هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ستاد انتخاباتی ریموس لوپین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷:۰۰ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#1
صبح به صبح محفل با بوی پنکیک عسلی و مربای تمشک خونگی ریموس زنده می شه!
بعد از صرف صبحونه شکلات داغ مخصوص سرو میشه و گرمای اون همه ی ما رو سر زنده و خوشحال می‌کنه.
ریموس پر انرژیه! پر حرارته و از وجودش احساس خوشایندی به من گوزن دست می ده! هر چند، که کنار یک گرگینه من باید احساس بی قراری کنم ولی... حتی می تونم کل کله ام رو اگر توی دهنش جا بشه بذارم زیر دندون های ریموس، از بس که ایشون قابل اعتماده.
( البته کله گوزن هم قابل خوردن نیست هم توی دهن جا نمیشه و هم شاخ هاش اذیت میکنن.)

اما... ریموس از جادوگرانه و برای جادوگرانه!

همین عصری ریموس رو دیدم، دم باغچه ی کلم های من نشسته بود، آنتن میله ای درازی به دستش گرفته بود و شکلات تخته ای گاز می زد. نگاهش به آسمون بود و غم عجیبی توش ذوق ذوق می کرد.
بهم گفت ریموند، حتی زور نت ماگلیم اونقدر قوی نیست که تبلیغات کنیم. امیدوارم بتونم این شرایط رو برای جادوگران تغییر بدم.

ریموس شکلاتی.
من و فرستاده تا به شیوه ی سنتی، تبلیغات کاغذی پخش کنم! اما من گشنه بودم، و کاغذ چاپ شده هم کمی تلخه! البته من رو اذیت نکرد.

ریموس.


و باز هم امیدوارم، امید به اینکه با رسیدنت به وزارت، بقیه ی جامعه ی جادوگری هم از حرارت شکلاتی، صمیمیت کافئین دار و مسئولیت پذیری پدرانه ی تو لذت ببرند‌.


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۳ ۲۲:۱۱:۳۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲:۴۲ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
#2
تکلیف ترجمه‌ی زبان باستانی ژرگوس، ارائه شده توسط جوزفین مونتگومری.
(( بیانات ژرگوسی استاد در کلاس درس را ترجمه کنید))

ژرگوس: نوعی از حیوانات باستانی دو پا و دو گوش که قدرت تکلم داشته اند.
___________________________________

نقل قول:
پترحف مکتیث پیونا پرچا. پرکه کامازو برسیج افکیدی، برنیض پاریه مارتیکامیل پانقیجا پسفغشه یسبیک پیسکام لاتمجر. طیضا نچوبسکا کاپیفا وانتکی ماسخوگ.
پیلگی ماکرتاب پولوبو ثیبا:
- ژیرا آموگا اگریسانا؟ شگجه صیتاله باتاگو! چکتی ابکیساخ؟!

سلام. به کلاس ژرگوس خوش آمدید، لطفا پشت صندلی نشسته، میز را روی سرتان بگذارید. بدوید تنبلان کم‌خاصیت.
درس امروز مکالمات ژرگوسی بخش دوم:
- پدر گوساله‌ی نامحترم چه‌کار میکنی؟ اینجا کلاس درس است! آیا من برای تو یک مزاح هستم؟

نقل قول:
مرکه سحفاو پیراچونه مکریفه. گردرا پاکیپ چاگه نادا:
- میسکیژ! پرنه برتوج. مجیس تیکا سیکراغ، نیهام؟
- عاتبا ساکخیفا ماچور. شرخیث پهبو؟ بالبا ناکریخا! پرچیمو توندا! چایبا آنتیسا!

همانطور که دیدید برای شروع مکالمه شما از پدر طرف شروع می‌کنید. سپس صحبت را به موضوع مورد نظرتان سوق می‌دهید:
- زباله! امشب اورژانس اجتماعی ساعت نه شب می‌آید. آشغال های خودتان را آماده کنید که، بفروشیدشان؟
- استاد نمی‌دانستم در ژرگوسستان آشغال می‌خرند. با آنها چه‌کار می‌کنند؟ واقعا که! شبدرهایم! چه زیبا!

نقل قول:
- مرنه پتقیم.
- پوشو تلوما کامیگا... سوکفمو موکوبا جیموژ.

- بله می‌خرند.
- یعنی آنها را کاربردیست... شاید آنها را بازیافت می‌کنند.

نقل قول:
السوب، چنکه زیتا اگچنله لوکاگ ارظیطو. پوسکو چامونا! مکخی مغتی نفزو.
آنیجا بنافد بیسکه واکوچ، کنچوت، پیلا، شگنید، گنله بیلاتا نیسکا قوتابن. اریس وونا جانجا ماتیبا بوتوقه. شنخو ماسفوبا مالچیخ. سولا موکفه شوبلتیخ تیشژا نسکه. کاغو پشکا، نا؟

به‌هرحال، ما با تاریخچه‌ی زباله‌های ژرگوسی کاری نداریم! موضوع دیالوگ‌ها بود.
لازم‌به‌ذکر است شلغم، تربچه، شوید، مویز و شبدر کوهی از نمادهای ژرگوسی هستند که در مکالمات استفاده می‌شوند. همانطور که آلنیس از شبدر استفاده کرد. شما هم استفاده کنید. اما دقت هم داشته باشید. کاهو و کلم استفاده نشود که، که فحش است؟

نقل قول:
کیگو ملنخپیغ سیزات بانژه. عگسر شضبه ژیتژی پرکغ شیلبت دالنم هکسو، مسگش جهمت پنتیقا دوکسوف بیگریخ ادبیح.

آفرین که فحش است. حالا از دو نفر دعوت می‌کنیم که، با ادبیاتی ژرگوسی باهم مکالمه کنند‌‌.

نقل قول:
-کوژسه گانف پرمیغ!
-سونک قوتن زوپله خاجواک!
-میشجر وکتو لاتگاماپی رانسیفادا!
-اجوس خافوس بنفی انجاگ.

-سلام ای پدر شلغم!
-بر پدرت شوید زیبا دل بفرمایید!
- حال و احوال شما شبدر است؟
- خیر کمی کاهویی شده‌ام و غمگینم!


نقل قول:
- سبخی مژدنه، وک ژزجه نشکپ؟
- ژزجه نشکب، نکخیدو.
- سومپاغاپرنیگو! نجثا شیژدک قاتخه ابکوم.


- کاهو به دور، چه‌تان شده؟
- شکست کلمی خورده‌ام، نفخ دارم.
- نفخ کلم! باید آب مویز بزنید.

نقل قول:
استمپیر شیجا اولژه، دوبکی دزکو شسمیلدا. اوجژو نشبی پسفنه کربگی شلیمتز، هنیبه فلوکادشچا. سیظحه شگضیل منیجگاپنه آموپانا.

بسیار زیبا بود سبزی خوردن‌های عزیزم، به شما بیست می‌هیم. سر جایتان بشینید تا شاید کمی، ژرگوسیوم مغزتان فروکش کند. امیدوارم از کلاس درس امروز لذت برده باشید.


