جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کافه‌تریای مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق حالا به قدری ماستی و چسبناک بود که حتی «گادریک گریفیندور» هم اگر اینجا بود، از شدت آشفتگیِ صحنه، استعفا می‌داد و می‌رفت یک گوشه برای خودش ساندویچ تخم‌مرغ می‌خورد. مرگخوارها که تا چند لحظه پیش در حال بررسیِ اصالتِ ماست و توجیهِ وجودیِ آن بودند، حالا با دهان‌های نیمه‌باز به لیزا خیره شده بودند.

هنوز لیزا داشت با جدیتِ یک کیمیاگرِ ورشکسته، پودر فلفل را روی معجونِ عجیبش می‌پاشید که صدایِ لولایِ در، سکوتِ ماستیِ اتاق را درید.

جیرررررررر…

دملزا رابینز، با آن انرژیِ بی‌پایانِ یک مهاجمِ کوییدیچ که انگار همین الان از یک مسابقه‌ی طولانی برگشته ، با لگد وارد شد
و نفس بریده گفت:
-خب! رسیدم! لیزا، ممنون که جغد برام فرستادی و گفتی اینجا غذای رایگان میدن
با چشم هایش سراسر اتاق را کاوید.
-ولی چرا اینجا همه چیز شبیه صحنه‌ی جرمِ یه کارخونه‌ی لبنیاتیه؟ اونم با طعم نعنا و فلفل؟
دملزا نگاهی به گابریل انداخت که شبیه یک آدم‌برفیِ ماستیِ متفکر گوشه‌ای ایستاده بود. رابستن هم که همچنان با غرورِ کاذبِ «اولین بودن»، داشت سعی می‌کرد با انگشت، ماست‌های رویِ شلوارش را به شکلِ نشانِ ارتشِ خوش‌بینی درآورد، با دیدنِ دملزا فریاد زد:

-خوش اومدی! من اولین بودن می‌شم! اینجا غذا… یعنی… اینجا ماستِ ثروت‌مندکننده میدن میشن!
دملزا که عادت نداشت در هیچ جمعی -چه در زمین کوییدیچ و چه در خانه‌ی مرگخوارها- ضعیف ظاهر شود، دست‌هایش را به کمر زد:

-ماستِ ثروتمندکننده؟ جدی؟ یعنی اگه بخورمش می‌تونم یه جاروی جدید بخرم؟ چون اون یکی رو دیروز تصادفا کوبیدم توی جایگاهِ گزارشگر.

لیزا که حالا فرصت را غنیمت شمرده بود تا از مهلکه‌ی خشمِ مرگخوارها فرار کند، چوبدستی‌اش را به سمتِ معجونِ ماستی-عسلی-فلفلی گرفت و آماده شد تا نقشه اش رو اجرا کنه...
پاسخ: کافه‌تریای مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت سر رابستن، ساده دل تازه‌واردی به اسم لیزا کالن هم وارد شد، در حالی که چند شمع که از قبرستون دزدیده بود رو در دست داشت.

لیزا فقط به خاطر خوراکی‌های مجانی اومده بود و انتظار رو به رو شدن با عده‌ای مرگخوار ماستی رو نداشت. قصد داشت برگرده و بره اما برای این حرفا دیر شده بود.

مرگخوارها که فهمیده بودن شمع‌ها از قبر فک و فامیلشون دزدیده شده، چوبدستی‌هاشون رو بالا آوردن و با غضب به لیزا خیره شدن. اندک افراد صلح‌طلب مثل گابریل هم شرم داشتن که از یه شمع‌دزد دفاع کنن.

لیزا برای نجات جون خودش هم که شده گفت: «فکر می‌کنین برای چی اومدم اینجا؟ اگه میخواستم این شمعا رو بفروشم خب مستقیم میرفتم بازار سیاه.»

لیزا همچنین گفت: «میخواستم با مواد اولیه‌ی مجانی، طلسم مایه‌دار شدن بسازم. این جونوری که نمیشناسمش گفت ایجا غذای رایگان میدن.»

مرگخوارها نگاهی به همدیگه کردن و لیزا وقتی دید دلشون نرم شده و دوست دارن با طلسم مایه‌دار شدن آشنا بشن، سمت میز رفت و ماست‌های باقی مونده رو کنار زد.

