هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳:۴۴ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۰۶ سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از جیب ریموس!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 41
آفلاین
ساعت دو بعد از ظهر

- آلنیس تو ناسلامتی گرگی، نمی‌تونی از یه گربه جلو بیفتی؟
- قرار نیست ازش جلو بیفتیم که، باید دنبالش بریم.
- اوه...

آلنیس و جوزفین بعد از دو ساعت دنبال بازی، خسته شده بودن، و به نفس نفس افتاده بودن، ولی گربه همچنان با سرعت اولیه می‌دوید. واقعا قصد نداشت غذاشو با کسی شریک بشه. آلنیس شک داشت اگه این رویه ادامه پیدا کنه، جوزفین توان ادامه دادن داشته باشه.

- تحمل کن، چیز دیگه ای نمونده...

و توی دلش با خودش گفت: امیدوارم...

ولی خیلی نگذشت که گربه، کنار یه خرابه توقف کرد، برگشت و نگاهی به تعقیب کننده هاش انداخت، و بعد خودش و غذاش توی خرابه ناپدید شدن.

- یعنی واقعا همینجاست؟ اگه اشتباهی شده باشه...
- جو...

جوزفین با صدای لرزان آلنیس، به خودش لرزید، و با نگرانی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد، به جایی که آلنیس اشاره می‌کرد، نگاه کرد؛ روندا، با دست و پای بسته و لباس های خاکی، به یه دیوار تکیه داده شده بود.

- من حواسم به اطراف هست، تو برو روندا رو بلند کن.
- با... باشه.

جوزفین، سریع به سمت روندا دوید و بلندش کرد. تنفسش عادی بود، زخمی نبود، ظاهراً فقط با یه طلسم بیهوش شده بود. نفسی از سر راحتی کشید.

- حالش خو...
- جو، برو کنار!

آلنیس اینو گفت و طلسمی، درست به بالای سر جوزفین و روندا پرتاب کرد. جوزفین با ترس به جایی که طلسم خورده بود، نگاه کرد. مردی با موهای فر خورده و صورت کاملا پوشونده با نقاب، به چوبدستیش نگاه میکرد که طلسم آلنیس، به چند متر دور تر پرتاب شده بود.

- چجوری تونستی نامه بفرستی به مقر محفل؟

مرد چیزی نگفت، فقط محتاطانه، از روندا به آلنیس، و بعد به چوبدستیش نگاه کرد. جوزفین با دستای لرزون، چوبدستیش رو از رداش بیرون آورد و محکم تر به روندا چنگ زد.

- زود باش بگو! جو...

جوزفین، روندا رو به سمت آلنیس کشید و چوبدستیش رو بالاتر برد. انگار این کار، به آلنیس اطمینان خاطر بیشتری داده بود، چون لرزش صداش تقریبا از بین رفته بود.
- فکر نمی‌کردی دو نفری بیایم سراغت، درسته؟ چرا چیزی نمی‌گی؟ زبونت بند اومده؟...

مرد دستشو توی جیبش برد که باعث شد دو محفلی، قدمی به عقب بردارن. ولی قبل از اینکه بتونن کاری انجام بدن، دود غلیظی فضا رو در بر گرفت و در کسری از ثانیه، مرد غیبش زده بود.


یه بوتراکلِ جذاب




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰:۰۱ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

محفل ققنوس

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۹:۲۲ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
از میان قصه ها
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 322
آفلاین
ساعت دوازده ظهر


سر ظهر بود. دقیقا خود خود سر ظهر. محفلِ گرم صبحانه تمام شد و سپیدی های دور میز به نوبت بلند شده و به سراغ کار خود رفتند.
دل آشوبه ی عمیقی در فضای خانه حکم فرما بود، از آن دل آشوبه هایی که پشت بندش بوی عرق نعنا در خانه می‌پیچید.
جوزفین و آلنیس هم از این استرس خالی نبودند. اما هر کدام با وسایل مورد نیاز خود جلوی درب محفل ایستاده بودند و با ریموند صحبت میکردند.
جوزفین روی تیشرت آبی آسمانی خودش سر همی بلند و نارنجی روشنی به تن داشت که تک جیب جلویش را تا خرخره پر از آت و آشغال کرده بود.
آلنیس هم کلاه لبه دار آفتابی گذاشته بود و با خلال دندان مشغول وارسی گوشه های دندانش بود و به صحبت ریموند و جوزفین گوش می‌داد.
-رِی خرابه یعنی دقیقن کدوم خرابه، کی خرابه؟ کجا خرابه؟

ریموند دفترچه قصه اش را باز کرد و قلم بر آن گذاشت.
-خب الان درستش میکنم. میتونیم آدرس خرابه رو پیدا کنیم.

