جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
19 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[continious]] مرکز مشاوره جادوگران
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:06
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
297
شغل
ارشد هافلپاف، بانکدار گرینگوتز، مدیر رسانهای جادوگران پلاس

پست دوم: روانکاوی گروگان استامپ
فیش مراجعه
- خب همین. حرف زدن فایدهای نداره. بهتره من بـــــ...
این آخرین حرفی بود که میدونیم از دهن گروگان خارج شده. اما چرا کامل خارج نشده؟ یعنی اتفاقی افتاده؟ یعنی کسی گروگان رو اذیت کرده؟ لپشو کشیده؟ بهش حرف بد زده؟ گروگان متوجه یه موضوعی شده؟ کسی بهش حق گفته؟ کسی تو گلوش گیر کرده یهو؟ یا یه سانتور دیده که با خشونت تمام و عدم توجه به حقوق دمپاییها، داره با دمپاییش ور میره و گروگان از این حجم از بیمسئولیتی یهو سکته کرده و یه وری شده؟
ما که نمیفهمیم! ولی سیر خطی داستانی میفهمه. پس داستان رو کمی به عقب میبریم. درواقع به عقب، برمیگردونیم!
- ...ب نم هرتهب. هرادن یاهدیاف ندز فرح. نیمه بخ.
دش نتفر هدامآ و دیشک شتکروا هب یتسد، تساخرب. تشاد یرتشیب شمارآ و دوب هدرک روج و عمج ار شدوخ ناگورگ.
سکوت بلندی برقرار شد.
ملچ مولوچ!
اما سکوت هم نتونست به گروگان کمک کنه که صدای تلاش نعنایی برای آب کردن و چشیدن و کوچیک کردن آبنبات نعنایی خودش رو بشنوه. نعنایی سخت مشغول چشیدن آبنباتش بود و انقد تمرکز کرده بود، که اجازه نمیداد هیچ چیزی تمرکز خودش رو بههم بزنه و حواسش رو از آبنباتش پرت کنه.
ملچ مولوچ!
گروگان خودش رو جمع و جور کرده بود و آرامش بیشتری داشت. برخاست، دستی به اورکتش کشید و آماده رفتن شد.
- خب همین. حرف زدن فایدهای نداره. بهتره من بـــــ...
بلند شدن گروگان، نعنایی رو هول کرده بود و سعی کرد با دستپاچگی آبنبات خودش رو تموم کنه. اما خیلی هول شده بود. پس آبنبات از دهنش به بیرون شوت شد. آبنبات به چهارگوشهی اتاق و زمین و سقف و پنجره و در و دیوار برخورد کرد و بعد از اینکه با عنکبوتهایی که گوشههای دیوار تار تنیده بودن، احوال پرسی کرد و کلی تعارف تیکه پاره کرد و خودشو توی تارهاشون پلکوند و توی سطل رنگی که برای بازسازی گوشه اتاق بود، انداخت و حسابی خودشو رنگی کرد.
خلاصه بعد از اینکه حسابی خودش رو مورد عنایت گوشه کنار در و دیوار قرار داد، یادش اومد که هرپوی کثیف تازه اومده توی محیط ایفا. پس توی بغل هرپوی کثیف هم کلی پلکید و خودش رو به زیر بغل و کف پای هرپو مالوند و توی دهنش رفت و با لوزهی هرپو بوکس بازی کرد و با دندون عقل سومش چایی خورد و یه دور پایین رفت و توی سونای بخار معدهی هرپو کلی بخار گرفت، بیرون اومد و با خودش فکر کرد دیگه کجا جالبه که بره؟ ولی جوابی پیدا نکرد.
پس توی دهن گروگان رفت.
به خاطر همین گروگان نتونست حرفش رو کامل کنه و باقی حرفای آیندهش هم ناقص موند.
- اوهوع اوهوع!

سرعت آبنبات نعنایی خیلی زیاد بود و گروگان رو روی صندلیش پرت کرد و درحالی به نعنایی نگاه میکرد، که رو به گروگان چرخیده بود و آماده بود تا روان گروگان رو درمان کنه. اما نمیدونست که روان گروگان، همین حالا هم گروگان گرفته، شده بود و منتظر بود که یکی بیاد و نجاتش بده. نمیدونست کی؟ شاهزاده سوار بر اسب سپیدی، پرنس چارمینگی، شرکی و حتی خر شرکی... که البته اینا برای گروگان اصلا مورد مقبول نبود و گروگان به کمتر از گروه اونجرز راضی نمیشد.
- چی شده نعنایی؟ آبنبات خیلی خوشمزهس؟!

نعنایی که حالا از شر آبنباتش خلاص شده بود، میتونست راحتتر حرف بزنه.
- اوهوع اوهوع!

- نگران نباش نعنایی! یواش یواش بخور که مزهش رو حس کنی.

گروگان همهش سرفه میزد و داشت دیگه کمکم قرمز میشد و میتونست قسم بخوره که گوشهی اتاق یه گرگ بد گنده دیده بود که با چشمای قرمزش و خنده بد شکلش بهش زل زده بود و داشت بهش نزدیک و نزدیکتر میشد. گروگان نمیتونست از گرگ بد گنده چشم برداره و همینطور که به گرگ بد گنده چشم دوخته بود، آبنبات از توی حلق گروگان بیرون اومد که نفسی تازه کنه.
- برد زیاد! تو ماچ وینینگ! ما نمیتونیم بردن رو متوقف کنیم! تو ماچ وی... اوهوع اوهوع!

آبنبات صلاح دید که به اندازه کافی نفس گرفته پس برگشت سرجای خودش و گردش توی لوله نای گروگان رو از سر گرفت.
- خب نعنایی! پس تو گفتی که ملت اومدن توی مرلینگاهی که تو برای انجام کارهای مرلینگاهی تاسیس کردی، اومدن کارهای مرلینگاهی کردن ولی به شکلی که تو راضی نیستی... هان؟!

- اوهوع اوهوع!
نعنایی شانهای بالا انداخت و مهر پایان ویزیت رو از توی کشو برداشت.
- به نظر من بهتره وقتی یهجایی رو عمومی تاسیس میکنی نعنایی، حواست هم به این باشه که عموم قراره بیان اونجا و عموم، همه هم ویژگی خوب دارن، هم ویژگی بد! پس تو باید هم ویژگیهای خوب عموم رو بپذیری، هم ویژگیهای بد و هم اینکه سکوت کنی و مراقبت از یهجای عمومی رو به خود عموم بسپری!

و مهر رو محکم روی فیش مراجعه کوبوند!
- من برات سکوت تجویز میکنم و آبنبات هم قابلت رو نداشت!

- اوهوع اوهوع!

