هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
خلاصه:
لرد ولدمورت بعد از نجینی یک حیون خونگی دیگه می خواد. مرگخوارا هم بعد از چندین بار سعی و تلاش برای پیدا کردن حیوان باب طبع اربابشون، حالا تصمیم گرفتن الکساندرا ایوانوا رو به عنوان حیوون خونگی به لرد قالب کنن. ایوا به شکل خروس در میاد و لرد هم خیلی از حیوون جدیدش خوشش میاد. الان ایوا روی شونه لرد نشسته و سدریک داره سعی می کنه اونو بیاره پایین ولی موفق نمی شه و کمک می خواد.

***


برخلاف انتظار همه که فکر میکردند هیچکس برای کمک داوطلب نخواهد شد و در آخر بلاتریکس به وسیله کروشیو کسی را داوطلب خواهد کرد، لیسا برای کمک جلو آمد.

- من میام کمک! البته اشتباه نکنید. من خروسا رو دوست ندارم؛ ولی شاید بتونم با خروسای مرگخوار سخنگو کمی آشتی باشم.

هیچکس نمیدانست چه اتفاقی برای لیسا افتاده است. برخی میگفتند شاید جاسوسی است که با معجون مرکب به شکل لیسا در آمده است و بعضی دیگر فکر میکردند در خواب به سر میبرند.

فلش بک

بچه ای کوچک درون چمن‌زار خروسی پیدا کرد. برای اولین بار خواست برای خودش دوستی پیدا کند. تصمیم گرفت او را به عنوان اولین دوستش بپذیرد.
جلوتر رفت.
- سلام اسم من لیساست. تو کی هستی؟

دستش را جلوتر برد. میخواست خروس را بغل کند اما چیزی اتفاق افتاد که انتظارش را نداشت.
- تو منو نوک زدی؟ دیگه دوستت نیستم!

پایان فلش بک

حالا وقت انتقام بود.

- خب لیسا من این بالشو میگیرم. تو اون بالشو بگیر. با هم بلندش کنیم بذاریمش زمین.

لیسا بال خروس را گرفت و با تمام قدرت شروع به کشیدن کرد.

- آخ! این بالمو خیلی محکم کشید. بالم درد گرفت!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۵ ۲۲:۴۹:۵۷
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۵ ۲۳:۳۵:۵۲

!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۰۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#2
بعدی اومد. اما ای کاش نمی اومد.
مشکلات لیسا برای هر کسی واضح بود. آیا قهر بود، یا دلیلی برای قهر کردن پیدا میکرد.

- ارباب!
- بگو لیسا.

لیسا کمی به اطراف نگاه کرد. در این بین چند نفر را هم تهدید به حرف نزدن با آنها کرد و به چند نفر دیگر هم زبان درازی کرد.
- ارباب هیچ وقت به من توجه نمیشه.
- به نظر ما این مشکل نیست. وقتی به کسی توجه نکنی قطعا اون هم به تو توجه نمیکنه. از اونجایی که هیچ وقت به هیچ کس توجه نمیکنی، پس هیچ کس هیچ وقت به تو توجه نمیکنه. ما همین الان یک معادله پیچیده حل کردیم.

حرف لرد درست بود. کل بلا هایی که بر سر لیسا می آمد، حقش بود.

- آخه این که تنها نیست. من میگم که چرا اینجا یه انجمن حمایت از قهرکنندگان وجود نداره؟

عصبانی شد و ادامه داد.

- یعنی تو این جامعه نباید به ما بها داده بشه؟ نباید یه جایی باشه که من وقتی نمیخواستم کسی رو ببینم برم اونجا؟ تا کی میخوان به ما بها ندن؟

سپس بدون معطلی پشتش را به همه کرد و رفت.
لرد تا الان سه مشکل در لیستش داشت:
بد شانس بودن
ریز بودن
قهر بودن
به هفت مشکل دیگر احتیاج داشت.

- بعدی!


!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۳۹ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#3
ایوا هنوز فرصتی برای ابراز نظر نداشت که صدایی از طرف دیگری بلند شد.
- باز تو که اوضاعت خوبه! یه بار یکیشون داشت سعی میکرد که با من یه سنگو تیکه تیکه کنه.

به سمت صدا برگشت. کاردی بود که نا امید و عصبانی به نظر میرسید.
ایوا با این حرف یک خاطره را به یاد آورد؛ خاطره وقتی که سعی داشت یک سنگ بزرگ را بخورد ولی باید ادب را هم رعایت میکرد. برای همین از کارد کمک گرفته بود.