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۰ ۱۳:۱۶:۵۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹:۵۴ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
#3
قلپ قلپ قلپ...

گولّه ی کوچک مشکی، درون نوشیدنی کره ای فرو رفت و از میان حباب های زرد آن به اطرافش نگاه کرد.
جام های چوبی و پهن روی میز کوبیده می شد، نوشیدنی کره ای به هوا می پاشید، ساحره هایی خندان موهای خود را با حالتی اغواگرانه تکان می دادند و به اجرای زنده ی یک چنگ نوازنده که گوشه ی بار اجرا می کرد گوش می دادند گاهی هم انحنای انتهای بدن خود را می جنباندند.
پسر بچه ی کک و مکی قرمز موی کوچکی با دو تا از بقیه ی همکلاسی هایش با دهان های باز شده از میان میزها رد می شدند، گروهی از سال اولی های هاگزمید بودند که نگاه کنجکاوشان همه چیز را گرفته بود.
فضای شادی بود، شادی هم در فضا بود و درست بالای هاگزمید در یک ایستگاه فضایی نشسته بود و تخمه ی آفتاب گردان می شکست.

موجود سیاه، در ظرف نوشیدنی پیرمردی افتاده بود که انگار زورش به دهمین لیوان نوشیدنی کره ایش نرسیده بود و سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود.
گوله ی کوچک دهانش را باز کرد و قلپی بزرگ از نوشیدنی کره ای بالا کشید.
همانطور که بچه های تازه وارد کافه، اولین نوشیدنی کره ایشان را می خوردند مزه ی نوشیدنی کره ای گویی مثل این بود که یک نوشیدنی با بافتی غلیظ تر از آب می نوشید که در عین خنک بودن دهان را گرم می کند، بخار خنک و شیرینی دارد که از بینیتان بیرون می زند و آنقدر معطر و دلنشین است که دلت می خواهد آنقدر بنوشی که از حال بروی.
گوله ی کوچک هم اسیر نوشیدنی شد. آنقدر نوشید تا به شکل لیوانی که درونش بود درامد.

پیرمرد صاحب نوشیدنی که تازه چشمانش باز شده بود دستی به لیوانش برد، بعد از برخورد سر انگشتش به لیوان بلافاصله صدای ترک شیشه به هوا بلند شد.( این یکی لیوان شیشه ای بود.)
آنقدر بلند بود که کل سالن به آن نگاه کرده و ساکت شدند.
لیوان شکست و گوله ی سیاه ماجرا که شکل لیوان به خودش گرفته بود با چشمانی قلمبه و دهانی باز پر از دندان های کوچک به اطراف نگاه کرد و ارام پلک زد.
پیرمرد در مستی دوستش کامبیز را صدا زد.
-کامبیز! چرا شکل لیوان شدی؟

بعد هم باد گلویی ول کرد و پیشانی اش دوباره به میز خورد و خوابید.

کامبیز! حالا اسم داشت، تلاش کرد مجدد صدای رادیویی الستور را به خودش بگیرد و ارام زمزمه کرد کامبیــــــز.

جو سالن به حالت عادی بازگشت، همه باور کردند که کامبیز هر چند عجیب و غریب دوست پیر مرد باشد.
کامبیز هم خودش را کش و قوس داد تا شکل نامفهوم خودش را پس بگیرد بعد دست و پایش را تکان داد و به سمت کوله ی آویزان از صندلی بچه هایی رفت که با ذوق از بقیه برنامه هایشان می گفتند. احتمالا بعدتر قرار بود بقیه هاگزمید را بچرخند.
کامبیز هم که تازه چند ساعتی بود چشم به جهان گشوده بود و کمی گشت و گذار برایش دلنشین می نمود مثل مهی غلیظ از بین شیار زیپ کوله وارد شد.

اما اتفاقی افتاد. درون کوله چند مداد و یک دفترچه وجود نداشت! حتی یک دست لباس اضافه و کرم دست و صورت هم وجود نداشت. شاید کوله ی اشتباهی را سوار شده بود...



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰:۰۱ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
#4
ساعت دوازده ظهر


سر ظهر بود. دقیقا خود خود سر ظهر. محفلِ گرم صبحانه تمام شد و سپیدی های دور میز به نوبت بلند شده و به سراغ کار خود رفتند.
دل آشوبه ی عمیقی در فضای خانه حکم فرما بود، از آن دل آشوبه هایی که پشت بندش بوی عرق نعنا در خانه می‌پیچید.
جوزفین و آلنیس هم از این استرس خالی نبودند. اما هر کدام با وسایل مورد نیاز خود جلوی درب محفل ایستاده بودند و با ریموند صحبت میکردند.
جوزفین روی تیشرت آبی آسمانی خودش سر همی بلند و نارنجی روشنی به تن داشت که تک جیب جلویش را تا خرخره پر از آت و آشغال کرده بود.
آلنیس هم کلاه لبه دار آفتابی گذاشته بود و با خلال دندان مشغول وارسی گوشه های دندانش بود و به صحبت ریموند و جوزفین گوش می‌داد.
-رِی خرابه یعنی دقیقن کدوم خرابه، کی خرابه؟ کجا خرابه؟

ریموند دفترچه قصه اش را باز کرد و قلم بر آن گذاشت.
-خب الان درستش میکنم. میتونیم آدرس خرابه رو پیدا کنیم.

قصه

در میان نگرانی های محفل، آلنیس و جوزفین برای پیدا کردن روندا راهی شدند. اما کسی آدرس خرابه را نمی‌دانست از قضا گربه ای که ساکن همان خرابه بود برای شکار موش در نزدیکی خانه شماره دوازده گریمولد قدم میزد و بعد از شکار آماده برگشت به خرابه خودش بود. جوزفین و آلنیس برای رسیدن به خرابه گربه سیاه را دنبال کردند.

پایان


بعد از اینکه ریموند قصه را بلند برای جوزفین و آلنیس خواند درب خانه را باز کرد. آفتاب سر ظهر چشمانش را زد، باد خنک بهاری هم پلاستیک زباله ای را از جلوی خانه حرکت میداد. کوچه خالی از زندگی بود اما در گوشه ی محوطه کنار سطل آشغال، توپ سیاه ریزه میزه و مو سیخ سیخی ای می‌جنبید.
آلنیس و جوزفین با دقت نگاه کردند‌. ریموند هم گوشه ی شاخش را خاراند و گفت:
_ پیشته شلغم، برو جلو خونتون بازی کن.

توپ سیاه رنگ سرش را بالا گرفت و به ریموند نگاه کرد، موش ورقلمبیده ای از دهنش آویزان بود. و بعد از دیدن چشم های خیره به سمتش کمی ترسید و شروع به فرار کرد. موش فقط برای خودش بود قرار نبود تقسیمش کند!

-عَکه هِی، دِ برو که رفتیم.

جوزفین گوشه ی ردای آلنیس را گرفت و تق و لق خوران دنبال گربه دویدند. تعقیب و گریز آغاز شده بود.




