کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
222
نفر همین الان آنلایناند
147 نفر در «انجمن»
0 عضو
222 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 147
-
آرشیو گالری 69
-
اتاق خبر 3
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
آشپزخانه زندان
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

حالا مدتها از آن روز گذشته. چند دولت آمدند و رفتند، چندتا هم آمدند و ماندند! وزرا عوض شدند. دیگر ایوانوایی نبود که به اتاق آینهها برود و با انعکاسهای خودش مشورت کند. زندانبان آزکابان هم رفته بود باقی عمرش را کنار تسترالها بگذارند.
خیلی چیزها تغییر کرده بود، اما هنوز احتمال سرپیچی آزکابان و شورش علیه وزارت، دغدغه روز و شب وزرا و معاونین و مشاورین (و بعضاً مخالفین!) بود.
دولت فعلی هم تفاوتی با بقیه نداشت.
- کارها خیلی عقب افتاده. اصلا نمیدونم این وزرای قبلی داشتن چیکار میکردن!
هنوز مشکل آزکابان رو برطرف نکردن...
- غصه نخور دملزا جون، خودت میدونی که همهچیز تحت کنترل وزارته!
کرنلیوست اومده همینچیزا رو درست کنه.
خودم شخصاً سربازا رو برای حمله به آزکابان آموزش میدم.
تربیت سربازان برای حمله به یک انبار خوراکی، آن هم زیر نظر وزیری که انگار تازه از جنگ با شیرینیفروشی برگشته، از همان روز اول نشان داد که قرار نیست شبیه هیچ دوره آموزشی دیگری باشد.
کرنلیوس فاج شخصاً مسئولیت «آموزشهایتغذیهای رزمی» را به عهده گرفت. اولین جلسه تمرین در حیاط خلوت وزارتخانه برگزار شد؛ حیاطی که تا دیروز انبار ضایعات جاروهای شکسته بود و حالا با گونیهای آرد و بشکههای خالی مربا تزیین شده بود تا حال و هوای جبهه بگیرد.
وزیر با لباس نظامیای که مشخصاً یک دست لباس خواب راهراه بود و رویش چندتا لوگو و آرم نظامی با چسب نواری چسبانده بود، بالای یک چهارپایه رفت و فریاد زد:
- سربازان فهیم وزارت! شما باید در نبرد با آزکابان، همواره یک اصل اساسی رو به خاطر بسپارید. حالا میپرسید اون اصل چیه؟ به عنوان وزیر باید بگم که هیچوقت نباید با شکم خالی به دشمن حمله کنین!
چون ممکنه وسط جنگ، معدهتون غارغار کنه و لو برید.
پس بیایید اول صحبونه رو جدی بگیریم.
خیلی چیزها تغییر کرده بود، اما هنوز احتمال سرپیچی آزکابان و شورش علیه وزارت، دغدغه روز و شب وزرا و معاونین و مشاورین (و بعضاً مخالفین!) بود.
دولت فعلی هم تفاوتی با بقیه نداشت.
- کارها خیلی عقب افتاده. اصلا نمیدونم این وزرای قبلی داشتن چیکار میکردن!
هنوز مشکل آزکابان رو برطرف نکردن...
- غصه نخور دملزا جون، خودت میدونی که همهچیز تحت کنترل وزارته!
کرنلیوست اومده همینچیزا رو درست کنه.
خودم شخصاً سربازا رو برای حمله به آزکابان آموزش میدم.
***
تربیت سربازان برای حمله به یک انبار خوراکی، آن هم زیر نظر وزیری که انگار تازه از جنگ با شیرینیفروشی برگشته، از همان روز اول نشان داد که قرار نیست شبیه هیچ دوره آموزشی دیگری باشد.
کرنلیوس فاج شخصاً مسئولیت «آموزشهای
وزیر با لباس نظامیای که مشخصاً یک دست لباس خواب راهراه بود و رویش چندتا لوگو و آرم نظامی با چسب نواری چسبانده بود، بالای یک چهارپایه رفت و فریاد زد:
- سربازان فهیم وزارت! شما باید در نبرد با آزکابان، همواره یک اصل اساسی رو به خاطر بسپارید. حالا میپرسید اون اصل چیه؟ به عنوان وزیر باید بگم که هیچوقت نباید با شکم خالی به دشمن حمله کنین!
چون ممکنه وسط جنگ، معدهتون غارغار کنه و لو برید.
پس بیایید اول صحبونه رو جدی بگیریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

