آگاتا که بخاطر درس و مشق نگارنده از بازدید فضاییشان جا مانده بود تبدیل شد به اَنگری آگاتا، در پاتیل چای نباتش را که به سان کیف دستی با یک میله خمیده فلزی کرده بود دستش باز کرد و نگارنده و کتابهای درسیاش را گرفت توی مشت زمختش و انداختشان توی پاتیل چای نبات.
بعد با اکراه بلند شد تا برود روی پشتبام نگارنده اینا و با فلاخنی که آنجا کار گذاشته بود خودش را به سان پرندههای عصبانی پرتاب کند آن بالا بالاها.
-تق.
آگاتا ایستاد.
-تق تق.
آگاتا اگر بیشتر از این می ایستاد مسلما استاد وینکی و فضا آموز ها چای نباتشان را هم می خوردند و برمی گشتند روی زامین. چه کسی می دانست شاید همین الان هم چای نباتشان را خورده بودند و چوبک های سفید نباتی اش را تُف کرده بوند توی فاضا و مسیر بازگشت پیش گرفته بودند؟ پس با نوک ناخنش در پاتیل را کنار زد و دید نگارنده دارد توی چای نبات دست و پا می زند.
-بخاطر توعه که از فازدید بضایی جا موندم! انقدر خودتو نکوب به در و دیوار پاتیل.
نگارنده سکوت و سکون طلب کرد و دیگر دست و پا نزد. آگاتای زرنگ هم بیشتر ازین درنگ را شایسته نمی دانست، برای همین نشیمنگاه فلاخن انسانی را نشانه رفت و نشست و "الروونا الاکبر" گویان پرتاب شد.
فلاخن با صدای مهیبی کش آمد.
بعد کش آمد.
باز هم کش آمد.
آنقدر کش آمد که کتاب های نگارنده توی پاتیل، چاهار بار خیس شده، دوبار خشک شده و یک بار مزدوج شده و هم اکنون صاحب فرزند و آماده پرتاب بودند.
آگاتا بالا رفت.
از پشت بام و ابرها و از کنار عمه مارج گذشت و برایش دستی تکان داد و یکم بعد رسید آن بالا بالاها؛ سپس گرمای پاتیل چای نبات اگزوسفر را سوزاند وسوراخ کرد، بالاخره آگاتا و نگارنده از زامین خارج شدند. و بعد ناگهان...
هیچ چیز.
آگاتا و پاتیل و نگارنده توی یک سیاهی گنده و بی صاحب گیر افتاده بودند، یک ماهواره بی صاحب تر هم، با سرعت از کنارشان رد شد و معلوم نبود آن وقت شب چه غلطی می کند!
- هوووووی فضا زاده ی مادر به فضا.
هیچی توی فضای از زمین هم بی صاحب تر و بی در و پیکر تر وجود نداشت، پیرزن چه کار باید می کرد جز اینکه چای نبات سَر بکشد؟ پاتیل را بغل کرد و دست کرد تویش. نگارنده ی چسبناک را درآورد و دو سه باری چِلاند و تپاند توی خَزِ خاکستری یقه اش.
پاتیل را برد بالا و کج کردجلوی دهنش تا چای نبات را هورت بکشد که مایع عوض پایین آمدن گلوله ای گردالی شد و دوپا داشت و دوپای دیگر را هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت.
آگاتا جیغید و سگرمه هایش را توی هم کشید و دنبال چای نبات دوید. چای نباتِ بی حیا دست کم شصتاد تیرلیون سال نوری دویده بود و خسته شده بود و غرش آگاتا را که بهش اولتیماتوم داده بود برگردد شنیده بود و از آنجا که راه برگشتی نمانده بود، رفت و رفت و رفت و حتی بیشتر رفت تا رسید به موجودی چاهار شانه و هشت چانه و بی خانه و کاشانه که رخنه کرده بود توی سفینه و میخواست قورتش بدهد.
چای نباته تصمیم گرفت برود توی سوراخ راست دماغ دوم تسترال فضایی مادر به فضا. آگاتا هم پس از طی کردن شصتاد و شش تریلیون سال نوری رسید آنجا و دید تستسرال پخمه، چای نبات و سفینه را قورت داده و تخمه می خورد.
چای نباته از گودال دماغِ تستسراله رد شد و سُر خورد توی حلقومش و از مری تا معده ی هیولا اسنپ گرفت و فرود آمد توی شکمبه اش. استاد وینکی مسلسل مقدسش را فرو کرده بود انتهای معده تستسراله تا خودش و فضا آموز ها از آن پایین تر نروند و رگباری شلیک میکرد توی روده هیولا تا مسدودش کند.
آگاتا دید که تستسرالِ دیوانه متوقف شده، چشم هایش از حدقه فرار کردند و آویزان شدند تا ببیند چه چیز قورت داده؟
-قُُلپ.
هیولا دستش را گذاشت روی شکمش و تلو تلو خوران عقب رفت.
-قُـــــــــــــــــــــــلُـــــــــــــپ.
خم شد، آنقدر خم شد که شاخ هایش فرو رفتند توی شکمش و موج سترگی از مبدا معده به مقصد تمام سوراخ های بدنش به راه افتاد.
-عـــــــــووووووووووووق!
تمام آنچه را که تستسراله کوفت کرده بود آمد بالا و استاد وینکی و فضا آموز ها و سفینه و چای نباته از سوراخ ناف آن مادر به فضا ریختند بیرون.
استاد وینکی لیست حضور غیاب را از زیر بغل دون دونش کشید بیرون و شاگردانش را شمرد.
_ ساکت بود! یکی از فضا آموز ها نبود.
وینکی شلیک کرد توی طحال تسترااله، شکم تسترال دوباره به هم پیچید. دست گذاشت روی سوراخ چپ دماغ اولش و با سوراخ راستش فین کرد و فضا آموز شماره هشت جهید بیرون.
اینطوری شد که وینکی _پرنسسِ باباش_ شد ابر قهرمان منظومه شمسی و شاگرد هایش را چپاند توی سفینه قراضه؛ سفینه ویراژ داد و قیژ قاژ کرد و در
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










) البته که وینکی جن nitpickingکنندهای نبود و یه تک جمله که شاید یه ویرایش ساده خواست اونقدر هم خطرناک نبود، ولی وینکی بهانهش کرد تا اینو گفت و ننهٔ کله زخمی در آینده دیواراشو ظریفتر شکست.