نعنایی به نشانه ترخیص مریض فعلی و انتظار برای مریض بعدی، فیش مراجعه رو به سمت گروگان دراز کرد.
متاسفانه تو همچنان آبنبات نعنایی توی گلوت گیر کرده و حتی نعنایی هم برات سکوت تجویز کرده. باید چیکار کنی؟ به باکینگهام پلیس برو و ضمن حفظ سکوتت و همچنین حضور پر فیض آبنبات اعلام حضور کن.
موفق باشی!
همچنین با زدن دو پست، گردونه شانس برات فعال شده و میتونی با اعلام در یک پست، ازش استفاده کنی!
افرادی که لایک کردند
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر

روزالین با قدمهایی آهسته اما مصمم، در کوچههای سنگفرش شدهی شهر پیش میرفت. هر قدمش انگار وزنی بیشتر از دیگری داشت.
چرا ادامه میداد؟ پاسخ در سایه بود. سایهای که گویی با تار و پود وجودش تنیده شده بود؛ سایهای نفسگیر که سالها بود رهایش نمیکرد. آغوشش، هرچند سرد و بیگانه، سالها بود که روزالین را در خود فشرده بود و قلبش را لمس میکرد. نفس کشیدن را سخت میکرد و سنگینیِ محضِ وجودش را تمام و کمال بر شانههای روزالین میانداخت.
فکر رفتن به مرکز مشاوره جادوگران، خودش اضطرابی مضاعف بود. چه میگفت؟ چگونه شروع میکرد؟ نکند در میانه راه، کلمات از ذهنش بپرند و او را در سکوتی وهمآور رها کنند؟ اگر چیزی را فراموش کند؟ اگر یادش برود که اصلاً برای چه اینجا آمده است؟
این افکار چون سیلی خروشان ذهنش را در بر گرفتند. نفسهایش دوباره کند و سطحی شد. کف دستهایش شروع به عرق کردن کردند؛ احساس سردی و لزجی ناخوشایندی که همیشه نشانهی اوج اضطرابش بود. غرق در این کشمکش درونی بود که ناگهان متوجه شد رسیده است. ساختمان سنگی مرکزبا پنجرههای بلند و تیره، همانند همیشه، باشکوه و کمی ترسناک به نظر میرسید. حس پشیمانی در وجودش موج زد. کاشکی وارد نمیشد... کاشکی میتوانست برگردد و دوباره به آغوش امنِ کوچههای خلوت پناه ببرد.
درست در همین لحظه،درب چوبی سنگین مرکز باز شد و جادوگری با ردای بنفش تیره از آن خارج شد. لبخندی محو بر لب داشت و در دنیای خودش سیر میکرد. روزالین خوب میدانست که همین حالا باید قدمش را به داخل مرکز بگذارد. الان... یا هیچ وقت.این فرصت تکرار نخواهد شد.
نفس عمیقی کشید، سعی کرد هوای خنک و کمی مرموز مرکز را به ریههایش بکشد. به سمت میز پذیرش رفت. روزالین سعی کرد صدایش نلرزد وقتی از پشت میز پرسید: "من... من نوبت دارم." ذهنش همچنان درگیر بود؛ تلاش میکرد جملاتش را مرتب کند، اما افکارش در کشمکش شدیدی بودند. اما خب، او دقیقاً به خاطر همین اینجا بود.
پس از انتظار بسیار کوتاهی – که برای روزالین، همچون یک قرن به طول انجامید – صدایی او را فرا خواند: "خانم روزالین؟ اتاق درمان منتظر شماست."
وارد اتاقی شد که بوی ملایمی از گیاهان دارویی و شاید کمی جوهر جادویی میداد. مبلمان راحتی و کمی قدیمی، فضایی نسبتاً آرام را ایجاد کرده بود.
گاهی حتی سایه انگار زبان روزالین را با دستان نامرئیاش گره میزد؛ تارهای صوتیاش را خشک میکرد و اجازه نمیداد کلمات از گلویش خارج شوند. اما روزالین، هرچند با قلبی که به شدت میتپید، به خودش یادآوری میکرد که برای تغییر اینجاست. برای پس گرفتن خودش.
با صدایی که هنوز کمی میلرزید، اما تلاش میکرد قاطع باشد، سلام کرد: "سـ... سلام".
روی صندلی روبرو نشست. اگر الان سکوت کند، دیگر صحبت نخواهد کرد. میدانست اگر سلامی بکند، باید منتظر جوابش باشد اما او که شرایط عادی ندارد!
پس همانطور که کف دستهای عرق کردهاش را با اضطراب به هم میمالید و سعی میکرد نفس عمیقتری بکشد، با صدایی که هنوز کمی ناپایدار بود، ادامه داد:
"من... نمیتوانم آرام باشم! قلبم تند میزند و انگار نفس بالا نمیآید. صداها... صداها در سرم میپیچد! میترسم... میترسم اشتباهی کنم که از هر زمان دیگری بدتر باشد. اگر اینطور ادامه دهم، دیگر منِ واقعی نخواهم بود."
مکثی کرد. میدانست که باید بحث سایه را پیش بکشد؛ خودش هم خوب این را میدانست.
"سایه ای سالهاست مرا در آغوش گرفته؛ یک سایهی سنگین... تمام سنگینیاش را تنهایی به دوش میکشم. سالهاست که در من ریشه دوانده و دستانش را از دور گردنم رها نمیکند. احساس خفگی میکنم."
"میشود کمک کنید که دوباره آفتاب گرم و دلپذیر جایش را از این سایه پس بگیرد؟"
چرا ادامه میداد؟ پاسخ در سایه بود. سایهای که گویی با تار و پود وجودش تنیده شده بود؛ سایهای نفسگیر که سالها بود رهایش نمیکرد. آغوشش، هرچند سرد و بیگانه، سالها بود که روزالین را در خود فشرده بود و قلبش را لمس میکرد. نفس کشیدن را سخت میکرد و سنگینیِ محضِ وجودش را تمام و کمال بر شانههای روزالین میانداخت.
فکر رفتن به مرکز مشاوره جادوگران، خودش اضطرابی مضاعف بود. چه میگفت؟ چگونه شروع میکرد؟ نکند در میانه راه، کلمات از ذهنش بپرند و او را در سکوتی وهمآور رها کنند؟ اگر چیزی را فراموش کند؟ اگر یادش برود که اصلاً برای چه اینجا آمده است؟
این افکار چون سیلی خروشان ذهنش را در بر گرفتند. نفسهایش دوباره کند و سطحی شد. کف دستهایش شروع به عرق کردن کردند؛ احساس سردی و لزجی ناخوشایندی که همیشه نشانهی اوج اضطرابش بود. غرق در این کشمکش درونی بود که ناگهان متوجه شد رسیده است. ساختمان سنگی مرکزبا پنجرههای بلند و تیره، همانند همیشه، باشکوه و کمی ترسناک به نظر میرسید. حس پشیمانی در وجودش موج زد. کاشکی وارد نمیشد... کاشکی میتوانست برگردد و دوباره به آغوش امنِ کوچههای خلوت پناه ببرد.
درست در همین لحظه،درب چوبی سنگین مرکز باز شد و جادوگری با ردای بنفش تیره از آن خارج شد. لبخندی محو بر لب داشت و در دنیای خودش سیر میکرد. روزالین خوب میدانست که همین حالا باید قدمش را به داخل مرکز بگذارد. الان... یا هیچ وقت.این فرصت تکرار نخواهد شد.
نفس عمیقی کشید، سعی کرد هوای خنک و کمی مرموز مرکز را به ریههایش بکشد. به سمت میز پذیرش رفت. روزالین سعی کرد صدایش نلرزد وقتی از پشت میز پرسید: "من... من نوبت دارم." ذهنش همچنان درگیر بود؛ تلاش میکرد جملاتش را مرتب کند، اما افکارش در کشمکش شدیدی بودند. اما خب، او دقیقاً به خاطر همین اینجا بود.
پس از انتظار بسیار کوتاهی – که برای روزالین، همچون یک قرن به طول انجامید – صدایی او را فرا خواند: "خانم روزالین؟ اتاق درمان منتظر شماست."
وارد اتاقی شد که بوی ملایمی از گیاهان دارویی و شاید کمی جوهر جادویی میداد. مبلمان راحتی و کمی قدیمی، فضایی نسبتاً آرام را ایجاد کرده بود.
گاهی حتی سایه انگار زبان روزالین را با دستان نامرئیاش گره میزد؛ تارهای صوتیاش را خشک میکرد و اجازه نمیداد کلمات از گلویش خارج شوند. اما روزالین، هرچند با قلبی که به شدت میتپید، به خودش یادآوری میکرد که برای تغییر اینجاست. برای پس گرفتن خودش.
با صدایی که هنوز کمی میلرزید، اما تلاش میکرد قاطع باشد، سلام کرد: "سـ... سلام".
روی صندلی روبرو نشست. اگر الان سکوت کند، دیگر صحبت نخواهد کرد. میدانست اگر سلامی بکند، باید منتظر جوابش باشد اما او که شرایط عادی ندارد!
پس همانطور که کف دستهای عرق کردهاش را با اضطراب به هم میمالید و سعی میکرد نفس عمیقتری بکشد، با صدایی که هنوز کمی ناپایدار بود، ادامه داد:
"من... نمیتوانم آرام باشم! قلبم تند میزند و انگار نفس بالا نمیآید. صداها... صداها در سرم میپیچد! میترسم... میترسم اشتباهی کنم که از هر زمان دیگری بدتر باشد. اگر اینطور ادامه دهم، دیگر منِ واقعی نخواهم بود."
مکثی کرد. میدانست که باید بحث سایه را پیش بکشد؛ خودش هم خوب این را میدانست.
"سایه ای سالهاست مرا در آغوش گرفته؛ یک سایهی سنگین... تمام سنگینیاش را تنهایی به دوش میکشم. سالهاست که در من ریشه دوانده و دستانش را از دور گردنم رها نمیکند. احساس خفگی میکنم."
"میشود کمک کنید که دوباره آفتاب گرم و دلپذیر جایش را از این سایه پس بگیرد؟"
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:15
از: شیون آوارگان
پستها:
1635
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران
افتخارات

پست اول
چشم در آسمان تاریک لندن بدون لحظهای پلک زدن از هر جهت دیده میشود. یک چشم معمولی اما با ابعادی نامعلوم که همیشه آنجاست. هیچکس پشت آن چشم را ندیده و توصیفی از آن نشنیده است. حرفی نمیزند. صدایی از آن به گوش نمیرسد. حتی به نظر نمیرسد قضاوتی کند. اصلاً معلوم نیست هدف از بودنش در میان آسمان چیست. مثل این است که یک عضو اضافه در بدن داشته باشی که نه جلوی دست و پایت را گرفته باشد، نه حتی آن را حس کنی؛ اما میبینی که هست و همین به خودی خود آزارت میدهد.
پایم را روی پدال گاز فشار میدهم و در ترافیک روان نیمهشب، برای اولین بار به سوی ساختمانی میروم که همیشه منتظرم بوده و همیشه نادیده میگرفتم. مرکز مشاوره. علامت قرمزرنگ روی نقشه به من نزدیک و نزدیکتر میشود. رسیدهام.
پله. اولین نشانهای که به من میگوید این ساختمان رنگ ماگل به خود ندیده است. جادوگرانی که حتی در یک ساختمان پانزده طبقه هم به آسانسورهای ماگلی اعتقادی ندارند، حتی این را در نظر نگرفتهاند که شاید آن مادرمردهای که پس از سالها کلنجار رفتن با خود بالاخره رضا داده که یک مشاوره بگیرد، بعد از پیمودن یک یا دو طبقه پلهی بدون پاگرد، احتمالاً این را نشانهای موید غرایز پرحرفش میبیند و از همان راهی که آمده برمیگردد. جادوگر-مهندس حتی کار را به جایی رسانده که آپارات کردن در مرزهای ساختمان را غیرممکن ساخته و توی معمولی حتی نمیتوانی از رنج پیش رویت اجتناب کنی.
خوشبختانه، من معمولی نیستم. یک نفس عمیق میکشم و لحظهای بعد بدون نیاز به گرفتن نوبت یا سروکله زدن با آن پیرزن، مستقیم روی کاناپهی مخصوص مینشینم و درحالیکه مراجع قبلی و مشاور از دیدن من عاجز هستند، صبورانه منتظر میمانم کارشان تمام شود.
از پنجرهی باز پشت سر مشاور، درست در کنار ماه تابان، آن چشم را میبینم که همچنان به من زل زده. ناخودآگاه لبخندی روی لبانم مینشیند. در این مکان غریب و معذبکننده، انتظار حتی از آن پلههای بیانتها دشوارتر به نظر میرسد. از جایم بلند میشوم. به سمت پنجره میروم. سعی میکنم صدای گفتگوی مشاور و مراجع را در مغزم خاموش کنم. وزش ملایم باد در آن ارتفاع صرفاً آتش درونم را شعلهورتر میکند. سالهای سال است که برای کنترل آن از جادو بهره میبرم؛ اما شاید وقت آن رسیده که نظر شخص سومی را هم جویا شوم. بوی آشنای مرگ را حس میکنم و میدانم که این رفیق قدیمی جایی در همین اطراف پرسه میزند.
افکار هجوم میآورند. آنقدر زیادند که حتی با استفاده از جادو نمیتوانم آنها را دستهبندی کنم. سالهای سال مبارزه در راه آزادی و بزرگترین مانع؟ افکاری که نظم نمیگیرند.
آیا مشاور میتواند به گلرت گریندلوالد کمک کند؟
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
شغل
نگهبان دروازههای هاگوارتز

پست اول
لیسا بپر بپر کنان وارد شد. لبخندی زد و موهاش رو پشت گوش زد. وارد اتاقی با فضای سفید شد و به صندلی وسط اتاق نگاه کرد. رفت و روی صندلی نشست و تند تند سرش رو یه اطراف چرخوند.
- سلام! کسی اینجا هست!؟
لیسا به فضای خالی نگاه کرد. همچنان سرجاش تکون میخورد و نمیتونست یکجا بند بشه. سراخر نتونست دووم بیاره و از سر جاش بلند شد.
نامه ای روی دیوار دید که نوشته بود:
-از دردهایت بگو، از مریضی ات، از هرچیز که تو را ازار میدهد.
لیسا درحالی که داشت نامه رو میخوند راه میرفت که با دیوار سفید بزرگ برخورد کرد. بینی اش را مالش داد و به اطراف نگاه کرد. همینطور که راه میرفت شروع کرد به تعریف کردن.
-من همیشه دختر شاد و پرانرژی ای بودم. اما یک روز این انرژی از حد فراتر رفت. جوری که ۲۴ ساعت میتونستم بدوم.
اما این فقط به انرژی محدود نشده بود. کم کم تبدسل به ادم مضطربی شدم. همیشه درحال کندن پوست لب و تکون دادن پاهام بودم. حواس پرت شده بودم. با پر زدن یک پشه هم حواسم به سمت اون میرفت و گاهی اوقات به همین دلیل خیلی اشتباها کردم.
لیسا بالاخره سر جاش ایستاد. متوجه نبود که کنار ناخون هاش بخاطر کندنشون زخم شده و لبش داره خون میاد. لیسا چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
-دوستم، اون هم همینجوری مرد. بخاطر حواس پرتی من.
لیسا فشاری به چشم هاش داد و صداش کم کم تحلیل رفت. زخم های کنار انگشتهاش رو بدون توجه به دردش، باز هم کند.
-داشت از ارتفاع میوفتاد. زندگیش به من بسته بود. من اومده بودم که نجاتش بدم. اما بخاطر من مرد. اگر اون لحظه، کسی باهام حرف نمیزد شاید الان اون زنده بود.
رفیقم، با دشمنش دعواش شد. دقیقا روی پشت بوم. و بعد لیز خورد و من کرفتمش. من دستش رو گرفتم و نجاتش دادم. اما همون لحظه یکی از حال رفت. از ترس دیدن یکی اویزون شده بر پشت بوم ترسید و از خال رفت و من حواسم پرت صدای جیغ ها شد. و افتاد.
از همون روز این مریضی من بدتر شد. دکترا گفتن ADHD گرفتم. گفتن راهی براش نیست. اما شنیدم کار تو خیلی خوبه. شاید بتونی کمکم کنی
افرادی که لایک کردند
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:06
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
297
شغل
ارشد هافلپاف، بانکدار گرینگوتز، مدیر رسانهای جادوگران پلاس

