جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

197 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
197 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
واکنش هافلپافی‌ها به این رفتارهای متناقض اسنیپ متفاوت بود. زاخاریاس سرش را به دیوار کوبید؛ گروگان جویده‌جویده چیزی گفت درباره‌ی سانتور‌های بدبین جنگل ممنوعه که چنین چیزی به ذهنشان خطور نمی‌کرد؛ نیکلاس عصایش را بر زمین سایید و آیلین با خود اندیشید که زاویه‌ی چربی موی پسرش زیاد صاف نیست.

زاخاریاس دیگر طاقت نداشت. حتی "ت" طاقتش هم افتاده بود و دیگر نمی‌توانست تحمل کند؛ بنابراین، بی‌توجه به نگاه‌های هافلپافی‌ها که التماس می‌کردند باعث خرابی بیشتر اوضاع نشود، دو قدم جلو رفت.
- پروفسور، قصد جسارت ندارم؛ ولی خودتون الان گفتین که‌‌‌...


اسنیپ نگاهی به زاخاریاس انداخت که قطعا اگر سر پسر هافلپافی پایین نبود و آن را می‌دید، از تیزی‌اش مصدوم و مجروح میشد‌.
- هفتاد امتیاز دیگه از هافلپاف کم میشه!

زاخاریاس با خود اندیشید که کاش مرلین صاعقه‌ای میزد و او را تبدیل به شلیل می‌کرد! اگر شلیل میشد، قطعا می‌توانست با خیالی راحت بخوابد. شاید هم اصلا به خواب نیاز نداشت! در همین فکرها بود که مرلین از عرشش پایین آمد.
- پسر جان، شلیلت می‌کنم؛ ولی به شرط این که زود خورده بشی، مشکلی نداری؟

زاخاریاس جویده‌جویده اظهار ندامتی کرد. مرلین با مهربانی دست نوازش بر سرش کشید و به عرش برگشت.

اسنیپ ناگهان از جلوی در کنار رفت.
- اصلا بیاین ببینین تختاتون تو تالار ما نیستن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/16 9:49:40
من نه فرشته‌ام و نه بدان تظاهر می‌کنم.
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 08:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: تخت‌خواب‌های هافلپافی‌ها مفقود شده و طلسمی در هاگوارتز وجود داره که مانع اینه که اونا جایی جز روی تخت‌های خودشون بتونن به خواب برن. اون‌ها به این گمان که تخت‌ها توسط اسلیترینی‌ها به سرقت رفته، رفتن در تالارشون تا سر و گوش به آب بدن...

***


هافلپافی‌ها مدتی پشت در تالار این پا و آن پا کردند. راهب چاق آن پا و این پا هم کرد. نیکلاس فلامل نیز این عصا آن عصا کرد. خبری نشد.

- یه بار دیگه در نزنیم؟

کسی پیشقدم نشد...

- تو نه والتر! شاید به خشونت دست بزنن. تو جونی نداری... بذار این دفعه من...

کسی از این که والتر یا پیشقدم شدنش را نمی‌دید هم تعجبی نکرد. آیلین که تحت تاثیر اضطراب جمع، فشار شدیدی برای فداکاری و مواجه شدن با خطری که پشت در انتظارشان را می‌کشید حس می‌کرد، خودش را فدا کرد و دوباره در زد. این بار محکم‌تر. چند لحظه بعد صدای مکالمه‌ای از منبعی نامعلوم اما نزدیک به گوش رسید.

- کــیــــــــــه؟!
- چند دفعه گفتم برندار آیفونو؟ حتما اومدن عید دیدنی آجیلای تالار رو غارت کنن!
- کی میاد این جا عید دیدنی آخه ... گفتم شاید خواستگار باشه!
- مزخرف نگو دختره‌ی خیره‌سر هیچ مغز تسترال خورده‌ای خواستگاری تو نمیاد! حالا که برداشتی بگو ما تالار نیستیم. زود بگو تا یه کروشیو نثارت نکردم.
- خوب باشه... اهم... چیزه... اگه اومدین عید دیدنی که ما نیستیم ... ولی می‌دونم که خواستگار هستین. مگه نه؟ قدمتون سر چشم.

