جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

پاسخ به: قلم پر تندنویس
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کریسسسسس
سلام
خواهر برادر داری؟
اهنگ خارجی مورد علاقت؟
شهر زندگی؟
دانشگاه میری ؟ اگه میری اسمش
همین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: هانا آبوت

پاترونوس: اسب تک شاخ

گروه: هافلپاف

جنسیت: مونث

نژاد: دورگه

چوب دستی: چوب درخت نیاگورا که هر 160 سال یکبار در جنگل پدیدار می شود.-انعطاف پذیر-حدود 11 اینچ-ضد آتش-مغز رگ اژدها و موی تک شاخ

محل زندگی: دهکده نیلوفر آبی

خصوصیات اخلاقی: کمی خجالتی اما پرشور و شاد

خصوصیات ظاهری: چهره‌ای قرمز کم‌ رنگ مانند با موهای بلوند و چشم های سبز و قد نسبتا کشیده و بدن لاغر

زندگی نامه:
هانا آبوت یکی از دانش آموزان گروه هافلپاف و از همدوره‌ ای‌های هری پاتر می‌باشد. در هری پاتر و تالار اسرار او از گفته‌های هم‌خانه خود ارنی مک‌میلان که معتقد بود هری نواده سالازار اسلیترین است تردید داشت. اگر چه او در شرایط خوبی با هری، رون و هرمیون باقی‌مانده بود، در محفل ققنوس او یکی از ارشد های هافلپاف شد و پس از آن به ارتش دامبلدور پیوست. او بسیار حساس به نظر می‌رسد از جایی که در طول امتحانات سمج دچار شکست عصبی شده بود و مجبور به استفاده از آرامبخش‌های مادام پامفری شده بود.

در شاهزاده دورگه پس از اینکه مادرش توسط مرگخوارها کشته می‌شود از هاگوارتز خارج می‌شود. اما او در کتاب آخر به هاگوارتز برمیگردد و در جنگ شرکت می‌کند. در آخر نیز او با نویل لانگ باتم ازدواج می‌کند و مالک پاتیل درزدار می‌شود.


بعد از چند ماه نبودن برگشتم لطفا دسترسی را برایم برگردانید.
با تشکر


هنوز چند ساعت بیشتر نیست دسترسیاتون گرفته شده، این چه تصادفیه که باید همین امروز برمی‌گشتین؟
تایید شد.
خوش برگشتین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/4/22 22:20:35

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 بهمن 1397 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی چشم ها به پنه خیره شده بود. پنه از فشار زیاد نمی توانست خوب فکر کند.

_ من یک فکری دارم.
نگاه ها به هانا که خیلی آرام حرف می زد چرخید و برقی در چشمان پنه زد. اما تلاش کرد بروز ندهد.
_بگو.
_خب بیاین یک رستوران بزنیم! غذاهایی مثل پیاز پلو طرفدار داره.
محفلیان متعجب نگاهش کردند.

_خب، اگر هم طرفدار نداشته باشه باز کسی هست که بخوره. برای اون هایی که پول زیاد ندارند پیاز پلو، برای اون هایی که پول ازشون میباره پیاز سوخاری! نظرتون چیه؟
محفلیون به ایده ی او فکر کردند. از زمان های دوررر...کلی پیاز براشون جمع شده بود! این هم برای این بود که پنه کریس را می فرستاد خرید پیاز، آخر هم با پیاز ها چیزی درست نمی کرد!

-یک سوال فقط! آرد سوخاری از کجا بیاریم؟
_مو های ویزلی هارو خرد می کنیم میشه آرد سوخاری.
-نمیدونستم آرد سوخاری ها اینجوری درست میشن!
محفلیان کاملا قانع شده بودند. ولی هنوز کلی کار باید انجام می دادند.
کار بعدی که باید می کردند درست کردن منو و تقسیم وظایف رستوران بود. (و صد البته که همه ی غذا ها با پیاز باید باشند.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1397 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
انها وارد اتاق شدند. یک دکتر خانم در حال نگاه کردن به آینه و بالیدن به موهای خود بود.
_تو دکتر کاشت مویی دیگه؟
_بله.
_باید واس ارباب مو بکاری.
_الان دستم بنده.
_یا واس ما مو می کاری یا میمیری!
_راستی ما می خواستیم روش ایمپریو اجرا کنیم.
_ فک نمی کنید اول باید این اقا رو ببرید جراحی پلاستیک زیبایی، که از این زشتی در بیاد، بعد به فکر مو هاش بیافتید؟
_چطور جرات می کنی صورت مبارک مارا زشت خطاب کنی؟ آوادا...
_ارباب! اگه دکترو بکشید کی براتون مو بکاره؟
_چی؟ آ...آها! خودمان میدونستیم. می خواستیم ببینیم هواستون هست یا نه.
دکتر که نگاه کردن به آینه را به کل فراموش کرده بود و به کله ی لرد خیره شد بود گفت:
_بسه دیگه! تو! کچل! بیا اینجا بشین. انگاری وضعت خیلی خرابه! کچلی باعث شده عقلت رو از دست بدی!
_چطور جرات می کنی...
_یعنی دیگه می کاری؟ ایمپریو نمی خواد روت اجرا کنیم؟
_جان؟
_اممم هیچی.
لرد روی صندلی نشست و دکتر شروع به کار کردن روی کله لرد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هانا آبوت در 1397/10/27 20:37:34

