
اسم نداره Vs پیامبران مرگ
سوژه: ساز مخالف!
پست دوم
سوژه: ساز مخالف!
پست دوم
تام ریدل، اربابزادهی خوشتیپ ماگل، که هیچ وقت با هیچ ساحرهی عجیب و غریبی رو به رو نشده و از دست او نوشیدنی مشکوکی نگرفته بود، داشت زندگی کاملا معمولی خود را با همسر معمولیترش میگذراند. صبحها تا لنگ ظهر میخوابید. ظهر تا غروب بیزینسهای ددی را به صورت تلفنی هندل میکرد. تلفنهایی که از سمت او محدود میشد به «اوهوم!» «حله!»، «رو به راهش کنید.» و «پولش مسالهای نیست!».
غروبها را به دور دور در اَدوایسگو و شهرک وِست میگذراند؛ و آخر شبها به کال آف دیوتی با همسر ماگلتر از خودش میپرداخت. تنها ملال زندگیاش هم همین بود. یعنی موقع کال آف دیوتی که غرغرهای همسرش هم شروع میشد.
- تام تو هیچ وقت عرضهی به هدف زدن نداشتی!
تفنگ اسباببازیت همهش چپ و راست میره! به خاطر همین بیعرضگیت همیشه شکست میخوریم! 
اما دیری نپایید که تام از این رویای شیرین پرید و فهمید کار از کار گذشته... بند را به آب داده، پایش سریده، نوشیدنی را نوشیده... و دیگر بوقیده و راه فراری ندارد! نگاهی به پدرزنش انداخت که مطابق معمول با اردنگی او را از این رویای شیرین هر شبه میپراند.
- دِه پاشو حیف نون! لنگ ظهره... و توی داماد سرخونهی آویزون به جای این که اول وقت رفته باشی نون تازه بگیری، هنوز کپیدی!

تام هم مثل هر صبح، جوابش را قورت داد و نگفت اگر خرناسهای پدرزنش تنها کمی از نعرهی فیل تیر خورده ملایمتر بود، میتوانست در طول شب بخوابد و مثل بچهی آدم، صبح بیدار شود! حالا اصلا بماند که منطقا او باید اجازه میداشت به جای پدرزن، کنار همسر عرفی، شرعی و قانونی خود بخوابد و اصلا از حنجرهی دالبی ماروولو دور بماند! البته او به این مورد چندان هم اصرار نداشت. مروپ همیشه نقش مادریاش را به نقش همسری مقدم میداشت و از بس در آشپزخانه میماند که برای نازگلِ مامان غذاهای خوشمزه بپزد، از نزدیک بوی پیاز میداد! یعنی بوی پیاز جوری به خورد تنش رفته بود که به این سادگیها نمیرفت! خلاصه که انتخاب بین تحمل خرناس ماروولو و بوی پیاز مروپ، برایش علیالسویه به حساب میآمد.
- مروپ جان بربری میل داری یا سنگک؟

- بربری تام!

- تافتون بیگیر.

رد دادنهای ماروولو، محدود به این نمیشد که هماتاق دامادش شود. او لحظه به لحظه گویی که وظیفهاش باشد، زندگی را با ساز مخالف زدنش بر این زوج جوان زهر مار میکرد. ساز مخالف با همه چیز!
سر میز صبحانه، تام و مروپ که ماروولو را مشغول گوش دادن به اخبار از رادیوی قدیمیاش یافتند، مشغول پچ پچ شدند.
- میشه پالتوی قشنگ پوست ماگلم رو هم برداریم تام؟
- عزیزم نمیریم ماه عسل که... میخوایم یه کوییدیچ بازی کنیم و برگردیم دیگه. یه ردای کوییدیچ کافیه. بعدشم اون جا اصلا گرمه پالتو به کار نمیاد که!
ماروولو همانطور که گوشش را به سمت رادیو تیز کرده بود و زیر لب مهر «اینم کار خودشونه!» و «تف!» را بر تک تک خبرها میکوبید، دستش روی دکمهی کولر رفت و آن را خاموش کرد.
- فقط یه کوییدیچ بازی کنیم و برگردیم تام؟! یعنی بعدش نمیخوای منو ببری بازارگردی و رستوران؟
- اونو که میبرمت عزیزم. فقط خواستم...
- خوب پس، من پالتوی پوست ماگلمو برمیدارم.
شب توی راه هوا سرده.ماروولو که اکنون با شنیدن خبر قحطی در سرزمینهای اشغالی ماگلی، تحت محاصرهی مرگخوارهای شهرکنشین، گل از گلش شکفته بود، دوباره دستش روی کنترل رفت و آن را روی بالاترین درجه گذاشت!
- هاها! توله مشنگِ امروز، نرّهمشنگ آینده! بذار هلاک بشن تا تبدیل به یه مشنگ تمام عیار نشدن.

