آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 66
-
انجمن 61
-
اتاق خبر 4
-
بخشهای دیگر 8
اعضای آنلاین
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
اسکله تفریحی
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی


نوع فعالیت: جوانسازی شخصیتها
پیمانکار: رابستن لسترنج
خلاصه: موجودی عجیب و غریب از اسکله به روی کلاه الستور رسیده و الستور موجود رو به داخل کافه هاگزهد پرت کرده که میتونه ویژگیهایی که باهاشون مستقیما برخورد میکنه رو تقلید و جذب کنه و یاد بگیره. موجود توی کافه کامبیز نامگذاری میشه و الان وسط یک درگیری بیرون از کافه است.
موجود تابهحال: دندون های فنگ و چشم الستور و نه دم سلوینیا رو جذب کرده.
سوژه لحظهای به خودش آمد. از خود پرسید: « آمدنم بهر چه بود؟» جوابی برایش نداشت. گیج شده بود. در چند پست اخیر آنقدر شخصیت واردش شده بود که در حال حاضر در سایت حضور نداشتند که او را تبدیل به سوژهای "تقریبا مرده" کرده بود. آیا رسالتش این بود؟ آیا قرار بود که چند نفسی که برایش مانده بود را در گوشهای بکشد و ناپدید شود؟ آیا علم بهتر از ثروت بود؟ سوال آخر به طور کلی ربطی به وضعیتی که در آن قرار داشت، نداشت. صرفا سوالی فلسفی بود که همیشه ذهن او را درگیر خود میکرد.
جوابها واضح بودند. رسالتش این نبود. نیاز به نفس تازه داشت تا دوباره جان بگیرد و به سمت بلاک ایفای نقش حملهور شود و اعضای فعال سایت بیایند و خلاقیتشان در تاپیک او خرج کنند. فقط یک سوال دیگر مانده بود.
- لعنتی! واقعا فکر میکردم اگه خودم رو گول بزنم میتونم بفهمم علم بهتره یا ثروت. مثل اینکه هیچوقت قرار نیست جواب این سوال رو بفهمم.
او میدانست که خودش به تنهایی نمیتواند زنده شود. نیاز به کمک شخصی باهوش، خوشقلم و خوش سیما داشت. باهوش بودنش را برای فهم دقیق مسیر درست برای هدفی بهتر میخواست. خوشقلم بودنش را برای تبدیل فکر به نوشته. خوش سیما بودنش را نیز برای مصرف شخصی!
پس منتظر ماند. منتظر ماند تا نویسندهی تصوراتش با قلم سفید به سمتش بیاید. در روزی از روزها فهمید که قرار است انتظارش به پایان برسد. مردی را از دور دید. قد بلند، زیبا و توانا!
- بالاخره!
در چند قدم بعدی، آن مرد پیچید سمت چپ و یک کلهگندهی آبیِ زشت را پشتش پدیدار شد که با لبخندی به پهنای صورت، به سمتش میآید. از همان لحظهای که او را دید میدانست باید فرار کند. قرار نبود این شخص او را به تعالی برساند. در نتیجه دوید. با تمام سرعتی که میتوانست. تمام سرعتی که برابر با صفر بود. سوژه بود دیگر، پا نداشت. تنها چیزی که داشت عزم بود که خب آن را بگذارد دم کوزه و آبش را بدهد آقای میثاقی بخورد. پس همانجا ماند و رابستن لسترنج به او رسید.
- اوه این سوژه برای انجام ماموریت خیلی خوب بودن میشه. دامبلدور داشتن میشه. موجود عجیب و غریب با قدرت خفن داشتن میشه که به درد ارتش ارباب - جانم به فدایش شدن بشه - خوردن میشه. بوس به کلهت رابستن که هنوزم بهترین مرگخوار ارباب بودن میشی. تا چشات دراومدن بشه بارتی!
خب خب! شروع کردن بشیم به نوشتن.
رابستن از نزدیکی کافه رد میشد که صدای اسپل و زد و خورد شنید. سریعا به محل صدا رفت تا ببیند چه خبر است. چیزی که میدید را باور نمیکرد. چشمانش به کامبیز و قدرتش گره خورده بود. باید مرگخواران و مخصوصا اربابش را از این موضوع با خبر میکرد.
دامبلدور، سیلونیا و دیگر افراد جلوی کافه که تا چند ثانیه قبل درگیر بودند با دیدن اسکلتی در آسمان که مار از دهانش خارج میشود، متوقف شدند. همه میدانستند تا دقایقی دیگر چه خواهد شد.
شاید نیاز بود که دامبلدور افرادی را خبر کند.
افرادی که لایک کردند


