ویژگی جادویی: توانایی صحبت کردن به عنوان یک چهار پا
شئ جادویی: کتابچه ی قصه
معرفی شخصیت: بر خلاف دیگر موجودات جامعه ی پنهان جادوگری، ریموند طبیعی بود. توانایی صحبت کردن یک گوزن اگر شنیده نشود همه چیز عادی جلوه می کند. در خانه اش محفل ققنوس چیزی جز دردسر از جانب گوزن نصیب کسی نمی شد. شاخ هایش به در و دیوار و ریش سالمندان گیر می کرد، سم هایش چوب های پوسیده ی راه پله را سوراخ و زمختی اش کودکان نوپای روشنایی را دچار ترس می کرد. احساس مفید نبودن می کشد. ریموند را نکشت، بلکه راهی اش کرد. در نیمه شبی که صدای پا را برف، آرام بغل می کرد، راهی شد و بدون خداحافظی خانه را ترک کرد. سفری که جز دلتنگی و دوری از دوستان سودی نداشت، اما بعد از گذشت مدتی ورق برای ریموند برگشت. در خرابه های یک مزرعه ی قدیمی کتابچه ای پیدا شد. عنصری که ریموند را قابل کنترل می کرد. کتابچه ای که اسم ریموند را روی قابش داشت. اما به چه علت؟ دو سال بعد از ترک محفل، ریموند با زنگ ساعت که نیمه شب را در خانه شماره دوازده اعلام میکرد برگشت. قامتی هموار تر پیدا کرده بود، شاخهایش مرتب و سم هایش به انگشتانی پوشیده از موی قهوه ای تبدیل شده بود. حالا با ظرافت بیشتر قادر به کنترل رفتارش بود. اما همه تغییرات تحت کنترل کتابچه ای بود که در دست داشت. کتابچه ای که ریموند در آن قصه می نوشت و قصه ها به واقعیت تبدیل میشد. طرز کار کتابچه بدین شکل بود که اگر اتفاقات کوچک به شکل درست و سنجیده و پشت سر هم چیده می شد در واقعیت هم آثارش پیدا می شد. ریموند بدین شکل خودش و اتفاقات اطرافش را کنترل می کرد. اما اگر قصه مشکل داشت یا اتفاق غیر منتظره ای رخ می داد روند داستان نوشته شده، در واقعیت تغییر می کرد و کلمات نوشته شده از کتاب پاک می شد و عاقبت این اتفاق چیزی نبود جز همان سوپ و همان کاسه؛ همان ریموند و همان دردسر های گوزنی که در خانه ی انسان ها زندگی میکرد.
پ.ن: درود، لطفا در صورت امکان دسترسی ایفای نقش رو به من برگردونید. (دسترسی گروه هاگوارتزی عزیزم رو برام فعال نکنید)
سلام، خوش برگشتی و انجام شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Rick در 1402/12/27 16:38:05 ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1402/12/27 22:35:13
موهاش قرمز تیرهس و نامرتبه، قدش متوسطه و چون لاغره انگاری که ریزه میزه میزنه، ولی اینطوری نیست! چشماش بهطرز اغراقآمیزی بزرگه. انگار که میخوان در کوتاهترین زمان ممکن بیشترین فضا رو رصد کنن. از بیرون سبزه اما دور مردمکش رگههای قهوهای داره. یهجورایی جنگل رو تداعی میکنه واسه آدم.
طبیعتگراست و آدم ماجراجوییه. واسه همینم همیشه لباسی با جیب بیانتها تنشه یا یه کیف کمری یا کولهی جادویی همراهشه که داخلش خرتوپرتها جمعشون جمعه. چرا که هرچیز که خار آید، روزی به کار آید. معتقده همیشه یه عالمه احتمال وجود داره که یه عالمه اتفاق بیفته و آدم نمیدونه چی پیش بیاد، نه؟ پس آدم باید انتظار هرچیزی رو داشته باشه و فرصتهای پیش روش رو ببینه، ناچیزها رو غنیمت بدونه، ازشون بهرهببره و با آغوش باز بره سمت آنچه که پیش آید، چون که خوش آید.
یه دماغ داره برای بو کشیدن دردسر، با یه دهن که همیشه آمادهی اظهارنظرکردن در رابطه با همهکس و همهچیز و پریدن وسط بحثه. پرروئه و همیشه هم اینو میشنوه از بقیه که بلأخره یه روزی با این زبونش به باد میده سرش رو.
دست و پاش هم همیشهی خدا زخم و زیلیه. از در و دیوار و درخت زیاد بالا میره چون و عاشق اینه که تو ارتفاع باشه. بعضی وقتها میتونید شبها بالای برج ریونکلاو درحالی که زیر نور مهتاب پاهای آویزونش رو تو هوا تاب میده و با یه صدای نخراشیده آواز میخونه یا روزها بالای یه درخت درحالی که داره خیالپردازی میکنه و سیب میخوره پیداش کنید.
گفتم بعضی وقتها، نه؟ خب آره. چون عاشق اینه که بره و جاهای جدید رو کشف کنه و از همهچیز سر در بیاره. یه جستجوگر تمامعیار و کنجکاو. اینه که در مواقع و اماکنی که هیچ انتظارش نمیره، یهو سر و کلهاش از ناکجا پیدا میشه.
دنیا برای جوزفین یه شفگتیه، هر نویی جهانی و هر جهانی نوئه. اگه چیز جدید یا جای جدیدی پیدا بشه، جوزفین اولین کسیه که میره سراغش.
دریوری زیاد میگه و آسمون ریسمون به هم زیاد میبافه، شاید سؤالات عجیبی بپرسه، شاید چیزی بگه که زندگیتون رو عوض کنه، شاید کاری کنه که به خاک سیاه بشینید، کی میدونه؟ آخه دنیا سرشار از پتانسیل و شگفتیه.
گزینِ ایشان را جای بگردانید!
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/12/24 14:17:02
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
♡مشخصات ظاهری رنگ مو: خرمایی روشن رنگ چشم: قهوه ای سبک مو :موج دار نسبتا کوتاه
♡مشخصات جادوگری محل تحصیل : هاگوارتز گروه : گریفیندور جارو : نیمبوس2000 چوبدستی : 10 اینچ طول داشت و از چوب درخت مو ساخته شده و دارای ریسه قلب اژدها بوده. پاترونوس: سمور دریایی وضعیت درسی : عالی، ارشد گروه، جزو دانش آموزان برتر جبهه :جزو ارتش دامبلدور
♡ویژگی اخلاقی او فردی بسیار سخت کوش، مهربان،باهوش و کنجکاو بود. __________________________________________ اممم خب من نمیدوسنتم باید در چه حدی بنویسم همینا رو نوشتم. راستی بعد از این من باید کجا برم؟ هنوز خوب درک نمیکنم چی به چیه. و چطوری میتونم نام کاربریمو تغییر بدم؟ شرمنده😂
ازونجایی که شخصیتی که انتخاب کردی بسیار بیش از حد فراوان تو کتاب ازش اطلاعات هست، انتظار میره که موقع معرفی شخصیت حداقل یه کلیاتی از اون چه از این شخصیت میدونیم بنویسی. در حالی که معرفی شخصیتت خیلی کوتاهه و تقریبا هیچ توضیحی راجع به زندگینامه این شخصیت ندادی. پس لطفا با یه معرفی شخصیت دیگه برگرد و کمی هم راجع به زندگینامه هرمیون و این که کی بوده و چه کرده توضیح بده.
بعد از ورود به ایفای نقش یه پیامشخصی جهت آشنایی بیشتر با ایفای نقش برات ارسال میشه و از طرفی ناظران گروهت به تالار خصوصیت راهنماییت میکنن. اگه بعد از این موارد هنوز نمیدونستی باید چه کنی و درک نکردی با چی طرفی، حتما بهم پیام بده تا کمکت کنم.
چوبدستی: چوب درخت صنوبر، با مغز رگ قلب اژدها، 37 سانتی و انعطاف ناپذیر. یکی از صاحبان ابر چوبدستی.
پاترونوس: کاراکال( گربه سیاه گوش)
تایپ شخصیتی: INTJ
سن: نامعلوم
خصوصیات اخلاقی: کم حرف( تا جایی که فکر می کنند لال است!) شدیدا تشنه قدرت. بی پروا. خونسرد. کمال گرا.
خصوصیات ظاهری: تا حالا در عموم دیده نشده است. با پیروانش به صورت رمزی صحبت می کرد. بارها به صورت گربه ای سیاه گوش با معاونانش پیام رد و بدل می کرد. اما افرادی که در جلسات مخفی و سری او شرکت کردند اورا اینگونه توصیف می کنند: موهای مشکی بلند و موج دار، صورتی لاغر و کشیده با زخمی بر روی چشم راست، خالکوبی ببری در آمیخته با اژدها بر روی ساعد دست چپش و پیراهن و شلوار یکدست مشکی با کفش هایی سفید. قد بلند و بدنی ورزیده.
علاقه مندی ها: جادوی سیاه، قدرت، ثروت، بی رحمی، حمام!
توانایی ها: دگرگون نمایی به کاراکال(گربه گوش سیاه)، مهارت های رزمی، نفوذ بسیار بالا در سیستم های امنیتی و اداری.
داستان زندگی: مالکولم ایلستر در خانواده ای ثروتمند و جادوگر بدنیا آمد که از جامعه جادوگری بیزاری جسته بودند و در شهر ماگل نشین لندن زندگی می کردند. او که اصرار داشت به هاگوارتز برود و جادوگر شود، با مخالفت شدید پدرش روبرو شد و پدرش اورا به شدت مورد تنبیه بدنی و محرومیت های متعدد قرار داد. پس از همان شب خانواده مالکولم به طور نامعلوم و دلخراش قتل عام شدند و مالکولم از آن زمان، زخمی برروی چشم راستش به یادگار دارد. او پس از آن ماجرا به یتیم خانه سنت دیاگون برده شد و توسط خانواده ای ژاپنی به سرپرستی گرفته شد. او آموزه های جادویی را در مدرسه ماهوتوکورو فراگرفت. او که یکی از صاحبان ابر چوبدستی بود، به طور داوطلبانه قدرت چوبدستی را پس زد و قدرت آن را رها کرد. مالکولم هنوز هم پس از ده ها سال زنده است و به عقیده برخی، او مسبب بیشتر اتفاقات شوم در دنیای جادوگران است.
دومینیک عشق یک طرفه ای نسبت به پسرعموی گریفیندوری اش، فرد جرج ویزلی دارد، اما او از دومینیک متنفر است و مدام دنبال تحقیر اوست. می شه اضافش کنین؟
در این مواقع بهتره کل معرفی شخصیت رو برای جایگزینی بیارین، چون مثلا من الان نمیدونم که این متن رو دقیقا کجای معرفی شخصیتت باید اضافه کنم. به هر حال خط آخر معرفی شخصیتت گذاشتم.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/12/18 17:15:52
من به آمار زمین مشکوکم... اگر این سطح، پر آدمهاست... پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟
نام: پاتریشیا (به انگلیسی: Patricia) نام خانوادگی: وینتربورن (به انگلیسی: Winterbourne) ملیت: بریتانیایی اصالت: فرانسوی تاریخ تولد: ۲۵ سپتامبر ۱۹۸۳ جبهه: محفل ققنوس گروه: هافلپاف چوبدستی: چوب درخت انگور- موی تک شاخ- ۳۲ سانت- انعطاف ناپذیر. توانایی: دگرگون نمایی.
ویژگی های ظاهری: معلوم نیست که ظاهر واقعیش چیه، اما معمولا به این شکل دیده می شه: یک ساحره ی جوان با چشم های درشت آبی اقیانوسی، مژه های بلند، موهای فرفری و پرپشت و بلند سیاه و پوست سفید که همیشه یک ردای شب ارغوانی با دامن چین دار و آستین های گشاد با یک جفت چکمه ی سیاه دکمه دار می پوشد. وقت هایی هم که بیرون می رود، یک شنل سیاه بلند و کلاه دار با سگک نقره ای می پوشد. چوبدستی اش را همیشه در یک استوانه ی چرمی باریک می گذارد و با یک نوار چرمی از کمرش آویزان می کند.
ویژگی های اخلاقی: او بسیار مهربان و شوخ طبع است و دوستان زیادی دارد. نویسندگی برایش یک سرگرمی است و داستان های خیالی زیادی نوشته. همه وقتی ناراحت اند او را صدا می کنند تا بخنداندشان.
