راهب چاق فکر میکنه که چاق بودنش باعث شده که اون کاردینال نشه، پس به این فکر افتاده که لاغر شه اما چون یه روحه نمیدونه چطوری لاغر شه. پس تصمیم میگیره که محل جام زرین خودش رو به نیکلاس یا هرکسی که بتونه راه حل لاغری اون رو پیدا کنه بگه...
○●○●○●○●○●
گربه همینطور که میو میو کنان از بالای پشت بوم خانهها میگذشت، از کنار راهب چاق رد شد. راهب متوجه گربه نشد که از پشت بوم بعدی به داخل خیابان پرید و...
تلق!
به نظر میرسید که گربه با ملاج به داخل سطلهای زباله پریده بود و کل زبالهها رو داخل خیابون پخش و پلا کرده بود. با شنیدن صدای فریاد دردناک پیرمردی سالخورده که از چین و چروکهای نویز صداش مشخص میشد که پشمکین موی نیز هست، به نظر میرسید که بالاخره دامبلدور از درون گربه به بیرون منتقل شده و رستگار شده و بر روح پاکش صلوات!
اما راهب چاق متوجه هیچکدوم از این اتفاقات نشده بود. هیچکس هم متوجه راهب نشده بود. چون راهب خیلی شفاف شده بود. وقتی راهب شفاف میشد هیچکس اون رو نمیدید. وقتی راهب شفاف میشد یعنی احساسات پاک روحیش جریحهدار شده بود. وقتی احساساتش جریحه دار میشد یعنی دیگه اون راهب خوش مشرب نبود. یعنی راهب ناراحت شده بود.
- کخخ!

البته خندههای یهویی راهب طبیعی بود. این خنده، خنده عصبی بود.
- کخخ!

شاید هم طبیعی نبود. البته از بوی سنگ کیمیای پخش شده در هوا هم میشد تشخیص داد که نیکلاسی زیر نیم نیکلاسه. احتمال این هم بود که راهب توسط نیکلاس بخوری شده بود و حالا داشت خندههای غیر طبیعی میکرد.
- حال میکنی؟ عجب متاعیه!

- جون نداشتهم برات بگه که من که یه روحم. ولی واقعا عجب متاعیه... کخخ!

راهب نگاهی به شکمش انداخت و یاد خوش ایام دوران جوانی توی ذهنش مرور شد. اما چون روح بود و ذهن نداشت سریع به خودش تشر زد که زندگی میگن برای زندههاست و اونایی که بریدن حق انتخاب ندارن. ولی راهب کلا یه حسرت توی زندگیش داشت که حتی توی مردگی هم اون حسرت ولش نکرده بود.
- هی نیک! به نظرت میشه وقتی که روحی لاغر بشی؟

حسرت راهب آرزوی کاردینال شدنش بود و با خودش فکر میکرد که شکمش بهش اجازه نداد که به آرزوش برسه. پس دوست داشت حتی بعد مرگش هم که شده از دست شکمش خلاص بشه.
- چطور؟ میخوای لاغر کنی؟
- آره. جون نداشتهم برات بگه که نمیتونم بیشتر از این چاق کنم که! وگرنه دوباره میترکم. کخخ!

راهب درحالیکه دودی رو که از دهن نیکلاس بیرون
اومده بود تو میداد و به افق خیره شده بود، دستاش رو توی طناب کمربندش کرد.
- ولی حاضرم جای تنها جام زرینم رو به کسی که بتونه کمکم کنه بگم.

چروک صورت نیکلاس باز شد و چشماش برق زدن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


خبرهای جدید! محفل درحال نابودیه پس پروفسور دامبلدور کجا رفته؟
خیر سرمون واسه چاپ اونا پول دادیما! همینجوری داری رایگان بین ملت پخش می کنی.
الان ده کیلومتر از کوچه ای که گفتی دور شدیم.




آها، اینجاست!





چی شده فرزند؟


!lost