کامبیز یکهو مثل توپ پینگپنگ از جا پرید و مستقیم به سمت در کافه شلیک شد.
پادما فریاد زد:
ـ بگیرینش!
کامبیز از در بیرون زد، از روی سر چند نفر رد شد و در نهایت با شدت خورد به دختری که تازه از اسکله وارد محوطه شده بود.
دختر ؛سلوینیا؛ یک قدم عقب رفت. نُه دمش همزمان بالا پریدند و کامبیز وسط آنها گیر کرد.
ـ این دیگه چیه؟!
کامبیز چند ثانیه بیحرکت ماند... بعد یکی از دمهای سلوینیا را لمس کرد.
ناگهان ظاهرش تغییر کرد!
نه دم کوچولوی بامزه از بدن گرد و قلمبهاش بیرون زد و شروع کرد به چرخیدن.
پادما با وحشت گفت:
ـ نه! نه! این یکی رو دیگه جذب نکن!
اما دیر شده بود.
کامبیز با صدای خشدار رادیویی خودش فریاد زد:
ـ خـــــش... ســــــلووویـــــنیا!
سلوینیا با ناباوری به او نگاه کرد:
ـ اسم منو هم یاد گرفت؟!
کامبیز جواب نداد؛ چون حالا با نُه دمش شروع کرده بود مثل پروانهی مست دور خودش چرخیدن.
در همین لحظه سنجاق عقیق دوباره درخشید و کامبیز ناگهان به سمتش کشیده شد.
دختر سارق هنوز سنجاق را در دست داشت، اما این بار خودش هم نمیتوانست آن را رها کند.
دامبلدور با سرعتی که از یک پیرمردِ ظاهراً آرام انتظار نمیرفت، جلو آمد.
ـ همه عقب!
نور آبی منفجر شد و تمام کافه برای چند ثانیه لرزید.
کامبیز، سلوینیا، پادما و دختر سارق همزمان به هوا پرتاب شدند.
سلوینیا وسط پرواز، با نُه دمش خودش را به تیر سقف گرفت و بقیه هم هرکدام به یکی از دمها چنگ زدند.
پادما نفسزنان گفت:
ـ تو... دقیقاً چی هستی؟!
سلوینیا:
ـ تازه وارد!
کامبیز از پایین با صدای خشدار جواب داد:
ـ خــــش... تازه واااارد!
و همان لحظه، سنجاق عقیق از دست دختر جدا شد و خودش به سمت کامبیز پرواز کرد.
دامبلدور زیر لب گفت:
ـ ظاهراً امشب قرار نیست کسی زود به خانه برگرده
افرادی که لایک کردند
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