هافلپافی‌ها که با این تکنولوژی جادویی جدید آشنا نبودند، بر و بر خیره ماندند به در. تا این که بالاخره باز شد.

- امرتون؟

گلرت گریندلوالد چوبدستی به دست در چارچوب در ظاهر شد. پیش از آن که کسی از هافلپاف فرصت پاسخ دادن پیدا کند، کله‌ی دلفی نیز پشت سر گلرت وارد تصویر شد.

- جــــــــــیغ! دیدی گفتم مامان؟ کل تالار همسایه دسته جمعی اومدن. بزرگتراشونم آوردن. حالا خواستگار کدومتونه؟

با دیدن دخترک نوجوان، پای سوّم یا همان عصای نیکلاس فلامل به نشانه‌ی داوطلبی بالا رفت. اما پیش از این که خواستگار بودنش را اعلام کند، دلفی کروشیویی خورد و از تصویر خارج شد. عصای نیکلاس نیز برگشت سر جایش.

گلرت همچنان مقابل هافلپافی‌ها ایستاده بود. لبخندی پت و پهن به نشانه‌ی مهمان‌نوازانی به لب داشت که با ابروهای تابه‌تایش میمیک تناقض‌آمیزی ایجاد کرده بود.

- بچه‌ها بریم تو!

زاخاریاس این را گفت و به سمت در رفت، اما لحظه‌ای بعد با فرو رفتن نوک چوبدستی گلرت در سینه‌اش متوقف شد.

- در جریان هستی این جا تالار خصوصیه دیگه؟
- خصوصی؟ هه هه هه! قوانین که برای به باد تمسخر گرفتن ساخته شده گلرت جان. بذار بیایم تو دور هم یه چای پولکی بخوریم. پولکیاش اصله‌ها، مامی هلگا از برلینجون فرستاده.
- قربون مرامت اسمیت جون!

گلرت جبعه پولکی را از زاخاریاس گرفت. آن‌ها را مانند تلفن سکّه‌ای دانه دانه در جیب عقب ردای او فرو کرد و سپس درب تالار را به هم کوبید و از نظر پنهان شد.

هافلپافی‌ها سختکوش‌تر از آن بودند که با یک بار در زدن ناامید شده و برگردند. آن‌ها آن‌قدر در می‌زدند، تا در به رویشان باز کنند. بنابراین زاخاریاس که از جیب عقب به در چسبیده بود، خودش را جدا کرد و باز به سمت در برگشت. دستش را جلو برد تا کلون در را بگیرد...

- نگران نباشید بچه‌ها! الان دوباره در می‌زنم و بهش می‌گم که دوستی و رفاقت و معرفت و مرام و این چیزها ارزشش از قوانینی مثل خصوصی بودن تالار بیشتره. حتما قانع می‌شه و راهمون می‌ده. اهم... اهم... یامرلین... یامرلین!

زاخاریاس کلون را فشار می‌داد و رو به همگروهی‌هایش یاوه می‌سرایید. بالا رفتن ابروهای ملّت و ادا اصول‌هایشان، هیچ جرقّه‌ای در مغز او ایجاد نمی‌کرد. او فقط می‌کوشید و با اندیشه پیش، هنگام و پس از کوشیدن غریبه بود. صحبت‌هایش که تمام شد رو به در کرد و تازه دوزاری‌اش افتاد. چیزی که در دست داشت، کلون نبود. بینی عقابی پروفسور اسنیپ بود که درست لحظه‌ای قبل از دست بردن زاخاریاس به سمت در، آن را گشوده بود.

- هفتاد امتیاز از هافلپاف کسر شد.
- اوه! شرمنده پروفسور. من فقط قصد داشتم در بزنم که یهو...
- قبل از ادامه‌ی چرندیاتت رها می‌کنی یا هفتادتای دیگه هم کم کنم؟
- عه... آها... راست می‌گین. بفرمایین.

زاخاریاس بالاخره دماغ پروفسور را رها کرد و سوروس نیز نفس حبس شده‌اش را. سپس از حالت استاد بدعنق به اموی غم‌زده بازگشت و زیر لب شروع به زمزمه کرد:

- نفسم گرفت از این شهر... در این حصار بشکن! در این حصار جادویی روزگار بشکن.