قصه

در میان نگرانی های محفل، آلنیس و جوزفین برای پیدا کردن روندا راهی شدند. اما کسی آدرس خرابه را نمی‌دانست از قضا گربه ای که ساکن همان خرابه بود برای شکار موش در نزدیکی خانه شماره دوازده گریمولد قدم میزد و بعد از شکار آماده برگشت به خرابه خودش بود. جوزفین و آلنیس برای رسیدن به خرابه گربه سیاه را دنبال کردند.

پایان


بعد از اینکه ریموند قصه را بلند برای جوزفین و آلنیس خواند درب خانه را باز کرد. آفتاب سر ظهر چشمانش را زد، باد خنک بهاری هم پلاستیک زباله ای را از جلوی خانه حرکت میداد. کوچه خالی از زندگی بود اما در گوشه ی محوطه کنار سطل آشغال، توپ سیاه ریزه میزه و مو سیخ سیخی ای می‌جنبید.
آلنیس و جوزفین با دقت نگاه کردند‌. ریموند هم گوشه ی شاخش را خاراند و گفت:
_ پیشته شلغم، برو جلو خونتون بازی کن.

توپ سیاه رنگ سرش را بالا گرفت و به ریموند نگاه کرد، موش ورقلمبیده ای از دهنش آویزان بود. و بعد از دیدن چشم های خیره به سمتش کمی ترسید و شروع به فرار کرد. موش فقط برای خودش بود قرار نبود تقسیمش کند!

-عَکه هِی، دِ برو که رفتیم.

جوزفین گوشه ی ردای آلنیس را گرفت و تق و لق خوران دنبال گربه دویدند. تعقیب و گریز آغاز شده بود.




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۱۲:۳۷
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۱۴:۴۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۲۶:۵۱


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳:۳۰ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۹:۳۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 242
آنلاین
ساعت یازده و نیم صبح

جو در حالی که سعی داشت چهره ای بشاش و خالی از نگرانی به خودش بگیرد، گفت:
- اتفاقا امروز می خواستم برم بیرون و تو طبیعت چرخ بزنم واس خودم.

آلنیس هم لبخندی گرم و پر انرژی زد.
- بله، چه روزی بهتر از امروز.

بقیه ی اعضای محفل هم چیزهایی درباره ی هوای خوب و دوست داشتنی امروز، وزش ملایم نسیم و آواز پرندگان گفتند، اما در تمام این مدت تصویری شوم در ذهنشان نقش بسته بود، تصویر روندا که با دست ها و پاها و دهان بسته گوشه ای در خرابه رها شده و خون از زخم های عمیق روی بدنش جاریست.

ریموس که کار پخت پنکیک ها را به پایان رسانده بود، همرزمانش را صدا کرد تا با هم صبحانه ی دیروقتشان را صرف کنند.

اعضای محفل بوی خوش دستپخت همرزمشان را با دمی عمیق وارد بینی های خود کردند و سعی کردند رایحه ی ترس و اضطراب سهمگین را حین بازدم از وجودشان خارج کنند.

بعد وارد آشپزخانه شدند و مشغول چیدن وسایل صبحانه روی میز شدند. پنکیک های ریموس پز، نان لواش، نان تست سبوس دار، پنیر محلی، مربای هویج و توت فرنگی، هندوانه، چای، قهوه و خون.

محفلی ها روی صندلی هایشان دور میز نشستند و در حالی که سعی داشتند لرزش دست هایشان را پنهان کنند، مشغول خوردن شدند.

جو نگاهی به چهره های رنگ پریده و در هم رفته ی همرزمانش انداخت.
- این دیگه چه قیافه هاییه؟ سر میز صبونه بایست خوشحال و مشعوف بزنین. این جوری بی میل نخورین، اشتهای ما رم میندازین. آلن، بذار واست قاضی نون پنیر هندوونه بگیرم.

آلنیس بازوی جو را به نشانه ی تشکر فشار داد.
- ممنونم، جوی عزیز.

با حرف های سرشار از انرژی جو بقیه هم نیرو گرفتند و با اشتها مشغول خوردن شدند. همگی آن ها نیاز داشتند که آن روز سرحال و قبراق باشند، به خصوص جو و آلنیس.

