هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۲۵:۱۲ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#1
در طرفی دیگر، گابریل به دنبال طی و وایتکس وزارتخانه میگشت تا زودتر از دیگران مالکیت آن ها بگیرد.
توجهش به سمت زیر پله ها که صداهای عجیبی از آن می آمد، جلب شد. جلوتر رفت.
- تو اینجا چیکار میکنی؟

لیسا که سخت مشغول انجام کاری بود به گابریل نگاه کرد.
- چیکار داری؟ دارم دفترمو مرتب میکنم. چرا در نزدی؟
- اینجا که در نداره!

لیسا به اطرافش نگاه کرد. واقعی دری نبود.
- هست. با تو قهره تو نمیبینیش.

گابریل از قبل هم گیج تر شده بود.
- اینجا دفتره؟ چقدر هم کثیفه!

لیسا چشم غره ای به او رفت. کارتنی بین خودش و گابریل گذاشت تا چشمش به او نیفتد.
- اینجا دفتر منه. منم مسئولم. دفترم خیلی خوشگله!

هیجانش در صدایش پیدا بود.

- حالا مسئول چی هستی؟
- مسئول رسیدگی به امور قهرکنندگان!


!Don't talk to me


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۲۲:۳۱ جمعه ۱۸ تیر ۱۴۰۰
#2
سلام ارباب.
این پستو نقد میکنین؟
کار بدی کردم که سوژه رو به سمتی پیش بردم که کله زخمی هری پاتر نبود؟
سوژه الکی طولانی نشد؟

خدافظ ارباب.


!Don't talk to me


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲:۱۹:۰۹ جمعه ۱۸ تیر ۱۴۰۰
#3
هیجان بسیار بالا بود.
مرگخواران یک جادوگر سفید پیدا کرده بودند؛ دم در اتاقش بودند و حدس میزدند هرکس زودتر او را بگیرد، مرگخوار محبوب لرد میشود.

همه آماده بودند. برخی آماده برای دویدن بودند، ایوا دهانش به اندازه کافی باز کرده بود تا زودتر از بقیه کله زخمی را ببلعد، سو کلاهش را به عنوان تله آماده کرده بود و حتی لیسا با وجود اینکه پشت به در ایستاده بود ولی حواسش به همه چیز بود.

آنها به طور غریزی منتظر دستور بلاتریکس برای حمله به اتاق بودند.
- نمیشه همه با هم بریم. از در رد نمیشیم. من و لینی میریم داخل بعد از پایان ماموریت بقیه میتونین به صف وارد بشید.

یکی از مرگخواران تازه وارد به انتخاب بلاتریکس اعتراض کرد که بعد از دیدن نگاه خشم آلود، از کار خود پشیمان شد.

لینی و بلاتریکس وارد اتاق شدند. کمی صدای ضرب و شتم و انواع طلسم ها آمد و بعد همه جا ساکت شد.
مرگخواران خوشحال و شادان بخاطر گرفتن کله زخمی وارد اتاق شدند.

- این که کله زخمی نیست.

همه ابتدا به مردی که ترسان و متعجب به آنها زل زده بود، و سپس به تام نگاه کردند.
- خب چیه؟ این کلش زخمیه دیگه. ببینید باند پیچیدن دور سرش.

مرد کله زخمی بود، ولی از نوع هری پاترش نبود!


!Don't talk to me


پاسخ به: ستاد انتخاباتی الکساندرا ایوانوا
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵:۴۵ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۰
#4
سلام!
من اومدم از ایوا حمایت کنم. اما دوتا تا چیز میخوام.
فعلا یه گوشه تو ستاد میخوام، بعدا هم یه جایی برام آماده کن که برم همونجا قهر کنم.

فعلا همینجا میشینم تا ببینم بعدا چی میشه.


!Don't talk to me


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
#5
خلاصه:
لرد ولدمورت بعد از نجینی یک حیون خونگی دیگه می خواد. مرگخوارا هم بعد از چندین بار سعی و تلاش برای پیدا کردن حیوان باب طبع اربابشون، حالا تصمیم گرفتن الکساندرا ایوانوا رو به عنوان حیوون خونگی به لرد قالب کنن. ایوا به شکل خروس در میاد و لرد هم خیلی از حیوون جدیدش خوشش میاد. الان ایوا روی شونه لرد نشسته و سدریک داره سعی می کنه اونو بیاره پایین ولی موفق نمی شه و کمک می خواد.

***


برخلاف انتظار همه که فکر میکردند هیچکس برای کمک داوطلب نخواهد شد و در آخر بلاتریکس به وسیله کروشیو کسی را داوطلب خواهد کرد، لیسا برای کمک جلو آمد.