- ام... پروفسور می‌خواستم ازتون بپرسم شما تخت خواب‌های ما رو ندیدین؟

نفس هافلپافی‌ها با این جسارت زاخاریاس در سینه حبس شد. اسنیپ اما که همچنان در همان حال و هوای اندوهگین خودش بود، با لحنی سرد و بی توجه پاسخ داد:

- چرا دیدم. توی تالار اسلیترینه. اما چه سود! چرا که برای خواب راحت، بیش از تخت، خیال تخت لازم است که من بی او ندارم.

ترانه‌ی خاطره‌انگیز سس‌ماست در زمینه پخش شد. همه اسلوموشن و سیاه‌سفید شده بودند که سوال زاخاریاس فضاسازی را شکست.

- پروفسور یعنی می‌خواین بگین همگروهیاتون تخت‌های ما رو دزدیدن؟

- بله! البته... بهتره همگروهی‌های من خونده نشن. شاید همین روزها گروهی را که با شیادی چند نفر بدنام شده رو ترک کردم. اصلا کدام گروه؟ در واژه‌نامه‌ی قلبم مقابل گروه دو کلمه نوشته شده بود: «من و تو!» حالا که تو رفتی. از این به بعد من تک، دنیا همه!

این بار سیاه و سفید شدن فضا با ترانه‌ی «ررررررر... حلال اولسون!» همراه شد. هافلپافی‌ها از اعترافات اسنیپ علیه هم گروهی‌هایش به قدری متحیّر بودند که این بار کسی فضای اسلوموشن را نشکست. تا این که نفر دوّمی در چارچوب در حاضر شد.

- چی شده سوروس؟ اینا چرا هنوز اینجان؟ من که ردشون کرده بودم برن...

- خوب... آقای اسمیت و همگروهی‌هاش معتقدن که تالار ما تخت‌هاشون رو دزدیده. من از هافلپاف 70 امتیاز کم کردم اما انقدر پررو و وقیحه که همچنان روی حرف خودش پافشاری می‌کنه.

- اما پروفسور خودتون الان داشتین می‌گفتین که...

- به عنوان یک سال بالایی هنوز یاد نگرفتی که توی حرف استادت نپری اسمیت؟

تشخیصش سخت بود که جاسوس دوجانبه بودن در ذات اسنیپ رسوخ کرده یا او واقعا دوقطبی یا دو شخصیتی‌ای چیزی است!
لنگه لنگه جمع شود... دابی، جن مدرسه‌ساز!
(از کمپین دابی حمایت کنید 🤍)
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 16:08
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
صبح روز بعد...

آفتاب تقریبا وسط آسمان بود و ساعت روی دیوار ۱۲ ظهر را نشان میداد. صدای خرو پف همچنان در کافه می‌پیچد و جماعت هافلپافی از هر طرف به پیشخوان آویزان مانده بودند.

آبرفورث که کل شب با صدای آنها چشم روی هم نتوانسته بود بگذارد عزمش را جزم کرد تا هر طور شده آن ها را بیدار کند و کاری کند به هاگوارتز برگردند. قهوه ای غلیظ درست کرد و و سینی پر از ماگ را به روی پیشخوان کوبید. هافلپافی های بی خبر از اطراف چند متر پریدند.
- کی بود؟ چی زدن؟ کی حمله کرد؟
- من بودم نمی‌خواید بیدار شین برگردین؟ دیشب یه چیزی داشتین میگفتین درباره گم شدن تخت هاتون. نباید زود تر برگردین پیداش کنین تا باز شب نشده خوابتون نگرفته.

همه به یکدیگر نگاهی کردند و همزمان به نشانه تایید، سری تکان دادند. بی معطلی و انتظار برای تعارف، قهوه ها را تا ته سرکشیدند.

معلوم نبود آبرفورث چه در آن قهوه ها ریخته بود که خواب از چشمانشان مانند پارچ آب سردی بر سرشان پرید و از جا برخاستند.
- درسته فوقش اینه اگر تا امشب باز موفق نشدیم برمی‌گردیم همینجا می خوابیم.
- درسته!
-درسته!
-درسته!

