هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

شصت و نهمین دوره‌ی ترین‌های سایت جادوگران برای انتخاب بهترین‌های فصل بهار 1403، از 20 خرداد آغاز شده است و تا 24 خرداد ادامه خواهد داشت. از اعضای محترم سایت جادوگران تقاضا می‌شود تا با شرکت در عناوین زیر ما را در انتخاب هرچه بهتر اعضای شایسته‌ی این فصل یاری کنند.

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶:۲۹ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۵:۵۸
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 154
آفلاین
لرد هرچی به خاطراتش رجوع می‌کرد، به یاد نمی‌آورد در هیچ زمانی از زندگی پرعظمت و تاریک و خفنش انقدر بهش بی‌احترامی شده باشه. هرچقدر که دلش می‌خواست حرفای بد بد به سالاز بزنه، می‌دید که باید احترامشو نگه داره. در واقع اگر کس دیگه‌ای جرئت می‌کرد کاری که سالازار انجام داده رو انجام بده، لرد یکی از مرگخوارا رو برمی‌داشت ازش به عنوان چماق استفاده می‌کرد و میکوبیدش تو سر شخص توهین کننده. ولی در این زمان، رقیبش سالازار بود و کوبیدن تو سر و کله‌ش، جزء گزینه‌ها نبود.

لرد سیاه که به شدت فکرش مشغول نقشه‌کشی و چیدن استراتژی برای پس گرفتن مرگخوارانش بود، روی صندلی نشست و با چشمان تنگ شده به سالازار نگه کرد.

- اینا هم شبیه هورکراسن... ببریدشون اتاق تسترالا انبارشون کنید، حراجشون میکنیم بعداً. حالا شایدم هورکراکس نباشن. ولی خب از ارثیه خاندان اسلیترین هم نیستن و بنابراین فاقد ارزش.

شنیدن این حرفا از دهان سالازار که داشت میرفت به سمت اتاق لرد، باعث شد که لرد به این فکر کنه که زیاد هم برای اصیل‌زادگی و جد بزرگش احترام قائل نیست. یعنی هست، ولی نه در این حد که وقتی پای هورکراکس‌هاش وسط میاد، کاری نکنه.
بنابراین از جاش بلند شد، داشت میرفت به سمت اتاق خودش که توسط سالازار تصاحب شده بود، که گابریل یهو پرید بغلش.
- ارباب من مطمئنم که در وجود شما هنوزم خوبی وجود داره.

لرد برای یک لحظه متوقف شد، بعد تهدید رو تبدیل به فرصت کرد، گابریلو از روی سینه‌ش جدا کرد و زد زیر بغلش و دوباره به سمت اتاقش رفت و چندبار به صورت کاملا ملایم به در کوبید و بدون اینکه منتظر جوابی از سمت سالازار بشه، گفت:
- جد بزرگمان! ما به دلیل احترام به سن و سالتون در میزنیم! و بعد برای نشون دادن قدرت اربابی و لرد سیاهیمون بدون رضایت شما وارد میشیم!

و بعد لرد سیاه از کله گابریل به عنوان دژکوب استفاده کرد و در رو با تمام قدرت باز کرد.
سالازار که در تلاش بود نجینی رو توی یکی از شمع‌دونی‌های بالای شومینه اتاق لرد سیاه قرار بده، از جاش پرید و نجینی رو رها کرد. مشخص بود تحت تاثیر قرار گرفته.
- پس به عنوان مرحله اول چالش... هرکی نوشیدنی بیشتری بخوره؟


ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۳ ۱۴:۴۵:۱۳

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲:۱۴ سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۱۲:۳۷:۵۴ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
از عمارت ریدل ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 31
آفلاین
لرد از نگاه ناخوشایندش کاملا مشخص بود از اینکه یک مشت گردو و مرغ و برنج الان از جایگاه او پیش مادرش پیشی گرفته اند ناراضی است.
-ما دو روز نبودیم اینجارا فساد و خیانت فرا گرفت؟
هرکس مسئول است خودش با پای خودش ، بیاید خودش را معرفی کند تا با زبان خوش میگیم.

-
-
-
مامان مروپ و باقی مرگخواران همچنان با بی توجهی به کار های خود ادامه میدادند.

-نواده ی ما به یاران ما بپیوند!
-پدرِ پدر جدمان اینها آخرین بار که یادمان است یاران ما بودند ها! جر زنی نکنید بروید برای خودتان یار پیدا کنید.
-روی حرف من حرف میزنی؟ دوره ی ما اینجوری نبود که بچه روی حرف بزرگ تر نمیتونست حرف بزنه.
-بزرگیتان سرجایش است ولی ما یارانمان را میخواهیم.
سالازار از اینکه مدام لرد پایش را در یک کفش کرده خشمگین و غضبناک شد هرچند هرقدر هم قدرتمند و خشمگین باشی وقتی جلوی چشمت ببینی نواده ات اخلاقش حتی ذره ای به خودت رفته ته دلت خالی میشود و حاضر به کمی کوتاه آمدن میشوی.

-حقا که توهم عین خودم یک دنده ای. حالا که کار به اینجا کشید تو رو به یک رقابت دعوت میکنم. برنده ی هر دور یک یار به طرف خودش میتونه ببره. فی الواقع یار کشی میکنیم.
-یاران خودمان را در خانه خودمان یار کشی کنیم؟ آخ...سکته از بغل هورکراسمان رد شد. دامبلدور بی ریش و سبیل شده همچین بلایی را سرمان نیاورده بود که جد خودمان سرمان آورد.


S.O.S


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱:۲۴ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۱:۵۱
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 551
آفلاین
خلاصه:

با غیبت لرد سیاه، سالازار سعی می کنه رهبر خانه ریدل ها بشه اما زمانی که میبینه مرگخوارا نمیپذیرنش نفرینشون می کنه. این نفرین باعث میشه که شخصیت مرگخوارا معکوس بشه.

حالا لرد سیاه برگشته اما مورد بی توجهی مرگخوارا قرار گرفته.

______

-ناعزیز مامان برو از یخچال نون پنیر بردار بخور. مامان وقت مانیکور داره. قراره هکتور شام بپزه.
-ما به دستپخت هکتور علاقه ای نداریم.
-گردو هم همراه نون پنیر نخور! قراره فسنجون بشه.
-ما مهم تریم یا فسنجان؟

ران مرغی در فریزر را باز کرد و سرش را از لای در بیرون آورد.
-قد قد..فسنجان!
-

ران بدون توجه به صورت در هم رفته لرد، طنابی از داخل زرد پی اش درآورد و مشغول طناب زدن جهت یخ زدایی از عضلاتش شد.

-مامان قربونش بره! چه قامت رعنایی!
-بله؛ قربان ما بروید. ما بسیار خوش قد و بالا هستیم.
-چه عطری!
-صحیح است؛ ما رایحه بسیار مطبوعی داریم.
-دودی ممتاز مامانه!
-ما اهل دود و دم نیستیم ولی بسیار ممتاز هستیم.
-میذارمت خوب خیس بخوری که امشب تو پاتیل دمت کنن.

لرد سیاه که با غرور چشمانش را بسته بود با شنیدن این جمله چشمانش را باز کرد و با اخم به پیمانه برنجی که در دست مروپ بود، خیره شد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۵ ۱۹:۵۵:۲۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۵ ۱۹:۵۵:۴۹

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged



پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
بالاخره مارولو خسته شد. تسلیم شد. و به محض تسلیم شدن، تحت تاثیر طلسم قرار گرفت و تبدیل به جادوگری بسیار متشخص و مودب و قابل احترام شد.

سالازار که خودش را پیروز میدان می دید، دو عدد مرگخوار را کنار هم چید و از آن ها بالا رفت.
-یاران من... توجه کنید.

مرگخوارانِ معکوس شده، نمی دانستند دقیقا یار چه کسی هستند، ولی خشونت ذاتی سالازار باعث شد به حرف هایش گوش کنند.

-برای من مهم نیست که عوض شده اید. چرا که من پیش از این نیز شما را نمی شناختم که بفهمم چگونه عوض شده اید. در نتیجه تازه الان با هم آشنا می شیم. شما از این به بعد، خادمان وفادار سالازار اسلیترین هستید.

اینجا بود که تعدادی از مرگخواران متوجه شدند یک جای کار اشکال دارد.

-پیست...لینی... روونا ناراحت نمی شه؟ روحش آزار نمی بینه؟

سو لی بود که این سوال حیاتی را از لینی می پرسید. آن ها قسم خورده بودند به لرد سیاه وفادار بمانند. سالازار اسلیترین جزو برنامه نبود!

-یارانمان... ما بازگشتیم!

خودش بود. لرد سیاه!
کسی انتظار بازگشت لرد در این لحظات را نداشت.

بلاتریکس نگاه سردی به لرد انداخت و به سوهان کشیدن ناخن هایش ادامه داد.
پیتر خودش را سرگرم گره زدن بند کفش های پلاکس کرد و ایوا لیست رژیمش را با صدای بلند برای کتی خواند.

لرد سیاه متوجه شد که مرگخواران، به شکل عجیب و بی سابقه ای، هیچ توجه خاصی به او ندارند.




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
-دزدی کار بدیه! آدم باید با عرق جوین نون شبشو بدست بیاره!

اگلانتاین داشت این جملات را به اسکورپیوس می گفت که حالتی غم‌انگیز و اندوهگین داشت و زیر لب ذکر تسبیحات مرلین را می گفت!

-از هر چی معجونه متنفرم! من عاشق ماگل و ماگل زاده هام!

هکتور هر چه پاتیل در دم دستش بود را می شکشت و بعد هر چه آدم سفید و خوب بود را برش درود می فرستاد و بر آدم های سیاه لعن و نفرین!

-درود بر دامبلدور! مرگ بر ولدمورت! حالا دوباره!

لینی از نظر ظاهری هنوز تغییری نکرده بود، اما از نظر خلقیات به شدت تغییر کرده بود!

-آه! این دنیا چه ارزشی داره که من خودم رو خسته کنم! من کیــــَـــم!

مروپ، طرفدار پروپاقرص هله هوله شده بود! او هرچه چیپس و پفک در دم دستش بود را در دهان ملت می چپاند و مهر و عاطفه‌اش دیگر فقط برای چاپلوسی نبود! و بلکه محبتی از ته دلش نثار هرکس می کرد و میان مرگخواران و دو جبهه هیچ تفاوتی نمی ذاشت!

-قربونت برم! بخور، بخور!

دیزی دیگر بیکار نبود! او دائماً مشغول انجام کاری بود، حتی زمانی که هیچ کاری وجود نداشت!

سالازار از دیدن این وضع مرگخواران، خنده ای شیطانی کرد، او همه را طلسم «معکوس ورانداز» کرده بود!
اما از سوی دیگر ماروولو که شاهد تمام این ماجرا ها بود، نوکس نوکس می کرد، تا مبادا طلسم او را هم تحت تاثیر قرار دهد...

-هه هه! چطوری نواده بی لیاقت!


ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۳۰ ۶:۳۴:۵۴



پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۰:۱۷ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 407
آفلاین
سالازار اصلا از وضعیت موجود خوشش نمی‌آمد. کل زندگی‌اش تلاش کرده بود که اربابی بی همتا باشد و همه او را ستایش کنند، اما حالا از گوشه گوشه‌ی یک خانه ارباب‌های مختلف بیرون می‌زد و پیروانش خیلی کم شده بودند.
- وقتشه یه بلای آسمانی بر سرتون نازل کنم! یه بلایی که دمار از روزگار تک‌تکتون در بیاره!


اما از آن جایی که باز هم کسی حرفش را جدی نگرفت، عصبانیتش بیشتر و بیشتر شد؛ آن قدر بیشتر که باعث شد چوبدستی‌اش را تکان بدهد و ورد عجیبی را بخواند.

برای چند لحظه سکوت توی خانه‌ی ریدل‌ها حاکم شد و همه با ترس به سالازار اسلیترین زل زدند.

اما هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده بود.
سکوت خانه‌ی ریدل‌ها هم، با صدای خنده‌ی یک مرگخوار شکست.

- آخه این دیگه چه سالازاریه که اصلا بلد نیست یه ورد ساده بخونه!
- این همه سر و صدا و سیاه بازی، تهشم طلسم‌هاش کار نمی‌کنن.
- ایوا، می‌شه این یکی‌رم بخوری؟ تمیز نمی‌شه!
- نه. میل ندارم.

سکوتی که این بار در اثر جمله‌ی ایوا خانه‌ی ریدل‌ها را در بر گرفت، حتی ساکت‌تر از قبلی هم بود.

- خب... من هم دیگه حوصله‌ی تمیز کردن ندارم. ولش کن.

و ساکت‌تر.

- خوابم نمیاد. بیایم بریم بازی کنیم!
- سدریک؟ ...


گب دراکولا!


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
خلاصه:

لرد مدتی به مرگخوارها استراحت داده و اون‌ها تصمیم دارن تو خونه‌ی ریدل‌ها خوشگذرونی کنن اما از اون لحظه مدام اتفاقات ترسناک براشون افتاده.
سالازار و مارولو گانت تصمیم گرفتن اداره خانه ریدل ها رو بر عهده بگیرن.