او اول کامبیز را دید، بعد ریش دامبلدور را، بعد دختر سارق را، و در آخر سنجاق عقیق را که مثل یک چشم کوچک براق، همهچیز را نظاره میکرد.
پادما با صدایی که سعی میکرد آرام باشد گفت:
_ببخشید!اینجا دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
دامبلدور با خونسردیِ مخصوص خودش، دستمالی از جیب درآورد و روی لکههای نوشیدنی کرهایِ روی لباسش کشید. بعد نگاهی به کامبیز انداخت که هنوز با چشمهای قلبیاش در حال نزدیک شدن به سنجاق بود و گفت:
_به نظر میرسه یک بحران عاطفی-جادویی بسیار نامعمول داریم.
دختر جوان که هنوز سنجاق را در مشت داشت، یک قدم عقب رفت و گفت:
_من فقط خواستم اینو بردارم... فکر نمیکردم این توپ گرد و براق اینقدر از این خوشش بیاد.
کامبیز که این جمله را شنید، دوباره زد به سرش و شروع به برخورد با وسایل دفتر دامبلدور کرد.
پادما با احتیاط یک قدم جلو آمد.
و طلسمی خواند تا کامبیز را آرام کند.
_استوپفای
در همان لحظه سنجاق عقیق لرزید. نه از دست دختر، نه از طلسم پادما، بلکه انگار از چیزی درون خودش. یک نور خیلی ضعیف و آبی از لبهاش بیرون زد و بعد خاموش شد.
دامبلدور تعجب زده گفت:
_اوه... اوه! این دیگر کاملاً غیرمنتظره است. خانم پاتیل، شما که در کار تشخیص ریزهکاریهای جادویی استعداد دارید، شاید بهتر باشد نگاه کنید... .
پادما چشم تنگ کرد و به سنجاق نزدیکتر شد.
_این فقط یه سنجاق نیست.
بعد زیر لب اضافه کرد:
_یا حداقل فقط فعلاً یه سنجاق نیست.
کامبیز که این را شنیده بود، شروع به جست و خیز کرد اما پادما باز هم او را با وردی ساکت کرد.
دختر سارق از فرصت استفاده کرد تا آرام آرام به طرف پلهها برود، اما پادما چشمش به حرکت او افتاد و بلافاصله گفت:
_صبر کن. هنوز توضیح ندادی این سنجاق رو از کجا آوردی.
دختر مکث کرد.
_من....من فقط اینو از توی کتابخونه طبقه ی آخر که متروکه پیدا کردم.
دامبلدور کمی ابرو بالا انداخت.
_از کتابخونه ! چرا اونجا بودی؟
دختر چیزی نگفت. فقط انگشتش را دور حلقهی سنجاق محکمتر کرد. و درست همان لحظه، کامبیز با یک جهش ناموفق اما پرشور، خودش را نیممتر جلوتر کشید .
پادما گفت: این سنجاق یه سنجاق معمولیه امکان نداره چیز خاصی داشته باشه...یعنی نباید چیز خاصی داشته باشه.
دامبلدور لبخندی زد و خیلی آرام گفت:
_در هاگوارتز، خانم پاتیل، چیزهای عجیب دقیقاً از همینجا شروع میشوند.
و در همان لحظه، صدای خیلی ضعیفی از داخل سنجاق عقیق شنیده شد؛ مثل تیک یک قفل قدیمی، یا شاید اولین زمزمهی چیزی که تازه داشت بیدار.
افرادی که لایک کردند

کامبیز که عملا شبیه توپ پلاستیکی شیطونکیای شده که داخل شکمشون چراغ دارن و بچهها و گربهها باهاشون بازی میکنن، همچنان که نوشیدنی کرهای زیادی رو روی لباس و دست و ریش دامبلدور بالا آورد، از جیبش بیرون پرید.
هرچند کامبیز حالا شبیه توپ سوراخ شده است اما تاثیر نوشیدنی کرهای روی مغز ناچیز و ناقصش باعث شد تا لحظهای به نیروانا برسه و تحت تاثیر مرام و مسلک دامبلدور، توجهش به سنجاق عقیق جلب شد که انعکاسش توی چشم دختر جوانی افتاده و در حال دور شدن هستن.
کامبیز که حالا از بعد چهارم به بعد سوم نگاه میکرد، ریش دامبلدور رو مثل یک کابوی به دست گرفت و دختری که در حال دزدن سنجاق هست رو هدف قرار داد. توپ شیطونت ترکیده، ملقب به کامبیز، تونست دختر رو به داخل برگردونه و در حالیکه فکر میکرد اون سنجاق عقیق درواقع همنوع و جفت آیندهاش هست، با چشمهای قلبی به سمتش خیز برداشت.
در این لحظات، جملهی معروف دامبلدور در ذهن کامبیز پلی شد، البته بدون وفاداری به جملهی اصلی؛ به هرصورت ذهن کامبیز همزمان در حال تاثیر پذیرفتن از محرکهای زیادیه:
_ برای مردهها گریه نکن بیچاره، برای خودت گریه کن که ممکنه سینگل به گور بشی، پس برو عاشق اولین جونوری شو که توی کوچه میبینی.
افرادی که لایک کردند

لورا آروم از روی یکی از صندلی ها بلند شد و بدون سروصدا یا جلب توجه توی جیب یک نفر رندوم رو نگاه کرد. یه گلسینه عقیق صد گالیونی! خب قطعا هر کسی با دیدن این صحنه، حتی اگر قصد دزدی نداشته باشه، وسوسه میشه. چه برسه به اینکه بدونه میتونه اینکارو بدون سروصدا انجام بده و اصلا به خاطر همین با این صحنه مواجه شده باشه!
لورا آروم گلسینه رو برداشت و خیلی آروم تر از کافه خارج شد. کسی متوجه نمیشد گلسینه گم شده یا اینکه دست لورا عه! پس در نتیجه خیلی راحت از کافه و کامبیز و دامبلدور دور شد.
افرادی که لایک کردند
میو میو!

موجود تابهحال: دندون های فنگ و صدای خش خش رادیوی الستور رو جذب کرده.
کامبیز از فنگ دندون و از الستور صدایی ترسناک گرفته بود. ترکیبی که میتونست هرکسی رو بترسونه و کلی هیاهو بهپا کنه و ظاهر کامبیز میگفت که "سلام، دو کیلو هیاهوی فلفی و تند و شدید بپیچین برام! میبرم...". بالاخره کامبیز هنوز هویتش کشف نشده بود و معلوم نبود که چه کارهای دیگهای میتونست بکنه. تنها چیزی که مشخص بود این بود که جادویی بود.
کامبیز با دندونای نسبتا تیزش تمام اقلام داخل کیف رزالین رو پاره پوره کرد و با صدای خش خش مانند رادیوییش صداهای عجیب و ترسناکی از خودش درآورد. مشخص بود که رزالین انقد هنجارمدار بود که از اینهمه ناهنجاری ایجاد شده توسط کامبیز ناراحت بشه، کامبیز رو از کیفش به بیرون پرت کنه و نچ نچ کنان از کافه خارج بشه.
کامبیز به پرواز در اومد و توی هوا غلت زد. غلت زد و غلت زد. از بالای سر چندین نوشیدنی و مردهای مست و بیخانمان و بیعیال و پاتیل های جوشان و جوش های چرکین و چرک های سیاه گذشت اما تا به چرک های سیاه رسید، نتونست بگذره. چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست. پس کامبیز چون رنگی نبود که بالاتر از سیاهی باشه، با همون صدای نه چندان جالبش جیغی بنفش و قرمز و آبی سیر و لاجوردی و اینا کشید و دوباره مسیری که رفته بود رو برگشت.
برگشت و برگشت و برگشت تا افتاد توی جیب یهنفر. فردی که اسمش آلبوس دامبلدور بود.
افرادی که لایک کردند

ملت جادوگر و ساحره، کامبیز را زیر پا می گذاشتند و عبور می کردند. کامبیز نمی فهمید چرا نمی شود به خاطر مرلین، یکی از این موقعیت ها بدون پرتاب یا له شدن باشد. دوست داشت فریاد بزند، اما خب متأسفانه حنجره ای نداشت که فریاد بزند.
در حالی که کامبیز به خاطر نداشتن حنجره افسوس می خورد، رزالین به سمتش آمد و با منتهای مهربانی، او را از روی زمین برداشت و با نگاهی که حتی نثار فرزند عزیزش هم نمی کرد، به او خیره شد.
- سلام عزیز مامان. حالت خوبه؟ اینجا ولت کردن؟ مردم چقدر بی رحمن!
و سپس او را در کیفش گذاشت، ولی زیپ آن را کامل نبست تا مرلینی نکرده، کامبیز(یا به قول خودش:" کوچول موچولوی دوست داشتنی")افسرده نشود. سپس مقدار زیادی الکل روی دستانش خالی کرد. تا حدی که اگر زبان داشتند، قطعا فریاد می زدند:
- تمیز شدیم به ریش مرلین. دست از سرانگشتای کچلمون بردار!
در کیف، خبری از کرم دست و صورت، چسب زخم یا آینه نبود. حتی یک بطری آب هم در آن دیده نمی شد.تنها چیزی که می شد در آن دید، تعداد زیادی گل خشک شده و مقدار زیادی تمیز کننده بود.
افرادی که لایک کردند
جین ایر

کوله مال خیرالله کدوالادر بود، که پدرش رو بپیچونه و بره با رفقای سال اولیش یه دوری بزنه. جعفر که گله اش رو به دشت های کنار هاگوارتز آورده بود تا حواسش به بچه هاش باشه و یه موقع به سرشون نزنه که چیزی غیر از کارمند وزارت، شغلی دولتی با حقوق و مزایای مکفی و بیمه بشن. چون بیمه خیلی مهمه! اما اون روز صبح وقتی خیرالله رو دید که خیلی مشکوک میزنه، ازش پرسید:
- کجا به امید مرلین؟ تو مَیِع الانه ای نباید داشتی درس میخوندی؟
- نه بابا! یعنی چرا! کولمو برداشتم با بروبچ بریم تو دشت. هم صفا، هم درس!
خیرالله درس رو دروغ گفته بود. اما مرلین وکیلی صفا رو راست گفته بود. درحالیکه داشت نوشیدنی کره ای سومش رو سر می کشید، صدای بع بعی از بیرون شنیده شد و قبل از اونکه صدا تموم بشه، در کافه با شدت زیادی کوبیده شد و مردی چوب بدست خودش رو نشون داد و یه راست، سر میز سال اولی ها رفت. با چوب بر سر خیرالله کوبید و گفت:
- مرلینت تو مشتات! ایطو درس میخونن؟
چوبش را زیر بغلش گذاشت. با یه دست گردن پسر و با دست دیگه کوله رو برداشت و جلوی در کافه، پسر رو به بیرون هل داد. زیپ کوله رو باز کرد و اون رو به سمت زمین، برای اینکه همه وسایلش بریزن، تکون داد. اما چیزی جز کامبیز، روی کف چوبی کافه نیفتاد. جعفر که از عصبانیت، چشماش چشمک زن شده بودن، کامبیز رو ندید که به سمت یکی از گوسفندا رفت و داخل پشمانش جا خوش کرد.
جعفر یقه خیرالله رو گرفت و درحالیکه اون رو به سمت بیرون می کشید، گفت:
- وقتی امشب تو یکی اع ایی سردابو ها هاگوارتز، کردنت تو گونی، میفهمی چطو باید درس بخونی.
در کافه رو پشت سرش بست و کامبیز و گوسفند رو در کافه جا گذاشت.
افرادی که لایک کردند



گولّه ی کوچک مشکی، درون نوشیدنی کره ای فرو رفت و از میان حباب های زرد آن به اطرافش نگاه کرد.
جام های چوبی و پهن روی میز کوبیده می شد، نوشیدنی کره ای به هوا می پاشید، ساحره هایی خندان موهای خود را با حالتی اغواگرانه تکان می دادند و به اجرای زنده ی یک چنگ نوازنده که گوشه ی بار اجرا می کرد گوش می دادند گاهی هم انحنای انتهای بدن خود را می جنباندند.
پسر بچه ی کک و مکی قرمز موی کوچکی با دو تا از بقیه ی همکلاسی هایش با دهان های باز شده از میان میزها رد می شدند، گروهی از سال اولی های هاگزمید بودند که نگاه کنجکاوشان همه چیز را گرفته بود.
فضای شادی بود، شادی هم در فضا بود و درست بالای هاگزمید در یک ایستگاه فضایی نشسته بود و تخمه ی آفتاب گردان می شکست.
موجود سیاه، در ظرف نوشیدنی پیرمردی افتاده بود که انگار زورش به دهمین لیوان نوشیدنی کره ایش نرسیده بود و سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود.
گوله ی کوچک دهانش را باز کرد و قلپی بزرگ از نوشیدنی کره ای بالا کشید.
همانطور که بچه های تازه وارد کافه، اولین نوشیدنی کره ایشان را می خوردند مزه ی نوشیدنی کره ای گویی مثل این بود که یک نوشیدنی با بافتی غلیظ تر از آب می نوشید که در عین خنک بودن دهان را گرم می کند، بخار خنک و شیرینی دارد که از بینیتان بیرون می زند و آنقدر معطر و دلنشین است که دلت می خواهد آنقدر بنوشی که از حال بروی.
گوله ی کوچک هم اسیر نوشیدنی شد. آنقدر نوشید تا به شکل لیوانی که درونش بود درامد.
پیرمرد صاحب نوشیدنی که تازه چشمانش باز شده بود دستی به لیوانش برد، بعد از برخورد سر انگشتش به لیوان بلافاصله صدای ترک شیشه به هوا بلند شد.( این یکی لیوان شیشه ای بود.)
آنقدر بلند بود که کل سالن به آن نگاه کرده و ساکت شدند.
لیوان شکست و گوله ی سیاه ماجرا که شکل لیوان به خودش گرفته بود با چشمانی قلمبه و دهانی باز پر از دندان های کوچک به اطراف نگاه کرد و ارام پلک زد.
پیرمرد در مستی دوستش کامبیز را صدا زد.
-کامبیز! چرا شکل لیوان شدی؟
بعد هم باد گلویی ول کرد و پیشانی اش دوباره به میز خورد و خوابید.
کامبیز! حالا اسم داشت، تلاش کرد مجدد صدای رادیویی الستور را به خودش بگیرد و ارام زمزمه کرد کامبیــــــز.
جو سالن به حالت عادی بازگشت، همه باور کردند که کامبیز هر چند عجیب و غریب دوست پیر مرد باشد.
کامبیز هم خودش را کش و قوس داد تا شکل نامفهوم خودش را پس بگیرد بعد دست و پایش را تکان داد و به سمت کوله ی آویزان از صندلی بچه هایی رفت که با ذوق از بقیه برنامه هایشان می گفتند. احتمالا بعدتر قرار بود بقیه هاگزمید را بچرخند.
کامبیز هم که تازه چند ساعتی بود چشم به جهان گشوده بود و کمی گشت و گذار برایش دلنشین می نمود مثل مهی غلیظ از بین شیار زیپ کوله وارد شد.
اما اتفاقی افتاد. درون کوله چند مداد و یک دفترچه وجود نداشت! حتی یک دست لباس اضافه و کرم دست و صورت هم وجود نداشت. شاید کوله ی اشتباهی را سوار شده بود...
افرادی که لایک کردند

و چند ثانیه بعد، موجود تونست به جادوگری که اون رو کف دستش نگه داشته بود، نگاه کنه.
مرد جادوگر، عینک تک چشمیش رو برداشت، بهش ها کرد، بعد با لبه کتش تمیزش کرد، و بعد سرش رو چهل و پنج درجه به سمت چپ خم کرد و با چشمای تنگ شده، به موجود کوچیک که همچنان داشت دندوناشو نشون میداد، نگاه کرد.
- جالبه... خیلی جالبه!
موجود فهمید که با جادوگر یک ویژگی مشترک داره، اونم اینکه چشمای هردوشون پر از کنجکاویه و سعی دارن از طرف مقابل سر در بیارن. جادوگر سرشو صاف کرد و گفت:
- حالا موجود جالبی مثل تو چه کارایی میتونه بکنه؟

صدای رادیوییش طوری پر از هیجان شده بود که انگار تا به حال چیزی به این جالبی ندیده.
و بعد مرد جادوگر عصاش رو که توی دست راستش بود رو توی جیب کتش گذاشت و سعی کرد با انگشت اشاره دست راستش موجود رو لمس کنه، و البته موجود هم سعی کرد انگشت اشاره الستور رو با دندونهای تیزش لمس کنه، که البته بیشتر باعث سرگرمی الستور شد و حتی باعث شد لبخند کوچیکش تبدیل به خندهای دندان نما بشه.
- هاهاهاها... تو واقعاً سرگرم کننده و جالبی نه؟ بذار ببینم... دیگه چه کارهایی ازت برمیاد؟ شکلت انقدر جالبه نمیدونم حتی چطور باید توصیفت کنم، و با اینحال به شدت جالبی!

و بعد الستور دوباره عصاش رو از جیبش خارج کرد، و در حالی که موجود رو هم کف دستش نگه داشته بود، با وقار و آرامش تمام در خیابونهای هاگزمید شروع کرد به قدم زدن، رسید به جلوی کافه هاگزهد که در اون ساعت میزبان جماعت عجیب و خاصی بود، و پشت پنجره باز کافه ایستاد و به داخلش نگاه کرد.
و همون لحظه موجود دهنش رو باز کرد و صدای خش خش رادیو از دهنش خارج شد، نتونست کلمهای رو شکل بده، ولی تونست کاملاً صدای رادیویی الستور رو تقلید کنه.
چشمای الستور گشاد شدن و با برق سرخی درخشیدن.
- یعنی کارهای بیشتری هم ازت برمیاد؟ به نظر میاد که وقت نمایشه!

و بعد با یک نشانهگیری دقیق، موجود رو به داخل یکی از لیوانهای نوشیدنی کرهای که توی سینی پیشخدمت کافه بود، پرتاب کرد.
افرادی که لایک کردند
But now I'm going for my degree