با تایید اکثریت بدون خداحافظی و با سرعتی مانند باد به سمت هاگوارتز برگشتند. حال دم در تالار اسلیترین با تردید مکثی کردند تا مشورت کنند.
-تو در بزن.
- من چرا ایده ی تو بود بیایم اینجا خودت در بزن.
- میگم شاید اصلا تخت هامون اینجا نباشه اگر اینجا نبود چیکار کنیم؟
- خب اول بذار بگردیم بعد یه فکری واسه بعدش میکنیم.
- اصلا اجازه داریم اینجا باشیم؟
-حالا که اینهمه راه اومدیم نباید تسلیم بشیم. یه سوال میخوایم بکنیم دیگه.

زاخاریاس دیگر منتظر نماند بقیه نتیجه بگیرند و چند قدم جلو آمد و در زد.

نفس ها در سینه حبس شد. چه کسی در را باز می‌کرد و آیا تخت هایشان واقعا اینجا بود؟

افرادی که لایک کردند


Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 28 آبان 1403 14:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آبرفورث نگاه‌هایی سرشار از شک و تردید روونه‌ی جماعت هافلپافی می‌کنه. اگه تنها چند دقیقه خواب باعث شده بود اونا به کل بازگشت به هاگوارتز و تحصیل رو فراموش کنن و تنها تلنگر مرگ نجات‌دهنده‌شون باشه، خوابیدن تا صبح چه عواقبی می‌تونست داشته باشه؟

نکنه دیگه حتی حرفای مرگ هم روشون اثر نذاره و اونا بخوان تا ابد همونجا بمونن و پیش‌خوانش رو بپرستن؟

البته که این مورد خوشایندی برای آبرفورث بود چرا که کافه‌ش در نگاه دیگران ترسناک می‌نمود و مشتری چندانی نداشت. اما حالا با چهره‌ی تازه‌ای که پیدا کرده بود و حضور جمعی جادوآموز نوجوان و پرانرژی که با رنگ زردشون طراوت بیشتری به محیط می‌دادن، شاید کافه‌ی گرد و خاک گرفته‌ش رونق می‌گرفت؟

آبرفورث تکونی به سرش می‌ده تا افکار خودخواهانه‌ای که در انتها تو ذهنش شکل گرفته بود رو به گوشه‌ای برونه. درسته اصلا از آلبوس خوشش نمیومد، ولی به هر حال از خاندان دامبلدور بود و دامبلدورها قدر بودن و خوب بودن و این کارها زشت بود و این‌ها.

هافلپافیا که از لحظه گم شدن تخت‌خواباشون همه‌ش در حرکت بودن و جز چند دقیقه‌ای که پیش‌خوان خواب براشون به ارمغان آورده بود، باقی مواقع فقط خستگی بود که به جونشون میومد، دوباره کله‌ها رو بر روی پیش‌خوان گذاشته و به خواب عمیقی فرو می‌رن.

چند دقیقه طول می‌کشه تا صدای خر و پف هافلپافیا به قدری بلند بشه که تفکرات آبرفورث رو بر هم بزنه و تازه بفهمه چی داره می‌شه.
- هی من مگه اجازه دادم که شما باز گرفتین خوابیدین؟

یکی از هافلپیا، یکی از چشماشو به سختی باز می‌کنه و در عالمِ خواب می‌گه:
- به مرلین ما هرگز قصد ترک تحصیل نداشتیم. فقط گفتیم بیایم یکم استراحت کنیم و بعدش با انرژی برگردیم تختامونو پیدا کنیم. آقایی کن بذار... خر... پف...

تمام انرژی هافلپافی مذکور خرجِ گفتن جمله‌های پیشین شده بود و برای جمله آخر انرژی‌ای باقی نمونده بود. بنابراین آبرفورث تصمیم می‌گیره آقایی کنه و همچون یک دامبلدور با دلسوزی اجازه بده حداقل تا صبح رو بخوابن. ولی کاملا آماده بود که مطمئن باشه صبح که بشه همه‌شون بی‌چون و چرا راهیِ هاگوارتز می‌شن!

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 19 آبان 1403 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- شرم بر شما!

همه ی نگاه ها به طرف مرگ چرخید و همه جا را به یک باره سکوت فرا گرفت.

