هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷:۰۵ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۲:۵۶
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 24
آفلاین
گوسفند که توسط جعفر، زیادی لوس شده بود و نمی توانست یک موجود کوچک که مدام وول می خورد را تحمل کند، حرکتی کرد و کامبیز را روی زمین انداخت.
ملت جادوگر و ساحره، کامبیز را زیر پا می گذاشتند و عبور می کردند. کامبیز نمی فهمید چرا نمی شود به خاطر مرلین، یکی از این موقعیت ها بدون پرتاب یا له شدن باشد. دوست داشت فریاد بزند، اما خب متأسفانه حنجره ای نداشت که فریاد بزند.
در حالی که کامبیز به خاطر نداشتن حنجره افسوس می خورد، رزالین به سمتش آمد و با منتهای مهربانی، او را از روی زمین برداشت و با نگاهی که حتی نثار فرزند عزیزش هم نمی کرد، به او خیره شد.
- سلام عزیز مامان. حالت خوبه؟ اینجا ولت کردن؟ مردم چقدر بی رحمن!

و سپس او را در کیفش گذاشت، ولی زیپ آن را کامل نبست تا مرلینی نکرده، کامبیز(یا به قول خودش:" کوچول موچولوی دوست داشتنی")افسرده نشود. سپس مقدار زیادی الکل روی دستانش خالی کرد. تا حدی که اگر زبان داشتند، قطعا فریاد می زدند:
- تمیز شدیم به ریش مرلین. دست از سرانگشتای کچلمون بردار!

در کیف، خبری از کرم دست و صورت، چسب زخم یا آینه نبود. حتی یک بطری آب هم در آن دیده نمی شد.تنها چیزی که می شد در آن دید، تعداد زیادی گل خشک شده و مقدار زیادی تمیز کننده بود.


اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶:۰۷ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۶:۴۵:۱۷
از قدرت گوسفندام بترس
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 90
آفلاین
توی کوله چند مداد و یه دفترچه وجود نداشت! حتی یه دست لباس اضافه و کرم دست و صورت هم وجود نداشت. درواقع اصلا هیچ چیز وجود نداشت و کامبیز که به دنبال یه موجود عجیب و غریب و جدید بود که باهاش یکم ماجرا درست کنه، تنها چیز عجیبی که به تورش خورد، خودش بود.

کوله مال خیرالله کدوالادر بود، که پدرش رو بپیچونه و بره با رفقای سال اولیش یه دوری بزنه. جعفر که گله اش رو به دشت های کنار هاگوارتز آورده بود تا حواسش به بچه هاش باشه و یه موقع به سرشون نزنه که چیزی غیر از کارمند وزارت، شغلی دولتی با حقوق و مزایای مکفی و بیمه بشن. چون بیمه خیلی مهمه! اما اون روز صبح وقتی خیرالله رو دید که خیلی مشکوک میزنه، ازش پرسید:

- کجا به امید مرلین؟ تو مَیِع الانه ای نباید داشتی درس میخوندی؟
- نه بابا! یعنی چرا! کولمو برداشتم با بروبچ بریم تو دشت. هم صفا، هم درس!

خیرالله درس رو دروغ گفته بود. اما مرلین وکیلی صفا رو راست گفته بود. درحالیکه داشت نوشیدنی کره ای سومش رو سر می کشید، صدای بع بعی از بیرون شنیده شد و قبل از اونکه صدا تموم بشه، در کافه با شدت زیادی کوبیده شد و مردی چوب بدست خودش رو نشون داد و یه راست، سر میز سال اولی ها رفت. با چوب بر سر خیرالله کوبید و گفت:
- مرلینت تو مشتات! ایطو درس میخونن؟

چوبش را زیر بغلش گذاشت. با یه دست گردن پسر و با دست دیگه کوله رو برداشت و جلوی در کافه، پسر رو به بیرون هل داد. زیپ کوله رو باز کرد و اون رو به سمت زمین، برای اینکه همه وسایلش بریزن، تکون داد. اما چیزی جز کامبیز، روی کف چوبی کافه نیفتاد. جعفر که از عصبانیت، چشماش چشمک زن شده بودن، کامبیز رو ندید که به سمت یکی از گوسفندا رفت و داخل پشمانش جا خوش کرد.

جعفر یقه خیرالله رو گرفت و درحالیکه اون رو به سمت بیرون می کشید، گفت:
- وقتی امشب تو یکی اع ایی سردابو ها هاگوارتز، کردنت تو گونی، میفهمی چطو باید درس بخونی.

در کافه رو پشت سرش بست و کامبیز و گوسفند رو در کافه جا گذاشت.


ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۳ ۲۱:۴۸:۴۳


تصویر کوچک شده



Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تو آغوش پروفسور! درحال خوردن شکلات های مهتابی!
از زیر سایه هر دوشون!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹:۵۴ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳

محفل ققنوس

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۹:۲۲ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
از میان قصه ها
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 322
آفلاین
قلپ قلپ قلپ...