- عزیزم آخه تو که کارت به این پالتو ختم نمیشه. من اینو بگم آره دونه دونه کل کمد لباستو ورمیداری بار میکنی. تهشم حمالیش میمونه برای من...
- تام... من حس میکنم تو اصلا مثل سابق منو دوست نداری. زندگی ما یک زمانی خیلی گرمتر بود.

ماروولو که مشخص نبود بابت کدام خبر و به چه کسی فحشهای آبدار میدهد، رادیو و کولر را با هم خاموش کرد و مشغول هورت کشیدن پر سر و صدای چایی شیرینش شد.
- باشه عزیزم. هر لباسیو که بگی میبریم. خوبه؟ قبول؟ آشتی؟ ام... عزیزم؟ مروپ؟ مروپی؟

مروپ هیچ واکنشی به تام نداشت و به کنترل کولر زل زده بود. تام تازه متوجه لامپی شد که بالای سر مروپ روشن شده. لحظهای بعد پچپچها با صدایی آرامتر و به صورت
از سر گرفته شد.فردای آن روز، صبح مسابقه!
- وای تام عزیزم! تافتونهایی که دیروز گرفتی عالی بودن. میشه امروز باز هم از همونها بگیری؟

مروپ در واقع داشت جیغ میزد، اما به شکلی تصنعی وانمود میکرد که در حال پچ پچ کردن در گوش شوهرش است.
- زودباش دیگه حیف نون. هنوز حاضر نشدی؟ امروز هوس بربری کردم! بربری بیگیر.

پچپچ-جیغهای مروپ ادامه پیدا کرد:
- اصلا به نظرم تو کلا خیلی در نون گرفتن مهارت داری. یک مهارت خاص و ویژه که هرکسی نداره! تو میتونی بهترین نونهای ممکن رو بخری عزیزم. کاش همیشه تو به جای پدر مامان بری نونوایی!

- واستا! لازم نکرده تو بری اصلا. عرضه نداری... نون خمیر بهت میندازن. خودم میرم نونوایی.

در که پشت سر ماروولو بسته شد، تام و مروپ به یکدیگر چشم دوختند.
- موهاهاهاها!

- ژوهاهاهاها!

ماروولو که با دو تا بربری در دست به خانه برگشت، با ساک بسته شدهاش مواجه شد که پشت در آماده بود. دختر و دامادش سفره صبحانه را نیز چیده و منتظر بودند.
- اوه! اومدین پدر مامان؟ زود باشین... من خیلی نگران بودم که امروز شما دیرتون بشه. وقت خیلی کمه.

ماروولو نگاهی به ساعتش انداخت.
- دیر؟ فعک نعکنـــــم... وقت زیاده!

***
صبح ققنوسخوان، قرار بود ماروولو بازیکنان «اسم نداره» را سوار کند تا راهی استادیوم شوند. البته فقط قرار بود. آفتاب برتیباتپزان آگوست، اولین کسی بود که سر قرار حاضر میشد. آفتابی که کم کم داشت علاوه بر اسنیپ، ایفای نقش باقی بازیکنان را هم گردن نژادهای برشتهتری مثل لاتینو و عرب و کاکاسیاه میانداخت تا مدیران HBO ار... چیز... راضی شوند.
پس از آن که کتری بدون نیاز به پیکنیکی چند دور به همه چای داد و آبْبم (بمی که آب شده!) جاری شد کف زمین و آن را چنان مرطوب و حاصلخیز کرد که علف زیر پای همه سبز شد، ماروولو سر رسید. از قضا او هم در مسیر، بدون نیاز به پیکنیکی، چند بست شارژ شده بود.
سیبل آبْبم را جمع کرد توی گوی بلورینش و جلو رفت. بقیه هم پشت سرش. او که سرسپردهی قدرت غیبگویی ماروولو و دانشش از تمام پشتپردههای عالم بود و او را در قامت یک پیر مرشد میدید، هر عمل ماروولو از جمله تاخیر چندین ساعتهاش را نشات گرفته از یک حکمت متعالی میدانست و به اعتراض و پرسش از آن فکر هم نمیکرد! باقی ملت هم که نه آفتاب برایشان توانی گذاشته بود و نه حوصلهی وراجیها و کلکلهای ماروولو را داشتند، ترجیح دادند فقط سوار اتوبوس شوند.
- صبر کنین ببینم! شما با این سر و وضع میخواین بیاین؟

