جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دیروز ساعت 13:27
نمایش جزئیات
میان برنامه

شاید عجیب به نظر برسه، ولی بعد از پروژه ی طولانی مدت رمان نویسیم، چالشی که این روزا دارم، استراحت کردنه. انگار ذهنم سختشه که خودشو با شرایط جدید وفق بده.
جز اون چند سالی که داشتم رو دنیای داستانیم کار می کردم، سالای قبلی زندگیمم یه جوری تو فشار بودم. در واقع گمگشته بودم، چون نیاز داشتم یه کاری انجام بدم که روحمو راضی کنه، اما جرات نداشتم برم سمتش و در نهایت ترکیبی از یه سری اتفاقا و یه اشتیاق درونی باعث شد نوکترنال کتدرالو خلق کنم.

الان دارم سعی می کنم کارای سبک انجام بدم. لزوما نرم سمت فیلمای تاریک و سنگین گوتیک. چیزای مفرح یا کمدی ببینم. وقتی طالبی می خورم، به بحرانای وجودی فکر نکنم. 😄

چندین سال پیش که رفتم دکتر، بهم گفت مشکل تو اینه که همش تو عمقی، بعضی وقتا نیازه که بیای رو سطح. فکر کنم الان وقت خوبیه که به توصیه اش عمل کنم.
دابی
دابی امروز ساعت 02:18
#1
وقتش بود که قربان برای عمل به توصیه‌ی دکتر کمی طنز نوشت! دابی از آب گل‌آلود ماهی‌گیر! دابی بد!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 14:33
نمایش جزئیات
حتی با جسمی تکه تکه

از زبان لوی

سرورم، سابیس،
احساس آلودگی می کنم. اما دلیلش قلب سیاهی نیست که شما زمانی در سینه ام گذاشتید. شما مرا به عفونت آلوده کردید، طوری که گمان نکنم هرگز از آن رهایی یابم، حتی با اینکه قلب سیاه مرده است.
آه، بله، مرده. دستم را به سمت سینه ام می برم. طوری که انگار این من هستم که قلب سیاه را از آن بیرون کشانده ام و بر زمین انداخته ام تا کسی، آن کس که صورت مرا دارد، اما خودم نیست، بسوزاندش.

و با این حال این هم آن دلیلی نیست که مرا از خود منزجر کرده، سرورم.
بعد از فقدان قلب سیاه، بعد از آنکه سنگینی اش را از من ستاندید و آن را به سینه ی خود برگرداندید، من باید به شما نفرت می ورزیدم. نه به خاطر خودم. به خاطر شما. اما در عوض عشق بیمار را از شما طلب کردم و بیش از پیش درد بر روحتان نشاندم.
این است علت بیزاری ام از خودم.

و حالا شاهد آنم که چه طور در تابوت به خود می لرزید. چگونه از کابوس هایتان به بیداری پرتاب می شوید. با چشمانی گشاد شده و دستی بر سینه تان. آنجا که زمانی خانه ی قلب سیاه بود و دیگر نیست. آنجا که حالا قلبی غریبه در آن سکنی کرده و انگشتان شما روی آن به حرکت درمی آید، با نگاهی تیره در چشمان خاکستری روشنتان که مرا می ترساند. که نکند چنگال در گوشت و استخوانتان فرو کنید و آن قلب سرخ را که از آن شما نیست، بیرون بکشید و بسوزانیدش. تا خودتان هم با آن بسوزید. و این دنیا نیز.

عشق به دنیایتان، مخلوقاتتان تا کنون شما را از مرگ دور کرده. اما تا چه زمان این گونه خواهد بود؟
حس می کنم چیزی شما را به نیستی می خواند. شاید روح قلب سیاه.

و می دانم که در سوگش خونتان چه طور به مذابی داغ بدل شده و در رگ هایتان می جوشد و آهسته ذره ذره از شما می خورد و ویرانتان می کند.
و شاید فقط یک چیز هست که شما را نگه داشته. این کورسوی امید که روزی بتوانید قلب سیاه را زنده به سینه تان برگردانید، بی آنکه بدل به بلعنده ی رنج مخلوقاتتان شوید.

و من، سرورم، این بار می خواهم کنارتان باشم، بی آنکه عشق بیمار را از شما طلب کنم. من به شما کمک می کنم تا دوباره تکه ای کامل شوید، با تاریکی ای که دوزخی نیست.
این دنیایی که دارد پودر می شود، بیماری، ویرانی، مرگ، من با ذره ذره ی وجودم نجاتش خواهم داد. به خاطر شما.

غده ای از غم در گلویم می شکفد. پرده ای از اشک چشمانم را می پوشاند. می دانم که ممکن است نابود شوم، سرورم. می ترسم، اما بیشتر از آن غمگینم. سوگوار دور شدن از شما. اما اگر شما بتوانید بر لبه ی این دنیا بایستید، با قلب سیاه در سینه تان، لبخندی بر لب هایتان و رگه ای از روشنایی که بر روحتان تابیده، من آرام خواهم بود، حتی اگر جسمم تکه تکه شده باشد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
نمایش جزئیات
نخواهد خندید

از زبان ماتئو

در خیابان های اینجا پرسه می زنم، سرورم. اما نه طوری که مثل قبل باشد. از بالا به پایین پرواز نمی کنم تا نمایشی پا کنم و دوباره به لانه برگردم.
تو خواستی به بالا بروم. که آشوب به پا نکنم؟ یا فقط مثل همیشه برایت دشوار است که به چهره ام نگاه کنی؟
سرورم، هیچ گاه به من نگفتی که از من نفرت داری. نه مرا کاملا از خود راندی و نه کاملا در آغوش پذیرفتی. به خاطر عذاب وجدان؟ چون من فرشته ات بودم و چاره ای دیگر نداشتی؟
اما آن رفتارت مرا زجر می داد. بیشتر از نفرتی که با تمام توان بر روح می نشیند.

سرورم، سابیس، به یاد داری؟ که چگونه رنج می کشیدم تا تغییر کنم؟ می خواستم قیرهای وجودم را، قیرهایی که تکه هایی از قلب سیاهت بودند، تغییر دهم و به چیزی دیگر بدل شوم. چیزی که شاید تو دوست داشته باشی.
در آن نمایش ها، در سیرک من تکه تکه از خودم می کندم و اشک می ریختم و مخلوقاتت، انسان ها، خون آشام ها و فرشته ها نگاه می کردند و می خندیدند.
این مثل آیین نبود. در سکوت و با چشمان مرطوب و با احترام به من نمی نگریستند. در سیرک، بر روی سکو، ملبس به لباس دلقکی که بودم، من فقط ابزاری بودم برای خنداندن.
برای تکه پوست ها، گوشت ها، استخوان هایی که با خنجر می بریدم و بر زمین می انداختم تا کرم های انگلی ات بخورند. برای اینکه زمین بیفتم، به خود بپیچم در میان خونی که از تن تکه پاره ام جاری شده بود. و برای اینکه صدای قهقه خنده ها را بشنوم. و برای اینکه کرم ها بر من بخزند و برقصند و جشن بگیرند.

تو به من نگاه می کردی؟
می دانم که می کردی. نه فقط چون سنگینی نگاهت را حس می کردم. بلکه چون صدای هق هق هایت را می شنیدم. و اشک هایت، انگار که مثل نمک بر زخم های تنم می پاشید و آن ها را به آتش می کشید.
سرورم، سابیس، اصلا می دانید چه حسی دارد کسی که خالق توست، کسی که ناگزیر عاشقش هستی، اما او از تو نفرت دارد، برایت این گونه اشک بریزد؟

نه، شما نمی دانید و هرگز نخواهید فهمید.
اما در هر حال، من به اینجا آمده ام. نزدیک شما. و دوباره در سیرک از خود خواهم کند و خونم جاری خواهد شد. اما این بار کسی نخواهد خندید.

--


خاکسترش کردند

از زبان سابیس

اینجاست. کنارم. گابریل. با آن پوست سپید مرمرین، چشمان آبی آرام و فکور و موهای طلایی بلند و مجعد که در نسیم ملایم تکان می خورند. ما بر یک صخره نشسته ایم. در جزیره ی سایرن. او ملبس به ردایی سپید و من ملبس به ردایی سیاه. نور نقره ای ماه از بین پاره های ابر بر سطح آب می تابد و پولک های درخشان سایرن ها را نمایان می کند. آن ها دارند می خوانند، با صدایی که انگار نه از اینجا، که از بالا می آید.

گابریل:
"این آوا دلتنگم می کند. حس عجیبیست. انگار که خانه ام بالا بوده باشد و به اینجا تبعید شده باشم. این فکر کمی مرا می ترساند، اما در وحشت غرقم نمی کند. شاید به خاطر افسون صدای آن هاست."

من دستم را آهسته بر پشتش می گذارم. او پسم نمی زند.
"تو می خواهی یک موجود زمینی باشی، گابریل. اما جایی در وجودت خواهان چیز دیگریست. فرشته بودن. خدا بودن."

گابریل:
"شاید می خواهم چیزی عمیق تر را تنفس کنم. حس کنم در آتش می سوزم یا در یخ."

گونه هایش کمی ملتهب می شوند.
"شاید این همان تاریکی درونم است. میل به نوشیدن. از شما، سرورم. یا از مالخازار."

من لحظاتی به چشمان آبی او نگاه می کنم که حالا انگار نوری ضعیف در آن ها می درخشد.
"اما تو چنین نمی کنی. تو لذت می بری از اینکه دست بر قلبت نهی، آن را بفشاری و نگذاری به خواسته اش برسد.
چرا؟
حس نمی کنم به این خاطر باشد که درد به تو حیات می دهد."

گابریل:
"شاید حیات ندهد، اما نگهم می دارد.
سرورم، می دانید من از چه می ترسم؟ اینکه بنوشم، لحظه ای مشتعل شوم و بعد سرد، مثل خاکستر."

نفس هایش کمی تنگ می شود.
"اما تا وقتی ننوشم، تپش های بی قرارم همان جایی هستند که باید.
من می توانم بمانم. با آب آهنی که فرو می دهم. با پاداشی از خون خوک که گاه بر روحم عرضه می کنم. با وسوسه ای از بالا رفتن که از آن می گریزم تا سقوط نکنم."

دستم را از پشتش برمی دارم و به سمت بازویش می برم. آن را می گیرم. انگار که در آستانه ی افتادن باشد. یا اینکه شاید انگار خود در آستانه ی لغزیدن باشم. و سقوط.
اما این تنها یک خیال است. مگر نه؟
چیزی که با دردی ضعیف به خاطر می آورم. چون خاکستر دیگر نمی سوزد.
من بالا بودم. سقوط کردم. آتش گرفتم. سرد شدم. و بعد همه چیز در خاکستری فرو رفت.
و الان چه مانده؟

من دستم را به سینه ام می برم.
"اما بعد از اشتعال، آرامش هست. و صلح."

گابریل نگاهش را به من می دوزد. چشمان آبی اش پر از اشک می شود.
"همیشه می خواستم لمسش کنم. قلب سیاه را. از آن وحشت داشتم. انزجار. اما چیزی در آن مرا به سمت خود می کشید. شاید صدایم می کرد. نمی دانم."

نگاهش بر سینه ام می لغزد.
"هر چه که بود، حالا گذشته. من نگاهش کردم که از خانه اش بیرون کشیده شد. که آتش بر آن نشاندند و سوزاندنش. که خاکسترش کردند."

به هق هق می افتد. دستم را از بازویش رها می کنم و دوباره بر پشتش می گذارم. آوای سایرن ها بلندتر از پیش ما را در خود می گیرد. نور ماه کدر می شود. و باد تندتر از پیش می وزد.
گابریل لحظاتی می گرید و بعد کم کم آرام می گیرد.

گابریل با صدایی گرفته:
"متاسفم. شرم آور است."

من با لبخندی کوچک و غمناک:
"نه، نیست. خوشحالم که این ها را به من می گویی، گابریل. می خواهم به من نزدیک باشی."

چشمانش کمی گشاد می شود، طوری که انگار این جمله ترس بر روحش نشانده باشد. او می خواست از من دور باشد. اما حالا در کنارم است. این به خاطر روح من است یا قلب سیاه از دست رفته؟

افرادی که لایک کردند

سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 20:23
نمایش جزئیات
گادفری در این تاپیک متون تک پستی اش را می گذارد و در 'لبخند اشک آلود ماه'، متون دنباله دارش را.