هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۵:۴۷ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
#31

ریونکلاو

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۰۸ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
از روی ماه 🌙
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
بلاتریکس سر تکون داد: خوبه خوبه ... نقش پوست تخم مرغ مال تو!

پاتریشیا وینتربورن چند لحظه ای وارد شوک شد: ولی اون دیالوگا مال شخصیت مکمل زن بودن!

بلاتریکس با بی حوصلگی گفت: خب دیگه! شخصیت زن اصلی که منم .. مکمل ام پوست تخم مرغه!

- ولی آخه مگه پوست تخم مر- ..

بلاتریکس اخم کرد: همینه که هست! میخوای بخواه نمیخوای ام به سلامت

پاتریشیا با درموندگی سرتکون داد و از اتاق خارج شد.

بلاتریکس دوباره در ورودی رو باز کرد و با اخم همه رو یه دور زیر نظر گرفت: شخصیت ها تکمیل شدن حالا فقط یه فیلم بردار بیاد داخل!

جمعیت به طرف در هجوم بردن و یه چند نفری هم زیر دست و پا له شدن


Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳:۳۰ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#30

هافلپاف

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۰:۲۷
از خانه ی قرمز
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 101
آفلاین
بلا دیگر منفجر شده بود. با فریادهایش، آکادمی هنر را روی سرش گذاشته بود.
"خسته شدم دیگه! این چه وضعشه؟ ارباب عجله داره، یه عالمه نفر منتظرن و تازه هنوز از ایوان هم تست نگرفتم! ایوان کجاس؟"
صورت بلا از خشم سرخ شده بود. در همین موقع ایوان با عجله جلو آمد. بلا فریاد زد:"خوبه! همه به جز ایوان می رن بیرون! زود باشین! اونجا بمونین تا نوبتتون بشه!"
همه بیرون رفتند.‌ جرئت نداشتند چیزی بگویند. آخرسر بلا همه را بیرون کرد و شروع کرد به تست گرفتن از ایوان. آخرسر نقش ایوان شد یه پیرمرد بداخلاق.
وقتی ایوان بالاخره بیرون رفت، بلا در را باز کرد و فریاد زد:"نفر بعد زود باشه!"
مدتی کسی چیزی نگفت. آخرسر چند نفر یک زن جوان را به بیرون هل دادند. بلا و زن جوان رفتند تو.
بلا پرسید:"اسمت چیه؟" هنوز عصبانی بود.
زن گفت:"پاتریشیا وینتربورن."
بلا گفت:"چندتا دیالوگ از نقشی که می خوای داشته باشی رو بگو." پاتریشیا شروع کرد.


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰:۳۱ دوشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۲
#29

ریونکلاو

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۰:۱۸
از خونه ام
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
بلا که دیگر خشمش اوت کرده بود و میتوانست با فریادش کل اکادمی را روی سر خود و اطرافیانش خراب کند سعی کرد ارامش خود را حفظ کند.

-دم! بازدم! دم! بازدم!

اما هر کاری که می کرد فایده ای نداشت.بلاتریکس خشمگین بود. خشمگین! اینبار دیگر جدا باید ایوان می امد وگرنه...

-ایوان! همین الان بیا اینجا!
-اومد...

اما در این لحظه لینی با حرکتی سریع امد و جلو صورت ایوان را گرفت

-بلا! بلا!
-چی شده؟! دارم از ایوان تست میگیرما!
-حجم عظیمی از افراد بیرون در به خاطر قفل کردن در روشون شورش کردن!
-شورش؟! مگه جرئتشو دارن؟ الان میام خدمتشونو میرسم!

بلا هر لحظه خشمگین تر میشد. هنوز از ایوان و افراد بسیاری تست نگرفته بود و تازه باید به اعتراض مردم هم رسیدگی می کرد. ارباب هم عجله داشت. حالا باید چه کار میکرد؟ هر لحظه ممکن بود ارباب بیایند و بخواهد نسخه 35 میلیمتری فیلم جدیدشان را تحویل بگیرند

-ساکت!


چرا؟


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷:۲۳ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲
#28

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۲۳
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
امان از عصبانیت! خشم همیشه انسان را کور می‌کند و اسکارلت هم بیرون از گیر و دار مرگخواران حاضر در آکادمی هنر همین حس را داشت.

ماحرا از این قرار بود، اسکارلت با هزار زحمت وقتی به دست اورده بود و می‌خواست وارد آکادمی هنر شود که تا خواست وارد شود نفر کناری او را هل داده بود و سپس در را جلوی او قفل کرده بودند. اسکارلت بسیار برای ورود به انجا برنامه ریخته بود. وقت طلا نبود، وقت از طلا هم با ارزش تر بود. علاوه بر این عادلانه نبود که او تنها اینجا بماند و دیگران در داخل به ادامه انتخواب نقش مشغول باشند.

نفس عمیقی کشید و به در ورودی خیره شد او نیز فریاد بلاتریکس که می‌گفت:
-اون در رو قفل کنین! نمیخوام کس دیگه ای بیاد...
را شنیده بود. اما نکته ای در اینجا وجود داشت، بلاتریکس گفته بود کسی از در وارد نشود و اسکارلت هم به حرف او احترام می‌گذاشت، پس در یک حرکت خود را گلوله کرد و با شدت به سمت پنجره پرید و همراه با موجی از دریای شیشه های شکسته وسط جمع مرگخواران ولو شد.
فریاد زد:
_قبببووووول نیست! منم باید بیام

مرگخوارها با تعجبی وصف نشدنی به او خیره شدند، با همان مقدار تعجبی که هنگامی که فردی از پنجره خانه تان به داخل بیاید به شما دست میدهد.

اسکارلت فریاد‌زنان ادامه داد:
-من از صبح تاحالا منتظرم که بیام اینجا اونوقت تا من رسیدم در رو جلوم بستین! منم میخوام تو نمایش باشم!
-ساحره حسابی! از پنجره اومدی تو نقشم میخوای؟
-همینی که هست! من دارم اینجا زحمت میکشم، شما نمیدونید چه بلایی سر من اومده تا برسم اینجا.

خلاصه، اسکارلت که از همان اول خود را از لای در وارد سایت، با لگد به تالار اسلیترین و از پنجره خود را وارد آکادمی هنر کرده بود (و همینطور میخواست از طریق دودکش وارد عمارت ارباب شود) نقشی هم به عنوان زیر گلدونی در فیلم برای خود (به زور!) دست و پا کرد و اسمش به عنوان بازیگر مهمان(ناخوانده) در تیتراژ پایانی فیلم نوشته شد.


ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱ ۲۲:۱۰:۱۴


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲
#27

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۵۰
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت خسته و ملول شده. به مرگخوارهاش دستور می ده تا فیلمی در ژانر ترس براش بسازن. بلاتریکس تصمیم می‌گیره که از مرگخوارها تست بگیره. تا اینجا دامبلدور به عنوان راوی قبول شده و هری هم کشته شده تا نقش جسد رو بر عهده بگیره. ایوان تو صف انتظار برای تست دادنه، ولی هر دفعه یکی می‌آد و نوبتش رو می گیره.




بالاخره بعد از مدت ها نوبت ایوان رسید.
-ایوان بهتره دست به جنب...ایوان؟!ین دفعه کجا غیبت زد؟!

بلاتریکس به جایی که ایوان چند دقیقه پیش آنجا بود نگاه کرد ولی جز تپه ای که از لجن و سرخس ساخته شده بود چیز دیگری ندید.

-این از کجا اومد!؟

بعد چوبدستی اش را بالا آورد و لجن ها را کنار زد.

-آخیش هوای تازه!انقدر وایستادم روم علف سبز شد.

ایوان خواست چیز دیگری بگوید که یکدفعه روندا که معلوم نبود از کی وارد اتاق شده است، پرید وسط و گفت:
-من! من! نفر بعدی من!
-چی؟ تو چی؟ بگو دیگه زود!
-کارگردان بشم!
-ولی ما که کارگردان...
-ممنونم که اجازه دادی!

روندا بدون اینکه به حرف های بلاتریکس گوش کند خود را قانع کرد که کارگردان است.
-خب باید ما باید الان سر صحنه ی اول باشیم، پس بیاین بریم پر قدرت شروع کنیم.

دختر خواست به طرف صحنه برود، که پایش به ایوان گیر کرد و روی آن افتاد و بر زمین پخشش کرد.

-کی اینجا مانع گذاشته؟ اصلا عیب نداره الان خودم درستش میکنم.

بعد جاروی یک جادوگر بدبخت را که در گوشه ی اتاق بود برداشت و استخوان های ایوان که از هم متلاشی شده بود را جارو کرد.

-دیدی مشکل رو خودم حل کردم.
-الان ایوانو انداختیش زباله؟
-بله.
-تو یکی از مرگخوار های ارباب رو به فنا دادی؟

-بل...یعنی چیزه تو می خوای سلامت جامعه رو بخاطر یه مرگخوار به خطر بندازی؟ واقعا که برات متاسفم!
-اصلا ببینم تو راهنما رو خوندی؟
-بله!.. آمم.. فقط میشه بگید کدوم راهنما؟

بلاتریکس با حرکت چوبدستی روندا را بیرون انداخت و با صدای بلند گفت: نفر بعدی!


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱ ۲۰:۰۴:۵۵

یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲:۲۳ شنبه ۳۰ دی ۱۴۰۲
#26

ریونکلاو

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۰:۱۸
از خونه ام
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
و در دوباره باز می شود!

-سلام سلام!هیزلتون اومده!
-تو دیگه چی میخوای؟
-اومدم کمک!
-کمک تو چی؟ نکنه تو هم توی فیلم نقش میخوای؟
-امم...
-خوب باشه. به اینم یه نقش بدین. حداقل محفلی نیست.
-خوب... من هر نقشی نمیخوام!
-نمیخوای؟(این حرف با فریادی بلند همراه بود)
-میخواستم... میخواستم...
-حرفتو بزن!
-نقش اصلی رو بازی کنم!
-حرفشم نزن!

و کروشیویی نصیب هیزل بخت برگشته می شود.

- خوب باشه همون نقش فرعی!
-قبول شدی.

هیزل که معلوم نبود از قبول شدن خوشحال است یا از نگرفتن نقش اصلی ناراحت از در خارج شد.

-اون در رو قفل کنین! نمیخوام کس دیگه ای بیاد. این دفعه دیگه جدا ایوان بیا جلو!


ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱ ۱۴:۲۳:۲۶

چرا؟


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۰۸ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲
#25

ریونکلاو

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۰۸ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
از روی ماه 🌙
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
باز هم به جای ایوان روزیه دخترک ریزه میزه ای وارد شد.

لرد اخم کرد: تو دیگه این وسط چی میخوای؟ چرا انقدر سفیدی؟جغد پاتری؟

دخترک درحالی که به دور و بر نگاه میکرد، گفت: من لونا لاوگودم آقای بی دماغ

لرد نگون بخت که باز هم دماغ نداشتنش رو به روش آورده بودن چوبدستیشو آورد بالا تا یه آواداکداورای دیگه بزنه

اما قبل اینکه بخواد حرکتی بزنه پتی گرو از پشت صحنه اومد و در گوشش پچ پچ کرد که: ترو خدا دیگه کشته نزار رو دستمون لرد ‌‌.. سردخونه دیگه جا نداره! این مرگخوارای بینوام خوابشون میاد هنوزم تیم بازیگرا تکمیل نشده

لرد غرولند کرد: خب پس جنازه هارو بندازین تو قدح دامبلدور .. این دختره رو هم یه کم خون بمالید به سر و صورتش نقش یه روحی جنی چیزی رو بازی کنه

بعدم در حالی که مرگخوارا سر البوسو با ابنباتای لیمویی گرم میکردن جنازه ها به قدح دامبلدور پیوستن

لونا هم که مثل آب خوردن نقش گرفته بود از اتاق رفت بیرون

ولدمورت باز هم فریاد زد:

پس این روزیه چرا نمیاد تو؟ دلت آواداکداورا میخواد؟


Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۵۱ جمعه ۲۴ آذر ۱۴۰۲
#24

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۲۳
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
قبل از این که حتی حرف بلاتریکس تمام شود رون ویزلی خرامان خرامان و بایک بشقاب در دستش وارد صحنه شده بود.

-مگه من نگفتم ایوان بیاد؟ تو اینجا چی میخوای؟

اما رون جوابی نداد چون دهنش پر از غذا بود و حرف زدن با دهن پر دور از ادب بود.
با لطف فراوان مرلین قبل از این که بلاتریکس از خشم منفجر شده و خانه ی ریدل را به انفجار هیروشیما دچار کند، غذا خوردن رون تمام شد و شروع به صحبت کرد.

-مم من، بلدم غذا بخورم!
-
-نه! چیز من بلدم غذا ها رو بچینم.
-
-چیه؟ مگه تا حالا به گوشتون نخورده؟ نمیدونستید یه نفر باید غذا ها رو برای فیلم بچینه؟
-این فیلم ترسناکه دانشمند!چرا باید غذا داشته باشه؟
-کاملا غلطه!هر فیلم خوبی به غذا نیاز داره و منم استاد این کارم شما که نمیخواین به لرد فیلم حوصله سر بر نشون بدید میخواید؟

بلاتریکس کمی فکر کرد و به نتیجه رسید که حالا که پای تفریح لرد در میان است باید حواسش کاملا جمع باشد و شاید این پسرک بخت برگشته زیاد هم چرند نمی‌گوید.

-خیلی خب قبولی.بعدی!ایوان روزیه همین الان!



پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۱۵ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۲
#23

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۱۲ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 148
آفلاین
اِما که باورش نمی شد به همین زودی ها قبول شود، بسیار خوشحال شد و جست و خیز کنان اتاق تست را ترک کرد.

-خب ایوان حالا وقتشه...

البته حرف بلاتریکس با باز شدن ناگهانی در و نورانی شدن همه جا، نصفه ماند.

در آستانه‌ی در پسری با زخمی روی پیشانی و بسیار آشنا قرار داشت و به زور می خواست داخل شود.
-ولم کنین! منم می خوام بیام تست بدم.

با اشاره بلاتریکس، مرگخوارانی که بازوهای هری را گرفته بودند و می خواستند از ورود او جلوگیری کنند، رهایش کردند.
هری پاتر که از دست مرگخواران راحت شده بود با غرور قدم به روی صحنه گذاشت.

بلاتریکس نگاهی به سرتاپای هری پاتر انداخت.
- خب پاتر. ما می خوایم یه فیلم تو ژانر وحشت بسازیم. به نظرم خیلی خوب می شه تو نقش جنازه رو بازی کنی.
- نههه! من نمی خوام جنازه باشم!
- هووم!؟ پس چه نقشی می خوای!؟

هری بادی به غبغب انداخت و با غرور خاصی گفت:
-من می خوام خواننده‌ی تیتراژ باشم. یه آهنگ قشنگ هم آماده کردم. بخونمش؟

بلاتریکس هیچ علاقه ای نداشت صدای نکره‌ی هری پاتر را بیشتر از این بشنود ولی پسرک بی توجه به او شروع به خواندن کرد.
- من هنوز خواب می‌بینم، که دوره دوره‌ی وفاست... که اعتبار عشق به جاست. دنیا به کام آدماست... من هنوزم خواب میبینم...
-خواب دیدی خیر باشه! تمومش کن!

اما هری نه تنها تمام نکرد بلکه صدایش را بالاتر هم برد.
- هنوز تو قصه های من، رنگ و ریا جا نداره... دروغ نمیگن آدما. دشمنی معنا نداره... هنوز تو قصه های من، هیچ کسی تنها نمی‌شه... کسی به جرم عاشقی خسته و تنها نمیشه... هنوز توی دنیای من هر آدمی یه آدمه... گل رو نمیفروشن به هم گل مثل قلب آدمه!

ناگهان طلسم سبزی آمد و به سینه‌ی پسرک برگزیده‌ی خواننده خورد و او را زمین گیر ساخت.
بلاتریکس که سر چوبدستی اش را فوت می کرد با صدای بلند گفت:
- از اولش هم گفتم نقش جنازه بیشتر بهت میاد... یکی بیاد اینو از وسط جمع کنه.

بعد هم رو به ایوان ادامه داد:
-نوبت توعه بیای اجرا کنی!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
#22

ریونکلاو

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۰ جمعه ۷ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۲:۲۴:۰۶ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از بین کلمات کتاب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 46
آفلاین
نوری عجیب از انتهای صحنه تابید و شدتش باعث بسته شدن چشم همه شد. وقتی چشمشان را باز کردند در یک لحظه به طرز غیر منتظره ایی همه جا تاریک شده بود ...
میله های زنگ زده. رطوبت و نم و صدای زوزه های عجیب .
صحنه نمایش همه رو میخکوب کرده بود.
ایوان نبود ، ایوان هم مثل بقیه میخکوب یک گوشه نشسته بود.
صدای زیر و بلندی به گوش رسید
-استوپ... استوپ شو ... ای بابا استوپ شو دیگه...
چراغ هااا....
صدا همه رو از حالتی که توش گرفتار شده بودن درآورده بود و گیج به هم نگاه میکردن ک ناگهان یک دختر با چشمایی عجیب و بنفش وارد شد و با صدای بلند گفت :
-س...سلام. اما هستم اومدم برای تست . جلوه های ویژه کار میکنم و کلیپ، میکس و ادیتمم بد نیستش
همه به بلاتریکس نگاه کردن نمیدونستن چه واکنشی نشون خواهد داد‌.
-بله قبولی به نظرم ...


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.