- کدوم سر و وضع؟

- زکّی! یعنی بهتون نگفتم به چه سرزمینی داریم میریم؟ حکما یادم رفته.
خودتونم که با رمزتاز زرتی رفتین وسط استادیوم و زرتی برگشتین ...چیزی حالیتون نشد چه خبره!- حالا میگی منظورت چیه یا نه؟

- قصهش مفصله! من زیاد اون طرفا مسافر بردم. مث کف دست میشناسم جادوگرای اون طرفا رو.
بپرین بالا تا تو راه حالیتون کنم. 
اعضای تیم و کادر فنی همگی سوار شدند تا ماروولو برایشان از سفری که در پیش است بگوید. سیبل صندلی شاگرد را انتخاب کرد تا حواسش شش دانگ به ماروولو باشد و تفت دادنهایش را یادداشتبرداری کند تا لا به لای فال قهوه و کفبینی و ور رفتن با گوی بلورین، چند جملهای از آن غیبگوییهای نغذ هم بپراند و به نام خودش فاکتور کند. ردیف بعدی به بم، بچه مثبت کلاس میرسید که زیر باد کولر ریکاوری شده و هیکل قبلیاش را بازیافته بود. او حسابی به این که سیبل نکرده دستهای جادویی جدیدش را از کف زمین جمع کند و بیاورد تا این بچه بتواند موقع دروازهبانی توپ را بگیرد هم معترض بود و ریز ریز، زیر گوشش غرولند میکرد. اما از سیبل جوابی جز «هیس... بذار ببینیم عمو ماروولو چی میخواد بگه!» دریافت نمیکرد. سیبل نمیخواست خودش را از تک و تا بیندازد. به هر حال خیط بود اگر بزرگترین پیشگوی معاصر، از زمان حال هم غافل شده باشد... آینده پیشکش! نهایتا آخر اتوبوس هم به اسنیپ سیاه میرسید که دار و دستهی اراذل و اوباش ته کلاس را تشکیل داده و چیزی از حرفهای پروفسور گانت به گوش او و دوستانش نمیرسید. گاز پیکنیکی بیت باکس میزد و اسنیپ آماده بود ورسش را روی آهنگ تف کند!
- یو یو یو یو! سوروس مادافاجین اسنیپ ای کی ای هیپهاپوشنیست!

- رو بیت گاگاگاگاز!

- پاتیلام جــــیــــــــــــــــــــــززززه!
افسنطین ریختم تو کَرهای غلـــــــیـــــــــظه!
قمه چیه وقتی چوبدستیم خودش تــــــیــــــــــزه!
جیمز پاتر عددی نیست واسم ریـــــــزه! 
هر چه از انتهای اتوبوس به سرش نزدیک میشدی، از صدای رپ کردن اسنیپ کاسته میشد و صدای ضبط ماروولو افزایش مییافت.
- هیپوگریف بچّه کرده! کاش بودی و میدیدی! مهرگیاه غنچه کرده! کاش بودی و میدیدی!