پست دوم: روانکاوی هلنا ریونکلاو
این اولین باری بود که مرگ تصمیم میگرفت روانکاوی کند. شاید چون با خودش فکر میکرد که اگر کمی زندگی شخصیش با کارش قاطی میشد، میتونست دچار مشکلاتی بشه که شرایط رو براش یکم سخت کنه. البته اون مرگ بود. سختی و شرایط و زندگی شخصی و کار و مشکلات و اولین بار و تصمیم و روانکاوی براش اهمیت نداشت و چون سالهای سال بود، از ابتدای شروع به کار انتظام جهان و خلق شدن خلقت، که اهمیت نمیداد شایعات زیادی پشت سرش پخش شده بود. شایعاتی که به همون اندازه که مضحک بودن، تاسف آور هم بودن.
شایعاتی که به مرگ فانی بودن رو نسبت میدادن. شایعاتی مثل اینکه مرگ میشنوه، فکر میکنه، عصبانی میشه، حسادت میکنه، رگ گردنش باد میشه و خلاصه هر نسبت و ویژگیای که یه آدم فانی و معمولی میتونه داشته باشه. البته قابل درکه. انسان عادت داره چیزی رو که نتونه درک کنه، تا حد درک خودش کوچیک کنه و مرگ، چیزی ورای ادراک انسان بود. البته خود مرگ گاهی از روی اینکه زندگیش رو از روتین خارج کنه و سرگرم بشه یکسری نقشها بازی میکرد. مثل اینکه میشنوه، فکر میکنه، عصبانی میشه و غیره... اما صرفا جهت سرگرمی.
مرگ منتظر لحظهی مناسب بود که تمام مهارتهای خودش رو توی روانکاوی به رخ بکشه. مهارتهایی که نه تنها اکتسابی نبودن، بلکه انتسابی هم نبودن. افتخاری بودن. مهارت هایی که از زمانی که مرگ بود، همراهش بودن. درواقع از ابتدای هستی! و میخواست توی همون لحظهی مناسبی که میخواست تمام مهارتهای خودش رو به رخ بکشه، در عین اینکه میفهمید مشکل هلنا بهخاطر چیه، چرا بهوجود اومده، دلیل به وجود اومدنش چیه و چطوری برطرف میشه، میخواست جوری به هلنا وانمود کنه که فقط از حرفایی که هلنا زده اینا رو فهمیده. به هرحال هلنا هم یه موجود نیمه فانی بود که شایعاتی که پشت سر مرگ راه افتاده بودن، اون رو هم تحت تاثیر قرار داده بود.
مرگ چرخید تا رو به هلنایی که از اول تولدش تا آخرین لحظهی زندگیش همراهش بوده و زیر نظرش داشته، بگه که راه حل چیه. اما با مبل خالی روبرو شد. هلنا رفته بود. اینکه هلنا فقط برای خالی کردن احساساتش اومده بود و بهخاطر فوران احساساتش، تحمل دیدن و قضاوت دیگران رو نداشت رو فقط مرگ میدونست. پس اینکه هلنا رفته بود رو هم فقط مرگ درک میکرد. هلنا کسی بود که مرگ یکبار رسالتش رو در حقش انجام داده بود. اما با شنیدن حرفهای هلنا و دیدن وضعیتش با خودش فکر کرد که شاید نیازه که دوباره رسالتش رو انجام بده. چون مرگ، فقط مرگ نبود. به تعابیر بعضی مرگ، تنها درمان بود. تنها درمان، میدونست که برای درمان هلنا به کجا بره.
مرگ که به درون مکان پا گذاشت، فضا سیاه شد. رنگها فرار کردن. به دو شخصی که کاملا متخاصم و بدون هیچ گونه حس اعتمادی روبروی هم ایستاده بودن نگاه کرد. به مردی که سعی میکرد زن و جسم با ارزش در دستش را باهم برگرداند نگاه کرد.
- برگرد و با من باش! بهت قول میدم که همهچیز خوب و عالی پیش بره.
نیمتاج رو پشت خودش پنهان کرد و قدمی عقب رفت.
- نه باهات برمیگردم، نه اجازه میدم با چیزی که بهخاطرش به اینجا اومدی برگردی!
صورتش بهخاطر افکار درهمش از اتفاقات حال و اتفاقاتی که ممکنه در آینده بیفته درهم رفت و تشویش افکارش صداش رو تاجایی که میشد بلند کرد.
- نه به عشقت تن میدم!
بارون بهش بر خورد. به هرکس دیگهای هم که در وضعیت او بود برمیخورد. درواقع، به هر مرد یا عاشق دیگهای. بارون با چاقویی برانگیخته در دست، خیز برداشت و مرگ به چاقو، که لکه خون دو شخص رویش نقش بربسته بود، خیره شد. در کسر ثانیهای بعد از هجوم بارون، مرگ هم هجوم آورد.
- یادته چطور بهم حمله کرد؟
هلنا درست بالای سر مکانی که برای آخرین بار حضور داشت، شناور بود. رو به مرگ صحبت میکرد و همچنان برای درمان حس رنجی که از زمان حیاتش روی سینهش مانده بود، به دنبال درمان میگشت. دردی که نه تنها بعد از مرگ درمان نشده بود، بلکه باعث سرگردانی او در زندگی بعد شده بود.
- به وضوح!
مرگ برای انتقال احساس نزدیکی به بیمارش، کنار او به پرواز در اومده بود. کاملا یادش بود که چطور داسش به همراه ضربه چاقو به تن هلنا نشست و... هلنا ریونکلاو تبدیل به بانوی خاکستری شد. مرگ به وضوح همهچیز رو به خاطر میآورد.
- متوجه حس تردید و در ادامهش احساس درد و عذاب وجدانی که دردمندت کرده هستم...
هلنا با چهرهای مغموم به صحبتهای مرگ گوش میداد. فکر میکرد که سکوت بتونه آتیش حرفای نزدهش رو خفه کنه. ولی سکوت خاک نبود. خاکستری بود که آتیشی چند برابر بزرگتر رو زیر خودش پنهان کرده بود.
- تو بودی!
مرگ از حقیقتی پرده برداشت که هلنا پیشتر با تردید اما امیدوارانه بیان کرده بود. اما هلنا که همچنان با نگاهی جستوجوگر به دنبال تاییدی قطعی و نه صحبتهای سر بسته بود با تعجب و سردرگمی صحبت مرگ رو پاسخ داد.
- چی من بودم؟!
- با ارزش ترین ساخته و دارایی روونا. کاملا افکارش رو موقع مرگ یادمه! چیزی از نیمتاج نبود. تو بودی! کودکیت، با تموم سرکشیها و شیطنتهایی که داشتی. سرزندگیهایی که هرچی بزرگتر شدی، کمتر شدن. تو تموم فکر و ذکر مادرت بودی و وقتی که نیمتاجش رو دزدیدی تمام نگرانیش این بود که سر این قضیه، به خودت آسیب بزنی. حاضر بود نیمتاجش نیست بشه، ولی تو... کنارش باشی!
مرگ سعی داشت انزجاری که درون هلنا به انفجار رسیده بود، رو بکشه. موفق هم ظاهر شده بود. کشتن تنها وظیفهی مرگ بود و مطمئنا وقتی از ابتدای خلقت فقط یه کار رو انجام داده بود، میتونست بدون نقص انجامش بده. هلنا هم تاثیری که باید میگرفت رو گرفته بود.
- پس یعنی همهی اینا سوءتفاهم بوده؟!
مرگ که کمکم متوجه شده بود فهمی که باید رخ میداد، رخ داده. آماده شد که مکان رو ترک کنه، اما نمیخواست ذهن هلنا رو همچنان شلوغ رها کنه.
- شاید درست باشه. اما کسی مقصر نیست! توی شهری که همه به یه اندازه پادشاه باشن، درواقع پادشاهی وجود نداره. تو و مادرت و حتی بارون تفکرات خودتون رو داشتین و اشتباهات خودتون رو کردین. اما اشتباه تو و مادرت این بود که اونقدی که باید، با هم وقت نگذروندین و مادر دختری نکردین. هر دو میدونستین که از هم عزیزتر ندارین، اما اونقد به حریم بین خودتون چسبیده بودین که حریم رو بین خودتون تبدیل به دیوار کرده بودین.
به اندازهای که نباید انتظار کشیدین و پایان دهنده انتظارهایی که بیش از اندازه طول کشیدن، منم.
هلنا به اعماق سفر کرده بود. جایی که تنهایی منتظر مسافر خواهد بود و چیزی جز فهمهای متعدد نصیب مسافر نخواهد شد. هلنا از اینکه این همه فهم رو زمانی به دست آورده بود که دیگه دیر شده بود، ناراحت بود اما از اینکه فرصت پیدا کرده بود تا بفهمه خوشحال بود. البته هنوز باید به مفهومهای بیشتری دست پیدا میکرد و نتیجتا، باید عمیقتر میشد.
- پس تو میگی که...
اما این بار نوبت مرگ بود، که بی سر و صدا بره و هلنا رو با خودش تنها بذاره.
درمان تو اینه که به اینجا بری و لحظاتی رو با مادرت بگذرونی. مطمئنا غمهایی که الان باهاشون سر و کله میزنی قابل رفع هستن، اما از راه درست! تنها راه درست، مادره!
موفق باشی!
و همچنین استفاده از گردونه شانس برات با زدن دو پست فعال شد!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/1/30 20:23:32
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/08/06
تولد نقش: 1404/12/26
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 01:13
از: دژ مرگ
پستها:
139
شغل
مدیر رسانهای جادوگرانپلاس، خبرنگار پیام امروز

پست اول
- دیگه نمیتونم تحمل کنم! مرلینگاه عمومی با شکوه فوق لوکسم داره نابود میشه! باید حرفمو بشنوی!
گروگان استامپ چنان داد میزد که هوای مرموز و مهآلود اتاق، مقابل دهانش پرتاب میشد و تب و تاب داشت. برای او مهم نبود که چرا در مرکز مشاوره پیکسی پر نمیزد یا اینکه چرا رواندهنده چهرهاش را به او نشان نمیداد و پشت سایه مخفی شده بود. او فقط میخواست خودش را خالی کند.
- دو ماه قبل، من تصمیم گرفتم اولین، بزرگترین و بهترین مرلینگاه عمومی جانوری دنیای جادویی رو تو جنگل ممنوعه تأسیس کنم.
اتاق سرمای وصفنشدنیای داشت. حتی روشنایی اندکی که از لامپهای دیواری بیرون میزد نیز سرد دیده میشد. گروگان که حالا به لامپ نگاه میکرد ادامه داد:
- اولش همهچی خوب پیش میرفت. بهترین مرلین فرنگیهایی که بتونی تصور کنی رو از ژاپن اوردم؛ کاملا اتوماتیک و جادویی. خودش دست در میاره، کمرتو ماساژ میده و تر و تمیزت میکنه، کارت که تموم شد یه آب نبات چوبی بهت جایزه میده و وقتی بلند شدی به رسم ژاپنی جلوت سی درجه تعظیم میکنه!
گروگان نفسی گرفت.
- خلاصه پروژه تکمیل شد. ربانشو بریدم، افتتاحش کردم و مدیریتشو سپردم به یه سانتور پر انگیزه.
حالا خندهی عصبی میکرد و سرش را تکان میداد.
- زیادی بهشون اعتماد کرده بودم! مرلینگاه عزیزم به خاک سیاه نشسته. اینا اصلا جنبه مرلینگاه ندارن!
چشم گروگان درحالی که اخم کرده بود به طرف سایه رواندهنده ناشناس برگشت.
- هر کدومشون سه جفت دمپایی نیاز دارن، دو جفت برای سماشون و یه جفت هم برای اینکه عادت دارن روی دستاشون دمپایی بپوشن!
گروگان دست به سینه شده بود و توضیح میداد:
- تازه فقط این نیست. سانتوری که اونجا رو بهش سپردم... این پدر رنگی دم در مرلینگاه میشینه و از همه یه گالیون و پونزده سیکل پول میگیره!
به طرح سفید و بیروح کاغد دیواری نگریست.
- بچه عنکبوتا و آکورامنتولاهای مامانشون، خانوادگی میان و همهجا رو تاری میکنن. اجنه خونگی وقتی مرلین فرنگیها براشون تعظیم میکنن ناراحت میشن و خودشونو تا حد مرگ تنبیه میکنن. مردم دریاچه هم هر وقت گذرشون به مرلینگاه میخوره کل دمپاییها رو خیس میکنن!
گروگان پوزخند زد.
- یه بنده مرلینی هم هست که نزدیک مرلینگاه برای تکشاخا کمین میکنه. بحث کمین کردن شد... باید خونآشاما رو ببینی! اینجا شده پاتوق خونآشاما، روی کل دیوارا با خون یادگاری و شماره نوشتن!
سکوت بلندی برقرار شد. گروگان خودش را جمع و جور کرده بود و آرامش بیشتری داشت. برخاست، دستی به اورکتش کشید و آماده رفتن شد.
- خب همین. حرف زدن فایدهای نداره. بهتره من بـــــ...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/30 17:17:05
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:19
از: یه کُنجی تو هاگوارتز!
پستها:
338
شغل
مدیر کل جادوگران، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

پست اول
این اولینباری بود که هلنا تصمیم گرفته بود پا به مرکز مشاوره جادوگران بگذارد. همان ابتدا از دیدن اسم جادوگران کمی تردید میکند. چرا جادوگران؟ چرا ساحرگان نه؟ آیا واقعا نام این مکان جنسیتزده بود؟ اما خیلی سریع به یاد میآورد که چندین بار از لرد ولدمورت و گلرت گریندلوالد شنیده بود که جادوگر کلمهای فارغ از جنسیت و تنها به معنای جاری بودن جادو در رگهایشان است که آنها را از ماگلها متمایز میکند. جادوگران در برابر ماگلها. البته نه آن "در برابری" که جنگ و مقابله را در خود جای داده باشد. هرچند شاید خیلیها دقیقا به دنبال چنین چیزی بودند!
همهی این کلمات جاری شده در پاراگراف قبل نشان میدهد که ذهن هلنا چقدر درگیر است و در واقع به دنبال بهانهای برای کج کردن مسیرش و بازگشت به خانهاش یعنی هاگوارتز است. احتمالا همه در این دنیای جادویی قبول داشته باشند که هیچکس به اندازهی هلنا ریونکلاوی که با دزدیدن نیمتاج روونا ریونکلاو موجب مرگ مادرش شد و سپس توسط بارون خونآلود کشته شد فقط به خاطر دست رد به سینه زدنش، فعل گم شد. شاید هلنا در کنار افکار آشفتهاش، شکم گرسنهای نیز داشت که با خوردن افعال جملات سیر میشد. خلاصه این که دلایل زیادی وجود داشت که هلنا مشاور لازم باشد و بیش از این که حضورش در مرکز مشاوره عجیب باشد، این عدم حضورش در تمام این مدت در مرکز مشاوره بود که عجیب بود.
هلنا بالاخره به کشمشهای درونیاش پایان میدهد و قدم به درون مرکز مشاوره میگذارد. خیلی به خودش زحمت نمیدهد که اطراف را بررسی کند، طبیعتا نوبت بگیرد و سپس با اعلام منشی به سراغ دیدن مشاور برود. تصمیم این که علت این کار از نداستن بود یا اهمیت ندادن را به خوانندگان محترم واگذار میکنیم. بنابراین طولی نمیکشد که هلنا مثلا روی مبلی راحتی ولو میشود و بدون توجه به این که اصلا مشاوری حضور دارد یا خیر، رو به صندلیای که پشت میز قرار داشت و رو به پنجره قرار گرفته بود شروع به صحبت میکند.
برای هلنا که هرگز در چنین مکانی حاضر نشده بود، خیال میکرد این امری است طبیعی. شاید بیمار هرگز نباید با مشاور چشم در چشم میشد. شاید اصلا مشاور نباید میفهمید که هویت واقعی بیمارش چیست حتی اگر از روی صدایش ممکن بود آن را تشخیص دهد. بالاخره به هر دلیلی که بود، هلنا بیمهابا سخن گفتن را شروع میکند.
- خب راستش من چند روز پیش با خودم مواجه شدم. یعنی خودم که نه... یه روحی مثل خودم از نظر ظاهری، ولی متفاوت از نظر اخلاقی و روحیات.
هلنا وقفهای در سخن گفتنش ایجاد میکند. توضیح دادن آنچه باعث شده بود او در آن روز به آنجا بیاید کار سادهای نبود. ملاقاتی که برای اولین بار به او شجاعت لازم را داده بود تا از خودش بپرسد "آیا وقتش رسیده است؟". هلنا متوجه میشود اصلا شروع خوبی نداشته است. پس تصمیم میگیرد از روش دیگری وارد شود.
- هرچی گفتم رو بیخیال. مهم اینه که اون بهم گفت هزار سال سرزنش کردن خودم بابت مرگ مادرم کافیه. که درسته که دزدیدن نیمتاج مادرم اشتباه و زیادهروی بود... اما حق داشتم که از این که هویت پدرمو ازم مخفی کرده بود عصبانی بشم نه؟ هرکسی حق داره که بدونه پدرش کیه و بخواد اونو ببینه! من فقط میخواستم با کمک نیمتاج باهوشتر بشم تا بتونم سالازارو پیدا کنم! اون جادوگری نبود که پیدا کردنش ساده باشه...
هلنا ناگهان متوقف میشود و نفس عمیقی میکشد تا از فوران احساساتش جلوگیری کند. وقتی دوباره کنترل احساسات خود را بدست میگیرد ادامه میدهد:
- اون بهم گفت شاید من مسبب مریضی مادرم باشم، اما این تنها دلیل مرگش نبود. گفت مادرم خودشو مقصر میدونست که اگه این حقیقتو ازم پنهان نکرده بود، منم هرگز نیمتاج رو نمیدزدیدم و این سرزنش کردن خودش مزیدی بر علت بود که بیماریش بدتر از تصور پیش بره و...
هلنا که برای تعریف کردن این سخنانی که سالها در سینهاش سنگینی میکرد، تقریبا روی مبل نیمخیز شده بود، حالا در مبل فرو میرود.
- خودت میدونی بعدش چی شد. مادرم از شدت مریضی مرد و منم توسط بارون کشته شدم و الان این روحیم که میبینی... یا شایدم نمیبینی!
هلنا جملهی آخر را زمانی اضافه میکند که به یاد میآورد هرکه روی صندلی است، به دلیل این که پشتش به اوست قطعا او را ندیده است.
- این عذاب وجدان هزار ساله که باهامه و هیچوقت حتی ذرهای از دردش کم نشد. بهم بگو من مقصر اول و آخر همه چی هستم، که این منم که مادرمو کشتم و عذابی که میکشم کاملا حقمه و این تاوان کسیه که مادر خودشو میکشه!
هلنا دوباره به کشیدن نفسهای عمیق رو میآورد تا توانایی ادامه دادن را پیدا کند.
- چیزی که باعث شد امروز به اینجا بیام این بود که بهم گفت شاید در مورد یه چیز اشتباه میکردم. اون گفت آخرین چیزی که مادرم میخواست دیدن من بود و نه پیدا کردن و برگردوندن نیمتاج. که اگه خشمش از عشقش بیشتر بود، آخرین خواستهی زندگیش دوباره دیدن من نمیبود. اون گفت با ارزشترین چیزی که مادرم تو زندگیش ساخته بود نیمتاجش نبود...
هلنا چشمانش را میبندد و بعنوان آخرین کلام اضافه میکند:
- من بودم!
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:06
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
297
شغل
ارشد هافلپاف، بانکدار گرینگوتز، مدیر رسانهای جادوگران پلاس

ایونت سایه مرگ: شهر لندن!
پست صفر: اعلام حضور مرگ!
توی ساختمون مرکز مشاوره، مثل بیرونش بود و رنگ و روی آنچنانی نداشت. با اینکه توی اتاقهای مرکز، دستخوش تغییرات جدیدی شده بود و بوی تند رنگ سقف و چسب کاغذ دیواریها توی اتاق قاطی شده بود، اما این تغییرات نو هیچ شور و شوقی توی بیمارها به وجود نمیآورد. البته اگه بیماری بود.
زن پیر و پا به سن گذاشتهی گوگولی آبدارچی، پشت میز منشی مرکز نشسته بود و با عینک ته استکانی خودش که از پشت شیشه، چشماشو دو سه برابر بزرگتر نشون میداد، مشغول نخ کردن سوزن باریکی بود. هر بار که با فاصلهای نسبتا نزدیک نخ رو از کنار سوراخ سوزن رد میکرد و سوزن نخ نمیشد، نخودی میخندید و با لبهای چروکیدهش، که بهخاطر اینکه یادش رفته بود دندون مصنوعیاشو بذاره چروکیدهتر شده بودن، دو سه بار تلاش میکرد که نخ رو تر و آماده گذروندن از سوراخ کنه.
اما هر بار ناموفق بود.
اینکه دستهای ظریف و انگشتان لرزان و پیرش، به سختی نخ رو توی دستاش نگه داشته بودن و هر بار که نمیتونست نخ رو از سوراخ بگذرونه عصبانیت لرزش دستاش رو بیشتر میکرد هم توی نخ کردن سوزنش بیتاثیر نبود. حالا که نه بیماری بود، نه روانکاو و نه منشیای، کار هر روزش شده بود ساعتها درگیری با نخ و سوزن، که اگه موفق میشد، وصلههای کت صورتی رنگ و رو رفتهش رو بازدوخت کنه که باز بهخاطر عدم تعادلش توی پیری، دو روز دیگه آماده بازدوخت بشن.
موهای فر و یکدست سفیدش چند وقتی بود که دیگه بلند نمیشدن و جلوی دیدش رو نمیگرفتن. زندگیش آروم و آرومتر میشد. دیگه کم کم داشت نزدیک میشد به...
میز و لیوان و فایلهای پرونده روی میز شروع کردن به لرزیدن. چراغ لوستر کهنهی بالای سرش که نیمسوز بود با صدای تق تقی حضور یک غریبه رو گوشزد میکردن. لرزش دستاش انقد زیاد بود که لرزش غیر عادی فضا رو براش عادی میکرد. اما وقتی لوستر خاموش شد و تاریکی فضا رو گرفت، متوجه حضور یه تاریکی غیر عادی توی اتاق انتظار شد و بعد از اون، صدای سوت کرخت کنندهای فضا رو پر کرد که موی هر تنی رو سیخ میکرد. اما نه تن نعنایی رو. نعنایی موهای تنش خیلی وقت بود که حوصلهی سیخ شدن نداشتن.
- سلام نعنایی! اومدی برای روان درمانی؟!

با یه حرکت داسش روشنایی رو به اتاق برگردوند. یکی دوبار سعی کرد که بوی حاکم بر اتاق رو درک کنه، اما اون بویی که میخواست نبود. معمولا بوی مورد پسندش، بوی ترس بود و وقتی یهجا میرفت که بوی ترس پخش نمیشد بههم میریخت. با خودش گفت شاید به حرف بیاد و صحبتی بکنه و صداش پخش بشه، شاید بوی ترس توی هوا منفجر بشه.
- روانکاوی نمیبینم!

کمی دور اتاق قدم زد و دور تا دور اتاق رو از نظر گذروند. کلاه شنلش رو انداخت و به پیرزن چشم دوخت تا یه واکنشی از ترس یا شاید اضطراب بگیره. اما نعنایی با لبخند گشادهای که نصف صورتش رو گرفته بود و چشماش رو خط کرده بودن صورتش رو جلو آورد.
- همه رفتن مرخصی نعنایی! ناراحت نباش. غصه نخور.

دست لرزونش رو به سمت جیبش برد اما وقتی دستش به لبهی جیب رسید و متوجه شد که سوزن توی دستشه، لرزون و گیج و منگ دستش رو برگردوند و انگار که دنبال چیزی بود، سعی میکرد جایی رو پیدا کنه که سوزنش رو بذاره. بالاخره وقتی سوزن رو گذاشت و دستش رو توی جیبش کرد با نگاهی مهربون به مرگ، خندید.
- بیا شکلات بخور پسرم! نعناییه و خوشمزهس!

مرگ، لبخندی دنداننما زد و نگاهی به شکلات کرد و بعد نگاهشو رو به نعنایی برگردوند. فکرای شیطانی و مرگی زیادی توی سرش شروع به چرخش کردن. داسش رو توی شکلات درون دست نعنایی فرو کرد و شکلات رو توی دهنش گذاشت و با دندونای تیزش تیکه تیکه کرد.
- تو خیلی به من نزدیکی، نعنایی!

خرخری کرد و چشمای قرمزش درخشیدن. آمادهی هجوم، داساش رو دو دور توی دستاش چرخوند. اما نعنایی با آرامش و همون لبخند گرمش، مهربون مرگ رو نگاه میکرد.
- چطوره نزدیکتر شی؟!

صدای فریادهای دردناک و زیر و نازک از پشت در و دیوارهای مرکز مشاوره به گوش میرسید. پیکر نحیف و بیجون پیرزن به خودش میپیچید. انگار درونش کشمکش و درگیریای سنگینی درحال انجام بود. اما ناگهان همهچیز از حرکت ایستاد. ستون فقرات خوابیده پیرزن صاف شد. از چشمان قرمزش خون میچکید. لبخند دنداننمای عجیب و غیر معمولیای به روی صورتش افتاد و نزدیک بود گونههاش رو پاره کنه.
- وقت مرگ بازیه!

***
الان صدایی که سرتاسر لندن به گوش میرسه، صدای مرگه! هماکنون، مرگ، از گوشهی مرکز مشاوره لندن شروع به فتح لندن میکنه. مرگ با خودش هرج و مرج، طلسم، پاداش و چالش آورده.
از الان به مدت دو هفته، تمامی پستهای انجمن لندن، توسط مرگ تحت نظر قرار میگیره.
مرکز مشاوره، مرکز فرماندهی مرگ خواهد بود و از اینجا پالسهای مرگونه به سمت سرتاسر شهر لندن فرستاده خواهد شد. همچنین از الان به مدت دو هفته تمام پستهای اول تاپیک مرکز مشاوره توسط مرگ و یا نعنایی پاسخ داده خواهد شد.
اینکه مرگ پاسخ میده یا نعنایی، کاملا بسته به شانس شماست. چون بین این دوتا یه کشمکش غیر قابل پیشبینی در جریانه و معلوم نیست کی میبره که بخواد جواب بده. اما اگه خودتون درخواست داشته باشین که از یکی از این دونفر جواب بگیرین، شاید خوش شانس باشین و اون یه نفر بهتون جواب بده.
توی این ایونت، گردونهی شانسی وجود داره با چند جایزه:
۱ عدد برتی بات به ارزش ۲۰ گالیون
۱ عدد قلمپر تند نویس به ارزش ۳۰ گالیون
۱ عدد معجون عشق به ارزش ۲۰ گالیون
که با چرخش این گردونه شانس، به شانس خودتون هرکدوم از این جوایز رو رایگان دریافت میکنید و هزینهش توسط مرگ پرداخت میشه. شرط فعالسازی گردونه برای شما مجموعا دو پست در تاپیکهای مرکز مشاوره جادوگران و محله پریوت درایو خواهد بود.
هرکس به صورت عادی میتونه یکبار این گردونه رو بچرخونه. اما اگه به مجموع ۸ پست در دو تاپیک نامبرده برسه، یه شانس مجدد برای چرخش گردونه پیدا میکنه.
قابلیت چرخش گردونه به صورت خودکار پس از زدن مجموعا دو پست در تاپیک های مرکز مشاوره جادوگران و محله پریوت درایو برای شما فعال میشه و بعد از اون، در طول این دو هفته شما هرموقع که دلتون خواست میتونید توی یک پست در یکی از این دو تاپیک اعلام کنید که گردونه رو چرخوندید و نتیجه چرخش گردونه از تاپیکهای زوپس مارکت جادوگران و یا معجون سرای پاتیلطلا اعلام خواهد شد.
چرخش گردونه هیچ محدودیت زمانیای نداره و شما میتونید هرموقع دلتون خواست ازش استفاده کنید. یعنی به طور مثال یه شخص که دوتا پست زده و چرخش گردونه اول براش فعال شده، اما گردونه رو نچرخونده و صبر کرده و ۴ پست دیگه زده و قابلیت چرخش دوم براش فعال شده، میتونه دوبار پشت سر هم گردونه رو بچرخونه. اما وقتی دو هفته تموم شد و پس از مهلت ایونت، دیگه نمیتونه گردونه رو بچرخونه.
در پایان مهلت دو هفتهی ایونت، تمامی پستها توسط مرگ رصد میشه و بهترین پست از نظر کیفیت، خلاقیت، پیشروی سوژه و تمام معیارهایی که یه پست استاندارد میتونه داشته باشه انتخاب میشه و برنده ۷۰ گالیون وجه نقد از مرگ میشه.
اصلاحیه: مهلت ایونت، از یک ماه به دو هفته کاهش یافت و همچنین قانون ۸ پست برای چرخش دوم گردونه، به ۴ پست کاهش پیدا کرد.
هرگونه صحبت، انتقاد و پیشنهاد رو از طریق پخ بازی، با مرگ به اشتراک بذارید.
مرگ اوت!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/1/28 10:18:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: امروز ساعت 01:15
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
114
شغل
داور دوئل

پست دوم (مشاوره به آیلین.)
قبل از آنکه آیلین بتواند دستمالش را از جیبش بیرون آورد، دست مردی از میان سایه به سمت زن دراز شد و دستمال سفیدی را به او داد؛ سپس همانطور که آیلین قطرات درخشان اشکهایش را پاک میکرد، مرد روی صندلیاش کمی خم شد تا پرتوی نوری که از میان پرده کرکرهای پنجره به داخل اتاق تابیده بود، درست روی صورت رنگ پریدهاش قرار گیرد.
- پروفسور اسنیپ!
آیلین با دیدن پسرش، یک دستش را جلوی دهانش برد و با دست لرزان دیگر، دستمال خیس از اشک را مچاله کرد.
- مطمئنا باید روی بخش باز نکردن سفره دلت جلوی غریبهها بیشتر کار کنی... مخصوصا اگر اون غریبه هم فامیلی شوهر به درد نخورت باشه.
لبخند کجی بر روی صورت اسنیپ نشست و به آهستگی از روی صندلی رواندهنده برخاست و شروع به راه رفتن دور میز و به تبع آن، دور صندلی مادرش کرد.
- نباید به اینجا میاومدی. این... این برخلاف قوانین رواندهندگیه. رواندهنده نباید از اقوام درجه یک باشه.
- جدا؟ وقتایی که بهم میگی پروفسور اسنیپ به نظر نمیاد منو جزو اقوام درجه یک خودت بدونی!
آیلین دستهایش را به صورت ضربدری بر قفسه سینهاش کشید و آهی از نهاد سر داد.
- خودت میدونی که اون پروفسور گفتنم براساس احترامه. تو هرچقدرم بزرگ بشی و هرچقدرم اختلافات فکری باهم داشته باشیم بازم پسر منی.
مرد، سکوت معناداری کرد. آهسته پشت صندلی آیلین توقف کرد و دستانش را از پشت بر دو طرف دسته صندلی او گذاشت و کنار گوشش خم شد.
- متاسفانه باید بگم برعکس احساساتی که خودت داری اصلا آدم خودخواهی نیستی. هیچوقت نبودی... ولی باید باشی. باید آدم خودخواهی باشی مادر. از اهمیت دادن به احساسات دیگران تا الان جز زخم و درد چی نصیبت شده که بخوای خودتو بخاطر خودخواه بودن سرزنش کنی؟ میخوام خودخواه باشی. میخوام خودتو توی اولویت قرار بدی. کاری که همیشه باید انجامش میدادی؛ و وقتی یاد بگیری خودخواه باشی و احساسات خودتو در اولویت قرار بدی اونوقت ترست از واکنش دیگران هم از بین میره. انقدر برای خودت ارزش قائل میشی که اهمیتی برای واکنشهای اشتباه دیگران قائل نباشی. بله مادر... باید خودخواه باشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تکلیف:
ازت میخوام در تاپیک دادگاه خانواده یه رول بنویسی. توی این رول تو آیلین پرینس هستی. یه زن قوی و مستقل که به هیچ شخصیت دیگهای جز خودش توی زندگیش وابسته نیست. زنی که از سختیهای زندگیش یاد گرفته برای زنده موندن باید قدرتمندتر از اونا باشه. توی این پست به همه نشون بده که این آیلین قوی چطوری با کابوساش میجنگه و چطوری هیئت منصفه دادگاه رو قانع میکنه که میتونه مستقل و قوی، بدون شوهری که همیشه مایه آزارش بوده زندگی کنه. یادت باشه که میخوام توی این پست از قدرت و استقلال بگی نه از ضعف و شکست یا تحقیر. میخوام اینبار واقعا خودخواه باشی مادر.
افرادی که لایک کردند
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

بغضش به محض ورود به مرکز مشاوره شکست. با فکر کردن به این که دارد جلوی غریبهای که چهرهاش در سایهها پنهان است میگرید؛ نفسنفس میزد و سرخ میشد.
دستی به گیسوان سیاهش کشید. سرفهای کرد.
- ببخشید.
و پیش از آن که رواندهنده حرفی بزند، ادامه داد:
- من...من به دیگران آسیب میزنم.
سخنش را طوری گفت که انگار شیشه در گلویش گیر کرده.
همه خاطرات به ذهنش هجوم آوردند. از سوروس پنج ساله لاغر و کوچکاندام که سالها پیش، با آن چهره اشکآلود نگاهش میکرد و میگفت:
- مامان، از دستم ناراحتی؟
تا همین اواخر که از رون ویزلی شنیده بود:
- مثل پسرشه.
و آنقدر او را میشناخت که بگوید این حرفش به معنای این است که آیلین به احساسات دیگران اهمیت نمیدهد. پلکی زد.
- دیگران..دیگران میگن من...من به احساسات دیگران اهمیت نمیدم. میگن من هیچ همدلیای ندارم و فقط به خودم و فلسفههام اهمیت میدم.
صدایش میلرزید.
- من از این که پشت سرم حرف میزنن...ناراحت نیستم!
به دستانش نگریست.
- ناراحتیم از یه چیز دیگهست... من احساسات بقیه رو جریحه دار میکنم. من خودخواهم!
سرفه کرد.
- چون میترسم واکنش تندی ببینم؛ کمک نمیکنم. یکی نیست بگه وقتی به کمکت نیاز دارن؛ چرا ترس واکنششون رو داری؟
دستمالی ابریشمی و سفید از جیبش درآورد تا اشکهایش را پاک کند.
دستی به گیسوان سیاهش کشید. سرفهای کرد.
- ببخشید.
و پیش از آن که رواندهنده حرفی بزند، ادامه داد:
- من...من به دیگران آسیب میزنم.
سخنش را طوری گفت که انگار شیشه در گلویش گیر کرده.
همه خاطرات به ذهنش هجوم آوردند. از سوروس پنج ساله لاغر و کوچکاندام که سالها پیش، با آن چهره اشکآلود نگاهش میکرد و میگفت:
- مامان، از دستم ناراحتی؟
تا همین اواخر که از رون ویزلی شنیده بود:
- مثل پسرشه.
و آنقدر او را میشناخت که بگوید این حرفش به معنای این است که آیلین به احساسات دیگران اهمیت نمیدهد. پلکی زد.
- دیگران..دیگران میگن من...من به احساسات دیگران اهمیت نمیدم. میگن من هیچ همدلیای ندارم و فقط به خودم و فلسفههام اهمیت میدم.
صدایش میلرزید.
- من از این که پشت سرم حرف میزنن...ناراحت نیستم!
به دستانش نگریست.
- ناراحتیم از یه چیز دیگهست... من احساسات بقیه رو جریحه دار میکنم. من خودخواهم!
سرفه کرد.
- چون میترسم واکنش تندی ببینم؛ کمک نمیکنم. یکی نیست بگه وقتی به کمکت نیاز دارن؛ چرا ترس واکنششون رو داری؟
دستمالی ابریشمی و سفید از جیبش درآورد تا اشکهایش را پاک کند.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج