
اربابا... نقدی بِه که آن بِه!
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین



در همان لحظهای که کلمهی "پر عظمت" از دهان لرد سیاه بیرون آمد، لامپ پر مصرفی بالای سر دوریا پدیدار شد. اسکورپیوس از آن سوی سالن داد زد:
- اون لامپو خاموش کن! من پول برقشو نمیدم.![]()
او با پسگردنی شخصی نامعلوم، خاموش شد و با صورت بر روی زمین فرود آمد. دوریا بی توجه به آن صحنه، رو به لرد سیاه کرد و با خوشحالی گفت:
- ارباب، یه غذایی میپزم که انگشتاتونم باهاش بخورید.![]()
- میخواهیم صد سال نپزی... انگشتانمان را نیاز داریم.![]()
- زیر سایهی ما، غذا شور نباشد... شورش را در نیاورید.![]()
بلاتریکس با عشوههای تسترالی، همراه با دوریا به سمت آشپزخانه قدم برداشت.
دوریا با خود میاندیشید که به زودی، بوی قرمه سبزی سرتاسر خانهی ریدلها را فرا میگیرد. اما نمیدانست که بلاتریکس در فکر پختن آبگوشت تسترال است.






مرگخوار بخت برگشته که تا قبل از این گیر بلاتریکس و شکنجههای او افتاده بود، حالا مجبور شده بود با هکتور سر و کله بزند
او به حال خودش غبطه خورد. هیچوقت برای اتفاقات خوب برنده نشده بود. هزاران بار در قرعه کشی جاروی پرنده 2024 شرکت کرده بود اما برنده نشده بود؛ ولی حالا بین جمعیت کثیر مرگخواران او انتخاب شده بود. مرگخوار هرگز خوش شانس نبود!
حالا که انتخاب شده بود چرا مجبور بود با هکتور همکار شود؟ چرا لینی نه؟ حتی کار کردن با بچهی سه ساله ای مثل کوین هم بهتر به نظر میرسید.
- ده دقیقه از ده روزو همین الان تلف کردی. بیا تو دیگه!
بخاطر انفجار از آزمایشگاه گرد و خاک بلند شده بود. میز هکتور تقریبا از وسط نصف شده بود و روی زمین بطری های شکسته که محتوای رنگی آن ها روی زمین ریخته شده بود دیده میشد.
با وجود همه این ها، صاحب آزمایشگاه در درحالی که معجون آبی رنگی در دست داشت با انرژی ویبره میرفت که انگار از نتیجه کارش عمیقاً راضی بود.
- میدونم هیچی از معجون سازی نمیفهمی ولی تا وقتی من اینجام اصلا نگران نباش. من بهترین معجون ساز قرنم.![]()



وارد کافه شدیم.
با اشاره به کای فهماندم
با اشاره به کای فهماندم که میز شماره بیست و چهار خالی است. دست او را گرفتم و به طرف میز بردم. میز شماره بیست و چهار حدود چهار متر با پنجره فاصه داشت
کای را نیز روبه رویم نشست.
میدانستم که نیز نیز به اندازه من به من علاقه دارد
حسی که گاهی سعی می کند به بهانه نیاز به توجه بیشتر مرا از او دور می کند
-راستی، حق اشتراکت رو پرداخت کردی؟
-حق اشتراک؟ چی هست اصلا؟
پس من هم افسار خودم را دست او سپردم
ولی میدانست که من پول او را قبول نخواهم کرد.
میدانستم که جقدر مرا دوست دارد و این قصیه برایش مهم است پس دیگر اصرار نکردم.
-کجا بودی؟ ساعت 11 است!
-همون جن خونگیه؟
- نه بابا! اون اسمش جیانا بود. خیلی وقته دیگه تو خونه ام کار نمیکنه. به نتیجه رسیدم خدمتکار انسان بهتره!
-مردم آزار!
-بیا که بریم. دیرمون شد.


