جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا که دید اتکا به این شیوه نمی‌تواند تشویشش را از بین ببرد، به انباری وزارت رفت. لباس‌هایش را عوض کرد و پلاکی با عنوان «تدارکات و چاپ وزارت‌خانه» روی سینه‌اش چسباند و مشغول کشیدن شد.

* * *


روز بعد، دیوارهای خیابان‌های تا شعاعِ صد متری وزارت‌خانه با اطلاعیه‌هایی پر شده بودند.
زیر اطلاعیه‌ها نوشته شده بود:

«بشتابید بشتابید! دشمن در کمین است!
کشور هم‌اکنون نیازمند یاری سبز تمامی جادوگران و ساحرگان جوان برای رویارویی با شیاطین نوین است. به وزارت‌خانه بپیوندید تا خطرِ دوست‌ دیرینه و دشمن غاصب امروز، آزکابان، را از جامعۀ جادوگری پاک کنیم.

محل معرفی خود: دفتر وزیر»


* * *


چندساعتی از پخش اطلاعیه می‌گذشت. جوانان مسئولیت‌پذیر جامعۀ جادوگری، فوج فوج به سوی دفتر وزیر می‌آمدند، قسم وفاداری می‌خوردند و می‌رفتند. شاید بگویید به چه چیز قسم وفاداری می‌خوردند؟ حقیقتاً خودشان هم نمی‌دانستند. اما قرار بود امروز، وزیر موضعش را برای همه روشن کند.

ساعت به پنج عصر رسید؛ ساعت موعود. الکساندرا پله‌های رستگاری را به سوی بالای پل عابرپیاده طی کرد تا از بالا بتواند با تمامی سربازانش صحبت کند.
- عزیزان! جان‌‌برکفان! سربازان! لاله‌های خونین لندن! من امروز اینجا آمده‌ام تا پرده از خیانت آشکار آزکابان بردارم! تا شما را با دشمنی که در آستین پروراندیم آشنا کنم!

بشکه‌ای آب نوشید و ادامه داد.
- امروزه نیاز جامعۀ ما چیست؟ کار؟ ازدواج؟ شادی و رفاه؟ همۀ این‌ها به دَرَ... یعنی... آها! همۀ این‌ها به درد جامعه می‌خورند، اما مهم‌ترین نیاز هر جامعه خوراکی است! خوراکی نباشد زندگی نیست! خوراکی زندگی است!

سپس احساساتش را فروخورد و با اقتدار بیشتری ادامه داد.
- اما آزکابان! این شیادانِ مجرم‌پرور، دارند آذوقه جمع می‌کنند! دارند غذاها را احتکار می‌کنند تا روزی ما را به قحطی انداخته و با آن‌ها بر ما حکومت کنند! من، به عنوان وزیر سحر و جادو و مسئول این ارتش، در همین لحظه اعلام می‌کنم که قرار است شما جوانان خبرۀ جامعه را برای رویارویی با شیطان بزرگ، انبار آشپزخانۀ آزکابان، آماده کنم تا با حمله‌ای به سمت این بی‌مروت‌ها یک‌بار برای همیشه خطر را از بیخ گوش خود رد کنیم!

سخنرانی به پایان رسید.
همه کنجکاو بودند که تربیت سربازانی برای حمله به یک انبار خوراکی، چگونه خواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید!


-اوضاع آزکابان جدی داره از کنترل خارج میشه، قربان.

وزیر جنگ قهوه ی خود را هورت کشید و چشم های بزرگش را بر هم زد.
وزیر دفاع به شدت سر تکان داد که باعث شد موهای پریشانش، پریشان تر بشوند.
-من شنیدم مهماتشون داره از ما بیشتر میشه! باید یه کاری کنیم!

وزرا که همگی، روی مبل های مجلل طلایی- قهوه یکسانِ اتاق جنگ وزارت خانه نشسته بودند، با تشویش و نگرانی به وزیر سحر و جادو نگاه کردند.
الکساندرا ایوانوا، وزیر سحر و جادو، سیگارش را در جا سیگاری ای که روی میز روبه رویش قرار داشت خاموش کرد.
سپس به مبل مجلل قهوه ایش که رگه های طلایی در آن به چشم می آمد تکیه داد و نوک انگشتانش را متفکرانه بهم چسباند.
-من واقعا به عنوان وزیر نگرانم.

وزرا به او خیره شدند.

-یعنی چیز... میدونید. بذارید فکر کنم خب. اصلا بیاید هممون فکر کنیم.