- اونی که میخواست با تو سنگ رو ببره، همونی نیست که کلا از ما استفاده نمیکنه؟

به یاد آورد که او هیچوقت هم از قاشق و چنگال استفاده نمیکرد. گرسنگی به او مهلت نمیداد تا از آن ها استفاده کند.

- آره همونه. راستی اسمش چی بود؟

همه قاشق ها و چنگال و کارد ها یه صدا با هم گفتند "الکساندرا ایوا" و به سمت او برگشتند.
تمامی آن ها دیده بودند که او تبدیل به قاشق شده بود و تا الان درحال نقش بازی کردن بودند.
- ما ازت متنفریم!

یک قاشق دیگر با یک سیم ظرفشویی خشک به سمت او می آمد.
موقعیت خطرناکی برای ایوا بود.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱۴:۵۲:۴۲

!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲:۴۷:۱۷ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#4
- ها؟

لرد سیاه تقریبا کلافه شده بود. باید آن معتاد را از آنجا بیرون میکرد اما انگار آن معتاد بیرون برو نبود.
- گفتیم برای نجات جونت از این سیاره فرار کن. مریخ مورد حمله قرار گرفته!

به نظر می‌رسید معتاد سعی دارند از جایش بلند شود؛ اما دوباره دست از تلاش برداشت و نشست.
- اگر اینژا داره نابود می‌شه، همه با هم اژ اینژا میریم.

سپس حالت شخصی را گرفت که در حال خواندن سرود ملی است.
- همه ژان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطنم!

حالا لرد واقعا کلافه شده بود!
- همه دارن خودشونو نجات میدن. فقط تو موندی. بلند شو برو تا نمردی.

به نظر نمی‌رسید که معتاد متوجه موضوع شده باشد. کم کم داشت دوباره به خواب میرفت.
- نخواب!

دیر شده بود.

- ما خسته شدیم. انگار باید از روش دیگری استفاده کنیم که ملایم هم باشد.


!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۵:۳۳:۵۵ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#5
- ببر؟ ببر بخورم؟

ایوا نیاز به تایید کسی نداشت. از چهره تک تک مرگخواران مشخص بود که چقدر مشتاق این اتفاق هستند!

- آخه میدونین چیه؟ ما چیزه... خانوادگی به ببر حساسیت داریم.

در مواقع بحرانی پیدا کردن دلیل قانع کننده کار دشواریست؛ اما ایوا نسبتا خوب عمل کرده بود.
به نظر میرسید بیشتر مرگخواران این بهانه را پذیرفته بودند.

- اشکال نداره. ملانیمون شفا دهنده ماهریه و تو به سرعت به حالت اول بر میگردی. همچنین به نظرمون نیازه که یادآوری کنیم که ما درحال جویده شدنیم.

یک لرد همیشه موقع برنامه‌ریزی به تمام جزئیات توجه میکند و در مواقع پر استرس هم خونسرد بود!

- بله ارباب... فقط یه نکته اینکه امروز خیلی غذا خوردم میترسم رو دل کنم اون وقت هرچی زحمت کشیدیم از بین میره.

با شناختی که مرگخواران از ایوا داشتند، این جمله غیر ممکن بود‌.
- ایوا تو یه بار تقریبا داشتی مادام ماکسیمو میخوردی و تنها دلیلی که باعث شد کارتو متوقف کنی این بود که ارباب گفتن حق نداری یه مرگخوارو بخوری!
- من هیچوقت یادم نمیره که یه بار اون چیزی که مشنگا بهش میگن هواپیما رو با کل مسافراش خوردی.

همه خسته شده بودند.
لرد خسته شده بود.
ببر هم حتی خسته شده بود!
- تکلیف منو روشن کنید. این قراره منو بخوره یا من این کچله رو بخورم؟


!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۹:۴۸ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#6
- کی داوطلبه؟

طبق معمول، هیچکس داوطلب نشد.
هیچوقت مرگخواران برای انجام کاری داوطلب نمی‌شدند.

- گفتم داوطلبی هست یا نه؟

بلاتریکس خودش هم می‌دانست که هیچکس قرار نیست داوطلب شود و در آخر باید به زور متوسل شود.
- حالا که داوطلبی نیست، پس من خودم انتخاب میکنم.

با این حرف بلاتریکس، مثل همیشه، همه‌ی مرگخواران سعی کردند پشت نفر دیگری قایم بشوند.

- لیسا؟

همه با خوشحالی، لیسا را به جلو هل دادند تا کاملا در دید بلاتریکس قرار بگیرد.

-من که میدونی از کلاغا خوشم نمیاد. یه طوری سیاهن که انگار مرگخوارن. لابد پس فردا هم میخوان بیان توی خونه ریدل ها زندگی کنن.

لیسا واقعا انتخاب مناسبی نبود.

- افلیا؟

باز هم مرگخواران با خوشحالی، افلیا را به جلو هل دادند.
هنگام هل دادن افلیا، چند نفر دیگر از مرگخواران هم زمین خوردند و دست پای بعضی از آنها هم شکست.

- برو ببین شیشه عمر دست کدوم کلاغه.
- باشه. میرم. ولی می‌ترسم وقتی برسم اونجا همه کلاغا فرار کنن. خودت که منو می‌شناسی.

درست می‌گفت. افلیا بدترین انتخاب ممکن بود.
حالا باید فکر می‌کرد چه کسی مناسب ترین انتخاب است.


!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۳۹ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#7
- من حوصلم سر رفته!

لیسا چند دقیقه ای بود هیچ کاری نکرده بود و با هیچ چیز قهر نکرده بود. زندگی‌اش یکنواخت شده بود و اصلا از این وضعیت خوشش نمی آمد.
- گفتم من حوصلم سر رفته.

نه برای مرگخواران و نه برای محفلی ها، سر رفتن حوصله لیسا مهم نبود.
البته لیسا هم درست میگفت. حوصله‌ی همه سر رفته بود اما هیچ کاری برای انجلم دادن نداشتند.

- خب حالا تو میگی چیکار کنیم مثلا؟
- من نمیدونم. اینجا خیلی بوی خو...
- نه نگو اون کلمه رو!

یک نفر آنها را از خطر گفتن کلمه ممنوعه توسط لیسا نجات داده بود.

- نمیخواستم اونو بگم. میخواستم بگم بوی خوش‌آیندی نمیاد. تازه هیچ کاری هم نداریم که انجام بدیم. اصلا چرا باید اینجا بمونیم؟ خب بریم. کلاغو ولش کنید. رنگش سیاهه اصلا ازش خوشم نمیاد.

دلیل اینکه چرا آنها آنجا بودند برای همه واضح بود. لیسا هم مستثنا نبود.

- لیسامون؟

لرد در حالت گلابی هم برای لیسا بسیار با ابهت بود.

- بله ارباب؟
- چرا ما اینجاییم؟
- قطعا بخاطر شما ارباب. من اشتباه کردم.

لرد گلابی راضی به نظر میرسید.

- از کجا معلوم کلاغ هنوز اینجاست؟ شاید رفته جای دیگه. ویب کلاغ اینجاست؟


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۰:۴۲:۲۹

!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۹:۵۳ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#8
وقت مظلوم نمایی بود.

- وای به من کمک کنین. این دختر همش کارایی میکنه که اشک من در بیاد. من خیلی ناراحتم.

چند پلیس دویدند و آمدند تا با لیسا صحبت کنند.
- آروم. باشید گریه نکنید. ما توی لاولند طاقت دیدن اشک همدیگه رو نداریم.
- اون دختر که اسمش ناتالیه و من حتی فامیلشو نمیدونم. از لحظه ورودم یعنی بیست دقیقه ی پیش اینجارو برام مثل جهنم کرده.

لیسا واقعا بازیگر خوبی بود.
او در حین بازی کردن، زیر چشمی به واکنش های ناتالی توجه میکرد. عجیب بود که او اصلا احساس ناراحتی در چهره اش پدیدار نبود یا سعی نمیکرد بگوید لیسا دروغگو است.
-‌ اشکال نداره. دوستا برای همدیگه خودشونو فدا میکنن.

و قبل از رفتن لیسا را بغل کرد.
حالا لیسا واقعا احساس چندش بودن میکرد!
بالاخره از دست آن دختر راحت شده بود، به نظرش حالا وقت خوشحالی بود!
- من قهرم! با این آقا قهرم. با اون خانم قهرم. با در و دیوارم قهرم حتی! از هیچ چیزی خوشم نمیاد.

سبک خوشحالی لیسا کمی متفاوت از بقیه بود.
لیسا در حالی که در خیابان میپرید، بلند بلند این جملات را تکرار میکرد و به هر کسی که میرسید، ابراز تنفر میکرد.

قطعا لیسا زمانبندی مناسبی نداشت. پلیس هنوز نرفته بود که حرف های لیسا شنید.

در زندان

- این خیلی خوبه که تو دروغ گفتی. من فکر میکردم تو آدم بدی هستی ولی الان میفهمم اون کارو کردی که توی زندان هم باهم باشیم. بخاطر همینه که ما توی لاولند همیشه به هم اعتماد داریم.

لیسا به حبس ابد محکوم شد بود؛ ناتالی هم همینطور.
او احتمالا باید تا لحظه مرگش با ناتالی سر و کله میزد. این دختر حتی از دیوانه ساز های آزکابان هم بدتر بود‌.
لیسا به عنوان آخرین جمله فقط یک چیز گفت و بعد تا آخر عمرش حتی یک کلمه هم با هیچکس حرف نزند.
- به نظرتون حبس کردن دیگران خیلی کار با عشقیه؟

در هر صورت، لیسا باید در زندان این شهر تبعیدی میپوسید.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۰:۰۹:۳۵

!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#9
لیسا هم مثل هر کسی سعی می کرد شی مهمش را پنهان کند.
-خب حالا اینو کجا بذارم؟

به دور و اطرافش نگاه کرد تا جای خوبی را برای مخفی کردن پیدا کند.
- بذارمش توی جیبم؟ نه ممکنه خودم آتیش بگیرم و اونم نابود بشه. بخورمش؟ اینم که مثل قبلی میشه.

او واقعا نگران بود.
سعی کرد با نگاه کردن و الگو گرفتن یک جای خوب پیدا کند اما انگار هیچ جای امنی وجود نداشت.
- خب اگر اینجا امن نیست، پس میتونم بذارمش خارج از اینجا.

احتمالا این بهترین ایده ای بود که به ذهن لیسا میتوانست برسد.
- فهمیدم. دفنش میکنم زیر خاکش.

حالا وقت رووناحافظی بود.
- قهردون عزیزم. تو هر لحظه ی قهرم با من بودی و من هرگز فراموشت نمیکنم. بهت قول میدم بعد از این اتفاقات، خیلی زود از اینجا بیارمت بیرون.

و با ناراحتی قهردونش را دفن کرد.
بقیه هم سعی میکردند اشیا مهمشان را در جای امنی نگه داری کنند.


!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#10
لیسا یاد یک جمله ای که دختر گفته بود افتاد. " میخوای بیفتی زندان؟" منظورش چه بود؟
- هی چیز... دختر!
- اسمم ناتالیه. اسم تو چیه؟
- حالا هر کی که هستی! من لیسام از تو هم اصلا خوشم نمیاد. حتی دوست ندارم باهات حرف بزنم؛ ولی مجبورم!

لیسا صورتش را برگرداند تا دختر را نبیند. میتوانست حس کند ناتالی از قهر او خیلی ناراحت شده است. هیچکس تا به حال از قهر او انقدر ناراحت نشده بود. این مایه خوشحالی لیسا بود.
او هنوز سوالش را نپرسیده بود.
- منظورت چی بود که گفتی میخواد بیفتی زندان؟

ناتالی دوباره خوشحال شده بود و داشت به پهنای صورتش میخندید چون فکر میکرد الان آنها با هم آشتی و دوست هستند!
- بخاطر قوانین شهر دیگه. ببین اونجا رو!

و به سمت بنر بزرگی اشاره کرد.

قوانین ساکنین مهربان لاولند:

۱- دعوا و خشونت ممنوع.
۲- قهر ممنوع.
۳- در آوردن اشک دیگران ممنوع.
۴- بد اخلاقی ممنوع.


لیسا نمیخواست بقیه قوانین را بخواند. او از ربع ساعت پیش که وارد این شهر شده بود دست کم سه قانون را زیر پا گذاشته بود.

- برای همین بهت گفتم. این چیزا باعث میشن بیفتی زندان. هرچند زندان های اینجا کاملا خالیه.

اما دیگر برای هشدار دیر بود. اهالی محلی، گزارش یک عدد قهر را به پلیس داده بودند. الان لیسا یک مجرم تحت تعقیب بود.
ولی لیسا هم مرگخوار بود، هم ریونکلاوی!


!Don't talk to me

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.