بعد از صرف صبحانه، میز را به سرعت جمع کردند و آلنیس و جو هم به اتاق هایشان رفتند تا خودشان را از نظر فیزیکی و ذهنی برای ماموریت پیش رو آماده کنند.

جو از درخت تنومندی که وسط اتاقش روییده بود، بالا رفت، از یکی از شاخه های قطورش به صورت برعکس آویزان شد، چشمانش را بست و سعی کرد ذهنش را خالی کند.

بله، خالی، کاملا خالی، او نباید پشت پلک های بسته اش روندایی را می دید که از شدت درد به خودش می پیچد و فریاد می زد.

آلنیس خودش را به شکل گرگی اش درآورد و با ریتمی سبک و نرم شروع کرد به دویدن دور اتاقش. او نیز سعی داشت ذهنش را متمرکز و آرام کند.

آرام و به دور از هر فکر جگرخراشی، فکر روندایی با دست ها و پاهای تکه تکه شده و خون آلود کف خرابه.

پس از گذشت دقایقی آلنیس و جو کاملا آماده بودند. چهره هایشان مصمم و قاطع بود و در ذهنشان فقط این صحنه را می دیدند، روندایی که سالم و بدون هیچ آسیبی به آغوش گرم محفل بازگردانده شده و همرزمانش یکی یکی با خوشحالی او را در آغوش می گیرند.





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۵۰ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس

ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۱ جمعه ۲۱ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۳:۲۳
از ایت واز! یو نو ایتز نات د سِیم...
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 45
آفلاین
ساعت یازده صبح

پیشبند گل‌گلی مالی رو پوشیده بودم. ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم و زیرش رو روشن کردم. مایع پنکیک شکلاتی رو به آرومی کف ماهیتابه ریختم. از اونجایی که شیره افرایی که ریموند از کانادا برامون آورده بود تموم شده بود، روندا داوطلب شد تا بره و عسل بخره.

صدای جوزفین از توی هال می‌اومد. داشت شعر جدیدش رو می‌خوند. نظمی در وصف یه گرگ سفید. آلنیس هم با همون آهنگ براش زوزه می‌کشید. ریموند مشغول نوشتن توی کتابچه‌ی قصه‌ش بود و گادفری هم مشغول چرت نیم‌روزیش بود. کفگیر رو با ظرافت هل دادم زیر پنکیک سرخ‌شده و برش‌گردوندم.

همین حوالی بود که زنگ در خونه به صدا دراومد. گاز رو خاموش کردم، دستم رو با دستمال پارچه‌ای پاک کردم و رفتم دم در آشپزخونه.
- پیکت؟ روندا برگشته.

پروفسور دامبلدور روی مبل نشسته و مشغول بافتن ژاکت پشمی سبز بودن. پیکت به آهستگی از ریش پروفسور بیرون اومد و رفت سمت در. دست‌هاش به‌آهستگی رشد کردن. دستگیره رو گرفت و به‌نرمی چرخوندش. کسی نبود. ولی یه پاکت نامه خاک‌خورده جلوی در بود.

به سمت در دویدم. دوطرف خیابون رو نگاه کردم اما مورد مشکوکی نبود. یه روز خنک بهاری توی کوچه گریمولد. سوال اصلی این بود که نامه، چطور به جلوی در خونه مخفی شماره دوازده راه پیدا کرده بود. اون هم نامه‌ای که اونقدر خاکی و کثیف شده‌بود. آهسته برش داشتم. همه اهالی خونه در سکوت منتظر بودن ببینن که زنگ در، چه خبری براشون آورده.

در رو بستم و به سمت پروفسور رفتم. دو نگاه جدی در هم قفل شدند. نامه رو به سمت‌شون گرفتم. آهسته دو میله بافتنی رو روی میز عسلی گذاشتن و نامه رو ازم گرفتن. بقیه اعضا در سکوت ما رو تماشا می‌کردن. پروفسور دامبلدور نامه رو برامون خوندن:
- به نام ارباب تاریکی.
بدین وسیله اعلام می‌داریم، روندا فلدبری، عضو محفل ققنوس، به اسارت ارتش تاریکی درآمده و در خرابه‌ای در این شهر، رها شده. درصورت تمایل به معامله، تا پیش از غروب به مکان مذکور مراجعه نمایید. در غیر این صورت با خاطره فرد مذکور وداع گویید.
الف. میم. به نمایندگی از ارباب تاریکی.