- لحظه ای لذت خوابیدن رو بهونه ی یک عمر تنبلی و بطالت گذروندن وقتتون میکنید؟ پس کجا رفت آرمان های هلگا؟ به همین راحتی میخواید بیخیال تالار و تخت و از همه مهم تر فارغ‌التحصیلیتون بشید؟

تام که عرق شرمندگی را از روی پیشانی اش پاک کرد به اندیشه فرو رفت. به یاد گلهای زیبا و بوی خاکی که در تالار های هافلپاف میپیچید افتاد. تمام گیاهان هاگوارتز که بدون او در روز های گرم تابستان و شب های سرد زمستان در تنهایی هایشان چشم انتظار باز گشت او بودند.
- نه این غیر قابل قبوله ما باید حتما برگردیم. جناب مرگ ممنونیم. شما چشم مارو به روی حقیقت باز کردی.
- چقدر سخنان تاثیر گذار و زیبایی بود. تام راست میگه ولی میگم بهتر نیست اول تا میتونیم همینجا رو پیشخوان بخوابیم خستگیمون رو بگیریم و فردا با انرژی بریم برای جست و جوی تالار اسلیترین؟ واقعا الان توان حرکت تو پاهام نیست.
- دقیقا! توی پاهامونم توانی مونده باشه مغزمون دیگه فرمان حرکت نمیده.
- میشه جناب آبرفورث اینجا بخوابیم؟
- ولی صبح میریم قول میدیم.

هافلپافی ها که با چشمانی گرد شده و مظلوم به آبرفورث التماس میکردند منتظر جواب او ماندند.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تام ریدل در 1403/8/19 16:24:33
S.O.S

پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 21 مهر 1403 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- آره‌ها! ما تونستیم! ما روی پیشخوان کافه آبرفورث خوابیدیم!
- فوق العاده‌س! این مشکلم به لطف سخت‌کوشی ما هافلپافی‌ها و پیشخوان هاگزهد حل شد.

هافلپافی‌ها با خوشحالی با یکدیگر و با آبرفورث که ماتش برده بود دست دادند و روبوسی کردند. سپس حلقه گلی را به گردن او انداختند؛ پیشخوان خاک آلود و چرک کافه را با گلاب شستشو دادند و پرچم هافلپاف را روی آن کشیدند و شروع به چرخیدن دور آن کردند.

- شماها دارین چیکار می‌کنید دقیقا؟!
- داریم پیشخوان مقدس‌تونو طواف می‌کنیم یا آبرفورث!
- چرا خب؟!
- زیرا پیشخوان شما، قوم بی‌خواب و بی پناه ما را از خطر نابودی نجات داد؛ پس از امروز به بعد ما وظیفه داریم این مکان را مقدس بداریم و رو به آن مناجات کنیم. ما خود را وقف این پیشخوان خواهیم کرد و هرگز از آن جدا نخواهیم شد.

آبرفورث با خود فکر کرد که شاید اشتباهی رخ داده باشد. مثلا شاید بجای آنکه نوشیدنی‌هایش را برای بیدار کردن هافلی‌ها بر سرشان خالی کرده باشد، احیانا خود شیشه را بر سرشان کوبیده باشد!
- یعنی می‌خواین ترک تحصیل کنین؟ دیوونه‌ای چیزی شدین؟!

آیا واقعاً هافلپافی‌ها به دلیل دزدیده شدن تخت‌هایشان قصد ترک تحصیل و عدم بازگشت به هاگوارتز را داشتند؟ یا به هاگوارتز بازگشته و تخت‌هایشان را پس می‌گرفتند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 01:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فرود نوشیدنی‌های کره‌ای روی سر هافلپافیا بسیار اتفاق شوم و بد و ناخوشایند و دوست‌نداشتنی و هرچیزی که بگین بود. بنابراین به صورت کاملا طبیعی صاحب فروشگاه انتظار داشت که هافلپافی‌ها عصبانی بشن و بخوان تلافی‌ای چیزی بکنن.

حالا شاید بپرسین اگه آبرفورث می‌دونست واکنشی که از حرکتش می‌گیره بد خواهد بود، پس چرا دست به این کار زد؟ جواب اینه که خب اولا تو عصبانیت بود، دوما اونا مشتی جادوآموز بودن در حالی که خودش جادوگری جادوآموخته و صاحب ملک که عده‌ای نوجوون بهش حمله کرده بودن. پس خیلی خودش رو دست بالا و حق به جانب می‌دید.