اما اجرای زنده و پخش همزمان این دو آهنگ که تعریف جدیدی از موسیقی تلفیقی ارائه میکرد، برای سرسام گرفتن مسافران کافی به نظر نمیرسید. بنابراین ماروولو بی آن که وولوم ضبط را کم کند، با صدایی که در استانداردهای جالیز کاملا مناسب محسوب میشد رفت بالای منبر.
- اینو میگفتم براتون... اولندش که اون جایی که داریم میریم، هر جادویی آنتن نمیده! مثلا کلیدیترین نکته که حتما اگه گوش کنین بابتش به جون من دعا میکنین، و اگرم گوش ندین به خودتون لعن و نفرین، به همراه داشتن منشور جادویی نیمه خودکاره. این وسیله که از اختراعات ملی و کهن اون جا به حساب میاد، یه جورایی جایگزین طلسم آکوامنتیه! چون هر آن ممکنه فشار چوبدستیا کم یا کلا قطع بشه.
کتری نگاهی انداخت به آن چه ماروولو تحت عنوان منشور جادویی نیمه خودکار در دست گرفته و به همه نشان میداد. نگاهی کوتاه و گذرا... اما کافی برای این که یک دل نه صد دل عاشقش شود. عجب موجود زیبا و فریبندهای! به نظرش رسید یک بازطراحی از خودش باشد، با انحناهای جذابتر و تناسب و کشیدگی بیشتر در اندام. پوست خوش رنگ و لعاب سرخش، زیر نور برق میزد و هوش از سر کتری میبرد. چقدر لولهاش از مال کتری بلندتر بود! چقدر گنجایشش بالاتر به نظر میرسید...
- البته طلسمهای دیگهای مثل لوموس و کولریوس
هم هستن که اون جا آنتن نمیده و باید کالاهای جایگزین داشته باشیم. منتهی موقع بازی چندان به کار ما نمیاد. چیزی که هر لحظه در کمینه همون دست به آبه که تذکرشو دادم. 
- پس منظورت از سر و وضع نامناسب چی بود عمو؟

ماروولو که عادت نداشت «عمو» خطاب شود، کم و بیش از این تجربه خوشش آمد! ایدهای پس ذهنش شکل گرفت که بعد از پایان لیگ، در کنار رانندگی به سراغ شغل دوم برود و مهد کودکی تاسیس کند تا همه او را عمو ماروولو صدا کنند.
- عجله نکن عمو... میرسیم بهش! فعلا بذار هشدارهای مهمو بهتون بدم. مورد بعدی، معاملهست! خیلی حواستون به معامله کردن تو اون مملکت باشه. از من میشنوین که اصلا معامله نکنین وگرنه حکما سرتون کلاه میره.
- یعنی سکهی لپرکان به آدم میندازن؟

- لپرکان؟ کاش لپرکان بود. یه چیزایی بهتون میدن که جادوی سیاهش خیلی پیشرفتهتر از لپرکانه. اسمش جیاله ولی بیشتر جومن صداش میکنن! جیال هیچ وقت غیب نمیشه. اما از زمانی که اونو به دست میارید تا زمانی که خرجش میکنید، هی آب میره. به سرعتی که مافوق تصوراتتونه.
- یعنی انقدر کوچولو میشه که گمش میکنیم؟

- نه آب رفتن اون شکلی. ببین مثلا من یه بار که مسافر خورد و رفتم اون جا، بهم به اندازه 100 گالیون جیال داد. مام ذوق زده اینو گذاشتیم تو بالشتمون پیش بقیهی پولامون که هیشکی جاشو ندونه!
سال دیگهش باز مسافر خورد، گفتیم این پولو هم ببریم همون جا بشه خرج کل سفرمون. صبحونهش رفتیم گفتیم از مشتیترین غذاهاشون بیارن. یه خورده کفش گوسفند و مغز و چش و چالش و یه جاهای دیگهایش که اگه بگم این پست از پستهای رقیبمون هم جنجالیتر میشه آوردن واسه ما!
چشمتون روز بد نبینه... با اون جیالا تونستم پول نوشابهمو حساب کنم. به جای کفشای گوسفنده هم تا شب ظرفاشونو شستم. اون جاهای گوسفنده که اسمشو آوردن خوبیت نداره هم شب تا صبح باهام حساب کردن. یکمی درد داشت... این که به خاطر اون جای گوسفند ازت پول بگیرن! 
جلوی اتوبوس همگی با تصور جادوی سیاه ترسناکی که در جیال به کار رفته، آب دهانشان را به شکلی صدا دار قورت دادند و با چشمان گرد به ماروولو خیره ماندند. اسنیپ اما حسابی حواسش بود که «اون عقبیا حال میکنن؟» و ترک بعدی را با تمی احساسی تلاوت میکرد:
- هر کی بود تو راهت بغل کردی!
بگو پاترو دیگه غلط کردی!
از عقده میکنم هریو همهش تنبیه!
آخه جیمزو میداد به من ننهش ترجیح!
نگاه کتری هنوز به لولهی آفتابه بود که از خورجین وسایل ماروولو بیرون زده بود. با ورس اسنیپ شروع کرد به دود کردن یک نخ بهمن کوتاه با پکهای عمیق... از سر اتوبوس ماروولو ادامه داد:
- و اما... شرایط و ضوابط خاص.
بگـــم؟ماروولو به عنوان یک راننده، همیشه به متکلم وحده بودن عادت داشت. اما این اولین بار بود که چند مستمع، تمام حواسشان را به او داده و واقعا به حرفهایش توجه میکردند. نه این که فقط در لحظاتی که به نظر مناسب میرسید، «آهان» و «اوهومـ»ـی تحویل دهند و سرشان به چوبدستی خودشان گرم باشد. پس هر لحظه سعی میکرد تنور این منبر را گرمتر کند.
- ده بگو دیگه جون به لبمون کردی!

