جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] آکادمی هنر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1403 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولم کنین بذارین برم! ببینین چقد مشتاقن با من آشنا بشن.
- اونا بیشتر مشتاقن بسوزوننت! چرا بیخیال نمی‌شی؟

همین‌طور که عوامل بِکِش، گابریل بِکِش در جریان بود، ناگهان حجم آتیشی که از کاغذ پوستی به هوا بلند می‌شه بیشتر می‌شه. مروپ با خوش‌حالی فریاد می‌زنه:
- می‌بینین؟ پرتقال مامان اثر کرد. گوشت بشه به تنت!

مروپ همزمان با گفتن این حرف، از غیب تابلو و دکه‌ای ظاهر می‌کنه تا کاسبی خودش رو راه بندازه. به نظر معاشرت با اسکورپیوس در مروپ هم اثر کرده بود!
اما قبل از این که مروپ بخواد پشت دکه جا بگیره و اسمی برای فروشگاه جدیدش بذاره، اسکارلت که یه دستش به انتهای جمعیتی که گابریلو گرفته بودن وصل بود، با دست دیگه‌ش مروپ رو می‌گیره.
- مامان مروپ کمک!

مروپ با شنیدن تقاضای کمک، بند و بساط کاسبیش رو به همون سرعتی که ظاهر کرده بود غیب می‌کنه و شروع به کشیدن اسکارلت از پشت می‌کنه. به نظر همین زور مادرانه کافی بود تا عوامل صحنه موفق بشن. گابریل توسط جمعیت به عقب کشیده می‌شه و جلویی‌ها رو عقبی‌ها میفتن. در نتیجه‌ی این حرکت کوهی از عوامل که روی هم تلنبار شدن تشکیل می‌شه که در صدر اون گابریل وایساده بود.

گابریل پرچم کوچیکی به نشانه فتح قله تو دهن پاتریشیا می‌ذاره که نوک کوه عوامل رو تشکیل می‌داد و بعد پرشی رویایی رو به سمت تلما و آتش اطرافش آغاز می‌کنه.
- جرقه‌های نازنینم! دارم میام پیشتون!

درست در لحظه‌ای که چیزی نمونده بود گابریل در آغوش آتیش فرو بره و تبدیل به خاکستر بشه، تلما نوشتن فیلمنامه رو با ثبت "The End" به پایان می‌رسونه و آتیش از بین می‌ره. گابریل هم به جای سوختن، با مخ رو زمین فرود میاد و کتلت می‌شه!

تلما که تازه متوجه شده بود اطرافش چه خبره، اول نگاهی به کوه عوامل و بعد نگاهی به گابریل که با زمین یکی شده بود می‌کنه.
- اینجا چه خبره؟ شما چرا کوه ساختین؟ یکی یه کاردک بیاره اینو از زمین جدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/5/19 14:28:49
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مرداد 1403 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که تلما با عزم راسخی که از حفظ جانش نشأت می‌گرفت به سرعت مشغول نوشتن فیلمنامه بود؛ جرقه‌های آتش از قلمش به اطراف پراکنده می‌شد و دود شدیدی سالن نمایش را در بر گرفته بود. در این میان همه‌ی عوامل روی صحنه، پشت صحنه و زیر صحنه در حال نگه داشتن گابریل جهت دور کردن او از جرقه‌های آتش بودند.

- گب با آتیش که بازی نمی‌کنن! خطر داره! جیزه!

گابریل لبخندی پر مهر به جرقه‌ها زد.
- خطر؟! اونم این جرقه‌های کوچولوی گوگولی؟! امکان نداره. نگاشون کن چطوری شاد و خندون اینور و اونور می‌پرن!

پس از این جمله، تلاش گابریل برای آنکه بتواند جرقه‌هارا بغل کند بیشتر شد به طوری که عوامل خارج از صحنه هم به عوامل رو، پشت و زیر صحنه ملحق شدند تا با توان دو برابری مانع خودسوزی گابریل شوند.