با این حال، واکنشی که ما از جماعت هافلپافی می‌بینم اصلا خشم و ناراحتی نیست. بلکه اونا با خوش‌حالی و چشمانی که از خوش‌حالی پر از اشک شده بود با خوش‌حالی به آبرفورث نگاه می‌کنن.
- وای مرد، تو نجاتمون دادی.
- ازین بهتر نمی‌شد که بشه.
- باورم نمی‌شه ما موفق شدیم.

آبرفورث خیلی متعجب و حیران می‌شه. نه‌تنها آبرفورث بلکه هیچ‌کس انتظار چنین واکنش گرمی رو در مقابل پرتاب نوشیدنی بر سر و صورتش نمی‌پذیرفت.
- شماها چتون شده؟ خوبین؟

تام می‌پره تو بغل آبرفورث.
- خوبیم. خیلی هم خوبیم. چون که:

نقل قول:
به نظر نمی‌آمد که هافلی‌ها صدای وی را شنیده باشند چرا که تنها صدای خروپف‌های عمیق به گوش آبرفورث می‌رسید.

ابر تفکرات تام از ذهنش می‌زنه بیرون و وسط کافه هاگزهد به نمایش در میاد. آبرفورث اما هنوزم نمی‌فهمید که چی شده و علت خوش‌حالی هافلپافی‌ها چیه.

- ما تونستیم بخوابیم! طلسم فقط برای هاگوارتز بود. ما تونستیم. ما خوابیدیم و خر و پف کردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اما کوبیدن کوبه از نظر هافلی‌های مشتاق خواب کافی نبود.

- پس بریم هاگزهدم امتحان کنیم.
- درسته... نباید شک و شبهه‌ای باقی بمونه.
- ما می‌توانیم در هاگزمید بخوابیم!
- برو بریم.

بووووم! (افکت باز شدن و کوبیده شدن در کافه به دیوار!)

- هوی! چه خبرتونه؟ مگه بزتون شاخش شکسته که عین یابو میاین توی کافه‌م؟!

جماعت هافلپافی که از شدت خواب آلودگی در هپروت به سر می‌بردند بدون توجه به داد و هوارهای آبرفورث خودشان را به پیشخوان کافه رساندند و سرشان را روی آن گذاشتند و در جا به خواب رفتند.

- چتونه شماها؟ موادی چیزی زدین؟! سرتونو از روی پیشخوانم بردارین ببینم!

به نظر نمی‌آمد که هافلی‌ها صدای وی را شنیده باشند چرا که تنها صدای خروپف‌های عمیق به گوش آبرفورث می‌رسید.
- مثل اینکه اینا زبون آدمیزاد سرشون نمی‌شه. پس پول این نوشیدنی‌ها به حساب خودتونه، گفته باشم!

لحظه‌ای بعد چند بطری نوشیدنی کره‌ای بر روی سر هافلی‌ها خالی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1403 23:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
تخت‌ خواب‌های خوابگاه مختلط هافلپاف گم شده و هافلپافیا طلسم شدن که هرجای دیگه‌ای سعی کنن بخوابن نتونن (نیرویی اونا رو به هوا پرتاب می‌کنه). اونا که به شدت خسته‌ن و خوابشون میاد، پا می‌شن می‌رن هاگزمید تو هاگزهد بخوابن که رزالین ادعا می‌کنه هاگزمید با هاگوارتز فرقی نداره و اینجا هم نمی‌تونن بخوابن و باید دزدای تختاشون رو پیدا کنن که اولین گروهی که بهش مشکوکه اسلیترینه...


~~~~~~~

- رزالین هافلپافی نیستی! ما این همه راه کوبیدیم اومدیم هاگزمید، مجازات جادوآموزای زیر سال سومی که نمی‌تونن هاگزمید بیان رو قبول کردیم، رسیدیم به مقصد و تو تازه تصمیم گرفتی تز بدی که اینجا هم نمی‌تونیم بخوابیم؟ خب می‌مردی اینو از اول بگی؟

رزالین حالت چهره‌ی شرمنده‌ای به خودش می‌گیره.
- همونطور که شما خسته‌این منم هستم خب.

تام هم‌چنان عصبی بود.
- و تصمیم گرفتی بیشتر راه بری تا بیشتر خسته بشی؟

فلیسیتی که احساس می‌کرد اگه اون دو تا بخوان به صحبت ادامه بدن، بحثشون تا فردا صبح هم طول می‌کشه و به خستگیشون بیش از پیش افزوده می‌شه، تصمیم می‌گیره ایده خودشو رو کنه.
- دوستان، هیچ‌وقت گول ظاهر رو نخورین. همیشه جایی که تصورش رو نمی‌کنین جواب معما توش قرار گرفتـ...

تام این‌بار فلیسیتی رو مورد رگبار عصبانیتش قرار می‌ده.
- خب که چی؟ برو سر اصل مطلب حال نداریم.

فلیسیتی سریع جواب می‌ده:
- اصل مطلب این که چه ضرری داره حالا که این همه راه تا اینجا اومدیم اول مطمئن شیم هاگزمید نمی‌شه خوابید و بعد بریم سراغ اسلیترینی‌ها؟

فلیسیتی با دیدن چهره تام که به جای پرخاش تو فکر فرو رفته بود، با اعتماد به نفس حرفش رو تکمیل می‌کنه.
- آیا مطمئن شدن بهتر از در شک و شبهه بودن نیست؟
- هست!

تام که عصبانیتش رو به کل فراموش کرده بود، با چهره‌ای خوش‌حال جلو می‌ره و کوبه‌ی در هاگزهد که در ساعت 3 نصف شب بسته بود رو می‌کوبه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1403 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت در مهمان‌خانه هاگزهد

- عالیه دیگه... رسیدیم. الان میریم پیش آبرفورث می‌گیم یه اتاق بده بعدم می‌ریم رو تختش و با خیال راحت یه دل سیر می‌خواب...

هنوز جمله تام تمام نشده بود که رزالین سوزنی در بازویش فرو کرد.

- آخ... وای... ارشد گروه‌تونو کشتن! از همون روزی که دستای پشت پرده ارشدم کردن می‌دونستم نقشه دارن که منو ترور کنن ولی فقط بخاطر هافلپاف حاضر شدم تن به این نقشه بدم... از بس از خود گذشته‌ام! روی سنگ قبرم بنویسید: "سید الارشدای خدمت"! حلوا نیارین سر قبرما... فقط کوفت خیرات کنین! بله، پس چی؟ می‌خواین بدون من دهنتونم شیرین کنین؟ خجالت نمی‌کشین؟ بذارین حداقل چهلمم بگذره! باید بدون من دق کنین از غم از دست دادن چنین ارشدی! زجه و مویه هم موقع دفنم فراموش نشه. نبینم عین این خارجکیا با کلاس بازی در بیارین در آرامش دماغتونو پاک کنین‌ها! سر خاکم فقط باید جیغ بزنین و صورت خودتونو خراش بدین. وصیتمم اینه که...

رزالین به زور لوازم گل‌دوزی‌اش را در دهان تام چپاند تا لحظه‌ای ساکت شود.
- یه جوری جو می‌ده انگار بجای سوزن، شمشیر دو لبه تو بازوش فرو کردم! دِ آروم بگیر دیگه! اصلا نمیفهمم چرا اومدیم هاگزمید وقتی...

با اشاره رزالین، نقل قولی در آسمان ظاهر شد.

نقل قول:
تخت‌ خواب‌های خوابگاه مختلط هافلپاف گم شده و هافلپافیا طلسم شدن که هرجای دیگه‌ای سعی کنن بخوابن نتونن (نیرویی اونا رو به هوا پرتاب می‌کنه).

- نگاه... این یعنی ما بجز تخت‌های تالارمون هیچ‌جای دیگه نمی‌تونیم بخوابیم... حتی هاگزمید! باید بریم تختامونو پس بگیریم. حتما یکی از گروه‌های دیگه برای آزارمون این تخت‌هارو برداشتن. نظر منو بخواین این اسلیترینی‌ها از همه مشکوک‌ترن برای این مردم آزاریا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.