- خوب اون جایی که استادیوم ما توش بنا شده، بعضیا رو استادیوم راه نمیده.
- یعنی مثلا کیو راه نمیده؟

- کیو نه... کیا... اگه فقط بخوام یک دستهشو بگم، کل ساحرهها!
اسنیپ که حواسش به این صحبتها نبود، گنگش را بالا برده بود و داشت میخواند:
- حوصلهم کمه و لندن هم شرجی! ورسام چکّشه، میزنم پرت شی!

آخرین بِیتِ اسنیپ با جملهی عجیب و غیرقابل هضم ماروولو همزمان شد. بلافاصله صدای کشدار کشیده شدن لاستیک بر روی آسفالت به گوش رسید و با یک ترمز ناگهانی، اسنیپ پرت شد جلوی اتوبوس! چشم بازیکنان هنوز گرد و فکهایشان هنوز کف اتوبوس بود.
- این ترمز چی بود این وسط؟

- از تعجب بود دیگه!
- خودت خبر دادی خودتم تعجب کردی؟

- خواستم حس صحنه بهتر در بیاد لحظهی دراماتیکی بشه.

ماروولو خیلی جنبهی بودن در مرکز توجهات را نداشت. البته خیلی آن را دوستش داشت! پس خودش را بابت ترمز احمقانهاش از تک و تا نینداخت. ترمزی که باعث شد دستی که دوباره بم برای خودش ساخته بود، زیر صندلیها گم شود و اسنیپ سیاه با کله برود در شیشهی جلو و با سر و کلهی خونی، بشود اسنیپ سرخ و سیاه!
- آره خلاصه! ساحرههای محترم تیم... اگه مایلین که راهتون بدن و بتونین بازی کنین، باهاس یه جوری خودتونو جادوگر نشون بدین.
تکاپویی بین بازیکنان شکل گرفت. پیکنیکی بابت این که نمیدانست اصلا جنسیتش چیست و باید نگران باشد یا نه، بیشتر از دیگران هول کرده بود. کتری البته کار سختی نداشت، هویتش آنقدر آشکار بود که در اولین نگاه توی چشم میزد. از آن طرف سیاهچاله، کلا خودش بود و هویتش. چیز اضافهای نداشت که بزک دوزکش کند و آن را بپوشاند!
- اگه منو راه ندن چی؟ بازی قبلی که ذخیره بودم... این بازی هم...

- نگران نباش بم. دارم توی طالع روشن و سفیدتر از برفت میبینم که تو نه تنها به بازی میرسی، بلکه تاثیرگذارترین بازیکن زمین خواهی شد. این بازی نقطهی شروع پرواز تو در آسمان موفقیت خواهد بود! کائنات رو باور کن تا موفقیتها جذب بشه!

***
ماروولو که همچنان داشت با رول راه بلد کیف میکرد، وقتی به مقصد رسیدند، یک دور اضافه با اتوبوس تیم دور استادیوم طواف کرد و ادعا کرد به در پشتیای میبردشان که آن جا بهشان راحتتر میگیرند! نگهبان در پشتی، پیرمرد خستهای بود که به وضوح میشد فلسفهی زندگیاش را در ترکیب میمیک چهره و شلوار و جلیقهی خستهای که به تن داشت، بخوانی: چرا عقل کند کاری؟!

