جنابِ جریان باد داشت تو همون حوالی گذر میکرد و چشمش به دوربینی خورد که بالای ابری که مرگناظر و مرگلوسک جا خشک کرده بودن حرکت میکرد و شاتهای جریستوفر نولانی و جارانتینویی میگرفت.
البته فقط خود دوربین فکر میکرد که تو چنین سطحی فیلم میگیره، درواقع انقدر به فیلمبرداری سریالهای جدا جیمایی با بودجه کم و فضاهای بسته عادت کرده بود که نمیدونست چطور آسمون پهناور و سینماتیک پشت سر مرگناظر و مرگلوسک رو به تصویر بکشه.
پس فقط روی مرگناظر و همتای لوسش زوم کرده بود. جریان باد جریان عادیای نبود. جریانی بود نقاد، جریانی بود استاد، جریانی بود با ریش و موهای سفید هنری. استاد مَسباد فراستی سیگاری که بر لب داشت رو با یه نفس کامل خاکستر کرد و دود بزرگی تو داد.
اُسباد فراستی نیاز به مدرک بیشتری نداشت؛ دوربینی مقابلش بود با ارزش هنری و سینمایی پایین، پس کاری رو کرد که هر بادْنقاد دیگهای میکنه، کل دودی که ذخیره کرده بود رو تو راستای منتهی به دوربین بیرون داد و با لحن کنترلشده و خشدار گفت:
- هنوز فیلمشو ندیده مطمئنم یه آشغال همه پسند دیگهست.
دوربین که شیء نحیفی بود با شدت دود به عقب رونده میشد. دودها هی دوربینو هل میدادن و عقبتر میبردن. چیزی که دوربین نمیدونست این بود که بعد از اینکه دودها حسابی ارتفاعشو کم کردن و به طرف جنگلی در اون نزدیکیها بردنش قراره با یه فراستی و مرگ دیگه ملاقات کنه.
کمی آن طرفتر، در دل جنگلی سبز و بلند درخت:
مرگبو پشت درخت تنومندی کمین کرده بود، روی تکه پارچهی بلندی که پشمهای سیاهشو پوشونده بود، شاخههای پربرگ چسبونده بود تا استتار کرده باشه. گوشههای تک داسی که در دست داشت تراش خورده بود و فرورفتگیهای نیمدایرهای متوالی داشت.
- تمومه مرگبو! وقتشه بیرون بیای. لعنتی همهپسند...
- اسمت توی لیستم نیست. ادامه نده وگرنه میمیری.
کلانتر ویلعود یاهْسَتی... این چیزی بود که تگ اسم پلیسی که مرگبو رو تهدید کرده بود نشون میداد. یک ردیف چند نفره از پلیسای زیر دستش که همه یونیفرمهای قهوهای با کلاههای لبهدار سفید پوشیده بودن دورشو گرفته بودن.
- هه... درستبشو نیستی آشغال هالیوودی.
پلیسا تفنگاشونو توی دست داشتن و تو یه خط و همقدم به مرگبو نزدیک میشدن. مرگبو عبور پلیسا از لابهلای درختا رو حس میکرد و داس رمبوییش رو جلوی صورتش اورده بود؛ اما ناگهان دوربین دودزده رو مقابل خودش دید که داشت سقوط میکرد.
مرگبو که کهنهسرباز جنگ جیتنام بود فرصتو غنیمت شمرد و دوربینو تو دست گرفت و با قدرت بازوی جیلوستر استالونهایش به طرف کلانتر ویلعود پرتاب کرد. دوربین با چنان ضربی پرت شده بود که در کسری از ثانیه به شکم جلو اومدهی کلانتر خورد و کلانتر رو روی زمین انداخت.
خود دوربین هم طبق قانون سوم نیوتن به آسمون برگشت، تو راهش صدای جیغ و فریاد پلیسهای وحشتزده که مورد حمله مرگبو قرار گرفته بودن رو میشنید...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








بعدش با صدای خشمگینی گفت: «د جون بکن تا جونت رو نکندم پیر خرفت. چی میخوای بگی؟» 




من نمیدونم کاربرد اون دریاچه توی هاگوارتز چی بوده... باید آبزیاشو میگرفتن به خوردتون میدادن تا یکم فسفرتون بره بالا و خلاقیت و هوشتون زیاد شه!
اگر وزیر سحر و جادو میتونه با تکبر و تفخر وارد ساختمون مجلل وزارت سحر و جادو بشه، بخاطر اونه که این ساختمانو در سخت ترین شرایط و به هوشمندانه ترین شکل ممکن ساخت!

!lost






