هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰:۴۵ شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
مرگخواران، پشت حصار جمع شده بودند و داشتند روی کار های بچه ها نظارت میکردند. بلکه در فرصت مناسب، آنها را بقاپند. قطعا خیلی ترسناک شده بودند، وقتی به بچه ها، نگاهشان را دوخته بودند و پلک نمیزدند.

- ام... داریم چیکار میکنیم؟

بلاتریکس، کروشیویی نثار مرگخوار بدبخت کرد، که نظم گروه را بر هم زده بود. به بچه ها نگاهی انداخت. زمان مناسبی بود برای گرفتنشان، متنها گربه ای که زیر دستشان بود، شهید شده و بچه ها میخواستند بروند و دنبال گربه ی دیگری بگردند. بلاتریکس، در ذهنش تمام ایده هایی که میتوانست آنها را یکجا نگه دارد، مرور کرد. اما هر کدام یا باعث نقص عضوشان میشد، یا باعث فلج شدنشان. نگاهی سرسری بر مرگخواران انداخت... و نگاهش روی کتی و قاقارو ساکن ماند.
- کتی، قاقارو رو بفرست پیش اون بچه ها!
- چی؟
- نشنیدی چی گفتم؟ اونو به عنوان گربه بفرست پیششون.

رنگ کتی، مانند گچ سفید شد.
- آخه...

کتی میدانست اگر مخالفت کند، باید اشهدش را بخواند.
- ب... ب... باشه.

درون گوش قاقارو چیزی گفت و او را وسط فرستاد.
- سلام بچه ها!
- وای! گربه ی سخنگو!

قطعا دنبال کردن قاقارو، ارزشش را داشت. قاقارو، رو به بلاتریکس کرد. که داشت با اشاره کردن راهنمایی اش میکرد. اما مشکلی وجود داشت... وقتی رویش را برگرداند، یک گله بچه دید. همه بچه های پارک دنبالش افتاده بودند. عاجزانه به کتی نگاه میکرد. اما او هم کاری از دستش بر نمی آمد. مسیرش را رو به ون عوض نکرد و به راهش ادامه داد. یک متر مانده به ون، هکتور در را باز کرد و دیگ بسیار بزرگی، جلوی ون آورد. قاقارو، به موقع از جلوی ون به آن طرف پرید و تمام گله ای که همراهش بود، به داخل دیگ رفت و هکتور به موقع در دیگ را گذاشت.

-نه...

مرگخواران نه، نه، میکردند و به طرف ون میدویدند. چون گله ای که داخل دیگه بود، بچه ی خوب هم داشت.



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۱۱ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#2
نام : کتی
نام خانوادگی: بل


القاب: کیت، کت، کیت کت، رنگین کمان

جبهه: تاریکی

گروه : گریفیندور

نژاد : اصیل زاده


چوبدستی : چوب درخت مرغ، با هسته موی پشمالو بدعنق، انعطاف پذیری 12

جارو : نیمبوس 1900

پاترونوس : ببر

ویژگی های ظاهری و اخلاقی:
موهای سیاه رنگ و نامرتبی که همیشه خدا در هواست، با اینکه قد کوتاهی دارد ولی خیلی تر و فرز است. با اینکه قاقارو هیچوقت قلاده نمیبندد، اون همیشه یه دونه قلاده رو شونس میزاره و میره بیرون. این خانم محترم مغرور و کمی زیادی خندان تشریف دارند. وضع مالیشونم خوشبخاته با ریش مرلین خوبه!


درس مورد علاقه : معجون سازی

ظاهر : شنلی چروکیده بر دوش و موهایی آشفته در هوا
قدرت : کنترل کردن قاقارو هم قدرت حساب میشه؟


محل زندگی : هر جای دنیا به جز برج کج پیتزا.

حیوان: پشمالو

زندگی خلاصه :
او در خانواده ای دو نفره که متشکل بود از خودش و ( برادر مغرور بی مصرف علافش) به دنیا آمد. او در پاریس متولد شده بود و طبیعتا در سن یازده سالگی به هاگوارتز رفت. متنها چون ( برادر مغرور بی مصرف علافش) پولی نداشت، مجبور شد خودش پول زار و زندگی اش را بدهد. با اینحال او همیشه میخندید و خوشحال بود. حرفی هم داشت تا اطرافیانش را قانع کند.
- مردن هیچ فرقی با افسردگی نداره.
او بر خلاف ( برادر مغرور و بی مصرف علافش) که مانند نردبان دراز بود و مثل برج زهرمار رفتار میکرد، خوش اخلاق و قد کوتاه بود. با اینکه قدش کوتاه بود و به خاطر این مسئله مسخره میشد، اما کاری کرد که قلدر ترین بچه مدرسه هم گوش به فرمانش باشد، البته به جز ( برادر مغرور بی مصرف علافش.) او استعداد بارزی در کنترل کردن افراد داشت. یک روز برای تولدش، یه پشمالو هدیه گرفت. متنها این پشمالو هم میتونست حرف بزنه، هم تغییر شکل بده. برای همین، کتی از اون روز به بعد یه کلاه پشمالو داشت تا روی سرش بزاره، اون با این پشمالو، تونست از تنهایی در بیاد و خونه ای برای خودش دست و پا کنه. و ( برادر مغرور بی مصرف علافش) را در خانه قبلی گذاشت و زندگی جدیدی را آغاز کرد.بعد از تلاش های فراوان او و کمک های بسیار زیاد دوستانش، کتی همیشه خندان و پر جنب و جوش توانست جای خودشو داخل ارتش تاریکی باز کنه...


لطفا تعویض کنین!



جایگزین شد!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳ ۱۹:۴۹:۲۵


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵:۰۱ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#3
م.م.ض

۲/۳

پلاکس موقع رفتن قایمکی کار دستورالعمل کیک را، در دستان کتی چپاند.
کتی به سمت پاتیل قدیمی معجون سازی دیزی رفت و آن را روی اجاقی که خودش درست کرده بود گذاشت.
- بریم سراغ درست کردن م.م.ض.



کتی، دستور العمل مچااله شده را باز کرد و سعی کرد چیزی از آن بفهمد، گرچه چون هنوز خشک نشده بود، رنگ ها پخش شده بود و دستور را ناخوانا کرده بود.
-میخوای از روی اون کاغذ مادر بزرگت بخونی؟
-نیست! وقتی گابریل اومد، برای اینکه نبینه مجبور شدم بخورمش.
-مطمئنن مزه بدی داشته!
-شک نکن!

کتی دوباره به کاغذی که پلاکس نوشته بود نگاه کرد.
- اول... قیر؟
- مطمئنی؟

دیزی برای خواندن دستورالعمل، به کتی پیوست.
- فکر کنم شیر باشه.
- بعدی... آخه کودوم آدم عاقلی دستورالعمل رو با رنگ و قلمو مینویسه؟ مثلا الان این چیه؟ هارد؟

دیزی دستور را از دستان کتی، بیرون کشید و سعی کرد خودش چیزی از آن بفهمد.
- پلاکسه دیگه. چیکارش میشه کرد! خب من دستور میخونم، تو با هم مخلوطشون کن.

کتی، سرش را تکان داد و در حالت آماده باش قرار گرفت.

- شیر یک پیمانه.

شیر، با شتاب درون ظرف ریخته شد.

- شکر، یک دوم پیمانه.

شکر درون ظرف سر و ته شد.

- تخم ترق...
- تخم ترق؟
- ببخشید، تخم مرغ!

تخم مرغ ها، با تمام مخلفات درون ظرف انداخته شدند.

- آخری رو نمیتونم بخونم. اولش پودر داره...

همان لحظه درون طویله تسترال ها

پلاکس زیر خیلی آهسته غر میزد و به سمت سطل های فلزی پر از آب گوشه طویله رفت.
- تا من کتی رو ریز ریز نکنم دست بردار نیستم.

خنده ی موذیانه ای کرد.
- مگه میتونن بدون من کیک درست کنن؟ باید فرار کنم. اون دوتا بدون من گند میزنن!

به گوشه و کنار طویله نگاهی انداخت. پنجرن ای با یک سطل زیرش بهترین راه برای فرار بود.
پلاکس، سطل را زیر پایش گذاشت و سعی کرد از پنجره ی اسطبل فرار کند.

- پلاکس!

گابریل در را باز کرد، و در همان لحظه پلاکس از پنجره به بیرون سقوط کرد. بلند شد و خودش را تکاند.
- بد ترین سقوط آزاد عمرم بود.

دوان دوان به سمت درب خانه راهی شد و پله هارا دو تا یکی بالا رفت، تا هر چه زود تر به اتاق شماره ی بیست و سه برسد.

شترق

- عه! پلاکس!

کتی، کاسه را به گوشه ای پرت کرد و به طرف پلاکس دوید.
-کتی نزدیک من شدی نشدیا!
-ولی...

دیزی، دستانش را در هوا تکان داد.
- بس کنید. بیایین اینجا فعلا! وقت نداریم. پلاکس، این چیه؟
- پودر...

کتی، از بالا شانه ی دیزی به کاغذ نگاه میکرد و مواد داخل کاسه را هم میزد.
- میتونم قسم بخورم پودر سوراخیه.
پلاکس، چشم غره ای به کتی رفت.
- باشه. حالا برو ببینم پودر سوراخی...
- یافتم!

دیزی از خوشحالی، پلاکس را بغل کرد.
- مطمئنن خودشه. پودر سوخاریه!

کتی و پلاکس پوکر فیسانه همزمان گفتند:
- پودر سوخاری؟
- آره!
- درسته!

کتی، با خوشحالی، برای استفاده از این ماده، دلیلی یافت.
- آره خودشه! وقتی یه مرغ میزننش، خوشمزه میشه. به قارچم میزنن، حرف نداره. تعجبی نداره اگه ازش تو کیک استفاده کنیم.

قطعا با این حرف، دیگر سخنی باقی نمی ماند. تنها بسته آرد سوخاری که پیدا کردند، مال ده سال پیش بود و یک لایه ضخیم خاک، روی آن را پوشانده بود. کتی، با فوتی که هر سه شان را به سرفه انداخت، گرد و خاک را از روی پودر، کنار زد.
- مثل اینکه مال یه شرکته... که نه سال پیش به دلیل اینکه آردشون مواد سمی داشت، پلمپ شده ولی خب چون وقت نداریم خیلی ریز این مورد رو ندید میگیریم.

با خوشحالی در آن را باز کرد و همه را یکجا درون کاسه ریخت.
پلاکس که هنوز در حالت پوکر فیس مانده بود روبه کتی و دیزی کرد.
- یکی دیگه درست کنیم؟

کتی همانطور که مواد داخل پاتیل را هم میزد به پلاکس نگاه کرد.
- بنظرم فکر خوبیه. اما محض اطلاعتون باید بگم که دیگه آرد نداریم.

پس از اینکه مواد دیگر را درون کاسه ریختند و هم زدند، ماده ای سبز رنگ به دست آوردند که بهش میگفتند:
- خمیر کیک!
- درست شد.
- چرا سبزه؟
- طبق دستورالعمل رفتیم. جایی اشتباه نکردیم.
 
دیزی درست میگفت. دستورالعمل همین بود.
- راستی بچه ها... پودر قند نباید میریختیم توش؟ اینجوری که شیرین نمیشه.

کتی، با دستان چسبناکش دوباره دستور را چک کرد.
- نه. نداره. پودر قند نداره. نظر تو چیه، دیزی؟

اوق!
کله ی پلاکس و کتی، به سمت دیزی برگشت که کمی از مواد را مزه کرده و صورتش به سبز، تغییر رنگ داده بود.
- دیزی!
- تِخِش کن.

دیزی، پس از اینکه دو سطل بزرگ آب خورد، حالش بهتر شد.
- مزه زهر مار میداد. چجوری قراره اینو بدیمش به فرد مورد نظر؟

کتی، سعی کرد امید بدهد.
- شما تخم مرغ نپخته میخورین خوشمزس؟ پس باید اول بپزیمش.
- راستی...

پلاکس، به خمیر کیک سیخونک زد.
- این داره هی سفت تر میشه. بنظرم هر چه زود تر بزاریمش تو فر.

اعضای گروه م.م.ض، خمیر را درون قالب ریختند و درون فر گذاشتند.

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳ ۱۳:۴۸:۰۳


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸:۰۹ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰
#4
لردولدمورت، از روی صندلی، با صورت روی زمین فرود آمد.

-عه، ارباب؟
-خوابتون میاد؟
-بالش بیارین براشون!
- به بالش من دست نزن.
- اون کیه؟

مرگخواران، پسر بچه ی تخسی را بالای سر اربابشان دیدند که نسخه کوچکتری از قاقارو، گلوله شده در دستانش بود.

-هی، پسر کجا رفتی؟ عه، اینجایی؟ اربابا چرا خوابیدن؟
- بلال! من این بالام.
- صد هزار بار بهت گفتم من بلال نیستم. بهم بگو خانم بل!
- بلال، بلال، یار دون دونه...
- شعری که معنی نداره نخون. اون پشمالوی بدبختم بزار پایین.

کتی، حین صحبت دستانش را بالا و پایین میبرد و از زوایای مختلف نگاه میکرد، بلکه بتواند جای گاز هایی که پسر از دستش گرفته بود، ببیند. در این بین، نگاه مرگخواران، از کتی به پسرک و از پسرک به کتی حرکت میکرد. این پسرک تخس به این راحتی، قابل کنترل نبود



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۸:۴۳:۳۸ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰
#5
کتیشون vs آمانوشون

از وقتی که سر کتی، کلاه رفته بود، جیبش خالی شده بود وهیچ پولی نداشت. برای همین چندین جا به صورت پاره وقت کار میکرد و سعی میکرد پولی دربیاورد. با اینکه دوستانش به او پیشنهاد کمک داده بودند، میخواست دستش در جیب خودش باشد. صبح در کافی شاپ لنگه جواب پیشخدمت بود، ظهر در رستوران جزغاله غذا سرو میکرد و شب هم در اداره ی پنبه تمیزکاری میکرد. تا آنکه یک شب...

-اَه... چقدر سنگینه!

چون شب بود و این موقع، کسی به اداره نمی آمد، قاقارو آزادانه برای خودش میچرخید و بازی میکرد. او، دوان دوان، رفت و خودش را زیر کارتنی که داشت از دست کتی می افتاد، انداخت تا مانع از افتادنش شود. گرچه آخرش به له شدن خودش منجرب شد.

-سپاس از شما پهلوان...

و آخرش چیزی اضافه کرد.
-پنبه.

قاقارو، لنگ لنگان از زیر کارتن بیرون آمد و خودش را کنار کتی که داشت وسایل داخل جعبه را چک میکرد، انداخت.

-این چیه؟

دست کتی، چیزی شبیه ریش بود که برق میزد. چیز را در نور لامپ گرفت.
- حتما از این کهنه هاست که برای تمیز کارای جدید خریدن.
- نه! آخه ببین. فقط یه دونس.
- راست میگی.

چیز ریش مانند را وسط بقیه چیز هایی که از کارتن در آورده بودند گذاشتند و دور وسایل نشستند. بقیه وسایلی که در کارتن بود، عبارت بود از: اسکاج هایی در رنگ های مختلف، کهنه های چرک، سفره پاکن های لک شده و شیشه پاکن.

- خیلی نو بنظر میاد.
- اوهوم.
- خیلی بدرد شیشه پاک کردن میخوره.
- اوهوم.
- چیزی نداری بگی؟

قاقارو، روی چیز خم شده بود و نگاهش میکرد.
- شبیه موهای بدن من نیست؟

این چیز، هر چه بود، شبیه موهای قاقارو نبود.
- چیز دیگه ای نبود بهش تشبیه کنی؟

کتی، پوفی کرد و چیز را برداشت.

- میخوای باهاش چیکار کنی؟
- بنظرت میخوام چیکار کنم؟

کهنه ی قبلی اش را بالا گرفت، تا قاقارو این دو را با هم مقایسه کند.
- اگه میخواستی با یکیشون در و دیوارو تمیز کنی، کودومو انتخاب میکردی؟
- ام... این یکی.

قاقارو، کهنه ی قبلی را نشان داد.
- چرا اونوقت؟!
- چون رئیس گفته، تو لیاقت پارچه ی جدید...

کهنه ی قبلی گلوله شده و روی صورت قاقارو، فرود آمد.

- لازم نبود حرفای اون پیر خرفتو تکرار کنی. اصلا چرا از تو میپرسم؟
- چون من حرف میزن...
-ق... ق... قاقا... قاقارو!

قاقارو، دوان دوان و با حداکثر سرعت، به سمت کتی رفت.
- چی شده؟

و با صحنه ای رو به رو شد که او را هم میخکوب کرد.
- این گالیون های طلایی، از کجا اومدن؟
- تا... خیسش کردم... و چلوندمش.
- یه بار دیگه بچلونش.
- ب... باشه.

کتی، بار دیگر، با تمام توان کهنه را چلاند، و این بار هم، از آن گالیون های طلایی ریخت.
-جادوئیه.
-آره!
- بنظرت چی میتونه باشه؟
- هر چی هست، پارچه نیست.
- موافقم!

هر دو، سرگرم تجزیه تحلیل چیز بودند و حواسشان به اطرافشان نبود...

- خانم بل؟

کتی، جوری گردنش را برگرداند که نزدیک بود رگ به رگ شود.
- ام... ببخشید رئیس!
- مثل اینکه باز هم دزدی کردین! این طلا ها از کجا اومدن؟ نکنه باز رمز گاوصندوق رو پیدا کردید؟

خب... زیاد تعجب نکنید. کتی، سابقه دزدی از اداره را هم دارد. قطعا هر که بود، راه سریع و آسان را به راه سخت ترجیح میداد.

- به ریش مرلین دزدی نکر...
- بله؟

چیزی در ذهن کتی، جرقه زد.
- بله! همین بود! این چیز، ریش مرلین بود! چون تنها ریش مرلین بود که اینطور، نرم و پنبه ای و همین طور، جادویی بود. مگر الکی بود که به ریشش قسم میخوردند؟ حتما دلیلی داشت. خوشبحال مرلین! حتما خیلی پول دار بو...
- خانم بل؟ این عروسک شماست؟

کتی، زیادی در فکر فرو رفته بود و با این سخن، رشته افکارش پاره شد.
- هان؟
-گفتم این عروسک شماست؟

انگار یک سطل آب یخ، بر سر کتی ریخته بودند.
-ام... بله! عروسکمه!
- فکرش رو میکردم! قدت کوتاهه و سنتم کمه، عروسکم میاری همراهت. مگه اینجا مهدکودکه؟

ناگهان، قیافه ی شوخ کتی، به قیافه ای جدی تبدیل شد. چوبش را درآورد. قطعا، از طرف وزارت تنبیه میشد، اما اولین بارش نبود که از جادو روی یک مشنگ استفاده میکرد.
- هر چیزی بهم بگی عصبی یا ناراحت نمیشم، اما یادت باشه... تو یه مشنگ خنگی و منم یه جادوگرم... قشنگم!

مرلین، رئیس اداره را بیامرزد. بچه ی خوبی بود.
کتی، در تاریکی شب، شنل مرگخواریش را بر روی شانه هایش انداخت، قاقارو را بغل کرد، و به دل آسمان گریخت. عه! دروغ کار بدیه. بزار راست تمومش کنم:
- کتی، شنل چروکش را که گلوله کرده بود و در کیفش چپانده بود را شلخته روی شانه هایش انداخت وبعدش با حداکثر سرعت فرار کرد تا گیر بازرسان نیفتد.

پایان!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۵۲ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
#6
به نام مرلین گنده بک!


درخواست دوئل دارم با آمانو یوتاکا!

هماهنگ نشده.

بدرود!



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۸:۴۰:۵۰ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
#7
آخرین راه، همین بود و راه دیگری نداشتند.

- بلا، کاش بیشتر میگشتی ببینی، یه وقت بیلم پیدا شد...

نگاه بلاتریکس، برای ساکت شدن مرگخوار کافی بود. معلوم بود! ایول بیل نمیخورد. به چه دلیل؟ نمیدانیم. با ما همراه باشید، شاید فهمیدید.

- فقط اگه بفهمم یه مرگخوار، کار نمیکنه، فکر نمیکنم بتونه خورشید فردا رو ببینه.

همه آّب دهانشان را قورت دادند و به صف شدند تا قاشق هایشان را تحویل بگیرند.
- بگیر.
- اما بلا... اینکه چنگاله!
- حرف نباشه. بعدی!

کتی مظلوم و معصوم و بیگناه و بیچاره... قاقارو را با آخرین حد توانش بر کله ی مرگخوار بدبختی کوفت و قاشقش را قاپید.
- بیا. این چنگاله مال تو.
- کتی، این مرگخواره کی بود؟

هر چه بود، قاقارو پس از اینکه صورت مرگخوار را دید، رنگش پرید.
- میگم کتی... رودلف کجاست؟
-نمیبینمش...

کتی، رودلف بیهوش شده را به دیواره قفس تکیه داد.
- رودلف، تو استراحت کن. من میرم زمینو بکنم.

و به مرگخوارانی که قاشق هایشان را درون زمین فرو میبردند پیوست. سرنوشت شومی برای رودلف مقتدر شده بود!



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸:۰۶ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹
#8
کتی، تمام روز به دستمال سفیدی که دور انگشتش بسته بود نگاه میکرد. روی آن نوشته بود:
- یادت باشد.

تمام مدت با ذهنش کلنجار میرفت و باز هیچ چیز یادش نمی آمد. قطعا چیز مهمی بود زیرا دستمال با اکلیل تزئین و پر از پولک ها و مهره های رنگ و وارنگ بود. حوصله اش به شدت سر رفته بود. قاقارو رفته بود صله رحم وکسی نبود سرگرمش کند. آه کشید و روی جدول کنار خیابان نشست. باز هم ذهنش را کندوکاو کرد. ناگهان صدای جیغ مانندی شنید. سرش را برگرداند و دید جغدی با سرعت جت توی صورتش خورد.
-اَه! دماغمو شکوندی خیر ندیده! این چه طرز پرواز کردنه؟ هان؟

تمام صورتش پر از پر شده بود. دستانش را که پایین آورد، با جغد پیر و پاتالی برخورد که نصف پر های بدنش ریخته بود. جغد، طوماری به شکل باستانی در دهنش بود و منتظر بود، کتی آن را بردارد.کتی، یکی از دست هایش را روی بینی اش گذاشت و با دست دیگرش طومار را از دهن جغد گرفت. جغد، پر هایش را پوش داد و حالت پرواز کردن گرفت...اما کتی با اردنگی بسیار محکمی او را به درک واصل کرد. طومار را باز کرد و با دست خط پلاکس رو به رو شد.

-کیک آمادس. هدیه من و جرمی هم آمادس. تزئیناتم آمادس. ( چرا نیومدی برا کمک؟) سریع خودتو برسون میخوایم سوپرایزش کنیم.

کتی، با عصبانیت نامه را به آن طرف پرتاب کرد.
- آسمون به زمین میچسبید اگه اسمشو میگفت؟

پس از چند دقیقه تفکر و دشنام دادن به حافطه ی خاک گرفته اش، بلند شد تا حداقل دست خالی نرود و ضایه نشود.
- آخه من برای کسی که نمیدونم کیه چی بگیرم؟

هر مغازه را، حدود پنج دقیقه میگشت و بیرون میرفت. تا به مغازه ای رسید...
- ببخشید آقا... این کوله پشتی چند گالیونه؟

مرد، با شک و تردید به کتی نگاه کرد. کتی، با کف دست به پیشانیش کوبید و سعی کرد ماست مالی کند.
- ببخشید منطورم این بود که چه قیمته؟

پس از چند ثانیه، کتی با پلاستیکی که حاوی کیف بود، پایش را از مغازه بیرون گذاشت.
- لالای... لالالالالالا!

کتی، کوله ای را انتخاب کرده بود که پر از زیپ بود و پولک ها و مهره ها از آن آویزان بودند. قدم هایش را سریع تر کرد تا زود تر برسد. پس از یک ساعت به در خانه رسید. ( قطعا اگر مدام اینور و آنور نمی ایستاد، زود تر میرسید.)
- پلاکس! منم!
- اوه، کتی اومد. درو باز کن، جرمی!

در خانه، کتی با تزئینات سفید و صورتی مواجه شد، متنها پلاکس و جرمی اسم شخص را هیچ جا ننوشته بودند. پلاکس، ماژیک را به همراه چند کاغذ رنگی به دست کتی داد.
- اسمشو رو اینا بنویس بزن به اینور و اونور.

کتی، عاجزانه به پلاکس نگاه کرد. راهی به کله ی اش تلنگر زد. کاغذ هارا مربعی برید و روی هر کاغذ، یکی از حروف را نوشت.

- آفرین کتی، عالی شده. میدم که جرمی بزنه به دیوار.

کتی، با خوشحالی منتظر بود اسم شخص به دیوار زده شود.
- دیزی پس کی میاد؟
- الانا باید برسه. چراغارو خاموش کنین.

کیک را در بغل جرمی انداخت، کادو هارا در بغل کتی، و خودش در سعی بود حروف را به هم بچسباند.
- اومد.

در باز شد.
- دیزی، تولدت مبارک!

پلاکس و جرمی بالا و پایین میپریدند و دیزی بغلشان میکرد. کتی هم بهت زده به کادوی خود نگاه میکرد... او همان کوله ای را خریده بود که دیزی چند وقت پیش گفته بود کاش مال من بود!

-------------------------------------------------------
دیزی عزیزم! تولدت مبارک! دوستت داریم!



پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۸:۰۳:۰۲ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹
#9
اوه، اینجا هم که رنگ و وارنگ تره! اربابا! اومدم اینجا... بی زحمت اینو برام نقد میکنین؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۸:۴۰:۲۲ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۹
#10
سلام و علیکم

درخواست ورود دارم. بلا، پاهام از مرز خشک شدگی گذشتن! زیاد جا نمیگیرم. فقط یه صندلی واسه خودم میخوام، یه بالشم واسه قاقارو، عا یه پتوی گنده تا بگیریم دور خودمون.
میشه بیام تو؟

 

سلام کتی. بازم خوش اومدین.

صندلی زیاد داریم مشکلی نیست.
بالشت سدریکم مونده تو اتاقش، اونم بردارین، دیگه دردسرش پای خودتون.
پتو هم یکی داریم، مال نجینیه... زورتون رسید، ازش بگیرین.

مدت زیادی منتظر موندین و تلاش خوبی هم کردین تو این مدت.
بفرمایید تو.

تایید شد.



ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۰ ۰:۱۵:۰۷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.