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۱۲:۳۷
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۱۴:۴۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۲۶:۵۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۱۸ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۲
#5
کتابچه‌ی قصه


مثل یک شبح در سکوت شب، پشت درب خانه ایستاده بود.
عقربه‌ی ثانیه شمار ساعت جیبی اش روی شماره دوازده که رسید زنگ آرامِی از داخل خانه به گوشش رسید و نیمه شب را اعلام کرد.
زمان مناسبی بود. محفل نیمه شب ها آرام و پر از خواب خوش بود؛ خواب پروانه هایی که دور یک گل که از گوشه چکمه‌ی هاگرید بیرون زده می رقصند‌.
گوزن دستکش هایش را تا مچ بالا کشید و کلید را به قفل انداخت. چلیق کوچکی بلند شد و در را باز کرد.
راهرو تاریک بود و نور زرد چراغ خیابان، کم فروغ به داخل خانه میریخت.
برای پیدا کردن مسیرش در تاریکی مشکلی نداشت.
همه جا را مثل کف دستش می شناخت.
با صدای بادی که به صورت می‌خورد مثل یک سایه از راهرو عبور کرد، پله های چوبی را بالا رفت و دستگیره اتاقش را چرخاند. مأموریت به اتمام رسید.
روز بعد ریموند مثل یک محفلی که هیچوقت خانه را ترک نکرده از خواب بیدار شد و با بقیه اعضای محفل حال و احوال پرسی کرد بعد هم بدون اینکه کسی متوجه حضور ناگهانی اش بشود پشت میز صبحانه نشست و سوپ پیازش را سر کشید و به خوبی و خوش برای بقیه عمرش در کنار دوستانش زندگی کرد.


واقعیت

اما ریموند در واقعیت هنوز به انتهای قصه ای که نوشته بود نرسیده بود. کتابچه را بست و نفس عمیقی کشید. فعلا تا آنجا پیش رفته بود که بدون اینکه بلد باشد، قفل در را باز کرده بود. بدون اینکه یکبار مثل آدمیزاد راه اتاقش را بداند به اتاقش رسیده بود و بدون اینکه بتواند نیمه شب بی سر و صدا و بدون بیدار کردن بقیه داخل محفل قدم بزند، کسی را از خواب نپرانده بود.
حالا اگر بقیه اتفاقات مثل این بخش از داستان خوب پیش می رفت فردا صبح که از خواب پا می‌شد کسی متوجه غیبتش نمی شد. به هر حال این چیزی بود که در کتابچه نوشته بود و قطعا اگر اتفاق غیر منتظره ای نمی افتاد عملی میشد. اما حادثه از آنچه فکر میکرد نزدیک تر بود.
در همان حال که در تاریکی به دیوار اتاقش تکیه داده بود نفس عمیقی کشید، آرامش همیشگی اتاقش هنوز هم دلنشین بود. دستش را به سمت کلید چراغ تکان داد، فقط باید می خوابید تا صبح شود. چند باری در تاریکی تلاش کرد تا کلید برق پیدا شد و ریسه های وصل شده به در و دیوار اتاقش را روشن کرد.
در کمال ناباوری جوزفین را دید که لبه ی پنجره‌‌ی باز اتاق نشسته بود و خیره خیره به گوزن نگاه میکرد.
ریموند جا خورد، رنگش پرید و دلش به هم پیچید. اتفاق غیر منتظره ای رخ داده بود همان که تمام مدت انتظارش را می‌کشید. بدون اینکه ریموند بداند داخل کتابچه، کلمات آینده‌ی داستان ابتدا کمرنگ و سپس محو شدند.
در مقابل جوزفین ریلکس بود، نگاهش را روی شکل و شمایل جدید ریموند انداخت و طلبکارانه گفت:
- خب! کجا بودی؟

ریموند با لبخندی بر لب به سوال جوزفین پاسخ نداد. جوزفین هم بدون انتظار کشیدن از طاقچه پایین پرید، شاخه ی کاه بین لب هایش را با انگشت به گوشه اتاق انداخت و شاخ ریموند را گرفت و دنبال خودش کشید.
پر سرو صدا و پر از ترق و تروق، نیمه ی شب چراغ های خانه شماره دوازده گریمولد روشن شد. یک گوزن نادم و پشیمان در حالی که یک کتابچه کثیف و چرک را به دست داشت وسط سرسرای اصلی خانه روی زمین نشسته بود و محفلی ها با صورت های پف آلود و موهای در هم پیچیده دور تا دورش جمع شده بودند.

ریموند آهی کشید، روی چهار پایش ایستاد و رسا و بلند گفت:
عذر خواهم. بدون خداحافظی رفتم. میخواستم بدون سلام هم برگردم، اما مسئولیت پذیری در این ماجرا اتفاق شایسته تری بود.
از همه شما عذر خواهی میکنم و امیدوارم فرصت دوباره ای برای حضور در محفل گرمتون به من بدید. هر چند شاید مثل سابق نتونم مستقیم به چشم های شما نگاه کنم.

درخواست مجدد عضویت در محفل گرم شما را دارم.


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۷ ۲۳:۱۲:۱۲
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۸ ۱۶:۰۴:۵۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲:۲۲ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۲
#6
نام: ریموند

خصوصیات ظاهری: مطابق با گوزن های قهوه‌ای

ویژگی جادویی: توانایی صحبت کردن به عنوان یک چهار پا

شئ جادویی: کتابچه ی قصه

معرفی شخصیت: بر خلاف دیگر موجودات جامعه ی پنهان جادوگری، ریموند طبیعی بود. توانایی صحبت کردن یک گوزن اگر شنیده نشود همه چیز عادی جلوه می کند.
در خانه اش محفل ققنوس چیزی جز دردسر از جانب گوزن نصیب کسی نمی شد.
شاخ هایش به در و دیوار و ریش سالمندان گیر می کرد، سم هایش چوب های پوسیده ی راه پله را سوراخ و زمختی اش کودکان نوپای روشنایی را دچار ترس می کرد.
احساس مفید نبودن می کشد. ریموند را نکشت، بلکه راهی اش کرد.
در نیمه شبی که صدای پا را برف، آرام بغل می کرد، راهی شد و بدون خداحافظی خانه را ترک کرد. سفری که جز دلتنگی و دوری از دوستان سودی نداشت، اما بعد از گذشت مدتی ورق برای ریموند برگشت.
در خرابه های یک مزرعه ی قدیمی کتابچه ای پیدا شد. عنصری که ریموند را قابل کنترل می کرد. کتابچه ای که اسم ریموند را روی قابش داشت. اما به چه علت؟
دو سال بعد از ترک محفل، ریموند با زنگ ساعت که نیمه شب را در خانه شماره دوازده اعلام میکرد برگشت.
قامتی هموار تر پیدا کرده بود، شاخهایش مرتب و سم هایش به انگشتانی پوشیده از موی قهوه ای تبدیل شده بود.
حالا با ظرافت بیشتر قادر به کنترل رفتارش بود.
اما همه تغییرات تحت کنترل کتابچه ای بود که در دست داشت. کتابچه ای که ریموند در آن قصه می نوشت و قصه ها به واقعیت تبدیل می‌شد.
طرز کار کتابچه بدین شکل بود که اگر اتفاقات کوچک به شکل درست و سنجیده و پشت سر هم چیده می شد در واقعیت هم آثارش پیدا می شد. ریموند بدین شکل خودش و اتفاقات اطرافش را کنترل می کرد. اما اگر قصه مشکل داشت یا اتفاق غیر منتظره ای رخ می داد روند داستان نوشته شده، در واقعیت تغییر می کرد و کلمات نوشته شده از کتاب پاک می شد و عاقبت این اتفاق چیزی نبود جز همان سوپ و همان کاسه؛ همان ریموند و همان دردسر های گوزنی که در خانه ی انسان ها زندگی میکرد.




پ.ن: درود، لطفا در صورت امکان دسترسی ایفای نقش رو به من برگردونید. (دسترسی گروه هاگوارتزی عزیزم رو برام فعال نکنید)

سلام، خوش برگشتی و انجام شد!


ویرایش شده توسط Rick در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۷ ۱۶:۳۸:۰۵
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۷ ۲۲:۳۵:۱۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹
#7
کمی آنسو تر، در راهرو های پیچ در پیچ هاگوارتز، ریموند هنوز مشغول راهیابی به درب جلویی اتاق ضروریات بود، کمی گیج و نابه سامان میزد.
از دور که نگاهش میکردی، قلبش تالاپ و تلوپی می کرد که نگو و نپرس، هر چند سُمی هم که بر میداشت کمی می ایستاد و به اطرافش نگاه میکرد، کمی شاخش را میخاراند، کمی با اصغرش صحبت میکرد و دوباره راه میافتاد.
-اصغر دیدیش... اون همه شکوه و جذبه، اون همه متانت و وقارت، شجاعت و حمایت...
همیشه میدونستم که وقتی کمک بخوام تو هستی... حتی وقتی اکبر جلومون باشه، مرتیکه ی باسن تالاق تلوقِ پدر هاپو...

ریموند دستی با شاخش کشید و نگاهی تیز و البته دلچرکین به اصغرش انداخت.
-البته فک نمیکردم جلوی اکبر هار شی و بم حمله کنی... اصن اصن دیگه دوست ندارم، من... من مریخم و میخوام...

-ریموند...

هری که سر راهرو بود ته راهرو ریموند و دید و صداش کرد.
اما ریموند دچار خود درگیری شده بود، به هوا سم می انداخت و رد جفتکاش و روی در و دیوار میانداخت.

-ریموند چه کار داری میکنی...

ریموند که بالاخره اصغرش و توی خیالش چگ و لگدی کرده بود با دیدن هری رام شد، و مثل لبوی پخته تو بغل هری وا رفت.
-هری رفت...
-چی رفت ری..
-رفت...
-میگم چی رفت ری...

ریموند وسط سالن هاگوارتز توی بغل پسر برگزیده شل شده بود با چشای بغض آلودش و به هری نگاه کرد.
-رفت...
-ببین ری، میگی کی رفت یا چی؟
-دل من رفت...

هری با نگاه سنگین ریموندی که توی آغوشش گرفته بود، گوشه ی تاریک یه سالن خلوت، جمله ای رو شنیده بود که مو به تنش سیخ میکرد.
-ری... میخوای بشینی روی زمین من برات ابقند بیارم...
-نه... من الان فقط بغل میخوام...

ریموند حلقه ی آغوشش و دور هری محکم تر کرد.
هری فک میکرد که ریموند روی خودش نظر پیدا کرده و این براش ترسناک بود. ناخوناش و جفت کرد و محکم زد تو تخم چشای ریموند.
-عررررر...

و هری با نهایت شجاعتی که داشت به یاد حرف پروفسور که میگفت: گاهی فرار کردن عین شجاعته...
پا به فرار گذاشت.
و ریموند موند و زمین های یخی که روشون غلط میزد، فریاد میکشید و ناله میکرد ، و زیر لب اسم محبوبش و میبرد.
-مریخ...




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۰:۳۲:۰۱
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۰:۳۲:۵۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۰:۳۴:۴۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#8
ریون در مقابل گریف


هشدار:
این پست حاوی صداهای نا به هنجار و بو های نامطبوع میباشد و خواندنش ممکن است برای همه مناسب نباشد.




تاریخچه پیدایش علامت شوم.


-تام خودت و کنترل کن، داریم میرسیم... تام... تام...
-طاقت بیار تام...

چشمهای تام تیره و تیره تر میشد... نعره های ریموند... جیغ های صورتی شیلا... و خنده های شیطانی فنریر... مدام توی ذهنش پِلی میشد.
تام در حالی که ریموند و شیلا زیر بغلش رو گرفته بودن و روی زمین میکشیدن داشت از هوش میرفت تا اینکه تابلویی از دور دست پیدا شد، انگاری چشمهای تام روشن شده بود،به نا گَه تام از جا کنده شد و به سمت تابلوی مذکور دوید، درب اتاقک رو باز کرد و خودش رو به داخل پرتاب کرد و در رو هم، بست.
ریموند و شیلا که آمادگی کامل داشتن بیرون اتاقک روی زمین شیرجه زدن و سر خودشون رو بین دستهاشون گرفتن و ماسک های ضد گازشون و به صورت گذاشتن.
-یک... دو...

زارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اتاقک از درون ترکیده و از درز های زیر و روی در گاز سبز رنگی به داخل سالن نفوذ کرد، و مثل دودی غلیظ دید رو مختل کرد.
از میان دود و گاز سبز رنگ تام جاگسن از اتاقک، با صحنه ای اسلوموشون بدون نگاه کردن به محل وقوع انفجار با قدم هایی استوار و سری بالا و ماسکی ضد گاز و دو ه خارج شد و از بین نگاه های ریموند و شیلا که هنوز روی زمین پناه گرفته بودند رد شد.
تمام ابهت تام از درز پشت شلوارش خارج شده بود و شلوارش به گودی جای یک توپ جنگی جر خورده بود.



دو روز بعد، جلسه اضطراری کویی، بعد از تمرین

همه ی تیم روی صندلی هایی چوبی و قدیمی و با دسته جاروهایی که زیر هر صندلی یا گوشه اونها قرار داشت دور تا دور تام نشسته بودن.
تام وسط حلقه ی یاران ایستاده و به جاروی قدیمیش تکیه داده بود.
-بچه ها من واقعا متاسفم... من نمیتونم بازی کنم...
-ّتام...
-نه، گوش بده جوز، این یه واقعیته تلخه که من نمیتونم به بازی برسم، من جلوی دروازه ها فضای زیادی ندارم، این ورژن منم که همه جا رو مه آلود و غیر قابل تنفس میکنه، با کوچیکترین تکونی که بخورم باد با قدرت خارج میشه... همین حالاشم جر خوردم...
یا باید درمانی برای این مسأله پیدا کنیم یا بدون دروازه بون بازی کنیم... اووو اووو ماسکاتون و بزنین...

زارتتتتتت

در حالی که همه ماسک هاشون و پایین کشیده بودن، تام دست به جارو و سرفه کنان رختکن کویی رو ترک کرد.