- من میام کمک! البته اشتباه نکنید. من خروسا رو دوست ندارم؛ ولی شاید بتونم با خروسای مرگخوار سخنگو کمی آشتی باشم.

هیچکس نمیدانست چه اتفاقی برای لیسا افتاده است. برخی میگفتند شاید جاسوسی است که با معجون مرکب به شکل لیسا در آمده است و بعضی دیگر فکر میکردند در خواب به سر میبرند.

فلش بک

بچه ای کوچک درون چمن‌زار خروسی پیدا کرد. برای اولین بار خواست برای خودش دوستی پیدا کند. تصمیم گرفت او را به عنوان اولین دوستش بپذیرد.
جلوتر رفت.
- سلام اسم من لیساست. تو کی هستی؟

دستش را جلوتر برد. میخواست خروس را بغل کند اما چیزی اتفاق افتاد که انتظارش را نداشت.
- تو منو نوک زدی؟ دیگه دوستت نیستم!

پایان فلش بک

حالا وقت انتقام بود.

- خب لیسا من این بالشو میگیرم. تو اون بالشو بگیر. با هم بلندش کنیم بذاریمش زمین.

لیسا بال خروس را گرفت و با تمام قدرت شروع به کشیدن کرد.

- آخ! این بالمو خیلی محکم کشید. بالم درد گرفت!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۵ ۲۲:۴۹:۵۷
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۵ ۲۳:۳۵:۵۲

!Don't talk to me


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۰۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#6
بعدی اومد. اما ای کاش نمی اومد.
مشکلات لیسا برای هر کسی واضح بود. آیا قهر بود، یا دلیلی برای قهر کردن پیدا میکرد.

- ارباب!
- بگو لیسا.

لیسا کمی به اطراف نگاه کرد. در این بین چند نفر را هم تهدید به حرف نزدن با آنها کرد و به چند نفر دیگر هم زبان درازی کرد.
- ارباب هیچ وقت به من توجه نمیشه.
- به نظر ما این مشکل نیست. وقتی به کسی توجه نکنی قطعا اون هم به تو توجه نمیکنه. از اونجایی که هیچ وقت به هیچ کس توجه نمیکنی، پس هیچ کس هیچ وقت به تو توجه نمیکنه. ما همین الان یک معادله پیچیده حل کردیم.

حرف لرد درست بود. کل بلا هایی که بر سر لیسا می آمد، حقش بود.

- آخه این که تنها نیست. من میگم که چرا اینجا یه انجمن حمایت از قهرکنندگان وجود نداره؟

عصبانی شد و ادامه داد.

- یعنی تو این جامعه نباید به ما بها داده بشه؟ نباید یه جایی باشه که من وقتی نمیخواستم کسی رو ببینم برم اونجا؟ تا کی میخوان به ما بها ندن؟

سپس بدون معطلی پشتش را به همه کرد و رفت.
لرد تا الان سه مشکل در لیستش داشت:
بد شانس بودن
ریز بودن
قهر بودن
به هفت مشکل دیگر احتیاج داشت.

- بعدی!


!Don't talk to me


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۳۹ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#7
ایوا هنوز فرصتی برای ابراز نظر نداشت که صدایی از طرف دیگری بلند شد.
- باز تو که اوضاعت خوبه! یه بار یکیشون داشت سعی میکرد که با من یه سنگو تیکه تیکه کنه.

به سمت صدا برگشت. کاردی بود که نا امید و عصبانی به نظر میرسید.
ایوا با این حرف یک خاطره را به یاد آورد؛ خاطره وقتی که سعی داشت یک سنگ بزرگ را بخورد ولی باید ادب را هم رعایت میکرد. برای همین از کارد کمک گرفته بود.

- اونی که میخواست با تو سنگ رو ببره، همونی نیست که کلا از ما استفاده نمیکنه؟

به یاد آورد که او هیچوقت هم از قاشق و چنگال استفاده نمیکرد. گرسنگی به او مهلت نمیداد تا از آن ها استفاده کند.

- آره همونه. راستی اسمش چی بود؟

همه قاشق ها و چنگال و کارد ها یه صدا با هم گفتند "الکساندرا ایوا" و به سمت او برگشتند.
تمامی آن ها دیده بودند که او تبدیل به قاشق شده بود و تا الان درحال نقش بازی کردن بودند.
- ما ازت متنفریم!