در بین این شلوغی، مروپ از لای پرده‌های سرخ صحنه نمایش بیرون آمد. نگاه محتاطانه‌ای به اطراف انداخت و زمانی که در میان آن دود و داد و فریاد خیالش از بابت نبودن حواس عوامل به او آسوده شد یک پرتقال از جیبش در آورد و با کارد میوه‌خوری مشغول پوست کندنش شد.
- حتماً با این سرعتی که تلما مامان مشغول نوشتنه انرژیش افتاده... پس مامان باید بهش ویتامین رسانی کنه.

مروپ از آنجایی که یک مادر بود و مادرها ذاتا ضد حریق هستند با خیال آسوده به سمت تلما رفت. یک تکه پرتقال را در دهان او چپاند و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. سپس در حالی که با رضایت به فیلمنامه در حال تکمیل تلما لبخند می‌زد دوباره به سوی پرده‌های سالن نمایش بازگشت و خودش را لای آن پیچاند و غیب شد.

عوامل صحنه همچنان مشغول نگه داشتن گابریل مشتاق به خودسوزی بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1403 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه:
لرد سیاه خسته و ملول شده و به مرگخوارها دستور می‌ده تا فیلمی در ژانر وحشت براش بسازن. بعد از انتخاب بازیگرا و عوامل پشت صحنه توسط بلاتریکس، تلما که قرار بود نویسنده باشه اخراج می‌شه و خود بلاتریکس جای اون رو می‌گیره.
_____

- اممم، بلا.

تمامی بازیگران روی صحنه از جمله پاتریشیا با لباس پوست تخم‌مرغ به علاوه‌ گابریل روی سرش، اسکارلت با لباس رابین هود، دامبلدوری که هم‌زمان ریش‌هایش را می‌بافت و تمرین راوی بودن می‌کرد به همراه هری مرده که نقش جسد را به خوبی ایفا می‌کرد نیز هم‌زمان به بلاتریکس زل‌زدند.

- این آخری دیگه چطوری زل زد؟ چیه؟ چه خبرتونه؟
- بلا قراره خودت هم نویسنده باشی هم بازیگر، یه کم برات سخت نمی‌شه؟
- فضولی نباشه!

اسکارلت با سرعت تلما که در حال بیرون رفتن از سالن زیر لب غرغر می‌کرد را برگرداند.
- ببین چه قدر حرفه‌ایه! تو کارشم وارده. اگه از خودت زیاد کار بکشی دچار اختلال اعتیاد به کار میشیا.

پاتریشیا به زحمت سرش را تکان داد. با حضور تلما خطر اخراجش کمتر بود. گابریل خوشحال و راضی روی کله‌اش، همان‌طور که طبل می‌زد اضافه‌ کرد:
- تازه روباهشم خیلی نرمه!
- خیلی خب بیاد. فقط گفته باشم، سریع داستانو می‌نویسی چون الان فیلم من همه چیز داره به جز داستان! مگرنه کاری می‌کنم از داستان زندگیت فیلم ترسناک بسازن!

تلما با سرعتی باورنکردنی شروع به نوشتن کرد. جرقه های رنگارنگی از صفحه بلند می‌شد و هر کسی که نزدیک او می‌شد درجا آتش می‌گرفت. بنابراین تمام عوامل در زمان فلش بک زده و دو برابر فاصله اجتماعی دوران کرونا را رعایت کردند.

گابریل ذوق‌زده از جرقه های آتش از روی سر پاتریشیا پایین آمد و به سمت تلما دوید.
- آخ جون! من! من! منم آتیش بازی.
- یکی جلوشو بگیره! الان خاکستر میشی! گب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1403 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تلما سرفه‌ی آرومی کرد.
- چیزه، منظورم تیتراژ شروع بود.

بلاتریکس از حرص نفسش رو به بیرون فوت کرد و یه کروشیو فرستاد سمت تلما.
- اصلا نویسنده نمی‌خوایم! خودم بهتون می‌گم کجا برید و چه نقشی رو بازی کنید.

