جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 17:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!


دِن، دِن دِرنگ... دن، دن درنگ... (افکت آهنگ عروسی خارجکیا!)

ناقوس‌های کلیسا وزارت سحر و جادو به صدا در می‌آمدند. ملت جادوگر و ساحره در دو گروه منظم، بر روی نیمکت‌های چوبی دو سمت سالن کلیسا نشسته بودند و کِل می‌کشیدند، نقل و نبات این سو آن سو پرتاب و از جیزز مرلین برای دو نوگل نوشکفته طلب عافیت و خوشبختی می‌کردند.

ساحره‌ای حدودا بیست ساله با لباسی سفید روی سکوی محراب ایستاده بود و به وضوح زار می‌زد. در آن سوی کلیسا و در سمت ورودی آن، مردی حدودا پنجاه ساله با موهایی جوگندمی، کت و شلوار مشکی اتو نکشیده در حالی که یک لنگ پایش در دست دختری با موهای خرمایی بود، به زور از بین فاصله بین نیمکت‌های کلیسا بر روی زمین کشیده می‌شد و به سمت محراب برده می‌شد.

جادوگر که یک نقل در دماغش گیر کرده بود و کشیده شدنش روی کف‌پوش مرمرین کلیسا داشت عذابش می‌داد با خشم گفت:
- بابا نمی‌خوام، هلمز! به چه زبونی بگم؟! اصلا پشیمون شدم از ازدواج!
- چی چیو پشیمون شدم! فکر کردی همین‌طوریه توی این فصل زیبای بهاری بدون زن بمونی؟ دیگه راه برگشتی نیست... الان همه راه‌ها راه رفته!

جادوگر، به سختی با چشمان ضعیفش یک نگاه به محراب کلیسا و به عروس انداخت. با دیدن آن دماغ بزرگ و تیز که تور عروس را شکافته بود و از آن ییرون زده بود، با نگرانی آب دهانش را قورت داد.
- بابا اصلا من الکی گفتم پولدارم... می‌خواستم ادای باباهای شکری رو در بیارم بهم زن بدین! من آه در بساط ندارم! ورشکسته به تقصیرم اصلا! فقیر و مفلوکم...
- غلط کردی! خودم آمار تک‌تک حسابای بانک گرینگوتزت، تک‌تک آذرخشات و تک‌تک عمارتات و پنت‌هاوس‌هات توی دره گودریک رو درآوردم. فکر کردی کسی توی بنگاه ازدواج هلمز می‌تونه ادعای کاذب کنه؟ من خودم مو رو از ماست زندگیش می‌کشم بیرون! مشکوکیت ما اعتبار بنگاه ماست!

داماد شروع به گریه کرد.
- بابا این دماغش انقدر تیزه که...

تلما مکثی کرد. لیست ثبت‌نام بنگاه ازدواج هلمز مرد نگون‌بخت را از داخل کیفش بیرون کشید و به آن نگاهی انداخت.
- ببین خودت گفتی چهره برات مهم نیست فقط سنش کم باشه. تقدیم به شما!

تلما با دو دست به سمت عروس اشاره کرد گویی کادو ارزنده‌ای را به مرد تعارف می‌کند.
- اون خانمم گفت سن براش یه عدده و فقط پولدار باشه بسه. بفرما!

با دست به سمت داماد اشاره کرد.
- خب دیگه پس... مبارکه!

لحظاتی بعد، پس از ادا شدن نذر‌ها و قَبلتم‌‌های دوطرفه که مشخص بود تلما آنقدر از زندگی‌شان آتو دارد که جرات ندارند به کشیش جواب منفی‌شان را اعلام کنند، داماد درحالی که پس از ماچی سانسور شده، چشم راستش شدیدا خونریزی داشت و نیم‌کره راست مغزش به دماغ تیز حاج خانم، گیر کرده بود، از طریق آمبولانس به بخش مراقبت‌های ویژه سنت‌مانگو منتقل شد.

یک‌ساعت بعد...

تلما در بنگاهش واقع در یکی از اتاق‌های وزارتخانه نشسته بود.
- اینم بیستمین عروسی موفق این ماه. تا من هستم نمی‌ذارم دیگه هیچ مرغ عشقی توی این قفس دنیا تنها بمونه. خب... نفر بعدی که باید شوهر/زنش بدم کیه؟
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 17:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
× پست پایانی ×

- خیله خب!