اون شمع‌ها رو آغشته به نعنا فلفلی کرد که یادآور دلار آمریکاست؛ همچنین بهشون عسل مالید که طعم شیرین مایه داری و رنگ جذاب طلا رو داشت و در پایان، پودر فلفل رو روی تمام میز پاشید اما اصلا توضیح نداد که هدفش از این کار چیه.
پاسخ: کافه‌تریای مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 23:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اونا موندن و گابریل و فرد جدیدی که اصلا معلوم نبود که از کجا اومده...
و یه ظرف ماست!

بلی! یه ظرف ماست! یه ظرف ظریف از مایه‌ای خوشمزه و پر از پروتئین و اصلا اوف! البته به نظر بعضی‌ها اصلا اوف! به اندازه بعضی دیگر مثل مرگخوار‌ها اصلا اف! اف بر ماست. اف‌ها بر ماست. چرا؟ چون سفیده. ولی خب ماست که اصیله. چرا اصیله؟ خب شما دقت کنید. حتی یه گوسفند یا گاو که سیاه باشه، شیرش سفیده و نتیجتا ماستش هم سفید. این یعنی اصالت! یعنی حفظ اصالت...

ولی خب مرگخوار‌ها توجه کنن؟ خیر! توجه نکردن. مرگخوارها توجه کردن بلد نبودن، ولی توجیه کردن، چرا. توجیه کردن خیلی چیز خوبی بود. از اونجا که مرگخوارها عنصر بد داستان بودن و خانوم رولینگ و کلا هر نویسنده‌ی عاقل دیگه‌ای وقتی می‌بینه که یه عنصر خرابکار و بد داره که باید همه‌ش به عنصر خوب داستان ببازه، می‌آد چی بهش می‌ده؟ ها؟ لطفا اونی که گفت نخودچی خودش بره بیرون.

بلی! دقیقا می‌آد بهش قدرت توجیه می‌ده. پس مرگخوارها هم ماست رو توجیه کردن. ماست که توجیه شده بود و بهش توهین شده بود، ناراحت شد. پس افسار گسیخت. ماست که افسار نداشت. پس ظرف گسیخت. اما ظرف براش کافی نبود. پس کل فضا رو گسیخت و رد داد و غلظتشو بالا برد و پاشید به همه‌چیز و همه‌جا و همه رو ماستی کرد.

- آخجون! کل ارتشم ماستی شد!
- تو خودت هم ماستی شدن شدی! چه‌جوری خوشحالی کردن می‌کنی؟!

حالا نیازه که بشینیم تا ببینیم نویسنده‌ی بعد چه‌جوری این ماست رو از این سوژه با قدمتی به درازی تاریخ، پاک می‌کنه؟
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: کافه‌تریای مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1403 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
*صدای زنگ در*

گابریل نیاز به تنفس و ریکاوری داشت. جذب افرادی که نمی خواستند جذب شوند، کاری طاقت فرسا بود. به همین دلیل، خودش داوطلب شد که برود و ببیند که چه کسی پشت در است.

- سلام کردن می شم. من رابستن بودن می شم. از یکی شنیدن شدم که اینجا غذای مفتی دادن می شن. اومدن شدم که غذا خوردن بشم.

گابریل باورش نمی شد. شخصی با پای خودش آمده بود به جایی که اکثریت افراد جامعه جرئت وارد شدن به محدوده ی یک کیلومتری آن را ندارند. آن هم با وعده ی غذای مفتی! چه موردی می توانست بهتر از او باشد که به عنوان اولین عضو ارتش خوش بینی برگزیده شود.

از دید گابریل، رابستن، همه ی مشخصه های عضویت را داشت. اولین مورد اینکه، گول خورده بود...همین! ورود به ارتش خوش بینی، همین یک مشخصه را دارد.
- بله که اینجا غذای مفتی می‌دن. بیا تو. دم در بده!

رابستن وارد خانه ی ریدل ها شد. آنجا برایش آشنا بود. ولی هرچقدر که فکر کرد، نتوانست دلیل این آشناییت را پیدا کند.
- خب! غذای مفتی کجا بودن می شه؟ گشنه بودن می شم.
- فکر کنم اون کسی که بهت آدرس اینجا رو داده همه چی رو بهت نگفته. ما غذای مجانی می دیم؛ ولی قبلش باید یکاری کنی برامون.
- من هرکاری کردن می شم.

گابریل با شنیدن این حرف درنگ نکرد و رابستن رو برد به اتاقی که همه ی مرگخوار ها در آن جمع شده بودند.
- معرفی می کنم! رابستن! اولین عضو ارتش خوش بینی!

رابستن تا حالا در هیچ چیزی اولین نبوده است. اون از بچگی آرزو داشت که اولین باشد. او حتی از برادر دو قلویش با فاصله ی یک ثانیه باخت و نتوانست اول از خط پایان رد بشود و به دنیا بیاید.
- بله! من اولین بودن می شم!

گابریل انتظار نداشت که رابستن بدون مقاومت، او را تایید کند. او خود را آماده کرده بود تا به رابستن بگوید که اگر این کار را بکند، غذای مخصوص مروپ گانت یعنی "پاستا جوجه کباب" را، رایگان به او می دهد. ولی دیگر نیازی نبود.
شانس، باعث شده بود که گابریل، بهترین شخص برای ارتش خوش بینی خود را پیدا کند.
- و حالا که همه مشتاقین ببینین چجوری باید گول خورد. من و رابستن براتون یه نمایش اجرا می کنیم تا یاد بگیرین.

اشتیاقی در چشم مرگخوار ها دیده نمی شد ولیکن مجبور بودند که تماشا کنند. راه خروجی وجود نداشت. آن ها بودند و گابریل و فرد جدیدی که معلوم نبود از کجا آمده است.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: کافه‌تریای مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1403 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- مامان داوطلبه! البته صرفا به این دلیل داوطلبه چون حوصله نداره دوتا پاراگراف پستشو به پیدا کردن داوطلب اختصاص بده.

گابریل که برای ادامه کلاس "هرکی بهتر گول بخوره" خود، داوطلبی یافته بود با خوشحالی هورایی کشید.
- مامان مروپ شما به عنوان عضوی از اتحادیه مادران، با سابقه‌ای درخشان در گول زدن و معجون عشق خور کردن ملت بهمون پیوستین. حالا وقتشه که خودتونم گول خوردن رو تجربه کنین.

با شادمانی، یک ظرف وایتکس را جلوی مروپ گذاشت.
- من بهتون میگم توی این ظرف گنج گذاشتم و این ظرفو بهتون به مرلین گالیون می‌فروشم و شما هم باور کنین و ازم بخرین.
- نچ... توی این ظرف گنج نیست؛ مامان دیروز توش شکلات ریخته که نامحسوس باشه و از دسترس فرزندان تاریکش دور بمونه.

گابریل ظرف را تکانی داد و صدای برخورد شکلات‌ها با بدنه آن را شنید.
- پس بیاین با این یکی ظرف ترشی گول بخورین و فکر کنین توش گنجه.
- نچ... اینم مامان توش نخود و لوبیا ریخته چون ظرفش قشنگ بود.

گابریل اهل ناامید شدن نبود. تصمیم گرفت طور دیگری گول خوردن را به مادر لرد سیاه یاد دهد.
- فکر کنین یه قاتل زنجیره‌ای به بهانه پیدا کردن جورابش شما رو صدا می‌کنه تا به سمت خودش بکشه و توی یه اتاق تاریک خفتتون کنه و بکشه. گول بخورین و برین توی اتاق!
- مامان نیازی نیست این‌ همه راه تا توی اتاق قاتل بره چون فقط کافیه فریاد زنان بهش بگه جورابش درست داخل کمد دیواری توی کشوی سوم از بالا و زیر چاقوی دسته تیتانیومی‌شه.

به نظر می‌رسید که مروپ هم مانند همه‌ی مادران جهان به آخرین ورژن "مادر-روید" متصل است که این موضوع، گول خوردن او را بسیار دشوار می‌کند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: کافه‌تریای مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1403 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

گابریل تصمیم گرفته ارتش خوش‌بینی تشکیل بده و با هدف هدایت کردن مرگخوار‌ا، داره سعی میکنه عضو جمع کنه.

_________

هم‌زمان با طلوع خورشید، گابریل جست‌وخیز‌کنان تمام عمارت‌ ریدل را همراه با صبح به بخير های فراوان و بغل کردن مرگخوار هایی که آن وقت صبح اسم‌ خودشان را هم نمی‌دانستند، بیدار کرده و به زور در اتاقی جمع کرده بود. حالا تمام مرگخوارها با ظاهری آشفته به گابریل ذوق‌زده نگاه می‌کردند.

- دوستای من، ممکنه بعضیا با دیدن ظاهرتون فکر کنن که ذات تاریکی دارین، اما من تموم رنگای رنگین‌کمون رو تو وجود همه‌تون می‌بینم. من بهتون یاد می‌دم اون تیکه رنگی رنگی وجودتونو آزاد کنین!

مرگخواری با بی‌حوصلگی غر زد:
- گب، آیا اون "ارتش تاریکی" به این بزرگی برات شوخیه؟
- چرا تاریکی؟ ما میتونیم ارتش خوش‌بینی باشیم! من تو این ارتش بهتون یاد میدم چطور سیاهی رو از خودتون پاک کنین. اصلا برای شروع، یه داوطلب بیاد اينجا.

تمامی مرگخواران بدون استثنا سوت‌زنان سقف را نگاه کردند، اما سقف که زیر این همه چشمان خیره به خودش در حال ذوب شدن بود، ترک‌ خورد و در نتیجه مجبور شدند به همدیگر زل بزنند. به صورت خودکار نگاه‌ها روی مرگخوار جدید که ناشناس‌تر به نظر می‌رسید قفل شد. اسکارلت که معذب شده بود، متوجه منظور آن همه آدم شد و از سر ناچاری دستش را بالا برد و به سمت گابریل رفت.

- آفرین، یه داوطلب! آدم مثبت‌اندیشی هستی که اولین نفر اومدی اينجا.
- فکر کنم بیشتر به خاطر اختلال عدم وجود دیوار کوتاه‌تر از منه که اینجام.

گابریل حرف‌‌ های اسکارلت را نشنید و ادامه داد:
- بیا تمرین گول‌خوردن کنیم! یه بار یکی بهم گفت که کاکتوسا هم دلشون بغل می‌خواد. من قبلا هیچوقت بهش فکر نکرده بودم و اگه اون بهم نمی‌گفت ممکن بود اصلا اینو نفهمم. درسته که یه کمی درد داشت اما کاکتوس بعدش کلی خوشحال شد و ازم تشکر کرد! بعدا ال بهم گفت که گول خوردم، اون‌‌ موقع فهمیدم گول خوردن چیز خیلی خوبیه!

حالا اسکارلت آشکارا نگران به نظر می‌رسید. به دنبال راهی برای نجات نگاهی به در انداخت که با سایه الستور مواجه شد و فهمید تنها کسی نیست که فکر رفتن به ذهنش رسیده، بقیه مرگخوار‌ها هم که هیچ تفاهمی با حرف‌های گابریل نداشتند هر از گاهی به عقب می‌نگریستند اما همچنان سایه با لبخند مور‌مور کننده‌اش از کنار در برای هر‌کسی که فکر خروج از سرش عبور می‌کرد، دست تکان ‌می‌داد.

- اگه بهت بگم این سیبی که بهت می‌دم جادوییه و باعث می‌شه بتونی پرواز کنی می‌گیریش؟

اسکارلت نگاهی به سیب زرد و کرم‌خورده درون دست گابریل انداخت.
- در واقع من این‌کارتو تلاشی برای دستکاری روانی خودم در نظر می‌گیرم.

صدای مروپ از انتهای اتاق بلند شد.
- سیب مامان پر‌ از ویتامین ای و بی و سی و دیه! چه اشکالی داره که ردش می‌کنی؟

گابریل در حالی که سیب را ناز می‌کرد و به او دلداری می‌داد گفت:
- تازه اینجوری این سیبه احساس می‌کنه اضافیه و کسی دوستش نداره. باید گول بخوری و بگیریش! اشکالی نداره، میدونم همه‌تون علاقه‌مند شدین، یه مدت که بگذره بهتر گول می‌خورین.

چهره مرگخواران حتی ذره‌ای به علاقه‌مند شباهت نداشت. انتظارات گابریل با ماهیت مرگخواری‌شان در تضاد کامل بود و ناخشنودی به راحتی از صورتشان خوانده می‌شد، اما گابریل با نا‌امیدی غریبه و تسلیم ناشدنی بود‌ و درحالی که سیب را با احترام روی صندلی می‌نشاند رو به جمعیت کرد.
- یه داوطلب دیگه هم میخوایم، کی حاضره؟

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 31 شهریور 1400 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بدن بی جان و کرخ رودولف جلوی پای برایان و دامبلدور افتاد.

پلیس ضد شورش در همین حین باتون ها را در غلاف هایشان می گذارند و اسپری هایی را که بر رویش شکل فلفل کشیده شده بود، را به سمت برایان و دامبلدور گرفتند. دامبلدور چند قدمی جلو رفت، که با باز کردن در های اسپری و حرکت سرِ ماموران فهمید که نباید حرکت کند. او رو به پلیس ها گفت:
- باباجانیان! چه نیازی به خشونت هست؟ وقتی که میشه محبت کرد! وقتی که میشه مهربونی رو رواج داد! آری، باباجانیان! محبت کنید و بیاید با هم یکم با بوس بوس رفتار کنیم!

اما گویا ماموران این جور چیز ها را متوجه نبودند. آنها هنوز هم در حالت تهاجمی بودند، که یکی از ماموران که بر روی شانه اش تعداد ستاره ی بیشتری بود، گفت:
- حـــــــمــــــــلـــــه!

و با خروج این حرف از دهان او، ماموران دیگر همه ی اسپری هایی را که در دست داشتند به سمت دامبلدور و برایان نشانه رفتند.

- آخ، نکن باباجان! نکن بچه من! نکن!
- اینجا جهنمه! من می خوام برگردم پیش مرلین! مرلین گفت نرما! بسه، نکـــنین!

ماموران به کارشان ادامه دادند، تا اینکه اسپری ها تمام شدند و این بار ماموران دست به شاتگان هایشان بردند، که دوباره سردسته ماموران رو به دیگر ماموران گفت:
- بسه دیگه... مردََن همه شون!

ماموران باز هم با شنیدن حرف او از هرکاری که در حال انجامش بودند، دست کشیدند و با حالت خبردار در جای خود ایستادند.
مامورِ رئیس دوباره شروع به ادامه دادن حرفش کرد و گفت:
- اختشاش گران هنوز جلوی همه شون گرفته نشده، احمقا! برین منشا این اختشاشارو پیدا کنین، وگرنه امشب شکنجه می شید!

ماموران با شنیدن کلمه «شکنجه» عین بیدی در سرمای زمستان به خود لرزیدند و سریع به سمت کلیسا هجوم بردند.

پس از گذشتن نیم ساعت ماموران با گروهی از مردم که گویا همان اختشاش گران بودند، برگشتند و آنها را به زور در ماشین های سیاه رنگشان گذاشتند؛ در همین حین دو مامور فربه و قوی به بالای سر دامبلدور و برایان و رودولف آمدند و شروع به زدن آنها کردند.
- بیدار شین! بیدار شین!

ولی آنها خوش خواب تر از آن بودند که با این کار های آماتوری بیدار شوند.
سرانجام ماموران با باتون های قبلی که در ابتدا به رودولف و دامبلدور و برایان حمله ور شدند و ضربه ای نسبتا سفت به سرشان زد که این در برایان و دامبلدور باعث خونریزی شد، ولی در رودولف موفقیت آمیز بود و او را بیدار کرد.
- آخ... برادر... چرا اینگونه با ما تا می کنی؟

مثل اینکه ضربات پی در پی مامور، علاوه بر بیدار شدن او، باعث تغییر فاز مغزش نیز شده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1400 02:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
رودولف، دامبلدور و برایان هنوز مقابل کلیسای مشنگی بودند که زارت! یک عدد کوکتل مولوتوف از کنار سرشان عبور کرد و شیشه پایگاه بسیج کلیسا را پایین آورده و داخلش را به آتش کشید. مشنگ‌های پرشماری با لباس، مچ‌بند و سربندهای همرنگ از ناکجا آباد جوشیدند و شروع کردند به شعار دادن.

«یه هفته! دو هفته! چرچیل حموم نرفته! »


- اینا چی می‌گن برایان؟
- به گمونم برادر چرچیل هم مثل رودولف به پاک شدن نیاز داره!


«پلیس ضد شورش! وینستونو بشورش!»

- آهان! همینو می‌خواستم بگم! راهش اینه که پلیس ضد شورش رودولف رو بشورش!

آن سه نمی‌دانست پلیس ضد شورش چیست. اما آن همه آدم که بی دلیل چیزی نمی‌گفتند؛ حتما توانایی شستن و پاک کردن یک انسان کرکثیف حمام نرفته را داشت. بنابراین دامبلدور و برایان پریدند روی پست برق مقابلشان و در حالی که با انگشت‌هایشان به رودولف مقابل پست اشاره می‌کردند، فریاد زدند:

- پلیس ضد شورش! بیا اینم بشورش!
- پلیس ضد شورش! اول اینو بشورش!

لحظاتی بعد، ماشین سیاه رنگ SWAT وارد خیابان شد و تمام جمعیت دست از شعار کشیده و متفرق شدند. البته تمام جمعیت به جز دامبلدور و برایان. آن‌ها اگر می‌دانستند این خودرو همان پلیس ضد شورش است، قطعا از کار مشنگ‌ها متعجب می‌شدند که این همه مدت او را صدا زده‌اند و حالا که سر رسیده، به جای استقبال، ول می‌کنند و می‌روند.

دینگ! دانگ! [افکت برخورد باطوم به پس گردن]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1400 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- عزیزم؟این چه رفتاریه؟چنین رفتاری از ساحره‌ای به زیبایی شما بعید...!
چک افسری که به صورت رودولف برخورد کرد جمله اش را ناتمام گذاشت!

- کافرها...مرتدها...گناه کاران بی ارزش...از این مکان مقدس بندازینشون بیرون...مرگ بر شیطان پرست‌های ادمخوار!
دامبلدور ریشش را از زیر دست و پا جمع کرد و همان طور که با عصبانیت عینک پنسی‌اش را روی صورتش نگه میداشت گفت:
- آدمخوار چیه،چرا چرت و پرت میگین! من رهبر جبهه روشنایی و خیر هستم!

گوجه گندیده‌ای به وسط صورت دامبلدور برخورد کرد و عینکش را به دو نیم تقسیم نمود!
- اگه تو سردسته خوب هایی همه ما سیاهیم پیرمرد ملعون!

دامبلدور، رودولف و برایان با اردنگی از کلیسا بیرون انداخته شدند و درب های کلیسا با صدای گرومب مهیبی بسته شد!
برایان که هنوز گیج و مبهوت بود از روی زمین بلند شد و گفت:
- آقا الان دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ چرا ما رو بیرون کردن؟ من که از اسمون برای کمک اومده بودم!

دامبلدور گوجه گندیده را از روی عینک شکسته‌اش پاک کرد و گفت:
- فکر کنم ذهشون اماده این حجم از رحمت و بخشایش نبود!

رودولف که با حسرت به در کلیسا نگاه میکرد گفت:
- همه اش تقصیر تویه پیرمرد بوق! گفتی از گناهی اسم ببرم که توش ساحره نباشه! بهشون برخورد خب.حقم داشتن. اصلا مگه گناه بدون ساحره مزه میده؟ خود من تمام گناهانم رو...

دامبلدور حرف رودولف را ثطع کرد و گفت:
- بس کن فرزندم، به قدر کافی در مورد گناهانت صحبت کردی! الان مهم ترین نکته اینجاست که تو هنوز پاک نشدی و این یه مشکل اساسیه. تا وقتی پاک نشی من به شرکت هرمی...یعنی گروهتون نمیپیوندم!

رودولف اهی از سر افسوس کشید و گفت:
- برایان؟ راه آسون تری برای پاک شدن سراغ نداری؟ راهی که باعث نشه چندتا ساحره جذاب با لگد ما رو بیرون نکنن؟

- هوم....هوم....هوووووم! چرا فکر کنم هنوز باید راهی وجود داشته باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 فروردین 1400 14:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
لینی داره ارتشی تشکیل میده که قراره بر علیه لردِ سیاه شورش کنه. هر کسی برای عضویت در این ارتش، لازمه یک عضو دیگه هم جذب کنه. رودولف که قصد داشته دامبلدور رو جذب این ارتش کنه، با شرط و شروط دامبلدور برای پاک شدن مواجه میشه. اون ها ناخواسته سر از یک کلیسای پر از ساحره درمیارن و مردم تصور میکنن که دامبلدور، پدر روحانیه. حالا دامبلدور-پدر روحانی از رودولف خواسته که به گناهانش اعتراف کنه.

***



- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط بودم.

- یعنی تعدد زوجات باباجان؟

- نه! به جز زوجه‌ی شرعی و قانونی خودم.

- نچ نچ نچ نچ ... و حالا نادم و پشیمونی. مگه نه؟

- نادم؟ من یک سوال دارم! فرق زوجه‌ی شرعی و غیر شرعی چیه؟ جز اینه که ما میرسیم خدمت شما پدر روحانی، شما دست میکشی رو سر ما و میگی من این دو تا رو زن و شوهر می‌خوانم؟ خوب وقتی من راضی، اون راضی، دیگه چرا به شما زحمت بدیم که دست بکشی؟ مهم عشقه که هست دیگه!

