آفتاب تقریبا وسط آسمان بود و ساعت روی دیوار ۱۲ ظهر را نشان میداد. صدای خرو پف همچنان در کافه میپیچد و جماعت هافلپافی از هر طرف به پیشخوان آویزان مانده بودند.
آبرفورث که کل شب با صدای آنها چشم روی هم نتوانسته بود بگذارد عزمش را جزم کرد تا هر طور شده آن ها را بیدار کند و کاری کند به هاگوارتز برگردند. قهوه ای غلیظ درست کرد و و سینی پر از ماگ را به روی پیشخوان کوبید. هافلپافی های بی خبر از اطراف چند متر پریدند.
- کی بود؟ چی زدن؟ کی حمله کرد؟
- من بودم نمیخواید بیدار شین برگردین؟ دیشب یه چیزی داشتین میگفتین درباره گم شدن تخت هاتون. نباید زود تر برگردین پیداش کنین تا باز شب نشده خوابتون نگرفته.
همه به یکدیگر نگاهی کردند و همزمان به نشانه تایید، سری تکان دادند. بی معطلی و انتظار برای تعارف، قهوه ها را تا ته سرکشیدند.
معلوم نبود آبرفورث چه در آن قهوه ها ریخته بود که خواب از چشمانشان مانند پارچ آب سردی بر سرشان پرید و از جا برخاستند.
- درسته فوقش اینه اگر تا امشب باز موفق نشدیم برمیگردیم همینجا می خوابیم.
- درسته!
-درسته!
-درسته!
با تایید اکثریت بدون خداحافظی و با سرعتی مانند باد به سمت هاگوارتز برگشتند. حال دم در تالار اسلیترین با تردید مکثی کردند تا مشورت کنند.
-تو در بزن.
- من چرا ایده ی تو بود بیایم اینجا خودت در بزن.
- میگم شاید اصلا تخت هامون اینجا نباشه اگر اینجا نبود چیکار کنیم؟
- خب اول بذار بگردیم بعد یه فکری واسه بعدش میکنیم.
- اصلا اجازه داریم اینجا باشیم؟
-حالا که اینهمه راه اومدیم نباید تسلیم بشیم. یه سوال میخوایم بکنیم دیگه.
زاخاریاس دیگر منتظر نماند بقیه نتیجه بگیرند و چند قدم جلو آمد و در زد.
نفس ها در سینه حبس شد. چه کسی در را باز میکرد و آیا تخت هایشان واقعا اینجا بود؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


S.O.S





باید بدون من دق کنین از غم از دست دادن چنین ارشدی! زجه و مویه هم موقع دفنم فراموش نشه. نبینم عین این خارجکیا با کلاس بازی در بیارین در آرامش دماغتونو پاک کنینها! 