یک قاشق دیگر با یک سیم ظرفشویی خشک به سمت او می آمد.
موقعیت خطرناکی برای ایوا بود.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱۴:۵۲:۴۲

!Don't talk to me


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲:۴۷:۱۷ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#8
- ها؟

لرد سیاه تقریبا کلافه شده بود. باید آن معتاد را از آنجا بیرون میکرد اما انگار آن معتاد بیرون برو نبود.
- گفتیم برای نجات جونت از این سیاره فرار کن. مریخ مورد حمله قرار گرفته!

به نظر می‌رسید معتاد سعی دارند از جایش بلند شود؛ اما دوباره دست از تلاش برداشت و نشست.
- اگر اینژا داره نابود می‌شه، همه با هم اژ اینژا میریم.

سپس حالت شخصی را گرفت که در حال خواندن سرود ملی است.
- همه ژان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطنم!

حالا لرد واقعا کلافه شده بود!
- همه دارن خودشونو نجات میدن. فقط تو موندی. بلند شو برو تا نمردی.

به نظر نمی‌رسید که معتاد متوجه موضوع شده باشد. کم کم داشت دوباره به خواب میرفت.
- نخواب!

دیر شده بود.

- ما خسته شدیم. انگار باید از روش دیگری استفاده کنیم که ملایم هم باشد.


!Don't talk to me


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۵:۳۳:۵۵ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#9
- ببر؟ ببر بخورم؟

ایوا نیاز به تایید کسی نداشت. از چهره تک تک مرگخواران مشخص بود که چقدر مشتاق این اتفاق هستند!

- آخه میدونین چیه؟ ما چیزه... خانوادگی به ببر حساسیت داریم.

در مواقع بحرانی پیدا کردن دلیل قانع کننده کار دشواریست؛ اما ایوا نسبتا خوب عمل کرده بود.
به نظر میرسید بیشتر مرگخواران این بهانه را پذیرفته بودند.

- اشکال نداره. ملانیمون شفا دهنده ماهریه و تو به سرعت به حالت اول بر میگردی. همچنین به نظرمون نیازه که یادآوری کنیم که ما درحال جویده شدنیم.

یک لرد همیشه موقع برنامه‌ریزی به تمام جزئیات توجه میکند و در مواقع پر استرس هم خونسرد بود!

- بله ارباب... فقط یه نکته اینکه امروز خیلی غذا خوردم میترسم رو دل کنم اون وقت هرچی زحمت کشیدیم از بین میره.

با شناختی که مرگخواران از ایوا داشتند، این جمله غیر ممکن بود‌.
- ایوا تو یه بار تقریبا داشتی مادام ماکسیمو میخوردی و تنها دلیلی که باعث شد کارتو متوقف کنی این بود که ارباب گفتن حق نداری یه مرگخوارو بخوری!
- من هیچوقت یادم نمیره که یه بار اون چیزی که مشنگا بهش میگن هواپیما رو با کل مسافراش خوردی.

همه خسته شده بودند.
لرد خسته شده بود.
ببر هم حتی خسته شده بود!
- تکلیف منو روشن کنید. این قراره منو بخوره یا من این کچله رو بخورم؟


!Don't talk to me


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۹:۴۸ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#10
- کی داوطلبه؟

طبق معمول، هیچکس داوطلب نشد.
هیچوقت مرگخواران برای انجام کاری داوطلب نمی‌شدند.

- گفتم داوطلبی هست یا نه؟

بلاتریکس خودش هم می‌دانست که هیچکس قرار نیست داوطلب شود و در آخر باید به زور متوسل شود.
- حالا که داوطلبی نیست، پس من خودم انتخاب میکنم.

با این حرف بلاتریکس، مثل همیشه، همه‌ی مرگخواران سعی کردند پشت نفر دیگری قایم بشوند.

- لیسا؟

همه با خوشحالی، لیسا را به جلو هل دادند تا کاملا در دید بلاتریکس قرار بگیرد.

-من که میدونی از کلاغا خوشم نمیاد. یه طوری سیاهن که انگار مرگخوارن. لابد پس فردا هم میخوان بیان توی خونه ریدل ها زندگی کنن.

لیسا واقعا انتخاب مناسبی نبود.

- افلیا؟

باز هم مرگخواران با خوشحالی، افلیا را به جلو هل دادند.
هنگام هل دادن افلیا، چند نفر دیگر از مرگخواران هم زمین خوردند و دست پای بعضی از آنها هم شکست.

- برو ببین شیشه عمر دست کدوم کلاغه.
- باشه. میرم. ولی می‌ترسم وقتی برسم اونجا همه کلاغا فرار کنن. خودت که منو می‌شناسی.

درست می‌گفت. افلیا بدترین انتخاب ممکن بود.
حالا باید فکر می‌کرد چه کسی مناسب ترین انتخاب است.


!Don't talk to me






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.