داستان زندگی: پاتریشیا در خاندان ماگل وینتربورن متولد شد. اجداد او ماگل هایی فرانسوی و در قرون وسطی، عاشق شکار ساحره ها و جادوگرها بودند. پدرش، ادوارد وینتربورن در جوانی عاشق یک ساحره به نام پنی دیپل شد و وقتی فهمید معشوقه اش ساحره است، به دروغ به خانواده اش گفت که او یک ماگل است تا بتواند با او ازدواج کند. اما وقتی پاتریشیا به دنیا آمد، چون او نمی توانست قدرت های جادویی اش را کنترل کند، پنی و ادوارد پیش خاندان وینتربورن لو رفتند و خاندان وینتربورن ادوارد را از خانواده شان راندند. پنی و ادوارد بعد از آن اتفاق، در خانه ی قرمز ساکن شدند و بعد از شش سال، صاحب پسری به نام پیت هم شدند که مشخص شد یک فشفشه است. در یازده سالگی پاتریشیا، او به هاگوارتز رفت و مثل مادرش در هافلپاف افتاد. در سال ششم با معشوقه اش، ناتائیل پیترسون آشنا شد و وقتی از هاگوارتز فارغ التحصیل شد، دوره ی کارآگاهی را گذراند و کارآگاه شد. به دلیل دگرگون نما بودنش خیلی کارآگاه موفقی بود و در خانه ی قرمز ساکن شد. ................... جایگزین می شه؟
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1402/12/18 14:16:09 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/12/18 15:21:45
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
نام : دراکو نام خانوادگی : مالفوی مادر : نارسیسا بلک-مالفوی پدر : لوسیوس مالفوی رده ی خونی : اصیل زاده جنسیت : جادوگر محل تولد : بریتانیا سال تولد : ۵ ژوئن ۱۹۸۰ محل زندگی : لندن / عمارت مالفوی ملیت : بریتانیایی فرزند : تک فرزند تایپ: INTJ_A ( خداییش تایپم همینه😂 )
مشخصات جادوگری
محل تحصیل : هاگوارتس گروه : اسلیترین جارو : نیمبوس ۲۰۰۱ چوبدستی : چوب زالزالک با مغز موی تک شاخ پاترونوس : طاووس وضعیت درسی : از دانش اموزان برتر، ارشد گروه جبهه :ارتش تاریکی / مرگخواران
مشخصات ظاهری
رنگ مو : بلوند یخی رنگ چشم : خاکستری مایل به آبی کمی هم نقره اس سبک استایل : معمولا کت و شلوار سیاه برند سبک مو : موهای شونه شده و چتری
ویژگی های اخلاقی
قلب پاکی دارد ولی معمولا زود قضاوت می شود. متنفر از خانواده اش. از بیرون خودخواه ولی با دوستان واقعی اش مهربان و بامزه. به شدت شوخ طبع. با کسی که دوستش دارد خجالتی:)
علایق
جادوی سیاه معجون سازی خواندن رمان طراحی جنگل معمولا تنهایی، ولی بودن با یک دوست واقعی روهم دوست داره رنگ سبز
تنفرات
ماگل ها گندزاده ها کسایی که لیاقت مرکز توجه بودن رو ندارن پانسی پارکینسون هرماینی گرنجر خائنان خون
استعداد
پیانو همه ی دروس هاگوارتس جستوجوگر حرفه ای تدریس مقاله نویسی رمان نویسی طراحی
وضعیت: دراکو لوسیوس مالفوی تنها نسل باقی مانده ی خاندان اصیل مالفوی بود. پدر و مادرش هردو به جمع مرگخواران پیوسته بودند و در خانواده ی او درمورد هری پاتر زیاده حرف شنیده می شد. در 11 سالگی به هاگوارتز رفت و در اولین ملاقاتش با هری پاتر از او درخواست دوستی کرد ولی هری قبول نکرد. هری و دراکو دشمن شده بودند، دراکو در اسلیترین افتاد. خیلی زود توانست افرادی را در کنارش جمع کند. وینسنت کراب، گرگوری گویل، پنسی