با این حال مروپ هم‌چنان با قدم‌هایی محکم به سمت اما حرکت می‌کنه که باعث می‌شه رعشه به تن ایوا بیفته.
- مگه پیشنهادمو قبول نکرده بودی؟

مروپ پاسخ ایوا رو نمی‌ده و به جاش چون فاصله‌ی دماغش با دماغ اما به چند سانتی‌متری رسیده بود رو به اما می‌گه:
- این یخچالو نفروش تا ما یه تک پا بریم 125 گالیون جور کنیم بیایم. خب؟
- اگه 140 گالیون می‌دین براش اوکیه. بالاخره کالای به این مرغوبی رو به صف طولانی مشتریا ندادن هزینه داره!

خبری از هیچ صف مشتری‌ای نبود که باعث می‌شه مروپ در آستانه‌ی منفجر شدن قرار بگیره اما ایوا زودتر جواب می‌ده:
- ما که قراره کلی وسیله بفروشیم به خاطر 15 گالیون خون خودتونو کثیف نکنین مامان مروپ.

مروپ می‌پذیره اما قبل از این که با ایوا همراه بشه چشم‌غره‌ی غلیظی به اما می‌ره و بعد هر دو شروع می‌کنن به دور شدن از اما. جایز نبود در نزدیکی اما اقدام به خارج کردن محتویات معده‌ی ایوا کنن چون ممکن بود اما دوباره کششون بره و خودش اونا رو بفروشه. اونوقت دیگه راهی برای کسب 140 گالیون نداشتن!

بالاخره وقتی به اندازه‌ی کافی از اما دور می‌شن که هم وسایلشون مورد سرقت قرار نگیره و هم مطمئن باشن اما یخچال رو به فروش نمی‌رسونه، سرجاشون متوقف می‌شن. مروپ با اراده‌ای پولادین‌تر از تمام دفعات قبلی، آستینشو بالا می‌ده و دستشو تو حلق ایوا می‌کنه.

ابتدا یک تلویزیون بیرون میاره. بعد چندین مبل راحتی با لوستری عظیم. انگار که ایوا پذیرایی یک خونه رو خورده باشه. حالا نوبت به ست کاملی از ظروف آشپزخونه رسیده بود که یکی یکی بیرون میومدن. مروپ با دیدن محتویات کامل و جامع ایوا فکری به ذهنش می‌رسه و خودش درسته می‌ره تو شکم ایوا.

آدرس معده رو از باقی اعضای بدن می‌پرسه و با رسیدن به معده، می‌فهمه که اصلا اشتباه نکرده! یک خونه‌ی کامل اشرافی که حالا محتوای یک اتاق پذیرایی و یه ست از ظروف آشپزخونه ازش کم شده بود، تو معده‌ی ایوا جا خوش کرده بود.
- یعنی وضعیت آشپزخونه‌ش چطوره؟

چشمای مروپ با دیدن آشپزخونه‌ی عظیمی که جلوش قرار داشت می‌شکفه. چندین یخچال و فریزر به همراه دو گاز، میوه‌های خشک شده‌ای که در گوشه‌ای از سقف آویزون شده بودن خبر از این می‌داد که ایوا یک عمارت اشرافی بزرگ رو درسته قورت داده. مروپ هم‌چون سنجابِ توی انیمیشن عصر یخ‌بندان وقتی که بلوطشو پیدا می‌کرد، پاهاشو باز می‌کنه و با چشمایی که از خوش‌حالی برق می‌زد به سمت یخچال‌ها می‌جهه. وقتی در یخچال‌ها یکی پس از دیگری باز می‌شن و توشون کلی آناناس و موز و شلیل و انواع و اقسام میوه‌های رنگارنگ دیگه خودنمایی می‌کنن، مروپ در لحظه تصمیم خودشو می‌گیره.
- من برای همیشه اینجا می‌مونم.

و بله، وقتی مروپ می‌تونست کلی آناناس در کنار یه عالمه میوه‌ی دیگه داشته باشه و حکومت خودشو تشکیل بده، چرا باید گیر اون یه دونه آناناسِ توی یخچالِ اما می‌بود؟
مروپِ داستانِ ما به زندگی خوب و خوشی سرشار از آشپزی در معده‌ی ایوا ادامه می‌ده. فکر نکنین مروپ باقی اهل خانه‌ی ریدل‌ها رو فراموش می‌کنه‌ها نه. اون روزانه سه وعده غذا از معده راهیِ دهن ایوا می‌کنه تا با خروج از بدن ایوا، صبحانه، ناهار و شامِ اهل خانه آماده‌ی خوردن بشه.

