شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
راهب چاق فکر میکنه که چاق بودنش باعث شده که اون کاردینال نشه، پس به این فکر افتاده که لاغر شه اما چون یه روحه نمیدونه چطوری لاغر شه. پس تصمیم میگیره که محل جام زرین خودش رو به نیکلاس یا هرکسی که بتونه راه حل لاغری اون رو پیدا کنه بگه...
○●○●○●○●○●
گربه همینطور که میو میو کنان از بالای پشت بوم خانهها میگذشت، از کنار راهب چاق رد شد. راهب متوجه گربه نشد که از پشت بوم بعدی به داخل خیابان پرید و...
تلق!
به نظر میرسید که گربه با ملاج به داخل سطلهای زباله پریده بود و کل زبالهها رو داخل خیابون پخش و پلا کرده بود. با شنیدن صدای فریاد دردناک پیرمردی سالخورده که از چین و چروکهای نویز صداش مشخص میشد که پشمکین موی نیز هست، به نظر میرسید که بالاخره دامبلدور از درون گربه به بیرون منتقل شده و رستگار شده و بر روح پاکش صلوات!
اما راهب چاق متوجه هیچکدوم از این اتفاقات نشده بود. هیچکس هم متوجه راهب نشده بود. چون راهب خیلی شفاف شده بود. وقتی راهب شفاف میشد هیچکس اون رو نمیدید. وقتی راهب شفاف میشد یعنی احساسات پاک روحیش جریحهدار شده بود. وقتی احساساتش جریحه دار میشد یعنی دیگه اون راهب خوش مشرب نبود. یعنی راهب ناراحت شده بود. - کخخ!
البته خندههای یهویی راهب طبیعی بود. این خنده، خنده عصبی بود. - کخخ!
شاید هم طبیعی نبود. البته از بوی سنگ کیمیای پخش شده در هوا هم میشد تشخیص داد که نیکلاسی زیر نیم نیکلاسه. احتمال این هم بود که راهب توسط نیکلاس بخوری شده بود و حالا داشت خندههای غیر طبیعی میکرد.
- حال میکنی؟ عجب متاعیه! - جون نداشتهم برات بگه که من که یه روحم. ولی واقعا عجب متاعیه... کخخ!
راهب نگاهی به شکمش انداخت و یاد خوش ایام دوران جوانی توی ذهنش مرور شد. اما چون روح بود و ذهن نداشت سریع به خودش تشر زد که زندگی میگن برای زندههاست و اونایی که بریدن حق انتخاب ندارن. ولی راهب کلا یه حسرت توی زندگیش داشت که حتی توی مردگی هم اون حسرت ولش نکرده بود. - هی نیک! به نظرت میشه وقتی که روحی لاغر بشی؟
حسرت راهب آرزوی کاردینال شدنش بود و با خودش فکر میکرد که شکمش بهش اجازه نداد که به آرزوش برسه. پس دوست داشت حتی بعد مرگش هم که شده از دست شکمش خلاص بشه.
- چطور؟ میخوای لاغر کنی؟ - آره. جون نداشتهم برات بگه که نمیتونم بیشتر از این چاق کنم که! وگرنه دوباره میترکم. کخخ!
راهب درحالیکه دودی رو که از دهن نیکلاس بیرون اومده بود تو میداد و به افق خیره شده بود، دستاش رو توی طناب کمربندش کرد. - ولی حاضرم جای تنها جام زرینم رو به کسی که بتونه کمکم کنه بگم.
رز زلر همانطور که ویبره می رفت; روزنامه های چاپ شده را داخل جیب، صندوق پست و حتی حلق ملت، می چپاند.
- هوی رز! حواست کجاست؟خیر سرمون واسه چاپ اونا پول دادیما! همینجوری داری رایگان بین ملت پخش می کنی. - عه ببخشید.
رز پس از اظهار ندامت و شرمندگی، مسیری را که آمده بود عقب عقب بازگشت و از حلق ملت، صندوق پست و جیب مردم، روزنامه هایش را بیرون کشید.
- روزنامه! روزنامه! روزنامه! خبر های جدید! فقط پنج گالیون.
او اصلا مبلغ خوبی به حساب نمی آمد.