سیبل پیش از همه جلو رفت. با قدمهایی آرام که فرصت کند سخنرانی اثرگذارش برای مامور ورودی ورزشگاه را تمرین کند.
- آه ای پیرمرد! میدانم که میخواهی مرا بابت ساحره بودن راه ندهی. اما در تقدیر تو میبینم که اگر با صمیمیترین ساحره به کائنات راه بیایی، کائنات هم با تو راه خواهد آمد! نظرت چیه؟ سفارشتو به برگ نعنای پیر و خردمند بکنم؟
نگهبان که دستش را در کشوی میز کرده و دنبال چیزی میگشت، از پشت عینک ته استکانیاش به سیبیلهای سیبل زل زده و هیچ نمیگفت. عاقبت «یافتم!» گویان سمعکی از کشو بیرون کشید و روی گوشش گذاشت. سپس عینکش را تنظیم کرد و گفت:
- چیزی گفتین آقو؟ اگه دنبال در ورودی میگردید درست اومدید. بفرمایین داخل.

گابریلا که موفقیت سیبل را دید، سریعا پیستپیستکنان از او خواست که چند نخ سبیل به او نیز قرض دهد و کارش را راه بیندازد.
- به به! چه پسری! چه سیبیلای فابریکی! برو داخل پسرم!

نفر بعدی، کتری بود که از شدت استرس هر لحظه ممکن بود جوش بیاورد!
- ببینید آقا! درسته که ما کتریها همهمون لوله داریم. ولی این دلیل نمیشه که شما براش سندیت قائل نشید. شاید اصلا نیمهی گمشدهی ما کتریها، یک شیء دیگه باشه!
درست مثل آهو که شوهرش گوزنه! 
- الهی بگردم پسرم... انقدر بابت دماغ درازت مسخرهت کردن خل شدی و هذیون میگی. برو داخل پسرم... برو بازیو ببین یکم حال و هوات عوض شه.

کتری که فکرد میکرد حسابی در اثبات جنسیتش دچار دردسر شود، در کمال ناباوری وارد ورزشگاه شد. ماروولو هر لحظه بیشتر باد میکرد که توانسته با مهارتهای مسیریابی، راه ورود تیمش به ورزشگاه را هموار کند. پس با خیال آسوده خودش هم جلو رفت.
- خیلی نوکرم! مرلین خیرتون بده که محیط پاک و مردانهی ورزشگاه رو از لوث وجود ضعیفه و مشنگ مصون میدارید! سالازار اگه بود بهتون میبالید! این ورزشگاه هم زمان خودش ساخته شد دیگه... نور به قبرش بباره. اگه کار دست خودش و وارث برحقش بود که این شکلی درب و داغون نمیشد... تف!
- جناب... سرکار... صبر کنین! شما مطمئن هستین که خودتون آقو هستین؟
- منظورت چیه مردک پدرسوخته! به کجای ما شک داری؟

- جسارت نباشهها! نه که قصدم چیشچرونی باشه! فقط دیدم یکمی این جاها...
نگهبان آنقدر نزدیک شد که شیشههای عینکش داشت به سینه ماروولو میچسبید و موهای درهم تنیده و پرپشت و ضخیم بدن ماروولو که صحه بر نظریهی تکامل و نزدیکی ژنتیکی با گوریلها میگذاشت، در دماغش فرو میرفت. سپس با حرکتی ناگهانی و سریع خودش را در یک لحظه عقب کشید.
- آهان! اینا طبقات بالایی شکم هستن.
شرمنده جناب! بفرمایید...باد ماروولو بعد از مورد تردید واقع شدن مردانگیش حسابی خوابید و دوباره به همان حالت ناراضی و غرولندکن همیشگی برگشت و مانند برج زهرمار وارد شد. نفر بعدی اسنیپ بود.
او تا همین جای سفر هم بابت موهای بلند و چربش، چندین بار توسط دوربینهای امنیتی شکار شده و جغد حامل نامهی عربده کش جریمهاش رفته بود برای مالک اتوبوس تیم!
- ببخشید آقو! شما اجازهی ورود ندارید.
- چی؟ ندارم؟! خوبه خودت گفتی آقا... پس دیگه چرا؟ با توام... تو این جا واستادی که جوابمو بدی. پایینو نگاه نکن چشم پر از آبمو ببین. آخه بابا باغت آباد منو درکم کن. نگو جلو راه واستادی آقا حرکت کن.

- جوابو که اگه یه لحظه سکوت کنین میدم خدمتتون.
مساله جنسیت نیست. شما اتباع غیر مجاز حساب میشین. خودتون با زبون خوش برگردین و برین وگرنه اگه مسئولین ذیربط رو خبر کنم که نمیخوام بکنم، به روشهای ناخوشایندی شما رو برمیگردونن به مزارع پنبه. 
- اتباع خارجی چیه کوکا! مو خودم بچه گمبرونوم!
رضا پیشرو ایز مای برادر فور آل ده تایم!
بذار برات یه ورس محلی بخونم... تو هوای گرم بندر، توی بازار خرمشهر... 
- کافیه کاکاسیاه... میبندی یا بگم واحد انتقال به مزرعه وارد عمل بشه؟
اسنیپ اگرچه متولد دورانی بود که دیگر حتی به زنان هم گواهینامه میدادند و اجنهی خانگی نیز در شرف آزادی بودند، خاطرهی شلاق خوردن را از طریق DNA اجدادش در ذهن داشت. همین شد که با حرف مامور لرزه بر اندامش افتاد و قید مسابقه را زد و پیچید به بازی!
پیکنیکی جلوی ورودی رفت خواست دهان باز کند که بلافاصله نگهبان دست انداخت و او را کشید داخل باجهاش!
- عه! تو این جا افتادی من از صبح خودمو نساختم؟! بشین این گوشه تا اینا برن کارت دارم.

نفر بعدی یک قدم جلو آمد.
- شما چی چی هستی جناب؟!
- سیاهچاله!

- اقا بیخود برای ما دردسر درست نکن... من که درست نفهمیدم چی چی هستی ولی لابد یه ربطی به سیاهنمایی داری. سیاهنمایی هم این جا از مهمترین خط قرمزهاست!
- سیاهنمایی چیه... من کارم جذب و مکیدن اجسام سنگینه.

- دیگه بدتر! یهو موشک پوشکایی که داره از این جا رد میشه رو جذب میکنی میخوره تو سر خودمون! یه بار یکیش اشتباهی خورد تو سر طیارهی خودی... نمیدونی چه داستانی شد که!

سیاهچاله دقیقا نمیدانست موشک پوشک چیست... اما اهل چونه زدن هم نبود. از آن سیاهچالههایی بود که یک نات هم تخفیف نمیگیرند و همیشه میرود توی پاچهشان! پس بیخیال شد و برگشت... بم که آفتاب و اضطراب هر کدام چند درجه او را شل کرده بودند، حس کرد حالا که با سیاهی مشکل دارند، موجود سفید مفیدی مثل او مطلوب محسوب میشود. با کاهش استرس کمی سفت شد و جلو رفت.
- شما چیچی هستی؟!
- آدم برفی!
- آدم نر برفی یا آدم ماده برفی؟

- چه فرقی میکنه؟! مهم آدم بودن و برفی بودنمه...
- ده خیلی فرق داره دیگه... اگه یه آدم نر برفی و یه آدم ماده برفی تو یه فضا باشن، بعد آب بشن، میدونی چه اختلاطی به بار میاد! هیچجوره نمیشه جمعش کرد!

- خوب... ما حساب کنین هیچ کدوم. یعنی اونی که منو ساخته، هیچ نشونهای برام نذاشته!

- دیگه بدتر! اگه بگیم بیجنس هستی، بعد میشی سندی بر این که بیش از دو جنس داریم. در حالی که نداریم!
یعنی شاید اختلاط تحت شرایطی با رعایت موازین آزاد بشهها! اما این چیزا، هرگز! لابد پس فردا میخواین تو این مملکت ماه پراید و فصل پیکان و سال ژیان و از این غلطهای اضافی هم راه بندازید! 
به این ترتیب بم به این بازی هم نرسید و هیچی به هیچی! کوییدیچ شد نقطه شروع سقوط او در چاه فلاکت... ورزش را کنار گذاشت و رفت سراغ اعتیاد و عاقبت تمام دانهبرفهای وجودش بخار شد! روحش شاد و یادش گرامی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


خلاصه که سرت رو درد نیارم، دور من یکی رو واسه این قرطی بازیا خط بکش آبجی. اصلا همهی اینا به کنار. جسارت به شما نباشه ها ... شما خودت مردی هستی واسه خودت، جای آقا داداش مایی. ولی ملت که این چیزا رو نمیبینن. آمادهان حرف مفت بزنن. پسفردا من بیام تو این تیم، مردم چی میگن؟ میگن ماروولو گانت بعد یه عمر زندگی با شرافت و اصالت، سر پیری رفته شده شاگرد و نوچه و دمپر یه ضعیفه! 