گولّه ی کوچک مشکی، درون نوشیدنی کره ای فرو رفت و از میان حباب های زرد آن به اطرافش نگاه کرد.
جام های چوبی و پهن روی میز کوبیده می شد، نوشیدنی کره ای به هوا می پاشید، ساحره هایی خندان موهای خود را با حالتی اغواگرانه تکان می دادند و به اجرای زنده ی یک چنگ نوازنده که گوشه ی بار اجرا می کرد گوش می دادند گاهی هم انحنای انتهای بدن خود را می جنباندند.
پسر بچه ی کک و مکی قرمز موی کوچکی با دو تا از بقیه ی همکلاسی هایش با دهان های باز شده از میان میزها رد می شدند، گروهی از سال اولی های هاگزمید بودند که نگاه کنجکاوشان همه چیز را گرفته بود.
فضای شادی بود، شادی هم در فضا بود و درست بالای هاگزمید در یک ایستگاه فضایی نشسته بود و تخمه ی آفتاب گردان می شکست.

موجود سیاه، در ظرف نوشیدنی پیرمردی افتاده بود که انگار زورش به دهمین لیوان نوشیدنی کره ایش نرسیده بود و سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود.
گوله ی کوچک دهانش را باز کرد و قلپی بزرگ از نوشیدنی کره ای بالا کشید.
همانطور که بچه های تازه وارد کافه، اولین نوشیدنی کره ایشان را می خوردند مزه ی نوشیدنی کره ای گویی مثل این بود که یک نوشیدنی با بافتی غلیظ تر از آب می نوشید که در عین خنک بودن دهان را گرم می کند، بخار خنک و شیرینی دارد که از بینیتان بیرون می زند و آنقدر معطر و دلنشین است که دلت می خواهد آنقدر بنوشی که از حال بروی.
گوله ی کوچک هم اسیر نوشیدنی شد. آنقدر نوشید تا به شکل لیوانی که درونش بود درامد.

پیرمرد صاحب نوشیدنی که تازه چشمانش باز شده بود دستی به لیوانش برد، بعد از برخورد سر انگشتش به لیوان بلافاصله صدای ترک شیشه به هوا بلند شد.( این یکی لیوان شیشه ای بود.)
آنقدر بلند بود که کل سالن به آن نگاه کرده و ساکت شدند.
لیوان شکست و گوله ی سیاه ماجرا که شکل لیوان به خودش گرفته بود با چشمانی قلمبه و دهانی باز پر از دندان های کوچک به اطراف نگاه کرد و ارام پلک زد.
پیرمرد در مستی دوستش کامبیز را صدا زد.
-کامبیز! چرا شکل لیوان شدی؟

بعد هم باد گلویی ول کرد و پیشانی اش دوباره به میز خورد و خوابید.

کامبیز! حالا اسم داشت، تلاش کرد مجدد صدای رادیویی الستور را به خودش بگیرد و ارام زمزمه کرد کامبیــــــز.

جو سالن به حالت عادی بازگشت، همه باور کردند که کامبیز هر چند عجیب و غریب دوست پیر مرد باشد.
کامبیز هم خودش را کش و قوس داد تا شکل نامفهوم خودش را پس بگیرد بعد دست و پایش را تکان داد و به سمت کوله ی آویزان از صندلی بچه هایی رفت که با ذوق از بقیه برنامه هایشان می گفتند. احتمالا بعدتر قرار بود بقیه هاگزمید را بچرخند.
کامبیز هم که تازه چند ساعتی بود چشم به جهان گشوده بود و کمی گشت و گذار برایش دلنشین می نمود مثل مهی غلیظ از بین شیار زیپ کوله وارد شد.

اما اتفاقی افتاد. درون کوله چند مداد و یک دفترچه وجود نداشت! حتی یک دست لباس اضافه و کرم دست و صورت هم وجود نداشت. شاید کوله ی اشتباهی را سوار شده بود...




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۳۹ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۲۷
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
موجود حس میکنه که جادگر که در حال راه رفتن بود، می‌ایسته، و در لحظه قبل از اینکه توسط دست جادوگر قاپیده بشه، تونست صدای خش خشی که مربوط به رادیو بود رو بشنوه.
و چند ثانیه بعد، موجود تونست به جادوگری که اون رو کف دستش نگه داشته بود، نگاه کنه.
مرد جادوگر، عینک تک چشمی‌ش رو برداشت، بهش ها کرد، بعد با لبه کتش تمیزش کرد، و بعد سرش رو چهل و پنج درجه به سمت چپ خم کرد و با چشمای تنگ شده، به موجود کوچیک که همچنان داشت دندوناشو نشون میداد، نگاه کرد.
- جالبه... خیلی جالبه!

موجود فهمید که با جادوگر یک ویژگی مشترک داره، اونم اینکه چشمای هردوشون پر از کنجکاویه و سعی دارن از طرف مقابل سر در بیارن. جادوگر سرشو صاف کرد و گفت:
- حالا موجود جالبی مثل تو چه کارایی میتونه بکنه؟

صدای رادیوییش طوری پر از هیجان شده بود که انگار تا به حال چیزی به این جالبی ندیده.
و بعد مرد جادوگر عصاش رو که توی دست راستش بود رو توی جیب کتش گذاشت و سعی کرد با انگشت اشاره دست راستش موجود رو لمس کنه، و البته موجود هم سعی کرد انگشت اشاره الستور رو با دندون‌های تیزش لمس کنه، که البته بیشتر باعث سرگرمی الستور شد و حتی باعث شد لبخند کوچیکش تبدیل به خنده‌ای دندان نما بشه.
- هاهاهاها... تو واقعاً سرگرم کننده و جالبی نه؟ بذار ببینم... دیگه چه کارهایی ازت برمیاد؟ شکلت انقدر جالبه نمیدونم حتی چطور باید توصیفت کنم، و با این‌حال به شدت جالبی!