این حق تام نبود، همه چیز از یه شرط بندی و کُری خونی ساده شروع شده بود، تام و فنریر یک هفته قبل از مسابقه ی ریونکلاو و گریفندور بین طرفداری پر شور و شوق تیمهاشون یه مسابقه ی مُچ ساده توی یک کافه ی محلی برگزار کرده بودن، مسابقه ای که بازنده رو مجبور میکردن به خوردن مخلوطی از تمامی سس های موجود در کافه و...

تیم دو جلسه ی دیگه بدون تام تمرین کرد، اما با دونستن اینکه دروازه قراره خالی باشه، تنها امید ریونکلاوی ها پیدا کردن اسنیچ بود، مسلما اون هم قبل از اینکه گریفندور بتونه دروازه ی خالی ریون رو به اتیش بکشه.
اما به جز تام، تمرینات ریونکلاو یه غایب دیگه هم داشت...


پا گذاشتن ما بین سکوت وهم آلود کوچه ی ناکترن، درست در نیمه ی شب و عبور کردن از بین سایه های بد هیبت گوشه گوشه کوچه، نگاه های خیره ی پشت ویترین و جیغ های که به خنده تبدیل میشد... دل و جرأتی میخواست که جوزفین... داشت.
هیکل ریزه میزه و موهای براقش و زیر شنلی توسی کهنه و بلندی که روی زمین کشیده میشد مخفی کرده بود، و تابلوی مغازه های تاریک کوچه ی ناکترن رو در پی یک تابلوی خاص میکاوید.
درست لحظه ای که دیگه داشت نا امید میشد از یکی از مغازه ها درست جلوی جوزفین صدایی بلند شد و پیرزنی رنجور در حالی که بلند بلند ناسزاهایی نثار فروشنده میکرد درب شیشه ای مغازع رو محکم به هم کوبید و با قامت تا زانو خم شده اش در سمت دیگه ی کوچه ما بین تاریکی ناپدید شد، هنوز بوی تلخ و تند بدن پیرزن توی هوا مونده بود.
جوزفین بدون اینکه بدونه چی کار میخواد بکنه درب شیشه ای مغازه رو هل داد و وارد شد.
بر عکس تمام مغازه های کوچه ی ناکترن، کاملا روشن و حتی بیش از حد روشن بود، به سالنی دراز میموند که دو طرفش دو میز بلند و کشیده تا انتهای سالن که پیش خوانی قرار داشت کشیده میشد،
تکه تکه هایی آشنا و غریب روی میز ها با وضعی نا مرتب رها شده بود، رادیوهایی با شکل ناموزون، اتوهایی که به جای دسته اش هم کفه ی اتوی دیگری داشت، ضبط صوت هاییی بدون بلندگو و تّلی از این قبیل وسیله های برقی خراب و یا حتی درستی که مونت کاربرد سالمشون رو نمیدونست چه برسه به این عحیب الخلقه ها.

مسلما باید ادرس اینجا رو به آرتور میداد.

پشت پیشخوان جوزفین دستش رو روی زنگ آهنی کوچک گوشه ی میز گذاشت و شروع به فریاد کشیدن کرد.
همراه با فریاد های مونت مرد قد بلندی از تاریکی پشت پیشخوان جلو اومد و دستش رو روی دست جوزفین گذاشت و با صدایی بلندتر از جوزفین فریاد کشید.
و بالاخره دست خودش و جوزفین رو از روی زنگ عقب کشید.
-آه بانوی جوان... چندیست که تصمیم داریم تعمیرش کنیم...
جوزفین که دستش رو محکم توی دست دیگرش گرفته بود و به رد سیاه سوختگی برق نگاه میکرد سرش رو بلند کرد و البته که به شدت جا خورد.
چند قدمی به عقب برداشت و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و دوباره جیغ نکشه.

مرد پشت پیش خوان با چشم هایی درشت و موهای سیخ سیخ به جوزفین خیر شده بود. دهان مرد با سیم های اهنی زخیمی به هم دوخته شده بود و سوراخ کوچکی زیر چونه اش بود که ازش اب سبز رنگی روی پیشخون میچکید، همون اب چسبناک و سبز رنگی که گوشه ی چشم های مرد جمع شده بود.
اما با همه ی این حرف ها انگار جای درستی اومده بود، با قدم های لرزان جلوی پیشخوان برگشت و ساک دستی بزرگی رو جلوی مرد صاحب مغازه گذاشت.
جوزفین قدمی عقب بر داشت و ماسکش و از زیر شنلش بیرون کشید و روی صورتش گذاشت، ماسکی دیگه هم روی پیش خوان انداخت و به ساک دستی اشاره کرد.
مرد صاحب مغازه ماسک روی میز رو عقب زد و بی درنگ زیپ ساک رو باز کرد، گاز سبز رنگی از دل ساک بیرون زد ولی مرد مو سیخ سیخی محتویات کیف رو بدون کوچکترین توجهی به گاز بد بو خفه کننده بیرون اورد.
-یا مرلین... این... این باسنه...
-هاو... آره، تام خواب بود که رفتم کندمش، نشتی داره، میخوام.

مرد صاحب مغازه باسن تام رو با گوشه انگشت توی ساک انداخت زیپش و کشید و جلوی جوزفین گرفت.
و با تف کردن از زیر چونش رو به مونت کرد.
-جلوی در، کیسه ی مشکی رو بردار برو، جای کیسه هم یه گالیون بذار... حالا برو...

جوزفین که ترس رو گوشه ی چشم مرد میدید معطل نکرد و تا قبل از اینکه بخواد کار احمقانه ی انجام بشه کیسه توسی رنگ جلوی در رو برداشت و از مغازه خارج شد، وسط کوچه ایستاد دور خودش چرخید و غیب شد.
شنل بلند جوزفین وسط کوچه ی ناکترن تابی خورد و روی زمین افتاد.


زیرشیرونی ریونکلاو، انباری رینکلاو


جوزفین زیاد وقت نداشت تا قبل از بیدار شدن تام باید باسنش و بر میگردوند، مگه نه شنیدن جیغ ها تام که کو... باسنم و دزدیدن اصلا زیبا نبود مخصوصا اگه باسن تام دست جوزفین پیدا میشد.
توی کیسه ی سیاه چند توپ فلزی کوچیک بود که جوزفین هیچ ایده ای در موردشون نداشت... شاید مثل تخم مرغ بودن باید میشکستشون... اما سفت تر از این حرفها بودن.
شاید باید... شاید باید چه کار میکرد با سه گوی فلری کوچیک و سفت؟ جوزفین بیشتر به گالیون بی زبونی فکر میکرد که فدای باسن تام کرده بود.
پنج دقیه دیگه تام بیدار میشد، جوزفین باید کاری میکرد.
-نه نه نه این کار و نمیکنم...

جوزفین فکر ناجوری داشت، زیپ ساک رو باز کرد، قیفی که همیشه گوشه ی انبار ریون افتاد بود و کسی کاربردی براش پیدا نکرده بود روی باسن تام گذاشت، گلوله ای توی قیف انداخت.
ورود گاز متوقف شده بود اما مونت ادم مُسرفی نبود و دو گوی دوم و سوم رو هم وارد کرد و قشنگ قیف رو چرخوند تا گوی ها وارد شدن.
-لعنتی خودش بود...

جوزفین سراسیمه باسن تام رو بغل کرد به خوابگاه پسرونه دوید و باسن رو پشت تام محکم کرد...
-چه کار داری میکنی...

جوزفین، وسط خوابگاه پسرونه، ما بین نگاه کل اعضای اتاق تام دست هاش و روی باسن لخت تام گذاشته بود...
-هیچی فقط...

مونت دستش و صاف کرد و محکم زد روی باسن تام.
-پشه بود، کشتمش...


و مونت آروم شلوار تام و بالا کشید و چشم تو چشم تام عقب عقب از اتاق خارج شد.

شب بازی

ریونی ها با نا امیدی برای بازی آماده میشدن، امشب بار دیگه باید برای خالی بودن دروازه آخرین استراتژی هاشون و مرور میکردن.

-بچه ها...
تام در حالی که بغض کرده بود جارو به دست جلوی رختکن ظاهر شده بود.
-فک کنم تموم شد، مسمومیتم برطرف شده... یکم یُبس شدم حتی... ولی مهم نیست، فکر کنم آماده ام.

انگاری که قند توی دل همه آب شده بود، تام دوباره کنترل گوزهاشو به دست گرفته بود.
اما فقط جوزفین میدونست که چه طوری، با مسدود کردن خروجی تام، این اتفاق افتاده بود. جوزفین نبوغ شگرفی به خرج داده بود و این ابداع میتونست به پیروزی تیمش منجلب شه.
البته انگاری که تام کمی متورم شده بود اما به هر حال مهم مسابقه بود.

تام و تیم وارد زمین مسابقه شدن، تام روی جاروش احساس سبکی زیادی داشت، انگاری که باد کرده بود و مثل بادکنک سبک بود، با کوچکترین حرکت جارو خودش رو جلوی توپ مینداخت و جلوی گل شدن رو میگرفت.

نیم ساعت گذشته بود و ریونکلاو هفتاد صفر جلو بود، تام مثل عنکبوتی فرز دروازه رو بسته بود و مهاجمین گریفیندور کلافه شده بودن.
زمان به نفع ریون سپری میشد، ریونکلاو صد و چهل گریفیندور صفر، حالا کار داشت به جاهای باریک میکشید، حتی اگه اسنیچ پیدا میشد گریفندور ممکنه بود با اختلاف چند ده امتیاز ببازه، کاپیتان گریفندور باید کاری میکرد.
چاره ای نداشت و مجبور بود کاری که دور از معرفت یه گریفی بود رو انجام بده، رو به هاگرید کرد.
-هاگرید بزنش...

کاپیتان گریفندور چشمکی هم به هاگرید زد که فقط برای هاگرید مفهوم بود.
-چشمک چشمک چشمک یعنی دیگه نمیتونه ادامه بده، نباید ادامه بده...

هاگرید چوب دستیش و بلند کرد و با تمام قدرتی که توی بازوهای غول مانندش داشت ضربه ای مهلک به بلاجر کوبید، هاگرید بالای دروازه ی گریفندور بود و تام رو درست اونطرف زمین نشونه گرفته بود...

بلاجر چنان شتابی پیدا کرده بود که آتیش گرفته و مستقیم مسیر شکم تام رو هدف داشت.

تام که هنوز متوجه بلاجری که به سمتش میومد نشده بود از سیو آخرش جلوی سرکادوگان خوشحال بود و مشتش رو توی هوا رو به کادوگان تکون میداد که...


زارت(با افکت انفجار بمب اتم)

تام و ورزشگاه همراه منفجر شده بودن.
و حالا ورزشگاه به بیابان خالی و برهوتی خشک و بی آب و علف تبدیل شده بود و خبری از ورزشگاه، تماشاچی ها و حتی نصفه قلعه ی هاگوارتز نبود، جاروی تام هنوز روی هوا بود فس فس کنان در حالی که یک مچ دست، دسته اش رو گرفته بین گاز سبز رنگ توی هوا دور خودش میچرخید.




کتاب رو بست و به فکر فرو رفت، بزرگتری و مهیب ترین حادثه ی دنیای جادوگری، اون همه ترس، زجر و وحشت و مرگ دسته جمعی اونهمه نوگل باغ علم جادو که دست در دست هم به نیستی کشیده شده بودن...

ولدمورت تصمیمش رو گرفته بود، و رو به خالکوبش سری به علامت رضایت تکون داد.

خالکوب لرد، بازوی اربابش رو گرفت و عکس پاره ای که از کتاب تاریخ دنیای جادو جلوش بود رو خوب نگاه کرد.
حرکت دست کنده شده ی تام روی دسته جارو، بین گاز های سبز توی هوا طرحی به جا گذاشته بود، انگار ماری از دهن اسکلتی بیرون اومده بود.






ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۹ ۲۰:۵۷:۱۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#9
ریون در مقابل هافل

سوژه: تقلب


***

ریموند یه سال اخری بود، یه سال اخری با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنه، اما ریموند دست و پنجه هم نداشت.
شاید باید جای یه گوزن بود تا فهمید چی میگه!


فلش بک یک سال قبل


-برو پایین برو پایین برو پایین...

ریموند با نهایت تلاشش زبون گوشتالو و درازش و دور موس پیچیده بود و توی مرورگرش پاین و بالا میشد!
استفاده از سُم روی موس باعث آب گرفته شدن موس میشد و این زیبا نبود.
-دا دا دا دام! دیدمش!

موس چسبناک و لزج با راهنمایی زبون ریموند روی سایت سنجش شاخداران کلیک کرده و مراحل ثبت نام رو طی میکرد!

-ثبت نام شما با موفقیت انجام شد، تاریخ کنکور سراسری شاخداران دهم شهریور سال آینده!
در صورت تمایل برای ثبت نام در دانشگاههای غیر انتفاعی باید کد ثبت نام جدا گانه خرید کنید...



پایان فلش بک


شب از نیمه گذشته بود و قمر در عقرب جا گرفته بود، ریموند تاس های استخونیش و روی سنگ فرش سرد سالن عمومی ریون ریخته بود با هر نگاه به یک ستاره از پشت پنجره ی خیلی خیلی خاک گرفته ی ریون، نگاهی هم به تاس ها می انداخت، آب دماغی بالا میکشید، و با خودش تکرار میکرد:
-فردا شرایط اصلا خوب پیش نمیره...

فلش بک شیش ماه قبل

جلوی تابلوی اعلانات کوییدچ غلغه ای به پا بود، بچه ها گروه گروه و اکیپ اکیپ جلو میرفتن و تاریخ شروع مسابقات و نگاه میکردن، برای خرید بلیط باید از همین الان به فکر میبودن.
اما ریموند که معمولا به خاطر داشتن دو پای اضافه نمیتونست جزوه هیچ گروه یا اکیپی باشه در رسیدن به تابلوی اعلانات مشکل داشت و هر چند هم که بسیار تنومند و نخراشیده و نک تیز بود، اما بین جمعیت هیجان زده جلوی تابلوی اعلانات کاری از پیش نمیبرد.

در همین شرایط بود که پدرامی کوتاه قامت و خپل، از گوشه چشم ریموند گذشت.
ریموند طی یک اقدام ضد پدرامیتی، پدرام و سُم انداخته، گرفته، مچاله کرده و به شکل یک ساک دستی در آورده و به وسط جمعیت پرتاب کرد.
-ال..له اکبررررر....

ثانیه بیش نگذشته بود که جز لنگه کفشهای جامونده و مقنعه های جر خورده و کتاب های پاره پاره شده و البته یک عدد ساک دستی کاملا له و لورده با طرح و شمایل پدرام چیزی جلوی تابلوی اعلانات باقی نمونده بود.
ریموند جلوی تابلوی اعلانات قرار گرفت و تاریخ اولین مسابقه اش رو نگاه کرد...
-هولی پدرام... دهم شهریور...

پایان فلش بک

ریموند تاس های نامرتبش رو روی زمین رها کرده بود و گوشه سالن ما بین کاه های خشکیده اش کز کرده بود، هر از گاهی آب دماغی بالا میکشید و سرفه ای میزد، چند ساعتی بیشتر تا شروع کنکور نمونده بود، فردا صبح اول وقت!
از طرفی زمان شروع مسابقه کوییدیچ هم از قضای روزگار درست با زمان شروع کنکور مچ شده بود.
اما شاید هیچکدوم از اینها مهم نبود،چون ریموند در حال مردن بود، ویروس جرونا حالا تا اعماق شاخ های ریموند نفوذ کرده و شاخگیرش کرده بود.

بله! ریموند یه سال آخری بود، یه سال آخری همیشه جزو بدشانس ترین موجودات زمینه، موجوداتی بی انگیزه که گاها از ترس رفتن به خدمت مقدس شاخبازی مجبور به ثبت نام در کنکور مقطع بالاتری هستن، موجوداتی که باید ترم آخر تحصیلیشون و رو همراه با ترم اولی ها، سر کلاس ریاضیات جادویی بگذرونن و جک های مسخره ای که من باب همین موضوع از استاد های نمک ترشح میشه رو با یک لبخند پاسخ داده و هضم کنن.
یا موجودات فوق العاده بدبختی که باید تمام گالیون های خاک خورده توی گاوصندق های گرینگوتزشون و بیرون بکشن تا شهریه های عقب افتاده تحصیلیشون رو در مدتی معین پرداخت کنن، که بتونن مدارک تحصیلی درخشانشون رو از یک کشوی خاک گرفته به یک کشوی خاک گرفته ی دیگه انتقال بدن، یا اینکه قاب گرفته و به سر در اداره کار و کارورزی وزارت جادو متصل کنند.

ریموند البته یه سال اخری با معضلات پیچیده تر بود! یک سال اولی اقلیتی!
اقلیت چهارپایان و یا شاخداران از عدالت منطقی دانشگاه ها برخوردار نبودند.
و همین باعث میشد که ریموند فردا باید با بدنی مریض و رنج دیده و دود چراغ خورده و بلاجر به زیر بغل کشیده در یک زمان در دو مکان حاضر میبود.
یحتمل زمان برگردندون ها رو هم برای استفاده یک گوزن طراحی نکرده بودن!
چون جای هیچ سمی روی اونها تعبیه نشده و اگر همه اره، امانت دادن اون به یه گوزن نه!

عقربه ثانیه شمار هم که کورس سرعتی گذاشت بود که نگو و نپرس، و مدام سبقت میگرفت، سبقت میگرفت وسبقت میگرفت، تا خط پایان چیزی نمونده بود...

عررررر عرررررر عررررر(زنگ تلفن ریموند(باید شاخ بصیرت داشت تا درک کرد))
-عررر؟
-عررر...
-عرررر...
-عر عر.
.
.
.
پایان مکالمه ی گوزنی لبخندی به لبان ریموند نشونده بود، روش رو به سمت آسمان کدری که از پشت پنجره دیده میشد انداخت، نفس عمیقی کشید و خیلی ملایم به سمت آسمون بلند شد!

-من دارم پرواز میکنم!

The end


ریموند مُرد، ریموند منتظر یک تلفن بود تا بمیره، تلفنی که بار مسئولیت رو از روی شونه اش برداشته بود و جون دادن رو براش آسون میکرد، البته هنوز کارهایی برای انجام دادن مونده بود...


فردا صبح، رختکن کویی، پنج دقیقه به شروع بازی

تام سراسیمه بود، بازیکن ها همه آماده ی ورود به زمین بودن ولی هنوز خبری از ریموند نبود، جایگزینی یک بازیکن ذخیره به جای ریموند ضربه ی مهلکی به تیم میزد، ریموند برای دفاع ساخته شده بود، کار با بلاجر رو بهتر از هرکس دیگه ای بلد بود و فکر کردن به نبودش تام و مضطرب میکرد!
-خیلی خب تو بازی میکنی... میریم توی زمین!

تام و تیم بدون ریموند وارد زمین میشدن...

-نه، صبر کنید! هنوز هست گوزنی که بار مسئولیت هاش رو خودش، به دوش بکشه... آه ای خدای بزرگ، به موقع رسیدیم. (با افکت جملات هندی خوانده شود)

نگاه تیم به ریموند صورتی دوخته شده بود، ریموند تغییر رنگ داده بود و حالا به پلنگ صورتی میموند تا یه گوزن قهوه ای.
-آه نگاه نگاه نکنید! مد جدیده!

برای تام مهم نبود که ریموند صورتی باشه یا بنفش، شاخدار باشه یا بی شاخ، هندی شده باشه یا مثل رمال ها صحبت کنه، مهم این بود که بتونه تو کله ی بلاجر ها بکوبه و بس!


-یووووآااان ایز ابرکرو...
بازی الان دیگه شروع میشه، کاپیییتان ها دارن به هم دست میدن، اوه اوه نگاه کنید! کاپیتان هافل از دست دادن به تام جاگسن مورمورش شده...

یوان با نگاه متأسفم برای ذهن مریضت از دور کاپیتان هافل، به گزارش ادامه داد.
-ریموند و ببینید چه مد قرتی ای زده، اخرین باری که یه بازیکن برای مسابقه رنگ پوستش و عوض کرده بود جام جهانی 1980 بود که ....

یک ساعت بعد

امتیاز های روی بیلبورد درشت ورزشگاه صد صد مساوی بود، مهاجمین و مدافعین تیم با هم برابری میکردند، پیروز شدن هر دو تیم فقط به اسنیچ بستگی داشت، اسنیچی که هنوز دیده نشده بود و جست و جو گر های تیم رو بیکار تر از همیشه کرده بود.
آیلین تمام گوشه کناره های زمین رو دیده بود و حالا نیم نگاهی هم به جست و جوگر حریف داشت... خیلی مشکوکانه اطراف سکوی تماشاچی هی ریون میچرخید.

خودش متوجه نبود اما آیلین اسنیچ و دقیقا پشت سر دنهولم دید. همراه با حرکات دم گربه ی درشتِ سوار جارو، جابه جا میشد، آروم و بی صدا و مثل سایه پشتش بود.

اگه آیلین شیرجه میزد مسلما دنهولم متوجه اسنیچ میشد و با یه دست دراز کردن اسنیچ توی مشتش بود.

-بزنششششش!

ریموند که میرفت بلاجر و راهی سر زاخاری که آماده پرتاب کوافل بود کنه، با اشاره ی آیلین با تمام قدرت بلاجر و در هم کوبید.
-نامرد بابات و که نکشتم...

بلاجر ناله کنان روی کمر دنهولم نشست و گربه ی بخت برگشته رو به بغل تماشاچی های ریون پرتاب کرد.
-اوخ الهی... چه پیشی ملوسی...

این همون لحظه ای بود که آیلین با شیرجه ای حساب شده اسنیچ و به چنگ گرفته بود.



-بسته شما رو به اتمام است!

ریموند با شنیدن نجوای فوق توی گوشش هراسان جاروش و به سمت جنگل ممنوعه چرخوند،هیچ وقتی برای خوشحالی بعد از بازی نمونده بود،پس مثل باد ما بین درخت های در هم تنیده غیب شد و لحظه ای بعد نور صورتی درخشانی از دل جنگل چشمک زد!

فلش بک، زمان شروع مسابقه کویی، محل برگزاری کنکور!


ریموند با عینکی ته استکانی وارد حوزه امتحانی شده بود، تلألو رنگ سبز روی پوستش همه چشم ها رو خیره میکرد. ریموند علاوه به تغیر رنگ مثل ریموند همیشگی نبود، انگار که بیشتر آدم بود تا گوزن، سم هایش به دست های پف آلود آدمی خواب آلود میموند.
انگاری در حال تغییر بود...

سوالات عمومی و تخصصیشو یکی بعد از اون یکی تیک میزد، وقت زیادی نداشت باید سریع تر از این میبود...
دو ساعت از شروع امتحان گذشته بود که ریموند پاسخنامه شو تحویل داد و سراسیمه وارد دستشویی ها شد و انفجار نور سبز از دسشویی ها به چشم اومد.


مرکز پشتیبانی کلون ها*

هدایت کننده های ریموند ها، پشت سیستم کش و قوصی به خودشون داده و ریموند های مجازی رو خاموش کردن.
هدایت کننده ی شماره یک لیستی که جلوش بود رو چک کرد همه ی گزینه ها تیک خورده بود به جز....
((تحویل نتایج کنکور به تحویل گیرنده))
اسمی از تحویل گیرنده نیومده بود، جلوی پاراگرف فقط یه کلمه نوشته بود...
Coming soon!







....
*همسانی که مجازیه و وجود واقعی و یا دائمی


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۰ ۱۷:۲۸:۲۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱:۱۵ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
#10
زاخاریس گوشه ی خیابان ایستاده بود و کاغذ کاهی و کهنه ای که به دست داشت را مقابل نور خورشید بالا گرفته بود.
زیر نور، نقطه های کرم رنگ محوی، روی کاغذ به نمایش درآمده بود، بعد از چند لحظه، که کاغذ کهنه، جلوی نور ظهر گاهی خورشید، گرم و گرم تر شد، خطهایی کشیده و اسم های طلایی رنگی رویش شروع به درخشیدن کرد.
مثل نقشه بود! نقشه ی راهنما!

زاخاریس نزدیکترین نقطه درخشان روی نقشه را زیر نظر گرفت، گردالی کرم رنگ ثابت بود و جا به جا نمیشد، برای شروع خوب بود، کافه بِگینز!

نقشه قدیمی را با احتیاط از روی خط های مشخص شده اش تا کرد و به آرامی در جیب پشت شلوارش جا داد.

بعد هم چوب دستی اش را بلند و کمی هم به چپ و راستش نگاه کرد، نگاهی هم به ساعت مچی اش انداخت، لحظه ای مکث کرده و بعد مثل تیری که از تفنگ شلیک شده از جا جست و چوب دستی اش را به شدت تکان داد.

اتوبوس شوالیه بی درنگ در مقابل زاخاریس متوقف شده بود.

از لحظه ای که پای زاخاریس در پله ی اول اتوبوس شوالیه گذاشته شد تا لحظه ای که با ترمز راننده نزدیک بود به بیرون پرت شود آنی بیشتر نگذشته بود!
زاخاریس که هنوز پایش روی پله اتوبوس محکم نشده بود، گالیونی در لیوان فلزی دم در انداخت و جفت پا به وسط پیاده رو پرید.

روبه روی زاخاریس تابلوی چشمک زن کافه به دنبال مشتری های خسته و کلافه اش بود.
کافه بگینز، کافه ای نه چندان با کیفیت در مرکز لندن، کافه ای که در این زمان از روز، جز کارگران ساختمانی برج های در حال ساخت اطرافش مشتری دیگری برای نوشابه های یخی و کره ایش نداشت.

زاخاریس درب کافه را هل داد و همراه با صدای زنگوله ی بالای در وارد شد، هیچ کس توجهی به ورود زاخاریس نداشت.
موسیقی جاز در سالن خنک کافه پخش میشد، بوی تند و زننده ای هم قاطی هوای خنک شده بود. پشت تنها میز پر کافه چند مرد تنومند با سبیل های تاب خورده و صورتی نتراشیده با انگشت اشاره ای که به سمت دخترک پشت بار نشانه گرفته بودند، بلند بلند میخندیدند و به پهلو و شانه ی هم سقلمه میزدند.

زاخاریس صندلی ای پیش کشید، گالیونی روی میز گذاشت و نقشه ی راهنما را روی بار پهن کرد. نقطه درخشان درست جلوی زاخاریس بود...

-شما چی میل دارین؟
-نوشیدنی کره ای ...

زاخاریس سرش را که بلند کرد انگار سطل اب یخی رویش ریختند.

پنه لوپه پشت بار بود، با موهایی کثیف و صورتی پف کرده و چشمانی خسته!
انگار چند وقتی میشد که نخوابیده بود.
هرکس دیگری که جای زاخاریس بود بی شک گمان هم نمیبرد که این دختر همان پنه لوپه باشد.
اما زاخاریس خوب به یاد داشت، چهره ی پرنسس نوشابه ای محفل به خوبی در خاطرش بود، ولی پنه لوپه واقعی جلویش...

پنه لوپه هم که در نگاه اول زاخاریس را به یاد نیاورده بود بعد از مکث کوتاهی، از خجالت صورتش را میان دستانش پنهان کرد و رویش را از زاخاریس برگرداند.

زاخاریس متوجه نمیشد.
دختری که آرزویش تأسیس شرکت تولید نوشابه های مهربانی بود حالا کارگری پریشان و اشفته بود که روی نگاه کردن به چهره ی هم جبهه ایش را نداشت.



ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۷ ۱:۵۳:۲۶

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.