مقدار زیادی آن طرف تر
دامبلدور درحالی که سعی می کرد پایش را از مغز گربه بیرون بکشد نگاهی به اطرافش انداخت. گربه که حالا از روی پشت بام خانه ها اینور آن ور می پرید; با میویی غمگین به اطلاع دامبلدور رساند یکی از کوچه ها را اشتباه پیچیده و حالا بسیار از محفل دور شده اند.
- باباجان زودتر اطلاع میدادی خب. الان ده کیلومتر از کوچه ای که گفتی دور شدیم. - میو. - باشه فرزندم بغض نکن حالا. یادت باشه حتی تو تاریک ترین نقطه زندگی هم روشنایی وجود داره فقط کافیه چراغو روشن کنی.
گربه منظور دامبلدور را متوجه نشد. نه بخاطر اینکه کلا جمله ای مربوط به وسایل انسانی و کمی بی ربط به وضعیت حالشان گفته بود. نه! برای این متوجه نشد چون کم کم داشت به حالت اولیه خود باز می گشت.
- فرزندم چی خوردی؟ چرا جا داره تنگ تر و تنگ تر میشه؟
دامبلدور دست چپش را از معده گربه بیرون کشید و نگاهی تاسف بار به دستش که از آرنج به بعد دیگر وجود نداشت، انداخت.
_ بابا جان لاقل برو پستخونه که یکی دو کوچه اون ور تره. بذار حداقل من به فرزندانم وضعیتمو اطلاع بدم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
- مگه کل هدفمون از اینکارا در آوردن پروف ازتو شکم گربه نیست؟
گابریل، شکلکی برای پیکت درآورد و راه حل ریزی که پایین صفحه ی طرز تهیه معجون خبیث کننده نوشته بود را، به او نشان داد. - چوق بی مصرف! هدف ما رهایی پروف از سیاهی و خباثته.
پس از آن، با انگشت اشاره اش، چند بار روی طرز انجام راه حل ضربه زد و آن را روی هوا، به صورت سه بعدی شناور ساخت. - اینجا گفته اول باید موردی رو که میخواین درمان بشه رو جلوتون بشونین و یه سی...
دخترک، به چشمانش شک کرد و روی راه حل زوم کرد. - سیلی بزنیم؟ بعدشم...
چشمانش گرد شد و چند بار راه حل را پاک کرد و دوباره ظاهر کرد تا درست شود. مثل اینکه مشکلی نداشت. - گفته باید اول یه سیلی نثار فرد مذکور بکنیم و با چوب دنبالش راه...
پیکت، با بی حوصلگی، کتاب را ورق زد. - صفحرو اشتباه آوردی خانم نابغه. اون راه حل رفع پررویی بود.
گابریل، نفس راحتی کشید و راه حل درست را جایگزین قبلی کرد. - راه حل میگه فرد مذکور باید داخل تشتی از دمنوش برگ زیتون حموم کنه و یه کفتر سفیدم برای یه شب، تو بغلش بگیره. - این راه حل منطقی تره.
هر دو، با خشنودی سرشان را تکان دادند. سپس، روی مبل کز کردند تا راهی برای گیر آوردن دامبلدور پیدا کنند.
- - گب، میگما. - چیه؟ - میدونی که پروف خیلی روی محفل حساسه. پس چطوره یه خبر جعلی به روزنامه بدیم تا چاپ کنن. با عنوان « محفل در حال نابودیست! پس دامبلدور کجا رفته؟» قسم میخورم که برمیگرده.
لبخند پت و پهنی روی لب های گابریل ظاهر شد. - و وقتیم اومد، یه تله میذاریم تا گیرش بندازیم.
خلاصه: گربه ای بر اثر معجون، بزرگ و گنده شده و دامبلدور رو قورت داده. دامبلدور وقتی متوجه شد میتونه گربه رو کنترل کنه، تصمیم گرفته کارهایی که وقتی دامبلدور بوده و نمیتونسته انجام بده، انجام بده. بعد از چندتا خرابکاری که به بار آوردن، گربه شروع کرد به گریه کردن. دامبلدور فکر میکنه اگه به محفل برگردن، گربه آروم میشه. اون متوجه نیست که گربه در حال کوچیک شدنه.
همون لحظه - خونه گریمولد
- حمله گربه غول پیکر به کوچه دیاگون!... دامبلدور ناپدید شده... برای امنیت خودتون، کوچه رو سریعا ترک کنید و به خونه هاتون برگردین!...
گابریل روزنامه رو کنار گذاشت و رو به پیکت کرد. - راست میگفتی... واقعا انگار گربه پروف رو خورده! واقعا تو اون لحظه اونجا بودی؟! - آره دیگه! درست لحظه ای که پروف میخواست خورده شه، از توی ریشش پریدم بیرون! - چرا کمکش نکردی؟ پروف کم بهت جای خواب و غذای مناسب داده؟ - من که فقط یه بوتراکل کوچولوی بی خطرم. نمیتونم به کسی آسیب برسونم که. تازه نجات هم نمیتونم بدم. ببین منو.
گابریل زیر لب تا تونست به پیکت بد و بیراه گفت، که گاه و بیگاه میخواد چشم ملتو در بیاره، ولی موقع نیاز هیچ کاری از دستش بر نمیاد. برای این که کمی آروم بشه، خودش رو پشت کپه کتابش پنهان کرد. - هوم... کجا گذاشته بودمش؟ آها، اینجاست!
گابریل کتابی رو که عکس برجسته معجون روش خود نمایی میکرد رو برداشت و ورق زد تا به صفحه مورد نظرش رسید. - هوم... اینطور که معلومه، گربه معجونی رو خورده به اسم "خبیث کننده". این معجون هیکل مصرف کننده رو چند برابر میکنه و قدرت تفکرش رو کاهش میده. در مواردی هم دیده شده که فرد مصرف کننده، مرتکب جرم و جنایت شده. طبق محاسبات من، گربه پروف رو خورده و معجون روی پروف اثر گذاشته! ولی چون تاثیر غیر مستقیم بوده، پروف داره جنایات رو مرتکب میشه و گربه فقط بزرگ شده. به همین سادگی!
دهن پیکت از تعجب باز موند.
- هووووم... و ظاهرا یه راه حل هم داره. اما باید اول پروف رو گیر بیاریم. کسی نقشه ای داره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/5/8 18:00:31 ویرایش شده توسط پیکت در 1401/5/8 18:39:19 ویرایش شده توسط پیکت در 1401/5/8 18:42:18
دامبلدور سعی میکرد گربه رو به سمت باجه ی بلیط فروشی هدایت کنه اما گربه برای اولین بار سرپیچی میکرد از دستور دامبلدور و در اطراف شهربازی قدم زنان راه میرفت.
-باباجان از اونطر...نه نه از این طرف برو باجه اونوره! -میوااا -اه بس کن باباجان اونا که نمی خورنت اونا فقط بهت دوتا بلیط خوشگل و گوگولی میدن همین! -میو...میووووووو -اوه باشه باباجان،باشه باشه داری خیسه ابم میکنی ها! -میوووووووو -باشه فهمیدم عزیز بابا دلت نمی خواد با ادمای مشنگ دربیوفتی؛ببین جادو با گربه های بیچاره چیکار کرده!
دامبلدور و گربه در کوچه پس کوچه های لندن قدم میزدن تا بلکه جایی برای اسایش داشته باشند که ناگهان دامبلدور به یه نتیجه رسید!
-باباجان فهمیدم! فهمیدم کجا برویم که هم جادویی باشد هم راحت و گرم و نرم! -مییییییو؟ -بله کاملا مطمئنم! -میو...میو میو! -میدونم باباجان همینو مستقیم برو!
دامبلدور فکرمیکرد اگه به قرارگاه محفل بره، میتونه گربه رو خوشحال کنه...
آه گربه توجه پرفسور دامبلدور را به خودش جلب کرد. - چی شده بابا جان؟ حوصله سر رفته؟ :Wizard: - میوواو! - یعنی چی که خیلی زیاد!؟ -مییییووو!
اشک های گربه دوباره سرازیر شدند و این باعث شد دل پرفسور دامبلدور بدجور برای گربه بسوزد. - باشه گریه نکن باباجان! من کاملا بهت حق می دم! حوصله منم سر رفته... به نظرم باید یه کاری کنیم. - میو؟ - می پرسی چه کاری؟ خب تو فقط به این آدرسی که می گم برو تا بفهمی!
گربه دوباره به راه افتاد و دامبلدور نیز مشغول خواندن کتاب شد.
شهربازی بزرگ لندن.
- خب دیگه باباجان می تونی بایستی رسیدیم!
گربه با تعجب تمام اطراف را می نگریست. از پرفسور دامبلدور بعید بود که به چنین جاهایی بیاید.
- چرا تعجب کردی باباجان؟ خب مگه من کودک درون ندارم؟! منم دلم می خواد تفریح کنم دیگه. - میو... - آخه نداره دیگه فرزندم؛ الان هم حوصله تو سر رفته هم حوصله من، بیا بریم بلیط بخریم و سوار ترن هوایی بشیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
خلاصه: گربه ماتیلدا بر اثر معجونی، بزرگ و گنده شده و دامبلدور رو قورت داده و دامبلدور وقتی متوجه شد میتونه گربه رو کنترل کنه، تصمیم گرفته کارهایی که وقتی دامبلدور بوده و نمیتونسته انجام بده، انجام بده. گربه و دامبلدور، بعد از چندتا خرابکاری که به بار آوردن، یه دل سیر غذا خوردن و این بار، به سمت کتابفروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردن. گربه داره کوچیک میشه ولی هنوز اونقد بزرگ هست که دامبلدور توش جا بگیره. ماتیلدا و بقیه محفلیا نگران دامبلدورن.
* * *
گربه با لگد در کتابفروشی رو باز کرد و برای افزایش هیجان، زوزه ای سر داد. دامبلدور متوجه شد نه صدای جیغی شنیده، و نه کسی از اونجا فرار کرده.
- دهنتو باز کن فرزند، یه چیزی اشتباهه.
وقتی دید گربه امتناع میکنه، خودش دست به کار شد. متوجه شد جاش تنگ تر شده. - فرزند؟ انگار خیلی غذا خوردی. باید از این به بعد رژیم بگیری. چربیات جای منو تنگ کرده.
به بدنش کش و قوسی داد و بالا رفت و دهن گربه رو باز کرد. - فرزند؟ اینجا که خالیه. چی شده فرزند؟
اینو وقتی اضافه کرد که قطرات آب روی سرش ریختن و وقتی بالای سرشو نگاه کرد، اشکای گربه رو دید که سرازیر میشن. کلاهشو در آورد که روی زمین بچلونه، که چشمش به روزنامه روی زمین افتاد.
نقل قول:
حمله گربه غول پیکر به کوچه دیاگون!
در همین حین که کلاهشو میچلوند، با چشمش متن خبر رو دنبال کرد تا به این قسمت سخنرانی ماموران امنیت کوچه رسید: نقل قول:
برای امنیت خودتون، کوچه رو سریعا ترک کنید و به خونه هاتون برگردین!
کلاهشو دوباره روی سرش گذاشت. - خب فرزند، مسیرمون عوض شد. نگران نباش فرزند، یادت میدم با دهن باز بغض کنی!
قبل از اینکه از کتابفروشی خارج بشن، گربه نصف کتابهای کتابفروشی رو درسته قورت داد. حوصله دامبلدور توی این مسیر سخت، نباید سر می رفت!
دامبلدور کمی فکر کرد و گفت: _بابا جان، می توانم باز هم بیایم داخل؟ _میوو! _ممنون گربه ی خوب!
گربه ی ماتیلدا دیگر خیلی مطیع شده بود. دامبلدور بار دیگر به داخل شکم گربه رفت تا گربه وارد پاتیل درزدار شود. گربه داشت کوچک می شد اما هنوز هم خیلی کوچک نبود. به محض اینکه گربه وارد پاتیل درزدار شد، تعدادی از مشتریان شروع به داد و بیداد کردند و از پاتیل درزدار خارج شدند. گربه به داخل سردخانه هجوم برد و شروع کرد به خوردن ماهی ها...
گربه شروع کرد به خوردن ساندویچ های ژامبونی که در سردخانه بودند. دامبلدور که داشت یکی از ساندویچها را با لذت گاز می زد، گفت: _افرین بابا جان! گربه خودم هستی! _میییوو!
گربه داشت از لوس بازی لذت می برد. دامبلدور خیلی با او مهربانانه رفتار می کرد. دیگر هر دو سیر شده بودند؛ پس دوباره به داخل ماشین رفتند و این بار برای خرابکاری به طرف کتاب فروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردند...
