* * *
روز بعد، دیوارهای خیابانهای تا شعاعِ صد متری وزارتخانه با اطلاعیههایی پر شده بودند.
زیر اطلاعیهها نوشته شده بود:
«بشتابید بشتابید! دشمن در کمین است!
کشور هماکنون نیازمند یاری سبز تمامی جادوگران و ساحرگان جوان برای رویارویی با شیاطین نوین است. به وزارتخانه بپیوندید تا خطرِ دوست دیرینه و دشمن غاصب امروز، آزکابان، را از جامعۀ جادوگری پاک کنیم.
محل معرفی خود: دفتر وزیر»
* * *
چندساعتی از پخش اطلاعیه میگذشت. جوانان مسئولیتپذیر جامعۀ جادوگری، فوج فوج به سوی دفتر وزیر میآمدند، قسم وفاداری میخوردند و میرفتند. شاید بگویید به چه چیز قسم وفاداری میخوردند؟ حقیقتاً خودشان هم نمیدانستند. اما قرار بود امروز، وزیر موضعش را برای همه روشن کند.
ساعت به پنج عصر رسید؛ ساعت موعود. الکساندرا پلههای رستگاری را به سوی بالای پل عابرپیاده طی کرد تا از بالا بتواند با تمامی سربازانش صحبت کند.
- عزیزان! جانبرکفان! سربازان! لالههای خونین لندن! من امروز اینجا آمدهام تا پرده از خیانت آشکار آزکابان بردارم! تا شما را با دشمنی که در آستین پروراندیم آشنا کنم!

بشکهای آب نوشید و ادامه داد.
- امروزه نیاز جامعۀ ما چیست؟ کار؟ ازدواج؟ شادی و رفاه؟ همۀ اینها به دَرَ... یعنی... آها! همۀ اینها به درد جامعه میخورند، اما مهمترین نیاز هر جامعه خوراکی است! خوراکی نباشد زندگی نیست! خوراکی زندگی است!

سپس احساساتش را فروخورد و با اقتدار بیشتری ادامه داد.
- اما آزکابان! این شیادانِ مجرمپرور، دارند آذوقه جمع میکنند! دارند غذاها را احتکار میکنند تا روزی ما را به قحطی انداخته و با آنها بر ما حکومت کنند!
من، به عنوان وزیر سحر و جادو و مسئول این ارتش، در همین لحظه اعلام میکنم که قرار است شما جوانان خبرۀ جامعه را برای رویارویی با شیطان بزرگ، انبار آشپزخانۀ آزکابان، آماده کنم تا با حملهای به سمت این بیمروتها یکبار برای همیشه خطر را از بیخ گوش خود رد کنیم! 
سخنرانی به پایان رسید.
همه کنجکاو بودند که تربیت سربازانی برای حمله به یک انبار خوراکی، چگونه خواهد بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





.











آره، من یوآنم. ریموس، نمیخواد بپرسی دُمم چش شده. لامصبا رام نمیدادن... از توی فاضلاب و سوراخ دستشویی اومدم تو! پرستاریو که لباساش تنمه مسموم کردم، درجه یک! ولی نامردا! بهم شک کردن! دُممو نتونستم قایم کنم. لامصب اصلاً جا نمیشد. واسه همین... مجبور شدم... چیدمش! 


راهتون رو گم کردین؟
آمپول داره میاد...!