عوامل صحنه نگاه‌هایی رو باهم رد و بدل کردن، اما واقعا نمی‌شد روی حرف بلاتریکس حرفی آورد. عوامل جوون بودن، آرزو داشتن، صحنه‌ی اسکار گرفتن توی سرشون شکل گرفته بود، نمی‌خواستن توی تجربه‌ی اولشون شکست بخورن، برای همین موافقت خودشون رو اعلام کردن.

بلاتریکس درحالی که از قصد قدم‌هاش رو محکم برمی‌داشت تا صدای قدم‌ها لرزه بندازه به تن عوامل فیلم، یه بلندگوی کارگردانی برداشت و لم داد روی صندلی.
- پوست تخم مرغ بیاد وسط!
- قل بخورم بیام یا راه برم؟
- تو چرا هنوز لرزه به تن افتاده‌ای؟ پوست تخم مرغ اگه بلرزه خوب نیست ها، تورم بندازم بیرون؟ خوب فرو برو توی نقشت!

پاتریشیا نگاهی به لباس پوست تخم مرغیش انداخت.
- چجوری فرو برم توی نقشم؟
- سعی کن احساسات درونی نقشت رو درک کنی!

گابریل جواب داد، درحالی که نشسته بود روی کله‌ی پاتریشیا و بابت صعود از روی سطح صاف و گرد تخم مرغ به خودش تبریک می‌گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوریکا هاندا در 1403/4/8 16:49:36

“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."

پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1403 16:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- بلا؟!
- لباس بلا اینه؟
- خیلی خوشگله!

لونا این را گفت و گوشه‌ای منتظر ماند. اما بقیه بازیگران به بلاتریکس خیره شدند و او همچنان مشغول ژست گرفتن جلوی آینه بود.
با اینکه لباس بقیه بازیگران هم تا زیبا بود ولی لباس بلاتریکس به نحو چشمگیری زیبا بود. مطمئنا بخاطر تماشاگر خاص این فیلم بود!

بلاتریکس قبل از اینکه کسی نسبت به لباسش نظر مستقیمی بدهد، چرخید و به آنها لبخندی (مثلا) زد.
- خب، اگه کسی فکر کردنش تموم شده -که بهتره برای همه تموم شده باشه- بیایید بریم سراغ کارمون. ارباب منتظر ما هستن!
- آخه تفاوت خیلی ناراحت کننده‌ای... هیچی.

حرف پاتریشیا با نگاه غضب‌آلود بلاتریکس قطع شد.

- تلما؟ انتظار دارم یه داستان خفن و عالی، در شأن اربابمون نوشته باشی!
- انقدر زود آخه کی داستان عا... هیچی.

باز هم کلام پاتریشیا توسط نگاه بلاتریکس در میانه محو شد.
تلما تند تند می‌نوشت و به نگاه‌های منتظر بلاتریکس اهمیت نمی‌داد.

- تلما؟!
- بله؟! چیزی شده؟
- داستانت رو بگو تا زودتر آماده‌اش کنیم.
- آها فعلا دارم تیتراژ رو می‌نویسم!

بازیگران به بلاتریکس نگاه کردند.

- خب تلما! بهتره داستان رو زودتر بگی تا فرصتت به فنا نره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1403 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
همان‌طور که تلما فیلمنامه را می‌نوشت، بلا همه‌ى بازیگران را، که شامل هری، دامبلدور، پاتریشیا، لونا، اسکارلت و ایوان می‌شدند، جمع کرد و گفت:
- خب، من از همه‌تون یه بازی خوب انتظار دارم. حالا برین و این لباس‌هارو که براتون دوخته شده بپوشین.

او به هریک از بازیگرها یک لباس داد تا عوض کنند و خودش هم یکی برداشت؛ چون خودش هم یک بازیگر بود. لباس دامبلدور یک ردای زرد، لباس پاتریشیا یک لباس سفید (شبیه به پوست تخم‌مرغ)، لباس لونا یک پیراهن نقره‌ای براق، لباس اسکارلت یک بلوز و شلوار سبز و لباس ایوان یک پیراهن مردانه و یک شلوار بود.

همه رفتند تا لباس‌هایشان را بپوشند ولی وقتی برگشتند، دیدند خبری از بلاتریکس نیست! تلما که دیگر نوشتن فیلمنامه را تمام کرده بود، پرسید:
- بلا دیگه کجاست؟

همان‌موقع صدایی از اتاق عوض کردن لباس به گوش رسید. همه به طرف آنجا راه افتادند و داخل آن سرک کشیدند. بلاتریکس آنجا ایستاده بود و جلوی آینه ژست می‌گرفت. لباس او خیلی زیبا بود؛ یک پیراهن با دامن بلند و آستین‌های گشاد که پولک‌دوزی‌شده و رنگ قرمز پررنگی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تلما که از طریق پنجره به بیرون از سالن شوتیده شده بود، بدو بدو خودشو به در می‌رسونه تا دوباره برای شغل نویسندگی درخواست بده. اما بلاتریکس با یک حرکت دیگه چوبدستی، درو هم به روش می‌بنده.
- خب کیا برای نویسندگی داوطلبن؟

بلاتریکس نگاهشو از اینور سالن تا اون‌ور سالن می‌چرخونه و به افرادی نگاه می‌کنه که کوچک‌ترین علاقه‌ای به نویسندگی نشون نمی‌دادن. به جز یک نفر که مدام در حال بالا و پایین پریدن بود و دستش به سبب کسب اجازه بالا مونده بود. بلاتریکس از قصد از روی این شخص عبور می‌کنه.
- کسی نبود؟

بالاخره گابریل که می‌بینه بلاتریکس بهش توجهی نداره، خودش سعی می‌کنه خودشو بندازه وسط توجهات.
- من می‌خوام نویسنده بشم بلا! من من من! خودم!

بلاتریکس با جدیت دست به سینه می‌ایسته.
- نه! نه! و باز هم نه! تو نه! هرکی به جز تو! الان یه داستان می‌سازی پر از رنگین‌کمون و علاقه‌ای که همه به هم دارن!

گابریل هم انکار نمی‌کنه.
- بله بله! شروع کنم؟

بلاتریکس دوباره نگاهی به جمعیت می‌ندازه و بعد از این که داوطلب دیگه‌ای یافت نمی‌شه، ناچارا به سمت تنها گزینه موجود برمی‌گرده. اگه خیال کردین این گزینه گابریله باید بگم اشتباه کردین، چون در واقع بلاتریکس دوباره درو به روی تلما که هنوز برای ورود پافشاری می‌کرد باز کرده بود.
- این آخرین باریه که بهت فرصت نویسندگی می‌دم تلما. و بهتره که از پسش بربیای!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تمامی عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه و بیرون از صحنه و خارج از منطقه ی فضایی به طرف شخصی که صدا از طرفش آمد چرخیدند.

- آفرین! این واقعا عالیه! واقعا داری خوب بازی می کنی! بلا بهت افتخار می کنم که چنین بازیگرای ماهری رو انتخاب کردی! مخصوصا اون جسده خیلی خوب بازی می کنه!
- یکی جلوی آتیشو بگیره چرا نشستین؟

بلاتریکس نگاهی پر از خشم به تلما سپس به تمامی عومل کرد.
- با شما بودم! مگه نمیشنوید؟

بلاتریکس که دید از عوامل هیچ کمکی بر نمی آید خودش دست به کار شد و به طرف آتش هجوم برد. آتش فروزان تر و بلا نزدیک تر از قبل می شد. همه پفیلا بر دست بلاتریکس را تشویق می کردند. بلا بر جلوی آتش ایستاد. دستانش را دراز کرد. یکهو هری را که نقش جسد را داشت به سمت آتش پرتاب کرد. همه به طرف هری هجوم بردند. دامبلدور هری را در آغوش کشید.
-هری! نه هری! بلند شو! این پایان کار نیست! پسری که زند ماند نه بلند شو! هنوز چهار فصل دیگه باید زنده بمونی!

همه متعجب به دامبلدور خیره شدند، ناگهان از میان جمع یه سطل آب بر روی آتش ریخته شد و آتش را خاموش کرد.

