حالا مدتها از آن روز گذشته. چند دولت آمدند و رفتند، چندتا هم آمدند و ماندند! وزرا عوض شدند. دیگر ایوانوایی نبود که به اتاق آینهها برود و با انعکاسهای خودش مشورت کند. زندانبان آزکابان هم رفته بود باقی عمرش را کنار تسترالها بگذارند.
خیلی چیزها تغییر کرده بود، اما هنوز احتمال سرپیچی آزکابان و شورش علیه وزارت، دغدغه روز و شب وزرا و معاونین و مشاورین (و بعضاً مخالفین!) بود.
دولت فعلی هم تفاوتی با بقیه نداشت.
- کارها خیلی عقب افتاده. اصلا نمیدونم این وزرای قبلی داشتن چیکار میکردن!
هنوز مشکل آزکابان رو برطرف نکردن...
- غصه نخور دملزا جون، خودت میدونی که همهچیز تحت کنترل وزارته!
کرنلیوست اومده همینچیزا رو درست کنه.
خودم شخصاً سربازا رو برای حمله به آزکابان آموزش میدم.
تربیت سربازان برای حمله به یک انبار خوراکی، آن هم زیر نظر وزیری که انگار تازه از جنگ با شیرینیفروشی برگشته، از همان روز اول نشان داد که قرار نیست شبیه هیچ دوره آموزشی دیگری باشد.
کرنلیوس فاج شخصاً مسئولیت «آموزشهایتغذیهای رزمی» را به عهده گرفت. اولین جلسه تمرین در حیاط خلوت وزارتخانه برگزار شد؛ حیاطی که تا دیروز انبار ضایعات جاروهای شکسته بود و حالا با گونیهای آرد و بشکههای خالی مربا تزیین شده بود تا حال و هوای جبهه بگیرد.
وزیر با لباس نظامیای که مشخصاً یک دست لباس خواب راهراه بود و رویش چندتا لوگو و آرم نظامی با چسب نواری چسبانده بود، بالای یک چهارپایه رفت و فریاد زد:
- سربازان فهیم وزارت! شما باید در نبرد با آزکابان، همواره یک اصل اساسی رو به خاطر بسپارید. حالا میپرسید اون اصل چیه؟ به عنوان وزیر باید بگم که هیچوقت نباید با شکم خالی به دشمن حمله کنین!
چون ممکنه وسط جنگ، معدهتون غارغار کنه و لو برید.
پس بیایید اول صحبونه رو جدی بگیریم.
خیلی چیزها تغییر کرده بود، اما هنوز احتمال سرپیچی آزکابان و شورش علیه وزارت، دغدغه روز و شب وزرا و معاونین و مشاورین (و بعضاً مخالفین!) بود.
دولت فعلی هم تفاوتی با بقیه نداشت.
- کارها خیلی عقب افتاده. اصلا نمیدونم این وزرای قبلی داشتن چیکار میکردن!
هنوز مشکل آزکابان رو برطرف نکردن...
- غصه نخور دملزا جون، خودت میدونی که همهچیز تحت کنترل وزارته!
کرنلیوست اومده همینچیزا رو درست کنه.
خودم شخصاً سربازا رو برای حمله به آزکابان آموزش میدم.
***
تربیت سربازان برای حمله به یک انبار خوراکی، آن هم زیر نظر وزیری که انگار تازه از جنگ با شیرینیفروشی برگشته، از همان روز اول نشان داد که قرار نیست شبیه هیچ دوره آموزشی دیگری باشد.
کرنلیوس فاج شخصاً مسئولیت «آموزشهای
وزیر با لباس نظامیای که مشخصاً یک دست لباس خواب راهراه بود و رویش چندتا لوگو و آرم نظامی با چسب نواری چسبانده بود، بالای یک چهارپایه رفت و فریاد زد:
- سربازان فهیم وزارت! شما باید در نبرد با آزکابان، همواره یک اصل اساسی رو به خاطر بسپارید. حالا میپرسید اون اصل چیه؟ به عنوان وزیر باید بگم که هیچوقت نباید با شکم خالی به دشمن حمله کنین!
چون ممکنه وسط جنگ، معدهتون غارغار کنه و لو برید.
پس بیایید اول صحبونه رو جدی بگیریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!









.











آره، من یوآنم. ریموس، نمیخواد بپرسی دُمم چش شده. لامصبا رام نمیدادن... از توی فاضلاب و سوراخ دستشویی اومدم تو! پرستاریو که لباساش تنمه مسموم کردم، درجه یک! ولی نامردا! بهم شک کردن! دُممو نتونستم قایم کنم. لامصب اصلاً جا نمیشد. واسه همین... مجبور شدم... چیدمش! 

