ایونت سایه مرگ: شهر لندن!
پست صفر: اعلام حضور مرگ!
توی ساختمون مرکز مشاوره، مثل بیرونش بود و رنگ و روی آنچنانی نداشت. با اینکه توی اتاقهای مرکز، دستخوش تغییرات جدیدی شده بود و بوی تند رنگ سقف و چسب کاغذ دیواریها توی اتاق قاطی شده بود، اما این تغییرات نو هیچ شور و شوقی توی بیمارها به وجود نمیآورد. البته اگه بیماری بود.
زن پیر و پا به سن گذاشتهی گوگولی آبدارچی، پشت میز منشی مرکز نشسته بود و با عینک ته استکانی خودش که از پشت شیشه، چشماشو دو سه برابر بزرگتر نشون میداد، مشغول نخ کردن سوزن باریکی بود. هر بار که با فاصلهای نسبتا نزدیک نخ رو از کنار سوراخ سوزن رد میکرد و سوزن نخ نمیشد، نخودی میخندید و با لبهای چروکیدهش، که بهخاطر اینکه یادش رفته بود دندون مصنوعیاشو بذاره چروکیدهتر شده بودن، دو سه بار تلاش میکرد که نخ رو تر و آماده گذروندن از سوراخ کنه.
اما هر بار ناموفق بود.
اینکه دستهای ظریف و انگشتان لرزان و پیرش، به سختی نخ رو توی دستاش نگه داشته بودن و هر بار که نمیتونست نخ رو از سوراخ بگذرونه عصبانیت لرزش دستاش رو بیشتر میکرد هم توی نخ کردن سوزنش بیتاثیر نبود. حالا که نه بیماری بود، نه روانکاو و نه منشیای، کار هر روزش شده بود ساعتها درگیری با نخ و سوزن، که اگه موفق میشد، وصلههای کت صورتی رنگ و رو رفتهش رو بازدوخت کنه که باز بهخاطر عدم تعادلش توی پیری، دو روز دیگه آماده بازدوخت بشن.
موهای فر و یکدست سفیدش چند وقتی بود که دیگه بلند نمیشدن و جلوی دیدش رو نمیگرفتن. زندگیش آروم و آرومتر میشد. دیگه کم کم داشت نزدیک میشد به...
میز و لیوان و فایلهای پرونده روی میز شروع کردن به لرزیدن. چراغ لوستر کهنهی بالای سرش که نیمسوز بود با صدای تق تقی حضور یک غریبه رو گوشزد میکردن. لرزش دستاش انقد زیاد بود که لرزش غیر عادی فضا رو براش عادی میکرد. اما وقتی لوستر خاموش شد و تاریکی فضا رو گرفت، متوجه حضور یه تاریکی غیر عادی توی اتاق انتظار شد و بعد از اون، صدای سوت کرخت کنندهای فضا رو پر کرد که موی هر تنی رو سیخ میکرد. اما نه تن نعنایی رو. نعنایی موهای تنش خیلی وقت بود که حوصلهی سیخ شدن نداشتن.
- سلام نعنایی! اومدی برای روان درمانی؟!

با یه حرکت داسش روشنایی رو به اتاق برگردوند. یکی دوبار سعی کرد که بوی حاکم بر اتاق رو درک کنه، اما اون بویی که میخواست نبود. معمولا بوی مورد پسندش، بوی ترس بود و وقتی یهجا میرفت که بوی ترس پخش نمیشد بههم میریخت. با خودش گفت شاید به حرف بیاد و صحبتی بکنه و صداش پخش بشه، شاید بوی ترس توی هوا منفجر بشه.
- روانکاوی نمیبینم!

کمی دور اتاق قدم زد و دور تا دور اتاق رو از نظر گذروند. کلاه شنلش رو انداخت و به پیرزن چشم دوخت تا یه واکنشی از ترس یا شاید اضطراب بگیره. اما نعنایی با لبخند گشادهای که نصف صورتش رو گرفته بود و چشماش رو خط کرده بودن صورتش رو جلو آورد.
- همه رفتن مرخصی نعنایی! ناراحت نباش. غصه نخور.

دست لرزونش رو به سمت جیبش برد اما وقتی دستش به لبهی جیب رسید و متوجه شد که سوزن توی دستشه، لرزون و گیج و منگ دستش رو برگردوند و انگار که دنبال چیزی بود، سعی میکرد جایی رو پیدا کنه که سوزنش رو بذاره. بالاخره وقتی سوزن رو گذاشت و دستش رو توی جیبش کرد با نگاهی مهربون به مرگ، خندید.
- بیا شکلات بخور پسرم! نعناییه و خوشمزهس!

مرگ، لبخندی دنداننما زد و نگاهی به شکلات کرد و بعد نگاهشو رو به نعنایی برگردوند. فکرای شیطانی و مرگی زیادی توی سرش شروع به چرخش کردن. داسش رو توی شکلات درون دست نعنایی فرو کرد و شکلات رو توی دهنش گذاشت و با دندونای تیزش تیکه تیکه کرد.
- تو خیلی به من نزدیکی، نعنایی!

خرخری کرد و چشمای قرمزش درخشیدن. آمادهی هجوم، داساش رو دو دور توی دستاش چرخوند. اما نعنایی با آرامش و همون لبخند گرمش، مهربون مرگ رو نگاه میکرد.
- چطوره نزدیکتر شی؟!

صدای فریادهای دردناک و زیر و نازک از پشت در و دیوارهای مرکز مشاوره به گوش میرسید. پیکر نحیف و بیجون پیرزن به خودش میپیچید. انگار درونش کشمکش و درگیریای سنگینی درحال انجام بود. اما ناگهان همهچیز از حرکت ایستاد. ستون فقرات خوابیده پیرزن صاف شد. از چشمان قرمزش خون میچکید. لبخند دنداننمای عجیب و غیر معمولیای به روی صورتش افتاد و نزدیک بود گونههاش رو پاره کنه.
- وقت مرگ بازیه!

***
الان صدایی که سرتاسر لندن به گوش میرسه، صدای مرگه! هماکنون، مرگ، از گوشهی مرکز مشاوره لندن شروع به فتح لندن میکنه. مرگ با خودش هرج و مرج، طلسم، پاداش و چالش آورده.
از الان به مدت دو هفته، تمامی پستهای انجمن لندن، توسط مرگ تحت نظر قرار میگیره.
مرکز مشاوره، مرکز فرماندهی مرگ خواهد بود و از اینجا پالسهای مرگونه به سمت سرتاسر شهر لندن فرستاده خواهد شد. همچنین از الان به مدت دو هفته تمام پستهای اول تاپیک مرکز مشاوره توسط مرگ و یا نعنایی پاسخ داده خواهد شد.
اینکه مرگ پاسخ میده یا نعنایی، کاملا بسته به شانس شماست. چون بین این دوتا یه کشمکش غیر قابل پیشبینی در جریانه و معلوم نیست کی میبره که بخواد جواب بده. اما اگه خودتون درخواست داشته باشین که از یکی از این دونفر جواب بگیرین، شاید خوش شانس باشین و اون یه نفر بهتون جواب بده.
توی این ایونت، گردونهی شانسی وجود داره با چند جایزه:
۱ عدد برتی بات به ارزش ۲۰ گالیون
۱ عدد قلمپر تند نویس به ارزش ۳۰ گالیون
۱ عدد معجون عشق به ارزش ۲۰ گالیونکه با چرخش این گردونه شانس، به شانس خودتون هرکدوم از این جوایز رو رایگان دریافت میکنید و هزینهش توسط
مرگ پرداخت میشه. شرط فعالسازی گردونه برای شما مجموعا دو پست در تاپیکهای
مرکز مشاوره جادوگران و
محله پریوت درایو خواهد بود.
هرکس به صورت عادی میتونه یکبار این گردونه رو بچرخونه. اما اگه به مجموع ۸ پست در دو تاپیک نامبرده برسه، یه شانس مجدد برای چرخش گردونه پیدا میکنه.
قابلیت چرخش گردونه به صورت خودکار پس از زدن مجموعا دو پست در تاپیک های
مرکز مشاوره جادوگران و
محله پریوت درایو برای شما فعال میشه و بعد از اون، در طول این دو هفته شما هرموقع که دلتون خواست میتونید توی یک پست در یکی از این دو تاپیک اعلام کنید که گردونه رو چرخوندید و نتیجه چرخش گردونه از تاپیکهای
زوپس مارکت جادوگران و یا
معجون سرای پاتیلطلا اعلام خواهد شد.
چرخش گردونه هیچ محدودیت زمانیای نداره و شما میتونید هرموقع دلتون خواست ازش استفاده کنید. یعنی به طور مثال یه شخص که دوتا پست زده و چرخش گردونه اول براش فعال شده، اما گردونه رو نچرخونده و صبر کرده و ۴ پست دیگه زده و قابلیت چرخش دوم براش فعال شده، میتونه دوبار پشت سر هم گردونه رو بچرخونه. اما وقتی دو هفته تموم شد و پس از مهلت ایونت، دیگه نمیتونه گردونه رو بچرخونه.
در پایان مهلت دو هفتهی ایونت، تمامی پستها توسط مرگ رصد میشه و بهترین پست از نظر کیفیت، خلاقیت، پیشروی سوژه و تمام معیارهایی که یه پست استاندارد میتونه داشته باشه انتخاب میشه و برنده
۷۰ گالیون وجه نقد از
مرگ میشه.
اصلاحیه: مهلت ایونت، از یک ماه به دو هفته کاهش یافت و همچنین قانون ۸ پست برای چرخش دوم گردونه، به ۴ پست کاهش پیدا کرد.هرگونه صحبت، انتقاد و پیشنهاد رو از طریق پخ بازی، با
مرگ به اشتراک بذارید.
مرگ اوت!