خلاصه:
مدیر مدرسه تعدادی از جادوآموزان رو برای ماموریتی به گذشته فرستاده، اما بعد از اتمام ماموریت جادوآموزان نمیدونن که چطور باید به زمان خودشون برگردن! برای همین تصمیم میگیرن پیش روونا ریونکلاو برن و از اون بپرسن. بعدِ یکسری اتفاقات، جادوآموزان باید کلاه رو نفری یک بار دور سرِ هلگا، سالازار و روونا بچرخونن.
اما به محض اینکه با سه بنیانگذار برخورد میکنن، سالازار کلاه رو از دست گابریلا میقاپه و نهایت تلاشش رو میکنه تا شمشیر رو از کلاه دربیاره تا گریفیندور رو بکشه.
حالا هلگا هافلپاف وسط ماجرا میپره و جادوآموزان رو بابت قیافه، لحن و صحبت عجیبشون و مهمتر از همه، نیت سفرشون به گذشته سوالپیچ میکنه. آیا جادوآموزان پاسخی میدن یا نه؟!
- اینها که چنین نخواهند گفت، هافلعنکبوته!
خب... راستش را بخواهید، بنیانگذاران مدرسه هاگوارتز، معمولاً سعی میکردند از سلاحهای سخنگو دوری کنند. چرا که از نظرشان خیلی بیادب هستند وحواسپرتکن هم هستند انگار؛ یکبار سالازار اسلیدرین در رستوران جهنمفود با یک ساحره خوشبرورو آشنا شده بود، اما شمشیر سخنگویش به هیچ وجه ساکت نمیشد.
سالازار هم که بسیار ناگهانی یاد ابهت و جلال و جبروت خود افتاده بود، با خود چنین اندیشید که: «اصلاً ما را به این ساحرههای سبک چهکار؟! همان بهتر که برویم در جهنمکافه، موکا با خامهاضافیمان را نوش جان فرماییم.»
ای بابا! از موضوع پرت شدم.
مسلماً پرسشی که سزاوار سوال اولِ پست خواهد بود، چیزی جز «که بود که با ما سخن گفت؟» نیست. حال ممکن است کنجکاویتان برانگیخته شود که چه کسی این سوال را پرسید؟ و جوابش، باهوشترین ساحره تاریخ جادوگریست:
- تو با ما حرف زدی؟ تو؟!
- آری، چنین کردم. به سالازار یهکم اسلیتر بگویید که کشتنِ گودریک، مرا هدف نیست.
حتماً برای خوانندگان این پرسش پیش آمده که دیالوگهای بولد شده، متعلق به چه کسی هستند؟ که با توجه به اتفاقات اخیر، با اندک هوشی هم میتوان فهمید که او کسی نیست جز... شمشیرِ گودریکترین گریفیندور اعصار!
صدای جناب شمشیر، مردانه و سخت و پرطنین بود؛ مثل بازیگرهای ضعیفی که در تئاترهای شکسپیر بازی میکنند.
سالازار سعی کرد از درِ ریونکلا _ که همان عقل و منطق و هوش به حساب میآمد _ با شمشیر سخن بگوید:
- اما تو که فقط یک شمشیر هستی، ای شمشیر! هدف دیگری جز کشتن نداری.
- قطعاً چنین نبوده و نیست که الان دارم اینقدر چانه میزنم دیگر. باور بفرمایید که قصد نویسنده با شما یکی نیست جناب.
از سمت راست راهروی نمور و تاریکی که محل بحث سالازار و شمشیر بود، صدای روونا به گوش رسید:
- سالازار! من نمیدونم چرا داری با یه شمشیر حرف میزنی، ولی...
باز هم از همان سمت راست، صدای دَنگِ بلندی طنینانداز شد. مثل این بود که یک کابل فشار قوی پاره شود و به یک سقف آهنین برخورد کند. سه بنیانگذار حاضر در صحنه (به جز گودریک) شیرجه زدند سمت زمین؛ چند ثانیه گذشت و سالازار یادش افتاد که شیرجه زدن مناسب شخصیت شخیصش نیست. پس ویدئو را برگرداند و این بار مثل یک مار، خزید سمت زمین. صدای انفجار از هرجا که دلتان بخواهد به گوش میرسید و روی سر همهی حاضرین گرد و غبار جمع شده بود.
- اُف بر تو ای نویسنده! قلمت چه بسیار قدرتمند بود. گند زدی با این روایتت!
- ای وای! من چیکار کردم؟
- گمان کنم خیط نمودی.
هرهرهر! راستی، شتاب کن! افسار سوژه را به دست بگیر.
راوی داستان تا خواست سرش را برگرداند و ببیند که افسار سوژه دارد به کجاها که نمیرود، سالازار اسلیدرین از پشت نزدیکش شد و پرتش کرد داخل همان گنجه ناپدیدکنندهای که قرار بود هزار سال بعد، توسط پسرِ پسرِ نوهِ نتیجه یکی از اقوام اسلیاینا، یکسال عمرش را در آن بگذراند و حسابی هم رنگ از رخش بپرد!
- این هم از این! راوی بعدی چه کسی خواهد بود تا آن را هم ادب کنیم؟!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج














شاید شما توهم زدین.
من زرنگ تر از این حرفام!