× پایان سوژه ×
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد 1401 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ با یک دستش دست ایوا را گرفته بود و می‌کشید. حالا دیگر طول دو دست ایوا با هم فرق داشت.

-بانو! دستم داره کش میاد!

اما تمام تمرکز مروپ روی رسیدن به یخچال بود. وقتی به آن‌جا رسیدند و مروپ دست دراز کرد تا در یخچال را باز کند، صدای اما ونیتی او را متوقف کرد.

-120 گالیونه!
-چی؟
-120 گالیون!

مروپ و ایوا هر دو به اما خیره شده بودند اما 120 گالیون چیزی نبود که اما از خیر آن بگذرد.

-اگر نمی‌خواین لطفا اینجا نایستید! توقف بی جا مانع کسب و کاره!

مروپ هم نمی‌توانست از خیر آناناس بگذرد.

-ممکنه آناناس مامان این تو باشه!
-125 گالیون!
-
-گفتین آناناس هم داره توش! پس قیمتش میره بالا!

ساده‌ترین راه این بود که یخچال را از اِما بخرند.

-ایوای مامان! 125 گالیون بده به اما!
-من که پول ندارم!

قیافه‌ی مروپ داشت ترسناک می‌شد. بالاخره لرد سیاه باید از یکی وجناتش را به ارث برده باشد! پس ایوا تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید را پیشنهاد کرد.

-چطوره ما هم یه فروشگاه سیار راه بندازیم و چیزی بفروشیم؟ حتما هنوز توی معده‌م چیزای ارزشمندی هست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 12 تیر 1401 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ایوا عاشق یه سیب شده. مروپ اشتباهی سیب رو توی استخری پر از سیب پرت میکنه و ایوا سیب رو گم میکنه. تا اینکه میبینه سیبش پیش یه آناناس، و بالای درخت جا خوش کرده. بعدِ صحبت با آناناس برای پس گرفتن سیب، متوجه میشن آناناس درصورتی حاضر به پس دادنِ سیبه، که ایوا در عوض وزارت رو بهش تحویل بده. مروپ هم با این امید که یه وزارت میوه ای تشکیل بده، طرفِ آناناس رو میگیره و همدستش میشه.
اما حالا ایوا آناناس رو خورده و مروپ دستشو کرده توی حلقش و داره دنبالش میکرده. اما ونیتی هم با وسایلی که تا اون لحظه از معده ی ایوا برای پیدا کردن آناناس بیرون اومده داره کاسبی میکنه.
***


مروپ که از خطر بسته شدن دهان ایوا به خاطر سرفه و قطع شدن دست هایش آگاه شده بود، عقب رفت و دست به سینه و با اخم به او نگاه کرد.
_اصلا از رفتارت راضی نیستما. :yutalk:

ایوا از سرفه دست کشید و با ناراحتی و خجالت سرش را پایین انداخت.
_میخواستم پسش بدم. خودش رفته دیگه نمیاد.

مروپ گانت که به فکر فرو رفته بود، به حراجی ای که اما ونیتی با استفاده از اشیاء داخل معده ی ایوا راه انداخته بود، خیره شد.

_ بانو ولی عیبی نداره‌. عوضش الان من و شما با هم دوباره متحدیم... و تازه! سیب منم الان بالای درخته و میتونیم بربم بدون دردسر برش داریم مگه نه؟!

مروپ به نظر نمیرسید چندان موافق باشد. چون بی توجه به ایوا، به یخچال ساید بای سایدی که در وسایل اما ونیتی به چشم میخورد اشاره کرد:
_ممکنه آناناس مامان توی اون یخچاله باشه؟

ایوا چیزی‌ نگفت.
_عه بانو! این چه وضعیتیه... اردک پلاستیکی هایی که خورده بودم رو هم چرا دزدیدن بردن؟!

مروپ دست ایوا را گرفت.
_آناناس مامان باید همونجاها باشه. الان مثل بقیه ی اجناس میفروشنش...باید عجله کنیم ایوای مامان!

ایوا عجله ای نداشت... سفت و سخت سرجایش ایستاد. اما خب به نظر میرسید مروپ گانت بیشتر از آنچه که به نظر میرسید زور دارد.
ثانیه ای بعد مروپ و ایوا که با صورت روی زمین کشیده میشد، به سمت یخچال ساید بای ساید و باقی اشیاهء به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بساط عجیبی به پا بود که هرکس صحنه رو از دور می‌دید مغزش در هم می‌گورید. از یک طرف مادری به اسم مروپ دیده می‌شد که تا آرنج دستشو تو دهن دخترکی کوچک و کج و کوله به نام ایوا کرده بود. از طرف دیگر سیب‌هایی که با هیجان مروپ رو تشویق و ایوا رو هو می‌کردن. از طرف دیگه اما ونیتی که با شور و شوق محتویات معده‌ی ایوا رو برای فروش گذاشته بود و در نهایت مردمانی که دور اما حلقه زده بودن و همه وقایع رو فراموش کرده و به چونه زدن و تخفیف گرفتن برای کالاها رو آورده بودن.

- من کفش هیتلرو می‌خرم 5 گالیون!
- 5 گالیون؟ هه. من 50 گالیون می‌دم براش.
- مرد حسابی چرا معامله رو به هم می‌زنی. از 5 به 50 آخه؟
- خب حداقل می‌گفتی 10!
- 63 گالیون مرلین بده برکت.

مردم با دیدن جادوگر مرفه بی‌دردی که بی‌توجه به اعتراض سایرین قیمت رو بالا برده بود و حالا برای اطمینان روی قیمت خودش هم قیمت بالاتری داده بود، رم کرده و به یقه‌کشی رو میارن و چنان دعوایی سر می‌گیره که همچون کارتون‌ها گرد و غبار بزرگی ازش بلند می‌شه و همه داخلش حل می‌شن و دیگه از بیرون نمی‌شه حدس زد اون تو چی می‌گذره.

از این طرف ایوا بابت گرد و خاکی که از دعوا بلند شده بود، می‌خواد سرفه کنه اما آرنج مروپ که توی حلقش بود اونو نگران کرده بود که مبادا سرفه موجب قطع شدن دست مادر اربابش بشه! بنابراین به نشونه‌ی اجازه دستشو بالا میاره.
- باهو مروب... هرد و هاک... هرفه الانه که هیاد!

مروپ به سختی می‌فهمید ایوا چی می‌گه، اما با دیدن گرد و خاکی که حالا به جون خودش هم افتاده بود، قضیه رو می‌گیره و سریعا دستشو بیرون می‌کشه و هر دو مشغول سرفه کردن می‌شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 10:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- آناناس مامان؟

بانو مروپ، با قیافه ای بسیار نگران، دستش را تا بازو در دهان ایوا فرو کرده بود و دنبال آناناس میگشت.
- این چیه؟ ایوا؟

در حین عملیات بیرون آوردن آناناس، بانو مروپ، چیز های زیادی، از جمله لنگه کفش، وسایل نقاشی، دسته ای پشمالو، جیانای خشمگین، و سینک ظرفشویی و یخچال ساید بایساید پیدا کرده بود.
- ایوای مامان؟ تو کی جیانارو خوردی؟

بانو مروپ، جیانا را از موهایش گرفت و بیرون کشید و دخترک خشمگین، به سمت خانه اش راه افتاد.
کم کم، وسایل بیرون آمده زیاد شد و چیزی شبیه یک سمساری به وجود آمد.

- کفش قشنگیه. دو گالیون میخرمش.
- فکر کنم بیشتر بیرزه. سه گالیون بده بالاش!

اما بانو مروپ، هنوز هم دستش را در معده ی ایوا میچرخاند و اثری از آناناس بی نوا، پیدا نمیکرد.
در این بین، اما ونینی نیز، مسئولیت سمساری را بر عهده گرفته بود و وسایل را با قیمت های گزافی به فروش میرساند.
- این کفش که میبینین، مال دوره هیتلر بوده. بهتون قول میدم خود شخص هیتلر، چند بار پوشیدتش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نئ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- آروم باشید سیبای مامان! خودم الان ردیفش می‌کنم.

ملت سیبی که تا آن لحظه در استخر سکوت کرده بودند و با این حرکت ایوا کنترل خود را از دست داده و به سویش یورش برده بودند، با حرف مروپ اندکی آرام شدند.

- ایوای مامان، آناناس مامانو می‌خوری؟ واقعا همچین کاری کردی؟
- اممم، نه بانو...اشتباه شده. من...من نخوردمش. خودش پرید تو دهنم!
- جدی؟ پس حالا دهنتو باز کن تا بیاد بیرون.

ایوا نمی‌خواست آناناس بیرون بیاید. همین الان بزرگترین تهدید برای وزارتش را بلعیده بود و اصلا دوست نداشت به همین راحتی دوباره دشمنش را رها کند.
- آخه دیگه قورتش دادم متاسفانه.
- آناناس مامان خودکفاست، راهشو بلده. تو دهنتو باز کن اون خودش می‌دونه چطوری بیاد بیرون.

ایوا می‌خواست باز هم مقاومت کند اما نگاه بانو مروپ تا مغز استخوانش نفوذ و مقاومت را سخت می‌کرد. بنابراین دهانش را به اندازه‌ی دو میلی‌متر باز کرد.

- نه دیگه اونجوری کمه. قشنگ باز کن.

مروپ پس از اینکه ایوا یک میلی‌متر دیگر هم دهانش را بازتر کرد، تصمیم گرفت خودش وارد عمل شود. جلو رفت و با هر دو دستش دهان ایوا را تا جای ممکن گشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آناناس از آن آدم هایی نبود که بتوان به همین راحتی راضی اش کرد یا با او معامله کرد. البته آناناس زیاد خواه بود و از آدم ها کینه به دل داشت. این کینه ریشه در کوچکی او داشت. وقتی که انسان ها به همسالان و پدر مادرش حمله کردند و آنها را خوردند یا حرف های پدر مادرش که می گفتند آناناس هیچ چیزی در آینده نمیشود و بدرد نخور است. روز هایی که مثل کلیشه ها ی فیلم ها دوستانش او را به بازی راه ندادند و او را کتک زدند. او کلی عقده داشت که منتظر بود در فرصت مناسبی آنها را رو کند.

- برو دیگه آناناس من. همه منتظر تو هستن.

آناناس که فرصت رو مناسب میدید از بین جمعیت رد شد و رو به روی ایوا قرار گرفت.

- من می‌خوام.
- چی میخوای؟
- یه چیزی؟

مروپ قرمز شده بود. منتظر بود که آناناس درخواستش را بگوید. بگوید که حکومت میوه ها مال مروپ است.

البته آناناس چیز بزرگ تری میخواست.
- وزارت رو میخوام.

ایوا خواست بیاید بگوید درخواست آناناس غیر منطقی است که برق شوق رو در چشمان ملت دید و به همین خاطر احساس خطر کرد و به صورت ناخودآگاه آناناس رو بلعید.
مردم که این صحنه رو دیدن خشمگین شدن و به سوی ایوا یورش بردند.





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 09:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا وزیر صلح طلبی بود. بنابراین خیلی دوست داشت که همه چیز را بدون خون و خونریزی جمع و جور کند و برای این موضوع حتی حاضر بود از خیر یکی از توالت های وزارت خانه و حتی دستشویی وزارت خانه بگذرد!
از سمت دیگر آناناس بیشتر از چیزی که فکرش را می کرد با امضای ایوا مشکل پیدا کرده بود. دور و بر آناناس تا چشم کار می کرد پر از برگه های مچاله شده ای بود که یک امضای جعل شده رویشان داشتند، اما هیچ کدام کوچک ترین شباهتی به امضای ایوا نداشتند. اما با وجود تمام این تلاش های ناموفق هنوز هم دوست نداشت بیخیال وزارت شود! بله ایوا با آناناس بسیار جاه طلبی رو به رو بود!

-آناناس مامان یکم دقت کن از این جا باید خطو می پیچیدی به راست، نه به چپ!

حتی مروپ هم کم کم داشت صبرش را از دست می داد. ایوا تصمیم گرفت دوباره شانسش را امتحان کند.
-من مذاکره رو خیلی دوست دارم، بیا یکی از توالت های وزارت رو بدم بهت و از خیر صندلی وزارت بگذر...

آناناس کم کم داشت تسلیم می شد که با ایوا مذاکره کند اما اصلا قرار نبود پای میز مذاکره فقط به یک توالت راضی شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده