پادما پاتیل درست همان لحظه از پیچ راهرو ظاهر شد؛ یک دسته کتاب بغلش بود و ابروهایش از دیدن آن صحنه چنان بالا رفت که میتوانستند از صورت او در بیایند و فرار کنند.
او اول کامبیز را دید، بعد ریش دامبلدور را، بعد دختر سارق را، و در آخر سنجاق عقیق را که مثل یک چشم کوچک براق، همهچیز را نظاره میکرد.
پادما با صدایی که سعی میکرد آرام باشد گفت:
_ببخشید!اینجا دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
دامبلدور با خونسردیِ مخصوص خودش، دستمالی از جیب درآورد و روی لکههای نوشیدنی کرهایِ روی لباسش کشید. بعد نگاهی به کامبیز انداخت که هنوز با چشمهای قلبیاش در حال نزدیک شدن به سنجاق بود و گفت:
_به نظر میرسه یک بحران عاطفی-جادویی بسیار نامعمول داریم.
دختر جوان که هنوز سنجاق را در مشت داشت، یک قدم عقب رفت و گفت:
_من فقط خواستم اینو بردارم... فکر نمیکردم این توپ گرد و براق اینقدر از این خوشش بیاد.
کامبیز که این جمله را شنید، دوباره زد به سرش و شروع به برخورد با وسایل دفتر دامبلدور کرد.
پادما با احتیاط یک قدم جلو آمد.
و طلسمی خواند تا کامبیز را آرام کند.
_استوپفای
در همان لحظه سنجاق عقیق لرزید. نه از دست دختر، نه از طلسم پادما، بلکه انگار از چیزی درون خودش. یک نور خیلی ضعیف و آبی از لبهاش بیرون زد و بعد خاموش شد.
دامبلدور تعجب زده گفت:
_اوه... اوه! این دیگر کاملاً غیرمنتظره است. خانم پاتیل، شما که در کار تشخیص ریزهکاریهای جادویی استعداد دارید، شاید بهتر باشد نگاه کنید... .
پادما چشم تنگ کرد و به سنجاق نزدیکتر شد.
_این فقط یه سنجاق نیست.
بعد زیر لب اضافه کرد:
_یا حداقل فقط فعلاً یه سنجاق نیست.
کامبیز که این را شنیده بود، شروع به جست و خیز کرد اما پادما باز هم او را با وردی ساکت کرد.
دختر سارق از فرصت استفاده کرد تا آرام آرام به طرف پلهها برود، اما پادما چشمش به حرکت او افتاد و بلافاصله گفت:
_صبر کن. هنوز توضیح ندادی این سنجاق رو از کجا آوردی.
دختر مکث کرد.
_من....من فقط اینو از توی کتابخونه طبقه ی آخر که متروکه پیدا کردم.
دامبلدور کمی ابرو بالا انداخت.
_از کتابخونه ! چرا اونجا بودی؟
دختر چیزی نگفت. فقط انگشتش را دور حلقهی سنجاق محکمتر کرد. و درست همان لحظه، کامبیز با یک جهش ناموفق اما پرشور، خودش را نیممتر جلوتر کشید .
پادما گفت: این سنجاق یه سنجاق معمولیه امکان نداره چیز خاصی داشته باشه...یعنی نباید چیز خاصی داشته باشه.
دامبلدور لبخندی زد و خیلی آرام گفت:
_در هاگوارتز، خانم پاتیل، چیزهای عجیب دقیقاً از همینجا شروع میشوند.
و در همان لحظه، صدای خیلی ضعیفی از داخل سنجاق عقیق شنیده شد؛ مثل تیک یک قفل قدیمی، یا شاید اولین زمزمهی چیزی که تازه داشت بیدار.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] اسکله تفریحی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51


جزئیات کاربر

کامبیز حالا بهحدی چاق و قلمبه شده که افتادنش در جیب دامبلدور، توجه مدیر مدرسهی هاگوارتز رو جلب کنه اما قبل از اینکه بتونه کامبیز خپله رو از جیبش بیرون بیاره، اتفاق عجیبی افتاد.
کامبیز که عملا شبیه توپ پلاستیکی شیطونکیای شده که داخل شکمشون چراغ دارن و بچهها و گربهها باهاشون بازی میکنن، همچنان که نوشیدنی کرهای زیادی رو روی لباس و دست و ریش دامبلدور بالا آورد، از جیبش بیرون پرید.
هرچند کامبیز حالا شبیه توپ سوراخ شده است اما تاثیر نوشیدنی کرهای روی مغز ناچیز و ناقصش باعث شد تا لحظهای به نیروانا برسه و تحت تاثیر مرام و مسلک دامبلدور، توجهش به سنجاق عقیق جلب شد که انعکاسش توی چشم دختر جوانی افتاده و در حال دور شدن هستن.
کامبیز که حالا از بعد چهارم به بعد سوم نگاه میکرد، ریش دامبلدور رو مثل یک کابوی به دست گرفت و دختری که در حال دزدن سنجاق هست رو هدف قرار داد. توپ شیطونت ترکیده، ملقب به کامبیز، تونست دختر رو به داخل برگردونه و در حالیکه فکر میکرد اون سنجاق عقیق درواقع همنوع و جفت آیندهاش هست، با چشمهای قلبی به سمتش خیز برداشت.
در این لحظات، جملهی معروف دامبلدور در ذهن کامبیز پلی شد، البته بدون وفاداری به جملهی اصلی؛ به هرصورت ذهن کامبیز همزمان در حال تاثیر پذیرفتن از محرکهای زیادیه:
_ برای مردهها گریه نکن بیچاره، برای خودت گریه کن که ممکنه سینگل به گور بشی، پس برو عاشق اولین جونوری شو که توی کوچه میبینی.
