جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

172 کاربر(ها) آنلاین هستند (142 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
168 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: شنبه 11 فروردین 1403 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نفس نفس میزد ، قلبش در دهانش میتپید‌. تا خود آنجا یک دم دوییده بود. درحالی که صف طولانی که جلوی در آکادمی هنر رو کنار میزد. از بین جمعیت عبور کرد. در را با شدت باز کرد و خودش را داخل اتاق انداخت. لباس هایش خاکی بود و یه کوله پشتی بزرگ از وسایل بر روی شانه هایش بود. بلا درحالی که با انگشت هایش روی صندلی ضرب می‌گرفت فریاد زد:
- " تو اینجا چه غلطی میکنی لیلی؟؟ "
لیلی درحالی که مرتب دور و اطرافش را نگاه میکرد تا مطمئن باشد از دست محفلی ها در رفته گفت:
- " من..؟ خب من ، راستیتش من.. "
رزالین از پشت دوربین فریاد زد:
- " برای تدوین اومدی؟ "
لیلی که انگار لحظه‌ای خودش را از مخمصه رها دیده بود ، دستانش را در هوا تکان داد ، و لباس هایش را تکانده و با لحنی حق به جانب گفت:
- " آره دقیقا ، زدی تو خال رزالین!! بلای عزیز تر از جونم ، من برای تدوین اینجام. "
بلا درحالی که با ابرو های درهم کشیده اول به رزالین بعد به لیلی نگاه میکرد. با چوب دستیش ، یک اشاره کرد و لپ تاب بزرگی در دستان لیلی انداخت. بعد دستانش را به شکل تهدید بالا آورد:
- " به نفعته خوب انجامش بدی ، پاتر! "
لیلی درحالی که لپ تابش را در گوشه‌ای از اتاق باز میکرد هدفونش را در گوشش گذاشت و فریاد زد:
- " خیالت تختِ تخت بلا! "
بلا به طرف در رفت. در را با شدت باز کرد. بعد با صدای بلندی فریاد زد:
- " آهای نفله ها. یه صدابردار خبرِ دامبلدور پاشه بیاد تو. "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1403/1/11 22:42:55
◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1403 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین به سختی راهش را از میان جمعیت باز کرد و وارد اتاق شد. با دیدن بلا، برای بیشتر کردن شانسش، لبخند ژکوندی تحویل او داد و با لحنی صمیمانه، ولی ساختگی گفت:
- سلام خانم لسترنج! خوبین؟ خانواده خوبن؟ پسرم خوبه؟

بلا در حالی که به زحمت تلاش می کرد خودش را کنترل کند تا کاری نکند که تمام اجداد پدری و مادری رزالین بیایند جلویش و قر بدهند، با کلافگی جواب داد:
- خوبم. پسرتم خوبه، فقط از وقتی اومده خونه ی ریدل،کاری بجز خوابیدن انجام نداده. تا این حد مفید و به درد بخوره.

رزالین اخم کرد. از آن مادرهایی نبود که معتقدند فرزندشان هیچ ضعفی ندارد، اتفاقا خودش هم قبول داشت پسرش از بیست و چهار ساعت، بیست و هفت ساعت می خوابد، ولی به نظرش انسانی نبود این مسئله را پشت سرش مطرح کنند. باید خیلی رک و راست جلویش می گفتند. نکند انتظار داشتید فکر کند نباید زیاد خوابیدن سدریک را به رویش بیاورند؟ آخر مگر او پتونیا دورسلی بود؟
بلاتریکس آزردگی رزالین را به چوبدستی اش هم حساب نکرد و با همان لحن پرسید:
- برای فیلمبردار شدن اومدی؟
- بله.

بلاتریکس، دوربینی از نوع جادویی به رزالین داد و گفت:
- می ری می شینی اون گوشه و از فرآیند تست فیلم می گیری. صداتم در بیاد یه کروشیو می زنم تو چشمت از دماغت بیاد بیرون. یالا برو مشغول شو.

رزالین دوربین به دست در گوشه ای از اتاق ایستاد. بلاتریکس در را باز کرد و چنان نعره ای زد که شیشه پنجره ها لرزید:
- یه تدوینگر بیاد تو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/1/11 11:40:59
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 23 بهمن 1402 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس سر تکون داد: خوبه خوبه ... نقش پوست تخم مرغ مال تو!

