هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۱۴ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰
#1
تام، تام وظیفه شناسی بود. رفت به سمت محفلی‌ها و در راه به این اندیشید که چه کند تا میل به آزارش در محفلی‎‌ها زنده شود؟ به اوقاتی اندیشید که ماکسیم با تمام وجود دلش می‌خواست روی او بنشیند و لهش کند. به اوقاتی که ایوا با دهانی باز به او حمله‌ور می‌شد. به زمانی که سدریک بالشتش را روی صورت او گذاشت و خوابید و تام خفه شد و مرد و یک جانش کم شد. نهایتا وقتی به محفلی‌ها رسید، نتیجه گرفت که باید خودش باشد و کار خاصی نکند.

- آمممم ... الان نیم ساعته که پیش شما هستم!
- راحت باش بابا جان! تا هر وقت دوست داشتی بمون.
- نه یعنی ... کسی دلش نخواسته مثلا یه سطل کود تسترال بریزه رو سرم؟
- چرا باید چنین رفتار شنیعی با مهمونمون بکنیم؟

تام بیشتر اندیشید ... شاید مشکل از او نبود، از کسانی بود که به آزارش علاقه داشتند. دنبال نقطه مشترکی بین آن‌ها گشت ...

- شما محفلیِ همدانی ندارین؟
- ما جهان وطن هستیم باباجان!

تام سخت اندیشید ... پس چه چیزی عامل سادیسم شدیدی بود که روزانه به سمت او روانه می‌شد؟

- بله دوث جونی. همون طور که گوفتم، اندکی پیش از بروز پوست مدرن‌، ما رئالیثم کثیف رو داشتیم که با اقبال خوبی موواجه شد. این نشون می‌ده که حتا در عصر کوپیتالیثم ...

با شنیدن مکالمه‌ی هاگرید رو به تلفن جادوییش، جرقه‌ای در ذهن تام ایجاد شد؛ او می‌دانست مخاطب هاگرید چه کسی است ...

- حسن هم منو ...

- آااااااااا نمی‌خندوم! احضار شدُم! چه کسی بود صدا زد حسن؟
- احضار؟
- ها! آقو ما رو بهشتم یه زوپس نصب کردیم، شدیم وبمسترش. اوقات فراغ نشستیم شنود می‌کنیم کی پشتمون حرف می‌زنه.
- این حرف‌ها رو ولش کن حسن ... بهم بگو چی می‌شد که تو بیت زوپس ازم سواستفاده می‌کردی؟ چرا به حقوقم تجاوز می‌کردی؟
- آقو معلومه خو! من آن‌سوی نقابت رو دیدم ... پدرام نوجوانی در آن جا زیست می‌کند که ... آخ آخ آخ داغون شدما ینی! دیگه تحمل ندارم!

حسن همان‌طور که در یک لحظه پدیدار شده بود، مجددا ناپدید شد. تام حالا می‌دانست چگونه می‌تواند دامبلدور را به گناه وادارد. اما آیا جرات این ازخودگذشتگی را داشت؟ حاضر بود در راه اربابش خون ... نه! جون ... اونم نه! هر چی حالا ... بدهد؟


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۹ ۱۸:۴۶:۰۷


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱:۱۷ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰
#2
پیش نوشت: این پست پس از مطالعه‌ی ده‌ها سوژه در انجمن‌های مختلف، توسط هوش مصنوعی نوشته شده است.
***


بعد موش کور یه چیزی از مرگخوارا طلب می‌کنه که هیچ موش کوری نمی‌خواد (خخخخخ) بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و بلاتریکس که خیلی خشن و عصبانیه به تهدید متوسل می‌شه (خخخخ) و مرگخوارا به صورت تصادفی یکی دو نفر رو هول می‌دن جلو. بعد اون دو نفر خیلی اعصابشون خورد می‌شه ولی چون بلاتریکس خیلی خشن و عصبانیه (خخخخ) کسی جرات اعتراض پیدا نمی‌کنه. بعد اون دو نفر می‌رن سراغ چیزی که موش کور طلب کرده. بعد به یک موش بینا می‌رسن که اون چیره رو داره. بعد موش بینا باهاشون حرف می‌زنه (خخخخ) که این حتا توی دنیای جادویی هم عجیب و خلاقانه است. اون به مرگخوارها می‌گه که در ازای چیزش، یه چیز دیگه می‌خواد. مرگخوارها می‌پرسن چی؟

موش بینا فکر می‌کنه و یک چیز تصادفی طلب می‌کنه که هیچ موش بینایی نمی‌خواد (خخخخ) بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و بلاتریکس که خیلی خشن و عصبانیه به تهدید متوسل می‌شه (خخخخ) و مرگخوارا به صورت تصادفی یکی دو نفر رو هول می‌دن جلو. بعد اون دو نفر خیلی اعصابشون خورد می‌شه ولی چون بلاتریکس خیلی خشن و عصبانیه (خخخخ) کسی جرات اعتراض پیدا نمی‌کنه. بعد اون دو نفر می‌رن سراغ چیزی که موش بینا طلب کرده.

تا این جا همه چی خوب پیش رفته! اگرچه هیچ اتفاقی نیفتاده و تا ابد هم نمیفته، اما عوضش سوژه گیر نکرده و راحت می‌شه ادامه داد. چی از این بهتر؟ بعد این جا یه تازه وارد پست می‌زنه و سوژه رو از مسیر خارج می‌کنه. بدین شکل که شخصیت خودش میاد وسط و چیزی که موش بینا طلب کرده رو با ژانگولربازی جور می‌کنه و سوژه رو از مسیر درست خارج می‌کنه و گلاب به روتون یکمی پیش می‌برتش (بی ادب! )

جای نگرانی نیست! در این جا یک مرگخوار با تجربه سر می‌رسه و سوژه رو از این انحراف بزرگ نجات می‌ده و یک چرخه‌ی نامتناهی جدید براش تعبیه می‌کنه:

لرد که آبش تامین شده، یک چیز دیگه می‌خواد. بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و بلاتریکس که خیلی خشن و عصبانیه به تهدید متوسل می‌شه (خخخخ) و مرگخوارا به صورت تصادفی یکی دو نفر رو هول می‌دن جلو. بعد اون دو نفر خیلی اعصابشون خورد می‌شه ولی چون بلاتریکس خیلی خشن و عصبانیه (خخخخ) کسی جرات اعتراض پیدا نمی‌کنه. بعد اون دو نفر می‌رن سراغ چیزی که لرد طلب کرده. پیداش که می‌کنن، اون چیز می‌گه من نمیام باهاتون. این که اون چیزه حرف می‌زنه حتا توی دنیای جادویی هم عجیب و خلاقانه است. (خخخخ) بعد مرگخوارا اصرار می‌کنن که بیا. بعد اون چیز براشون شرط می‌ذاره که بیاد.

بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزی که اون چیز شرط کرده رو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و خلاصش کنیم، مرگخوارها هی وارد این شرط‌های تودرتو می‌شن و با تکرار این حلقه، خواسته‌های لرد رو فراهم می‌کنن.

بعد از چهار پنج سال که خارج از دنیای رول می‌گذره، ماروولوی کودن از راه می‌رسه و اون هم درست مثل اون تازه وارد، گلاب به روتون، سوژه رو پیش می‌بره. (بی‌تربیت! ) و با این کار عملا اون رو منحرف می‌کنه و دیگه ادامه دادنش حال نمی‌ده. به این صورت:

تمام خواسته‌های لرد برآورده شده و اون الان یک لرد جنگلی درست و حسابی شده. لرد که می‌بینه دبدبه و کبکبه‌ای پیدا کرده، تاجگذاری می‌کنه.

- هم‌اکنون، ما خودمان را سلطان جنگل اعلام کرده و شیر را مخلوع اعلام می‌کنیم. (این شکلک بعد از دیالوگ های لرد ... خخخخخخ)

مرگخوارها همگی به پاچه‌خواری روی می‌آورند. (خخخخخ)

- احسنت! احسنت!
- احسنت و کوفت! ما رعایایی می‌خواهیم!
- ما رعیتتون هستیم دیگه ارباب!
- خیر! ارباب جنگلی، رعیت جنگلی می‌خواهد.
- خوب ما هم جنگلی هستیم دیگه!
- خیر ... جنگلی این است!

مرگخواران مسیر انگشت لرد را دنبال کردند. پلاکس که خیلی خیلی دوست داشت بهترین و نزدیک‌ترین مرگخوار اربابش باشد، فورا سعی کرد خودش را به «این» تشبیه کند. لحظاتی بعد، او به صورت برعکس از شاخه‌ی درخت آویزان بود و قلمویش را مانند موز در حلق خود فرو کرده بود. باقی مرگخواران نیز چاره‌ای جز در پیش گرفتن راه او نداشتند.



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸:۱۹ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰
#3
خلاصه:
لینی داره ارتشی تشکیل میده که قراره بر علیه لردِ سیاه شورش کنه. هر کسی برای عضویت در این ارتش، لازمه یک عضو دیگه هم جذب کنه. رودولف که قصد داشته دامبلدور رو جذب این ارتش کنه، با شرط و شروط دامبلدور برای پاک شدن مواجه میشه. اون ها ناخواسته سر از یک کلیسای پر از ساحره درمیارن و مردم تصور میکنن که دامبلدور، پدر روحانیه. حالا دامبلدور-پدر روحانی از رودولف خواسته که به گناهانش اعتراف کنه.

***



- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط بودم.

- یعنی تعدد زوجات باباجان؟

- نه! به جز زوجه‌ی شرعی و قانونی خودم.

- نچ نچ نچ نچ ... و حالا نادم و پشیمونی. مگه نه؟

- نادم؟ من یک سوال دارم! فرق زوجه‌ی شرعی و غیر شرعی چیه؟ جز اینه که ما میرسیم خدمت شما پدر روحانی، شما دست میکشی رو سر ما و میگی من این دو تا رو زن و شوهر می‌خوانم؟ خوب وقتی من راضی، اون راضی، دیگه چرا به شما زحمت بدیم که دست بکشی؟ مهم عشقه که هست دیگه!

دامبلدور جوابی نداشت.

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط نبودم ولی دید زدمشون!

- نچ نچ نچ نچ ... و حالا نادم و پشیمونی. مگه نه؟

- نادم؟ من یک سوال دارم! مگه ما نمیگیم خدا زیباست و زیبایی ها رو دوست داره؟ خوب وقتی خود خدا دوست داره، من دوست نداشته باشم؟ من از شما ساحره‌های محترم می‌پرسم! شما زیبا نیستید؟

جواب ساحره‌ها مشخص بود.

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط نبودم و دید هم نزدمشون!

- این که گناه نیست باباجان! تو خودت رو حفظ کردی ... این نشون می‌ده نور ایمان درون تو ...

- ولی مث سگ پشیمونم. تازه نه این که نخوام ... دستم نرسیده! از ساحره‌هایی حرف می‌زنم که تا حالا هیچ‌جا و هیچ وقت باهاشون رو به رو نشدم. خدایا چرا من این همه کم‌کاری میکنم؟

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های ...

- باباجان یه اعترافی بکن که ساحره نداشته باشه.

- حرفی می‌زنیا! تا ساحره نباشه چه گناهی آخه؟ اصلا مگه تا نمود کمالات به چشم آدم نخوره، اسباب جرم ...

جمله‌ی رودولف با شکافته شدن سقف آسمان قطع شد و در میان رشته‌ای از نور، یکی از اساطیر دنیای رول وسط سوژه فرود آمد: برایان!

- عزیزان! من در عالم ملکوت بودم که ندایی گفت به من و توانایی‌هام در این عالم احتیاج هست! سریعا خودم رو رسوندم. شاید براتون سوال باشه که از کدوم توانایی دم می‌زنم؟ نه ... بازی‌های رومیزی جادویی رو نمی‌گم. توانایی عشق ورزیدن به همه رو می‌گم. به همه! حالا یک نفر بهم بگه ... مشکل چیه؟

- هیچی بابا جان! این فرزند می‌خواست به یکی از گناهانش که ساحره نداره اعتراف کنه!

برایان طوری که انگار شناور شده و روی هوا سر می‌خورد، خودش را کنار رودولف رساند و دستش را پشت او گذاشت.

- اجازه بده! اجازه بده من این بار رو از روی دوشت بردارم. بگذار من، در کمال فداکاری، به جات اعتراف کنم.

سپس از رودولف رو برگرداند و با ژستی آقامیری طور شروع به فریاد به سمت حضار کرد:

- چرا می‌خواین با آبرو و آینده‌ی یک جوون بازی کنید؟ جوونه! جوونه و گناه دیگه. بنده به عنوان نماینده‌ی تام الاختیار خدا در این کلیسا و تمام کلیساها، به شما می‌گم که خداوند ایشون رو بخشید. اصلا همه رو بخشید. اصلا از امروز گناه و سیاهی و این‌ها همش آزاده! برید حالشو ببرید! فقط تک‌خوری، نچ!

- باباجان اینا رو از کجات درمیاری؟ بذار اعتراف کنه قال قضیه کنده بشه دیگه.

- مشکل شما اعترافه؟ گفتم که! من! من به جای این جوون اعتراف می‌کنم. من اعتراف می‌کنم که با جادوگرهای زیادی ... به قول ویدا اسلامیه صمیمی شدیم و راز و نیاز کردیم.

- باباجان این که گناه نیست! عشق، عشقه! من خودم یه گلرت نامی بود ... بگذریم! یه اعتراف دیگه بکن.

- عه؟ نیست؟ مشخصا این پیر روشن ضمیر از من هم نور الهی بیشتری بهش تابیده که به این درجه از عرفان رسیده. خوب بذار این رو بگم که بعضی از اون جادوگرهای سفید و دوست داشتنی، خردسال بودن.

- باباجان این هم که گناه نیست! من خودم با هری بارها جلسات شبانه داشتم. تازه ...

حضار دیگر برنمی‌تابیدند. خط قرمزهای کلیسا یکی پس از دیگری داشت زیر پا گذاشته می‌شد. پس دست به دست هم دادند و دامبلدور، رودولف و برایان را با اردنگی از کلیسا به بیرون انداختند.



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۸:۰۵:۳۱ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰
#4
جینی کوله باری از لوله‌سرباز ها برداشت که برود اما آن‌ها بیش از آن بودند که در یک کوله بار جا بشوند. پس باقی را زد زیر بغلش و گذاشت روی کولش و درون جیبش و زیر کش شلوارش و لای یقه اش و ... خلاصه همه‌ی خلل و فرج خودش و لباسش را با آن‌ها پر کرد و راه افتاد. درب خانه را که باز کرد، با آگهی‌های تبلیغاتی بی‌شماری که روی آن نصب شده بود مواجه شد. تخلیه چاه ... تخلیه چاه ... تخلیه چاه ... قالیشویی شربت اوغلو، شعبه دیگری ندارد ... تخلیه چاه ... تخلیه چاه ... قالیشویی لول آوران، لول میبره لول میاره! چشمش که به این آگهی خورد، جرقه‌ای در مغزش شکل گرفت و فریاد زد: «همینو میخوایم ما! » سپس در را بست و برگشت تو. بعد یادش افتاد شماره را برنداشته، دوباره باز کرد. خم شد و نیمه‌ی بالاییش را از لای بیرون برد و در همین حال بود که مالی سر رسید و شپلق خواباند در گوش نیمه‌ی پایینی جینی و گفت: «تو که هنوز لای دری دختر! داری چه غلطی می‌کنی؟ »

جینی با شماره‌ای در دست برگشت و بلافاصله شپلق دوم خوابید در آن یکی گوش نیمه‌ی پایینیش. مالی بدون توجه به لول‌هایی که با موج حاصل از ضرباتش، از زیر دامن جینی بیرون می‌ریخت، فریاد زد: «داری شماره می‌گیری؟ تو این وضعیت قرمزی که برای حکومت پدر باروفینه‌ت پیش اومده، تو هنوز فکر این جینی‌بازی‌هایی؟ پوففف! خوبه زود شوهرت دادیم که دست از این کارا برداری دختر! داداشت گفت این هری با دامبلدور میگشته و ممکنه بخاری ازش بلند نشه که تو رو پابندت کنه ها! ما گوش نکردیم ... »

جینی که می‌دید بین جملات پشت سر هم مادرش، فرصت حرف زدن نمی‌یابد، کاغذ را رو به مادرش گرفت اما این کار فقط فریادهای او را بلندتر کرد: «لول می‌بره لول میاره؟ شرح وظایفته؟ لول بردی و بدون این که کاری واسه لولیدگیشون بکنی، همین جوری لول آوردی؟ کی اینو واست نوشته؟ نکنه تبدیل به نفوذی حکومت پدر باروفینه‌ت شدی؟ از کی خط می‌گیری؟ باسیهاگر؟ معلوم بود! تو بچگیت هم با باسیلیسک سر و سر داشتی ... چه خوش اشتها هم هستی! باسیلیسک با اون قد و قامت ... هاگرید با اون قطر ... بایدم ترکیبشون چشمتو بگیره! »

جینی دلش می‌خواست بزند دک و پوز مادرش را بیاورد پایین که کم‌تر حق بگوید. اما جهت این که شان و منزلت مادر در پست پایین نیاید، به کشیدن او از برق اکتفا کرد و او که ساکت شد، گفت: «این یه آگهیه مادر! اما نه یه آگهی ساده ... این کلید حل مشکل لول شدن سربازهای ماست! حالا بپرس چطوری؟»

جینی خیلی منتظر ماند اما پاسخی نشنید. پس دوباره مادرش را به برق زد. بلافاصله بوی نامطبوعی فضا را پر کرد. جینی سراسیمه فریاد زد: «عه وا خاک عالم! سوختی مامان؟ »

مالی از او و برگرداند و با لحنی بی تفاوت گفت: «اصلا بسوزم ... مگه فرقی هم می‌کنه؟ »

جینی لحن مادرش را که دید، دوباره بو کشید ... بوی سوختگی نبود. بوی تخم مرغ می‌آمد. دوشاخه‌ی مادرش را از پریز کشید و گفت: «دیدی چی شد؟ اشتباهی «چیزکُن»ـت رو زده بودم به برق. » و این بار پریز درست را به دوشاخه زد. مالی پرسید: «چطوری؟ » و جینی پاسخ داد: «ما زنگ می‌زنیم به این‌ها تا بیان و سربازهامونو ببرن. »

مالی چیزی از نقشه‌ی او نفهمیده بود. در حالی که به طور نامحسوس انگشتانش را برای آغاز مجدد سیلی‌ها ورز می‌داد گفت: «خوب اینا که لول هستن! لول ببره لول بیاره که چی بشه؟ »

جینی با افتخار آماده‌ی گفتن نقطه‌ی اوج نقشه‌ی هوشمندانه‌اش شد: «خوب ما میدیم لول ببرن، بعد تعقیبشون میکنیم. اون جا از لول بودگی درشون میارن. قبل از این که دوباره لولشون کنن و بخوان لول بیارن، سربازهای نالول رو ازشون می‌دزدیم. »



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۳۱ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
#5
هاگرید که پس از نانو شدن، هم اندازه‌ی یک انسان عادی شده بود، کار آسان‌تری از سایرین داشت. حداقل لازم نبود برای دیده شدن تلاش کند. پس عزمش را جزم کرد و مستقیم به سمت نزدیک‌ترین مرگخوار رفت.

- سلام دوث جونی! میای با هم دوث شــ...

خشکش زد. ناگهان خاطراتی محو از کودکی در ذهنش پررنگ شد و او را به درون خود کشید.

***


- سلام دوث جونی! میای با هم دوث شیم؟

- با تو؟! معلومه که نه!

- چرا چرا دوث جونی؟

- تا حالا خودتو تو آینه نیگا کردی؟ آخه کی دلش می‌خواد با نره خر پشمالویی مث تو دوست بشه؟!

-

***


- چیزی داشتی می‌گفتی؟

هاگرید از افکارش بیرون کشیده شد. چند ثانیه‌ای مات و مبهوت به مرگخوار رو به رویش خیره ماند و سپس نعره زنان به طرف مقابل دوید.

- نـــه! هیچکس حق نداره جولوی پروفسور دامبلدور به من بگه نر خر پشمالو! هیچکس حق نداره جولوی من با پروفسور دامبلدور دوث بشه! هیچکس حق نداره ... من مامانمو می‌خوام!


ما نباشیم، کی باشه؟!


پاسخ به: تابلوی اعلانات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
#6
برنامه‌ریزی ادامه‌ی مسابقات شطرنج جادویی


- مسابقات به صورت حذفی برگزار می‌شود.

- به دلیل فرد شدن تعداد تیم‌های برنده پس از بازی اول و همچنین حفظ انگیزه‌ی تیم‌هایی که از حریف خود عقب افتاده‌اند، یکی از تیم‌های بازنده نیز شانس حضور در ادامه‌ی رقابت را خواهد داشت!

- مرحله‌ی نیمه‌نهایی بین سه تیم برنده، و تیم بازنده‌ای که بیشترین تعداد مهره را از حریف خود حذف کرده باشد، با حضور نماینده‌ی این چهار تیم قرعه کشی خواهد شد.

- در صورتی که از بین تیم‌های بازنده، تیمی بیشتر از دیگران مهره‌های حریف را حذف نکرده باشد، (مثلا دو تیم بازنده وجود داشته باشد که هر دو سه تا از مهره‌های حریفشان را حذف کرده اند) هر یک از دو تیم یک نماینده معرفی می‌کند و بین این بازیکنان برای انتخاب تیم صعود کننده به به نیمه‌نهایی، یک دوئل با مهلت 1 روز برگزار می‌شود.

- تیم‌ها بین دو مسابقه امکان تغییر مهره‌های خود را دارند. تغییر بازیکن مجاز نیست.


ما نباشیم، کی باشه؟!


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۳:۴۱ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹
#7
سوژه‌ی جدید


- ناراحت رفتی؟ خوب خانم جان مو اسبوم دگه! ماهیتوم با جفتک انداختن تعریف مره!
- آره ولی تو مسابقه! به حریفت! زدی خرطوممو فرو کردی تو طحالم و به آئورتم پیوندش دادی!

- عجب جفتک قایمی زد! پروف می‌شه این چکش رو از من بگیرید و نعل‌هامو سفت کنید؟ می‌ترسم اگه بخوام همچین جفتکی بزنم از سُم‌هام دربیاد!

- لعنتی چرا همه‌ی توتونامو خوردی؟
- توتون نبود علوفه بود!
- تخ کن! تخ کن برو اون عمامه‌ی دراز تام رو بخور! اصلا معلومه اون واسه چی رو سرته؟
- اگه به جای این که مدام درگیر من باشی، چشماتو باز می‌کردی و یکم از وضع جامعه با خبر می‌شدی، می‌فهمیدی که این روزا وزیرا کلاه ندارن جناب پافت. اما خوب، متاسفانه همه زندگیت تو من خلاصه شده.
- بیا برو تو دروازه‌هام تام!

- مل ... مل من فقط یه اسبم ... اون چیز! اون چیز که حتا اسمشم چندش‌آوره ... اون مال گاوه!
- انقدر نترس رکس! این آمپول ضد اضطرابه. باید بزنی که آماده مسابقه بشی.

- چقدر جیغ و داد می‌کنن اینا! اگه گذاشتن یه رخ خاص عکس دسته‌جمعی تیم خاصش قبل از مسابقه رو بکشه ... گفتم رخ! اصلا نمی‌خوام بکشمتون. برین به تمرینتون برسین. می‌خوام رخ دلفریب ارباب رو بکشم.

- دودورودوددود! هری! دودورودودود! هری!
- داعاش! تو که تیم نداشتی ... این جا چی کار می‌کنی؟
- اومدم تشویقت کنم داعاش!
- اوه! تو نشون دادی عشق و مرام و معرفت و این چیزها هنوز نمرده داعاش! فقط مشکل این‌جاست که منم تیم ندارم. فقط داورم.
- پس خوب شد که اومدم! کسی گفت شیر سماور و اگزوز خاور با دندونام جرش می‌دم! دودورودودود ...

مسابقات شطرنج جادویی، در شرف آغاز بود و همه اهالی هاگوارتز، از شرکت کننده تا داور و تماشاچی در کلوپ شطرنج جادویی مدرسه جمع شده و خود را آماده‌ی مسابقه‌ی اول می‌کردند. اما تقریبا هیچ‌یک از آن‌ها دقیقا نمی‌دانستند چه چیزی در انتظارشان است. مسابقه‌ای که راه خروجی از آن وجود نداشت و موجودات اساطیری مخوفی که برای شرکت کنندگانش دندان تیز کرده بودند.



پاسخ به: تابلوی اعلانات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
#8
چند نکته در مورد کاپ شطرنج جادویی!

1. نتایج و زمانبندی مهلت اعلام حرکات رو فقط از طریق بلاک شطرنج (بالای تمام تاپیک‌ها) دنبال کنید. در این رابطه پست مجزایی ارسال نخواهد شد.

2 و 3. همونطور که از اطلاعیه ی قبلی نه قبلیش (!) گویاست، ترکیب اکثر تیم‌ها با دخالت مدیر مدرسه بسته شده. این دخالت به این علت صورت گرفت که هم ترکیب متوازنی از اعضای تازه وارد و اعضای باتجربه‌تر در تمام تیم‌ها وجود داشته باشه و هم تمام علاقمندان بتونن توی مسابقات شرکت کنن.
بنابراین چاره‌ای نبود که یکی از تیم‌ها فقط با اعضای دو گروه تشکیل بشه چون داوطلبی از گروه‌های دیگه وجود نداشت.
همچنین هدف از این ایجاد توازن، این بود که رقابت، در سایه‌ی ایجاد رفاقت و کار گروهی و انتقال تجربه به اعضای جدیدتر قرار بگیره. من از تیم‌هایی که درخواستم رو اجابت کردن و اعضای قدیمی که روی کاغذ رول‌نویس‌های قدرتمندی هستن رو با اعضای جدیدتر جایگزین کردن تشکر می‌کنم و مطمئنم که کمک هم‌تیمی‌ها به همدیگه، توی این رقابت کاملا دوستانه که هدفش از اسمش هم مشخصه، کسی رو ناراحت نمی‌کنه. بلکه برعکس، به هدفمون هم نزدیک‌تر می‌شیم. البته پر واضحه که فرق روشنی بین کمک و راهنمایی با فعالیت به جای دیگری وجود داره و من نیازی نمی‌بینم در این مورد تذکر بدم چون کسی رو اهل این کار نمی‌دونم.



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۴:۵۵ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹
#9
دور اول بازی‌های جام اتحاد:

ناسازگاران - پالی چپمن پومونا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید
مارا - بدون نام
تفاهم داران - Queen Anne`s Revenge

تیم‌های سفید تا پایان امروز حرکت اول خود را در همین تاپیک مشخص کنند.


پیوست - فهرست تیم‌ها:

Queen Anne`s Revenge
اسب: کریچر
فیل: رز زلر
سرباز: فنریر گری بک
رخ: سرکادوگان

بدون نام
اسب: کتی بل
سرباز: دیزی کران
فیل: جرمی استرتون
رخ: پلاکس بلک

تفاهم‌داران
اسب: الکساندرا ایوانوا
وزیر: تام جاگسن
رخ: اگلانتاین پافت
سرباز: سوروس اسنیپ

ناسازگاران
رخ: آلبوس دامبلدور
اسب: زاخاریاس اسمیت
فیل: ایرما پینس
سرباز: گابریل تیت

پالی چپمن پومونا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید
شاه: پومانا اسپراوت
وزیر: روبیوس هاگرید
فیل: پالی چپمن
اسب: علی بشیر

مارا
وزیر: ملانی استنفورد
رخ: افلیا راشدن
اسب: رکسان ویزلی
فیل: اما ونیتی



پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#10
نام تیم: مارا

وزیر: ملانی استنفورد
رخ: افلیا راشدن
اسب: رکسان ویزلی
فیل: اما ونیتی


ما نباشیم، کی باشه؟!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.