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 دی 1397 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و درود فراوان!
من اینجانب به اینجا آمده ام که شاید انقدر خوب نباشم ولی تلاشم را بکنم.
که توسط شما ای اقای آلبوس دامبلدور به عنوان یکی از کسانی انتخاب شوم که عضو محفل ققنوس شده اند.
من اولین هدف خود در این سایت را عضویت در این لشکر سپید قرار داده بودم و هم اکنون زمان آن رسیده که قدم هایی که از پیش گذاشته ام را پررنگ کنم و در این راه جدید قدم بگذارم.
اگر این لطف بزرگ را در حق من بکنید بسیار مفتخر خواهم شد و به ان افتخار خواهم کرد.
امیدوارم فعالیت من به اندازه بوده و علاوه بر آن کیفیت کارم بهترتر هم بوده باشد.
با تشکر هانا آبوت.



هانا عزیز،

پست هات رو که خوندم استعدادت تو نویسندگی رو متوجه شدم و به همین دلیل میخوام که بهت اعتماد کنم. با این حال باید دو تا مورد رو حتما در نظر بگیری، یکی اینکه فعالیتت رو باید یه مقدار بالاتر ببری تو ایفای نقش و پست های بیشتری بفرستی و هیچوقت دست از بهتر شدن کیفیت پست هات برنداری.
امیدوارم که جواب مثبتی به اعتمادم بدی.

تایید شد.
به خانواده محفل ققنوس خوش اومدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1397/10/27 0:41:50

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 26 دی 1397 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اشک در چشمان مشتری حلقه می زند.
_ واقعا! فکر می کنی من روشن فکرم؟
_البته! الحق که هوش سرشارتون هم از ظاهرتون پیداست!
مشتری بغض می کند.
_میدونی؟! من همیشه تنها بودم وهیچ دوستی نداشتم. فقط برای اینکه چاق بودم!
_بسیار عالی! بپیچم؟
_برای همین هم روز تولدم خودم واس خودم کادو می خرم.
_من پیچیدما!
لرد در حالی که اصلا حرف های مشتری برایش مهم نیست، هوریس را در روزنامه ها می پیچد. مشتری به حرف خود ادامه می دهد، بدون آنکه توجهی به بی اهمیت بودم موضوع برای لرد داشته باشد.

_لردا! این کار را با من نکنید.
لرد هیچ واکنشی نشان نمی دهد. با ماژیک قرمز یک قلب روی هوریس پیچیده شده می کشد.
_بفرمایید بسته ی شما حاضره! قلب هم داره! حالا برید که می خواهیممغازه را ببندیم! دیر وقته ها! فردا دوباره می آییم.
_اصلا به حرف هام گوش می کنی؟
_نه!
_واقعا که!
مشتری هوریس بسته بندی شده را بر می دارد و به سمت در می رود.
_در ضمن الان ساعت پنجه! هیچکی الان نمیبنده! من چون بها رو پرداخته بودم جنسو برداشتم! من دیگه اینجا نمیام. و...
_از خرید شما متشکریم!
مشتری پرحرف در را محکم می کوبد و می رود. لرد که درباره ی بستن مغازه دروغ گفته بود به سمت پرتقال می رود که: مشتری دیگری وارد می شود.
_سلام. من قبلا از اینجا خرید کرده بودم. ولی راضی نیستم. جنسه میگه اسمش مرلینه! ببینم اون همون پرتقالی که بهتون پرداخته بودم نیست؟
لرد قاطعانه به مشتری نگاه می کند. و آن جمله دردناک را به زبان می آورد.
_جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود!
_آلوچه دارما!
_چی؟! واقعا؟! بفرمایید چه عرضی داشتید؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هانا آبوت در 1397/10/26 19:40:03

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1397 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سیروس بلک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هری تلاش کرد به روی خودش نیاورد.

_البته البته پروف شما خیلی جوونین!

پروف نگاهش را به سمت برادرش برد.

_برادر عزیزم! خوبی؟

-نله!

-من را به یاد می آوری؟

-نله!

_

پروف نگاهی ترسناکی به محفلی ها انداخت.چشمانش تا آخر باز شده بود.

_خیلی هم بد نی!

ناگهان رد وبرقی پشت پروف زد.

همه ی محفلی ها پشت دو نفر جمع شده بودند:ماتیلدا و پنه! پروف نگاهش را به سمت انها برد.

_شماها هم در این کار نقش داشتین؟

_نه

_آممممم.... آره! نه ! اصلا شاید!

_آخر سر جوابت چیه؟

_شاید!

او در وضعیت سختی قرار گرفته بود. تصمیمش را گرفت.

_نله!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: آشپزخانه زندان
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی و ریموس در حال خوراندن معجون به سیریوس بودند.
_هواپیما داره می یاد!
_ببین به به برات اوردم!
_دهنتو وا کنننن...
_ببین چه خوش رنگه! رنگه لجنه هاااا!
_نخوری لولو می خوردتاااا!
_من نمیخورمش ! من ...
مالی در یک حرکت معجون را در حلق سیریوس کرد!
_بسه دیگه شیشه رو هم نمیخواد بخوره!
ناگهان صورت سیریوس دون دون شد! مالی و ریموس سریع اون رو به سمت کوتوله بردند.
_این آبله مرغون گرفته!
_این که صورتش سبزه!
_ااااامممم خب یک معرض دیگه گرفته!
_راهرو مستقیم یک پیچ به چپ اتاق بالا اوردگی!
_مگه داری ادرس میدی!
_می خوای بری یانه ؟!
_بلی.
آنها دوییدند سمت راهرو تا به سمت اتاق دامبلدور بروند که به یک پرستار برخوردند.
_سلام راهتون رو گم کردین؟
_اااههه.
_ایشون انگار حالشون خیلی بده!
آنها را در یک اتاق هل داد.
_چجوری می خواین مریضیشو درمون کنین؟
_با آمپول آمپول داره میاد...!
_
سیریوس او را هل میدهد و ماسک پرستار می افتد.
_چی؟! تو اینجا چیکار می کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1397 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور با خود فکر کرد: حالا چی کار کند؟
پس از مدت ها فکر کردن روح فکری به ذهنش رسید هر چند سخت بود ولی باید آنرا می گفت.
-الف!
-چی؟
-الف_ب... الف هومممم ب،الف!
-فهمیدم! نه نفهمیدم.

روح با خود فکر کرد. آخه تا کی؟ باید کاری میکرد. بیرون رفت تا چیزی پیدا کند. ناگهان چشمش به چیزی خورد: خاک!
روی زمین خاک بود. روح دستش را روی خاک گذاشت و چیز هایی کشید.
آرتور که به دنبال روح بیرون آمده بود متوجه شد که روح دارد برای فهماندن موضوع نقاشی می کند. دامبلدور به پیش او آمد.
-آفرین پسرم!
-برای چی؟ 😮
-برای این که فکر کردی! همیشه می دونستم یک استعداد خاص داری!
-استاد فکر کردن؟!
-بلی، همیشه گفتن که عقل سالم تن سالم که این برمیگرده به چندین سال پیش حدودا...
دامبلدور توضیحات الکی و بیهوده ی خود را برای امید دادن به آرتور تمام می کند. زیرا چشمش به نگاشی روح بر خورده بود.
-این چیه؟
-ما هم باید همین رو بفهمیم!
-کتابه؟
-کیفه؟
-کفشه؟
-بی سوالیه؟
-منم؟!
روح سرش را به نشانه ی تائید تکان داد.
-من دارم آواز می خونم!
-اون داره ورد می گه؟
روح دوباره سرش را تکان داد. اما آن دو هنوز هیچ چیز دستگیرشان نشده بود.
-
ناگهان جرقه ای در ذهن آرتور ایجاد شد.
-من باید همه حرف ها و کلمات رو بهت یاد بدم! با همون روش که الفبا رو یاد دادم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
تاپیک انجمن