دامبلدور جوابی نداشت.

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط نبودم ولی دید زدمشون!

- نچ نچ نچ نچ ... و حالا نادم و پشیمونی. مگه نه؟

- نادم؟ من یک سوال دارم! مگه ما نمیگیم خدا زیباست و زیبایی ها رو دوست داره؟ خوب وقتی خود خدا دوست داره، من دوست نداشته باشم؟ من از شما ساحره‌های محترم می‌پرسم! شما زیبا نیستید؟

جواب ساحره‌ها مشخص بود.

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط نبودم و دید هم نزدمشون!

- این که گناه نیست باباجان! تو خودت رو حفظ کردی ... این نشون می‌ده نور ایمان درون تو ...

- ولی مث سگ پشیمونم. تازه نه این که نخوام ... دستم نرسیده! از ساحره‌هایی حرف می‌زنم که تا حالا هیچ‌جا و هیچ وقت باهاشون رو به رو نشدم. خدایا چرا من این همه کم‌کاری میکنم؟

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های ...

- باباجان یه اعترافی بکن که ساحره نداشته باشه.

- حرفی می‌زنیا! تا ساحره نباشه چه گناهی آخه؟ اصلا مگه تا نمود کمالات به چشم آدم نخوره، اسباب جرم ...

جمله‌ی رودولف با شکافته شدن سقف آسمان قطع شد و در میان رشته‌ای از نور، یکی از اساطیر دنیای رول وسط سوژه فرود آمد: برایان!

- عزیزان! من در عالم ملکوت بودم که ندایی گفت به من و توانایی‌هام در این عالم احتیاج هست! سریعا خودم رو رسوندم. شاید براتون سوال باشه که از کدوم توانایی دم می‌زنم؟ نه ... بازی‌های رومیزی جادویی رو نمی‌گم. توانایی عشق ورزیدن به همه رو می‌گم. به همه! حالا یک نفر بهم بگه ... مشکل چیه؟

- هیچی بابا جان! این فرزند می‌خواست به یکی از گناهانش که ساحره نداره اعتراف کنه!

برایان طوری که انگار شناور شده و روی هوا سر می‌خورد، خودش را کنار رودولف رساند و دستش را پشت او گذاشت.

- اجازه بده! اجازه بده من این بار رو از روی دوشت بردارم. بگذار من، در کمال فداکاری، به جات اعتراف کنم.

سپس از رودولف رو برگرداند و با ژستی آقامیری طور شروع به فریاد به سمت حضار کرد:

- چرا می‌خواین با آبرو و آینده‌ی یک جوون بازی کنید؟ جوونه! جوونه و گناه دیگه. بنده به عنوان نماینده‌ی تام الاختیار خدا در این کلیسا و تمام کلیساها، به شما می‌گم که خداوند ایشون رو بخشید. اصلا همه رو بخشید. اصلا از امروز گناه و سیاهی و این‌ها همش آزاده! برید حالشو ببرید! فقط تک‌خوری، نچ!

- باباجان اینا رو از کجات درمیاری؟ بذار اعتراف کنه قال قضیه کنده بشه دیگه.

- مشکل شما اعترافه؟ گفتم که! من! من به جای این جوون اعتراف می‌کنم. من اعتراف می‌کنم که با جادوگرهای زیادی ... به قول ویدا اسلامیه صمیمی شدیم و راز و نیاز کردیم.

- باباجان این که گناه نیست! عشق، عشقه! من خودم یه گلرت نامی بود ... بگذریم! یه اعتراف دیگه بکن.

- عه؟ نیست؟ مشخصا این پیر روشن ضمیر از من هم نور الهی بیشتری بهش تابیده که به این درجه از عرفان رسیده. خوب بذار این رو بگم که بعضی از اون جادوگرهای سفید و دوست داشتنی، خردسال بودن.

- باباجان این هم که گناه نیست! من خودم با هری بارها جلسات شبانه داشتم. تازه ...

حضار دیگر برنمی‌تابیدند. خط قرمزهای کلیسا یکی پس از دیگری داشت زیر پا گذاشته می‌شد. پس دست به دست هم دادند و دامبلدور، رودولف و برایان را با اردنگی از کلیسا به بیرون انداختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!