و بعد الستور دوباره عصاش رو از جیبش خارج کرد، و در حالی که موجود رو هم کف دستش نگه داشته بود، با وقار و آرامش تمام در خیابون‌های هاگزمید شروع کرد به قدم زدن، رسید به جلوی کافه هاگزهد که در اون ساعت میزبان جماعت عجیب و خاصی بود، و پشت پنجره باز کافه ایستاد و به داخلش نگاه کرد.
و همون لحظه موجود دهنش رو باز کرد و صدای خش خش رادیو از دهنش خارج شد، نتونست کلمه‌ای رو شکل بده، ولی تونست کاملاً صدای رادیویی الستور رو تقلید کنه.
چشمای الستور گشاد شدن و با برق سرخی درخشیدن.
- یعنی کارهای بیشتری هم ازت برمیاد؟ به نظر میاد که وقت نمایشه!

و بعد با یک نشانه‌گیری دقیق، موجود رو به داخل یکی از لیوان‌های نوشیدنی کره‌ای که توی سینی پیش‌‌خدمت کافه بود، پرتاب کرد.


ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۶ ۲۲:۴۵:۴۴

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵:۴۰ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین
فنگ می‌ره و می‌ره و می‌ره. اونقد می‌ره تا مطمئن بشه که هاگرید به این زودیا نمی‌تونه پیداش کنه و فرصت کافی برای نوش جان کردن شکار اون روز رو داشته باشه. در تمام مدتی که فنگ در حال رفتن بود، موجود با شگفتی از دورن شیشه به دنیای بزرگ اطرافش خیره شده بود. اون در برابر این دنیای بزرگ، بسیار کوچیک بود.

بالاخره فنگ متوقف می‌شه. با ضربه‌ای شیشه رو می‌شکونه و دستی به موجودی که آماده خوردن بود می‌زنه. موجود کمی به دورتر قل می‌خوره. اما این قل خوردن فقط بر اثر دست زدن فنگ بهش بود. به نظر نمیومد موجود بدونه چه سرنوشت تلخی در انتظارشه اگه که فنگ بخوردش، که اگه می‌دونست، مطمئنا تلاشی برای فرار می‌کرد. اما به جاش، همون گوشه‌ای که قل خورده بود باقی می‌مونه و به فنگ خیره می‌شه.

فنگ جلو می‌ره و دندونای تیزشو به نمایش در میاره تا موجودو با دهنش بگیره و بخوره. اما موجود خیلی ریز و منعطف بود و هربار لیز می‌خورد و سرجای قبلیش می‌افتاد. موجود که حالا تماس مستقیمی با دندون‌های فنگ داشت، دندون در میاره. طولی نمی‌کشه که به تقلید از فنگ دندوناشو تیز می‌کنه و این‌بار این موجوده که دماغ فنگو گاز می‌گیره.

درسته که موجود دندون داشت و ادعای تیزی کرده بود، اما هنوز کوچیک بود و گازش مشابه با قلقلک کردنی بیش نبود. اما فنگ هم سگی نبود که اهل بازی و سرگرمی باشه. فنگ خوراکی می‌خواست و نه هم‌بازی! فنگ اصلا این طعمه رو دوست نداشت! فنگ زوزه‌ای از سر ناراحتی سر می‌ده و با دمش ضربه‌ای به موجود به در نخوری که نتونسته بود بخوره می‌زنه.

موجود به هوا پرتاب می‌شه و چون خیلی سبک بود، مسافت طولانی‌ای رو طی می‌کنه و در نهایت روی چیزی فرود میاد که پر شده بود از ساقه‌های سیاه‌رنگ. موجود چشم باز می‌کنه و می‌بینه لا به لای موهای جادوگری فرود اومده. دندوناشو به رخ می‌کشه و ضربه‌ای به کف سر جادوگر می‌زنه!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۰۶ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۵۱
از دستم حرص نخور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 329
آفلاین
×سوژئوس جدیدوس×



موج دریا سنگی را به ساحل آورد. سنگ کوچک و تیره‌ای بود. سطح سیاه صیقل‌خورده‌اش، مرطوب از آب دریا، زیر نور آفتاب برق می‌زد.

شب شد و آسمان غرید و صاعقه‌ای به او خورد. سنگ شکافت و موجودی از درون آن متولد شد.

مثل روح خاکستر آتش بود، از جنسی لطیف و به دشواری ملموس و مشهود که با سیخونک‌های امواج ساحل به آرامی روی شن‌های نمناک و خنک به پس و پیش تاب می‌خورد. دوده از او برمی‌جست و آب به او می‌آمیخت.