پاتریشیا وینتربورن چند لحظه ای وارد شوک شد: ولی اون دیالوگا مال شخصیت مکمل زن بودن!

بلاتریکس با بی حوصلگی گفت: خب دیگه! شخصیت زن اصلی که منم .. مکمل ام پوست تخم مرغه!

- ولی آخه مگه پوست تخم مر- ..

بلاتریکس اخم کرد: همینه که هست! میخوای بخواه نمیخوای ام به سلامت

پاتریشیا با درموندگی سرتکون داد و از اتاق خارج شد.

بلاتریکس دوباره در ورودی رو باز کرد و با اخم همه رو یه دور زیر نظر گرفت: شخصیت ها تکمیل شدن حالا فقط یه فیلم بردار بیاد داخل!

جمعیت به طرف در هجوم بردن و یه چند نفری هم زیر دست و پا له شدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1402 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا دیگر منفجر شده بود. با فریادهایش، آکادمی هنر را روی سرش گذاشته بود.
"خسته شدم دیگه! این چه وضعشه؟ ارباب عجله داره، یه عالمه نفر منتظرن و تازه هنوز از ایوان هم تست نگرفتم! ایوان کجاس؟"
صورت بلا از خشم سرخ شده بود. در همین موقع ایوان با عجله جلو آمد. بلا فریاد زد:"خوبه! همه به جز ایوان می رن بیرون! زود باشین! اونجا بمونین تا نوبتتون بشه!"
همه بیرون رفتند.‌ جرئت نداشتند چیزی بگویند. آخرسر بلا همه را بیرون کرد و شروع کرد به تست گرفتن از ایوان. آخرسر نقش ایوان شد یه پیرمرد بداخلاق.
وقتی ایوان بالاخره بیرون رفت، بلا در را باز کرد و فریاد زد:"نفر بعد زود باشه!"
مدتی کسی چیزی نگفت. آخرسر چند نفر یک زن جوان را به بیرون هل دادند. بلا و زن جوان رفتند تو.
بلا پرسید:"اسمت چیه؟" هنوز عصبانی بود.
زن گفت:"پاتریشیا وینتربورن."
بلا گفت:"چندتا دیالوگ از نقشی که می خوای داشته باشی رو بگو." پاتریشیا شروع کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1402 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا که دیگر خشمش اوت کرده بود و میتوانست با فریادش کل اکادمی را روی سر خود و اطرافیانش خراب کند سعی کرد ارامش خود را حفظ کند.

-دم! بازدم! دم! بازدم!

اما هر کاری که می کرد فایده ای نداشت.بلاتریکس خشمگین بود. خشمگین! اینبار دیگر جدا باید ایوان می امد وگرنه...

-ایوان! همین الان بیا اینجا!
-اومد...

اما در این لحظه لینی با حرکتی سریع امد و جلو صورت ایوان را گرفت

-بلا! بلا!
-چی شده؟! دارم از ایوان تست میگیرما!
-حجم عظیمی از افراد بیرون در به خاطر قفل کردن در روشون شورش کردن!
-شورش؟! مگه جرئتشو دارن؟ الان میام خدمتشونو میرسم!

بلا هر لحظه خشمگین تر میشد. هنوز از ایوان و افراد بسیاری تست نگرفته بود و تازه باید به اعتراض مردم هم رسیدگی می کرد. ارباب هم عجله داشت. حالا باید چه کار میکرد؟ هر لحظه ممکن بود ارباب بیایند و بخواهد نسخه 35 میلیمتری فیلم جدیدشان را تحویل بگیرند

-ساکت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1402 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
امان از عصبانیت! خشم همیشه انسان را کور می‌کند و اسکارلت هم بیرون از گیر و دار مرگخواران حاضر در آکادمی هنر همین حس را داشت.

ماحرا از این قرار بود، اسکارلت با هزار زحمت وقتی به دست اورده بود و می‌خواست وارد آکادمی هنر شود که تا خواست وارد شود نفر کناری او را هل داده بود و سپس در را جلوی او قفل کرده بودند. اسکارلت بسیار برای ورود به انجا برنامه ریخته بود. وقت طلا نبود، وقت از طلا هم با ارزش تر بود. علاوه بر این عادلانه نبود که او تنها اینجا بماند و دیگران در داخل به ادامه انتخواب نقش مشغول باشند.

نفس عمیقی کشید و به در ورودی خیره شد او نیز فریاد بلاتریکس که می‌گفت:
-اون در رو قفل کنین! نمیخوام کس دیگه ای بیاد...
را شنیده بود. اما نکته ای در اینجا وجود داشت، بلاتریکس گفته بود کسی از در وارد نشود و اسکارلت هم به حرف او احترام می‌گذاشت، پس در یک حرکت خود را گلوله کرد و با شدت به سمت پنجره پرید و همراه با موجی از دریای شیشه های شکسته وسط جمع مرگخواران ولو شد.
فریاد زد:
_قبببووووول نیست! منم باید بیام

مرگخوارها با تعجبی وصف نشدنی به او خیره شدند، با همان مقدار تعجبی که هنگامی که فردی از پنجره خانه تان به داخل بیاید به شما دست میدهد.

اسکارلت فریاد‌زنان ادامه داد:
-من از صبح تاحالا منتظرم که بیام اینجا اونوقت تا من رسیدم در رو جلوم بستین! منم میخوام تو نمایش باشم!
-ساحره حسابی! از پنجره اومدی تو نقشم میخوای؟
-همینی که هست! من دارم اینجا زحمت میکشم، شما نمیدونید چه بلایی سر من اومده تا برسم اینجا.

خلاصه، اسکارلت که از همان اول خود را از لای در وارد سایت، با لگد به تالار اسلیترین و از پنجره خود را وارد آکادمی هنر کرده بود (و همینطور میخواست از طریق دودکش وارد عمارت ارباب شود) نقشی هم به عنوان زیر گلدونی در فیلم برای خود (به زور!) دست و پا کرد و اسمش به عنوان بازیگر مهمان(ناخوانده) در تیتراژ پایانی فیلم نوشته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/11/1 22:10:14
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1402 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت خسته و ملول شده. به مرگخوارهاش دستور می ده تا فیلمی در ژانر ترس براش بسازن. بلاتریکس تصمیم می‌گیره که از مرگخوارها تست بگیره. تا اینجا دامبلدور به عنوان راوی قبول شده و هری هم کشته شده تا نقش جسد رو بر عهده بگیره. ایوان تو صف انتظار برای تست دادنه، ولی هر دفعه یکی می‌آد و نوبتش رو می گیره.




بالاخره بعد از مدت ها نوبت ایوان رسید.
-ایوان بهتره دست به جنب...ایوان؟!ین دفعه کجا غیبت زد؟!

بلاتریکس به جایی که ایوان چند دقیقه پیش آنجا بود نگاه کرد ولی جز تپه ای که از لجن و سرخس ساخته شده بود چیز دیگری ندید.

-این از کجا اومد!؟

بعد چوبدستی اش را بالا آورد و لجن ها را کنار زد.

-آخیش هوای تازه!انقدر وایستادم روم علف سبز شد.

ایوان خواست چیز دیگری بگوید که یکدفعه روندا که معلوم نبود از کی وارد اتاق شده است، پرید وسط و گفت:
-من! من! نفر بعدی من!
-چی؟ تو چی؟ بگو دیگه زود!
-کارگردان بشم!
-ولی ما که کارگردان...
-ممنونم که اجازه دادی!

روندا بدون اینکه به حرف های بلاتریکس گوش کند خود را قانع کرد که کارگردان است.
-خب باید ما باید الان سر صحنه ی اول باشیم، پس بیاین بریم پر قدرت شروع کنیم.

دختر خواست به طرف صحنه برود، که پایش به ایوان گیر کرد و روی آن افتاد و بر زمین پخشش کرد.

-کی اینجا مانع گذاشته؟ اصلا عیب نداره الان خودم درستش میکنم.

بعد جاروی یک جادوگر بدبخت را که در گوشه ی اتاق بود برداشت و استخوان های ایوان که از هم متلاشی شده بود را جارو کرد.

-دیدی مشکل رو خودم حل کردم.
-الان ایوانو انداختیش زباله؟
-بله.
-تو یکی از مرگخوار های ارباب رو به فنا دادی؟

-بل...یعنی چیزه تو می خوای سلامت جامعه رو بخاطر یه مرگخوار به خطر بندازی؟ واقعا که برات متاسفم!
-اصلا ببینم تو راهنما رو خوندی؟
-بله!.. آمم.. فقط میشه بگید کدوم راهنما؟

بلاتریکس با حرکت چوبدستی روندا را بیرون انداخت و با صدای بلند گفت: نفر بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1402/11/1 20:04:55
I've always liked to play with fire
پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: شنبه 30 دی 1402 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
و در دوباره باز می شود!

-سلام سلام!هیزلتون اومده!
-تو دیگه چی میخوای؟
-اومدم کمک!
-کمک تو چی؟ نکنه تو هم توی فیلم نقش میخوای؟
-امم...
-خوب باشه. به اینم یه نقش بدین. حداقل محفلی نیست.
-خوب... من هر نقشی نمیخوام!
-نمیخوای؟(این حرف با فریادی بلند همراه بود)
-میخواستم... میخواستم...
-حرفتو بزن!
-نقش اصلی رو بازی کنم!
-حرفشم نزن!

و کروشیویی نصیب هیزل بخت برگشته می شود.

- خوب باشه همون نقش فرعی!
-قبول شدی.

هیزل که معلوم نبود از قبول شدن خوشحال است یا از نگرفتن نقش اصلی ناراحت از در خارج شد.

-اون در رو قفل کنین! نمیخوام کس دیگه ای بیاد. این دفعه دیگه جدا ایوان بیا جلو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1402/11/1 14:23:26
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: جمعه 29 دی 1402 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم به جای ایوان روزیه دخترک ریزه میزه ای وارد شد.

لرد اخم کرد: تو دیگه این وسط چی میخوای؟ چرا انقدر سفیدی؟جغد پاتری؟

دخترک درحالی که به دور و بر نگاه میکرد، گفت: من لونا لاوگودم آقای بی دماغ

لرد نگون بخت که باز هم دماغ نداشتنش رو به روش آورده بودن چوبدستیشو آورد بالا تا یه آواداکداورای دیگه بزنه

اما قبل اینکه بخواد حرکتی بزنه پتی گرو از پشت صحنه اومد و در گوشش پچ پچ کرد که: ترو خدا دیگه کشته نزار رو دستمون لرد ‌‌.. سردخونه دیگه جا نداره! این مرگخوارای بینوام خوابشون میاد هنوزم تیم بازیگرا تکمیل نشده

لرد غرولند کرد: خب پس جنازه هارو بندازین تو قدح دامبلدور .. این دختره رو هم یه کم خون بمالید به سر و صورتش نقش یه روحی جنی چیزی رو بازی کنه

بعدم در حالی که مرگخوارا سر البوسو با ابنباتای لیمویی گرم میکردن جنازه ها به قدح دامبلدور پیوستن

لونا هم که مثل آب خوردن نقش گرفته بود از اتاق رفت بیرون

ولدمورت باز هم فریاد زد:

پس این روزیه چرا نمیاد تو؟ دلت آواداکداورا میخواد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1402 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از این که حتی حرف بلاتریکس تمام شود رون ویزلی خرامان خرامان و بایک بشقاب در دستش وارد صحنه شده بود.

-مگه من نگفتم ایوان بیاد؟ تو اینجا چی میخوای؟

اما رون جوابی نداد چون دهنش پر از غذا بود و حرف زدن با دهن پر دور از ادب بود.
با لطف فراوان مرلین قبل از این که بلاتریکس از خشم منفجر شده و خانه ی ریدل را به انفجار هیروشیما دچار کند، غذا خوردن رون تمام شد و شروع به صحبت کرد.

-مم من، بلدم غذا بخورم!
-
-نه! چیز من بلدم غذا ها رو بچینم.
-
-چیه؟ مگه تا حالا به گوشتون نخورده؟ نمیدونستید یه نفر باید غذا ها رو برای فیلم بچینه؟
-این فیلم ترسناکه دانشمند!چرا باید غذا داشته باشه؟
-کاملا غلطه!هر فیلم خوبی به غذا نیاز داره و منم استاد این کارم شما که نمیخواین به لرد فیلم حوصله سر بر نشون بدید میخواید؟

بلاتریکس کمی فکر کرد و به نتیجه رسید که حالا که پای تفریح لرد در میان است باید حواسش کاملا جمع باشد و شاید این پسرک بخت برگشته زیاد هم چرند نمی‌گوید.

-خیلی خب قبولی.بعدی!ایوان روزیه همین الان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.