کامبیز که عملا شبیه توپ پلاستیکی شیطونکیای شده که داخل شکمشون چراغ دارن و بچهها و گربهها باهاشون بازی میکنن، همچنان که نوشیدنی کرهای زیادی رو روی لباس و دست و ریش دامبلدور بالا آورد، از جیبش بیرون پرید.
هرچند کامبیز حالا شبیه توپ سوراخ شده است اما تاثیر نوشیدنی کرهای روی مغز ناچیز و ناقصش باعث شد تا لحظهای به نیروانا برسه و تحت تاثیر مرام و مسلک دامبلدور، توجهش به سنجاق عقیق جلب شد که انعکاسش توی چشم دختر جوانی افتاده و در حال دور شدن هستن.
کامبیز که حالا از بعد چهارم به بعد سوم نگاه میکرد، ریش دامبلدور رو مثل یک کابوی به دست گرفت و دختری که در حال دزدن سنجاق هست رو هدف قرار داد. توپ شیطونت ترکیده، ملقب به کامبیز، تونست دختر رو به داخل برگردونه و در حالیکه فکر میکرد اون سنجاق عقیق درواقع همنوع و جفت آیندهاش هست، با چشمهای قلبی به سمتش خیز برداشت.
در این لحظات، جملهی معروف دامبلدور در ذهن کامبیز پلی شد، البته بدون وفاداری به جملهی اصلی؛ به هرصورت ذهن کامبیز همزمان در حال تاثیر پذیرفتن از محرکهای زیادیه:
_ برای مردهها گریه نکن بیچاره، برای خودت گریه کن که ممکنه سینگل به گور بشی، پس برو عاشق اولین جونوری شو که توی کوچه میبینی.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: جمعه 26 تیر 1405 12:00
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
178
شغل
محافظ جادو

با توجه به اینکه همهی توجه ها روی کامبیز بود و کامبیز هم توی جیب دامبلدور، کسی به جای دیگه توجه نمیکرد. توی یه همچین مواقعی، بیشترین نفع رو کسایی میبرن که کارشون نیاز به عدم توجه داشته باشه.
لورا آروم از روی یکی از صندلی ها بلند شد و بدون سروصدا یا جلب توجه توی جیب یک نفر رندوم رو نگاه کرد. یه گلسینه عقیق صد گالیونی! خب قطعا هر کسی با دیدن این صحنه، حتی اگر قصد دزدی نداشته باشه، وسوسه میشه. چه برسه به اینکه بدونه میتونه اینکارو بدون سروصدا انجام بده و اصلا به خاطر همین با این صحنه مواجه شده باشه!
لورا آروم گلسینه رو برداشت و خیلی آروم تر از کافه خارج شد. کسی متوجه نمیشد گلسینه گم شده یا اینکه دست لورا عه! پس در نتیجه خیلی راحت از کافه و کامبیز و دامبلدور دور شد.
لورا آروم از روی یکی از صندلی ها بلند شد و بدون سروصدا یا جلب توجه توی جیب یک نفر رندوم رو نگاه کرد. یه گلسینه عقیق صد گالیونی! خب قطعا هر کسی با دیدن این صحنه، حتی اگر قصد دزدی نداشته باشه، وسوسه میشه. چه برسه به اینکه بدونه میتونه اینکارو بدون سروصدا انجام بده و اصلا به خاطر همین با این صحنه مواجه شده باشه!
لورا آروم گلسینه رو برداشت و خیلی آروم تر از کافه خارج شد. کسی متوجه نمیشد گلسینه گم شده یا اینکه دست لورا عه! پس در نتیجه خیلی راحت از کافه و کامبیز و دامبلدور دور شد.
افرادی که لایک کردند
نقل قول:
میو میو!
جزئیات کاربر

خلاصه: موجودی عجیب و غریب از اسکله به روی کلاه الستور رسیده و الستور موجود رو به داخل کافه هاگزهد پرت کرده که میتونه ویژگیهایی که باهاشون مستقیما برخورد میکنه رو تقلید و جذب کنه و یاد بگیره. موجود توی کافه کامبیز نامگذاری میشه و الان داخل کیف رزالین دیگوری افتاده...
موجود تابهحال: دندون های فنگ و صدای خش خش رادیوی الستور رو جذب کرده.
کامبیز از فنگ دندون و از الستور صدایی ترسناک گرفته بود. ترکیبی که میتونست هرکسی رو بترسونه و کلی هیاهو بهپا کنه و ظاهر کامبیز میگفت که "سلام، دو کیلو هیاهوی فلفی و تند و شدید بپیچین برام! میبرم...". بالاخره کامبیز هنوز هویتش کشف نشده بود و معلوم نبود که چه کارهای دیگهای میتونست بکنه. تنها چیزی که مشخص بود این بود که جادویی بود.
کامبیز با دندونای نسبتا تیزش تمام اقلام داخل کیف رزالین رو پاره پوره کرد و با صدای خش خش مانند رادیوییش صداهای عجیب و ترسناکی از خودش درآورد. مشخص بود که رزالین انقد هنجارمدار بود که از اینهمه ناهنجاری ایجاد شده توسط کامبیز ناراحت بشه، کامبیز رو از کیفش به بیرون پرت کنه و نچ نچ کنان از کافه خارج بشه.
کامبیز به پرواز در اومد و توی هوا غلت زد. غلت زد و غلت زد. از بالای سر چندین نوشیدنی و مردهای مست و بیخانمان و بیعیال و پاتیل های جوشان و جوش های چرکین و چرک های سیاه گذشت اما تا به چرک های سیاه رسید، نتونست بگذره. چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست. پس کامبیز چون رنگی نبود که بالاتر از سیاهی باشه، با همون صدای نه چندان جالبش جیغی بنفش و قرمز و آبی سیر و لاجوردی و اینا کشید و دوباره مسیری که رفته بود رو برگشت.
برگشت و برگشت و برگشت تا افتاد توی جیب یهنفر. فردی که اسمش آلبوس دامبلدور بود.
موجود تابهحال: دندون های فنگ و صدای خش خش رادیوی الستور رو جذب کرده.
کامبیز از فنگ دندون و از الستور صدایی ترسناک گرفته بود. ترکیبی که میتونست هرکسی رو بترسونه و کلی هیاهو بهپا کنه و ظاهر کامبیز میگفت که "سلام، دو کیلو هیاهوی فلفی و تند و شدید بپیچین برام! میبرم...". بالاخره کامبیز هنوز هویتش کشف نشده بود و معلوم نبود که چه کارهای دیگهای میتونست بکنه. تنها چیزی که مشخص بود این بود که جادویی بود.
کامبیز با دندونای نسبتا تیزش تمام اقلام داخل کیف رزالین رو پاره پوره کرد و با صدای خش خش مانند رادیوییش صداهای عجیب و ترسناکی از خودش درآورد. مشخص بود که رزالین انقد هنجارمدار بود که از اینهمه ناهنجاری ایجاد شده توسط کامبیز ناراحت بشه، کامبیز رو از کیفش به بیرون پرت کنه و نچ نچ کنان از کافه خارج بشه.
کامبیز به پرواز در اومد و توی هوا غلت زد. غلت زد و غلت زد. از بالای سر چندین نوشیدنی و مردهای مست و بیخانمان و بیعیال و پاتیل های جوشان و جوش های چرکین و چرک های سیاه گذشت اما تا به چرک های سیاه رسید، نتونست بگذره. چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست. پس کامبیز چون رنگی نبود که بالاتر از سیاهی باشه، با همون صدای نه چندان جالبش جیغی بنفش و قرمز و آبی سیر و لاجوردی و اینا کشید و دوباره مسیری که رفته بود رو برگشت.
برگشت و برگشت و برگشت تا افتاد توی جیب یهنفر. فردی که اسمش آلبوس دامبلدور بود.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

گوسفند که توسط جعفر، زیادی لوس شده بود و نمی توانست یک موجود کوچک که مدام وول می خورد را تحمل کند، حرکتی کرد و کامبیز را روی زمین انداخت.
ملت جادوگر و ساحره، کامبیز را زیر پا می گذاشتند و عبور می کردند. کامبیز نمی فهمید چرا نمی شود به خاطر مرلین، یکی از این موقعیت ها بدون پرتاب یا له شدن باشد. دوست داشت فریاد بزند، اما خب متأسفانه حنجره ای نداشت که فریاد بزند.
در حالی که کامبیز به خاطر نداشتن حنجره افسوس می خورد، رزالین به سمتش آمد و با منتهای مهربانی، او را از روی زمین برداشت و با نگاهی که حتی نثار فرزند عزیزش هم نمی کرد، به او خیره شد.
- سلام عزیز مامان. حالت خوبه؟ اینجا ولت کردن؟ مردم چقدر بی رحمن!
و سپس او را در کیفش گذاشت، ولی زیپ آن را کامل نبست تا مرلینی نکرده، کامبیز(یا به قول خودش:" کوچول موچولوی دوست داشتنی")افسرده نشود. سپس مقدار زیادی الکل روی دستانش خالی کرد. تا حدی که اگر زبان داشتند، قطعا فریاد می زدند:
- تمیز شدیم به ریش مرلین. دست از سرانگشتای کچلمون بردار!
در کیف، خبری از کرم دست و صورت، چسب زخم یا آینه نبود. حتی یک بطری آب هم در آن دیده نمی شد.تنها چیزی که می شد در آن دید، تعداد زیادی گل خشک شده و مقدار زیادی تمیز کننده بود.
ملت جادوگر و ساحره، کامبیز را زیر پا می گذاشتند و عبور می کردند. کامبیز نمی فهمید چرا نمی شود به خاطر مرلین، یکی از این موقعیت ها بدون پرتاب یا له شدن باشد. دوست داشت فریاد بزند، اما خب متأسفانه حنجره ای نداشت که فریاد بزند.
در حالی که کامبیز به خاطر نداشتن حنجره افسوس می خورد، رزالین به سمتش آمد و با منتهای مهربانی، او را از روی زمین برداشت و با نگاهی که حتی نثار فرزند عزیزش هم نمی کرد، به او خیره شد.
- سلام عزیز مامان. حالت خوبه؟ اینجا ولت کردن؟ مردم چقدر بی رحمن!
و سپس او را در کیفش گذاشت، ولی زیپ آن را کامل نبست تا مرلینی نکرده، کامبیز(یا به قول خودش:" کوچول موچولوی دوست داشتنی")افسرده نشود. سپس مقدار زیادی الکل روی دستانش خالی کرد. تا حدی که اگر زبان داشتند، قطعا فریاد می زدند:
- تمیز شدیم به ریش مرلین. دست از سرانگشتای کچلمون بردار!
در کیف، خبری از کرم دست و صورت، چسب زخم یا آینه نبود. حتی یک بطری آب هم در آن دیده نمی شد.تنها چیزی که می شد در آن دید، تعداد زیادی گل خشک شده و مقدار زیادی تمیز کننده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

توی کوله چند مداد و یه دفترچه وجود نداشت! حتی یه دست لباس اضافه و کرم دست و صورت هم وجود نداشت. درواقع اصلا هیچ چیز وجود نداشت و کامبیز که به دنبال یه موجود عجیب و غریب و جدید بود که باهاش یکم ماجرا درست کنه، تنها چیز عجیبی که به تورش خورد، خودش بود.
کوله مال خیرالله کدوالادر بود، که پدرش رو بپیچونه و بره با رفقای سال اولیش یه دوری بزنه. جعفر که گله اش رو به دشت های کنار هاگوارتز آورده بود تا حواسش به بچه هاش باشه و یه موقع به سرشون نزنه که چیزی غیر از کارمند وزارت، شغلی دولتی با حقوق و مزایای مکفی و بیمه بشن. چون بیمه خیلی مهمه! اما اون روز صبح وقتی خیرالله رو دید که خیلی مشکوک میزنه، ازش پرسید:
- کجا به امید مرلین؟ تو مَیِع الانه ای نباید داشتی درس میخوندی؟
- نه بابا! یعنی چرا! کولمو برداشتم با بروبچ بریم تو دشت. هم صفا، هم درس!
خیرالله درس رو دروغ گفته بود. اما مرلین وکیلی صفا رو راست گفته بود. درحالیکه داشت نوشیدنی کره ای سومش رو سر می کشید، صدای بع بعی از بیرون شنیده شد و قبل از اونکه صدا تموم بشه، در کافه با شدت زیادی کوبیده شد و مردی چوب بدست خودش رو نشون داد و یه راست، سر میز سال اولی ها رفت. با چوب بر سر خیرالله کوبید و گفت:
- مرلینت تو مشتات! ایطو درس میخونن؟
چوبش را زیر بغلش گذاشت. با یه دست گردن پسر و با دست دیگه کوله رو برداشت و جلوی در کافه، پسر رو به بیرون هل داد. زیپ کوله رو باز کرد و اون رو به سمت زمین، برای اینکه همه وسایلش بریزن، تکون داد. اما چیزی جز کامبیز، روی کف چوبی کافه نیفتاد. جعفر که از عصبانیت، چشماش چشمک زن شده بودن، کامبیز رو ندید که به سمت یکی از گوسفندا رفت و داخل پشمانش جا خوش کرد.
جعفر یقه خیرالله رو گرفت و درحالیکه اون رو به سمت بیرون می کشید، گفت:
- وقتی امشب تو یکی اع ایی سردابو ها هاگوارتز، کردنت تو گونی، میفهمی چطو باید درس بخونی.
در کافه رو پشت سرش بست و کامبیز و گوسفند رو در کافه جا گذاشت.
کوله مال خیرالله کدوالادر بود، که پدرش رو بپیچونه و بره با رفقای سال اولیش یه دوری بزنه. جعفر که گله اش رو به دشت های کنار هاگوارتز آورده بود تا حواسش به بچه هاش باشه و یه موقع به سرشون نزنه که چیزی غیر از کارمند وزارت، شغلی دولتی با حقوق و مزایای مکفی و بیمه بشن. چون بیمه خیلی مهمه! اما اون روز صبح وقتی خیرالله رو دید که خیلی مشکوک میزنه، ازش پرسید:
- کجا به امید مرلین؟ تو مَیِع الانه ای نباید داشتی درس میخوندی؟
- نه بابا! یعنی چرا! کولمو برداشتم با بروبچ بریم تو دشت. هم صفا، هم درس!
خیرالله درس رو دروغ گفته بود. اما مرلین وکیلی صفا رو راست گفته بود. درحالیکه داشت نوشیدنی کره ای سومش رو سر می کشید، صدای بع بعی از بیرون شنیده شد و قبل از اونکه صدا تموم بشه، در کافه با شدت زیادی کوبیده شد و مردی چوب بدست خودش رو نشون داد و یه راست، سر میز سال اولی ها رفت. با چوب بر سر خیرالله کوبید و گفت:
- مرلینت تو مشتات! ایطو درس میخونن؟
چوبش را زیر بغلش گذاشت. با یه دست گردن پسر و با دست دیگه کوله رو برداشت و جلوی در کافه، پسر رو به بیرون هل داد. زیپ کوله رو باز کرد و اون رو به سمت زمین، برای اینکه همه وسایلش بریزن، تکون داد. اما چیزی جز کامبیز، روی کف چوبی کافه نیفتاد. جعفر که از عصبانیت، چشماش چشمک زن شده بودن، کامبیز رو ندید که به سمت یکی از گوسفندا رفت و داخل پشمانش جا خوش کرد.
جعفر یقه خیرالله رو گرفت و درحالیکه اون رو به سمت بیرون می کشید، گفت:
- وقتی امشب تو یکی اع ایی سردابو ها هاگوارتز، کردنت تو گونی، میفهمی چطو باید درس بخونی.
در کافه رو پشت سرش بست و کامبیز و گوسفند رو در کافه جا گذاشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/3 21:48:43
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/14
تولد نقش: 1398/01/15
آخرین ورود: دوشنبه 25 اسفند 1404 23:06
از: میان قصه ها
پستها:
331

قلپ قلپ قلپ...
گولّه ی کوچک مشکی، درون نوشیدنی کره ای فرو رفت و از میان حباب های زرد آن به اطرافش نگاه کرد.
جام های چوبی و پهن روی میز کوبیده می شد، نوشیدنی کره ای به هوا می پاشید، ساحره هایی خندان موهای خود را با حالتی اغواگرانه تکان می دادند و به اجرای زنده ی یک چنگ نوازنده که گوشه ی بار اجرا می کرد گوش می دادند گاهی هم انحنای انتهای بدن خود را می جنباندند.
پسر بچه ی کک و مکی قرمز موی کوچکی با دو تا از بقیه ی همکلاسی هایش با دهان های باز شده از میان میزها رد می شدند، گروهی از سال اولی های هاگزمید بودند که نگاه کنجکاوشان همه چیز را گرفته بود.
فضای شادی بود، شادی هم در فضا بود و درست بالای هاگزمید در یک ایستگاه فضایی نشسته بود و تخمه ی آفتاب گردان می شکست.
موجود سیاه، در ظرف نوشیدنی پیرمردی افتاده بود که انگار زورش به دهمین لیوان نوشیدنی کره ایش نرسیده بود و سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود.
گوله ی کوچک دهانش را باز کرد و قلپی بزرگ از نوشیدنی کره ای بالا کشید.
همانطور که بچه های تازه وارد کافه، اولین نوشیدنی کره ایشان را می خوردند مزه ی نوشیدنی کره ای گویی مثل این بود که یک نوشیدنی با بافتی غلیظ تر از آب می نوشید که در عین خنک بودن دهان را گرم می کند، بخار خنک و شیرینی دارد که از بینیتان بیرون می زند و آنقدر معطر و دلنشین است که دلت می خواهد آنقدر بنوشی که از حال بروی.
گوله ی کوچک هم اسیر نوشیدنی شد. آنقدر نوشید تا به شکل لیوانی که درونش بود درامد.
پیرمرد صاحب نوشیدنی که تازه چشمانش باز شده بود دستی به لیوانش برد، بعد از برخورد سر انگشتش به لیوان بلافاصله صدای ترک شیشه به هوا بلند شد.( این یکی لیوان شیشه ای بود.)
آنقدر بلند بود که کل سالن به آن نگاه کرده و ساکت شدند.
لیوان شکست و گوله ی سیاه ماجرا که شکل لیوان به خودش گرفته بود با چشمانی قلمبه و دهانی باز پر از دندان های کوچک به اطراف نگاه کرد و ارام پلک زد.
پیرمرد در مستی دوستش کامبیز را صدا زد.
-کامبیز! چرا شکل لیوان شدی؟
بعد هم باد گلویی ول کرد و پیشانی اش دوباره به میز خورد و خوابید.
کامبیز! حالا اسم داشت، تلاش کرد مجدد صدای رادیویی الستور را به خودش بگیرد و ارام زمزمه کرد کامبیــــــز.
جو سالن به حالت عادی بازگشت، همه باور کردند که کامبیز هر چند عجیب و غریب دوست پیر مرد باشد.
کامبیز هم خودش را کش و قوس داد تا شکل نامفهوم خودش را پس بگیرد بعد دست و پایش را تکان داد و به سمت کوله ی آویزان از صندلی بچه هایی رفت که با ذوق از بقیه برنامه هایشان می گفتند. احتمالا بعدتر قرار بود بقیه هاگزمید را بچرخند.
کامبیز هم که تازه چند ساعتی بود چشم به جهان گشوده بود و کمی گشت و گذار برایش دلنشین می نمود مثل مهی غلیظ از بین شیار زیپ کوله وارد شد.
اما اتفاقی افتاد. درون کوله چند مداد و یک دفترچه وجود نداشت! حتی یک دست لباس اضافه و کرم دست و صورت هم وجود نداشت. شاید کوله ی اشتباهی را سوار شده بود...
گولّه ی کوچک مشکی، درون نوشیدنی کره ای فرو رفت و از میان حباب های زرد آن به اطرافش نگاه کرد.
جام های چوبی و پهن روی میز کوبیده می شد، نوشیدنی کره ای به هوا می پاشید، ساحره هایی خندان موهای خود را با حالتی اغواگرانه تکان می دادند و به اجرای زنده ی یک چنگ نوازنده که گوشه ی بار اجرا می کرد گوش می دادند گاهی هم انحنای انتهای بدن خود را می جنباندند.
پسر بچه ی کک و مکی قرمز موی کوچکی با دو تا از بقیه ی همکلاسی هایش با دهان های باز شده از میان میزها رد می شدند، گروهی از سال اولی های هاگزمید بودند که نگاه کنجکاوشان همه چیز را گرفته بود.
فضای شادی بود، شادی هم در فضا بود و درست بالای هاگزمید در یک ایستگاه فضایی نشسته بود و تخمه ی آفتاب گردان می شکست.
موجود سیاه، در ظرف نوشیدنی پیرمردی افتاده بود که انگار زورش به دهمین لیوان نوشیدنی کره ایش نرسیده بود و سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود.
گوله ی کوچک دهانش را باز کرد و قلپی بزرگ از نوشیدنی کره ای بالا کشید.
همانطور که بچه های تازه وارد کافه، اولین نوشیدنی کره ایشان را می خوردند مزه ی نوشیدنی کره ای گویی مثل این بود که یک نوشیدنی با بافتی غلیظ تر از آب می نوشید که در عین خنک بودن دهان را گرم می کند، بخار خنک و شیرینی دارد که از بینیتان بیرون می زند و آنقدر معطر و دلنشین است که دلت می خواهد آنقدر بنوشی که از حال بروی.
گوله ی کوچک هم اسیر نوشیدنی شد. آنقدر نوشید تا به شکل لیوانی که درونش بود درامد.
پیرمرد صاحب نوشیدنی که تازه چشمانش باز شده بود دستی به لیوانش برد، بعد از برخورد سر انگشتش به لیوان بلافاصله صدای ترک شیشه به هوا بلند شد.( این یکی لیوان شیشه ای بود.)
آنقدر بلند بود که کل سالن به آن نگاه کرده و ساکت شدند.
لیوان شکست و گوله ی سیاه ماجرا که شکل لیوان به خودش گرفته بود با چشمانی قلمبه و دهانی باز پر از دندان های کوچک به اطراف نگاه کرد و ارام پلک زد.
پیرمرد در مستی دوستش کامبیز را صدا زد.
-کامبیز! چرا شکل لیوان شدی؟
بعد هم باد گلویی ول کرد و پیشانی اش دوباره به میز خورد و خوابید.
کامبیز! حالا اسم داشت، تلاش کرد مجدد صدای رادیویی الستور را به خودش بگیرد و ارام زمزمه کرد کامبیــــــز.
جو سالن به حالت عادی بازگشت، همه باور کردند که کامبیز هر چند عجیب و غریب دوست پیر مرد باشد.
کامبیز هم خودش را کش و قوس داد تا شکل نامفهوم خودش را پس بگیرد بعد دست و پایش را تکان داد و به سمت کوله ی آویزان از صندلی بچه هایی رفت که با ذوق از بقیه برنامه هایشان می گفتند. احتمالا بعدتر قرار بود بقیه هاگزمید را بچرخند.
کامبیز هم که تازه چند ساعتی بود چشم به جهان گشوده بود و کمی گشت و گذار برایش دلنشین می نمود مثل مهی غلیظ از بین شیار زیپ کوله وارد شد.
اما اتفاقی افتاد. درون کوله چند مداد و یک دفترچه وجود نداشت! حتی یک دست لباس اضافه و کرم دست و صورت هم وجود نداشت. شاید کوله ی اشتباهی را سوار شده بود...
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: دوشنبه 11 اسفند 1404 23:43
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
310

موجود حس میکنه که جادگر که در حال راه رفتن بود، میایسته، و در لحظه قبل از اینکه توسط دست جادوگر قاپیده بشه، تونست صدای خش خشی که مربوط به رادیو بود رو بشنوه.
و چند ثانیه بعد، موجود تونست به جادوگری که اون رو کف دستش نگه داشته بود، نگاه کنه.
مرد جادوگر، عینک تک چشمیش رو برداشت، بهش ها کرد، بعد با لبه کتش تمیزش کرد، و بعد سرش رو چهل و پنج درجه به سمت چپ خم کرد و با چشمای تنگ شده، به موجود کوچیک که همچنان داشت دندوناشو نشون میداد، نگاه کرد.
- جالبه... خیلی جالبه!
موجود فهمید که با جادوگر یک ویژگی مشترک داره، اونم اینکه چشمای هردوشون پر از کنجکاویه و سعی دارن از طرف مقابل سر در بیارن. جادوگر سرشو صاف کرد و گفت:
- حالا موجود جالبی مثل تو چه کارایی میتونه بکنه؟
صدای رادیوییش طوری پر از هیجان شده بود که انگار تا به حال چیزی به این جالبی ندیده.
و بعد مرد جادوگر عصاش رو که توی دست راستش بود رو توی جیب کتش گذاشت و سعی کرد با انگشت اشاره دست راستش موجود رو لمس کنه، و البته موجود هم سعی کرد انگشت اشاره الستور رو با دندونهای تیزش لمس کنه، که البته بیشتر باعث سرگرمی الستور شد و حتی باعث شد لبخند کوچیکش تبدیل به خندهای دندان نما بشه.
- هاهاهاها... تو واقعاً سرگرم کننده و جالبی نه؟ بذار ببینم... دیگه چه کارهایی ازت برمیاد؟ شکلت انقدر جالبه نمیدونم حتی چطور باید توصیفت کنم، و با اینحال به شدت جالبی!
و بعد الستور دوباره عصاش رو از جیبش خارج کرد، و در حالی که موجود رو هم کف دستش نگه داشته بود، با وقار و آرامش تمام در خیابونهای هاگزمید شروع کرد به قدم زدن، رسید به جلوی کافه هاگزهد که در اون ساعت میزبان جماعت عجیب و خاصی بود، و پشت پنجره باز کافه ایستاد و به داخلش نگاه کرد.
و همون لحظه موجود دهنش رو باز کرد و صدای خش خش رادیو از دهنش خارج شد، نتونست کلمهای رو شکل بده، ولی تونست کاملاً صدای رادیویی الستور رو تقلید کنه.
چشمای الستور گشاد شدن و با برق سرخی درخشیدن.
- یعنی کارهای بیشتری هم ازت برمیاد؟ به نظر میاد که وقت نمایشه!
و بعد با یک نشانهگیری دقیق، موجود رو به داخل یکی از لیوانهای نوشیدنی کرهای که توی سینی پیشخدمت کافه بود، پرتاب کرد.
و چند ثانیه بعد، موجود تونست به جادوگری که اون رو کف دستش نگه داشته بود، نگاه کنه.
مرد جادوگر، عینک تک چشمیش رو برداشت، بهش ها کرد، بعد با لبه کتش تمیزش کرد، و بعد سرش رو چهل و پنج درجه به سمت چپ خم کرد و با چشمای تنگ شده، به موجود کوچیک که همچنان داشت دندوناشو نشون میداد، نگاه کرد.
- جالبه... خیلی جالبه!
موجود فهمید که با جادوگر یک ویژگی مشترک داره، اونم اینکه چشمای هردوشون پر از کنجکاویه و سعی دارن از طرف مقابل سر در بیارن. جادوگر سرشو صاف کرد و گفت:
- حالا موجود جالبی مثل تو چه کارایی میتونه بکنه؟

صدای رادیوییش طوری پر از هیجان شده بود که انگار تا به حال چیزی به این جالبی ندیده.
و بعد مرد جادوگر عصاش رو که توی دست راستش بود رو توی جیب کتش گذاشت و سعی کرد با انگشت اشاره دست راستش موجود رو لمس کنه، و البته موجود هم سعی کرد انگشت اشاره الستور رو با دندونهای تیزش لمس کنه، که البته بیشتر باعث سرگرمی الستور شد و حتی باعث شد لبخند کوچیکش تبدیل به خندهای دندان نما بشه.
- هاهاهاها... تو واقعاً سرگرم کننده و جالبی نه؟ بذار ببینم... دیگه چه کارهایی ازت برمیاد؟ شکلت انقدر جالبه نمیدونم حتی چطور باید توصیفت کنم، و با اینحال به شدت جالبی!

و بعد الستور دوباره عصاش رو از جیبش خارج کرد، و در حالی که موجود رو هم کف دستش نگه داشته بود، با وقار و آرامش تمام در خیابونهای هاگزمید شروع کرد به قدم زدن، رسید به جلوی کافه هاگزهد که در اون ساعت میزبان جماعت عجیب و خاصی بود، و پشت پنجره باز کافه ایستاد و به داخلش نگاه کرد.
و همون لحظه موجود دهنش رو باز کرد و صدای خش خش رادیو از دهنش خارج شد، نتونست کلمهای رو شکل بده، ولی تونست کاملاً صدای رادیویی الستور رو تقلید کنه.
چشمای الستور گشاد شدن و با برق سرخی درخشیدن.
- یعنی کارهای بیشتری هم ازت برمیاد؟ به نظر میاد که وقت نمایشه!

و بعد با یک نشانهگیری دقیق، موجود رو به داخل یکی از لیوانهای نوشیدنی کرهای که توی سینی پیشخدمت کافه بود، پرتاب کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/1/26 22:45:44
Smile my dear, you're never fully dressed without one
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

فنگ میره و میره و میره. اونقد میره تا مطمئن بشه که هاگرید به این زودیا نمیتونه پیداش کنه و فرصت کافی برای نوش جان کردن شکار اون روز رو داشته باشه. در تمام مدتی که فنگ در حال رفتن بود، موجود با شگفتی از دورن شیشه به دنیای بزرگ اطرافش خیره شده بود. اون در برابر این دنیای بزرگ، بسیار کوچیک بود.
بالاخره فنگ متوقف میشه. با ضربهای شیشه رو میشکونه و دستی به موجودی که آماده خوردن بود میزنه. موجود کمی به دورتر قل میخوره. اما این قل خوردن فقط بر اثر دست زدن فنگ بهش بود. به نظر نمیومد موجود بدونه چه سرنوشت تلخی در انتظارشه اگه که فنگ بخوردش، که اگه میدونست، مطمئنا تلاشی برای فرار میکرد. اما به جاش، همون گوشهای که قل خورده بود باقی میمونه و به فنگ خیره میشه.
فنگ جلو میره و دندونای تیزشو به نمایش در میاره تا موجودو با دهنش بگیره و بخوره. اما موجود خیلی ریز و منعطف بود و هربار لیز میخورد و سرجای قبلیش میافتاد. موجود که حالا تماس مستقیمی با دندونهای فنگ داشت، دندون در میاره. طولی نمیکشه که به تقلید از فنگ دندوناشو تیز میکنه و اینبار این موجوده که دماغ فنگو گاز میگیره.
درسته که موجود دندون داشت و ادعای تیزی کرده بود، اما هنوز کوچیک بود و گازش مشابه با قلقلک کردنی بیش نبود. اما فنگ هم سگی نبود که اهل بازی و سرگرمی باشه. فنگ خوراکی میخواست و نه همبازی! فنگ اصلا این طعمه رو دوست نداشت! فنگ زوزهای از سر ناراحتی سر میده و با دمش ضربهای به موجود به در نخوری که نتونسته بود بخوره میزنه.
موجود به هوا پرتاب میشه و چون خیلی سبک بود، مسافت طولانیای رو طی میکنه و در نهایت روی چیزی فرود میاد که پر شده بود از ساقههای سیاهرنگ. موجود چشم باز میکنه و میبینه لا به لای موهای جادوگری فرود اومده. دندوناشو به رخ میکشه و ضربهای به کف سر جادوگر میزنه!
بالاخره فنگ متوقف میشه. با ضربهای شیشه رو میشکونه و دستی به موجودی که آماده خوردن بود میزنه. موجود کمی به دورتر قل میخوره. اما این قل خوردن فقط بر اثر دست زدن فنگ بهش بود. به نظر نمیومد موجود بدونه چه سرنوشت تلخی در انتظارشه اگه که فنگ بخوردش، که اگه میدونست، مطمئنا تلاشی برای فرار میکرد. اما به جاش، همون گوشهای که قل خورده بود باقی میمونه و به فنگ خیره میشه.
فنگ جلو میره و دندونای تیزشو به نمایش در میاره تا موجودو با دهنش بگیره و بخوره. اما موجود خیلی ریز و منعطف بود و هربار لیز میخورد و سرجای قبلیش میافتاد. موجود که حالا تماس مستقیمی با دندونهای فنگ داشت، دندون در میاره. طولی نمیکشه که به تقلید از فنگ دندوناشو تیز میکنه و اینبار این موجوده که دماغ فنگو گاز میگیره.
درسته که موجود دندون داشت و ادعای تیزی کرده بود، اما هنوز کوچیک بود و گازش مشابه با قلقلک کردنی بیش نبود. اما فنگ هم سگی نبود که اهل بازی و سرگرمی باشه. فنگ خوراکی میخواست و نه همبازی! فنگ اصلا این طعمه رو دوست نداشت! فنگ زوزهای از سر ناراحتی سر میده و با دمش ضربهای به موجود به در نخوری که نتونسته بود بخوره میزنه.
موجود به هوا پرتاب میشه و چون خیلی سبک بود، مسافت طولانیای رو طی میکنه و در نهایت روی چیزی فرود میاد که پر شده بود از ساقههای سیاهرنگ. موجود چشم باز میکنه و میبینه لا به لای موهای جادوگری فرود اومده. دندوناشو به رخ میکشه و ضربهای به کف سر جادوگر میزنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

×سوژئوس جدیدوس×
موج دریا سنگی را به ساحل آورد. سنگ کوچک و تیرهای بود. سطح سیاه صیقلخوردهاش، مرطوب از آب دریا، زیر نور آفتاب برق میزد.
شب شد و آسمان غرید و صاعقهای به او خورد. سنگ شکافت و موجودی از درون آن متولد شد.
مثل روح خاکستر آتش بود، از جنسی لطیف و به دشواری ملموس و مشهود که با سیخونکهای امواج ساحل به آرامی روی شنهای نمناک و خنک به پس و پیش تاب میخورد. دوده از او برمیجست و آب به او میآمیخت.
روزهنگام کودکی درحال بازی با دوست خیالیاش سمت دریا میدوید درست در کنار موجود نُومتولّد زمین خورد و یک گلوله ماسهی خیس خیالی از دوست خیالیاش نوش جان کرد.
نگاه کودک به موجود افتاد.
صدایی از آن موجود برآمد. به آه می مانست، به نسیم غبارآلودی بهآرامی وزان.
پسر چیزی از آن صدا دستگیرش نشد، به نجوایی میمانست که تابهحال نشنیده بود. محتاطانه دست دراز کرد تا سایه را در مشت بگیرد.
اما سایه هی از لای انگشتانش درمیرفت. خاصیتی خمیری داشت، اما از جنس خمیر نبود. دودهوار بود و آبصفت.
درنهایت کودک کلافه شد و با تمام توان موجود را در هوا شوت کرد و اخمناک و ماسهآلود به راه خود رفت.
سایه بر فراز دریا پیچ تاب میخورد و انتظار فرود خود را میکشید که مرغ دریایی تیزبینی در هوا به سمتش خیز برداشت تا به منقار بگیردش.
موجود اما از هی از منقار او لیز میخورد و به پایین میلغزید؛ مرغ دریایی هم بازیگوشیاش گل کرد و چندباری او را گرفت و به آسمان کشاند، هربار بالاتر، ولی هردفعه باز از منقارش لیز میخورد؛ تا جایی که به ابرهای سیاه رسید و هم پرهایش خیس شدند و هم بازیچهاش را گم کرد.
سایه در ابر افتاد. غبار خاکسترش رفت در چشم ابر و ابر از چشمش آب آمد، سایه با اشکهای او ممزوج شد و به پایین فرو لغزید. حالا چشم در آورده بود. یا سایهای از آن را.
چشمها سنگینش کرده بودند. بهسرعت پایین میآمد و پس از برخورد به سطح آب مثل سنگی سفت دریا را شکافت و پایین رفت.
در میان آب چشمانش را باز کرد، به رنگ خاکستری آسمان ابری، به درشتی توپ گلف.
در آن اعماق به اختاپوسی برخورد. سعی کرد چیزی بگوید، اما زبان نمیدانست. اختاپوس از او گرخید و مایع قیرگونش را آزاد کرد.
مایع قیرگون اختاپوس که با جنس خودش غریبه نبود را درهم فشرده کرد و به خود چسبانید. دو باله که شبیه دستهایی بیانگشت بود ماحصل این آمیزش شد. بهآرامی بالههای کوچکش را در آب حرکتی داد، حالا میتوانست به اختیار خود در آب حرکت کند.
سایه در آب لیزخوران پیش میرفت و پیش میرفت. بین مرجانها قِر میداد و گیسهایشان را مینوازید. مرجانها به او محل نمیگذاشتند.
انگار هیچکس را با او میل سخن نبود. پس مسیری را درپیش گرفته و جلو میرفت.
در راهش چیزی نورانی را دید که اغواگرانه بهآرامی تکان میخورد.
ماهیها با سرعت از کنارش میگذشتند کسی به آن نزدیک نمیشد. او که احساس میکرد شیء برقبرقی هم مثل خودش تنهاست به سمتش رفت و محتاطانه با بالهاش گوشهی آن را گرفت.
شیء برقبرقی سر قلاب ماهیگیریای بود که زیر بارقهی نور منعکسشده در آب برقبرق میزد. قلاب در بالهاش فرو رفت و به سمت سطح آب حرکت کرد.
سایه تو گویی دردسر را بو میکشید. و ماجراجویی را. اما دماغ نداشت که بوی تن عرقوی ماهیگیر را هم بو بکشد. قورمهسبزی نبوییده بود که بداند آن بو صنمی با دیگری دارد. ماهیگیر اما او را بالا میکشید. کمی دلدل کرد که آیا قلاب را رها کند یا نه. درنهایت عنان اتفاقات را به سرنوشت سپرد.
از آب بیرون کشیده شد.
دلش از آسمان گرگومیش گرفت. احساس تنهایی کرد. و نامرئی بودن در آن نور کمقوا. و جادوییبودن.
هاگرید با تعجب به دودهی پیچیده بهدور قلاب نگاه کرد. دقیق تر که شد، چشمان خاکستری و بالههایش را دید.
- دیدی بدون طعمه هم میشه ماهی گرفت، فنگ؟

فنگ که در قایق لمیده بود و چرت میزد، کمی سرش را بالا آورده پس از نگاهی اجمالی به صید هاگرید، تکواقی کرد که جوابی داده باشد و صاحبش راضی شود و باز به چرتزدن مشغول شد.
هاگرید ظرف ترشی خالی ناهارش را در آب فرو کرد و سپس صید خود را داخل آن انداخت.
موجود خود را درون شیشه پخش کرد، بالههایش را چسباند به شیشه. چشم هایش هرکدام به یک سو روان، محیط جدید را میکاویدند.
ماه نمایان شده بود. هلالش نیشخندی به آن سه زد.
هاگرید بساطش را جمع کرد و پاروها را در چنگ گرفت و به سوی اسکله پاروزدن آغازید. پاروها دست در دست آب گذاشتند و ستارگان مشاهدهگر پرشها جستوخیزهای موزونشان شدند.
هاگرید سوت میزد. شکمش در فکر شام امشب بود و ذهنش در فکر صید فردا. به خودش قول داد تا ماهیگری یاد سگش نداده ماهی جلوی او نگذارد، چون که بدعادت میشود.
آن موجود یک روز بیشتر از زندگیاش نمیگذشت و هنوز نمیدانست چگونه روی احساسات نام بگذارد یا تشخیصشان دهد، ولی انگار شعلهای نامرئی در دلش او را به تکاندادن بالهها و چشمهایش وامیداشت.
قایق و اسکله، مثل دو دوست قدیمی، کف دست به هم کوبیدند و هاگرید که پیاده شد، قایق نفس راحتی کشید و کش و واکشی به هیکلش داد.
هاگرید جلو رفت و فنگ را با صیدش جلوی کافهی سه دستهجارو تنها گذاشت تا برود داخل و ادراری بریزد.
سگ شیشه را بو کشید. با پوزهاش قدری با آن ور رفت. چون کار هاگرید به طول انجامیده بود و برعکس بیشتر سگها، فنگ سگ چندان وفاداری نبود، شیشه را به دهان گرفت و به سمت مقصدی نامشخص به راه افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1402/12/14 18:38:41
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
