گادفری خودش را از قدح اندیشه بیرون کشید و به خاطراتی که از رزالی دیده بود، فکر کرد، به این که او چگونه از تمام رخدادهای آینده با خبر بود و تمام سعی اش را کرده بود تا جلوی وقوعشان را بگیرد، ولی گادفری به او اعتماد نکرده بود. چرا؟ چون به اندازه ی کافی عاشق او نبود یا چون عشق کافی نیست؟
گادفری همان طور که در افکارش غرق بود، فقدان چیزی را در قلبش حس کرد و دستش را به سمت سینه اش برد. بله، با مرگ لوسیندا نفرین هم از روی او برداشته شده بود. دخترش و رزالی از جریان زندگی محو شده بودند و حالا هیچ اثری از آن ها نبود، مگر خاکستری که به باد سپرده شده بود و خاطراتشان.
در این لحظه صداهایی از طبقه ی پایین به گوش رسید و گادفری پایین رفت و پطروس و بنجامین را دید که مقابل سابیس و ناتان ایستاده اند. پلک های پطروس پف کرده و چشم هایش قرمز بود.
"لرد سابیس، این شما بودید که خواهر و خواهرزاده ی مرا کشتید؟"
سابیس که حالت چهره اش با اکثر اوقات فرق داشت و خبری از لبخند اریبش و برق شرارت بار چشمانش نبود، با لحنی غمگین پاسخ داد:
"بله، این کار من بود."
گادفری جلو رفت و گفت:
"نه دقیقا. من نزد لوسیندا رفتم و از او خواستم خودش را نابود کند. او ابتدا وانمود کرد که حرفم را پذیرفته، ولی بعد به من حمله کرد و من از خودم دفاع کردم و آن اتفاق افتاد."
سابیس رویش را به سمت او برگرداند.
"گادفری، باید چیزی را به تو بگویم. من تو را تحریک کردم که به سراغ لوسیندا بروی."
گادفری با خونسردی گفت:
"این را می دانم، لرد سابیس. فهمیده بودم که سخنانتان درباره ی لوسیندا کاملا حقیقت نداشت و همین طور فهمیدم که چه طور وانمود کردید که مرده اید."
چشم های سابیس از تعجب گرد شد.
"تو می دانستی؟ پس چرا هیچ عکس العملی نشان ندادی؟"
"از اولین لحظه ای که شما را دیدم، این امید را در قلبم پروراندم که بتوانم شما را تغییر دهم."
سابیس چشمان سیاه رنگش را به چشمان عسلی گادفری دوخت و همان طور که لب هایش می لرزید، گفت:
"اما چه طور؟ چه طور می خواهی جسم و روح آغشته به چرک و پلیدی مرا تغییر دهی؟"
"با عشق. پروفسور دامبلدور همیشه می گوید با عشق می توان جهان را دگرگون کرد."
اشک در چشم های سابیس حلقه زد.
"تا به حال هیچ کس نخواسته بود به من عشق بورزد."
رویش را به سمت پطروس برگرداند و جلو رفت و مقابل او زانو زد.
"الان دیگر هیچ افسوسی در زندگی ام ندارم و آماده ام تا مجازات خود را دریافت کنم."
پطروس:
"اما من قصد ندارم شما را مجازات کنم. زنده گذاشتن لوسیندا کار خطرناکی بود و متاسفانه او باید نابود می شد. در مورد خواهرم نیز این را می دانم که فقط برای دفاع از گادفری او را کشتید."
اشک بر گونه های سابیس جاری شد.
"راهب پطروس، شما واقعا روح بزرگواری دارید که می خواهید گذشت کنید و از من انتقام نگیرید."
"قبلا این طور نبودم. عشق مرا تغییر داد."
"و من نیز می خواهم به خاطر عشق تغییر کنم. اعمال بی رحمانه و سنگدلانه ی گذشته ام را کنار خواهم گذاشت و مهربانی و عطوفت را سرلوحه ی خود قرار خواهم داد."
بنجامین لبخند زد.
"سابیس، واقعا از اعماق قلبم برای تو خوشحالم."
سابیس نیز لبخند زد و بعد از حال رفت و کف زمین افتاد. گادفری و ناتان فورا به سمتش رفتند و او را در آغوش گرفتند.
گادفری:
"او به سختی زخمی شده بود و من نیز مقدار زیادی از خون او را نوشیدم. حالا انرژی کمی در بدنش باقی مانده."
ناتان آستینش را بالا زد و مچ دستش را روی دهان سابیس گذاشت.
"لطفا خون مرا بنوشید، لرد سابیس."
سابیس دهانش را گشود و دندان های نیشش را در مچ ناتان فرو برد و شروع کرد به نوشیدن خون او. پطروس و بنجامین نیز با چهره هایی که ترکیبی از شادی و غم در آن به چشم می خورد، از قصر خارج شدند و این خانواده ی تازه شکل گرفته را تنها گذاشتند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