روزهنگام کودکی درحال بازی با دوست خیالی‌اش سمت دریا می‌دوید درست در کنار موجود نُومتولّد زمین خورد و یک گلوله ماسه‌ی خیس خیالی از دوست خیالی‌اش نوش جان کرد.
نگاه کودک به موجود افتاد.

صدایی از آن موجود برآمد. به آه می مانست، به نسیم غبارآلودی به‌آرامی وزان.
پسر چیزی از آن صدا دست‌گیرش نشد، به نجوایی می‌مانست که تابه‌حال نشنیده بود. محتاطانه دست دراز کرد تا سایه را در مشت بگیرد.

اما سایه هی از لای انگشتانش درمی‌رفت. خاصیتی خمیری داشت، اما از جنس خمیر نبود. دوده‌وار بود و آب‌صفت.

درنهایت کودک کلافه شد و با تمام توان موجود را در هوا شوت کرد و اخم‌ناک و ماسه‌آلود به راه خود رفت.

سایه بر فراز دریا پیچ تاب می‌خورد و انتظار فرود خود را می‌کشید که مرغ دریایی تیزبینی در هوا به سمتش خیز برداشت تا به منقار بگیردش.

موجود اما از هی از منقار او لیز می‌خورد و به پایین می‌لغزید؛ مرغ دریایی هم بازیگوشی‌اش گل کرد و چندباری او را گرفت و به آسمان کشاند، هربار بالاتر، ولی هردفعه باز از منقارش لیز می‌خورد؛ تا جایی که به ابرهای سیاه رسید و هم پرهایش خیس شدند و هم بازیچه‌اش را گم کرد.

سایه در ابر افتاد. غبار خاکسترش رفت در چشم ابر و ابر از چشمش آب آمد، سایه با اشک‌های او ممزوج شد و به پایین فرو لغزید. حالا چشم در آورده بود. یا سایه‌ای از آن را.

چشم‌ها سنگینش کرده بودند. به‌سرعت پایین می‌آمد و پس از برخورد به سطح آب مثل سنگی سفت دریا را شکافت و پایین رفت.
در میان آب چشمانش را باز کرد، به رنگ خاکستری آسمان ابری، به درشتی توپ گلف.

در آن اعماق به اختاپوسی برخورد. سعی کرد چیزی بگوید، اما زبان نمی‌دانست. اختاپوس از او گرخید و مایع قیرگونش را آزاد کرد.

مایع قیرگون اختاپوس که با جنس خودش غریبه نبود را درهم فشرده کرد و به خود چسبانید. دو باله که شبیه دست‌هایی بی‌انگشت بود ماحصل این آمیزش شد. به‌آرامی باله‌های کوچکش را در آب حرکتی داد، حالا می‌توانست به اختیار خود در آب حرکت کند.

سایه در آب لیزخوران پیش می‌رفت و پیش می‌رفت. بین مرجان‌ها قِر می‌داد و گیس‌هایشان را می‌نوازید. مرجان‌ها به او محل نمی‌گذاشتند.

انگار هیچکس را با او میل سخن نبود. پس مسیری را درپیش گرفته و جلو می‌رفت.

در راهش چیزی نورانی را دید که اغواگرانه به‌آرامی تکان می‌خورد.
ماهی‌ها با سرعت از کنارش می‌گذشتند کسی به آن نزدیک نمی‌شد. او که احساس می‌کرد شی‌ء برق‌برقی هم مثل خودش تنهاست به سمتش رفت و محتاطانه با باله‌اش گوشه‌ی آن را گرفت.

شی‌ء برق‌برقی سر قلاب ماهیگیری‌ای بود که زیر بارقه‌ی نور منعکس‌شده در آب برق‌برق می‌زد. قلاب در باله‌اش فرو رفت و به سمت سطح آب حرکت کرد.

سایه تو گویی دردسر را بو می‌کشید. و ماجراجویی را. اما دماغ نداشت که بوی تن عرقوی ماهیگیر را هم بو بکشد. قورمه‌سبزی نبوییده بود که بداند آن بو صنمی با دیگری دارد. ماهیگیر اما او را بالا می‌کشید. کمی دل‌دل کرد که آیا قلاب را رها کند یا نه. درنهایت عنان اتفاقات را به سرنوشت سپرد.

از آب بیرون کشیده شد.

دلش از آسمان گرگ‌ومیش گرفت. احساس تنهایی کرد. و نامرئی بودن در آن نور کم‌قوا. و جادویی‌بودن.

هاگرید با تعجب به دوده‌‌ی پیچیده به‌دور قلاب نگاه کرد. دقیق تر که شد، چشمان خاکستری و باله‌هایش را دید.
- دیدی بدون طعمه هم می‌شه ماهی گرفت، فنگ؟

فنگ که در قایق لمیده بود و چرت می‌زد، کمی سرش را بالا آورده پس از نگاهی اجمالی به صید هاگرید، تک‌واقی کرد که جوابی داده باشد و صاحبش راضی شود و باز به چرت‌زدن مشغول شد.

هاگرید ظرف ترشی خالی ناهارش را در آب فرو کرد و سپس صید خود را داخل آن انداخت.