ایوا که دید اتکا به این شیوه نمیتواند تشویشش را از بین ببرد، به انباری وزارت رفت. لباسهایش را عوض کرد و پلاکی با عنوان «تدارکات و چاپ وزارتخانه» روی سینهاش چسباند و مشغول کشیدن شد.
روز بعد، دیوارهای خیابانهای تا شعاعِ صد متری وزارتخانه با اطلاعیههایی پر شده بودند.
زیر اطلاعیهها نوشته شده بود:
«بشتابید بشتابید! دشمن در کمین است!
کشور هماکنون نیازمند یاری سبز تمامی جادوگران و ساحرگان جوان برای رویارویی با شیاطین نوین است. به وزارتخانه بپیوندید تا خطرِ دوست دیرینه و دشمن غاصب امروز، آزکابان، را از جامعۀ جادوگری پاک کنیم.
محل معرفی خود: دفتر وزیر»
چندساعتی از پخش اطلاعیه میگذشت. جوانان مسئولیتپذیر جامعۀ جادوگری، فوج فوج به سوی دفتر وزیر میآمدند، قسم وفاداری میخوردند و میرفتند. شاید بگویید به چه چیز قسم وفاداری میخوردند؟ حقیقتاً خودشان هم نمیدانستند. اما قرار بود امروز، وزیر موضعش را برای همه روشن کند.
ساعت به پنج عصر رسید؛ ساعت موعود. الکساندرا پلههای رستگاری را به سوی بالای پل عابرپیاده طی کرد تا از بالا بتواند با تمامی سربازانش صحبت کند.
- عزیزان! جانبرکفان! سربازان! لالههای خونین لندن! من امروز اینجا آمدهام تا پرده از خیانت آشکار آزکابان بردارم! تا شما را با دشمنی که در آستین پروراندیم آشنا کنم!
بشکهای آب نوشید و ادامه داد.
- امروزه نیاز جامعۀ ما چیست؟ کار؟ ازدواج؟ شادی و رفاه؟ همۀ اینها به دَرَ... یعنی... آها! همۀ اینها به درد جامعه میخورند، اما مهمترین نیاز هر جامعه خوراکی است! خوراکی نباشد زندگی نیست! خوراکی زندگی است!
سپس احساساتش را فروخورد و با اقتدار بیشتری ادامه داد.
- اما آزکابان! این شیادانِ مجرمپرور، دارند آذوقه جمع میکنند! دارند غذاها را احتکار میکنند تا روزی ما را به قحطی انداخته و با آنها بر ما حکومت کنند!
من، به عنوان وزیر سحر و جادو و مسئول این ارتش، در همین لحظه اعلام میکنم که قرار است شما جوانان خبرۀ جامعه را برای رویارویی با شیطان بزرگ، انبار آشپزخانۀ آزکابان، آماده کنم تا با حملهای به سمت این بیمروتها یکبار برای همیشه خطر را از بیخ گوش خود رد کنیم! 
سخنرانی به پایان رسید.
همه کنجکاو بودند که تربیت سربازانی برای حمله به یک انبار خوراکی، چگونه خواهد بود.
* * *
روز بعد، دیوارهای خیابانهای تا شعاعِ صد متری وزارتخانه با اطلاعیههایی پر شده بودند.
زیر اطلاعیهها نوشته شده بود:
«بشتابید بشتابید! دشمن در کمین است!
کشور هماکنون نیازمند یاری سبز تمامی جادوگران و ساحرگان جوان برای رویارویی با شیاطین نوین است. به وزارتخانه بپیوندید تا خطرِ دوست دیرینه و دشمن غاصب امروز، آزکابان، را از جامعۀ جادوگری پاک کنیم.
محل معرفی خود: دفتر وزیر»
* * *
چندساعتی از پخش اطلاعیه میگذشت. جوانان مسئولیتپذیر جامعۀ جادوگری، فوج فوج به سوی دفتر وزیر میآمدند، قسم وفاداری میخوردند و میرفتند. شاید بگویید به چه چیز قسم وفاداری میخوردند؟ حقیقتاً خودشان هم نمیدانستند. اما قرار بود امروز، وزیر موضعش را برای همه روشن کند.
ساعت به پنج عصر رسید؛ ساعت موعود. الکساندرا پلههای رستگاری را به سوی بالای پل عابرپیاده طی کرد تا از بالا بتواند با تمامی سربازانش صحبت کند.
- عزیزان! جانبرکفان! سربازان! لالههای خونین لندن! من امروز اینجا آمدهام تا پرده از خیانت آشکار آزکابان بردارم! تا شما را با دشمنی که در آستین پروراندیم آشنا کنم!