نفسم راهش رو گم کرده بود. حال بقیه هم چندان تفاوتی نمی‌کرد. مدت زیادی از ورود روندا نمی‌گذشت. لحظاتی که روی پشت بوم باهاش تمرین دوئل می‌کردم از جلوی چشمام گذشت. تزئین کردن اتاقش، یا حتی... روزی که می‌خواستم به دیگران معرفیش کنم و سرشار از ذوق بود.
پروفسور دامبلدور به فرش دخیره شدن. پیکت به‌آرومی از پیرهن سفید لک‌دارم بالا رفت و توی جیبم جا خوش کرد. چاره‌ای نبود. باید می‌رفتیم. ولی انگار نظر پروفسور دامبلدور فرق داشت.
- ریموس عزیز، چقدر دیگه باید برای پنکیک‌هات صبر کنیم؟

بقیه با نگاه‌های بهت‌زده به پروفسور زل زده بودن. اما من نه. با همون چهره جدی توی چشماشون نگاه کردم. توی اون دو چشم اثری از نگرانی نبود اما، می‌تونستم بصیرت رو ببینم.
- پنکیک بدون عسل، پروفسور؟
- توی فرصتی که شما برامون پنکیک آماده می‌کنی، آلنیس و جوزفین می‌رن تا روندا و عسلی که خریده رو برامون پس بگیرن. مگه نه عزیزان دل بابا؟

بعد با همون لبخند رو کرد به چهره وارفته آلن و جو. سکوت غالب بود. توجهی نکردم. به سمت آشپزخونه رفتم و زیر گاز رو روشن کردم. فقط امیدوار بودیم به خیر بگذره. امیدوار بودیم فردا که از خواب بیدار شدیم، دوباره عطر پنکیک شکلاتی و عسل صبح‌مون رو تازه کنه و دور میز آشپزخونه کنار هم بخندیم. اون عطر برمی‌گشت اما چیزی که نمی‌دونستیم این بود: اون روز قرار بود تیکه‌ای از وجودمون رو از دست بدیم.


?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴:۱۶ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
.داصدان( داستان- صدا) پارت یک.

پیشنهاد می شود برای تجربه حسی بهتر، پست را به همراه این موسیقی در پس زمینه بخوانید!


باد، چمن های دشت را به رقص وا داشته بود. بادی که مانند معبود قدم زنان، از میان انبوه سبزه های عابد رد می شد و آنها با نشست و برخاست خود، باد را عبادت می کردند. آسمان، ابرهای پراکنده سپید را درون خود پناه داده بود. انبوه ابرهایی که همه جا مکان گرفته بودند، اما نتوانسته بودند آبی آسمان را به سپیدی تبدیل کنند. بادی که از میان چمن ها گذشته بود، نسیمی شد و حالا به درون موهای نیوت رسوخ کرده بود. دشتی پهناور و سبز، پهنه آبی آسمان و رودی حریر مانند که آب جاری اش، پاهای اورا نوازش می داد.

تپه مرتفع، چیزی جز نیوت که بالای آن نشسته و پاهایش را در چشمه ای زلال گذاشته بود برای ارائه نداشت. چشمه ای که از درون سنگی خاکستری جوشیده و به پایین تپه جاری شده بود. حالا دیگر همه چیز فرق کرده بود. ذهنش خالی، اما قلبش پر بود. قلبی سرشار از عشق، امید، هیجان و ایمان که باعث می شد صدای باد را بهتر بشنود، خنکی آب را بهتر حس کند و آسمان را آبی تر ببیند. هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده بود. حداقل در بیرون از احساسات نیوت نیفتاده بود. آدم ها، همان آدم های نفرت انگیز گذشته بودند. اما نیوت از آنها متنفر نبود. هنوز باور داشتند موجودات جادویی خطرناکند، اما نیوت آنهارا بخشیده بود.

نیوت معنی همه چیز را نمیدانست. اما می توانست معنی همه چیز را حس کند. او دیگر فقط زیبایی بال پروانه را نمی دید. بلکه صدای روحبخش پرواز اورا هم می شنید. فقط صدای زیبای جریان آب را نمی شنید. عشق و امیدی را که با هر نوازش تازیانه وار آب، بر پایش می خورد حس می کرد. او دیگر نمی دید. نمی شنید. نمی چشید. حس می کرد. همراه هر دیدن، حس می کرد. همراه هر شنیدن یا چشیدن. با گوش روح می شنید یا با چشم روح می دید. نیوت از تن رها بود. حسی آشنا که چند مدتی از آن غافل شده بود. و همین باعث شده بود هفت پشت غریبه بشود. اما حالا آشنا به خانه بازگشته بود.


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۳۲ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۹:۳۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 242
آنلاین
به مناسبت چهارشنبه سوری:

ایزابل گادفری را با دست ها و پاهای بسته و در حالی که یک نارنجک در دهانش گذاشته بود، لب پنجره ی باز نشاند و بعد با فاصله ای از او ایستاد و لبخندزنان به این منظره نگاه کرد.
- چه روش دلپذیری واسه جشن گرفتن امشب!

فلاش بک
تپه ی عظیمی از هیزم های شعله ور و فروزان و رزالی و ناتان که با خوشحالی و جست و خیز کنان مرتب از روی آن می پریدند و آواز می خواندند:
- در میان آتش می سوزی... پوست صافت کم کم جمع می شود، پوست سفیدت کم کم سرخ می شود، موهایت وز می خورد، اما این پایان ماجرا نیست... در میان آتش می سوزی...

گادفری در حالی که روی چارپایه ای نشسته و یک جام پر از خون را در دست گرفته بود، با چهره ای ناراضی به این منظره نگاه می کرد و سعی داشت آواز آن دو را ناشنیده بگیرد.

این شعر در واقع حالت استعاری داشت و به نابودی مشکلات اشاره می کرد، ولی برای گادفری یادآور خاطراتی بود که بنجامین در حالت مستی برایش تعریف کرده بود:
- همیشه بعد از بریدن گلو یا فرو کردن چاقو تو قلبشون، جسدشونو آتیش می زنم. این جوری دیگه مطمئن میشم راهی واسه برگشت ندارن... هه هه هه!

و بعد به سختی گریسته بود. گادفری جام را روی میز کوچکی در مقابلش گذاشت و با بی قراری دستی لای موهایش کشید.
- بنجامین! آخه چرا فکر می کنی محکوم شدی که این جوری زندگی کنی؟

بعد از جایش بلند شد و در جهتی خلاف تپه ی آتش شروع به پیاده روی کرد تا به هم ریختگی اعصابش برطرف شود. همان طور که پیش می رفت و خنکی ملایم هوا کم کم حالش را بهتر می کرد، ناگهان طلسمی میان دو کتفش برخورد کرد و او بیهوش روی زمین افتاد.
پایان فلاش بک

ایزابل جلو آمد، ضامن نارنجک را کشید و گادفری را هل داد. گادفری در حین سقوط منفجر شد و درخشش زیبایی از رنگ های زرد، نارنجی و قرمز را که با تکه های گوشت و خون ترکیب شده بود، در منظره ی تاریک شب به وجود آورد.




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲:۲۴ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲

دومینیک ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷:۱۶ شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۰:۱۵ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از سرزمین رویاها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 23
آفلاین
آرام تر سنگ بزن...
آنچه می شکنی شیشه نیست...
قلب انسان است...
درد دارد!
"
دومینیک، این یادداشت را روی میز پسرعموی گریفیندوری اش، فرد گذاشت و به سمت دیگر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت. با امید به آن سوی کلاس چشم دوخت. امید داشت نامه اش، دل فرد را نرم کند.
صدای پسرعموی موقرمز و خوش قیافه اش؛ در ذهنش پخش می شد. واضح و روشن، گویی همین حالا جلویش ایستاده بود و با لحنی تحقیرآمیز، آن جملات را به زبان می آورد و دوستان گریفیندوری اش، ریسه می رفتند، گویی تحقیر شدن او،یک فیلم کمدی سرگرم کننده بود:
-ازم خوشت میاد؟ خب، متاسفم، ولی بهتره حد خودتو بدونی و به کسی علاقه مند بشی که هم سطح خودته، نه کسی که ازت خیلی بالاتره!
البته، نمی توانست به خودش دروغ بگوید. خودش هم مقصر بود... خودش هم مقصر بود که با وجود اطلاع از غرور پسرعمویش، در حیاط هاگوارتز و در مقابل دوستانش، به سمتش دویده بود و در حالی که شرشر عرق می ریخت، گفته بود به او علاقه دارد... نسبت به او احساس دارد... و فرد هم به بی رحمانه ترین شکل ممکن، او را خیط کرده بود. هرگز نمی توانست آن تحقیر را فراموش کند...
سر و صدایی از سمت در ورودی، او را به خود آورد. گردن کج کرد. پسرعمویش بود... قدبلند، عضلانی و خوش قیافه، با چشمان آبی، به رنگ آسمان و موهای قرمز فرفری اش که مدام آن ها را به هم می ریخت. قلبش، با بی قراری به در و دیوار سینه اش می کوبید.
فرد به سمت میزش رفت...قلبش با شدت بیشتری بی قراری کرد... حالا نامه اش را می دید... فرقی نمی کرد عکس العملش چه باشد... به هر حال آن را می دید...و همین مهم بود...
فرد، نامه را برداشت.(قلب دومینیک، با چنان شدتی در سینه اش پشتک و وارو زد که دردی در قفسه سینه اش حس کرد.)
فرد، خنده تمسخرآمیزی سر داد و دومینیک حس کرد قلبش ذوب می شود... اصلا هیچ اهمیتی نداشت که به او می خندید...
یکی از دوستان فرد،خم شد و در گوشش چیزی گفت که دومینیک مطمئن بود به خودش مربوط می شود.فرد دوباره خندید، از همان خنده هایی که دل دومینیک را از جا می کند و گفت:«آره... خیلی احمقه.»
دنیا روی سر دومینیک خراب شد... می دانست پسرعمویش هیچ حسی به او ندارد و از او اصلا خوشش نمی آید... ولی فکر نمی کرد نامه ای که تک تک کلمات آن، از اعماق قلب شکسته اش چکیده بودند، چنین تاثیری داشته باشد. در گوشه کتابش، بخشی از موسیقی ماگلی مورد علاقه اش را نوشت:
-تو فقط برای تفریح قلب منو شکستی... دلمو بردی و بدون هیچ احساسی ولم کردی...


من به آمار زمین مشکوکم...
اگر این سطح، پر آدمهاست...
پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷:۵۷ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۹:۳۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 242
آنلاین
هدیه ی ولنتاین

گادفری ناگهان از خواب پرید. دلیلش مثل همیشه گرسنگی یا اتمام طبیعی خواب روزانه اش نبود، بلکه کمبود شدید هوا بود. داشت نفس های طولانی می کشید و سعی می کرد اکسیژن را وارد ریه هایش کند، ولی انگار اصلا اکسیژنی در کار نبود. خواست از جایش بلند شود، ولی سرش محکم با چیزی برخورد کرد. با دست هایش اطرافش را لمس کرد و متوجه شد در چیزی محصور شده.
- این یه تابوته؟!

با دستپاچگی سعی کرد درب آن را کنار بزند، ولی نتوانست.
- باید آروم باشم.

دوباره سعی کرد، ولی باز هم با شکست مواجه شد.
- دارم... خفه میشم!

حالا داشت وحشیانه نفس می کشید و اندک اکسیژن موجود در فضای کوچک تابوت را به سرعت تمام می کرد.
- بنجامین... گفته... بود... فقط... نور خورشید... و آتیش... می تونن... خون آشاما... رو... بکشن.

پس چه بودند این چنگال هایی که او را در آغوش گرفته بودند و می فشردند؟ آیا این چنگال ها متعلق به مرگ نبودند؟
***
رزالی و ناتان در آشپزخانه ی گریمولد نشسته بودند و نوشیدنی کره ای می خوردند.

- ناتان، اصلا فکرشو نمی کردم بیای این جا. فکر می کردم چشم نداری منو ببینی.

- خب، باید اعتراف کنم قبلا ازت خوشم نمیومد. ولی بعد سعی کردم از یه زاویه‌ی دیگه بهت نگاه کنم. اون موقع بود که فهمیدم تو یه راهبه ی خفن باحالی!

رزالی خندید.
- خوشحالم که به این نتیجه رسیدی.

- خوشحالم که خوشحالی. خیلی خوبه که یه حس مثبت بین من و تو باشه، هم واسه من، هم واسه تو و هم واسه گادفری.

رزالی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- این جوری میشیم یه خانواده ی خوشبخت.

- دقیقا... راستی فکر می کنی گادفری از هدیه ولنتاینی که واسش گرفتیم، خوشش بیاد؟

رزالی سرش را به عقب گرداند و به هدیه ی گادفری که پشت سرش قرار داشت، نگاه کرد.
- مطمئنم عاشقش میشه.
***
گادفری در حالی که به شدت نفس نفس می زد، از خواب پرید و با رزالی و ناتان که رو به رویش روی تخت نشسته بودند و با حالتی دلسوزانه نگاهش می کردند، مواجه شد.

ناتان:
- گادفری بیچاره ی من...

بعد نگاهی به رزالی انداخت و با لحنی شیطنت آمیز حرفش را تصحیح کرد:
- منظورم گادفری بیچاره ی ماست... داشتی کابوس می دیدی؟

گادفری در حالی که از دیدن رزالی و ناتان کنار یکدیگر مغذب شده بود، نیم خیز شد.
- فکر نمی کردم بیای این جا، ناتان جان.

ناتان خودش را جلو کشید و کنار گادفری نشست و دستش را دور شانه های او انداخت. رزالی هم لبخندزنان این کار را در سمت دیگر گادفری تکرار کرد.
- من و ناتان تصمیم گرفتیم با هم دوست باشیم.

گادفری با لحنی که کاملا برعکسش را نشان می داد، گفت:
- عالیه.

رزالی:
- عزیزم،‌ ما به مناسبت ولنتاین یه هدیه واست گرفتیم.

رزالی و ناتان چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و تکان دادند. یک جسم مکعب ذوزنقه ای باشکوه و فلزی به رنگ های قرمز و مشکی و با کنده کاری های ظریف و مجلل وارد اتاق شد. گادفری با دیدن آن نفسش بند آمد و لرزه ای بر اندامش افتاد.
- فوق العاده ست. واقعا ازتون ممنونم، عشقای من. این تابوت محشره!






ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۳:۳۲:۲۳
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۳:۳۷:۵۱
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۳:۴۱:۱۸
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۸:۳۰:۰۷
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۸:۳۳:۳۲
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۸:۴۰:۴۹



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۳۳ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۹:۳۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 242
آنلاین
برف سفید و درخشان همه جا را پوشانده بود و دانه هایش هم چنان به آرامی در حال بارش بود. دست رزالی در دستم بود و دو تایی با هم در میان برف ها قدم می زدیم.

- گادفری، قیافه ت حسابی تو همه. چی این قدر ناراحتت کرده؟

دستش را اندکی فشار دادم و با درماندگی نگاهش کردم. چه قدر دلم می خواست به او بگویم که چه چیزی افکارم را مشوش کرده. اما چه طور می توانستم بگویم که به او خیانت کردم و مدتیست که مشغول قرار گذاشتن با ناتانم؟ چندین بار می خواستم حقیقت را به ناتان بگویم، برایش توضیح دهم که فقط برای گرفتن پول به او ابراز عشق کردم، اما نتوانستم. هر بار که برق چشمان زمردی و لبخند شیطنت آمیز و شادش را می دیدم، از گفتن حقیقت پشیمان می شدم‌.

- گادفری، بهم بگو چی شده و خودتو راحت کن.

شاید بهتر بود همه چیز را به او بگویم. اگر نمی گفتم، ممکن بود به طور اتفاقی من و ناتان را با هم ببیند یا قضیه را از زبان کس دیگری بشنود. نفس عمیقی کشیدم و بی آن که به چهره اش نگاه کنم، بدون مکث ماجرا را تعریف کردم. بعد نگاهم را به آرامی به سمتش برگرداندم تا عکس العملش را ببینم. چیزی که دیدم چشمانم را گرد کرد. رزالی داشت لبخند می زد!

- تو... تو داری لبخند می زنی؟!

خندید.
- گادفری، من خیلی وقته قضیه ی تو و ناتانو می دونم. تو میگی به خاطر پول بهش ابراز عشق کردی، ولی این فقط یه بهونه ست. همیشه وقتی تو و اونو کنار هم می دیدم، حس می کردم یه رابطه ی عمیقی بینتونه، یه چیزی که بیشتر از دوستیه.

مدتی با دهان باز به رزالی خیره شدم. نمی دانستم چه باید بگویم. حرف هایش باعث شده بود که ناگهان شمع هایی در قلبم روشن شوند و حقیقتی را آشکار کنند که مدت ها سعی کرده بودم آن را از خودم و بقیه پنهان کنم.

مدتی همان طور بدون این که حرف بزنیم، کنار هم راه رفتیم. در آن لحظات با خودم می گفتم چرا رزالی این قدر خونسرد است؟ یعنی از قبل تصمیم گرفته بود که رابطه اش با من را به هم بزند و حالا دیگر با این قضیه کنار آمده بود؟
- رزالی، تو به خاطر این ماجرا از دست من عصبانی نیستی؟

بعد ایستادم، دست دیگرش را هم با دست آزادم گرفتم، به دریای آبی چشمانش نگاه کردم و با لحن دردآلودی گفتم:
- تو که تصمیم نگرفتی منو ترک کنی، هان؟

لبخند زد و یکی از دستانش را از میان دستم بیرون کشید و آن را کنار صورتم گذاشت.
- من می دونم که چه حسی بهم داری و منم همین حسو بهت دارم. همین واسه این که پیشت بمونم، کافیه.

لب هایم لرزیدند و چشمانم پر از اشک شدند. دست رزالی را از کنار صورتم برداشتم و آن را روی لب هایم گذاشتم.




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۴۷ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
دستنوشته های خاطرات: برگ سوم


چمدان به دست، عرض خیابان را طی کردم و با صبری توأم با سردرگمی به عناوین سردر مغازه ها نگاه کردم. پس از ماموریتی که آلبوس برای به دام انداختن گریندل والد طراحی و اجرا کرده بود، این دومین باری بود که باید به دل کندن از چمدانم و تمامی ساکنین درونش فکر می کردم.

طبق همیشه، بار دیگر یکی از قفل های بسته نگه دارنده چمدان باز شد. دستی برروی قفل کشیدم و با خود فکر کردم، اگر یکبار برای همیشه رهایشان کنم چه؟!
اگر یکبار خودم و آنها را از اسارتی مداوم آزاد کنم چه؟!
من که صاحب و یا ولی آنها نیستم. من فقط محققی هستم که جانوران آسیب دیده و یا ضعیف را برای نگه داری و مواظبت ازشان، مدتی محدود و کوتاه به محل زندگی ام میبرم و هنگامی که زمانش برسد و مطمئن شوم از پس خودشان بر می آیند، به آغوش دنیای تاریک و بی رحم بیرون بازمی گردانم!

- آروم باش، دوگل! به زودی خواهیم رسید!

قدرت زیادی می خواهد، دل کندن!
دل کندن از همه چیز هم نه...
دل کندن از آنهایی که به سختی به آنها دل بستی!
حتی دل کندن از شلاقی که از اول عمر تا به اینجا تورا تازیانه می زد هم سخت است...

به کشتی رسیدم. برنامه این بود، چمدان را در جاییکه مطمئن باشم حداقل کسی اورا می بیند جاگذاری کنم. یادداشتم را طوری روی چمدان بچسبانم که حتما چشمش به آن بیفتد.

نقل قول:
درود
نپرسید این چیست و من کیستم!
در اولین فرصت این چمدان را در صحرای بزرگ صاحارا بگذارید و پس از آنکه درب آن را باز نمودید، سریعا تا جاییکه می توانید از آن فاصله بگیرید!


برنامه را که در ذهنم مرور کردم، مکانی که باید چمدان را درآن می گذاشتم انتخاب کردم، یادداشت را نوشتم و فقط مانده بود خداحافظی، سخت ترین قسمت کار. چمدان را گذاشتم. خواستم یادداشت را بر روی آن بگذارم که ناگهان درب چمدان باز شد...

---------------------------------------------------------------------

- درب چمدان باز شد و چه؟!

- درب چمدان باز شد و همه جانورانم به من حمله کردند...
- خیلی وقته این خوابو میبینی؟!

- ... بله؟!... متوجه نشدم!
- پرسیدم خیلی وقته که خوابایی مثل این رو میبینی؟!

-... بله!... خیلی وقته!... مکررا!... بارها و به صورت واضح!
- عجیبه!

- بله... واقعا عجیبه!

از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز دکتر رفتم. روان پزشکی جادوگران اتفاقی بود که جدیدا رواج یافته بود. اما با اینحال خیلی طول کشید که با آن کنار بیایم و به سراغ یکی از آنها بروم و درگیری های ذهنی ام را با آنها به اشتراک بگذارم. حرکتی به نظر عجیب می آمد. من آدم متعصبی نبودم اما در برخی زمینه ها تقلید از ماگل ها مشکل ساز می شد.

در راه خانه، در اتاق خواب، در حال مطالعه، در هنگام نوشتن و حتی در هنگام استراحتم! همیشه و همه جا درگیر این خواب بودم و فکر می کردم دلیلش هیچوقت برایم آشکار نخواهد شد. ولی اشتباه فکر می کردم!


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.