موجود خود را درون شیشه پخش کرد، باله‌هایش را چسباند به شیشه. چشم هایش هرکدام به یک سو روان، محیط جدید را می‌کاویدند.
ماه نمایان شده بود. هلالش نیشخندی به آن سه زد.

هاگرید بساطش را جمع کرد و پاروها را در چنگ گرفت و به سوی اسکله پاروزدن آغازید. پاروها دست در دست آب گذاشتند و ستارگان مشاهده‌گر پرش‌ها جست‌وخیزهای موزون‌شان شدند.

هاگرید سوت می‌زد. شکمش در فکر شام امشب بود و ذهنش در فکر صید فردا. به خودش قول داد تا ماهیگری یاد سگش نداده ماهی جلوی او نگذارد، چون که بدعادت می‌شود.

آن موجود یک روز بیشتر از زندگی‌اش نمی‌گذشت و هنوز نمی‌دانست چگونه روی احساسات نام بگذارد یا تشخیص‌شان دهد، ولی انگار شعله‌ای نامرئی در دلش او را به تکان‌دادن باله‌ها و چشم‌هایش وامی‌داشت.

قایق و اسکله، مثل دو دوست قدیمی، کف دست به هم کوبیدند و هاگرید که پیاده شد، قایق نفس راحتی کشید و کش‌ و واکشی به هیکلش داد.

هاگرید جلو رفت و فنگ را با صیدش جلوی کافه‌ی سه دسته‌جارو تنها گذاشت تا برود داخل و ادراری بریزد.

سگ شیشه را بو کشید. با پوزه‌اش قدری با آن ور رفت. چون کار هاگرید به طول انجامیده بود و برعکس بیشتر سگ‌ها، فنگ سگ چندان وفاداری نبود، شیشه‌ را به دهان گرفت و به سمت مقصدی نامشخص به راه افتاد.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۱۸:۳۸:۴۱

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ شنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین
× پست پایانی سوژه ×

بنابراین ایوان و جادوآموزانی که همراهش یا قبلا به کلاب اومده بودن، دسته‌جمعی از کلاب خارج شده و بدو بدو به اسکله تفریحی برمی‌گردن تا اطلاعات دقیقی از مکان‌های متوقف شدن کشتی حامل سو بگیرن. به محض رسیدن به اسکله، ایوان دکه‌ای که بالاش نوشته بود "مسئول اسکله" رو نشونه می‌گیره و به سمتش خیز برمی‌داره.
- هوی آقا! هوی با توام! الان وقت خوابه؟ پاشو ببینم.

همزمان با رسیدن ایوان به دکه، تعداد نه‌چندان کمی از جادوآموزان و اساتید که همون حوالی بودن به ایوان ملحق می‌شن تا ببینن اونجا چه خبره.
بالاخره مسئول اسکله با تکان‌های شدیدی که دکه‌ش می‌خوره از خواب می‌پره و با دیدن جمعیت عظیمی که جلوش منتظر ایستاده بودن شوکه و البته خوش‌حال می‌شه.
- اوه واو ببینین چقدر مشتری اینجاست! لطفا مقصدتون رو بفرمایید تا خودم شخصا یک کشتی 7 ستاره... امم... شایدم دو کشتی 7 ستاره تهیه کنم.

مسئول اسکله با دیدن جمعیتی که همینطور رو به افزایش بود، چرتکه‌ای در میاره. احتمالا به کشتی 7 ستاره سومی هم نیاز بود!

- حالا چرا 7 ستاره؟ مگه 5 بیشترین نبود؟
- آخه اینجا دنیای جادوییه و 7 عدد مورد علاقه رولینـ... چیزه یعنی خالقمونه. مرلین یعنی. شایدم خدا. هرچی حالا خریدار هستین یا نه؟

ایوان نامه‌ای که از یوری گرفته بود رو جلوی مسئول اسکله می‌گیره.
- سو لی! با کشتی‌های شما یه سفر تفریحاتی رو شروع کرده درسته؟

مسئول اسکله با دقت نامه رو بررسی می‌کنه و دستی به عینکش می‌کشه.
- سو لی یا لی سو؟ مسئله این است!
- الان وقت شوخیه مرد حسابی؟ یه مدرسه سر در هوا موندن. راه بیا با ما، عجله داریم!
- شوخی چیه؟ شما با اسم و فامیل کره‌ایا آشنایی ندارین؟ این یکی اسمش سوئه فامیلش لی، اون یکی اسمش لی ئه فامیلش سو! تازه اسم و فامیلشونم که برعکس می‌نویسن و می‌گن. اینطوریه که واقعا نمی‌شه فهمید کدوم سو لیه و کدوم لی سو و واقعا کی به کیه. مغز سوزاننده‌س نه؟

جمعیت هاگوارتز که هیچی از حرفای مسئول اسکله نفهمیده بودن هاج و واج نگاهی به هم می‌ندازن. بالاخره گودریک گریفیندور در حالی که پیکت رو شونه‌هاش جا خوش کرده بود راهی به جلو باز می‌کنه.
- ما سو لی رو می‌خوایم آقا. سو لی! مدیر لی! مدیر مدرسه هاگوارتز. اینجا نیومده؟
- اوه خب اینو از اول می‌گفتین. سو لی رو می‌خواین پس، نه لی سو!