- واقعا عالی بود! حسابی لذت بردم!

بلاتریکس بدون لحظه ای درنگ کردن و با یک حرکت چوبدستی تلما را بیرون کرد.
- خب! به یه نویسنده نیاز داریم! همین الان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/13 23:19:21
I've always liked to play with fire
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1403 13:58
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت خسته و ملول شده و به مرگخوارهاش دستور می ده تا فیلمی در ژانر ترس براش بسازن. بلاتریکس از مرگخوارها تست گرفت. دامبلدور نقش راوی، هری که مرده نقش جسد، ایوان بعد از کلی انتظار نقش پیرمرد بد اخلاق، رو گرفتن. چند نفرم نقش های خیلی فرعی گرفتن. تقریبا همه عوامل پشت صحنه هم انتخاب شدن بجز نویسنده.

بلاتریکس، در کمال تعجب آدمایی رو دید که با شنیدن حرفش، چند قدم عقب رفتن و میدون رو خالی کردن.
_الان دقیقا برای چی همه عقب کشیدین؟

یه بنده مرلینی که نه بلاتریکس رو می شناخت، نه کروشیو هاشو و فقط برای این اومده بود استودیو که یه نقشی رو اجرا کنه گفت:
_اخه زن حسابی، کی میتونه یه داستانی بنویسه که هم ترسناک باشه، هم یه راوی و پیرمرد بداخلاق و جسد توش نقش داشته باشن؟ حالا اینارو بیخیال. من زیرگلدونی رو کجای دلم جا کنم؟

بلا خیلی از رفتار آدمای "به اصطلاح هنرمند" تعجب نکرد؛ فقط عصبی شد! البته زیاد به خودش فشار نیاورد و با یه آواداکداورا کار رو تموم کرد.
البته نمیشد گفت که بلا خیلی آرومه؛ وقت خیلی کمی برای آماده کردن فیلم یا حداقل تیزر ابتدایی اون داشت و حالا، چند نفر آدم تنبل که عرضه هیچ کاری ندارن، داشتن وقتش رو می‌گرفتن.
بلاتریکس که دید زمان داره الکی میگذره و وقت هدر میره تصمیم گرفت که خودش هم نویسنده بشه هم کارگردان؛ اما دقیقا تو همون لحظه در های استودیو باز شد و یه دختر اومد داخل.

_سلام بلا! راستش واسه نویسندگی اومدم. هنوز هم نویسنده لازم داری؟

بلا نگاهی به تلما انداخت و با بی میلی گفت:
_من به یه داستان ترسناک با کلی شخصیت چرت نیاز دارم. میتونی بنویسی؟
_حتما!

بلاتریکس اخمی کرد.
_خوبه!

تلما، راضی از شغلش، قلم و کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن فیلمنامه.
همه جا در سکوت بود تا اینکه...

_آتیش! آتیش! اینجا آتیش گرفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
فکر می‌کنی نمی‌دونم می‌خوای ازم آش‌رشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1403 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
دقیقه ای گذشت اما کسی برای صدا بردار شدن جلو نیومد.

-شنیدین چی گفتم؟ صدابردار میخوام!

اما باز هم کسی جلو نیومد.

-حالا که اینطور شد خودم انتخاب می کنم! همه به صف شین!

اما ناگهان کل استودیو هنر به کل خالی شد.

-کجا میرین! وایسین!مگه من نگفتم به صف شین!
-بلا...

بلا با عصبانیت رویش را به سمت مرگخواری که او را صدا زده بود برگرداند.لایتینا بود.

-چیه؟ من کار دارم.سریع کارتو بگو و مزاحم نشو.
-میشه من صدابردار شم؟
-اه...باشه! ولی خرابکاری نکن! و خواهشا حداقل توی طول فیلمبرداری هم که شده اون هدفونو درش بیار!

اما لایتینا که هدفون توی گوشش بود تنها بعد از شنیدن کلمه "باشه " رفته بود.

-خب...حالا یه نویسنده نیاز داریم! متقاضیا به صف شن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}