_ماتیلدا، به نظرت گربه ات چند تکه از پروف گذاشته؟ _چه میدانم؟ بچه ها من خیلی نگران پروف هستم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/22 20:54:24 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/22 21:15:23 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/22 21:18:29
خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه
-میووووو دامبلدور که هم ناراضی بود و هم راضی صورتش رو روبه گربه کرد. -نه بابا جان من با تو حرفی ندارم -می یوووووووووو -خب با اون کیک ماهی هایی که رو من خوردی بهترش نبود؟ گربه که به حالت خودش در اومده بود پرید بغل دامبلدور. -میووومیوووو دامبلدور در حالی که روی صندلی جلو آینه داشت از ریش هاش زنجی های کیک رو بر میداشت. -باشه بابا جان بخشیدم ولی دفعه بعد ساندویچ کوسه دریایی با سس میگو یا شکلات میگو بخور که هم تو فیض ببری هم من گربه سرشو به نشناه تایید تکون میده -دفعه بعدم نشونه بده تا خودم بپرم باشه باباجان؟ -میووو یکدفع ماتیلدا با مامورین وارد میشن گربه یک غرش شبیه صدای شیر کرد همه با تعجب بهش نگاه کردن همزمان با غرش شیر دامبلدور رو قورت داد و شروع کرد به دویدن سمت پنجره ماتیلدا با عصبانیت. -گربه بی ادب پروف رو پس بده سریع اما گربه که لبه پجره برج دامبلدور وایساده بود ابروهاش رو بالا پایین کرد و گفت:می یووووو و پرید پایین و از بغل هایش بال در میاره دامبلدور در شکم گربه خودشو جمع کرد بود. -باباجان چکار کردی؟ چه سرد شد اینجا -میوووووووووووووووووووووووووووووووو رفت به شهر لندن وتمام عابران پیاده شهر لندن داشتن میدیدند داشت دنیای جادوگری به فنا میرفت گربه تو کوچه نگه داشت کنارش یک ساندویچی بود دامبلدور خودشو شبیه انسان های عادی کرد و اومد بیرون. -گربه بی ادب کم مونده بود که دنیای جادوگری رو لو بدی. گربه سرشو گرفت پایین. -میوو میوو م م م م میوووو -اوه گربه مهربون تا گفتم ساندویچ منو آوردی اینجا گربه رو بغل کرد و نوازش کرد و باهم به پاتیل درز دار رفتن و اونجا ساندویچ خوردن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤
اما دامبلدور گربه را نوازش کرد و گربه که حالا دیگر لوس بازی خودش را در اورده بود، دامبلدور را دوباره قورت داد و سوار ماشین شد و با سرعت شروع به رانندگی کرد...
_ارام تر بابا جان! _مییییو! _این بار می خواهی چه کار بکنی؟ _میو میو! _اها! حالا می خواهی شیرینی فروشی ها را تصاحب بکنی؟ پس روبروی قنادی فیتزنیو پارک بکن بابا جان!
گربه ترمز کرد و ماشین با صدای وحشناکی با ماشین جلو تصادف کرد. گربه -دامبلدور پیاده شد و به سرعت وارد قنادی فیتزنیو شد. آنجا بهترین قنادی جادوگران و ساحره های لندن بود. بوی کیک های کیوی پخته شده با تکه های کدو حلوایی هر کسی را از پا در می اورد. اقای فیتزنیو که جادوگر کوتاه قدی بود، ناگهان با دیدن گربه رنگ از صورتش پرید و از هوش رفت...
_میییو! _کیک ماهی میخواهی بابا جان؟ برای من هم یک پنجول ابنبات لیمویی بردار که خیلی دوست دارم!
گربه-دامبلدور فعلا دست بردار نبود و کیک چندش اوری با طعم ماهی و عنکبوت می خورد. سپس 10 تا ابنبات لیمویی را با پوست ابنبات بلعید تا در شکمش توسط دامبلدور خورده شوند! دامبلدور که داشت حالش از بوی ماهی ها و عنکبوت ها به هم می خورد، گفت: _بابا جان کمتر بخور! _میو! _افرین باباجان!
دامبلدور در حالی که ابنبات های لیمویی را با رضایت می خورد، به این فکر می کرد که گربه ی ماتیلدا یک بار هم به حرف او گوش داده است. فکر های دیگری به سرش زده بودند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 13:28:29 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 14:34:29 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 15:38:53 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 15:40:24 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 15:42:39 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 20:58:30 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 21:03:40 ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 21:03:43
خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه