعا کرد به در پشتیای میبردشان که آن جا بهشان راحتتر میگیرند! نگهبان در پشتی، پیرمرد خستهای بود که به وضوح میشد فلسفهی زندگیاش را در ترکیب میمیک چهره و شلوار و جلیقهی خستهای که به تن داشت، بخوانی: چرا عقل کند کاری؟!

سیبل پیش از همه جلو رفت. با قدمهایی آرام که فرصت کند سخنرانی اثرگذارش برای مامور ورودی ورزشگاه را تمرین کند.
- آه ای پیرمرد! میدانم که میخواهی مرا بابت ساحره بودن راه ندهی. اما در تقدیر تو میبینم که اگر با صمیمیترین ساحره به کائنات راه بیایی، کائنات هم با تو راه خواهد آمد! نظرت چیه؟ سفارشتو به برگ نعنای پیر و خردمند بکنم؟
نگهبان که دستش را در کشوی میز کرده و دنبال چیزی میگشت، از پشت عینک ته استکانیاش به سیبیلهای سیبل زل زده و هیچ نمیگفت. عاقبت «یافتم!» گویان سمعکی از کشو بیرون کشید و روی گوشش گذاشت. سپس عینکش را تنظیم کرد و گفت:
- چیزی گفتین آقو؟ اگه دنبال در ورودی میگردید درست اومدید. بفرمایین داخل.

گابریلا که موفقیت سیبل را دید، سریعا پیستپیستکنان از او خواست که چند نخ سبیل به او نیز قرض دهد و کارش را راه بیندازد.
- به به! چه پسری! چه سیبیلای فابریکی! برو داخل پسرم!

نفر بعدی، کتری بود که از شدت استرس هر لحظه ممکن بود جوش بیاورد!
- ببینید آقا! درسته که ما کتریها همهمون لوله داریم. ولی این دلیل نمیشه که شما براش سندیت قائل نشید. شاید اصلا نیمهی گمشدهی ما کتریها، یک شیء دیگه باشه!
درست مثل آهو که شوهرش گوزنه! 
- الهی بگردم پسرم... انقدر بابت دماغ درازت مسخرهت کردن خل شدی و هذیون میگی. برو داخل پسرم... برو بازیو ببین یکم حال و هوات عوض شه.

کتری که فکرد میکرد حسابی در اثبات جنسیتش دچار دردسر شود، در کمال ناباوری وارد ورزشگاه شد. ماروولو هر لحظه بیشتر باد میکرد که توانسته با مهارتهای مسیریابی، راه ورود تیمش به ورزشگاه را هموار کند. پس با خیال آسوده خودش هم جلو رفت.
- خیلی نوکرم! مرلین خیرتون بده که محیط پاک و مردانهی ورزشگاه رو از لوث وجود ضعیفه و مشنگ مصون میدارید! سالازار اگه بود بهتون میبالید! این ورزشگاه هم زمان خودش ساخته شد دیگه... نور به قبرش بباره. اگه کار دست خودش و وارث برحقش بود که این شکلی درب و داغون نمیشد... تف!
- جناب... سرکار... صبر کنین! شما مطمئن هستین که خودتون آقو هستین؟
- منظورت چیه مردک پدرسوخته! به کجای ما شک داری؟

- جسارت نباشهها! نه که قصدم چیشچرونی باشه! فقط دیدم یکمی این جاها...
نگهبان آنقدر نزدیک شد که شیشههای عینکش داشت به سینه ماروولو میچسبید و موهای درهم تنیده و پرپشت و ضخیم بدن ماروولو که صحه بر نظریهی تکامل و نزدیکی ژنتیکی با گوریلها میگذاشت، در دماغش فرو میرفت. سپس با حرکتی ناگهانی و سریع خودش را در یک لحظه عقب کشید.
- آهان! اینا طبقات بالایی شکم هستن.
شرمنده جناب! بفرمایید...باد ماروولو بعد از مورد تردید واقع شدن مردانگیش حسابی خوابید و دوباره به همان حالت ناراضی و غرولندکن همیشگی برگشت و مانند برج زهرمار وارد شد. نفر بعدی اسنیپ بود.
او تا همین جای سفر هم بابت موهای بلند و چربش، چندین بار توسط دوربینهای امنیتی شکار شده و جغد حامل نامهی عربده کش جریمهاش رفته بود برای مالک اتوبوس تیم!
- ببخشید آقو! شما اجازهی ورود ندارید.
- چی؟ ندارم؟! خوبه خودت گفتی آقا... پس دیگه چرا؟ با توام... تو این جا واستادی که جوابمو بدی. پایینو نگاه نکن چشم پر از آبمو ببین. آخه بابا باغت آباد منو درکم کن. نگو جلو راه واستادی آقا حرکت کن.

- جوابو که اگه یه لحظه سکوت کنین میدم خدمتتون.
مساله جنسیت نیست. شما اتباع غیر مجاز حساب میشین. خودتون با زبون خوش برگردین و برین وگرنه اگه مسئولین ذیربط رو خبر کنم که نمیخوام بکنم، به روشهای ناخوشایندی شما رو برمیگردونن به مزارع پنبه. 
- اتباع خارجی چیه کوکا! مو خودم بچه گمبرونوم!
رضا پیشرو ایز مای برادر فور آل ده تایم!
بذار برات یه ورس محلی بخونم... تو هوای گرم بندر، توی بازار خرمشهر... 
- کافیه کاکاسیاه... میبندی یا بگم واحد انتقال به مزرعه وارد عمل بشه؟
اسنیپ اگرچه متولد دورانی بود که دیگر حتی به زنان هم گواهینامه میدادند و اجنهی خانگی نیز در شرف آزادی بودند، خاطرهی شلاق خوردن را از طریق DNA اجدادش در ذهن داشت. همین شد که با حرف مامور لرزه بر اندامش افتاد و قید مسابقه را زد و پیچید به بازی!
پیکنیکی جلوی ورودی رفت خواست دهان باز کند که بلافاصله نگهبان دست انداخت و او را کشید داخل باجهاش!
- عه! تو این جا افتادی من از صبح خودمو نساختم؟! بشین این گوشه تا اینا برن کارت دارم.

نفر بعدی یک قدم جلو آمد.
- شما چی چی هستی جناب؟!
- سیاهچاله!

- اقا بیخود برای ما دردسر درست نکن... من که درست نفهمیدم چی چی هستی ولی لابد یه ربطی به سیاهنمایی داری. سیاهنمایی هم این جا از مهمترین خط قرمزهاست!
- سیاهنمایی چیه... من کارم جذب و مکیدن اجسام سنگینه.

- دیگه بدتر! یهو موشک پوشکایی که داره از این جا رد میشه رو جذب میکنی میخوره تو سر خودمون! یه بار یکیش اشتباهی خورد تو سر طیارهی خودی... نمیدونی چه داستانی شد که!

سیاهچاله دقیقا نمیدانست موشک پوشک چیست... اما اهل چونه زدن هم نبود. از آن سیاهچالههایی بود که یک نات هم تخفیف نمیگیرند و همیشه میرود توی پاچهشان! پس بیخیال شد و برگشت... بم که آفتاب و اضطراب هر کدام چند درجه او را شل کرده بودند، حس کرد حالا که با سیاهی مشکل دارند، موجود سفید مفیدی مثل او مطلوب محسوب میشود. با کاهش استرس کمی سفت شد و جلو رفت.
- شما چیچی هستی؟!
- آدم برفی!
- آدم نر برفی یا آدم ماده برفی؟

- چه فرقی میکنه؟! مهم آدم بودن و برفی بودنمه...
- ده خیلی فرق داره دیگه... اگه یه آدم نر برفی و یه آدم ماده برفی تو یه فضا باشن، بعد آب بشن، میدونی چه اختلاطی به بار میاد! هیچجوره نمیشه جمعش کرد!

- خوب... ما حساب کنین هیچ کدوم. یعنی اونی که منو ساخته، هیچ نشونهای برام نذاشته!

- دیگه بدتر! اگه بگیم بیجنس هستی، بعد میشی سندی بر این که بیش از دو جنس داریم. در حالی که نداریم!
یعنی شاید اختلاط تحت شرایطی با رعایت موازین آزاد بشهها! اما این چیزا، هرگز! لابد پس فردا میخواین تو این مملکت ماه پراید و فصل پیکان و سال ژیان و از این غلطهای اضافی هم راه بندازید! 
به این ترتیب بم به این بازی هم نرسید و هیچی به هیچی! کوییدیچ شد نقطه شروع سقوط او در چاه فلاکت... ورزش را کنار گذاشت و رفت سراغ اعتیاد و عاقبت تمام دانهبرفهای وجودش بخار شد! روحش شاد و یادش گرامی.
افرادی که لایک کردند

ماروولو هم به عنوان یک راننده، اگرچه معمولا در سمت متکلم ماجرا قرار داشت، این اصل طرفینی را رعایت میکرد و اگر مسافری دلش پر بود، آنقدر تاییدش میکرد تا درکدونش پر شود!
آن روز هم از قضا چنین مسافری به پستش خورده بود. مسافری که با یک زنبیل سبزی سوار شده و از همان زمان یک لحظه هم فکش را نبسته بود!
- آره خلاصه ... این رانندهی قبلیم واقعا آدم بیشعوری بود که دومی نداشت. اصلا عقدهای بود! انگار نه انگار که چقدر سفر با هم رفته بودیم. یه جورایی راننده فابریک و ثابتم شده بود اصلا. همهی درددلهای زندگیمو نگه میداشتم تو مسیر اینور اونور رفتن براش تعریف کنم! اون وقت سر چیز به همین کوچیکی ... بهش گفتم بالا چشمت ابروئه، بهش بر خورده! ایش! اخ! اوخ! پوف! پیف!
ماروولو نگاهی به دستهی سبزی انداخت که همه پلاسیده و زرد و حتی خشک شده بودند. انگار مسافر این سبزیها را برای سالها همیشه با خود حمل کرده باشد.
- عجب ... چه نامرد بی معرفتی بوده! خدا ازش نگذره ...
- آره دیگه! حالا من که خوبم، با بقیه هم یک داستانایی داشته که نگو!
- پس شانس آوردی مسیرت ازش جدا شد ...
- وای دقیقا! حقا که رانندهی با درکی هستی. تو میفهمی من حیف بودم که سوار جاروی این آدم بشم.
ماروولو از آینه با ماروولو چشم توی چشم کرد. ماروولوی زندهی روی صندلی عقب، با ماروولوی کدر پشت فرمان که خاطرهای دور بود!
- ای خاک تو سر ابلهت مرد! چطور با این همه دبدبه و کبکبه، این همه ادعای تجربه ... عقلت نرسید و ندیدی؟
هر از چندگاهی که ماروولو یاد این خاطره میافتاد، حسابی خودش را لعن و نفرین میکرد. گاهی هم بابت سادگیاش به ریش خودش میخندید!
حال آن را در قدح ریخته بود تا برای آخرین بار مرورش کند. تجربهی لازم را به خودش گوشزد کرده و دیگر برای همیشه از شرش خلاص شود. چیز جذابی نبود که بخواهد در ذهن نگه دارد.
- اون جونوری که میاد به تو میگه آره راننده قبلیم فیلان و بیسار بود، چند وقت بعدم به رانندهی بعدیش میگه تو ال بودی و بل بودی! حتی یک وقت دیدی دوباره گذرش خورد به همون رانندهای که الان داره پیش تو پتهشو میریزه روی آب و از نو باهاش جیجی باجی شد و اون وقته که عینهون همین حرفا رو در مورد تو میزنه! پس به جای آهان و اوهوم و درک کردن، واکنش درست چیه؟!
ماروولوی حقیقی نشست روی صندلی راننده، درست جایی که تصویر خیالی قدیمیاش هم نشسته بود.
- زود باش مرد! کار درستو انجام بده!
ماروولو عزمش را جزم کرد و یک اردنگی قایم حوالهی مسافر کرد. در کمال ناباوری، جادوی نهفته در عزم راسخ او. باعث شد نسخهی کدر و قدیمیاش هم همین کار را بکند و مسافر، واقعا از جارویش به پایین پرتاب شد!
ماروولو نفس راحتی کشید ... جارویش دیگر جای آدم اضافیها نبود.
افرادی که لایک کردند


سالازارا! قدرقدرتا! جلوی شما سعی میکنیم به زرمان ... چیز ... به کرمان، زیره نبریم. ولی خوب اگر امر بفرمایید، ما در درگاه به نوکری حاضریم. اگر خرده دانشی باشه که به برکت خون پاک شما در رگ ما جاریه، حسبالامر فرمایشتون آمادهی ارائه به نسل نوی اصیلزادگان هستیم.
در مورد کلاس، امر امر شماست. حکم آن چه تو فرمایی. هرجای خالی که شما بگین ما همونو پر میکنیم. ولی خوب از آن چه که شما لیست کردید، ما اگه پررویی نباشه، تو این چند مورد در خودمون میبینیم که بهمون برسه!
جانورشناسی جادویی: ارائهای از انواع جانوران که به صورت روزمره با آنها سر و کار داریم. مثلا شما اگر اهل جارو راندن باشی، آن جانوری که جارویش را جلوی در گاراژ شما پارک میکند، یک نوع جانور بخصوص است! یا از همان تیره و طایفه، جانورهایی که نوربالا میاندازند توی چشمت و جانورهایی که در اتوبان دنده عقب میآیند. یا اگر بروی در ادارات جادویی بگردی، جانورهایی که میتوانند با یک امضا کارت را راه بیندازند اما هی میفرستندت دفتر این و آن. یا آن جانور بالادستی که گالیونها را به جیب میزند و فلنگ را میبندد. این جانورهای اداری هم هر نوعشان ویژگیهای به خصوص دارد. بدترین جانوران، جانوران مشنگ دوست و مشنگ پرست. جانوری که گالیون را به جای خرج آبادانی مملکت خودش، میبرد خرج مشنگستان و ماگللند میکند و جانوری که از اینها حمایت میکند تا در قدرت بمانند! تف ...
تاریخ جادوگری: 0 تا 100 این کلاس به شرح دوران طلایی حکمرانی سالازار کبیر بر جامعه جادویی میپردازد. از خدمات اسلیترین و عمران و آبادنی به دست او گرفته تا وجههی جامعهی جادویی که چقدر افتخارآمیز بود و خاطراتی از برخوردهای مردمی قاطع سالازار مانند داستان مشهور نانوا و تنور که الگوی یک حکمرانی را به صورت کامل در خود دارد.
زبانشناسی جادویی: برای تعامل با هر کسی، باید زبان او را شناخت. مثلا در تعامل با فرزند، او زبان کتک را میشناسد. اگر فرزند ذکور نباشد (متاسفانه) این زبان تا آخر عمر زبان اول شما با او خواهد بود. یا مثلا در تعامل با رعیت، زبان زور حاکم است تا او آدم باشد و جفتک نپراند. یا در تعامل با فروشنده، زبانِ درازِ تو سرِ مال زن، زبانی است که کار را راه میاندازد تا تخفیف تپل بگیری.
ما در خدمتیم. یا این جاها یا هر جا که شما بفرمایید. عزتتان زیاد، سایهتان مستدام.
افرادی که لایک کردند




https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=380435#forumpost105
لطفا از ماه بعد پست درآمد خود را در بازه 1ام تا 5ام هر ماه ارسال کنید.
درآمد 150 گالیون در تیر ماه برای شما تایید شد.
مالیت 5 درصد برای (اسلیترین) به ارزش 8 گالیون از درآمد شما کسر شد.
ثروت قبلی: 0
ثروت جدید: 142

افرادی که لایک کردند

سوژه: سرنوشت شوم
- کوییدیچ؟! زکّی!
خانومو باش! 14 تا جادوگر دنبال سه تا توپ پرواز میکنن و صدها جادوگر بدتر از مشنگ، وقتشونو پای تماشای این مزخرفات میذارن! زمان سالازار از این خبرا نبود که ... ورزش فقط ورزش پهلوانی بود. باهاس چند وقتی دورِ گودِ تالار اسرار پرواز میکردی تا تازه راهت میدادن وسط گود! یک بار یک نفر به جای ورزش پهلوانی، ورزش قهرمانی کرد؛ سالازار همون جارویی که سوارش شده بود رو کرد تو ... تنور!
که دیگه نتونه پرواز کنه! اصلا جارو، مقدّسه! جارویی که باهاش نون حلال درمیاری. جارویی که باهاش کوییدیچ بازی کنی دیگه جارو بشو نیست که ... باهاس بدی یه ضعیفهی مشنگی باهاش خونه رو رفت و روب کنه.
خلاصه که سرت رو درد نیارم، دور من یکی رو واسه این قرطی بازیا خط بکش آبجی. اصلا همهی اینا به کنار. جسارت به شما نباشه ها ... شما خودت مردی هستی واسه خودت، جای آقا داداش مایی. ولی ملت که این چیزا رو نمیبینن. آمادهان حرف مفت بزنن. پسفردا من بیام تو این تیم، مردم چی میگن؟ میگن ماروولو گانت بعد یه عمر زندگی با شرافت و اصالت، سر پیری رفته شده شاگرد و نوچه و دمپر یه ضعیفه! 
سیبل که تحت تاثیر ریزش سیبیلهای از بناگوش دررفتهاش، از عدم تعادل و لغوه رنج میبرد، برای ثانیهای خفه کردن مونولوگهای بی سر و ته ماروولو هم که شده توانست به این وضعیت دشوار غلبه کند. بدنش را کمی تا قسمتی عمودی نگه داشت و سعی کرد چهرهای در حال دریافت وحی و الهامات آسمانی به خود بگیرد. البته نتیجه بیشتر به کسی شبیه بود که گلاب به رویتان چند روزی از اجابت مزاج بی بهره مانده و اکنون در تلاش است!
- تو میدونستی که اگر به این تیم بپیوندی، در آینده برات ...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
دستی از آسمان پایین آمد و یک لیوان لبریز به سمت سیبل گرفت. سیبل که با شنیدن صدای سنسور، دو دستش را به عنوان محافظ بالای سرش گرفته بود، لحظهای شوک شد. اما بیتردید سیبلِ خودشیفته که همیشه خود را لایق تقدیر و شاهانهترین پذیراییها میدانست، بد به دلش راه نداد و شک نکرد که چرا به جای تنبیه، در آن گرمای برتیباتپزون، بزرگترین نعمت مرلین یعنی نوشابهی خیلی خیلی گازدار با یخ نصیبش شده! و لاجرعه آن را سرکشید. بلافاصله سکسکهای آمد و باعث شد نوشابه و گازش برگردد در دماغ سیبل!
- سوختم!
این چه شکنجهی کوفتیای بود ... برگشتن نوشابه به راه دماغ آخه؟! 
- اتفاقا ما تنبیهات نوشابهای متنوعی داریم.
میخوای یکی دیگشو هم امتحان کنی؟
سیبل که دوباره تعادلش را از دست داده بود، ترجیح داد پاسخی به سنسور ندهد و با حربهای جدید، ماروولو را خطاب قرار دهد.
- اگه بهت وام خرید جاروی نو بدیم چی؟
فکر کن به جای اون پاک جاروی اسقاطی که یک روز یاتاقان میزنه و فرداش جوش میاره، یه شهاب شاسی بلند بندازی زیر پات! 
- کجا رو باید امضا کنم همشیره؟
حقیقتشو بخوام بگم. من از بچگی طرفدار تیم شما بودم. همهی رداهاشو میخریدم. گفتین اسمش چی بود؟سیبل باز یادش افتاد که هنوز اسمی برای تیمش برنگزیده!
- اسم نداره!
- آره آره ... اولترا فن تیم «اسم نداره» بودم. همهی بازیاشو میرفتم استادیوم. اصلا یه دوره بوقچی هم بودم! تو نَمیری رویایم به حقیقت پیوست!

سیبل برگهی پارهپورهی فال تاروتی از جیبش بیرون کشید که پشت آن لیست اعضای تیمش را چک نویس کرده بود. قبل از آن که آن را تحویل ماروولو بدهد، با ظرافت عبارت «اسم نداره» را به بالای آن اضافه کرد. ماروولو که آمد اسم خودش را به لیست اضافه کند، نگاهش به نفرات قبلی افتاد.
- کتری؟ به به! چه بازیکن مناسبی. اتفاقا منم یه گاز پیکنیکی دارم. شبا باهاش استراحت میکنم.
میشه یه قرارداد هم با اون ببندین؟ خودش چیز زیادی نمیخواد! اصلا از شما چه پنهون که چشش کتری رو گرفته. میگه وقتشه منم دیگه یه کتریای قوریای چیزی پیدا کنم و کم کم با هم دیگه بریم توی یه مطبخ و چایی خودمون رو دم کنیم. تا کی روابط سطحی و زودگذر با تابه و قابلمه؟ تا کی رفیق بازیهای شبونه با سیخ و سنگ؟ گاز پیکنیکی من دوراشو زده، الان فقط دنبال آرامش و تعهده. خلاصه که رایگان قرارداد میبنده. البته حق ایجنتی من فراموش نشه. 
- آه! پیپی! این جا ما میریم دوباره!
یک صبح گرم تابستانی، اما کاملا معمولی در شهر مشنگی لوس سانتوس جریان داشت. از همان صبحهای معمولیِ لوس سانتوسی که از خروسخون یک کاسب ایستاده سر کوچه تا کراک به دست خلقالمرلین بدهد، بچههای نوجوان کوچهی 17 غربی به جرم بچه محلِ خودشان نبودن، بچههای کوچهی 17 شرقی را به گلوله میبندند تا «امروز دیگه حساب کار دست این شرقیا بیاد و بفهمن تو این محله رییس کیه!» و آمبولانسی که برای مداوای یکی از آنها سر میرسد، در طول مسیر 10-12 نفر را زیر میگیرد! در گیر و دارِ این صبحِ معمولی، کسی متوجه سوروس اسنیپ نشد که سالها بعد از کشته شدن در محصول warner brothers حالا بار دیگر و در کالبدی جدید respawn شده.
کاکااسنیپ که موهای بلندش را به جای روغنمالی، دِرِد کرده بود و به جای ردای پرپیچ و تاب مشکی، یک شلوار جین که 6 سایز از خودش بزرگتر بود به تن داشت و در بالاتنهی برهنهاش خالکوبی درشت LILY خودنمایی میکرد، پرید پشت دوچرخهی BMXـی که بیصاحب کنجی رها شده بود و تا خانهی انتهای گروو استریت رکاب زد ...
- منتظرت بودم سیو. میدونستم که میای.

- اینم دوباره چرت ...
- بابا پیشگویی نکردم که مرد حسابی تو هم کلید کردی رو من! خونشه خوب! میدونستم هر جایی باشه میاد خونه دیگه!

- هوم ... قبوله. استثنائا چرت نگوفتی.

سیبل قرار بود به شکلی مخوف و با ابهت از میان تاریکی با اسنیپ سخن بگوید. اما بگومگو با سنسور جادویی از یک طرف و عدم تعادل از سوی دیگر، باعث شده بود حتی از حالت عادیاش هم مضحکتر شود! اسنیپ متحیر به او خیره شد که مانند سوسک در حال احتضار، افتاده وسط هالِ خانه و پاهایش را در هوا تکان میدهد.
- لعنت! سیب ... لعنت کاکاسیاه! تو وسط خونهی لعنتی من چه غلط لعنتیای میکنی؟!

- اومدم بهت یک پیشنهاد بدم که نتونی ردش کنی!

- حتما باز هم پیشنهاد قاچاق یا فروش مواد؟! نه ... دیگه از زندون و اون پلیسای عوضی خسته شدم. میخوام سالم زندگی کنم.
- بعد از تمام این مدت ... سیو؟
- همیشه!

سیبل میخواست بغض کند، اما عدم تعادل باعث شد اشتباها زبانش را بیرون بیاورد!
- برات خوشحالم سیو.
حالا که پاک شدی و دست از خلاف کشیدی، وقتشه زندگی سالمی رو در پیش بگیری. وقتشه بری سراغ ورزش. 
- من میخوام پول دربیارم سیب. نه از اون پول خوردای لعنتی. پولای درشت. پولای لعنتی درشت! من استعداد واقعیم رو کشف کردم. میخوام برم توی بازی موسیقی. حتی یک اسم خفن هم برای خودم انتخاب کردم ... میتونی از این به بعد به جای اسنیپ، منو سوروس هیپهاپوشنیست (HiphoPotionist) صدا کنی.

- خوب من که نگفتم نرمش صبحگاهی کنی ... توی کوییدیچ هم پول هست، هم شهرت! میتونی وقتی از طریق کوییدیچ به شهرت رسیدی، آهنگاتو هم پخش کنی و یک شبه به یک رپر معروف تبدیل بشی. دارم از همین الان با یک گردنبند طلایی گنده با حروف SH روی استیج ...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!

دستهای آسمانی مجددا پایین آمدند و پشت لبهای خالی از سیبیلِ سیبل را سیبیل آتشین کشیدند. سیبل که به خودش آمد، سیوِ سیَهچُرده را مقابل خود دید که ردای کوییدیچ به تن دارد و لوگوی تیم را پشت پلک چپش خالکوبی کرده.
سیبل سوار بر چوب اسکی جادویی از فراز کوه سفید پوشیده از برف، به سوی کوهپایه در حرکت بود. اما جادوی چوب اسکی هم نتوانست بیشتر از چند لحظه او را متعادل نگه دارد و خلا سیبیل را جبران کند. ناگهان چوب از دستش رها شد و خودش شروع کرد به قل خوردن. هر یک دور که میچرخید، لایهای از برف نیز دورش را فرا میگرفت. نهایتا سیبل-بهمن صاف خورد وسط درب ورودی یک خانهی اسکیمویی و سیبل از بهمن جدا شد و افتاد وسط خانه.
- سلام بم!

سیبل دست دراز کرد تا با بم دست بدهد اما عدم تعادل باعث شد به جای گرفتن شاخهی بیرون زده از پهلویش، دست بیندازد و هویجی که نقش دماغ او را ایفا میکرد، از جا درآورد!
- عه وا! این چرا چیز شد!
حالا عیبی نداره ... خوبی بم؟ شنیدم میخوای به تیم کوییدیچ افسانهای سیبل بپیوندی! تیمی که اگرچه اسم داره، اسم نداره! 
- شنیدی؟ از کی شنیدی؟

سیبل نگاهی به سنسور انداخت. کوپن امروزش پر شده بود و اگرچه اعضای تیم را لیست کرده بود، میدانست که از پس خواندن دستخط فلوبر-آکرومانتیلای خودش برنخواهد آمد و اگر حافظهاش را از دست بدهد،هم تیمیهایش را نخواهد شناخت! بنابراین جرات نکرد پاسخهای همیشگی مثل اجرام و اقمار آسمانی را بر زبان آورد.
- چیزه ... گفتم شنیدم؟ در این دنیای پرشتاب و عصر جادوهای مصنوعی، در این دنیایی که بابت جنگهای جهانی جادوگری هر لحظه جان صدها کودک در معرض خطره، چه اهمیتی داره که از کی شنیدم؟ مهم اینه که تو به تیم من بپیوندی و ما دست در دست هم به سوی صلح جهانی و دنیایی سفیدتر از برف پرواز کنیم.
- آممم ... راستش ربط پیوستن من به تیم و صلح جهانی رو خیلی نفهمیدم.

- خوب معلومه. ببین جهان از چی تشکیل شده؟ از ما! ما هستیم که با وجود خودمون همه چیز رو شکل دادیم. پس در واقع این ما هستیم که اصالت داریم، نه جهان. پس اصلا جهانی وجود نداره. فقط ما وجود داریم و کسانی که از درک ما عاجزن. همه چیز در درون ماست. این میز رو میبینی؟ این میز بینمون رو میبینی؟ این میز در توئه یا بیرون تو؟ به مرلین قسم که درون توئه!
صلح هم باید در درون ما باشه. ما باید با خودمون صلح کنیم و به نیروانا برسیم. حتی بودن کسایی که با خودشون صلح کردن و به ریدیوهد یا لد زپلین هم رسیدن. 
سیب هر لحظه بیشتر در باتلاق چرت و پرت گویی غرق میشد و بم کمتر از حرفهایش سر درمیآورد. سیب هم همین را میخواست! وقتی خیالش از گیج شدن کامل بم و پیچاندن سنسور راحت شد، بار دیگر رفت سر اصل مطلب.
- متوجهی چی میگم دیگه؟ حالا با این اوصاف، پس تو به تیم کوییدیچ من میپیوندی؟

- خوب متوجه که نه خیلی.
ولی خوب مشکل این جاست که من اگر بخوام زیر آفتاب کوییدیچ بازی کنم آب میشم. گیریم ورزشگاه خودمون رو همین جا بسازیم. بازیهایی که مهمان هستیم چه کنیم؟- چی؟! آب میشی؟ یعنی تو میخوای بگی که نمیدونی خورشید پشتش به ماست؟

بم اینجوری دیگر اصلا نمیتوانست. مغز یخیاش توان پردازش این حجم از لاطائلات سیبل را نداشت و رو به داغ کردن و ذوب شدن میرفت.
- درست شنیدی سیبل! من میخوام به تیم کوییدیچ تو بپیوندم. همین کارو باهام داشتی دیگه؟

- بله! میدونستم ستارهها بهم دروغ ...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
پوست موزی دوان دوان آمد و خودش را زیر پای سیبل جا داد تا او با مغز به زمین بخورد و از حال برود.
- آمم ... سیبل؟ زندهای؟

بم به آشپزخانهی خانهی اسکیموییاش رفت و با یک لیوان آب خنک برگشت تا روی صورت سیبل بریزد و او را به هوش بیاورد.
- سیب ... سیب ... عه! این تلویزیون کی روشن شد؟

- به خبری که هماکنون به دست ما رسید توجه کنید! هشدار دانشمندان بابت سیر صعودی تصاعدی گرمایش زمین. چیزی تا آب شدن تمام یخهای قطب نمانده.
بم وحشت زده تلویزیون را خاموش کرد. لیوان را به سمت سیبل برد اما پیش از ریختن، متوجه شد در حال بخار کردن است. تشخیصش سخت بود که ابتدا صدای جیغ بم شنیده شد یا شکسته شدن لیوانی که از دستش سقوط کرد. سیبل را از یاد برد و دوید به سمت آشپزخانه تا خودش را داخل فریزر حبس کند. درب آن را که باز کرد، یخهای آب شدهی داخلش شالاپّی ریخت روی سر و صورتش و روند آب شدنش را تسریع کرد ...
بلافاصله بعد از رفتن سیبل، سوروس اسنیپِ سیاهپوست ملقب به هیپهاپوشـPOTIONـنــیست نیز از در خانه خارج شد. سوروس قصد داشت به آرایشگاه برود تا یک مدل موی عجیب و غریب برای خودش برگزیند. مدل مویی که به یک کوییدیچیست-رپر بیاید! اما هنوز چند قدمی از در خانه فاصله نگرفته بود که یک ماشین پلیس جلویش را گرفت.
- دستا بالا کاکاسیاهِ بی ارزش! سریع خودت بگو توی جیبات چه خلاف لعنتیای قایم کردی؟

- دست از سرم بردار آفیسر تنپنی! امروز نه! چیزی هم توی جیبام نیست.

- از کی تا حالا تو کاکاسیاه برای پلیس تعیین تکلیف میکنی؟

آفیسر تنپنی ناگهان قهقهاش را متوقف کرد. گازی به دوناتش زد و لحظهای بعد با یک حرکت ناگهانی به اسنیپ یورش برد.
- آفیسر خخخخخخ چی خخخخ کار خخخخ میکنی؟ دارم خخخخخخخفففه میشم خخخخخخ ...
- اعتراف کن کاکاسیاه! اعتراف کن چه جرمی مرتکب شدی؟

- هیچی آفیسر ... خخخخخخخـ ...
- پس قصد انجام چه جرمی رو داری؟

- هیچی آفیسر ... خخخخخـ ...
- میدونی تو به چه دردی میخوری زرزروس؟ باید برگردی سر مزرعه پنبه و مثل اجدادت اون جا شلاق بخوری!

- آفیسر زانوهات ... خخخخخخـــ ... خــــیلی سنگینه!
- خفهخون!

و سوروس برای همیشه زیر زانوهای آفیسر تنپنی خفهخون گرفت. روحش در مزارع پنبهی بهشت شاد و یادش گرامی.
- الان مثلا پاپیون بستی؟! آخ که چقدر بی عرضهای تو دختر ... حالا برای اون شوهر دربهدرِ مشنگت اگه بخوای کراوات بزنی متخصص میشیا! واسه ما دست و پا چلفتی بودنت زد بیرون باز ...
- پدر مامان خوب شما که هیچوقت پاپیون نمیزدین تا من براتون ببندم و یاد بگیرم.

- آخ که اگه عقل تو سرت بود... نمیرفتی سراغ عشق و عاشقی با یک مشنگ، با اون جادوجمبل زنونههایی که بلدی قالبت میکردیم به یک اصیلزادهی مقام منسب دار... هم خودت خوشبخت میشدی هم پدرت! فقط عقل یک ضعیفه است که میتونه به اصالت خودش پشت بکنه و با یه مشنگ وصلت کنه! تف! اگه جد بزرگوارم بود، میکردت تو تنور!
ماروولو به جای زیرردایی سفید با زیربغلهای سوراخ که لباس فرم مسافرکشیاش محسوب میشد، ردای پلوخوری زرشکی توی چشمی به تن داشت و اکنون ظاهر مشعشعش به پاپیون کجی که مروپ برایش بسته بود نیز مزین شد.
- حیف که امروز وقت ندارم تنور رو به اندازه کافی برای سوختنت گرم کنم. باید به یک جای مهم برم ...خیلی مهم.

درب خانه را پشت سرش کوبید و مروپ را برای آبغوره گرفتن تنها گذاشت. پرید پشت جارو و گاز داد به سمت بانک. البته که او همیشه میگفت که «به بانکها اعتمادی ندارد و کرایههایش را در بالشتش پنهان میکند تا هیچکس جایش را نداند!» اما این برای وقتی بود که او بخواهد پولش را به بانک بدهد. حالا داستان فرق داشت. بانک میداد و او میگرفت و این معامله چیزی بود که ماروولو گانت میپسندید.
زارپ!
- ای بر مشنگ و مشنگزاده لعنت!

- مگه کوری یابو!

ماروولو که در رویای کندن از بانک به سر میبرد، فراموش کرده بود ارتفاع بگیرد و از پشت کوباند به سپر عقب یک مشنگ که داشت برای خودش پیادهروی میکرد.
مشنگ برخواست و خاک دامنش را تکان داد. دامنش خاک نداشت، خودش را نشان داد.

- اون جارو چیه گرفتی دستت؟ لابد خدمتکاری چیزی هستی! همینه عقلت کمه متوجه یک بانوی با شخصیت نیستی دیگه!

- خــ... خـــــــ... خـــــــــــ... خدمتکار که ... اگه خدمتکاری به شما باشه ... چرا که نه!

بدین ترتیب ماروولو با یک تصادف و یک نگاه ... حالا یک نگاه هم نه، چند تا نگاه گذرا ... حالا گذرا هم نه، چند نگاه طولانی و زیرچشمی ... حالا زیرچشمی هم نه، چند نگاه طولانی و خیره و تابلو به چهرهی بانوی مشنگ ... چهره نه حالا ... به صحنهی دامن تکان دادن بانوی مشنگ، یک دل نه صد دل ... حالا صد دل هم نه ... کار به دل و اینها نداشت اصلا. هوسرانی و شهوت محض بود. جملهی ما که آخر کامل نشد اما خلاصه ماروولو پایش سرید و آنچه نباید به باد میداد، به باد داد!

ساعتی بعد ماروولو در محضر نشسته بود و کاغذهای پرشماری را یکی پس از دیگری امضا میکرد. کاغذهایی شامل مهریه، حق طلاق، تنصیف اموال، تعهد عدم استفاده از جاروی پرنده، تعهد عدم استفاده از چوبدستی، تعهد عدم به کار بردن الفاظ «مشنگ»، «سالازار»، «اصالت» و تمام همخانوادههای آن. بعد هم قرار بود برای فرار از زخم زبان هر جادوگری که او را میشناخت و سرافکنده شدن جلوی مروپ و سوختن داخل تنور سالازار، شبانه به دنبال همسر جدیدش برود و به یک سرزمین مشنگی در دوردستها فرار کنند و به خوبی و خوشی تا زمان اجرای مهریه زندگی کنند.
افرادی که لایک کردند

بگذریم ... یه جاروی شهاب 260 برا ما فاکتور کنین ببریم. یه دونه پدر مادر دارش رو بده ها! فک کنین پسفردا خوار مادر خودتون شد مسافر ما و نشست ترک جارو! ازین لیزینگیا نباشه که پیچ مهره هاش بسته نشده و تحویل نگرفته باهاس بره نمایندگیا! پول ما رو نگیرین یک سال دیگه بگین به جای شهاب، آذرخش داریم بیاین شونصد گالیون مابهالتفاوت بپردازین و این داستانا! از جاروفروشیای وزارت خانوم هافلپاف هرچی بگی برمیاد ... دیگه پولشم از سرمایهی تیم و وام و اینا سر به سرش کنید مصالحه بشه بره. دنبال داستان نباشید.
پی نوشت: آقا این دختر خل و چل ما دیدم دور و ور این دوکّون شما میپلکید ... فعلا که خودش ما رو دید، دمش و درخواستش رو با هم گذاشت رو کولش و در رفت! اما اگه احیانا دوباره این طرفا پیداش شد، نبینم جارو مارو بدین بهشا! این دختره عقل درست و درمونی که نداره! میزنه با این جارو یکیو زیر میکنه، بعدم طرف شکایت کنه میگن این مهجوره، دیه رو باهاس باباش بده! حالا تسترال بیار و برتی بات بار کن ...
افرادی که لایک کردند

افرادی که لایک کردند


پس واس چی میخوایم حساب وا کنیم؟ وام آقا! وام! شما حسابو وا کرده نرده، فرم درخواست وامو میکنم تو صورتت! بالاخره این پاکجاروی ما عمرشو کرده ... روغن سوزی که سالهاست سرجاهازیشه. دم به دمم جوش میاره. البته هنوزم که هنوزه آنتیکهها! دستفرمونش سیکلی صد نات با این عروسکای سوسولی امروزی فرق داره. ولی خوب دیگه چه کنیم دیگه ... باهاس یه وام بگیریم، اینو اسقاط کنیم و یه دونه ازین جدیدا بندازیم زیر پامون. خدا رو چه دیدی ... شاید اگه یکی پرسید جاروت چیه؟ به جای این که بگیم پاک جاروی مدل 1995 بگیم ازین جدیدایه، بعد عمری تنهایی، یه همدمی هم نصیبمون شد!
آره خلاصه دیگه. زحمتشو بکشید.
ممنون که بانک گرینگوتز رو انتخاب کردین. صندوقی به شما اختصاص داده شد تا گالیونها و داراییهاتون رو بهش منتقل کنید.

خانوم بانکدار! شما که تا اینجاشو زحمت کشیدین ... من سواد درست درمون ندارم، سختمه. میشه بقیشم شما به جای من انجام بدین؟ یعنی «گالیونها و داراییهاتون رو بهش منتقل کنید.»

نشد ... نه؟ گول نخوردی؟ خوب ما گالیون و داراییهامونو نخوایم به صندوق منتقل کنیم باید کیو ببینیم؟ اصلا نداریم دارایی. چی کار کنیم؟ کس پاسخگوعه؟
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1404/4/23 19:32:28
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