.........................

سالازار در گوشه ای از خانه ریدل ها روی تپه ای از جسد ایستاده بود.
-یاران نواده من! گوش فرا دهید. این هایی که زیر پای من هستند، کسانی هستند که گول امثال همین مارولو گانت را خورده اند. گول نخورید و زیر پرچم سالازار کبیر جمع شوید.

در سمت دیگر خانه، مارولو گانت روی چند تکه لباس ایستاده بود.
-یاران نوه من. این دروغ می گویه. اون اجساد رو من آورده بودم که ازشون برم بالا و سخنرانی کنم... ولی این فسیل همه را کش رفت. ضمنا یادش رفته که خود من هم از نواده هاش هستم و در نتیجه شما یاران من هستید. به سمت من بشتابید... شتافیدید؟

مرگخواران خسته و آشفته در وسط ایستاده بودند.

گابریل اسپری کوچکی در آورد و چند فیس کوچک به تپه اجساد زد. اجساد، آلوده بودند. چند تایی را هم که به نظرش غیر قابل ضدعفونی کردن بودند به خورد ایوا داد.


سالازار که دید کسی ذوق و شوقی برای پیوستن به او ندارد، با عصبانیت طلسمی به سمت مجسمه ای فرستاد و سرش را قطع کرد.

-ترسیدید؟ حالا به ما بپیوندید!
-امممم... اون مجسمه خودتون بود.
-ارباب عصبانی می شه.

-اربابتان من هستم ای ملعون ها.

فریاد آخر از سمت متعلق به مارولو گانت به گوش می رسید.




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-برو به درک!
مایکل پرشان پرشان شروع به رفتن کرد...
-جدم دانش چی شد؟
-خفه شو ای نواده! تمرکز را برهم زدی!
-مرا عفو کنید جد بزرگ!
و بعد سالازار اسلیترین با عصبانیت گفت:
-دانش ده دونمون پاره شد! از بس که ور زدی!
-ببخشید، ببخشید جد بزرگ...
-خفهههههه شو! حالا که نمی خوای خفه شی ما میریم تا از ور های یک نواده بی خاصیت رها شویم!
-ننههههههه! جد بزرگ! با من اینکار رو نکنید! مرا ترک نکنید!
-ما رفتیم، و تا زمانی که بر خواهیم گشت امیدوارم توعه نواده به درک واصل شی!
-آه، ای نواده بزرگ، مرا نابود کردین شما!
و بعد ماروولو بر روی زمین ولو شد...

ده دقیقه بعد...

-وااااااااااااااااااا. وااااااااااا.
مایکل دیوانه وار در حال دویدن از ترس بود تا اینکه با سر به یکی از مرگخواران خورد، اما آن کس مرگخوار عادی نبود بلکه لرد بود!
مایکل نزدیک بود سکته کند و جلوی لرد شروع به گریه کرد تا اینکه لرد گفت:
-خفه شو، مایکل!
و بعد مایکل با غم و ناراحتی گفت:
-گروهتاً خشنید، خشن!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
مایکل رابینسون باز هم در صحنه اوج رسید...

-سلام بلا، سلام رودولف، سلام به همگی! چه خبر؟

-من بلااااااتریکسم، نه بلا.

مایکل زمانی که این صدای وحشتناک را شنید ناخود آگاه شروع به حرکت به سمت دیگر کرد. تا اینکه...

-ای سالازار بزرگ مرا کمی از دانشت ده چرا که تو دانشمند دانشمندترینان هستی...

-ای نواده چاپلوسی دیگر بس است! بشین سرجات بچه جون!!! باشه بابا بیا الان بهت دانش میدم!

مایکل رابینسون با چشمانی گشاد شده و دلتنگ غذا به آنها نگاه کرد و گفت:

-سلام پدر ماروولو!

-خفه شو بچه! من دارم از جدم دانش می گیرم پس به نعفته نزدیک نشی!

مایکل با صدایی لرزان گفت:

-باشه... باشه! من میرم سر به بیابون بزنم...!



پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۴۶ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 123
آفلاین
_پاچه خوار خوبی هستی وارث، کمی دیگر از کمالات ما بگو
_کمالات؟ کو؟ کو؟
_بشین سرجات رودولف
_چشم بلا.

این اتفاقات برای امروز بلاتریکس کافی بود.

_کوفت و بلا درد و بلا. کروشیو و بلا. صد بار نگفتم نگو بلا. اسم من بلاتریکسه. بلاتریکس


!Warning
Risk of biting







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.