بشکهای آب نوشید و ادامه داد.
- امروزه نیاز جامعۀ ما چیست؟ کار؟ ازدواج؟ شادی و رفاه؟ همۀ اینها به دَرَ... یعنی... آها! همۀ اینها به درد جامعه میخورند، اما مهمترین نیاز هر جامعه خوراکی است! خوراکی نباشد زندگی نیست! خوراکی زندگی است!

سپس احساساتش را فروخورد و با اقتدار بیشتری ادامه داد.
- اما آزکابان! این شیادانِ مجرمپرور، دارند آذوقه جمع میکنند! دارند غذاها را احتکار میکنند تا روزی ما را به قحطی انداخته و با آنها بر ما حکومت کنند!
من، به عنوان وزیر سحر و جادو و مسئول این ارتش، در همین لحظه اعلام میکنم که قرار است شما جوانان خبرۀ جامعه را برای رویارویی با شیطان بزرگ، انبار آشپزخانۀ آزکابان، آماده کنم تا با حملهای به سمت این بیمروتها یکبار برای همیشه خطر را از بیخ گوش خود رد کنیم! 
سخنرانی به پایان رسید.
همه کنجکاو بودند که تربیت سربازانی برای حمله به یک انبار خوراکی، چگونه خواهد بود.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

سوژه ی جدید!
-اوضاع آزکابان جدی داره از کنترل خارج میشه، قربان.
وزیر جنگ قهوه ی خود را هورت کشید و چشم های بزرگش را بر هم زد.
وزیر دفاع به شدت سر تکان داد که باعث شد موهای پریشانش، پریشان تر بشوند.
-من شنیدم مهماتشون داره از ما بیشتر میشه! باید یه کاری کنیم!
وزرا که همگی، روی مبل های مجلل طلایی- قهوه یکسانِ اتاق جنگ وزارت خانه نشسته بودند، با تشویش و نگرانی به وزیر سحر و جادو نگاه کردند.
الکساندرا ایوانوا، وزیر سحر و جادو، سیگارش را در جا سیگاری ای که روی میز روبه رویش قرار داشت خاموش کرد.
سپس به مبل مجلل قهوه ایش که رگه های طلایی در آن به چشم می آمد تکیه داد و نوک انگشتانش را متفکرانه بهم چسباند.
-من واقعا به عنوان وزیر نگرانم.
وزرا به او خیره شدند.
-یعنی چیز... میدونید. بذارید فکر کنم خب. اصلا بیاید هممون فکر کنیم.
همه ی وزرا در حالی که نوک انگشت هایشان را بهم چسبانده بودند، شروع به فکر کردن کردند.
بعد از چند دقیقه، وزیرِ نگران احساس کرد که دارد خسته میشود. تا اینکه مشاور هجومی، اولین چیزی که به ذهنش رسید را پراند:
-راه حلش، فقط یه چیزه! اونم حمله به آزکابانه.
بقیه ی وزرا لحظه ای سکوت کردند و به حرفی که زده شده بود فکر کردند.
-ولی اینکه... جنگ داخلی؟
-ما صرفا میخوایم نظم رو برقرار کنیم. آزکابان زیادی خودسر شده.
منطقی به نظر می رسید. موضوع، موضوع بحرانی ای بود که باید حل میشد.
-بیشتر از اون چیزی که باید بهشون رو دادیم. پس... این نیازه!
وزیر این را در حالی قیافه ای جدی و مغرور به خود گرفته بود. اعلام کرد.
-پس برنامه ی بعدی، لشکر کشی به سمت آزکابانه!
وزیران به نشانه ی تایید سر تکان دادند و شروع کردند به افتخار وزیر دست زدن. وزیر خم شد و لبخند زد.
-خب! ولی فعلا که وقت ناهاره!
الکساندار ایوانوا پس از تغییر حالت ناگهانی اش، هیجان زده از روی مبل پایین پرید و در حالی که داشت چوب شور، یا همان سیگارش خیالی اش را ترق و تروق کنان میجوید، از اتاق آینه های وزارت خانه بیرون می آمد، برای تمام ایواهای درون آینه، یا دست کم تمام وزیران خیالی اش دستی تکان داد.
-روز خوبی داشته باشید اقایان!
-شما هم همینطور وزیر!
-موفق باشید.
ایوا با دیالوگ آخر برای خود آرزوی موفقیت کرد و از اتاق خارج شد.
***
جلسۀ الکساندرا با هیئت وزیران و مشاورین و معاونین (و بعضاً مخالفین) ابعاد تازهای از خیانتی که در آزکابان در حال شکلگیری بود را برایش برملا کرده بود. او هیچگاه فکر نمیکرد سهمگینترین ضربه را از معتمدترین سازمان وابسته به وزارتش بخورد.
- ضربه بخورد... خوردن...

اینها را در ذهن تکرار میکرد و در حالی که سبابه بر فرق سرش میچرخاند به سوالی عجیب رسید: برای چه به آشپزخانۀ وزارت آمده بود؟
آهان! او هم برای خوردن آمده بود. این شک دربارۀ هدفِ به آشپزخانه آمدنش فقط یک چیز را روشنتر میکرد؛ توطئۀ آزکابان به سختی ذهنش را آشفته کرده بود. واگرنه، هیچوقت امکان نداشت که ایوا لحظهای نداند که هدف بدوی و غاییاش خوردن است!
انسانها زمانی که دچار استرس و درگیری میشوند، معمولاً معدهشان پیچ خورده و توانایی هضم غذاهای سنگین را از دست میدهند.
به همین دلیل، انتظار راوی نیز این بود که با ایوای بیاشتها و متشوشی روبرو شود که بر روی میز ناهارخوری وزارت نشسته و به دیوار زل زده است... البته که تا حدودی هم این فرضیه درست بود. اما به طور دقیقتر؛ مثل اینکه ایواها در زمان استرس گرسنهتر میشدند. حداقل، جایِ خالیِ کابینتهای از جا کنده شده، دیوار بیگچکاری و خردهچوبهای کنارِ لب الکساندرا چنین چیزی را نشان میداد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

~پست پایانی~
- کجا با این عجله حالا؟
همه به سمت گوینده ی این جمله برگشتند.
پرستاری با جثه ای که چیزی هاگرید کم نداشت به آنها نگاه میکرد. چرخ دستی جلویش را هل داد و نزدیکتر شد.
- ممنون فرزندم. اما ما مزاحم نمیشیم دیگه...همون طور هم که میبینید همراه دو تن از پرستاران مجرب این بیمارستان هستیم و...
دامبلدور جملهاش را به پایان نرساند. با نزدیک شدن پرستار و کشیده شدن چرخ های چرخدستی روی زمین، احساس خطر کرده و عقبتر رفتند.
لبخندی ترسناک روی لب های پرستار نشست.
- لباس کدوم پرستارو دزدیدین؟ از بخش روانی بیمارستان فرار کردید، نه؟

یوان خنده ای عصبی کرد و گفت.
- چی؟ روانی چیه بابا. من دارمـ...
پرستار دو تی درون دستانش گرفت، لبخندی زد و شروع به دویدن به سمت آنها کرد.
افسانهها هنوز هم میگویند سایه هایی در راهرو های بیمارستان بالا و پایین میروند...سایه ی پنج فردی که از دست زنی تی به دست، فرار میکند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/6/27 17:43:28
ارباب...ناراحت شدید؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/18
تولد نقش: 1399/05/31
آخرین ورود: پنجشنبه 7 مرداد 1400 01:46
از: ارباب دورم نکن
پستها:
123

_خواهش می کنم بابا جان.
_پرفسور مگه شما مریض نبودین؟.
_از اون پاستیلا ی دورنگ فرد و جورج رو خوردم بابا جان. طعم غش کردن.
_ایول پورف..یعنی پرفسور .
دامبلدور نگاهی به اطراف کرد و با عشق و محبت اهی از سر رضایت کشید .
_ راستی پرفسور. چه جوری فرار کردین. مگه تحت نظارت نبودین؟.
_با عشق محبت همه چی حل میشه.
_ولی من هنوز می خوام رگ های یه نفرو درارم .
_بیاین بریم محفل شاید یه نفر داوطلب شد.پرفسور بریم؟
_بله عزیزانم♥️
_پرفسور مگه شما مریض نبودین؟.
_از اون پاستیلا ی دورنگ فرد و جورج رو خوردم بابا جان. طعم غش کردن.
_ایول پورف..یعنی پرفسور .
دامبلدور نگاهی به اطراف کرد و با عشق و محبت اهی از سر رضایت کشید .
_ راستی پرفسور. چه جوری فرار کردین. مگه تحت نظارت نبودین؟.
_با عشق محبت همه چی حل میشه.

_ولی من هنوز می خوام رگ های یه نفرو درارم .

_بیاین بریم محفل شاید یه نفر داوطلب شد.پرفسور بریم؟
_بله عزیزانم♥️
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
Risk of biting
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/02/20
تولد نقش: 1399/02/24
آخرین ورود: شنبه 5 تیر 1400 11:02
از: ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
پستها:
109

ریموس، مالی ، سیریوس و یوان به سمت پروفسور نگاه کردند.
- اه. پروفسور! حالا دقیقا باید الان بیاین؟ زد حال بدی بهم زدین. می خواستم برای اولین بار رگ های یه نفر رو در بیارم.
- یعنی چی باباجان؟
- همین دیگه پروفسور. می خواستم از دستش راحت بشم.
- وای پروفسور مرسی. خیلی مرسی. به موقع اومدین من هنوز کلی ارزو داشتم و شما نجاتش دادین. مرسی پروفسور.
.
- اه. پروفسور! حالا دقیقا باید الان بیاین؟ زد حال بدی بهم زدین. می خواستم برای اولین بار رگ های یه نفر رو در بیارم.
- یعنی چی باباجان؟
- همین دیگه پروفسور. می خواستم از دستش راحت بشم.
- وای پروفسور مرسی. خیلی مرسی. به موقع اومدین من هنوز کلی ارزو داشتم و شما نجاتش دادین. مرسی پروفسور.
.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/05/30
تولد نقش: 1398/06/03
آخرین ورود: شنبه 18 مرداد 1399 15:39
از: فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
پستها:
204

-مگه کرین ؟ گفتم میخوام رگاشو در بیارم.
و جدی جدی خودشم باور کرده بود. وقتی سرشو روی سیریوس بخت برگشته خم کرد سیریوس هم باور کرد. چشماشو باز کرد و با حالت نگرانی گفت:
-مطمئنی؟
-اوهوم.
قبل از این که به جون رگ های سیریوس بیوفته سیریوس داد زد:
-کریچر کمک!
-واقعا فکر کردی کریچر کمکت میکنه؟
و صدای انفجاری بلند شد و کل بیمارستان منهدم شد.
-بابا جانیا شما کجا این جهنم دره کجا؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی


من و اما همین الان یهویی


جزئیات کاربر

-خب خب برين اينايي كه ميگم رو بيارين
قيچي
نخ و سوزن
سيم چين
آچار فرانسه
و آب كدو حلوايي اكسيژنه اي
-بابا مگه ميخواي ماشين بسازي
-شايدم بخوام بسازم
-باشه
ريموس و مالي رفتند تا وسايل را آماده كنند.
بعد از ٢٣ دقيقه رسيدند.
-خب ببينم چي اوردين
يوآن به آن وسايلي كه آنها اورده بودند نگاهي انداختند.
-همم خوبه.حالا دهنتونو ببندين تا رگهاشو دربيارم
همه باهم داد زدند:چي!
قيچي
نخ و سوزن
سيم چين
آچار فرانسه
و آب كدو حلوايي اكسيژنه اي
-بابا مگه ميخواي ماشين بسازي
-شايدم بخوام بسازم
-باشه
ريموس و مالي رفتند تا وسايل را آماده كنند.
بعد از ٢٣ دقيقه رسيدند.
-خب ببينم چي اوردين
يوآن به آن وسايلي كه آنها اورده بودند نگاهي انداختند.
-همم خوبه.حالا دهنتونو ببندين تا رگهاشو دربيارم
همه باهم داد زدند:چي!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



شناسه قبلي:نيكلاس فلامل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

خلاصه:
دامبلدور زندانی شده، ولی حالا به بیمار و به بیمارستان منتقل شده...چهار تا از محفلیا(یوآن، مالی، ریموس و سیریوس) تصمیم میگیرن برای نجاتش به بیمارستان برن...مالی و ریموس به وسیله معجونی سیریوس رو مریض کردن تا بتونن وارد بیمارستان بشن و از اون طرف هم یوآن با لباس پرستاری بهشون ملحق میشه...حالا اونا میخوان بیمارستان رو بگردن تا دامبلدور رو که احتمالا تحت محافظت هم هست، پیدا کنن!
سیریوس واقعا مریض بود....خیلی هم مریض بود...یوآن احساس نگرانی میکرد...
_میگم حالا شما دوتا چی به خورد این سیریوس بدبخت دادین؟
_یکی از معجون های وسایل شوخی فرد و جرج!
_لامصبا، میخواستین مریضش کنید یا بکشیدش؟
مالی و ریموس عذاب وجدان گرفتند...نگاهی به سیریوس انداختند...
_خب حالا مریضیش چیه؟
_آبله مرغون داره یحتمل!
_البته احتمالا معده اش باشه که داره بالا میاره!
_شاید هم ریه اس..چون داره خون سرفه میکنه!
_خیلی هم محتمله که ایدز گرفته باشه!
_طبق تجربهی من دچار سوزش شده!
_یه چیز حاد با خونریزی داره!
_میگرن داره فکر کنم!
_حتی علائم سفلیس رو هم میبینم من!
_شاید هم مُرده، چون دیگه تکون نمیخوره!
یوآن که با تعجب شاهد مکالمهی ریموس و مالی بود، بلاخره به زبان آمد و گفت:
_بسه بابا...بچهی مردم رو فوت کرد! بذارین نجاتش بدم!
_میتونی مگه؟
_پس چی..این لباس پرستاری رو نمیبینی پوشیدم؟
ریموس و مالی نگاهی به هم انداختند...یوآن واقعا موجودی جوگیری بود...
_هر کاری میکنی زودتر بکن یوآن...باید بریم پرفسور رو نجات بدیم!
دامبلدور زندانی شده، ولی حالا به بیمار و به بیمارستان منتقل شده...چهار تا از محفلیا(یوآن، مالی، ریموس و سیریوس) تصمیم میگیرن برای نجاتش به بیمارستان برن...مالی و ریموس به وسیله معجونی سیریوس رو مریض کردن تا بتونن وارد بیمارستان بشن و از اون طرف هم یوآن با لباس پرستاری بهشون ملحق میشه...حالا اونا میخوان بیمارستان رو بگردن تا دامبلدور رو که احتمالا تحت محافظت هم هست، پیدا کنن!
---------------------------
سیریوس واقعا مریض بود....خیلی هم مریض بود...یوآن احساس نگرانی میکرد...
_میگم حالا شما دوتا چی به خورد این سیریوس بدبخت دادین؟

_یکی از معجون های وسایل شوخی فرد و جرج!

_لامصبا، میخواستین مریضش کنید یا بکشیدش؟

مالی و ریموس عذاب وجدان گرفتند...نگاهی به سیریوس انداختند...
_خب حالا مریضیش چیه؟

_آبله مرغون داره یحتمل!

_البته احتمالا معده اش باشه که داره بالا میاره!

_شاید هم ریه اس..چون داره خون سرفه میکنه!

_خیلی هم محتمله که ایدز گرفته باشه!

_طبق تجربهی من دچار سوزش شده!

_یه چیز حاد با خونریزی داره!

_میگرن داره فکر کنم!

_حتی علائم سفلیس رو هم میبینم من!

_شاید هم مُرده، چون دیگه تکون نمیخوره!

یوآن که با تعجب شاهد مکالمهی ریموس و مالی بود، بلاخره به زبان آمد و گفت:
_بسه بابا...بچهی مردم رو فوت کرد! بذارین نجاتش بدم!

_میتونی مگه؟

_پس چی..این لباس پرستاری رو نمیبینی پوشیدم؟

ریموس و مالی نگاهی به هم انداختند...یوآن واقعا موجودی جوگیری بود...
_هر کاری میکنی زودتر بکن یوآن...باید بریم پرفسور رو نجات بدیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/14
تولد نقش: 1397/01/15
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: اکسیژن به دیاُکسید کربن!
پستها:
65

پرستار که فوراً خم شده بود تا ماسکش رو برداره، معلوم شد که روپوش سفیدش، کنار ناحیهی باسن، یه مقدار آغشته به رنگهای سرخ و زرده.
- هیـــــش! هیچی نگین! فقط گوش کنین!
آره، من یوآنم. ریموس، نمیخواد بپرسی دُمم چش شده. لامصبا رام نمیدادن... از توی فاضلاب و سوراخ دستشویی اومدم تو! پرستاریو که لباساش تنمه مسموم کردم، درجه یک! ولی نامردا! بهم شک کردن! دُممو نتونستم قایم کنم. لامصب اصلاً جا نمیشد. واسه همین... مجبور شدم... چیدمش!
... الآن دردشو حس نمیکنم، ولی درد روحیش عذابم میده! 
- آخــــی! بمیرم الهی...
مالی، یوآن رو بغل کرد و دلداریش داد.
ریموس پرسید:
- حالا اینو ولش کن، اصلاً اومدی اینجا چیکار؟
- خو معلومه. اومدم دامبلدورو نجات بدم.
- راس میگی؟ اتفاقاً ما هم اومدیم نجاتش بدیم! اونام ما رو راه نمیدادن. مجبور شدیم سیریوس رو مریض کنیم!
و در همین لحظه، سیریوس بالا آورد و کلّی چیزمیزِ وحشتناک ریخت کف اتاق.
یوآن محکم کوبید به پیشونیش.
- خو بوقیا! زدین نابودش کردین! آخه تمارض تا چه حد؟! شیطونه میگه جفتتونو مسموم کنما!
ریموس موذیانه یادآوری کرد:
- مگه دُم داری؟
یوآن وقتی یادش اومد که الآن دُم نداره، قلبشو گرفت و تو بغل مالی ولو شد. مالی نگران پرسید:
- الآن چیکار کنیم؟
ریموس متفکرانه نگاهی به سیریوس و چیزمیزاش انداخت، نگاهی به یوآنِ افسرده و نگاهی هم به مالیِ نگران.
- به گمونم باید دوبهدو تقسیم بشیم...
- هیـــــش! هیچی نگین! فقط گوش کنین!
آره، من یوآنم. ریموس، نمیخواد بپرسی دُمم چش شده. لامصبا رام نمیدادن... از توی فاضلاب و سوراخ دستشویی اومدم تو! پرستاریو که لباساش تنمه مسموم کردم، درجه یک! ولی نامردا! بهم شک کردن! دُممو نتونستم قایم کنم. لامصب اصلاً جا نمیشد. واسه همین... مجبور شدم... چیدمش!
... الآن دردشو حس نمیکنم، ولی درد روحیش عذابم میده! 
- آخــــی! بمیرم الهی...

مالی، یوآن رو بغل کرد و دلداریش داد.
ریموس پرسید:
- حالا اینو ولش کن، اصلاً اومدی اینجا چیکار؟
- خو معلومه. اومدم دامبلدورو نجات بدم.
- راس میگی؟ اتفاقاً ما هم اومدیم نجاتش بدیم! اونام ما رو راه نمیدادن. مجبور شدیم سیریوس رو مریض کنیم!

و در همین لحظه، سیریوس بالا آورد و کلّی چیزمیزِ وحشتناک ریخت کف اتاق.
یوآن محکم کوبید به پیشونیش.
- خو بوقیا! زدین نابودش کردین! آخه تمارض تا چه حد؟! شیطونه میگه جفتتونو مسموم کنما!

ریموس موذیانه یادآوری کرد:
- مگه دُم داری؟

یوآن وقتی یادش اومد که الآن دُم نداره، قلبشو گرفت و تو بغل مالی ولو شد. مالی نگران پرسید:
- الآن چیکار کنیم؟

ریموس متفکرانه نگاهی به سیریوس و چیزمیزاش انداخت، نگاهی به یوآنِ افسرده و نگاهی هم به مالیِ نگران.
- به گمونم باید دوبهدو تقسیم بشیم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell? 