همه ی وزرا در حالی که نوک انگشت هایشان را بهم چسبانده بودند، شروع به فکر کردن کردند.
بعد از چند دقیقه، وزیرِ نگران احساس کرد که دارد خسته میشود. تا اینکه مشاور هجومی، اولین چیزی که به ذهنش رسید را پراند:
-راه حلش، فقط یه چیزه! اونم حمله به آزکابانه.

بقیه ی وزرا لحظه ای سکوت کردند و به حرفی که زده شده بود فکر کردند.
-ولی اینکه... جنگ داخلی؟
-ما صرفا میخوایم نظم رو برقرار کنیم. آزکابان زیادی خودسر شده.

منطقی به نظر می رسید. موضوع، موضوع بحرانی ای بود که باید حل میشد.

-بیشتر از اون چیزی که باید بهشون رو دادیم. پس... این نیازه!

وزیر این را در حالی قیافه ای جدی و مغرور به خود گرفته بود. اعلام کرد.
-پس برنامه ی بعدی، لشکر کشی به سمت آزکابانه!

وزیران به نشانه ی تایید سر تکان دادند و شروع کردند به افتخار وزیر دست زدن. وزیر خم شد و لبخند زد.
-خب! ولی فعلا که وقت ناهاره!

الکساندار ایوانوا پس از تغییر حالت ناگهانی اش، هیجان زده از روی مبل پایین پرید و در حالی که داشت چوب شور، یا همان سیگارش خیالی اش را ترق و تروق کنان میجوید، از اتاق آینه های وزارت خانه بیرون می آمد، برای تمام ایواهای درون آینه، یا دست کم تمام وزیران خیالی اش دستی تکان داد.

-روز خوبی داشته باشید اقایان!
-شما هم همینطور وزیر!
-موفق باشید.

ایوا با دیالوگ آخر برای خود آرزوی موفقیت کرد و از اتاق خارج شد.
***

جلسۀ الکساندرا با هیئت وزیران و مشاورین و معاونین (و بعضاً مخالفین) ابعاد تازه‌ای از خیانتی که در آزکابان در حال شکل‌گیری بود را برایش برملا کرده بود. او هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد سهمگین‌ترین ضربه را از معتمدترین سازمان وابسته به وزارتش بخورد.
- ضربه بخورد... خوردن...

این‌ها را در ذهن تکرار می‌کرد و در حالی که سبابه بر فرق سرش می‌چرخاند به سوالی عجیب رسید: برای چه به آشپزخانۀ وزارت آمده بود؟
آهان! او هم برای خوردن آمده بود. این شک دربارۀ هدفِ به آشپزخانه آمدنش فقط یک چیز را روشن‌تر می‌کرد؛ توطئۀ آزکابان به سختی ذهنش را آشفته کرده بود. واگرنه، هیچوقت امکان نداشت که ایوا لحظه‌ای نداند که هدف بدوی و غایی‌اش خوردن است!

انسان‌ها زمانی که دچار استرس و درگیری می‌شوند، معمولاً معده‌شان پیچ خورده و توانایی هضم غذاهای سنگین را از دست می‌دهند.
به همین دلیل، انتظار راوی نیز این بود که با ایوای بی‌اشتها و متشوشی روبرو شود که بر روی میز ناهارخوری وزارت نشسته و به دیوار زل زده است... البته که تا حدودی هم این فرضیه درست بود. اما به طور دقیق‌تر؛ مثل اینکه ایواها در زمان استرس گرسنه‌تر می‌شدند. حداقل، جایِ خالیِ کابینت‌های از جا کنده شده، دیوار بی‌گچ‌کاری و خرده‌چوب‌های کنارِ لب الکساندرا چنین چیزی را نشان می‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
~پست پایانی~

- کجا با این عجله حالا؟

همه به سمت گوینده ی این جمله برگشتند.
پرستاری با جثه ای که چیزی هاگرید کم نداشت به آنها نگاه می‌کرد. چرخ دستی جلویش را هل داد و نزدیک‌تر شد.

- ممنون فرزندم. اما ما مزاحم نمی‌شیم دیگه...همون طور هم که می‌بینید همراه دو تن از پرستاران مجرب این بیمارستان هستیم و...

دامبلدور جمله‌اش را به پایان نرساند. با نزدیک شدن پرستار و کشیده شدن چرخ های چرخ‌دستی روی زمین، احساس خطر کرده و عقب‌تر رفتند.

لبخندی ترسناک روی لب های پرستار نشست.
- لباس کدوم پرستارو دزدیدین؟ از بخش روانی بیمارستان فرار کردید، نه؟

یوان خنده ای عصبی کرد و گفت.
- چی؟ روانی چیه بابا. من دارم‍ـ‌...

پرستار دو تی درون دستانش گرفت، لبخندی زد و شروع به دویدن به سمت آنها کرد.

افسانه‌ها هنوز هم می‌گویند سایه هایی در راهرو های بیمارستان بالا و پایین می‌روند...سایه ی پنج فردی که از دست زنی تی به دست، فرار می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/6/27 17:43:28
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1399 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_خواهش می کنم بابا جان.
_پرفسور مگه شما مریض نبودین؟.
_از اون پاستیلا ی دورنگ فرد و جورج رو خوردم بابا جان. طعم غش کردن.
_ایول پورف..یعنی پرفسور .
دامبلدور نگاهی به اطراف کرد و با عشق و محبت اهی از سر رضایت کشید .
_ راستی پرفسور. چه جوری فرار کردین. مگه تحت نظارت نبودین؟.
_با عشق محبت همه چی حل میشه.
_ولی من هنوز می خوام رگ های یه نفرو درارم .
_بیاین بریم محفل شاید یه نفر داوطلب شد.پرفسور بریم؟
_بله عزیزانم♥️

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1399 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس، مالی ، سیریوس و یوان به سمت پروفسور نگاه کردند.
- اه. پروفسور! حالا دقیقا باید الان بیاین؟ زد حال بدی بهم زدین. می خواستم برای اولین بار رگ های یه نفر رو در بیارم.
- یعنی چی باباجان؟
- همین دیگه پروفسور. می خواستم از دستش راحت بشم.
- وای پروفسور مرسی. خیلی مرسی. به موقع اومدین من هنوز کلی ارزو داشتم و شما نجاتش دادین. مرسی پروفسور. .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

-مگه کرین ؟ گفتم میخوام رگاشو در بیارم.

و جدی جدی خودشم باور کرده بود. وقتی سرشو روی سیریوس بخت برگشته خم کرد سیریوس هم باور کرد. چشماشو باز کرد و با حالت نگرانی گفت:
-مطمئنی؟
-اوهوم.

قبل از این که به جون رگ های سیریوس بیوفته سیریوس داد زد:
-کریچر کمک!
-واقعا فکر کردی کریچر کمکت میکنه؟

و صدای انفجاری بلند شد و کل بیمارستان منهدم شد.

-بابا جانیا شما کجا این جهنم دره کجا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: یکشنبه 31 شهریور 1398 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب خب برين اينايي كه ميگم رو بيارين
قيچي
نخ و سوزن
سيم چين
آچار فرانسه
و آب كدو حلوايي اكسيژنه اي
-بابا مگه ميخواي ماشين بسازي
-شايدم بخوام بسازم
-باشه

ريموس و مالي رفتند تا وسايل را آماده كنند.

بعد از ٢٣ دقيقه رسيدند.

-خب ببينم چي اوردين

يوآن به آن وسايلي كه آنها اورده بودند نگاهي انداختند.

-همم خوبه.حالا دهنتونو ببندين تا رگهاشو دربيارم

همه باهم داد زدند:چي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قبلي:نيكلاس فلامل
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1398 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور زندانی شده، ولی حالا به بیمار و به بیمارستان منتقل شده...چهار تا از محفلیا(یوآن، مالی، ریموس و سیریوس) تصمیم می‌گیرن برای نجاتش به بیمارستان برن...مالی و ریموس به وسیله معجونی سیریوس رو مریض کردن تا بتونن وارد بیمارستان بشن و از اون طرف هم یوآن با لباس پرستاری بهشون ملحق میشه...حالا اونا میخوان بیمارستان رو بگردن تا دامبلدور رو که احتمالا تحت محافظت هم هست، پیدا کنن!

---------------------------


سیریوس واقعا مریض بود....خیلی هم مریض بود...یوآن احساس نگرانی میکرد...
_میگم حالا شما دوتا چی به خورد این سیریوس بدبخت دادین؟
_یکی از معجون های وسایل شوخی فرد و جرج!
_لامصبا، میخواستین مریضش کنید یا بکشیدش؟

مالی و ریموس عذاب وجدان گرفتند...نگاهی به سیریوس انداختند...
_خب حالا مریضیش چیه؟
_آبله مرغون داره یحتمل!
_البته احتمالا معده اش باشه که داره بالا میاره!
_شاید هم ریه اس..چون داره خون سرفه میکنه!
_خیلی هم محتمله که ایدز گرفته باشه!
_طبق تجربه‌ی من دچار سوزش شده!
_یه چیز حاد با خونریزی داره!
_میگرن داره فکر کنم!
_حتی علائم سفلیس رو هم میبینم من!
_شاید هم مُرده، چون دیگه تکون نمیخوره!

یوآن که با تعجب شاهد مکالمه‌ی ریموس و مالی بود، بلاخره به زبان آمد و گفت:
_بسه بابا...بچه‌ی مردم رو فوت کرد! بذارین نجاتش بدم!
_میتونی مگه؟
_پس چی..این لباس پرستاری رو نمیبینی پوشیدم؟

ریموس و مالی نگاهی به هم انداختند...یوآن واقعا موجودی جوگیری بود...
_هر کاری میکنی زودتر بکن یوآن...باید بریم پرفسور رو نجات بدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پرستار که فوراً خم شده بود تا ماسکش رو برداره، معلوم شد که روپوش سفیدش، کنار ناحیه‌ی باسن، یه مقدار آغشته به رنگ‌های سرخ و زرده.
- هیـــــش! هیچی نگین! فقط گوش کنین! آره، من یوآنم. ریموس، نمی‌خواد بپرسی دُمم چش شده. لامصبا رام نمی‌دادن... از توی فاضلاب و سوراخ دستشویی اومدم تو! پرستاریو که لباساش تنمه مسموم کردم، درجه یک! ولی نامردا! بهم شک کردن! دُممو نتونستم قایم کنم. لامصب اصلاً جا نمیشد. واسه همین... مجبور شدم... چیدمش! ... الآن دردشو حس نمی‌کنم، ولی درد روحیش عذابم میده!
- آخــــی! بمیرم الهی...

مالی، یوآن رو بغل کرد و دلداریش داد.
ریموس پرسید:
- حالا اینو ولش کن، اصلاً اومدی اینجا چیکار؟
- خو معلومه. اومدم دامبلدورو نجات بدم.
- راس میگی؟ اتفاقاً ما هم اومدیم نجاتش بدیم! اونام ما رو راه نمی‌دادن. مجبور شدیم سیریوس رو مریض کنیم!

و در همین لحظه، سیریوس بالا آورد و کلّی چیزمیزِ وحشتناک ریخت کف اتاق.
یوآن محکم کوبید به پیشونیش.
- خو بوقیا! زدین نابودش کردین! آخه تمارض تا چه حد؟! شیطونه میگه جفتتونو مسموم کنما!

ریموس موذیانه یادآوری کرد:
- مگه دُم داری؟

یوآن وقتی یادش اومد که الآن دُم نداره، قلبشو گرفت و تو بغل مالی ولو شد. مالی نگران پرسید:
- الآن چیکار کنیم؟

ریموس متفکرانه نگاهی به سیریوس و چیزمیزاش انداخت، نگاهی به یوآنِ افسرده و نگاهی هم به مالیِ نگران.
- به گمونم باید دوبه‌دو تقسیم بشیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell?
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی و ریموس در حال خوراندن معجون به سیریوس بودند.
_هواپیما داره می یاد!
_ببین به به برات اوردم!
_دهنتو وا کنننن...
_ببین چه خوش رنگه! رنگه لجنه هاااا!
_نخوری لولو می خوردتاااا!
_من نمیخورمش ! من ...
مالی در یک حرکت معجون را در حلق سیریوس کرد!
_بسه دیگه شیشه رو هم نمیخواد بخوره!
ناگهان صورت سیریوس دون دون شد! مالی و ریموس سریع اون رو به سمت کوتوله بردند.
_این آبله مرغون گرفته!
_این که صورتش سبزه!
_ااااامممم خب یک معرض دیگه گرفته!
_راهرو مستقیم یک پیچ به چپ اتاق بالا اوردگی!
_مگه داری ادرس میدی!
_می خوای بری یانه ؟!
_بلی.
آنها دوییدند سمت راهرو تا به سمت اتاق دامبلدور بروند که به یک پرستار برخوردند.
_سلام راهتون رو گم کردین؟
_اااههه.
_ایشون انگار حالشون خیلی بده!
آنها را در یک اتاق هل داد.
_چجوری می خواین مریضیشو درمون کنین؟
_با آمپول آمپول داره میاد...!
_
سیریوس او را هل میدهد و ماسک پرستار می افتد.
_چی؟! تو اینجا چیکار می کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