پارکینسون، بلیز زابینی و تئودور نات رفقایش بودند. در سال دوم وقتی 12 ساله شد، قصد همکاری با نواده اسلیترین را داشت. دراکو از گندزاده ها متنفر بود و با گذشت زمان زیرک تر شده بود. در سال سوم باعث تایید شدن حکم اعدام کج منقار شد. در سال چهارم با ریتا اسکیتر همکاری کرد ولی با این حال، تنها کسی که قبول داشت لرد سیاه برگشته او بود. او حرف هری را قبول داشت چون پدرش هم همان موقع به لرد سیاه پیوسته بود، دوباره. با وجود اینکه هری در مدرسه خاص بود، دراکو از پیروزی های کوچک لذت می برد. او در سال پنجم ارشد گروه خود شد و رهبر جوخه ی بازرسی بود. در سال ششم دستور قتل آلبوس دامبلدور را داشت و تقریبا موفق شد. توانست مرگخواران را با کمک کمد جا به جایی وارد هاگوارتز کند و خودش تنهایی به برج نجوم برسد. او آلبوس را خلع سلاح کرد و چوب دست کهن همانجا برای او شد. تنها صاحب چوبدستی که چوب را لمس نکرد. دراکو روح تاریکی نداشت پس سوروس اسنیپ دامبلدور را کشت. در سال هفتم به خاله اش بلاتریکس لسترنج در مالفوی مانور درباره هویت اصلی هری پاتر و دوستانش دروغ گفت و آنها را نجات داد. مطمئنا اگر کسی از دراکو میخواست که به مرگخواران نپیوندد او نیز در آغوش لرد سیاه نمیرفت. بعد از جنگ هاگوارتز، او با هم گروهی اش آستوریا گرین گرس ازدواج کرد و حاصل ازدواجشان اسکورپیوس هایپریون مالفوی بود. دراکو نرم تر از پدرش بود، با اینکه سر اصیل بودن حساس بود همچنان توانست پسری خوب و خوش قلب تربیت کند. مرگ آستوریا در سال 2019 بر اثر نفرین خونی، آسیب بدی به دراکو زد. بعد از پایان ماجرای سفر در زمان، او و هری پاتر دوستان خوبی شدند. شاید دوستان صمیمی، کسی چه میداند؟!
نام : جاستین فینچ فلچلی(مذکره) سن : خیلی زیاد ویژگی های ظاهری : موهای بلند و سفید صاف ، عینکی ، چشم های عادی و قیافه ای جذاب ویژگی های اخلاقی : صبور و کمی بداخلاق ، با تجربه و دانا ، سختگیر و محافظ کار معرفی : یک بار رفته بودم دامبلدور رو ببینم. تو راه که داشتم کتاب میخوندم و با کالسکه پرنده به سوی هاگوارتز میرفتم و حین راه مسیر راهم تماشا میکردم ، شاگردم هی ازم سوال میپرسید! عصبانی شدم و از روی درشکه که روی اسمان بود پرتش کردم پایین تا به ابدیت بپیونده. راستی گفتم خیلی صبورم؟ اره دیگه گفتم.
معرفی شخصیتت خیلی خیلی خیلی کوتاهه! لطفا یه بار دیگه برگرد و اینبار بیشتر راجع به ویژگیهای شخصیتت و داستان زندگیش توضیح بده. درسته که جاستین یه شخصیت معروفِ کتاب نبود، اما بازم حضور داشت و اطلاعات قابل توجهی ازش داریم (مثلا همون کسیه که تو آموزش دوئل بین هری و دراکو، ماری که دراکو با چوبدستیش ساخته بود میخواست بهش حمله کنه و یه مدت بعد هم توسط باسیلیسک خشک میشه، عضو ارتش دامبلدور بود و..)! وقتی چنین شخصیتی انتخاب میکنی که توضیحات خوبی ازش تو کتاب بوده، باید سعی کنی تو چارچوب کتاب هم بمونی.
الان دو تا انتخاب داری. یا یه شخصیت دیگه که در حد اسم توی کتاب بوده بردار و ویژگیهای مورد نظرت رو براش در نظر بگیر. یا اگه همچنان جاستین رو میخوای، سعی کن توضیحاتش در چارچوب کتاب باشه و البته طولانیتر!