مسئول اسکله برای دقایقی خم می‌شه و دنبال چیزی زیر پیشخوان می‌گرده و بالاخره بعد از چند دقیقه و قبل از این که صبر جمعیت لبریز شه برمی‌گرده.
- بفرمایین! اینم نامه سو لی. بهم گفته بود اگه کسی از اساتید هاگوارتز سراغشو گرفت این نامه رو بهش بدم.
- مسخره‌مون کردی؟ من همین الان نامه مدیر لی رو بهتون نشون دادم. یا نکنه مدیر لی مسخره‌مون کرده؟

مسئول اسکله چهره‌ای که انگار بهش برخورده به خودش می‌گیره.
- دو ساعت چی بهتون توضیح دادم پس! اون نامه که دست شماست مال لی سو هست. اینی که دست منه سو لی! اتفاقا همین‌جا همو ملاقات کردن... یکیشون که از نیت اون یکی آگاه شده بود می‌خواست خودشو جا اون یکی بزنه و مدیریت هاگوارتزو بدست بگیره، ولی به صورت اتفاقی اون یکی هم از نیت این یکی آگاه شد. دقیقا اینجا اتفاق افتاد. همین‌جا که شما ایستادی... نه شما نه، اون یکی... شما هم نـ...
- می‌شه بری سر اصل مطلب؟

مسئول اسکله غرولندی می‌کنه و ادامه می‌ده:
- سو لی با درایتی که داشت تونست لی سو رو مجاب کنه که مدیریت هاگوارتز چیزی جز دردسر نداره ولی اگه دو تایی با هم به سفر برن، می‌تونن دنیا رو ببینـ...
- گفتم اصل مطلب.

مسئول اسکله که به وضوح تو قیافه‌ش مشخص بود که اصلا از کور شدن نطقش اونم برای بار دوم خوشش نیومده، با بدخلقی نامه رو پرت می‌کنه و می‌گه:
- با هم رفیق شدن و دو تایی رفتن سفر. بای!

و بعد درو می‌بنده!
دیزی با دیدن نامه که رو جمجمه ایوان پخش شده بود، نامه رو برمی‌داره و بعد از خوندش رو به بقیه می‌گه:
- مدیر لی از مدیریت هاگوارتز استعفا داده و از سدریک دیگوری و لینی وارنر خواسته که مشترکا مدیریتو برعهده بگیرن.
- ولی پس نامه لی سو چی؟ اگه با هم رفتن پس الان نقشه سفرشون یکیه. می‌تونیم بریم پیداش کـ...
- گفته اصرارم نکنین که برنمی‌گرده!

قبل از این که کسی بخواد چیز دیگه‌ای بگه، ناگهان پیکسی‌ای بال‌بال‌زنان در حالی که سدریک خوابی رو با بالشتش به زحمت به دنبال خودش می‌کشه جلوی جمعیت میاد.
- اهم اهم... احترام به نظرات دیگران از واجباته! پس جادوآموزان عزیز. لطفا با کمک اساتید و ارشدها به هاگوارتز برین تا با هم سال تحصیلی جدید رو آغاز کنیم. مگه نه پروفسور دیگوری؟

سدریک لحظه‌ای چشم باز می‌کنه، علامت تاییدی نشون می‌ده و دوباره به آغوش بالشتش برمی‌گرده.

× پایان سوژه ×


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۲۴ ۱۲:۳۱:۱۴



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ جمعه ۲۳ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور

گرینگوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ دوشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۲۷:۰۰ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
از شما به ما چیزی نمی ماسه
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
سال جدید در هاگوارتز؛ همچیز خوش و خرم بود، همگی با هم با شادی در کنار هم میزیستند. مدیر گم شده ولی باز هم چیزی تغییر نکرده بود. با این حال که پروفسور ایوان و سه نفر منتخب راهی کلاب عمو یوری شدن تا به شایعات دیده شدن مدیر لی در آنجا رسیدگی کنند ولی باز هم همه سعی داشتند به روش خود به این موضوع بپردازند و دنبال مدیر لی بگردند، بالاخره آنها که نمیتوانستند تخم هیپوگریف های خود را در یک سبد بگذارند به ویژه که پیشنهادان مدیران محترم هم همین بود. اسلیترینی ها با کمال مهربانی خود بقیه را میفریبیدند؛ ریونکلاوی ها به هر روشی دنبال سر نخ هایی بودن و تصاویر مدیر لی را روی در و دیوار میچسباندند؛ گریفیندوری ها هم در تکاپو پیدا کردن مدیر لی در آب های عمیق دریاچه بودند و تور پهن میکردند تا مدیر لی به تورشان بخورد ولی تنها چیزی که به تورشان میخورد آت و اشغال های بعضی از افراد بی فرهنگ ساکن هاگوارتز بود و البته موجودات دریایی را فراموش نکنیم که برخورد با آنها چندان مسالمت آمیز نبود؛ در کنار دریاچه هافلپافی هایی را داریم که آفتاب میگرفتند و با موفقیت توانسته بودند از ماتریکس خارج شوند و یک نفری از گروهشان که از فعالیت نکردن آنها شاکی بود مشخصا از خودشان نبود؛ کمی آنطرف تر سال اولی های گروهبندی نشده ای بودند و از آنجایی که نمیدانستند دقیقا باید چه کنند به انتظار کشیدن برای با خبر شدن از شایعات دیده شدن مدیر لی اکتفا دادند.
از همه اینها که بگذریم میرسیم به اصل داستان. سه نفر منتخب به رهبری ایوان که سوال های بجایی هم در ذهنشان وجود داشت به کلاب وارد شدند و بلا فاصله سه نفر منتخب با موج دودی که با باز شدن ناگهانی درب به سوی آنها هجوم آورده بود به سرفه افتادند و برای مطرح کردن سوال های بجای خود به مشکل برخوردند ولی از آنجایی که پروفسور ایوان استخوان بود و طبیعتا ریه هم نداشت فقط دود را کمی کنار زد و برای روبه رو شدن با عمو یوری پیش قدم شد و لحظه به لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد.

_آره داداش حق با شماست، هرچی شما بگی ولی به وصایای مرلین قسم اون در تا دیروز دستگیره داشت، چرا مثل آدم بازش نمیکنید و نمیاید تو؟ خانم... آقا... چی هستید شما الان دقیقا؟... استخوان متحرک محترم چرا داری میای جلو آقا جون فاصله اجتماعی رو رعایت کن جرونا هنوز هستا.
_در چیه؟ با من در مورد سو لی حرف بزن. پرسیدم سو لی کجاست؟
_بسیار لی که نداریم ولی کم لی داریم می خواین؟ خیخیخیخی

وقتی که عمو یوری این حرف را زد و با چهره از پیش جدی تر پروفسور یوان مواجه شد، کاملا منظور او را فهمید یکی از دست هایش را که بالا بود آرام پایین آورد و از زیر پیشخوان کاغذی درآورد و سمت ایوان گرفت.
_ببین داداش شخصی که شما دنبالشی اینجا زیاد نمیومد فقط یکبار اومد خودش رو معرفی کرد و گفت اگر کسی سراغش رو گرفت اینو بدم بهش.

ایوان آن را گرفت، اینور و آنور و بالا و پایینش کرد. یک نقاشی که یکسری علامت هم رویش داشت بود.

_انگار نقشس، نقشه یه راه.

لینی وارنر که کنار ایوان پرواز میکرد و متفکرانه در حال نگاه کردن به نقاشی بود حرف بس به جایی را مطرح کرده بود. یوان به نقاشی ضربه زد تا مگس هایی که رویش نشسته بودند پراکنده شوند و با دقت بیشتری شروع به نگاه کردن به نقشه کرد تا اینکه متوجه اشاره عمو یوری به پشت کاغذ شد.
_خب اینجا چی داریم؟

یوان و سه فرد منتخب شروع به خواندن طومار پشت نقاشی نوشته شده بود کردند و از آن جایی که حوصله خواندن همه آن طومار را نداشتند یک راست رفتند سر اصل مطلب و اصل مطلب هم این بود که از آنجایی که مدیر لی با مشکلات عدیده ای در هاگوارتز به ویژه عقب افتادگی پرداخت حقوق او که البته به گفته او مادیات برای او اهمیتی نداشت ولی قابل چشم پوشی نبود و رازی که بین خودش و مدیران بود تصمیم گرفته بود از هاگوارتز برود و اینهم نقشه سفرش بود به ذکر خودش هم این نقشه اصلا هم برای این نیست که دنبالش بروند و راضی اش کنند تا برگردد. و البته چیز مورد توجه تری که آنها به آن برخوردند این بود که زمان دقیقی برای شروع سفر مدیر لی در پایین نامه وجود داشت و فقط چند ساعت از آن گذشته بود.


ویرایش شده توسط گرینگوت در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۲۳ ۱۷:۳۶:۲۵


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ جمعه ۲۳ تیر ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۳:۵۳
از من به تو نصیحت...
گروه:
مترجم
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 309
آفلاین
-نخیر نمیشه. خودم انتخاب می کنم کی همراهم بیاد. تو... تو... و تو! همراه من بیاین تا کلاب رو چک کنیم. فقط همین سه نفر.

همه ی افراد حاضر در صحنه، به دست اسکلت خیره شده بودند. سه فرد انتخاب شده جلو آمدند تا با اسکلت برای پیدا کردن مدیر سولی همراه شوند. آن سه نفر لینی وارنر، دوریا بلک و کوین کارتر بودند.
جمعیت کمی به جوش و خروش درآمد. هافلپافی ها از عدم وجود فردی از گروه خودشان خشمگین بودند، در حال اعتراض به ماجرا بودند. اما از آنجایی که پروفسور ایوان اسکلتی بسیار عادل بود، تصمیم گرفته بود از کسانی استفاده کند که نقش بیشتری در وقایع داشتند.
-همین که گفتم. فقط همین سه نفر میان. بقیتون لطفا همینجا بمونین تا ما برگر-

در همین حین، سنگ کوچکی به استخوان جناقش برخورد و آن را به جایی دور از دسترس پرتاب کرد. اسکلت آهی کشید و شروع به حرکت کرد. سه فرد منتخب هم دنبالش آمدند. البته از آنجایی که سرعت حرکت کوین کارتر کمتر حد معمول بود با سرعت کمی حرکت می کردند.
بعد از مدت زمانی طولانی، بالاخره به راهروی مخروبه ای رسیدند که به کلاب عمو یوری منتهی می شد. چهار نفر در آنجا متوقف شدند. اسکلت گفت:
-با شماره ی سه وارد اونجا میشیم و شروع به گشتن می کنیم. یک، دو، سه!

با همان شماره ی دو که گفته شد، کوین کارتر با لگدی نینجایی در را باز کرد و فریاد زد:
-دشتا بالا، بی حَلِکت!

عمو یوری چندان تعجب نکرد. به هر حال قبلا وارد شدن یک نوزاد سخن گو و یک خفاش خون آشام را به کلابش تجربه کرده بود. از آنجایی که دیالوگ مورد علاقه اش را هم مصرف کرده بود، دیگر حرفی برای گفتن نداشت. از همین رو، صرفا دستانش را بالا برد. پس از کوین، دوریا هم وارد شد و در انتظار برای آمدن دو نفر دیگر به در نیمه باز کلاب خیره شد. بعد از دوریا، لینی هم از سوراخ کلید وارد شد.اما چیزی که عمو یوری انتظار آن را نداشت ورود یک استکلت متحرک بود. عمو یوری به دیوار پشت سرش چسبید.
پروفسور ایوان سال ها برای این روز تمرین کرده بود و امروز روز آن فرا رسیده بود. او با جدیت جلو رفت و به عمو یوری خیره شد.
-سولی رو کجا مخفی کردید؟


............................... Bird of death ................................

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین
و بله!
پسرک ریونکلاوی پیروز شده بود!
اون تونسته بود درست همون‌طور که خودش گول خورده بود، یه سال اولی از همه‌جا بی‌خبر رو به سادگی گول بزنه و دنبال نخود سیاه بفرسته. اون دیگه احساس شکست و سرافکنده کردن روونا ریونکلاو رو نداشت. خب البته هنوز یکم داشت... ولی نه خیلی! بنابراین با این فکر که شاید با پیدا کردن مدیر لی می‌تونست کاملا از این احساس خلاص بشه، ذره‌بینشو در میاره و به جستجو مشغول می‌شه.

بقیه ماجرا رو احتمالا می‌دونین. مگس‌ها این خبرو به مگاسی می‌دن و مگاسی هم اونو به اسکندر انتقال می‌ده و در نهایت به جایی می‌رسیم که این خبر به گوش اسلیترینی‌های کنار اسکله می‌رسه در حالی که کل جمعیت هاگوارتز هم اینو می‌شنون!

پایان فلش‌بک (سوژه نه‌ها، فلش‌بک )
و بازگشت به اسکله


- پس مدیر لی به کلاب رفته؟
- یعنی الان پیدا می‌شه و می‌ریم گروهبندی می‌شیم؟
- بریم که مدیر لی رو به خونه برگردونیم!

با جمله نفر آخر، جمعیت عظیم هاگوارتز به جمعیت معترض اسلیترین ملحق می‌شن و همگی به سمت کلاب راه میفتن. اما هنوز خیل جمعیت چند قدم بیشتر برنداشتن که استخونی جلوشون قد علم می‌کنه.
- صبر کنین صبر کنین! لزومی نداره همه با هم به کلاب بریم که! مطمئنم همراهی یکی از اساتید با چند جادوآموز کفایت می‌کنه. تازه ما هنوز مطمئین نیستیم که ایشون واقعا اونجا هستن یا نه. بقیه به جستجوشون ادامه بدن تا ما صحت این خبرو بررسی کنیم.

حرف ایوان تموم می‌شه، اما بازم کل جمعیت یک قدم به جلو برمی‌دارن که باعث می‌شه اسکلت هم یک قدم به عقب برداره و دوباره دستاشو جلوشون بگیره.
- هی هی! گفتم چند جادوآموز کفایت می‌کنه.

ناگهان کل جمعیت فریاد می‌زنن:
- ما همون چند جادوآموز منتخبیم.

ایوان با تاسف ضربه‌ای به پیشونیش می‌زنه که چون در محاسبات چندان خوب عمل نکرده بود باعث پرتاب شدن جمجمه‌ش به گوشه دیگه‌ای می‌شه. پش به سرعت دستشو برای برگردوندن جمجمه‌ش می‌فرسته و ادامه می‌ده:
- نخیر اینطوری نمی‌شه. خودم انتخاب می‌کنم کی همراهم بیاد. تو... تو... و تو! همراه من بیاین تا کلاب رو چک کنیم. فقط همین سه نفر.

جمعیت عظیم که امیدشون ناامید شده بود پراکنده می‌شن در حالی که سه نفر منتخب با اشتیاق همراه پروفسور روزیه عازم کلاب می‌شن.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.